Post has attachment
؛؛؛نویسنده ای به عنوان حق التالیفی کتابش، شلوار گرفت!؛؛؛

احمد محمود، جایی از یادداشت‌های روزانه‌اش در روز شانزده آذر ۶۴ می‌نویسد: «واقعاً که نویسنده تو مملکت ما باید پوستش از پوست کرگدن کلفت‌تر باشد تا بتواند به نوشتن ادامه بدهد.» این بعد از شرحی است که درباره گیر کردن رمان همسایه‌ها به قول خودش در “اداره‌ی سانسور شاهنشاهی‌” و وزارت ارشاد جمهوری اسلامی نوشته است.
این یادداشت‌ها بخشی از کتابی است که با عنوان «دیدار با احمد محمود» با همت فرزندانش؛ سارک، بابک و سیامک محمود (اعطا) در انتشارات معین منتشر شده است.
به شهادت یادداشت‌های روزانه احمد محمود در این کتاب، او خودش یک کرگدن بود که اگر نبود، با روزگار سختی که پس از زندان و تبعید، مشکلات مالی پس از بازخرید، جنگ هشت ساله و جلوگیری از انتشار کتاب‌هایش تجربه کرده بود، نوشتن آن تعداد کتاب ممکن نمی‌شد.
کتاب دیدار با احمد محمود با این شعر از خود شروع شده:
گیاه، خواب زرد می‌بیند
در پاییز
مورچه، خواب انبار خوشه‌های طلایی گندم
خرس، خواب زمستانی
و من
خواب نان گندم زرد طلایی
در زمستان این مرز پرگهر
تاریخ این شعر آذر ماه سال ۷۴ است. دو سال پیش از آن که نامش به عنوان یکی از برگزیده‌های جشنواره بیست سال ادبیات داستانی ایران مطرح شود و بعد خط بخورد. عطاالله مهاجرانی وزیر وقت ارشاد گفته است که رهبر ایران در برابر انتخاب احمد محمود به عنوان یکی از دریافت‌کنندگان این جایزه مقاومت کرده و اجازه نداده از او تقدیر شود.
او در سال ۷۲ در جواب نامه‌ کسی که برایش نوشته بود «اگر مدار صفر درجه به سیاست روز آلوده نشده بود بهتر بود» می‌نویسد: «من با این باور خیلی موافق نیستم. آدم‌ها و حوادث، از ابزار کار نویسنده‌ هستند. من چطور می‌توانم آدم‌های امروز سرزمین‌ام را، جدا از سیاست تعریف کنم و مدعی باشم که حق مطلب را ادا کرده‌ام؟» او نامه‌اش را با این جمله تمام می‌کند که «اصلا خود جدا کردن سیاست از ادبیات اگر که صادقانه هم باشد، نوعی سیاست است.»
احمد محمود جوانی‌اش را با پنج سال زندان و تبعید شروع کرد. اتهامش عضویت در سازمان افسران حزب توده بود. همین محکومیت باعث شد که از نظر حاکمیت «صلاحیت اجتماعی»‌ برای کار دولتی نداشته باشد و برای گذران زندگی‌اش به کارهایی مثل بزازی و نانوایی بپردازد. او در مصاحبه‌ای که در همین کتاب هم باز منتشر شده می‌گوید «از سال ۱۳۳۶ رابطه‌ام را با […] قطع کردم تا در نوشتن مستقل باشم. چون من معتقدم که نویسنده نباید در چارچوب سازمان‌های سیاسی و احزاب بگنجد، زیرا تبدیل می‌شود به یک وسیله تبلیغاتی برای حزب و سازمان.»
بعد از انقلاب احمد محمود خودش را از کار در موسسه تولید لباسی که در آن کار می‌کرد بازخرید کرد و تصمیم گرفت «نویسنده حرفه‌ای» شود. آن هم در شرایطی که به نوشته خودش در ایران باید برای انتشار کتاب، مجوز گرفت و مردم کتابخوان کم‌اند و حکومت، نویسنده مستقل را ارج نمی‌نهد و نان خوردن از راه نوشتن به «قلم به مزدی» تعبیر می‌شود، نویسنده حرفه‌ای شدن کار کرگدن‌ها است.
او در نامه‌ای به یک دوست که در کتاب «دیدار با احمد محمود» منتشر شده نوشته: «هنوز که هنوز است استقلال خودم را حفظ کرده‌ام و البته لازمه‌اش تحمل سختی‌های زندگی است.»
«سختی‌های زندگی» که احمد محمود از آن حرف می‌زند هم شامل درگیر شدن با مخارج زندگی روزمره است که شواهد آن را در خاطرات روزانه او می‌توان دید و هم بازماندن از تجربه و سفر. او در پاسخ به نامه و دعوت ابراهیم گلستان که او را به انگلیس دعوت کرده می‌نویسد: «گرانی بی حد و حساب، لحظه به لحظه همه چیز، طوری درگیر گذران روزانه‌مان کرده است که خیال سفر چنان دور از ذهن می‌شود که انگار نه انگار چیزی به نام “سفر” هست. سفرهای دعوتی هم که معاذالله!»
