💎جوانی به حکیمی گفت: «وقتی همسرم را انتخاب کردم، در نظرم طوری بود که گویا خداوند مانندش را در دنیا نیافریده است.
وقتی نامزد شدیم، بسیاری را دیدم که مثل او بودند.
وقتی ازدواج کردیم، خیلی‌ها را از او زیباتر یافتم.
چند سالی را که را با هم زندگی کردیم، دریافتم که همه ی زن‌ها از همسرم بهترند.»
حکیم گفت: «آیا دوست داری بدانی از همه ی این‌ها تلخ‌تر و ناگوارتر چیست؟»
جوان گفت: «آری.»
حکیم گفت: «اگر با تمام زن‌های دنیا ازدواج کنی، احساس خواهی کرد که سگ‌های ولگرد محله ی شما از آن‌ها زیباترند.»
جوان با تعجب پرسید: «چرا چنین سخنی می‌گویی؟»
حکیم گفت: «چون مشکل در همسر تو نیست.
مشکل اینجا است که وقتی انسان قلبی طمع‌کار و چشمانی هیز داشته باشد و از شرم خداوند خالی باشد، محال است که چشمانش را به جز خاکِ گور، چیزی دیگر پر کند. آیا دوست داری دوباره همسرت زیباترین زن دنیا باشد؟»
جوان گفت: «آری.»
حکیم گفت: «مراقب چشمانت باش...»

🆔 @dastan_kootah
🌹
♻️
♻️♻️

#عرق_کار
💎امام كاظم در زمينى كه متعلق به شخص خودش بود، مشغول كار و اصلاح زمين بود. فعاليت زياد، عرق امام را از تمام بدنش جارى ساخته بود. على بن ابى حمزه بطائنى ، در اين وقت رسيد و عرض كرد: قربانت گردم ! چرا اين كار را به عهده ديگران نمى گذارى ؟
((چرا به عهده ديگران بگذارم ؟ افراد از من بهتر همواره از اين كارها مى كرده اند)).
مثلاً چه كسانى ؟
((رسول خدا و اميرالمؤمنين و همه پدران و اجدادم . اساسا كار و فعاليت در زمين از سنن پيغمبران و اوصياى پيغمبران و بندگان شايسته خداوند است ))
🆔 @dastan_kootah
🌹
♻️
♻️♻️

#هرچه_کنی_به_خود_کنی
#گر_همه_نیک_و_بد_کنی

💎می‌گویند: درویشی بود كه در كوچه و محله راه می‌رفت و می‌خواند: "هرچه كنی به خود كنی گر همه نیك و بد كنی" اتفاقاً زنی مكاره این درویش را دید و خوب گوش داد كه ببیند چه می‌گوید وقتی شعرش را شنید گفت: "من پدر این درویش را در می‌آورم".
زن به خانه رفت و خمیر درست كرد و یك فتیر شیرین پخت و كمی زهر هم لای فتیر ریخت و آورد و به درویش داد و رفت به خانه‌اش و به همسایه‌ها گفت: "من به این درویش ثابت می‌كنم كه هرچه كنی به خود نمی‌كنی".
از قضا زن یك پسر داشت كه هفت سال بود گم شده بود یك دفعه پسر پیدا شد و برخورد به درویش و سلامی كرد و گفت: "من از راه دور آمده‌ام و گرسنه‌ام" درویش هم همان فتیر شیرین زهری را به او داد و گفت: "زنی برای ثواب این فتیر را برای من پخته، بگیر و بخور جوان!"
پسر فتیر را خورد و حالش به هم خورد و به درویش گفت: "درویش! این چی بود كه سوختم؟"
درویش فوری رفت و زن را خبر كرد. زن دوان‌دوان آمد و دید پسر خودش است! همانطور كه توی سرش می‌زد و شیون می‌كرد، گفت: "حقا كه تو راست گفتی؛ هرچه كنی به خود كنی گر همه نیك و بد كنی".
🆔 @dastan_kootah
🌹
♻️
♻️♻️

