Post has shared content

حتما بخونید من خیلی خوشم اومد
👇👇👇👇👇👇👇👇
.
.
.
.
.
اتومبیل مردی که به تنهایی سفر می کرد در نزدیکی صومعه ای خراب شد. مرد به سمت صومعه حرکت کرد و به رئیس صومعه گفت : «ماشین من خراب شده. آیا می توانم شب را اینجا بمانم؟ »
رئیس صومعه بلافاصله او را به صومعه دعوت کرد. شب به او شام دادند و حتی ماشین او را تعمیر کردند. شب هنگام وقتی مرد می خواست بخوابد صدای عجیبی شنید. صدای که تا قبل از آن هرگز نشنیده بود . صبح فردا از راهبان صومعه پرسید که صدای دیشب چه بوده اما آنها به وی گفتند :« ما نمی توانیم این را به تو بگوییم . چون تو یک راهب نیستی»
مرد با نا امیدی از آنها تشکر کرد و آنجا را ترک کرد.
چند سال بعد ماشین همان مرد بازهم در مقابل همان صومعه خراب شد .
راهبان صومعه بازهم وی را به صومعه دعوت کردند ، از وی پذیرایی کردند و ماشینش را تعمیر کردند. آن شب بازهم او آن صدای مبهوت کننده عجیب را که چند سال قبل شنیده بود ، شنید.
صبح فردا پرسید که آن صدا چیست اما راهبان بازهم گفتند: :« ما نمی توانیم این را به تو بگوییم . چون تو یک راهب نیستی»
این بار مرد گفت «بسیار خوب ، بسیار خوب ، من حاضرم حتی زندگی ام را برای دانستن فدا کنم. اگر تنها راهی که من می توانم پاسخ این سوال را بدانم این است که راهب باشم ، من حاضرم . بگوئید چگونه می توانم راهب بشوم؟»
راهبان پاسخ دادند « تو باید به تمام نقاط کره زمین سفر کنی و به ما بگویی چه تعدادی برگ گیاه روی زمین وجود دارد و همینطور باید تعداد دقیق سنگ های روی زمین را به ما بگویی. وقتی توانستی پاسخ این دو سوال را بدهی تو یک راهب خواهی شد.»
مرد تصمیمش را گرفته بود. او رفت و 45 سال بعد برگشت و در صومعه را زد.
مرد گفت :‌« من به تمام نقاط کرده زمین سفر کردم و عمر خودم را وقف کاری که از من خواسته بودید کردم . تعداد برگ های گیاه دنیا 371,145,236,284,232 عدد است. و 231,281,219,999,129,382 سنگ روی زمین وجود دارد»
راهبان پاسخ دادند :« تبریک می گوییم . پاسخ های تو کاملا صحیح است . اکنون تو یک راهب هستی . ما اکنون می توانیم منبع آن صدا را به تو نشان بدهیم.»
رئیس راهب های صومعه مرد را به سمت یک در چوبی راهنمایی کرد و به مرد گفت : «صدا از پشت آن در بود»
مرد دستگیره در را چرخاند ولی در قفل بود . مرد گفت :« ممکن است کلید این در را به من بدهید؟»
راهب ها کلید را به او دادند و او در را باز کرد.
پشت در چوبی یک در سنگی بود . مرد درخواست کرد تا کلید در سنگی را هم به او بدهند.
راهب ها کلید را به او دادند و او در سنگی را هم باز کرد. پشت در سنگی هم دری از یاقوت سرخ قرار داشت. او بازهم درخواست کلید کرد .
پشت آن در نیز در دیگری از جنس یاقوت کبود قرار داشت.
و همینطور پشت هر دری در دیگر از جنس زمرد سبز ، نقره ، یاقوت زرد و لعل بنفش قرار داشت.
در نهایت رئیس راهب ها گفت:« این کلید آخرین در است » . مرد که از در های بی پایان خلاص شده بود قدری تسلی یافت. او قفل در را باز کرد. دستگیره را چرخاند و در را باز کرد . وقتی پشت در را دید و متوجه شد که منبع صدا چه بوده است متحیر شد. چیزی که او دید واقعا شگفت انگیز و باور نکردنی بود.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.