حتا یک بار ناشر یکی از کتاب‌هایش به عنوان «حق‌التالیف» به او شلوار می‌دهد. او در یادداشت‌هایش نوشته که «کتاب پسرک بومی و غریبه‌ها را انتشارات بابک چاپ کرد هر دو در سال ۵۰ حق التالیف هم داد؛ سیصد تومان و تعدادی شلوار کار – یکی هفده تومن حساب کرد که از تولیدی همسایه‌اش گرفت و داد بردم خانه بچه ها بپوشند. خودم هم پوشیدم. تو خانه خوب بود.»
همین دردسرهای زندگی و «گذران روزانه‌» با احمد محمود کاری کرده بود که به گفته خودش در نامه‌ای به ابراهیم گلستان می‌نویسد «انگار نه انگار چیزی به نام سفر هست.»
ظاهراً ابراهیم گلستان در نامه‌ای به احمد محمود در باره‌ی “گریز از محیط بی آفتاب انگلیس و پناه بردن به فرانسه یا ایتالیا” نوشته است که او در جوابش می‌نویسد: «در این جا به جا شدن‌، اصلا به ایران هم فکر کرده‌اید؟ می‌دانم- همه مشکلات و نا به سامانی‌ها و ناموزونی‌ها و آشفتگی‌های ایران را می‌دانم چون درگیرش هستم و دستم از دور بر آتش نیست، اما گمان می‌کنم طبیعت پاییز کوهساران مثلا طالقان را نمی‌شود در جایی دیگر پیدا کرد، به خصوص که زبان و دم و بازدمش آشنای هزار ساله باشد.»
کتاب دیدار با احمد محمود با کوشش فرزندانش منتشر شده و حسن‌اش دیدن چهره او از میان یادداشت‌های شخصی و نامه‌های خصوصی او ست اما بعضی از بخش‌های کتاب بدون توضیح منتشر شده است.
شاید در ویرایش دوباره‌ی کتاب این شرح‌ها هم افزوده شود و کتاب بعدی نه «گزیده» که شرح کامل‌تری از زندگی نویسنده‌ی زمین سوخته باشد.

#رشت #گیلان #گلسار #تهران #غدقن #ایران #گرافیک #گرافیتی #شعر #ساغریسازان #عکاسی #عکس #آموزش #محتشم #قصه #گیلکی #ریرا #ری_را #ساز #travel #rasht #gilan #iran #blackandwhite #akas_bashi #ipixell #PicsArt #persian_art #photography #travel #farshid_aghamali_parsi #instagram #farshidaghamali #farshid_aghamali
Photo

Post has attachment
؛؛؛؛؛ شَـــبِ منولوگ های تنهایی ؛؛؛؛؛
...
می گویم: دوست عزیز بد نیست روی قله های مرز پر گهر هم بگردیم شاید از این دختران زیبا روی و گیس گلابتون اینجا هم باشد. آخر ، سال هاست که آقای جننتی میگوید: بیایید نماز جمعه تا در آخرت هر کدام هفتاد حوری شانسی ببرید . می گویم : دوست عزیز البته من که دنیایم خراب است و روزگارم سیاه . چرا که مدام در فکرم چطور باید از پسه حسادت این هفتاد نفر در بیایم. تازه این اول حساب و کتاب بود . بعد نشستم شمردم ، با احتساب دو میلیارد از پنج میلیارد آدمهایی که بهشتی بوده اند و تا حالا مرده اند. چند تریلیون حوری اکنون در بهشت هست. عجب کاسه حمامی گم بشود آنجا . گفتم : دوست عزیز اصلا مگر بهشت چقدر جا دارد .
...
پ ، ن : بی گمان کمی سر در گمی ابتدای گفتگو هست ، اما بگذارید از مقدمه ها بگذریم ، آنکه از موضوع سر در نیاورد اصلا مخاطب من نیست ، از این واضح تر نوشتن یعنی توهین به مخاطب ، بعد اینکه من بشدت غمگین ام ، به اندازه ی تمام دنیا غمگین ام ، دو شب گذشته به بغض و تب گذشت ، مشتی قرص آرام بخش تا ندانم که ام و ...
Photo

Post has attachment
Photo

Post has attachment
Photo

Post has attachment
Photo

Post has attachment

Post has attachment
؛؛؛؛؛ شَـــبِ حقیقت های گم ؛؛؛؛؛
...
هر گاه به اعتمادِ کودکانه ام
دستی را گرفتم
گم شدم ...
آن قدر که در من ، هراس ِگرفتن ِدستی هست
ترس ِگم شدن نیست
....
پرسش نه حقیقت است و نه دروغ. اما حقیقت را تهدید به رسوایی می کند .آن حقیقتی که گوش شنیدن پرسش را ندارد ، دیگر حقیقت نیست .ممکن است قدرت باشد . اما بی تردید حقیقت نیست .
زیرا حقیقت هنوز فراتر از ان نرفته است که خود چیزی جز این پرسش باشد که حقیقت چیست ؟ نخستین آدم را بیاد بیاوریم ، آنگونه که حافظ آن را باز گو می کند :
پدرم روضه رضوان به دو گندم بفروخت
ناخلف باشم اگر من ، نفروشم به جویی
حافظ چه چیز را میگوید و به چه قیمتی ؟ آیا جز این است که پدرش (نخستین آدم) رنج و پیری فنا را به بهای آزادی و دانستن و پرسیدن به جان خرید ؟ یا اینطور ، بهشت را با تمام زیبایی و لذایذ و جاودانگی اش و... به دو گندم فروخت ؟ چرا که اطاعت کورکورانه را دوست نمی داشت .
