Post is pinned.Post has attachment
یکی از بهترین روش های یادگیری زبان انگلیسی استفاده از کتاب های داستان سطح بندی شده می‌ باشد که گام به گام توانایی خواندن و شنیداری مخاطب را تقویت می‌کند. این روش در حقیقت زبان انگلیسی را با استفاده از ساختار زبان انگلیسی آموزش می‌دهد و مانند یک شهروند عادی انگلیسی زبان که از کودکی گام به گام زبان مادری خود را فرا می گیرد، عمل می کند.
از نقاط قوت این روش  این است که کلمات و لغات جدیدی که در سیر داستان فراگرفته می شود به سرعت وارد حافظه ی دراز مدت خواهد شد چرا که کلمات جدید در روند داستان و در ارتباط با ماجرای داستان شکل می گیرند و لذا تا مدت های مدیدی در ذهن باقی خواهد ماند در حقیقت کلمات و ساختار های زبانی جدید استفاده شده مانند یک قربانی است که در تار عنکوبت ذهن به دام افتاده است.
هدف از تشکیل این گروه ترجمه کتابهای داستانی به زبان انگلیسی و اشتراک گذاری آن میباشد. امیدوارم دنبال نمودن مستمر مطالب این گروه، کمک کوچکی باشد برای کسانی که میخواهند زبان اول دنیا را بخوبی بیاموزند....
اولین کتابی که برای ترجمه انتخاب کرده ام داستان زیبا و رمانتیک لاو استوری است.
هر روز بخش هایی از این داستان را به اشتراک میگذارم. امیدوارم از خواندن این داستان دلنشین لذت ببرید...
Photo

Post has attachment
سلام دوستان عزیز
میخوام شما را به یک بازی فوتبال آنلاین عالی با کلی جوایز ماهانه از قبیل گوشی آیفون پلاس6 ،ربع سکه و... دعوت کنم.
ثبت نامش 30 ثانیه کار میبره
اینم لینک ثبت نام رایگان
http://mr90.ir/home/nGGVZ2NnmGpkbG5rnA

Post has attachment
ترجمه فصل دوم کتاب لاواستوری را از لینک زیر دانلود فرمایید
http://s6.picofile.com/file/8187297368/%D9%81%D8%B5%D9%84_%D8%AF%D9%88%D9%85.pdf.html
فصل دوم
فصل دوم
s6.picofile.com

ترجمه فصل اول کتاب لاو استوری را از لینک زیر دانلود نمایید.

http://s4.picofile.com/file/8187277284/%D9%81%D8%B5%D9%84_%D8%A7%D9%88%D9%84.pdf.html

