Post has attachment
#کلنا_عباسک_یا_زینب_سلام_الله_علیها 🕊🌺🌿
#خصوصیات_اخلاقی_شهید
مدافع حــ🕊ـــرم ستار اورنگ
فرمانده تیپ دانشجویی دانشگاه امام حسین(ع) بود .
یکی از بهترین #تک_تیراندازهای ایران بود
شخصی بود که همیشه میخندید و خوش اخلاق بود. هیچکسی ازش ناراحت نبود.فقط دنبال حل مشکلات و مساءل همکارها و هرکسی که ایشون رو میشناخت بود. هم تهران و هم شهرستان. مراسم تشییع جنازه شون هم میگفتن که حتی از سوریه هم بصورت تلفنی دنبال حل مساءل دوستان بود. بخاطر خصوصیات اخلاقی که داشت ، هم رزم هاشون میگفتن که توسوریه هرکسی که ایشون رو دید جذب اخلاق و رفتار ایشون شد.
Photo

رسالت

شهید علی بینا

تازه تو دبیرستان اسم نوشته بودم. وقتی میرفتم کلاس ، زینب رو میسپردم دست مادرم و میرفتم.
یه روز که از کلاس برگشتم دیدم علی داره لباس کثیف زینب رو عوض میکنه و رفتارش مثل همیشه نیست.
شستم خبردار شد که علی به خاطر اینکه زینب رو گذاشتم و رفتم مدرسه ناراحته .
گفت: دلت میاد زینبو تنها بذاری؟
گفتم: توقع داری دست از کارو زندگی بکشم و این بچه رو حلوا حلوا کنم؟
تا دید به هم ریختم و حال خوبی ندارم ، با نرمی و لطافت خاصی گفت: رسالت اصلی تو تربیت زینبه . سعی کن ازش غافل نشی.
آرامش و نرمی کلامش آرومم کرد.1.

1.سیره پیامبرانه شهدا ص 112

❤بسم رب الشهدا❤
گروه مذهبی🌹شهدای گمنام🌹عضو فعال میپذیرد
عزیزانی که تمایل به عضویت دارند میتوانند کلمه🍃یاحسین🍃
را در نرم افزار ✅واتس اپ✅به شماره ی زیر ارسال کنند
09116625639
💥بانشر این پیام خودرا در پاداش اخروی آن شریک کنید💥

Post has shared content
نزدیک اذان صبح بود.توی جلسه هر طرحی برای تصرف تپه می دادیم به نتیجه نمی رسید.

ابراهیم رفت نزدیک تپه، رو به قبله ایستاد و با صدای بلند اذان گفت.
هر چه گفتیم:"نگو! می زننت!"
فایده ای نداشت.آخرای اذان بود که تیر به گلویش خورد و او را مجروح کرد.

هوا که روشن شد هیجده عراقی به سمت ما آمدند و تسلیم شدند.
فرمانده آن ها هم بود؛ در حین بازجویی گفت:" آن هایی را که نمی خواستند تسلیم شوند، فرستادم عقب؛ پشت تپه هیچ کس نیست".
پرسیدم:چرا؟

گفت:" به ما گفته بودند شما مجوس و آتش پرستید و برای حفظ اسلام باید به ایران حمله کنیم.باور کنیم ما هم مثل شما شیعه هستیم؛ وقتی می دیدیم فرماندهان عراقی مشروب می خورند و اهل نماز نیستند؛ در جنگیدن با شما تردید می کردیم.اما امروز صبح وقتی صدای اذان رزمنده شما رو شنیدم که با صدای بلند نام امیرالمومنین علیه السلام رو آورد، با خودم گفتم:داری با برادرای خودت می جنگی؛نکنه مثل ماجرای کربلا...".

دیگه گریه امان صحبت به او نداد .

دقایقی بعد ادامه داد:"برای همین تصمیم گرفتم تسلیم بشم و بار گناهم رو سنگین تر نکنم، حالا خواهش می کنم بگو موذن زنده است یا نه؟"

گفتم:"آره زنده است".
تمام هیجده اسیر عراقی آمدند و دست ابراهیم رو بوسیدند.



خاطره ای از شهید ابراهیم هادی...
Photo

امیر کبیر & آقا أبا عبدالله (ع)

"آیت الله اراکی فرمود" : شبی خواب امیرکبیر را دیدم، جایگاهی متفاوت و رفیع داشت. پرسیدم چون شهیدی و مظلوم کشته شدی این مرتبت نصیبت گردید؟ با لبخند گفت: خیر. سؤال کردم :چون چندین فرقه ضاله را نابود کردی؟ گفت: نه . با تعجب پرسیدم پس راز این مقام چیست؟ جواب داد: هدیه مولایم حسین است! گفتم: چطور؟ با اشک گفت: آنگاه که رگ دو دستم را در حمام فین کاشان زدند؛ چون خون از بدنم میرفت تشنگی بر من غلبه کرد، سر چرخاندم تا بگویم قدری آبم دهید؛ ناگهان به خود گفتم میرزا تقی خان! ۲ تا رگ بریدند این همه تشنگی! پس چه کشید پسر فاطمه؟ او که از سر تا به پایش زخم شمشیر و نیزه و تیر بود! از عطش حسین حیا کردم ، لب به آب خواستن باز نکردم و اشک در دیدگانم جمع شد. آن لحظه که صورتم بر خاک گذاشتند امام حسین آمد و گفت:به یاد تشنگی ما ادب کردی و اشک ریختی؛ آب ننوشیدی این هدیه ما در برزخ، باشد تا در قیامت جبران کنیم …