فرانسیس بی کن می گوید : « سکوت فضیلت احمق هاست » . و شاملوی بزرگ می نویسد:
« سکوت آب
می تواند خشکی باشد و فریاد عطش؛
سکوت گندم
می تواند گرسنه گی باشد و غریو پیروزمند قحط ؛
هم چنان که سکوت آفتاب
ظلمات است-
اما "سکوت آدمی"
فقدان جهان و خداست:
غریو را
تصویر کن!
...
فَـــرشیـــد
Photo

Post has attachment
؛؛؛؛ دشنه در دیس ؛؛؛؛؛
...
فصل ها خود
همه در لحظه فرود می آیندو ما
به لحظه ، سیـر
به تماشا می نشینیم
بی آنکه سه ربع خونخورشتِ دیدگان را
سر کشیم
این همه دور
پایانِ کیست
کسی که روی من را برداشته بود
در من نفس می زد
کسی که من را از من برداشته بود
غلت میزد در موهایم
در شانه هایی که می ماند
در شانه هایش که میرفت
باید کافی باشد
چند قطره ی دیگر تمام می شود
...
Photo

Post has attachment
ﺩﺭﻭﻥ ﻭﺿﻌﯿﺖ ﺷﻌﺮ

ﻭﺿﻌﯿﺖ ﺷﻌﺮ ﭼﯿﺴﺖ ﻭ ﭼﮕﻮﻧﻪ ﻣﯽ ﺗﻮﺍﻥ ﺑﻪ ﺩﺭﻭﻥ ﺁﻥ ﺭﻓﺖ ؟ ﺁﯾﺎ ﻭﺿﻌﯿﺖ
ﺷﻌﺮ ﯾﮏ ﻣﮑﺎﻧﻤﻨﺪﯼ ﺩﺍﺭﺩ ﺁﯾﺎ ﺍﺯ ﺍﺗﻤﺴﻔﺮﯼ ﺑﺮﺧﻮﺭﺩﺍﺭ ﺍﺳﺖ ﺁﯾﺎ ﺯﺑﺎﻥ ﻗﺎﺩﺭ
ﺳﺖ ﻣﮑﺎﻧﯽ ﯾﺎ ﻭﺿﻌﯿﺖ ﺑﺮﺍﯼ ﻧﻮﻋﯽ ﻣﻮﺍﺟﻪ ﺑﺎﺷﺪ ‏( ﺗﻌﺒﯿﺮ ﺁﺩﺭﻧﻮﯾﯽ ‏) ﺁﯾﺎ
ﺑﺪﻭﻥ ﭘﯿﺸﺪﺍﻭﺭﯼ ﻭ ﺫﻫﻨﯿﺖ ﺗﻌﺮﯾﻒ ﺷﺪﻩ ﻧﻤﯽ ﺗﻮﺍﻥ ﺑﺎ ﻣﺘﻨﯽ ﻣﻮﺍﺟﻪ ﺷﺪ
ﮐﻪ ﺩﺭ ﯾﮏ ﻭﺍﺣﺪ ﺯﻣﺎﻧﯽ ﺣﺲ ﻣﺮﮐﺒﯽ ﺍﺯ ﺗﺎﺛﺮ ﺧﻮﺍﻧﺸﯽ ﻭ ﺷﻨﻮﺍﯾﯽ ﻭﺩﯾﺪﺍﺭﯼ
ﺭﺍ ﺩﺭﮔﯿﺮ ﻣﯽ ﮐﻨﺪ ﻭ ﺗﻮﺍﻣﺎﻥ ﺑﻪ ﻟﺬﺕ ﺑﺮﺳﺎﻧﺪ .
ﺑﺮﺍﯼ ﭼﻪ ﻧﯿﺎﺯﻣﻨﺪ ﻭﺿﻌﯿﺘﯽ ﺷﺎﻋﺮﺍﻧﻪ ﻫﺴﺘﯿﻢ ؟ ﺁﯾﺎ ﻭﺍﻗﻌﯿﺖ ﺷﻌﺮﯼ ﺟﻨﺒﻪ
ﺍﺳﺘﻌﻼﯾﯽ ﺑﻪ ﺍﺣﺴﺎﺱ ﻭ ﻋﻮﺍﻃﻒ ﻣﺎ ﻣﯽ ﺑﺨﺸﺪ ؟ ﯾﺎ ﭘﯿﺶ ﺍﺯ ﻫﺮ ﭼﯿﺰ
ﯾﻌﻨﯽ ﺳﺎﺧﺘﻦ ﻭﺍﻗﻌﯿﺘﯽ ﮐﻪ ﺷﺒﺎﻫﺖ ﮐﻤﺘﺮﯼ ﺑﻪ ﻭﺍﻗﻌﯿﺖ ﻫﺎﯼ ﺩﯾﮕﺮ ﺩﺍﺭﺩ.
