Stream

Safoura Farrokh

شعر موزون - نیمایی  - 
 
تنهایی ام امشب که پر است از غم غربت
آن قدر بزرگ است که در خانه نگنجد

بیرون زده ام تا بدرم پرده ی شب را
کاین نعره ی دیوانه به کاشانه نگنجد

منزوی
 ·  Translate
8
Add a comment...

‫پژواک عشق‬‎

شعر موزون - نیمایی  - 
 
در این زمانه...
گل بویی ندارد.
ستاره پشت ابر نوری ندارد.
قناری در قفس مست غزل نیست.
مترسک...
میان مزرعه ، تنهای تنها...
به زیر برف و باران و خزان است.
هوا نیست...
نفس ، تند می زنیم تا باد بیاید...
درخت را می بُریم تا آب بماند...
خدا یا ...؟!
از زمانی...
که قناری...
از قفس پرواز کرد.
تا اّلآنی که هوا کم نور است...
عشق از ما دور است.
چاره ای باید کرد...؟!
 ·  Translate
14
Add a comment...

‫پژواک عشق‬‎

شعر موزون - نیمایی  - 
 
وقت رفتن باشد...
نی شکر هم ترش است.
همنشین کاری نیست...
هم سفر کافی نیست...
آسمان هم ظاهراََ آفتاب است...
ولی راه بارانیست...
نه دل ماندن هست ...
نه هوای رفتن .
راه نا هموار ما تاریک است ...
چاره ای باید کرد...؟!
 ·  Translate
23
Add a comment...

kazem rostami

شعر موزون - نیمایی  - 
 
های پرنده
پرنده بی آواز
پرواز
زندانی ابد نیست
پشت نی نی چشمهات
مات تماشای چه مانده ای سالها. . .
*
های پرنده 
پرنده آويز
پاييز آمده پرواز كن 
از رنگ‌رنگ ساكن اين ديوار سفيد!
كاظم رستمي
 ·  Translate
24
Mohsen Haddad's profile photo

‫پژواک عشق‬‎

شعر موزون - نیمایی  - 
 
یک ستا ره ...
به دور از دیگران...
در گوشه ای از آسمان ...
تنهای تنها مانده است.
یک نسیم ...
آرام و سرد ...
از راه دور...
بوی چَمَن می آورد.
لحظه ی بانگ اذان مغرب است...
مردم آبادی از صحرا به خانه آمَدَند.
خسته اند...
اما هنوز لبخند بر لب می زنند.
در کنار سختی ها...
با تمام مشکلات...
با وجود رنج و درد...
لبخند را باید زد.
چاره ای باید کرد...؟!
 ·  Translate
10
Add a comment...

arsalan Vatan

شعر موزون - نیمایی  - 
 
جای من  کجاست
در  چرک نویس  شعرهایت
زندان شده با اوباش  نگاهت
وقتی که  اتفاقی درکمین   بود
 اتش از دریا  برایت ترانه سرود
مه  نشست  درسینه  اسمان  پردود
وقتی  که نفس ها  در  تیرگی  سوخت
جای من  کجاست
در  روانیه  نوشته هایه  ابی وسیاه
جایی  نداری  برای مرده بی پناه
 ·  Translate
8
Add a comment...

mehrdad samavi

شعر موزون - نیمایی  - 
13
4
Add a comment...

mehrdad samavi

شعر موزون - نیمایی  - 
 
به سر سودای آغوش تو دارم

خیالت گر چه عمری یار من بود

امیدت گر چه در پندار من بود

بیا امشب شرابی دیگرم ده

ز مینای حقیقت ساقرم ده

چرا رفتی؟ چرا من بیقرارم

به سر سودای آغوش تو دارم
 ·  Translate
8
Add a comment...

mehrdad samavi

شعر موزون - نیمایی  - 
 
عشق یکرنگی تقاضا می کند این روشن است

ورنه شمع آتش چرا زد همچو خود پروانه را(صائب)


 ·  Translate
9
2
Add a comment...

mehrdad samavi

شعر موزون - نیمایی  - 
12
1
Add a comment...

