Post has attachment
سراشیبی مزمن
خیابان خیس
و سایه تو روی آن دیوار..... می بینی؟
عشق در همین نزدیکی هاست............
Photo

Post has attachment
صبح بخیر دوستای عزیزم براتون چای ریختم بفرمایید
Photo

حیفا که لبت را به سخن باز نکردم
پشت سر هم بوسه پس انداز نکردم

مثل پر پروانهٔ چسبیده به پیله
در حسرت تو پوسیدم و پرواز نکردم

در حسرت آغوش تو میسوزم و حق است
این آخر راهی است که آغاز نکردم

بوسیدن روی تو، چه با فال و چه بی فال
کاری است که با حافظ شیراز نکردم

آنقدر عزیزی که به غیر از تو کسی را
با یک غزل ساده سرافراز نکردم

تقدیم به آقايان گروه

مرد یعنی يار هستی در وجود
مرد یعنی یک فرشته در سجود
مرد یعنی یک بغل آسودگی
مرد یعنی پاکی از آلودگی
مرد یعنی هدیه ی زن از خدا
مرد یعنی همدم و یک هم صدا
مرد یعنی عشق و هستی، زندگی
مرد یعنی یک جهان پایندگی
مرد یعنی زندگی در لاله زار
مرد یعنی عاشقی، دلدادگی
مرد یعنی راستی و سادگی
مرد یعنی عاطفه، مهر و وفا
مرد یعنی معدن نور و صفا
مرد یعنی راز، محرم، یک رفیق
مرد یعنی یار یکدل، یک شفیق
مرد یعنی پدر مردان مرد
مرد یعنی همدم دوران درد
مرد یعنی حس خوش، حس عجیب
مرد یعنی بوستانی پر نصیب
مرد یعنی باغهای آرزو
مرد یعنی نعمتی در پیش رو
مرد یعنی بنده ی خوب خدا
مرد یعنی نیمی از زنها جدا
مرد یعنی همسری خوب و شفیق
مرد یعنی بهترین یار و رفیق
مرد یعنی انفجار نورها
مرد یعنی نغمه ی روح و روان
مرد یعنی ساز موسیقی جان
مرد یعنی مرهم هر خستگی
مرد یعنی بهترین وابستگى

آنها که موهای صاف دارند
فر می‌زنند
و آنها كه موی فر دارند
موی‌شان را صاف می‌كنند

عده‌ای آرزو دارند خارج بروند
و آنها كه خارج هستند برای وطن دلشان لك زده و ترانه‌ها می‌سُرايند

مجردها می‌خواهند ازدواج کنند
متأهل‌ها می‌خواهند مجرد باشند...

عده‌ای با قرص و دارو از بارداری جلوگيری می‌كنند
و عده‌ای ديگر با قرص و دارو میخواهند باردار شوند...

لاغرها آرزو ﺩﺍﺭﻧﺪ چاق بشوند
و چاق‌ها همواره حسرت لاغری را می‌كشند

شاغلان از شغلشان می‌نالند
بیکارها دنبال همان شغلند

فقرا حسرت ثروتمندان را می‌خورند
ثروتمندان دغدغه‌ی نداشتن صفا و خون‌گرمیِ فقرا دارند...

افراد مشهور از چشم مردم قایم می‌شوند مردم عادی می‌خواهند مشهور شده و دیده شوند

سیاه‌پوستان دوست دارند سفیدپوست شوند و سفیدپوستان خود را برنزه می‌کنند...


و هیچ‌کس نمی‌داند تنها فرمول خوشحالی این است:

"قدر داشته‌هایت را بدان
و از آنها لذت ببر"

قانونهای ذهنی می‌گویند خوشبختی یعنی "رضایت"