ﺑﻪ ﭘﺮﺳﺶ ﮐﺸﯿﺪﻥ ﺷﻌﺮ ﻧﻪ ﺑﺮ ﻣﻼ ﮐﺮﺩﻥ ﭼﯿﺰﯼ ﮐﻪ ﻧﯿﺴﺖ ﯾﺎ ﺁﺭﻣﺎﻥ ﻏﯿﺮ
ﻣﺎﺩﯼ ﮐﻪ ﺍﺯ ﻫﻤﻨﺸﯿﻨﯽ ﻧﺎﺧﻮﺩﺁﮔﺎﻩ ﮐﻠﻤﺎﺕ ﺷﮑﻞ ﻣﯽ ﮔﯿﺮﺩ. ﺷﻌﺮ ﮔﺎﻫﯽ
ﺑﯿﺮﻭﻥ ﺁﻣﺪﻥ ﺍﺯ ﻭﺯﻧﻪ ﺯﻣﺎﻥ ﻫﺲ ﯾﻌﻨﯽ ﺯﻣﺎﻥ ﺭﺍ ﺩﺭ ﭘﺮﺍﻧﺘﺰ ﻣﯽ ﮔﺬﺍﺭﯼ ﺍﻣﺎ
ﺷﻌﺮ ﮐﺎﺭﺵ ﺍﯾﻦ ﻧﯿﺴﺖ . ﺷﻌﺮ ﮐﺎﺭﺵ ﻏﯿﺮ ﺍﻧﻄﺒﺎﻗﯽ ﺳﺖ ﯾﻌﻨﯽ ﺩﯾﮕﺮ
ﺳﻮﮊﻩ ﺍﺯ ﺧﻮﺩﺵ ﻭ ﻣﻌﯿﺎﺭ ﻫﺎﯾﺶ ﺩﺭ ﻣﯽ ﺭﻭﺩ ﻧﻮﻋﯽ ﺍﺩﺍ ﺑﺮﺍﯼ ﺭﻫﺎﯾﯽ ﺳﺖ
ﺧﻮﺩﺕ ﺭﺍ ﭘﺮﺕ ﻣﯽ ﮐﻨﯽ ﺗﺎ ﺑﻪ ﮐﻠﻤﺎﺗﯽ ﺑﺨﻮﺭﯼ ﺧﻮﺩﺕ ﺭﺍ ﭘﺮﺕ ﻣﯽ ﮐﻨﯽ
ﺑﻪ ﻓﻀﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﺩﺭ ﺗﻄﻮﺭﯼ ﺗﺼﺎﺩﻓﯽ ﺷﮑﻞ ﻣﯽ ﭘﺬﯾﺮﺩ .ﺷﻌﺮ ﻧﻪ ﺑﻪ ﻗﻮﻝ
ﻣﺎﻻﺭﻣﻪ ﮐﻪ ﺗﺎﺱ ﺍﻧﺪﺍﺧﺘﻦ ﺍﺵ ﺗﺼﺎﺩﻑ ﺭﺍ ﺑﺎﻃﻞ ﮐﻨﺪ ﻭ
ﻧﻪ ﻣﺎﺩﻩ ﺯﺍﺩﯾﯽ ﺍﺯ ﺟﻬﺎﻧﯽ ﺳﺖ ﮐﻪ ﺁﻧﺮﺍ ﺩﺭ ﮐﻠﻤﺎﺕ ﺑﺎﻻ ﺁﻭﺭﺩﯾﻢ . ﺷﻌﺮ
ﭘﺮﺳﺸﯽ ﺳﺖ ﮐﻪ ﺩﺭ ﺍﻧﺒﻮﻩ ﭘﺮﺳﺶ ﻫﺎ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﻣﺨﻔﯽ ﻣﯽ ﮐﻨﺪ ﺷﻌﺮ
ﻫﻤﯿﺸﻪ ﺩﺭ ﺻﺪﺩ ﭘﻨﻬﺎﻥ ﮐﺮﺩﻥ ﻭﺟﺪﺍﻥ ﻫﺎﯼ ﺟﻌﻠﯽ ﺳﺖ ﺟﻬﺎﻥ ﻭﺍﺭﻭﻧﻪ ﺭﺍ
ﻭﺍﺭﻭﻧﻪ ﺗﺮ ﻣﯽ ﮐﻨﺪ ﺗﺎ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﺑﻨﻤﺎﯾﺪ ﻭ ﺷﮑﻞ ﺍﺵ ﺭﺍ ﻧﺸﺎﻥ ﺩﻫﺪ . ﺩﺭ ﺍﯾﻦ
ﻧﻔﯽ ﺩﺭ ﻧﻔﯽ ﺣﻘﯿﻘﺘﯽ ﺭﺍ ﻣﯽ ﺳﺎﺯﺩ .ﻭ ﺑﺎ ﺗﺎﺳﯽ ﺑﻪ ﺍﯾﻦ ﮔﺰﺍﺭﻩ ﺷﻠﯿﻨﮕﯽ
ﮐﻪ ﮔﻔﺖ ﺁﻏﺎﺯ، ﻧﻔﯽ ﺁﻥ ﭼﯿﺰﯼ ﺳﺖ ﮐﻪ ﺑﺎ ﺁﻥ ﺁﻏﺎﺯ ﻣﯽ ﺷﻮﺩ . ﺷﻌﺮ ﻫﻤﺎﻥ
