Post has attachment
من زنده به چشمان مسیحای تو هستم
من را به فراموشی این خاطره نسپار
کاری که نگاه تو شبی با دل ما کرد
با خلق نکرده ست ؛ نه چنگیز، نه تاتار
اوج غم این قصه در این شعر همین جاست:
من بی تو پریشان و تو انگار نه انگار...
Photo

بعد عمری در کجا باید که پیدایت کنم؟!
از کدامین پنجره باید تمنایت کنم؟

من نمی گویم زمین را زیر و رو کردم، ولی
"سالها" گشتم به دنبالت که پیدایت کنم...

بارها رفتم کنار آینه... شاید که تو
ذره ای جامانده باشی و تماشایت کنم!

تا به کی باید برای پنجره، گلدان پیر...
یا برای آینه، امروز و فردایت کنم؟!

من برای این دل دیوانه ی چشم انتظار
با کدامین قسمت و تقدیر معنایت کنم؟

من چگونه این در ودیوار و حجم خانه را
بی نصیب از گرمی عطر نفس هایت کنم؟!

باید از دیوارهای روبرویم رد شوم
بی تو می پوسد دلم... باید که پیدایت کنم

بگو که عاشقم هستی ، دلم تکرار می خواهد
برای با تو بودنها ، دلم اصرار می خواهد

بدون تو پریشانم ، پناه خستگی هایم
بگو که بی تو دلتنگم ، دلم اقرار می خواهد

دگر شعری نمی گویم که لکنت دارد احساسم
برای شرح هجرانت دوصد طومار می خواهد

اگر چه خواب هر شب را حرامم کرده ای اما
دل بی تاب و بیمارم ، کمی تیمار می خواهد

تمام ضجه هایم را پسندیدی و خندیدی
نمی دانی دل تنگم تو را بسیار می خواهد

چه بی اندازه خاموشم ، چه بی اندازه دلتنگم
برای رفع غم هایم ، دلم یک دار می خواهد

Wait while more posts are being loaded