مهم نیست چه داشته باشی یا چقدر،

مهم این است که از همانی که داری راضی باشى

آن‌وقت ”خوشبختی”...😊😊😊

زیر ِ باران، هر نخ ِ سیگار می چسبد عجیب
دست توی ِ دست های ِ یار می چسبد عجیب

معنی ِ بی تاب بودن هایمان جز "عشق" چیست؟
شور و شوق ِ لحظه ی ِ دیدار می چسبد عجیب

کوچه باغ ِ خاطرات و خش خش ِ برگ ِ درخت
پرسه های ِ خیس در رگبار می چسبد عجیب

آسمان سقفی قدیمی، پُر تَرَک از آذرخش
قطره قطره بر سرت آوار می چسبد عجیب

از دهان ِ تو شنیدن آخر ِ خوشبختی است
"دوستت می دارم" ِ هر بار می چسبد عجیب

من بگویم میروم تا سد ِ راه ِ من شوی
از من انکار، از تو هی اصرار می چسبد عجیب

کافی است عاشق تر از هر بار آرامم کنی
"سر بروی ِ شانه ام بگذار" می چسبد عجیب

گوش دادن به "یکی هست"ی که خیلی وقت نیست
مرتضا پاشایی و گیتار می چسبد عجیب

لب به لب، حال ِ خراب و هی شراب و شعر ِ ناب
هر دو مست و تا سحر بیدار می چسبد عجیب

در خیالم باز هم گفتم برایت یک غزل
قاب ِ عکست تکیه بر دیوار می چسبد عجیب

37سال پيــش، زنى متأهل بود بنام ایران خانم،
او همه چيز داشت، ثروت، زیبایی، غرور، و نگاهی نافذ و تو دل برو و موهایی بلند و چون شب سیاه؛
تا اينکه در يکى از خيابان هاى شهر
با پسرى به نام بهمن آشنا شد. جوانى ماجراجو و در ظاهر جــذاب و با افکــار نو، مترقی و آرمانی.

بهمن به او ميگفت: تو همه چيز دارى، ولی در حقيقت تا وقتی آزاد نباشی هيچ چیز نداری! تو وابسته ای، دل بسته ای، خودت نیستی!
و هميشه با اسپری آزادى را روی ديوار خانهء او می نوشت و قلب او را به تپش می انداخت .
او آن روز ها جوان بود و به دنبال تجربه های تازه، تصميم گرفت
با بهمن همراه شود و به چیزی برسد که فکر ميکرد ندارد.
اگرچه شوهرش مدام او را از نشست و برخاست با بهمن نهی میکرد و میگفت او مخل آسایش ماست، اما در نهايت در زمستانی سرد پس از آنکه شوهرش از او ناامید شد و برای همیشه او را ترک کرد، او و بهمن به هم رسيدند و ازدواجشان را در روز 22 همان ماه جشن گرفتند.
اوائل خیلی شاد و پر نشاط و سرشار از انرژی بود، اما ...
به مرور هرچه از زندگی شان ميگذشت بهمن وعده هايش را بیشتر فراموش ميکرد!
اينکه چه بپوشد ، چه بنوشد و حتی چطور زندگی کند را بهمن تعيين میکرد؛
بعد از مدتی دست بزن هم پيدا کرده بود، و ایران از ترس کتک خوردن جز آه و گریه و خون دل خوردن، جرأت هیچ اعتراضی نداشت .
حالا پس از 37 سال، او زنى نااميد و درمانده و با نگاهی خسته شده و همسایگانش که زمانی با حسرت و احترام به او نگاه می کردند، امروز از روی تمسخر به او لبخند می زنند و خیره نگاهش می کنند.
درحالیکه در تمام این سالها بهمن سعی می کرد در میان بغض و اندوه او، هر سال سالگرد ازدواجشان را با شکوه تر جشن بگیرد و خود را خوشبخت و سعادتمند جلوه دهد .
این روزها ایران بارها از خودش پرسیده اگر من قبل از بهمن آزاد نبودم، پس چطور توانستم با بهمن ازدواج کنم؟!
امروز از او دخترى مانده است به نام خزان، و مدام به او ميگويد هيچگاه فريب وعده های هيچ بهمن و زمستانى را نخورد، و فراموش نکند که هيچگاه برای رسيدن به روشنایی اندک ماه، خورشيدش را نفروشد ...

Post has attachment
Photo

در پی وی عاشقانه خاکم کردی

با صوت گرفته ای تو پاکم کردی


گفتم که شبی شعر بخوانیم تا صبح

مهتاب نتابیده بلاکم کردی!!

ا یه سوال؟؟؟؟









به پی وی هم وام خشکسالی تعلق میگیره
Wait while more posts are being loaded