ناگهان باران شدیدی رخ داد...او چهره ی سارا را دید و همان چهره باعث شد تا مهران تصادف سختی کند و بیهوش شود و به یاری مردم به بیمارستان فرستاده شود...

ازسرمیگیریم داستان رو...
فقط سریع عاشقانش نکنید...
یه داستان نویس خوب همیشه جاواسه ابهام تونوشه هاش داره...

خلاصه داستان از ابتدا تا به اینجا (تا تاریخ 18 تیر 93):

مهران پسری که در کارگاه ساخت قطعات فلزی خارج از شهر کار می کند، او بخاطر سر و صدای محل کار و افسردگی ناشی از شکست عشقی که از دختر صاحب کار قبیلش (سارا شیری) خورده گاهی صداهایی را می شنود تا اینکه یک روز سر کار علاوه بر صدا، حس می کند چهره ی سارا را نیز دیده است و با او حرف می زند ، هرچند او بعدا متوجه می شود که آن سارا ، سارای واقعی نبوده اما پی می بریم که او خودش هم دوست دارد به گونه ای به این خیالات دامن بزند طوری که شب هنگام زمان برگشت به خانه تصور می کند سارا در ماشین همراه اوست و از او در مورد کار آن روز می پرسد...

توی راه به گذشته فکر کرد
به وقتی که هنوز پیش پدر سارا کار می کرد. به اون روزی که برای اولین بار سارا رو دید که همراه پدرش به کارگاه اومده و با خودش گفت "وای چه دختر زیبایی"، به وقتی که روز و شبش فکر به اون شده بود و خود خوری می کرد، به وقتی که هر حرکت سارا براش یه معنی میداد.،به وقتی که تصمیم گرفت بهترین زیر دست آقای شیری باشه و خودش رو به اون اثبات کنه اما ناگهان،... بخاطر یه چیز بیخود همه چیز خراب شده بود. چیزی که خودش هم درست نمی دونست دلیلش چی بوده...
تو همین فکر ها بود که تصمیم گرفت با سارای خیالی ذهنش حرف بزنه پس آینه ی جلو ماشین رو یه کم کج کرد و خیال کرد که سارا صندلی عقب نشسته و آروم زمزمه کرد :
عزیزم خب تعریف می کردی ، امروز تو کارگاه چه خبر بود ؟

اون روز یه روز عادی نبود. هر چند اون نمی دونست که قراره چی بشه اما خب، بالاخره بلند شد و آماده رفتن به اون کارگاهی که خارج شهر بود شد. با ماشین قدیمیش راه افتاد. یک ساعت تو راه بود تا بالاخره تونست ساعت 7 برسه سر کارش. کار اون ...

سارا در حالی که بهش لبخند می زد گفت: برگرد همه چیز درست شده پدرم دیگه با تو مشکلی نداره
ناگهان چیز سنگینی روی دوشش حس کرد. دست دوستش امیر بود.
-اصلا حواست به کار نیستا. البته خب حقم داری امروز جای دو نفر کار کردی . فیل هم باشه از پا می افته
امیر لبخندی زد که خیلی زود با دیدن چهره دوستش ناپدید شد. و ادامه داد :
فرزاد... فرزاد ... با تو ام.
فرزاد تازه فهمیده بود چیزی که دیده توهم بوده باز هم نمی توانست یا نمی خواست باور کند که سارایی که دیده واقعی نبوده. هرچه که بود ساعت 4 آن روز کارش بالاخره تمام شد.
همین که سوار ماشین قراضه اش شد تصمیم گرفت پیش از رفتن به خانه سری هم به محل کار قبلیش بزند و دزدکی هم که شده سارا ببیند اما هرچه صبر کرد خبر از او نشد. ناچارا تصمیم گرفت به خانه برگردد. هوا ابری بود که به سمت خانه حرکت کرد.

به نام خدا

فصل ۱

تاریک و روشن صبح بود که از خواب بیدار شد.

کاش میذاشتیدکمی داستان پیش بره بعدعاشقانش میکردید...

اماچجوری؟توموقعیتی که توخرج زندگیش مونده بود،پدرساراواسه دادن سارابهش شرایط سختی پیش پاش گذاشته بود.همینطورکه تواین فکرابودوداشت باخودش کلنجارمیرفت بازم صداشوشنید

حتی اگه مجبور میشدومیتونست دنیابراش زیرورومیکرد...
Wait while more posts are being loaded