شعر از : محمد علی حریری جهرمی

دو کاج
در کنار خطوط سیم پیام خارج از ده دو کاج روئیدند
سالیان دراز رهگذران آن دو را چون دو دوست میدیدند
یکی از روز های سرد پاییزی  زیر رگبار و تازیانه باد
یکی از کاج ها به خود لرزید خم شدو روی دیگری افتاد
گفت ای آشنا ببخش مرا خوب درحال من تامل کن
ریشه هایم زخاک بیرون است چند روزی مرا تحمل کن
کاج همسایه گفت با تندی مردم آزار از تو بیزارم
دور شو دست از سرم بردار من کجا طاقت تورا دارم
بینوا راسپس تکانی داد یار بی رحم و بی مروت او
سیمها پاره گشت و کاج افتاد برزمین نقش بست قامت او
مرکز ارتباط دید آن روز انتقال پیام ممکن نیست
گشت عازم گروه پی جویی تا ببیند که عیب کار از چیست
سیمبانان پس از مرمت سیم راه تکرار بر خطر بستند
یعنی آن کاج سنگدل را نیز با تبر تکه تکه بشکستند

(الان یه مطلبی یادم اومد که یه روزی میخواستم در مورد دو کاج بنویسم! خوب حالا که یادم اومده می نویسم! حالا همیشه این دو کاج قرار نیست دو نفر یا دو تا دوست باشن، به نظرم یکی از کاج ها همیشه ما هستیم و یکی از کاج ها فرد یا چیزی که نسبت بهش یه مسئولیتی داریم، حتی یکی از کاج ها میتونه میهن مون باشه، اگه در قبال مسئولیتی که داریم درست عمل نکنیم، علاوه بر دیگران، حتما خودمون هم چوبش رو میخوریم … )

اولین روز دبستان بازگرد / کودکیها شاد و خندان بازگرد
بازگرد ای خاطرات کودکی / بر سوار اسب های چوبکی
خاطرات کودکی زیبا ترند / یادگاران کهن مانا ترند
درسهای سال اول ساده بود / آب را بابا به سارا داده بود
درس پند آموز روباه و خروس / روبه مکار و دزد چاپلوس
کاکلی گنجشککی باهوش بود / فیل نادانی برایش موش بود
روز مهمانی کوکب خانم است / سفره پر از بوی نان گندم است
با وجود سوز و سرمای شدید / ریز علی پیراهن از تن می درید
تا درون نیمکت جا می شدیم / ما پر از تصمیم کبرا می شدیم
پاک کن هایی ز پاکی داشتیم / یک تراش سرخ لاکی داشتیم
کیفمان چفتی به رنگ زرد داشت / دوشمان از حلقه هایش درد داشت
گرمی دستانمان از آه بود / برگ دفترهامان به رنگ کاه بود
مانده در گوشم صدایی چون تگرگ / خش خش جاروی بابا روی برگ
همکلاسی های من یادم کنید / باز هم در کوچه فریادم کنید
همکلاسی های درس و رنج و کار / بچه های جامه های وصله دار
کاش هرگز زنگ تفریحی نبود / جمع بودن بود و تفریقی نبود
کاش می شد باز کوچک میشدیم / لااقل یک روز کودک میشدیم
یاد آن آموزگار ساده پوش / یاد آن گچها که بودش روی دوش
ای معلم نام و هم یادت به خیر / یاد درس آب و بابایت به خیر
ای دبستانی ترین احساس من / باز گرد این مشق ها را خط بزن