‍ 💎کلاس اول که بودم معلمم تو جلسه اوليا و مربيان به مادر بچه ها گفته بود صابون کاغذي بخرين و بدين بچه ها هميشه با خودشون بيارن مدرسه ... مامان منم خودش از داروخانه واسم صابون خريده بود وقتي بهم نشون داد خيلي خوشحال شدم ... من عاشق رنگ صورتي بودم و صابونام صورتي بودن و مربعي شکل تو يک جعبه خوشگل بود نميدونم توش چند تا بود ولي زياد بود صابون من از مال همه بچه ها هم بزرگتر بود هم خوشگل تر ... اون روز تو مدرسه همه ميگفتن از صابونت به ما بده ولي من ندادم ، وقتي اومدم خونه به مامانم با يک حالت بزرگانه اي گفتم مامان همه از صابوناي من ميخوان ولي من نميدم مگه خودشون ندارن ؟ خب ميخواستن از صابوناي من ميخريدن ... مامانم گفت خب من برات يکي ديگه ميخرم تو اون يکيو هر کي ميخواد يدونه بهش بده ... فرداش که رفتم مدرسه دو بسته صابون داشتم و هر کي ازم ميخواست بهش ميدادم ... من تو کل سال سه بار بيشتر از اون صابون استفاده نکردم ولي بيشتر از ده بسته صابون خريدم و به دوستام دادم ، تو دلم خوشحال بودم عين مادرم که در خيريه عضو بود و کمک ميکرد ، دارم کمک ميکنم ... در صورتي که هيچکدوم از اون بچه ها نيازي نداشتن ، فقط از صابوناي من خوششون اومده بود ... دلم تنگ شده ، واسه قلب پاکي که تو کودکي هام داشتم...
❤️ #پرویز_پرستویی
🆔 @dastan_kootah
🌹
♻️
♻️♻️

#خواهش_دعا
💎شخصى با هيجان و اضطراب ، به حضور امام صادق عليه السلام آمد و گفت : در باره من دعايى بفرماييد تا خداوند به من وسعت رزقى بدهد كه خيلى فقير و تنگدستم .
امام :((هرگز دعا نمى كنم )).
چرا دعا نمى كنيد؟
((براى اينكه خداوند راهى براى اين كار معين كرده است ، خداوند امر كرده كه روزى را پى جويى كنيد و طلب نماييد. اما تو مى خواهى در خانه خود بنشينى و با دعا روزى را به خانه خود بكشانى !))

🆔 @dastan_kootah
🌹
♻️
♻️♻️

💎 آورده اند که کفن‌دزدي در بستر مرگ افتاده بود. پسر خويش را فراخواند. پسر به نزد پدر رفت گفت: «اي پدر امرت چيست؟»
پدر گفت: «پسرم من تمام عمر به کفن‌دزدي مشغول بودم و همواره نفرين خلقي به دنبالم بود. اکنون که در بستر مرگم و فرشته مرگ را نزديک حس مي‌کنم، بار اين نفرين بيش از پيش بر دوشم سنگيني مي‌کند. از تو مي‌خواهم بعد از مرگم چنان کني که خلايق مرا دعا کنند و از خداي يکتا مغفرت مرا خواهند.»
پسر گفت: «اي پدر چنان کنم که مي‌خواهي و از اين پس مرد و زن را به دعايت مشغول سازم.»
پدر همان دم جان به جان آفرين تسليم کرد. از فردا پسر شغل پدر پيشه کرد با اين تفاوت که کفن از مردگان خلايق مي‌دزديد و چوبي در شکم آن مردگان فرو مي‌نمود و از آن پس خلايق مي‌گفتند: «صد رحمت به کفن دزد اولي که فقط مي‌دزديد و چنين بر مردگان ما روا نمي‌داشت.»
🆔 @dastan_kootah
🌹
♻️
♻️♻️