At dinner we had one of our non-conversations. We spoke to each other, but didn't actually say anything. These non-conversations always started with 'How have you been, son?' and ended with 'Is there anything I can do for you?'
'How have you been, son?' my father began.
'Fine, sir.'
'Does your face hurt?'
'No, sir.' (It hurt terribly.)
Next, Old Stonyface talked about Playing the Game. 'All right, son, you lost the match.' (How clever of you to notice, Father.) 'But after all, in sport, the important thing is the playing, not the winning.' Wonderful, I thought. Father was chosen for the Olympic Games. And now he says winning is not important!
I just looked down at my plate and said 'Yes, sir' at the right times.
Our non-conversation continued. After Playing the Game, he discussed My Plans.
'Tell me, Oliver, has the Law School accepted you yet?'
'Not yet, sir.'
'Would you like me to telephone them?'
'No!' I said at once. 'I want to get a letter like other people, sir. Please.'
'Yes, of course. Fine .. . After all, they're sure to accept you.''
Why? I thought. Because I'm clever and successful? Or because I'm the son of Oliver Barrett the Third?
The meal was as uninteresting as the conversation. At last  my father spoke again.
'There's always the Peace Corps,' he said suddenly. 'I think the Peace Corps is a fine thing, don' t you?'
'Oh, yes, sir,' I said politely. I knew nothing about the Peace Corps.
'What do your friends at Harvard think about the Peace Corps?' he asked. 'Do they feel that the Peace Corps is
important in our world today?'  'Yes, sir,' I said politely, just to please him.
موقع شام ما مکالمه ای نداشتیم. با هم صحبت میکردیم اما در واقع چیزی به هم نمیگفتیم. منظورم اینه که صحبتامون با " چطوری پسرم؟ " شروع میشه و با " کاری هست که بتونم برات انجام بدم؟" تموم میشه.
پدرم سر صحبتو باز کرد. " چطوری پسرم؟"
" خوبم آقا"
" صورتت آسیب دیده؟"
" نه آقا " (  آسیب وحشتناکی دیده بود.
بعد، پیرمرد صورت سنگی درباره بازی صحبت کرد." خوب پسرم، شما بازیو باختید" ( تو چقد باهوشی که فهمیدی پدر.) " اما گذشته از همه اینها مهم خود بازیه نه بردن. به خودم گفتم: " عجبا! پدر واس بازیهای المپیک اتخاب شده و حالا میگه برنده شدن مهم نیست!"
من فقط به بشقابم نگاه میکردم و گفتم : " بله آقا"
بعد از صحبت راجع به بازی، او راجع به برنامه هام باهام حرف زد.
" بگو ببینم، الیور، مدرسه قانون تو رو هنوز پذیرش نکرده؟"
" نه هنوز اقا"
" میخوای یه تلفن بهشون بزنم؟"
" فورا گفتم نه، من میخوام مثل بقیه نامه بزنم آقا، لطفا"
" بله البته، خوبه... آنها مطمئنا تو را پذیرش میکنن."
به خودم گفتم: " چرا؟ چون من باهوش و موفقم یا چون من پسر الیور برت سومم؟"
غذا هم به بی مزگی صحبتمون بود. در آخر پدرم دوباره صحبت کرد.
یدفعه گفت: " سپاه صلح همیشه وجود داره. من فکر میکنم سپاه صلح چیز خوبیه. تو اینطور فکر نمیکنی؟"
مودبانه گفتم:" اوه، بله آقا. من چیزی راجع به سپاه صلح نمیدونم"
پرسید: " دوستای تو در هاروارد راجع به سپاه صلح چی فکر میکنن؟ آیا اونها احساس میکنن در دنیای امروز سپاه صلح اهمیت داره؟"
مودبانه گفتم : " بله آقا. فقط چون خشنود بشه."

Chapter two
Blood and stone

A FEW weeks later I was hurt in the hockey match at Cornell university. My face was badly cut and the officials gave me the penalty for starting the fight. Five minutes! I sat quietly in the penalty box while the team manager cleaned the blood off my face. I was ashamed to look out onto the ice. But the shouts of the crowd told me everything. Cornell scored a goal. The score was 3—3 now. Damn, I thought. We're going to lose this match, because of me.
Across the ice, among the crowd, I saw him. My father. Old Stonyface. He was looking straight at me.
'If the meeting finishes in time, I'll come to Cornell and watch you play,' he had told me on the phone.
And there he was, Oliver Barrett the Third. What was he thinking about? Who could say? Why was he here? Family pride, perhaps. 'Look at me. I am a very busy, important man, but I have come all the way to Cornell, just to watch my son play in a hockey match.' We lost, six goals to three. After the match the doctor put twelve stitches in my face. When I got to the changing-room, it was empty. They don' t want to talk to me, I thought . I lost that match. I felt very ashamed as I walked out into the winter night. 'Come and have dinner, son, ' said a voice. It was Old Stonyface.