Farshad Farhoodi

شعر موزون - نیمایی  - 
 
ﺗﻮ ﻫﺮ ﺷﻬﺮ ﺩﻧﯿﺎ ﮐﻪ ﺑﺎﺭﻭﻥ ﺑﯿﺎﺩ
ﺧﯿﺎﺑﻮﻧﯽ ﮔﻢ ﻣﯿﺸﻪ ﺗﻮ ﺑﻐﺾ ﻭ ﺩﺭﺩ
ﺗﻮ ﺑﺎﺭﻭﻥ ﻣﮕﻪ ﻣﯿﺸﻪ ﻋﺎﺷﻖ ﻧﺸﺪ
ﺗﻮ ﺑﺎﺭﻭﻥ ﻣﮕﻪ ﻣﯿﺸﻪ ﮔﺮﯾﻪ ﻧﮑﺮﺩ
ﺗﻨﻢ ﺧﯿﺴﻪ ﺍﺯ ﺑﻮﯼ ﺑﺎﺭﻭﻥ ﺧﻮﺷﻢ
ﭼﻘﺪﺭ ﮔﺮﻣﻪ ﺩﺳﺘﺎﺕ ﺗﻮ ﺍﯾﻦ ﻓﺼﻞ ﺳﺮﺩ
ﻫﻤﯿﻦ ﮐﻪ ﺩﻟﻢ ﺑﺎ ﺩﻟﺖ ﻣﯿﺰﻧﻪ
ﮐﻨﺎﺭ ﺗﻮ ﺍﺯ ﯾﺎﺩ ﻣﻦ ﻣﯿﺮﻩ ﺩﺭﺩ
ﺗﻮﮐﻪ ﺷﻮﻧﻪ ﻫﺎﺕ ﻧﺎﺯﮐﻦ ﻣﺜﻞ ﺑﺮﮒ
ﻭﻟﯽ ﺧﯿﺴﻦ ﺍﺯ ﮔﺮﯾﻪ ﻫﺎﯼ ﯾﻪ ﻣﺮﺩ
ﺗﻮ ﺑﺎﺭﻭﻥ ﻧﮕﺎﻩ ﺗﻮ ﻋﺎﺷﻘﺘﺮﻩ
ﻧﻔﺲ ﻣﯿﮑﺸﻪ ﭼﺸﻢ ﻣﻦ ﺗﻮ ﭼﺸﺎﺕ
ﻧﮕﺎﻫﺖ ﻣﻨﻮ ﻋﺎﺷﻘﻢ ﻣﯿﮑﻨﻪ
ﭼﻪ ﻋﻄﺮﯼ ﺩﺍﺭﻩ ﺗﻮﯼ ﺑﺎﺭﻭﻥ ﻣﻮﻫﺎﺕ
ﭼﻘﺪ ﺧﻮﺑﻪ ﺑﺎﺭﻭﻥ ﻭ ﺗﻮ ﺑﺎ ﻫﻤﯿﺪ
ﺻﺪﺍﻡ ﮐﻦ ﺗﻮ ﺑﺎﺭﻭﻥ ﻗﺸﻨﮕﻪ ﺻﺪﺍﺕ
ﺗﻮ ﮐﻪ ﺷﻮﻧﻪ ﻫﺎﺕ ﻧﺎﺭﮐﻦ ﻣﺜﻞ ﺑﺮﮒ
ﻭﻟﯽ ﺧﯿﺴﻦ ﺍﺯ ﮔﺮﯾﻪ ﻫﺎﯼ ﯾﻪ ﻣﺮﺩ
ﺗﻮﯼ ﻟﺤﻈﻪ ﻫﺎﻡ ﺗﻮ ﻧﻔﺲ ﻣﯿﮑﺸﯽ
ﺯﻣﯿﻨﻢ ﺣﺎﻻ ﺁﺳﻤﻮﻧﯽ ﺗﺮﻩ
ﻣﻦ ﺍﺯ ﺑﻮﺩﻥ ﺗﻮ ﭼﻘﺪ ﺗﺎﺯﻩ ﺍﻡ
ﻫﻮﺍ ﺑﺎ ﻭﺟﻮﺩﺗﻮ ﺑﺎﺭﻭﻥ ﺗﺮﻩ
ﺗﻮ ﮐﻪ ﺷﻮﻧﻪ ﻫﺎﺕ ﻧﺎﺭﮐﻦ ﻣﺜﻞ ﺑﺮﮒ
ﻭﻟﯽ ﺧﯿﺴﻦ ﺍﺯ ﮔﺮﯾﻪ ﻫﺎﯼ ﯾﻪ ﻣﺮﺩ
فرشاد فرهودی ﺁﺑﺎﻥ 94
توضیح: چهار مصراع اول از یغما گلرویی هستش 
 ·  Translate
12
Add a comment...

