Post has attachment

خون دل 

ساز دل با تو بجز شور و شعف ننوازد 

بی تو بر سینه ی ما لشکر غم می تازد 

با تو در هر نفسم خنده به لب دارم و لب 

بی سبب نیست که دل مست لبت میسازد

عالمی محو تماشا و ز خود بیخبری 

ای که صورتگرت از غبطه بخود مینازد

وصف رخسار تو گر مختصر آرم به زبان 

گل خجل از رخ تو ، رنگ رخش می بازد 

عزتی خوشتر از آن نیست که درمحفل یار 

عاشقی پیشه ی ما باشد و دل سربازد 

رفتنی هستی و نقاش خیالم همه شب 

تا سحر نقش تو بیهوده به دل پردازد 

منع درویش پریشان مکن از باده که او 

خون دل در غم معشوقه شرابش سازد 

تهران 96/5/10

Animated Photo

پاسبان مردی به راهی دید و گفتا کیستی ؟
گفت : فردی بی خیال و فارغ و آزاده ام

گفت : از بهر چه می رقصی و بشکن می زنی ؟
گفت : چون دارای شور و شوق فوق العاده ام

گفت : اهل خاک پاک اصفهانی یا اراک ؟
گفت : اهل شهر آباد و خوش آباده ام

گفت : خیلی شاد هستی ، باده لابد خورده ای
گفت : هم از باده خور بیزارم ، هم از باده ام

گفت : از جام وصال نازنینی سرخوشی ؟
گفت : از شهوت پرستی هم دگر افتاده ام

گفت : پس شاید قماری کرده ای ، پولی برده ای
گفت : من در راه برد و باخت پا ننهاده ام

گفت : پولی از دکان یا خانه ای کش رفته ای ؟
گفت : دزدی هم نمی چسبد به وضع ساده ام

گفت : آخر هیچ سرگرمی نداری روز و شب ؟
گفت : سرگرم نمازو سجده و سجاده ام

گفت : لابد ثروتی داری و دلشادی به پول ؟
گفت : من مستضعف و مسکین مادر زاده ام

گفت : آیا راستی آهی نداری در بساط ؟
گفت : خود پیداست این از وصله ی لباده ام

گفت : گویا کارمند ساد ه ای یا کارگر ؟
گفت : بیکارم ولی از بهر کار آماده ام

گفت : بیکاری و بی پولی ؟ پس این شادی ز چیست ؟!
گفت : یک زن داشتم ، اینک طلاقش داده ام!!!

تیر برقی «چوبیم» در انتهای روستا
بی فروغم کرده سنگ بچه های روستا

ریشه ام جامانده در باغی که صدها سرو داشت
کوچ کردم از وطن، تنها برای روستا

آمدم خوش خط شود تکلیف شبها،آمدم
نور یک فانوس باشم پیش پای روستا

یاد دارم در زمین وقتی مرا می کاشتند
پیکرم را بوسه می زد کدخدای روستا

حال اما خود شنیدم از کلاغی روی سیم
قدر یک ارزن نمی ارزم برای روستا

کاش یک تابوت بودم کاش آن نجار پیر
راهیم می کرد قبرستان به جای روستا

قحطی هیزم اهالی را به فکر انداخته است
بد نگاهم می کند دیزی سرای روستا

من که خواهم سوخت حرفی نیست اما کدخدا
تیر سیمانی نخواهد شد عصای روستا

#کاظم_بهمنی


💟

Post has shared content
مادرم پیر نبود !!
اول صبح برای دلِ خود
شانه می کرد سپیدی همه موها را
چشمهایش مشکی
نه
کمی هم نیلی !!
گاهی از پشتِ همان شیشه ی عینک باعشق
آبیِ روشن دریا ها را
به جهان می بخشید

مادرم قصه نداشت
شایدم غصه نداشت !

دلخوشی هایش من
دلخوشی هایش ما

راستی مادرِمن عشق نداشت ؟!
مادرم ما را داشت
راستی مادرِ من عاشق بود ؟!

مهری عبادی

زمانه دوخت لبم را به ریسمان سکوت
که قیمتم بشناسد ، به امتحان سکوت

منی که خاک نشین بودم از تجلی عشق
گذشته ز فلک ، به نردبان سکوت

نهفته باید و ، بنهفتم آنچه را دیدم
که عهد عهد غم است و ، زمان زمان سکوت

صفای این چمن از مرغان دیگر پرس
که من خزیده ام اکنون به آشیان سکوت

از این سکوت هم ای باخرد مشو نومید
چه قصه ها ، که برون آید از میان سکوت

شکار زیرک از این ورطه سخت بگریزد
هزار تیر فغان دارد این کمان سکوت

چه شکوه ها ، که بگوش آید از زبان نگاه
چه راز ها ، که برون افتد از دهان سکوت

بسی حکایت ناگفتنی به لب دارم
سرشک روز و شبم ، بهترین نشان سکوت

فغان سوختگان گوش دیگری خواهد
چه قصه گویمت ای دل ، از این جهان سکوت ..

به روس رفتم و از روس دختر آوردم

دو قرص ماه دوتا ماه پیکر آوردم

دو ماه بعد دلم را زد و دوباره شدم

برای تازه خوری ماه دیگر آوردم

برای محکم کاری شبانه من رفتم

دو تا برادر دادم ، دو خواهر آوردم

دوتا شبیه شکیرا دوتا شبیه لوپز

شبیه آنجلینا جولی همسر آوردم

دو قد بلند دو کوتاه چند سنگین وزن

یکی شبیه "رضا زاده " لاغر آوردم

چه برکتیست مگر سال ،سال میمونست؟

نبود در طی صد سال این "برآوردم"

هنوز می خورم افسوس من چرا آخر

برای خویش دو دلدار کمتر آوردم

همه به حیرت از این کار سخت زیرا من

دویست همسر و یک کیسه زر آوردم

چه ارمغان که به وانت کشیدم از آن مرز!!

چه تحفه ای که از آن مرز با خر آوردم

لباس و کفش و کلاه و ظروف از همه نوع

بلور نشکن و شیر سماور آوردم

سکوت می کنم این بار تا نپنداری

که ریشه هنر از بیخ و بن در آوردم

#عبداله_حیدری ۹۵/۱/۱۷
https://telegram.me/heidari4

Post has attachment

Post has attachment

Post has attachment

Post has attachment
کانال شعر و خوشنویسی عبداله حیدری
https://telegram.me/heidari4
Photo
Wait while more posts are being loaded