فصل دوم
خون و سنگ

چند هفته بعد من در یک مسابقه هاکی در دانشگاه کورنل مصدوم شدم. صورتم زخم عمیقی برداشت و مقامات بازی منو بخاطر شروع دعوا پنج دقیقه اخراج کردند. من آروم در محوطه جریمه نشستم و مدیر تیم خونهای صورت منو پاک میکرد. من شرم میکردم از اینکه به زمین بازی نگاه کنم ولی فریاد جمعیت همه چیزو بهم میگفت. تیم کورنل یه گل زد. بازی 3 – 3 شد. به خودم گفتم: لعنتی، ما داریم بازیو بخاطر من میبازیم.
گوشه میدون، در بین جمعیت او را دیدم. پدرم! مردی پیر با صورتی سنگی. او به من خیره شده بود. او تلفنی به من گفته بود: " اگر قرارم به موقع تموم بشه به کورنل میام و بازیتو تماشا میکنم.
او الان اینجا بود، الور برت سوم. او راجع به چی فکر میکنه؟ کی میتونه بگه؟ چرا او اینجاست؟ شاید غرور خانوادگی.
" ببین، من یه فرد مهم با کلی مشغله م. اما هر جور شده به کورنل میام فقط به این خاطر که بازی هاکی پسرمو تماشا کنم"
ما سه بر 6 باختیم. بعد از بازی دکتر دوازده بخیه به صورتم زد. وقتی به اتاق کمد لباسها رفتم هیچکس نبود. فکر کنم اونها نمیخواستن باهام حرف بزنن. من باعث باخت تیم شده بودم. احساس شرمندگی کردم و رفتم تا توی شب زمستونی یکم قدم بزنم.
" بیا بریم غذا بخوریم، پسرم" یه صدایی گفت.
او مرد پیر صورت سنگی بود...


It was dark and quiet, out there in the cold. I kissed her again, more slowly. When we reached her dormitory, I did not kiss her goodnight.
'Listen, Jenny, perhaps I won' t telephone you for a few months. '
She was silent for a moment . 'Why?' she asked at last.
'But perhaps I'll telephone you as soon as I get back to my dorm. ' I turned and began to walk away.
'Damn Preppie!' I heard her say. I turned again. From twenty feet away I scored another goal.
'You see, Jenny, that's the kind of thing you say. And when other people do it to you, you don't like it.'
I wished I could see the look on her face. But I couldn't look back. My pride wouldn't let me.
When I returned to my dorm, Ray Stratton was there. He and I slept in the same room. Ray was playing cards with some of his football-playing friends.
'Hullo, Ollie,' said Ray. 'How many goals did you score?'
'I scored one, and I made one,' I answered.
'With Cavilleri?'
'That's none of your business!' I replied quickly.
'Who's Cavilleri?' asked one of the footballers.
'Jenny Cavilleri. Studies music. Plays the piano with the Music Group.'
'What does she play with Barrett?' Everyone laughed.
'Get lost!' I said as I entered my room.
There I took off my shoes, lay back on my bed and telephoned Jenny's dormitory.
'Hey, Jen . . .' I said softly.
'Yes?'
'I think I'm in love with you.'
She was silent for a few moments. Then she answered,
very softly: 'Oliver, you're crazy.'
I wasn't unhappy. Or surprised
هوا تاریک و آرام بود و بیرون سرد. من دوباره او را بوسیدم، اینبار آرامتر. وقتی به خوابگاهش رسیدیم من بوسه شب بخیر از او نگرفتم.
" گوش کن جنی، شاید من تا چند ماه بتو تلفن نزنم."
او یلحظه ساکت شد و آخرش پرسید: " چرا؟ "
" اما شاید به محض اینکه به اتاق خوابم برسم بهت تلفن بزنم. صورتمو برگردوندم و شروع به حرکت کردم.
" بچه دبستانی لعنتی" من  شنیدم چی گفت. دوباره برگشتم. از بیست پا دورتر دوباره گل زدم.
" میدونی جنی، این شبیه چیزیه که تو میگی و وقتی کسی با تو اینکارو میکنه بدت میاد."
من امیدوار بودم بتونم به چهرش نگاه کنم ولی نتونستم برگردم. غرورم بمن اجازه نداد
وقتی به خوابگاهم برگشتم استراتن اونجا بود. من و او توی یه اتاق میخوابیدیم. استراتنبا دوستای همتیمی فوتبالی خودش ورق بازی میکرد
 