‫پژواک عشق‬‎

شعر موزون - نیمایی  - 
 
دل خسته تر از میوه ی افتاده به خاک است...
چشم ، تار تر از ابر سفید روی سر آب است...
یک برگ سر شاخه نمانده...
صد برگ میان دفتر خاطره خالیست  ...
ما منتظر لحظه ی دیدار بهاریم ...
اما چه کسی باخبر از ساعت بعد است؟
این بار خدا یا...؟!
امروز هم هدر رفت...
برای روزی بهتر...
برای برگ دفتر...
برای ساعت بعد...
انتظار کافی نیست...
چاره ای باید کرد...؟!
 ·  Translate
16
Add a comment...

amir heydari

شعر موزون - نیمایی  - 
 
شبی در حال مستی تکیه بر جای خدا کردم
در آن یک شب خدایی من عجایب کارها کردم
جهان را روی هم کوبیدم از نو ساختم گیتی
ز خاک عالم کهنه جهانی نو بنا کردم
کشیدم بر زمین از عرش، دنیادار سابق را
سخن واضح تر و بهتر بگویم کودتا کردم
خدا را بنده خود کرده خود گشتم خدای او
خدایی با تسلط هم به ارض و هم سما کردم
میان آب شستم سهر به سهر برنامه پیشین
هر آن چیزی که از اول بود نابود و فنا کردم
نمودم هم بهشت و هم جهنم هردو را معدوم
کشیدم پیش نقد و نسیه، بازی را رها کردم
نمازو روزه را تعطیل کردم، کعبه را بستم
وثاق بندگی را از ریاکاری جدا کردم
امام و قطب و پیغمبر نکردم در جهان منصوب
خدایی بر زمین و بر زمان بی کدخدا کردم
نکردم خلق ، ملا و فقید و زاهد و صوفی
نه تعیین بهر مردم مقتدا و پیشوا کردم
شدم خود عهده دار پیشوایی در هم عالم
به تیپا پیشوایان را به دور از پیش پا کردم
بدون اسقف و پاپ و کشیش و مفتی اعظم
خلایق را به امر حق شناسی آشنا کردم
نه آوردم به دنیا روضه خوان و مرشد و رمال
نه کس را مفتخواه و هرزه و لات و گدا کردم
نمودم خلق را آسوده از شر ریاکاران
به قدرت در جهان خلع ید از اهل ریا کردم
ندادم فرصت مردم فریبی بر عباپوشان
نخواهم گفت آن کاری که با اهل ریا کردم
به جای مردم نادان نمودم خلق گاو و خر
میان خلق آنان را پی خدمت رها کردم
مقدر داشتم خالی ز منت، رزق مردم را
نه شرطی در نماز و روزه و ذکر و دعا کردم
نکردم پشت سر هم بندگان لخت و عور ایجاد
به مشتی بندگان آْبرومند اکتفا کردم
هر آنکس را که میدانستم از اول بود فاسد
نکردم خلق و عالم را بری از هر جفا کردم
به جای جنس تازی آفریدم مردم دل پاک
قلوب مردمان را مرکز مهر و وفا کردم
سری داشت کو بر سر فکر استثمار کوبیدم
دگر قانون استثمار را زیر پا کردم
رجال خائن و مزدور را در آتش افکندم
سپس خاکستر اجسادشان را بر هوا کردم
نه جمعی را برون از حد بدادم ثروت و مکنت
نه جمعی را به درد بی نوایی مبتلا کردم
نه یک بی آبرویی را هزار گنج بخشیدم
نه بر یک آبرومندی دوصد ظلم و جفا کردم
نکردم هیچ فردی را قرین محنت و خواری
گرفتاران محنت را رها از تنگنا کردم
به جای آنکه مردم گذارم در غم و ذلت
گره از کارهای مردم غم دیده وا کردم
به جای آنکه بخشم خلق را امراض گوناگون
به الطاف خدایی درد مردم را دوا کردم
جهانی ساختم پر عدل و داد و خالی از تبعیض
تمام بندگان خویش را از خود رضا کردم
نگویندم که تاریکی به کفشت هست از اول
نکردم خلق شیطان را عجب کاری به جا کردم
چو میدانستم از اول که در آخر چه خواهد شد
نشستم فکر کار انتها را ابتدا کردم
نکردم اشتباهی چون خدای فعلی عالم
خلاصه هرچه کردم خدمت و مهر و صفا کردم
زمن سر زد هزاران کار دیگر تا سحر لیکن
چو از خود بی خود بودم ندانسته چه ها کردم
سحر چون گشت از مستی شدم هوشیار
خدایا در پناه می جسارت بر خدا کردم
شدم بار دگر یک بنده درگاه او گفتم
خداوندا نفهمیدم خطا کردم
 ·  Translate
19
1
Add a comment...