#داستان_ناصرالدین_شاه_توالت_فرنگی_آبروریزی
😂😂😂😂😂
🆔 @dastan_kootah
نقل است که ناصرالدین شاه وقتی به اولین سفر اروپایی خود رفت در کاخ ورسای و توسط پادشاه فرانسه- یکی از همین لویی هایی که امروز تبدیل به میز و صندلی شده اند- از او پذیرایی شد، بعد از مراسم شام، اعلیحضرت سلطان صاحب قران به قضای حاجتش نیاز اوفتاد و با راهنمایی یکی از نوکرها به سمت یکی از توالت های کاخ ورسای هدایت شد. سلطان صاحبقران بعد از ورود به دستشویی هرچه جستجو کرد چیزی شبیه به موال های سنتی خودمان پیدا نکرد و در عوض کاسه ای دید بزرگ که معلوم نبود به چه کار می آید، غرورش اجازه نمی داد که از نوکر فرانسوی بپرسد که چه بکند پس از هوش خود استفاده کرد و دستمال مبارکش را بر زمین پهن کرد و همان جا….!
حاجت که برآورده شد سلطان مانده بود و دستمالی متعفن؛ این بار با فراغ خاطر نگاهی به اطراف انداخت و پنجره ای دید گشوده بر بالای دیوار و نزدیک به سقف که در دسترس نبود پس چهار گوشه ی دستمال را با محتویات ملوکانه اش گره زد و سر گره را در دست گرفت و بعد از این که چند بار آن را دور سر گرداند، تا سرعت و شتاب لازم را پیدا کند، به سوی پنجره ی گشوده پرتاب کرد تا مدرک جرم را از صحنه ی جنایت دور کرده باشد. گویا نشانه گیری ملوکانه خوب نبوده چون دستمال بعد از اصابت به دیوار باز می شود و محتویات آن به در و دیوار و سقف می پاشد. وضع از اول هم دشوارتر می شود. سلطان، بالاجبار، غرور را زیر پا می گذارد، از دستشویی بیرون می رود و به نوکری که آن پشت در انتظار بود کیسه ای پول طلا نشان می دهد و می گوید این را به تو می دهم اگر این کثافت کاری که کرده ام رفع و رجوع کنی. می گویند نوکر فرانسوی در جواب ایشان تعظیم می کند و می گوید من دو برابر این سکه ها به اعیلحضرت پادشاه تقدیم خواهم کرد اگر بگویند با چه ترفندی توانسته اند روی سقف کثافت کاری کنند
#حکایت

#طنز
🆔 @dastan_kootah
♻️
♻️♻️

💎در روزگار قديم در شهر ري خياطي بود که دکانش سر راه گورستان بود . 
وقتي کسي ميمرد و او را به گورستان مي بردند از جلوي دکان خياط مي گذشتند .
يک روز خياط فکر کرد که هر ماه تعداد مردگان را بشمارد و چون سواد نداشت کوزه اي به ديوار آويزان کرد و يک مشت سنگ ريزه پهلوي آن گذاشت .
هر وقت از جلوي دکانش جنازه اي را به گورستان مي بردند يک سنگ داخل کوزه مي انداخت و آخر ماه کوزه را خالي مي کرد و سنگها را مي شمرد .
کم کم بقيه دوستانش اين موضوع را فهميدند و برايشان يک سرگرمي شده بود و هر وقت خياط را مي ديدند از او مي پرسيدند چه خبر ؟ خياط مي گفت امروزسه نفر تو کوزه افتادند .
روزها گذشت و خياط هم مرد . يک روز مردي که از فوت خياط اطلاعي نداشت به دکان او رفت و مغازه را بسته يافت . ازهمسايگان پرسيد : خياط کجاست ؟
همسايه به او گفت : ‌خياط هم در کوزه افتاد

🆔 @dastan_kootah
🌹
♻️
♻️♻️

محاله بخونی و برای دوستان فوروارد نکنی 😂😂😂

دوستان عارف پیشه بشتابید که ترجمان عرفانیِ «اتل متل توتوله» هم رسید: 

در مجلس شيخنا شجیه
اين جزوه مرا بشد عطيه

« اتل متل توتوله » 
توتولي يا توتوله در فرهنگ عاميانه اصفهان به معناي زگيل است و در اين مصراع شيخ ما به زبان راز مي فرمايد : اي كودك ! حكايتهاي دنيا و اتل متل آن بر پوست جان زگيلي است كه هم باعث زشتي و هم آزار آن است:
حكايتي ز دهانت به گوش جان من آمد      
دگر نصيحت مردم حكايت است به گوشم

« گاو حسن چه جوره ؟ »
حَسن نماد زيبايي و حُسن خدا داد است و در اينجا شيخ ميفرمايد : گاو تن تو آيا در مالكيت  "حَسن" كه همان زيبايي روح تو است مي باشد و يا اسير علوفه و مزبله دنيا است:
همه بندگان قالند و چرندگان مالند          
تو بگو چه خواهي اي دل هم از اين قبيل يا عشق؟

« نه شير داره نه پستون »
گاو تن اگر چه به ظاهر برايت عزيز است اما اين گاو نه شيري دارد و نه جايگاهي براي ارائه  شير كه طفل روح را از آن پرورشي باشد. 