استراتن گفت: " سلام، الی، چند تا گل زدی ؟"
گفتم: " یه گل زدم و یه گل ساختم."
" با کویلری ؟"
سریع جواب دادم: " بتو ربطی نداره!"
یکی از هم تیمیهاش گفت : " کویلری کیه ؟"
" جنی کویلری. موزیک تحصیل میکنه. با یه گروه موزیک پیانو میزنه"
" با برت چی میزنه ؟" همه خندیدند.
همینطور که وارد اتاقم میشدم گفتم : " گم شید."
کفشامو درآوردم، رو تخت دراز کشیدم و به خوابگاه جنی تلفن زدم.
به ارامی گفتم : " هی... جن...."
" بله؟"
" من فکر میکنم که عاشقت شدم."
او برای یه لحظه ساکت شد. بعد  خیلی اروم جواب داد:
"الیور، تو دیوونه ای"
من نه ناراحت بودم نه شگفت زده.

'Good old Barrett!' shouted the crowd. Jenny will hear  them shouting for me, I thought. But where was she? Had she left?
As I went for the puck, I looked up into the crowd. Jenny was standing there. I took the puck and went towards the goal line. Two Dartmouth players were coming straight at  me.
'Go, Oliver, go! Knock their heads off!'
That was Jenny's voice above the crowd. It was crazily,  beautifully violent. I pushed past one Dartmouth man. I  knocked hard into the other. Then I passed the puck to Davey Johnson, and he banged it into the Dartmouth goal.
The crowd went wild.
In a moment we were all shouting and kissing and banging each other on the back. The crowd were screaming with excitement. After that , we murdered Dartmouth - seven goals to zero
After the match I lay in the hot bath and thought with pride  about the game. I'd scored one goal, and helped to score another. Now the water felt wonderful on my tired body.
Ahhhh!
Suddenly I remembered Jenny. Was she still waiting  outside? I hoped so! I jumped out of that bath and dressed
as fast as I could. Outside, the cold winter air hit me. I looked round for Jenny. Had she walked back to her dormitory alone?  Suddenly I saw her. 'Hey, Preppie, it's cold out here.'
I was really pleased to see her, and gave her a quick kiss.
'Did I say you could kiss me?' she said.
'Sorry. I was just excited.'
'I wasn't. '
جمغیت فریاد میزد " برت قدیمی خوب ". من فکر میکردم که جنی خواهد شنید که اونها چجوری منو صدا میزدن. اما او کجا رفته بود؟ آیا خارج شده بود؟
همینطور که دنبال جن هاکی میرفتم داخل جمعیت جستجو میکردم. جنی اونجا ایستاده بود. من جن هاکی رو گرفتم و به طرف خط گل حرکت کردم. دو بازیکن دارتموس مستقیم به طرف من اومدن. "برو الیور، برو. همشونو بکش"
صدای جنی بود که بلندتر از همه میومد. صدای خشن زیبا. من یک بازیکن دارتموس را پشت سر گذاشتم. به سختی به دومی برخورد کردم. توپو به جانسون رسوندم و او توپ را به دروازه دارتموس چسبوند.
ورزشگاه منفجر شد.
هممون فریاد میزدیم، همدیگرو بغل کردیم و بوسیدیم.جمعیت با هیجان فریاد میکشید و بعد از آن ما دارتموس رو هفت بر صفر کارش رو تموم کردیم.
بعد از مسابقه یه حموم داغ رفتم و با غرور به مسابقه فکر میکردم. خودم یک گل زده بودم و یه اس گل داده بودم. حالا آب به طور شگفت انگیزی بر بدنم فرو میریخت.
ناگهان، یاد جنی افتادم. آیا هنوز بیرون منتظر منه؟ امیدوارم اینجوری باشه. از حموم پریدم بیرون و سریع لباسامو پوشیدم. بیرون، هوای سرد زمستونی بهم میخورد. اطراف رو نگاه انداختم. آیا او تنهایی به خوابگاه برگشته؟ ناگهان او را دیدم." هی، بچه دبستانی. بیرون خیلی سرده."
من واقعا از دیدنش خوشحال شدم، و یه بوسه سریع ازش گرفتم.
گفت: " من بهت گفته بودم که میتونی منو ببوسی؟ "
" ببخشید. من فقط هیجان زده بودم"
" من نبودم"