ﺁﻏﺎﺯ ﻫﺲ ﻧﻔﯽ ﻫﺮ ﭘﺎﯾﺎﻥ ﻭ ﺁﻏﺎﺯﯼ ﺩﯾﮕﺮ . ﺷﻌﺮ ﻧﻪ ﻧﻔﯽ ﻧﻤﻮﺩ ﻫﺎﯼ ﻭﺍﻗﻌﯽ
ﮐﻪ ﺩﺭ ﺭﻭﻧﺪ ﻧﻔﯽ ﮔﺬﺭﮔﺎﻫﯽ ﻣﯽ ﺷﻮﺩ ﺑﺮﺍﯼ ﻋﺒﻮﺭ ﻭ ﺍﯾﻦ ﺧﻮﺩ ﻧﻔﯽ ﺳﺖ
ﮐﻪ ﺩﺭ ﺑﯿﻦ ﺍﻟﻔﻀﺎﯼ ﻧﻔﯽ ﻫﺎ ﻗﺮﺍﺭ ﻣﯽ ﮔﯿﺮﺩ .ﻓﻀﺎﯼ ﭼﻮﻥ ﻓﺮﺽ ﺍﯾﻦ ﺷﻌﺮ
:
ﺣﺎﻝ ﺍﯾﻦ ﺣﺎﻝ ، ﺟﺎﯾﯽ ﺧﻮﺍﺏ ﺩﯾﺪﻩ ﺍﺳﺖ / ﺳﺎﯾﻪ ﻭ ﺍﺑﺮﺵ ﺟﻐﺮﺍﻓﯿﺎﯼ ﺩﺭ
ﻫﻢ ﺩﺍﺭﻧﺪ /ﻭ ﺟﺎﺩﻩ ﻭ ﺩﺭﯾﺎ ﺩﺭ ﻫﻢ ﻣﯽ ﻟﻮﻟﻨﺪ / ﺑﻌﺪ ﺟﺰﯾﺰﻩ ﻫﺎﯼ ﺑﻠﻨﺪﻣﯽ
ﺷﻮﻧﺪ ، ﻧﻄﻘﺸﺎﻥ ﮐﻮﺭ ﺍﺳﺖ /ﺑﻌﺪﻫﺎ ، ﺩﺭﯾﺎ ﺩﺍﻣﻦ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﺑﯿﺮﻭﻥ ﮐﺸﯿﺪﻩ
ﺑﯿﺮﻭﻥ ﻣﯽ ﺗﻮﺍﻧﺪ ﺑﺎﺷﺪ /ﺯﻣﯿﻦ ﺟﻮﺍﺏ ﭘﯿﺶ ﮐﺮﺩﻥ ﺩﺍﺭ ﻭ ﺩﺭﺧﺖ ﺭﺍ ، ﭼﻪ
ﻣﯽ ﺩﻫﺪ .... ‏( ﺷﻌﺮ ﻓﺮﺽ ﺹ ( 58 ﺷﻌﺮ ﻓﻀﺎﯼ ﻣﻔﺮﺿﯽ ﺳﺖ ﮐﻪ
ﺑﯿﺶ ﺍﺯ ﻫﺮ ﭼﯿﺰ ﺧﻮﺩ ﺭﺍﺩﺭ ﺟﻠﻮﻩ ﺍﻟﻘﺎﯾﯽ ﻧﺸﺎﻧﺪﺍﺭ ﻣﯽ ﮐﻨﺪ .
ﺟﻬﺎﻧﯽ ﮐﻪ ﻣﺨﺎﻃﺐ ﺍﺵ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺧﻂ ﺍﻟﺮﺍﺱ ﺍﻏﻮﺍ ﻣﯽ ﮐﺸﺎﻧﺪ ﺷﻌﺮ ﮐﺸﺎﻧﺪﻥ
ﻓﺮﯾﺐ، ﺷﻌﺮ ﻓﺮﯾﺒﯽ ﺳﺖ ﮐﻪ ﻭﺯﻥ ﺟﻬﺎﻥ ﺭﺍ ﺳﺒﮏ ﺗﺮ ﻣﯽ ﮐﻨﺪ ﻭﺯﻧﯽ ﮐﻪ
ﺑﻪ ﭼﺸﻢ ﻫﺎﯾﻤﺎﻥ ﺑﻪ ﺩﻝ ﻫﺎﯾﻤﺎﻥ ﺑﻪ ﭘﺎﻫﺎﯾﻢ ﺑﺴﺘﯿﻢ ﺷﻌﺮ ﻭﺍﺭﻭﻧﮕﯽ ﺟﻬﺎﻧﯽ
ﺳﺖ ﮐﻪ ﺩﺭ ﺳﺮﻣﺎ ﺳﻨﮕﯿﻨﯽ ﻣﯽ ﮐﻨﺪ ﺟﻬﺎﻥ ﻫﺎﯼ ﻣﺘﻘﺎﻃﻊ ، ﺭﺷﺘﻪ ﻋﺼﺒﯽ
ﮐﻪ ﺍﺯ ﺫﻫﻦ ﻋﺒﻮﺭ ﻣﯽ ﮐﻨﺪ ﻭ ﺷﮑﺎﻓﯽ ﺭﺍ ﺑﺎﺯ ﻣﯽ ﮐﻨﺪ ﺷﮑﺎﻓﯽ ﮐﻪ ﺑﻪ ﻻﯾﻪ
ﺩﯾﮕﺮ ﻣﯽ ﺭﺳﺪ ﻭ ﻻﯾﻪ ﻻﯾﻪ ﻣﺎﺭﺍ ﺩﺭ ﺗﺤﻘﻖ ﺁﯾﻨﺪﻩ ﻋﺎﺻﯽ ﻣﯽ ﮐﻨﺪ. ﭘﻞ ﺑﺮ