.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.....اما من نمی توانم بگویم او چه چیزی پشت در دید ، چون شما راهب نیستید .

Post has attachment
Photo

Post has attachment
Photo

Post has attachment
اللهم عجل لولیک الفرج....
Photo

Post has attachment
اللهم صلی علی محمدأ وال محمد ....
Photo

Post has attachment



🌻قصه قشنگیه حتما بخونید


👑💗💓👸💓💗👑

🌲👦روزی جوانی پیش پدرش آمد و گفت: دختری را دیده ام و میخواهم با او ازدواج کنم
من شیفته زیبایی این دختر و جادوی چشمانش شده ام 💓


👨پدر با خوشحالی گفت: بگو این دخترکجاست تا برایت خواستگاری کنم و به اتفاق رفتند تا دختر را ببینند اما پدر به محض دیدن دختر دلباخته او شد و به پسرش گفت:
ببین پسرم این دختر هم تراز تو نیست و تو نمیتوانی او را خوشبخت کنی او را باید مردی مثل من که تجربه زیادی در زندگی دارد سرپرستی کند تا بتواند به او تکیه کند💥

🌲👦پسر حیرت زده جواب داد: امکان ندارد پدر - کسی که با این دختر ازدواج میکند من هستم نه شما💓💥

🌲پدر و پسر باهم درگیرشدند و کارشان به. دادگاه و قاضی کشید💥

🌲👴ماجرا را برای قاضی تعریف کردند.
قاضی دستور داد دختر را احضار کنند تا از خود او بپرسند که میخواهد با کدامیک از این دو ازدواج کند💓👸

👴قاضی با دیدن دختر شیفته جمال و محو دلربایی او شد و گفت: این دختر مناسب شما نیست بلکه شایسته ی شخص صاحب منصبی چون من است💓👸

🌲 این بار سه نفری باهم درگیرشدند و برای حل مشکل نزد وزیر رفتند
👲وزیر با دیدن دختر گفت: او باید با وزیری مثل من ازدواج کند💓👸

🌳قضیه ادامه پیدا کرد تا رسید به شخص پادشاه👑

👑 پادشاه نیز مانند بقیه گفت: این دختر فقط با من ازدواج میکند💥👸

💚💛💚💓💚💛💚

🌻بحث و مشاجره بالا گرفت تا اینکه دخترجلو آمد و گفت: راه حل مسئله نزد من است .من میدوم و شما نیز پشت سر من بدوید اولین کسی که بتواند مرا بگیرد با او ازدواج خواهم کرد.💓👸

👸🌲دختر بلافاصله شروع به دویدن کرد و پنج نفری: پسر ؛ پدر ؛ قاضی ؛ وزیر و پادشاه بدنبال او....💥
ناگهان ...هرپنج نفر باهم به داخل چاله عمیقی سقو ط کردند💥
👸دختر از بالای گودال به آنها نگاهی کرد وگفت: آیا میدانید من کیستم ؟!

من دنیا هستم !!

من کسی هستم که مردم بدنبالم میدوند و برای بدست آوردنم باهم رقابت میکنند و در راه رسیدن به من از دین شان غافل میشوند تاذزمانیکه در قبر گذاشته میشوند در حالی که هرگز به من نمیرسند💥

🎾🎾🎾🎾🎾🎾🎾
Photo

خدایا ببخش که یک عمر عاشقانه هایم را خرج این و آن کردم و به تو فقط یک مشت خمیازه و کسلی و بی حوصلگی تحویل دادم !�

Post has attachment
عشق یعنی خدا ....
Photo

Post has attachment
Photo
Wait while more posts are being loaded