شعر از : محمد علی حریری جهرمی


تمام دلخوشیمان شده این دستگاه
مستطیل شکل و صفحه مجازی مان...
یعنی آنقدری که اگر این تلفن همراهمان
خراب شود یا نت آن قطع شود غصه میخوریم
اگر سرطان بگیریم یا عزیزی را از دست بدهیم غصه نمیخوریم...
تمام دلخوشیمان شده
مدام صفحه لایک و کامنت هایمان را رفرش کنیم ببینیم چه کسی چه چیزی
برایمان کامنت میگذارد...
آنقدری که از بعضی از کامنت ها
ذوق زده میشویم
از لبخند روی لب پدر و مادرمان
ذوق زده نمیشویم...
شاید در قدیم اگر میگفتند
یک روزی روزگاری میرسد
تمام دلخوشیمان این چیز ها میشود
میگفتند ای آقاا مگر میشود
اصلا امکان ندارد
گاهی اوقات بیاییم با خودمان خلوت کنیم
و ببینیم اصلا هدفمان از زندگی چیست؟؟؟
اصلا برای چه به این دنیا آمده ایم...
کمی به خودمان بیاییم...
تا دیر نشده است...
کمی به خودمان بیاییم...


❤️💛💚💙💜💖 🍷🍷
بعد مرگم همه را مست ڪنیداز می ناب
باده نوشید فراوان همگی مست و خراب
❤️💛💚💙💜💖
بهر آمرزش من ، میڪده خیرات ڪنید
بهر آرامش من غسل دهیدم به شراب
❤️💛💚💙💜💖
شب ختمم نه ڪسان جامه خود را بدرند
نه نماز و روزه ی قضا ز ملا بخرند
❤️💛💚💙💜💖
واعظ و قاری و مداح ورودش ممنوع
مرده شور همه مرده خوران را ببرند
❤️💛💚💙💜💖
جمله سیمین بدنان رقص ڪنان ناز ڪنند
حیف زیبایشان است لچڪ باز ڪنند
❤️💛💚💙💜💖
همه اموال مرا میڪده ﻫﺎ ﺑﺎﺯ ڪﻨﻴﺪ
آنقدر مست نماﻳﻴﺪ ڪه پرواز ڪﻨﻴﺪ
❤️💛💚💙💜💖
روز مرگم هر ڪه شیون ڪند از دور و برم دور ڪنید
همه را مست و خراب از می انگور ڪنید
❤️💛💚💙💜💖
مزد غسال مرا سیر شرابش بدهید
مست مست از همه جا حال خرابش بدهید
❤️💛💚💙💜💖
بر مزارم مگذارید بیاید واعظ
پیر میخانه بخواند غزلی از حافظ
❤️💛💚💙💜💖
جای تلقین به بالای سرم دف بزنید
شاهدی رقص ڪند جمله شما ڪف بزنید
❤️💛💚💙💜💖
روز مرگم وسط سینه من چاک زنید
اَندرون دل من یک قلم ِ تاک زنید
❤️💛💚💙💜💖
روی قبرم بنویسید وفادار برفت
آن جگر سوخته خسته از این دار برفت
❤️💛💚💙💜💖

Post has attachment

Post has attachment

Post has attachment
Photo
Photo
۱۳۹۵/۵/۵ ه‍.ش.
2 Photos - View album

Post has attachment

▪️رابرت داوینسن قهرمان مشهور گلف وقتی در یک مسابقه قهرمان شد ، زنی به‌ سویش دوید و گفت :
بچه ام مریضه ، به من کمک کن و گرنه اون می‌میره!
رابرت بلافاصله همه ی پولی رو که برنده شده بود به اون زن داد.
هفته ی بعد یکی از مقامات ورزش گلف با رابرت تماس گرفت و به او گفت :
خبر بدی برات دارم ، آن زن کلاه بردار بوده و اصلا ازدواج نکرده بوده که بچه ی مریض داشته باشه.
رابرت داوینسن در پاسخ گفت :
این که خبره خیلی خوبیه ، یعنی بچه‌ای مریض نبوده که در حال مرگ باشه . خدارو شکر!


"دنیا را انسان هایی زیبا می‌کنند که بی‌هیچ توقعي مهربانند."
تا عاقلان بخواهند راهی برای خندیدن بیابند....

دیوانه ها هزاران بار خندیده اند...
Wait while more posts are being loaded