‫پژواک عشق‬‎

شعر موزون - نیمایی  - 
 
زیر باران ...
زیر برف....
بی چتر و سقف ...
بی درد و غم ...
با یاد آهنگی که دوستش دارم .
می روم از راه باغ ...
آهسته و با حوصله .
آب باران نعمت است .
خیس شدن در زیر باران لذت است.
ای خدا...؟!
شکر تو باید کرد ...
سجده ات باید رفت...
دل اگر غرق گناه است ...
چاره ای باید کرد...؟!
 ·  Translate
22
1
Add a comment...

‫پژواک عشق‬‎

شعر موزون - نیمایی  - 
 
مثل آب...
ساده و بی رنگ و بو .
مثل سرو...
بی کس اما استوار...
مثل دل بی انتها....
خواسته هایش بی کران ...
بی حد و مرز.
ای خدا ...؟!
دل اگر بی انتهاست ...
پس چرا تنگ می شود...
لحظه ی تنگ غروب آفتاب.
لحظه ی سرخ شدن ابر میان آسمان.
از طلوعی که چمن ، شبنم زد...
تا غروبی که دگر خورشید رفت...
دل چرا می گیرد ...؟
چاره ای باید کرد...؟!
 ·  Translate
14
Add a comment...

‫حدیث بندگی ، پروانگی‬‎

شعر موزون - نیمایی  - 
 
 
به دلم وعده داده بودم تا عاشقی را کنار بگذارم
بعد فهمیدم از محالات است هر چه پا به فرار بگذارم

من همان شاعر حوالی ری، خسته از حرف های پی در پی
امدم بیت بیت مشهد تا در دلم واژه کار بگذارم

ای در آیینه هات تصویرم من بدون تو زود میمیرم
ناتوانم که لحظه ای بی تو عمر در انتظار بگذارم

خسته ام از نگاه دورادور، از قدمگاه های نیشابور
باید انگار بعد از این با تو زیر گنبد قرار بگذارم

دوست دارم تورا برای خودت چه کسی گفته ضامنم باشی
آهویی عاشقم که آمده ام تا قرار شکار بگذارم

شاهرود است و بی قرارانت، سبزوار است و سربدارانت
بی قرار آمدم خراسان و میروم سر به دار بگذارم

سید محمدحسین حسینی
 ·  Translate
28
Add a comment...

‫پژواک عشق‬‎

شعر موزون - نیمایی  - 
 
شب شد و بازم سکوت ...
در فضای قلب من فرمانرَواست.
آب چشمه دیده را تر می کند.
سوز باد...
از چاه دل...
اشک را هول می دهد.
من چرا افسرده ام...؟
غصه ی دل از کجاست...؟
وقتی عمر دست خداست...
وقتی دنیا بر فناست ...
زندگی هم امتحان زنده هاست.
امتحان باید داد ...
تا خدا باید رفت ...
دست و بالم خالیست...
چاره ای باید کرد....؟!
 ·  Translate
11
Add a comment...

mehrdad samavi

شعر موزون - نیمایی  - 
 

جایی که گذرگاه دل محزونست

آن جا دو هزار نیزه بالا خونست

لیلی صفتان ز حال ما بی خبرند

مجنون داند که حال مجنون چونست؟ 


 ·  Translate
8
Add a comment...

mehrdad samavi

شعر موزون - نیمایی  - 
5
1
Add a comment...

mehrdad samavi

شعر موزون - نیمایی  - 
 


آنچنان کز رفتن گل خار می‌ماند به جا
از جوانی حسرت بسیار می‌ماند به جا


آه افسوس و سرشک گرم و داغ حسرت است
آنچه از عمر سبک‌رفتار می‌ماند به جا


کامجویی غیر ناکامی ندارد حاصلی
در کف گلچین ز گلشن، خار می‌ماند به جا


جسم خاکی مانع عمر سبک‌رفتار نیست
پیش این سیلاب، کی دیوار می‌ماند به جا؟


هیچ کار از سعی ما چون کوهکن صورت نبست
وقت آن کس خوش کزو آثار می‌ماند به جا

زنگ افسوسی به دست خواجه هنگام رحیل
از شمار درهم و دینار می‌ماند به جا

نیست از کردار ما بی‌حاصلان را بهره‌ای
چون قلم از ما همین گفتار می‌ماند به جا


عیش شیرین را بود در چاشنی صد چشم شور
برگ صائب بیشتر از بار می‌ماند به جا


 ·  Translate
6
Add a comment...