«‌ گاوتو ببر هندستون    يك زن كردي بستون »
بنا به حكايت ملاي روم در داستان طوطي و بازرگان هماناهندوستان سرزمين و ميعادگاه طوطي جانهااست و شيخ ما مي فرمايد گاو تن را به ميعادگاه روح برده و به جاي آن زني كُردي كه نماد زيبايي و بكارت روح است بگير.

« اسمشو بزار عم قزي »
در عرفان اسلامي لقب مردان بزرگ بابا و عمو بوده مثل باباطاهر و عمو نوروز و زنان عارف را عمه يا عم خطاب مي كردند مثل عمه رابعه. و به همين دليل در فرهنگ عامه قسمي هست با عنوان  : "اروا عمت "  
عم قزي در زبان آذري يعني دختر عمه و شيخ ما  مي فرمايد : آن زيبا روي دست نا يافته كه ازسرزمين هند با نژاد كرد گرفته اي نامي آذري بر او بنه . يعني : روحي در خويش بپروركه از مرزهای جغرافيایی گذشته و با همه جهان در صلح كل باشد چرا كه "همدلي از همزباني خوشتر است"

« دور كلاش قرمزي » 
رنگ قرمز نماد هواي نفس و تعلقات دنيوي است و كلاه نماد مرتبه و سروري و قدرت است و دور كلاه " ترك كلاه " ناميده مي شود . شيخ در اين عبارت كوتاه در اوج ايجاز اشارتي دارد به تعلق نفس به رنگ و بوي دنيا همچنین او اشاره به ترك كلاه ميكند یعنی آن كلاه قرمز كه همان تعلقات دنياست را ترك كن.


« آچين و واچين     يك پاتو ورچين »
يك پا همان پايي است كه در قيد دنيا مانده شيخ مي فرمايدانسان يك پا در عالم ملكوت و پايي در عالم ناسوت دارد پايي كه در عالم ناسوت است از تعلقات برچين كه بزرگان گفته اند: خُطوَتَين فَقَد وَصَل 
🆔 @dastan_kootah
🌹
♻️
♻️♻️

#دو_دانشمند

💎ميرداماد سوار بر اسب در جاده جلو مي رفت. شاه عباس و همراهانش کمي جلوتر بودند. شيخ بهايي سوار بر اسب چابکي جلوتر از همه پيش مي رفت. ميرداماد سرعت اسبش را زيادتر کرد اما اسب نمي توانست اندام سنگين او را جلوتر ببرد. شاه عباس مي دانست ميان دانشمندان هم مثل سياست مداران، حسادت وجود دارد.
شاه به ميرداماد نزديک شد و با لبخند به شيخ اشاره کرد و گفت: جناب مير، مي بينيد که اين شيخ پاي بند ادب نيست و بي توجه به حضور اين همه آدم هاي بزرگ وار از جمله جناب عالي، جلوتر از همه مي رود. ميرداماد مقصود موذيانه شاه را فهميد و پاسخ داد: اين طور نيست، شيخ انسان دانشمند و بزرگي است و اسب او از اين که چنين شخصي بر پشتش سوار شده، از خوشحالي جست و خيز مي کند و شيخ را جلوتر از همه مي برد. شاه اسبش را تاخت و به شيخ بهايي رسيد. شيخ گفت: اين اسب خيلي سرکش است و تا به مقصد برسيم مرا بي چاره مي کند.شاه موذيانه گفت: علتش اين است که شما لاغر هستيد و به اندازه کافي بر پشت اسب فشار نمي آيد، درست برعکس ميرداماد که با جثه سنگينش، اسب را خسته مي کند. 
شاه ادامه داد: تا جايي که من ديده ام، متفکران در غذا خوردن قناعت مي کنند و به همين علت لاغر هستند، مثل جناب عالي، ولي ميرداماد، آن قدر در خوردن حريص است که چنين جثه اي دارد. شيخ آهي کشيد و گفت: اين طور نيست، مير فقط در اندوختن دانش حرص مي زند و بزرگي جثه او مادرزادي است و ربطي به پرخوري ندارد و اسب او به علت حمل وجودي گران قدر که کوه ها هم تحمل سنگيني دانش او را ندارند، خسته شده است. شاه عباس که متوجه اعتماد متقابل دو دانشمند شد، به فکر فرو رفت.

🆔 @dastan_kootah
🌹
♻️
♻️♻️
Wait while more posts are being loaded