ﺁﺏ ؟ / ﻧﻪ ... ﺍﻭ ﺍﯾﻦ ﻫﻤﻪ ﺳﺎﻝ ﺑﺮ ﺁﺏ ﻧﻤﯽ ﻧﺸﯿﻨﺪ / ﺍﯾﻦ ﺳﺎﯾﻪ ﻫﺎﯼ ﭘﻞ
ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﻣﯽ ﮔﺬﺍﺭﻧﺪ ﺍﺯ ﺁﻥ / ﺍﯾﻦ ﺁﺏ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﺍﺯ ﭘﻞ ﻣﯽ ﮔﺬﺭﺩ / ﺑﺎ ﺩﻭ
ﺩﺳﺖ ﻭ ﺩﻭ ﭘﺎ / ﻭ ﯾﮏ ﻗﻠﺐ ﮐﻪ ﮐﻠﯿﺪﯼ ﭘﯿﺪﺍ ﺷﺪﻩ ﺍﺯ ﺍﻋﻤﺎﻕ ﺩﺭﯾﺎﺳﺖ / ﺑﺮ
ﺻﻨﺪﻭﻗﯽ ﮐﻪ ﺟﺎﯼ ﻫﺴﺖ ﻭ ﻧﯿﺴﺖ ... ‏( ﺷﻌﺮ ﺳﺎﯾﻪ ﭘﻞ ﺹ ‏) 19
ﺷﻌﺮ ﺑﺎ ﺟﻨﺴﯿﺖ ﻣﺮﮐﺐ ﺣﺮﻑ ﻣﯽ ﺳﺎﺯﺩ . ﮔﺎﻩ ﻣﺮﺩﯼ ﺳﺖ ﻓﺮﻭ ﺭﻓﺘﻪ ﺩﺭ
ﺯﻧﺎﻧﮕﯽ ﺍﺵ ﮔﺎﻩ ﺯﻧﯽ ﺳﺖ ﮐﻪ ﺩﺭ ﻣﺮﺩﺍﻧﮕﯽ ﺵ ﻣﯽ ﻏﻠﺘﺪ . ﺷﻌﺮ ﺍﮔﺮ
ﻧﺴﺒﺘﯽ ﺩﺭ ﺩﻭ ﮔﺎﻧﮕﯽ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﺪ ﺩﺭ ﮐﻠﯿﺖ ﺍﺵ ﺑﻪ ﯾﮕﺎﻧﮕﯽ ﻣﺮﮐﺒﯽ ﺩﺭ
ﻟﺤﻦ ﺟﻨﺴﯽ ﻣﯽ ﺭﺳﺪ . ﭼﺮﺍ ﮐﻪ ﺷﻌﺮ ﺁﺭﻣﺎﻧﯽ ﺟﻨﺴﺘﯽ ﻧﺪﺍﺭﺩ ﻭ ﺩﺭ
ﺁﻧﺘﻮﻟﻮﮊﯼ ﺍﺵ ، ﺍﺯ ﺟﻨﺴﯿﺖ ﺧﻮﺩ ﺑﻪ ﻓﺮﺍﺭﻭﯼ ﻣﺘﺎﻓﯿﺰﯾﮑﯽ ﻣﯽ ﺭﺳﺪ . ﺷﻌﺮ
ﺩﺭ ﻟﺤﻈﻪ ﺷﺪﻥ ، ﺧﻮﺩﺵ ﺭﺍ ﺩﺭ ﻣﺠﺴﻤﻪ ﺷﻌﺮ ﺍﺯ ﺧﻮﺩ ﺑﯽ ﺧﻮﺩ ﻣﯽ ﮐﻨﺪ :
ﺍﺯ ﺁﻥ ﻫﻤﻪ ﮐﻪ ﺭﻓﺖ / ﺗﻨﻬﺎ ﭼﻨﺪ ﻣﺎﻫﯽ ﺩﺭ ﺧﻮﻧﻢ ﻣﺎﻧﺪﻧﺪ / ﺣﺎﻻ ﮔﺎﻫﯽ
ﻣﯽ ﺁﯾﻨﺪ ﺗﺎ ﻟﺐ ﻫﺎﯾﻢ ﺑﺎﻻ /ﻭ ﺑﻪ ﺟﺎﯼ ﻟﺐ ﻫﺎﯾﻢ ، ﻟﺐ ﻣﯽ ﺯﻧﻨﺪ / ﻭ ﺑﻌﺪ
ﺩﺭ ﺍﻋﻤﺎﻕ ﺧﻮﻧﻢ ﻣﺤﻮ ﻣﯽ ﺷﻮﻧﺪ ... ‏( ‏) 2 ﺹ9
ﺷﻌﺮ ﺷﻮﺭﯾﺪﻥ ﺑﺮ ﻫﺮ ﻭﺿﻌﯿﺖ ﺗﺜﺒﯿﺖ ﺷﺪﻩ ﺍﺳﺖ . ﺑﺎ ﺍﺿﻄﺮﺍﺏ ﻗﺮﯾﻦ ﻣﯽ
ﺷﻮﺩ. ﺯﺍﺩﻩ ﺩﺭﻭﻥ ﺍﺿﻄﺮﺍﺏ ﻫﺲ .
