Post is pinned.Post has attachment

دوپنجره میان زمان باز میشود گاهی
گلایه های شب آواز میشودگاهی

دلی که بسته شده راه معجزه در آن
دچار بازی اعجاز میشود گاهی

ستاره فاصله داری به من که اینجایم...
زمین بشوق تو پرواز میشود گاهی

میان اشک لبم باز میشود به لبخندی...
تمام عشق من ابراز میشود گاهی

پرنده ی قفسم اوج آزادی را...
همین خیال تو دمساز میشود گاهی

بیا ببار که در این شهر آشنای دلم...
دوباره سبزه به گل ناز میشود گاهی

اگر به عشق بمیرم حرام دم بزنم...
که عشق بی نفس آغاز میشودگاهی
Photo

Post has attachment
صبح امروز خدایا چه مبارک بدمید

که همی از نفسش بوی عبیر آیدُ عود

گرکسی شکرگزاری کند این نعمت را

نتواند که همه عمر برآید زسجود

Photo

🔸🔸🔸

بده ای دوست شرابی که خدایی است خدایی
نه در او رنج خماری نه در او خوف جدایی

چو دهان نیست مکانش همه اجزاش دهانش
ز زمین نیست نباتش که سمایی است سمایی

می لعل رمضانی ز قدح‌های نهانی
که به هر جات بگیرد تو ندانی که کجایی...

#مولانا

@mostafahmmat71
Commenting is disabled for this post.

در آغوشم بگیر
و انگشتانت را
بر اندامم برقصان ،
شک نکن
شعری متولد خواهد شد ...

@mostafahmma71
Commenting is disabled for this post.

🔸🔸🔸

عشقت به هزار پادشاهی ارزد
وصل تو ز ماه تا به ماهی ارزد

آن را که رُخی بود بدین زیبایی
انصاف بده که هرچه خواهی ارزد...

#عطار

@mostafahmmat71
Commenting is disabled for this post.

Post has attachment


ﻣﺎﯾﻪ ﺍﺻــــﻞ ﻭ ﻧﺴﺐ ﺩﺭ ﮔﺮﺩﺵ ﺩﻭﺭﺍﻥ ﺯﺭ ﺍﺳﺖ
ﻫﺮ ﻛﺴﯽ ﺻﺎﺣﺐ ﺯﺭ ﺍﺳﺖ ﺍﻭ ﺍﺯ ﻫﻤﻪ ﺑﺎﻻﺗﺮ ﺍﺳﺖ
ﺩﻭﺩ ﺍﮔﺮ ﺑﺎﻻ ﻧﺸﯿﻨﺪ ﻛﺴـــﺮ ﺷــﺄﻥ ﺷــﻌـﻠﻪ ﻧﯿﺴﺖ
ﺟﺎﯼ ﭼﺸﻢ ﺍﺑﺮﻭ ﻧﮕﯿﺮﺩ گرچه ﺍﻭ ﺑﺎﻻ ﺗﺮﺍﺳﺖ
ﻧﺎﻛﺴﯽ ﮔﺮ ﺍﺯ ﻛﺴﯽ ﺑﺎﻻ ﻧﺸﯿﻨﺪ ﻋﯿﺐ ﻧﯿﺴﺖ
ﺭﻭﯼ ﺩﺭﯾﺎ، ﺧﺲ ﻧﺸﯿﻨﺪ ﻗﻌﺮ ﺩﺭﯾﺎ ﮔﻮﻫﺮ ﺍﺳﺖ
ﺷﺼﺖ ﻭ ﺷﺎﻫﺪ ﻫﺮ ﺩﻭ ﺩﻋﻮﯼ ﺑﺰﺭﮔﯽ ﻣﯿﻜﻨﻨﺪ
ﭘﺲ ﭼﺮﺍ ﺍﻧﮕﺸﺖ ﻛﻮﭼﻚ ﻻﯾﻖ ﺍﻧﮕﺸــــﺘﺮ ﺍﺳﺖ
ﺁﻫﻦ ﻭ ﻓﻮﻻﺩ ﺍﺯ ﯾﻚ ﻛﻮﺭﻩ ﻣﯽ ﺁﯾﻨﺪ ﺑﺮﻭﻥ
ﺁﻥ ﯾﻜﯽ ﺷﻤﺸﯿﺮ ﮔﺮﺩﺩ ﺩﯾﮕﺮﯼ ﻧﻌﻞ ﺧﺮ ﺍﺳﺖ
ﻛــــﺮﻩ ﺍﺳـﺐ ، ﺍﺯ ﻧﺠﺎﺑﺖ ﺍﺯ ﭘـﺲ ﻣــــﺎﺩﺭ ﺭﻭﺩ
ﻛــــﺮﻩ ﺧــﺮ ، ﺍﺯ ﺧــﺮﯾﺖ ﭘﯿﺸﺎ ﭘﯿﺶ ﻣــــﺎﺩﺭ ﺍﺳﺖ
ﻛﺎﻛـﻞ ﺍﺯ ﺑﺎﻻ ﺑﻠﻨﺪﯼ ﺭﺗﺒــﻪ ﺍﯼ ﭘﯿﺪﺍ ﻧﻜﺮﺩ
ﺯﻟﻒ ، ﺍﺯ ﺍﻓﺘﺎﺩﮔﯽ ﻗﺎﺑﻞ ﺑﻪ ﻣﺸﻚ ﻭ ﻋﻨﺒﺮ ﺍﺳﺖ
ﭘﺎﺩﺷﻪ ﻣﻔﻠﺲ ﻛﻪ ﺷﺪ ﭼﻮﻥ ﻣﺮﻍ ﺑﯽ ﺑﺎﻝ ﻭ ﭘﺮ ﺍﺳﺖ
ﺩﺍﺋﻤﺎً ﺧﻮﻥ ﻣﯿﺨﻮﺭﺩ ﺗﯿﻐﯽ ﻛﻪ ﺻﺎﺣﺐ ﺟﻮﻫﺮ ﺍﺳﺖ
ﺳﺒﺰﻩ ﭘﺎﻣﺎﻝ ﺍﺳﺖ ﺩﺭ ﺯﯾﺮ ﺩﺭﺧﺖ ﻣﯿﻮﻩ ﺩﺍﺭ
ﺩﺧﺘﺮ ﻫﺮ ﻛﺲ ﻧﺠﯿﺐ ﺍﻓﺘـﺎﺩ ﻣﻔﺖ ﺷﻮﻫﺮ ﺍﺳﺖ
ﺻﺎﺋﺒﺎ !ﻋﯿﺐ ﺧﻮﺩ ﮔﻮ ﻋﯿﺐ ﻣﺮﺩﻡ ﺭﺍ ﻣﮕﻮ
ﻫﺮ ﻛﻪ ﻋﯿﺐ ﺧﻮﺩ ﺑﮕﻮﯾﺪ، ﺍﺯ ﻫﻤﻪ ﺑﺎﻻ ﺗﺮ ﺍﺳﺖ