Post has attachment
توصیه ای از آیت الله قاضی
----------------------------------
اما نماز شب؛ پس هیچ چاره و گریزی از آن برای مومنین نیست.تعجب از کسی است که می خواهد به کمال دست یابد و در حالی که برای نماز شب قیام نمی کند و ما نشنیدیم احدی بتواند به آن مقامات دست یابد مگر با نماز شب.
Photo

Post has attachment
امیرمؤمنان علی(علیه السلام) و یاد روز حساب و بیهوشی از ترس خدا!!!
-----------------------------------------------------------------------------

    ابودرداء نقل مى کند: در یکى از شبهاى ظلمانى از لابلاى نخلستان بنى نجار در مدینه مى گذشتم. ناگهان نواى غم انگیز و آهنگ تأثرآورى به گوشم رسید و دیدم انسانى است که دردل شب با خداى خود چنین سخن مى گوید:

    « پروردگارا! چه بسیار از گناهان مهلکم که به حلم خود درگذشتى و عقوبت نکردى و چه بسیار از گناهانم را به لطف و کرمت پرده روى آنها کشیده و آشکار نکردى . خدایا! اگرچه عمرم در نافرمانى و معصیت تو گذشته و گناهانم نامه اعمالم را پر کرده است . اما من به جز آمرزش تو امیدوار نیستم و به غیر از معرفت و خوشنودى تو به چیز دیگرى امیدندارم.»

این صداى دلنواز چنان مشغولم کرد که بى اختیار به سمت آن حرکت کرده ، تا به صاحب صدا رسیدم . ناگهان چشمم به على بن ابى طالب علیه السلام افتاد. خود را در میان درختان مخفى کردم تا از شنیدن راز و نیاز محروم نمانده و مانع دعا و مناجات آن حضرت نشوم .على بن ابى طالب علیه السلام در آن خلوت شب دو رکعت نماز خواند و آنگاه به دعا وگریه و زارى و ناله پرداخت.
حضرت باز هم به شدت گریست . پس از مدتى دیگر نه صدایى ازاو به گوش مى رسید و نه حرکت و جنبشى از او دیده مى شد. با خود گفتم : حتما در اثر شب زنده دارى خواب او را فرا گرفته . نزدیک طلوع فجر شد و خواستم ایشان را براى نماز صبح بیدار کنم . بر بالین حضرت رفتم . یک وقت دیدم ایشان مانند قطعه چوب خشک بر زمین افتاده است . تکانش دادم ، حرکت نکرد. صدایش زدم ، پاسخ نداد. گفتم : انالله و انا الیه راجعون ، به خدا على بن ابى طالب علیه السلام از دنیا رفته است . به سرعت به خانه على علیه السلام روانه شدم و حالت او را به اطلاع آنان رساندم.

 فاطمه علیهاالسلام گفت : ابودرداء! داستان چیست ؟

من آنچه را که از حالات على علیه السلام دیده بودم همه را گفتم .

فرمود: ابودرداء! به خدا سوگند این حالت بیهوشى است که در اثر ترس از خدا بر او عارض شده، سپس با ظرف آبى نزد آن حضرت برگشتم و آب به سیمایش پاشیدیم . آن بزرگوار به هوش آمد و چشمانش را باز کرد و به من که به شدت مى گریستم ، نگاهى کرد و گفت:  ابودرداء! چرا گریه مى کنى ؟

گفتم : به خاطر آنچه به خودت روا مى دارى گریه مى کنم، فرمود:
اى ابودرداء! چگونه مى شود حال تو، آن وقتى که مرا براى پس دادن حساب فراخوانند و در حالى که گناهکاران به کیفر الهى یقین دارند و فرشتگان سخت گیر دور وبرم را احاطه کرده اند و پاسبانان جهنم منتظر فرمانند و من در پیشگاه خداوند قهار حاضر باشم و دوستان ، مرا تسلیم دستور الهى کنند و اهل دنیا به حال من ترحم ننمایند. البته در آن حال بیشتر به حال من ترحم خواهى کرد، زیرا که در برابر خدایى قرارمى گیرم که هیچ چیز از نگاه او پنهان نیست.
Photo

Post has attachment
خاطره‌ای که شهید مطهری را 20 دقیقه خنداند!
------------------------------------------------------
علامه جعفری می‌گفت تو یکی از زیارتام که مشهد رفته بودم به امام رضا گفتم یا امام رضا دلم میخواد تو این زیارت خودمو از نظر تو بشناسم که چه جوری منو می‌بینی. نشونه‌شم این باشه که تا وارد صحنت شدم از اولین حرف اولین کسی که با من حرف می‌زنه من پیامتو بگیرم.

وارد صحن که شدم خانممو گم کردم. اینور بگرد، اونور بگرد، یه دفه دیدم داره میره. خودمو رسوندم بهش و از پشت سر صداش زدم که کجایی؟ روشو که برگردوند دیدم زن من نیست. بلافاصله بهم گفت: «خیلی خری!» حالا منم مات شده بودم که امام رضا عجب رک حرف میزنه.

زنه دید انگار دست‌بردار نیستم دارم نگاش می‌کنم گفتش «نه فقط خودت، پدر و مادر و جد و آبادتم خرند.»

علامه میگن این داستانو برای مطهری تعریف کردم تا ۲۰ دقیقه می‌خندید. 
Photo

Post has attachment
شهید عبدالله میثمی
-------------------------------
غروب بود. راه مى رفت توى بيابان ها. يك بيت شعر با خودش تكرار مى كرد وهاى هاى گريه مى كرد. چند بار ديده بودم اين حالش را نزديك اذان مغرب. مى خواند.

«گفتم خدا، من بهترم يا ارمنى؟

گفتا كه هر دو از منيد.»
Photo

سلام.کار خوبی بود.امیدوارم موفق باشید
Wait while more posts are being loaded