ﺍﺿﻄﺮﺍﺏ ﺍﺵ ﺭﺍ ﺳﺮﮔﺮﻡ ﻣﯽ ﮐﻨﺪ . ﺗﺮﺱ ﻫﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﺑﺎ ﮐﻠﻤﺎﺕ ﻫﻢ ﻫﻮﯾﺖ
ﻣﯽ ﺷﻮﻧﺪ. ﮐﻠﻤﺎﺗﯽ ﺑﺮﺍﯼ ﻧﻔﺲ ﮐﺸﯿﺪﻥ ﻭ ﺑﺮ ﮐﺸﯿﺪﻥ ﻋﻮﺍﻃﻔﯽ ﮐﻪ ﻗﺪﺭﺕ
ﺷﺎﻥ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺳﻄﺮ ﻫﺎ ﺑﺎﺧﺘﻪ ﺍﻧﺪ . ﺷﻌﺮﻧﻪ ﮐﺸﺎﻧﺪﻥ ﺧﺒﺮ ﺩﺭ ﻣﺘﻦ ﮐﻪ ﮐﺸﯿﺪﻥ
ﺧﺒﺮ ﺍﺯ ﺑﺎﻓﺖ ﻋﺼﺒﯽ ﺁﻥ ﺍﺳﺖ ﻋﺼﺒﯿﺖ ﮐﻪ ﺩﺭ ﺷﻌﺮ ﺧﺒﺮ ﻣﯽ ﺷﻮﺩ ﯾﺎﺧﺘﻪ
ﻫﺎﯼ ﻧﺎﻣﺮﯼ ﺍﺵ ﺭﺍ ﻣﺮﺋﯽ ﻣﯽ ﮐﻨﺪ ﺑﻪ ﺑﺎﺯﻧﻤﺎﯾﯽ ﻧﻤﯽ ﺭﺳﺪ ﮐﻪ ﺷﻌﺮ
ﻭﺍﻧﻤﺎﯾﯽ ﺧﺒﺮﻫﺲ ﮐﻪ ﺍﺯ ﻭﺟﻪ ﺍﺛﺒﺎﺗﯽ ﺑﻪ ﺗﺨﺮﯾﺐ ﻣﯽ ﺭﺳﺪ ﺷﻌﺮ ﺗﺨﺮﯾﺐ
ﺧﺒﺮ ﺍﺳﺖ ﻭﻗﺘﯽ ﺧﺒﺮ ﺯﻣﺎﻥ ﺭﺍ ﻗﺎﻟﺒﻨﺪﯼ ﻣﯽ ﮐﻨﺪ ﻫﻤﺎ ﻧﺠﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﺯﻣﺎﻥ
ﻣﮑﺎﻧﯽ ﺑﺮﺍﯼ ﺯﻣﺎﻧﯿﺖ ﺍﺵ ﻧﺪﺍﺭﺩ . ﺑﺮﺍﯼ ﻫﻤﯿﻦ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﺑﻪ ﻗﻮﻝ ﯾﺪﺍﻟﻠﻪ
ﺭﻭﯾﺎﯾﯽ ﻫﺮ ﺟﺴﺘﺠﻮﯾﯽ ﺑﺮﺍﯼ ﺗﻌﺮﯾﻒ ﺷﻌﺮ ﺗﻼﺷﯽ ﺑﺮﺍﯼ ﻣﺮﮒ ﺁﻥ ﺍﺳﺖ
ﺷﻌﺮ ﮐﻪ ﻣﯽ ﺧﻮﺍﻫﺪ ﺗﻌﺮﯾﻒ ﺑﺎﺷﺪ ، ﺗﻌﺮﯾﻒ ﺷﻌﺮ ﭼﯿﺰ ﺟﺰ ﺣﺬﻑ ﺷﻌﺮ
ﻧﯿﺴﺖ ﭼﺮﺍ ﮐﻪ ﺗﻌﺮﯾﻒ ، ﻣﻮﺿﻮﻉ ﺧﻮﺩﺵ ﺭﺍ ﺣﺬﻑ ﻣﯽ ﮐﻨﺪ ، ﻭﻗﺘﯽ ﮐﻪ ﺧﻮﺩ ﺷﮑﻠﯽ ﺯﺍﯾﻨﺪﻩ ﺩﺍﺭﺩ

منبع:سایت نورهان.نویسنده خسروبنایی
Photo

Post has shared content
؛؛؛؛؛شَـــبِ تمرین عاشقی ؛؛؛؛؛؛
...
من اصلا نمی توانم درک کنم چرا دوتا آدمیزاد ، نفرتی را که از زندگی دارند ، به بهانه عشق بار هم کنند ، و به ادامه این نفرتو کثافت جهنمی ، آن قدر پا فشاری میکنند تا دست آخر مثل توو کتاب های پلیسی ، یکی شان پیش قدم بشود و برای کندن شر طرف مقابل ، هزار جور نقشه بچیند ، بابا! همان روز اول که فهمیدید اشتباه کرده اید، مثل دو تا آدم عاقل بگویید از تو به خیر و از ما بسلامت ... بادامی را انداخته ای دهانت ، حالا میبینی تلخ است، خب درش بیار ، مدام بهانه جویی ،جنگ "حیدری نعمتی"شروع میشود ، در صورتی که هیچ کداممان دروغگو نیستیم ، فقط کوته بینیم ، فقط شرایط یکدیگر را درک نمی کنیم ، دانش و تیز بینی نداریم ، و شرایط زمانی و مکانی را در استنتاجات و برداشت های سطحی ی که داریم دخالت نمی دهیم. و بعد فاصله های نجومی ، فراموش میکنیم لب به خنده باز شده ی او را که تنها برای ارامش مان بوده،که روزی آغوش او امن ترین جای جهان بوده ، من فکر میکنم که زندگی جزییات ندارد ، هر حرکت کوچکی ، هر پیشامدی ممکن است ان ضربه ی اصلی باشد ، گاهی شاید این ضربه ، کوچکترین چیز باشد ، اما محکمترینشان خواهد بود .