Angrily I climbed into the penalty box.
'Why are you sitting here when all your friends are playing?'
The voice was Jenny's. I didn't answer. 'Come on, Harvard, get that puck!' I shouted.
'What did you do wrong?' Jenny asked.
I tried too hard.' Out there on the ice Harvard were playing with only five men.
'Is that something to be ashamed of?'
'Jenny, please. I'm thinking.'
'What about?'
'About those two Dartmouth men. When I get back onto the ice, I'll break them into little pieces.'
'Do you always fight when you play hockey?'
'I'll fight you, Jenny, if you don't keep quiet.'
'I'm leaving. Goodbye.'
I looked round, but she had gone. Just then the bell rang.
My two-minute penalty had finished. I jumped onto the ice again.
با عصبانیت به محوطه جریمه رفتم.
" چرا تو اینجایی وقتی همه دوستات دارن بازی میکنن؟"
صدای جنی بود. من جواب ندادم. فریاد زدم:" یالا، هاروارد، جن هاکی رو بگیر."
جنی پرسید: " چه خطایی کردی ؟"
" من خیلی تلاش کردم. تیم هاروارد با 5 نفر بازی میکردن.
" چیزی هست که ازش شرمنده ای؟ "
" جنی، خواهش میکنم. دارم فکر میکنم."
" به چی ؟"
" به دو تا بازیکن دارتموس. وقتی برگردم تو زمین تیکه تیکشون میکنم."
" تو همیشه میجنگی وقتی داری هاکی بازی میکنی؟"
" من با تو هم دعوا میکنم جنیفر اگه ساکت نشی."
" من میرم بیرون. خداحافظ."
به اطرافم نگاه کردم اما او رفته بود. همون لحظه زنگ بصدا دراومد
دو دقیقه جریمه من تمام شد و من پریدم داخل زمین.

By the second quarter of the game on Friday night, we were winning 0 — 0. That is, Davey Johnson and I were getting ready to score a goal. The crowd were screaming for blood -or a goal. I always feel that it's my job to give them both these things. I didn' t look up at Jenny once, but I hoped she was watching me.
I got the puck and started off across the ice. Davey Johnson was there on my left, but I didn' t pass the puck to him. I wanted to score this goal myself. But before I could shoot, two big Dartmouth men were after me. In a moment we were hitting the puck and each other as hard as we could.
'You!' said a voice suddenly. 'Two minutes in the penalty box.'
I looked up. He was talking to me. 'What did I do?' I asked.
'Don't argue.' He called to the officials' desk: 'Number seven, two minutes in the penalty box, for fighting.'
در کوارتر دوم بازی جمعه شب، نتیجه 0 – 0 بود. دیوی جانسون و من خودمونو آماده میکردیم که یک گل بزنیم. جمغیت جیغ میکشیدند "یا خون، یا گل " من همیشه احساس میکردم که وظیفمه که به اونها هر دوی اینها رو بدم. من حتی یکبار هم دنبال جنیفر نگشتم ولی امیدوارم بودم که برای تماشای بازی من اومده باشه.
من جن هاکی رو گرفتم و در عرض زمین استارت زدم. جانسون سمت چپم بود ولی بهش پاس ندادم. من میخواستم خودم گل بزنم. اما قبل از اینکه بتونم شوت بزنم دو بازیکن دارتموس به من رسیدند. در یک لحظه به شدت به هم برخورد کردیم.
ناگهان صدایی گفت : " تو." " دو دقیقه اخراجی"
من برگشتم. او با من بود. پرسیدم: " مگه چیکار کردم؟"
"بحث نکن." او در میز مقامات صدا زد: " شماره هفت، دو دقیقه اخراج بخاطر دعوا."
Wait while more posts are being loaded