Photo

رسیده ام به غزل های دوستت دارم
به درک لحظه ی زیبای دوستت دارم

نشسته ام به ادب ، در کلاس درس عشق
خوشم به مشق الفبای دوستت دارم

نشسته ام به تماشای فصل سیب سرخ
نشسته ام به تماشای دوستت دارم

« منم که شهره ی شهرم به عشق ورزیدن »
و ایستاده دلم ، پای دوستت دارم

سروده ام غزلی با ردیف سیب سرخ
بخوان به لهجه ی زیبای دوستت دارم

و عشق ، راز بزرگ خداست ، باور کن !
خوشم به کشف معمای دوستت دارم...

#رضا_اسماعیلی

@mostafahmmat71

دیوانهٔ خموش به عاقل برابرست
دریای آرمیده به ساحل برابرست

در وصل و هجر، سوختگان گریه می‌کنند
از بهر شمع، خلوت و محفل برابرست

دست از طلب مدار که دارد طریق عشق
از پافتادنی که به منزل برابرست

گردی که خیزد از قدم رهروان عشق
با سرمهٔ سیاهی منزل برابرست

دلگیر نیستم که دل از دست داده‌ام
دلجویی حبیب به صد دل برابرست...

#صائب

@mostafahmmat71

ساقیا از دست تو
بس دست‌ها از دست شد

مست تو از دست تو
پیوسته برخوردارباد

#مولانا

@mostafahmmat71
Commenting is disabled for this post.

Post has attachment
اندر دل بی وفا غم و ماتم باد .
ان را که وفا نیست زعالم کم باد .
دیدی که مرا هیچکسی یاد نکرد .
جز غم ! که هزار افرین بر غم باد .

در عشق توام . نصیحت و پند چه سود .
زهراب چشیده ام . مرا قند چه سود .
گویند مرا که بند بر پایش نهید . !
دیوانه دل است ! پایم بر بند چه سود .

من ذره و خورشید لقایی تو مرا .
بیمار غمم . عین دوایی تو مرا .
بی بال و پرم در پی تو میپرم .
من که شده ام . چو کهربایی تو مرا .

دم را که بر این گزیده میباید کرد .
وز چارطمع بریده میباید کرد .
خون دل من ریخته میباید یار .
این کار مرا به دیده میباید کرد .

ابی که از این دیده برون میریزد .
خون است بیا ببین که چوون میریزد .
پیداست که خون من چه برداشت کند .
دل میخورد و دیده برون میریزد .

عاشق همه سال مست و رسوا بادا .
دیوانه و شوریده و شیدا بادا .
با هوشیاری غصه هر چیز خوری .
چون مست شدی هر چه بادا بادا .

دل در غم عشق مبتلا خوام کرد .
جان را سپر تیر بلا خواهم کرد .
عمری که نه در عشق تو بگذاشته ام .
امروز به خون دل قضا خواهم کرد .

از بس که براورد غمت آه از من .
ترسم که شود به کام بدخواه از من .
دردا که زهجران تو ای جان جهان .
خون شد دلمو دلت نه اگاه از من .

تا با غم عشق تو مرا کار افتاد .
بیچاره دلم در غم بسیار افتاد .
بسیار فتاده بود هم در غم عشق .
اما نه چنین زار که اینبار افتاد .

سودای تو را بهانه ای بس باشد .
مدهوش تو را ترانه ای بس باشد .
در کشتن ما چه میزنی تیغ جفا .
ما را سر تازیانه ای بس باشد .

ما کار و دکان و پیشه را سوخته ایم .
شعر و غزل و دوبیتی اموخته ایم .
در عشق که او جان و دل و دیده ماست .
جان و دل و دیده هر سه را سوخته ایم .

دیوان شمس تبریزی مولانا .
تقدیم به همه دلشدگان وامانده از کاروان عشق ...!!!




Photo
Wait while more posts are being loaded