از وقتی دیگری را نردبان منافع خودمان میکنیم ، تاریخ مصرفی برایش تعریف کرده ایم ، انگار حسن نیت در هیچ زمانی راه به جایی نمیبرد ، و به هر حال از خرواری حسن نیت هم در جنگ با مثقالی سوء نیت،کاری پیش نمیرود.حقیقت چقدر اسیب پذیر است و در عین حال زدودن غبار فریب از رخساره ی حقیقت چقدر مشکل است، هنوز دامان آن گریز پای شیرین کار را به دست نیاورده، چشم میگشایی و به خود میایی که تا خرخره در لجن سیاه و چسبنده گرفتار امده ای یا گندابی تیره یکباره از سرت گذشته است،فراموش میکنید که همه را بخاطراو از خود رانده ای ، تا زیر سایه اعتماد به ارامش برسید، و تنها او جهان پیرامون توست ، پس خودش را از تو میگیرد،ضربه نهایی شاید همین جاست ، حتی خانه و در و دیوار هم اگر تنها بمانند و مدتی انسان در انها زندگی نکند،نشاطشان را از دست میدهند،اگر حضور انسان نباشد ، فقط باغچه را علف هرز بر نمیدارد، همه چیزی به ویرانی کشیده میشود . ما همه تحت تاثیر همدیگر هستیم ، اگر غیر از این باشد ، از هیچ کس چیزی نیاموخته ایم، ما درنیمی از عمرمان به مدرسه میرویم و چیز یاد میگیریم ، من تحت تاثیر همه ام، همچنان که خیلی ها تحت تاثیر من اند ، من جمعیتی کثیرم ،رفقا:ضربه خوردن هم به قدر ضربه زدن استعداد می خواهد.برای تاثیر پذیرفتن از یک شعر بسیار عمیق ، باید یک شعر خوان بسیار عمیق باشیم،ا ین مقصد راه دیگری ندارد.
"طفلکی"بدرد این کار نمیخورد ، ما عاشق شدن را میدانیم ، اما عاشقی کردن را نیاموخته ایم،ماهیت انسان بعد از موجودیت اوست ، به وجود امدنش مثل همه ی ادم هاست اما ماهیت یافتنش میتواند کاملا متفاوت باشد ، بودنش طبیعی ست "هست که هست"، اما مهم،(شدنِ) اوست ، اوست که بعد از (بودن)است . من اما نمیخواهم مایوس کننده باشم ، کاری که در این مرحله صورت میپذیرد(جسم به جان دادن)است ، (ظرفی از برای مظروف ناملموس نامریی ساختن) است ، (صورت به سیرت بخشیدن) است . بگذار انکه بی هنگام بخواب رفته ، به ترقه ی آگاهِ بیداردلی دو ذرع از جا بجهد . چون نه فقط خیال ندارم حیاتی منفعل و شرمسار از خود داشته باشم،بلکه کاملا برعکس : به زنده بودن و عشق ورزیدن و محبت کردن و بدرد خوردن و حضور مفید داشتن احتیاج کامل و نیاز عمیق دارم ، آدم باید نشان بدهد ، باید ثابت کند شایستگی چیزی که بهش داده اند را دارد ،عشق ، شادی بخش ، ازاد کننده و جرات دهنده است ، عشق روزنه ایست به سوی جهانِ بسیار گسترده یی که واقعا از فردها و شخص ها و کلیت های فکری عبور میکند ، سابق میگفتند :(عشق امدنی بود نه آموختنی) باید در این عقیده تجدید نظر کرد . در مورد اول که عشق امدنی ست مطلقا نباید شک کرد ، چرا که عشق باید بیاید و حضورش را اعلام کند ، اما مشکل کار در مرحله بعدیست ، ما بدلایل مختلف عشق ورزی را نیاموخته ایم ، و باید انرا درست بیاموزیم ، عشقِ نیاموخته ، به نگهداری پرنده ای میماند که اگر ندانی از چه چیز تغذیه میکند و چگونه باید ازش مراقبت کرد ، نه فقط هرگز برایت نخواهد خواند بلکه یا در کوتاهترین مدتی خواهد مرد یا بصورت کرکسی زشت جگرت را پاره پاره خواهد کرد . عشق باید حیات بخش و تکامل دهنده باشد ، اگر کسی توانست حس زیبایی بیشتر ، شادمانی و پیشرفت بیشتر ، هیجان و پویایی و لذت بیشتر و بخصوص ارامش بیشتر در شما ایجاد کند ، هرگز از دستش ندهید ، او عاشق شماست .
...
فَــرشیـــد
Photo
Wait while more posts are being loaded