Post has shared content
قسمت 11 قسم اشک مادر
دست از طلب ندارم تا کام من بر اید    یاتن رسد بجانان یا جان زتن براید
وقتی ماموران را دیدم گفتار دکتر را شنیدم خستگیم دوچندان شد بعض گلویم را می فشرد
حالم خوب نبود همه منو نگاه میکردند. خدا ی من . این داستان کی تمام میشه چشمم پراز اشک شده بود. افسر امد ودستبد رابه  دستم زد پرستار هم سر رسید .رفته بود سرم برای من بیاورد به افسر گفت اقا چی دارید میکنید حال ایشان خوب نیست  افسر به حرف او توجه نکرد.راه بیافت بیریم با افسر و سرباز با دستهای بسته  به راه افتادم چشمان پرستار هم اشک افتاده بودبه راه افتادیم
به حیاط بیمارستان رسیدیم .صدای از پشت سرمان صدایبه گوش میرسید  افسر ایستاد و به منو سرباز هم گفت وایستید. به پشت سرم نگاه کردم  خدامن نوا با پای برنه ولباس بیمارستان اشکان اشکان میگفت واشک میریخت جمعی هم پشت سرش می امدند نوا خودش را به من رساند و خودش به بغل من انداخت و زار زار با صدا بلند گریه میکرد همه میپرسیدند چی شده 
بعضیها هم که احساساتی بودن با او هم گریه شدن  من اورا دراغوشم گرفتم و بوسیدم و گریه کردم
افسر و سرباز جمعات را دور میکردند روی زمین نشستیم نوا همچنان منو در اغوش داشت
پرستار که اسمش ستایش بود هم گریه کنان کنارمان نشست و ملفی را دوش نوا انداخت
 پدر نوا امد مادر نوا او هم درکنارم نشست و من ونوا را در اغوش گرفت 
همه گریییییییییه میکردند .مانند پدرمردگان. جمعیت زیاد شد حراست بیمارستان هم امدند
نوا داد زد بابا پس کو قولی که به من دادی اشکانم را دارند میبرند مامان تو کاری بکن خواهش 
میکنم مامان هرچی بگید گوش میکنم بخدا  جاناشکانم گوش میکنم حالم . سرم داشت گیج میکرد
دوباره بلند شدیم پرستار نوا را داشت چند قدم جلو تر نرفته بودم که چشمانم سیاهی رفت و به زمین افتادم
فقط جیغ نوا را شنیدم .وقتی به هوش امدم دیدم ستایش بالای سرم هست افسر وسرباز هم بودن 
سرم زدن منو فشارم افتاده بود  نوا را نمی دیدم .به پرستار گفتم نوا گو گفت نگران نباش حالش خوبه داخل اتاقشه الان میرم صدایش میکنم.
گفتم نه که دیدم رفت چند دقیقه بعد نوا ودکتر و مادرش امدن سرم من داشت تمام میشد
 نوا بالا سرم رسید گفت نمازات را نمی خوانی با چشمم اشاره کردم گفتم چرا سرم را 
گفتم بردارید پرستار اینکار را کرد
رفتم وضو گرفتم مادرش دکتر پرستار هم امدن وارد نماز خوانه شدیم یک عده هم پشت سرمان می امدند. وارد نماز خوانه شدم نوا گفت تو پیش نمازی 
لبخندی زدم اقمه بستم توی دلم از خدا مدد میگرفتم . الله اکبر الله اکبر اشک از چشمانم سرازیر شد 
دیگه متوجه چیزی نشدم سلام کردم به پشت سرم نگاه کردم همه چشمانشان اشکبار بود 
دوتا دیگر درجه دار به افسران اضافه شدند و اینبار بدونه دستبد از بیمارستان خارج شدم. ماشین پلیس بیرون بیمارستان منتظرمان بود......
PhotoAnimated Photo
PhotoPhoto
Scrapbook Photos
4 Photos - View album

AYOO BERGABUNGG KE KELAS98 DAN DAPATKAN HADIAHNYAAAA
CEPETAN KEBURU HABUISSSSSS
Wait while more posts are being loaded