سلام دوستان،
چنانچه به وی پی ان - وی پی اس - سی سی کم - اپل آیدی نیاز داشتید در خدمتیم.
امکان ارائه تست برای کلیه سرویس ها وجود دارد.
وبسایت:
http://vpn1.us/
یا
http://81.17.18.104/

Post has attachment
افکار منفی همانند کشتی بی ناخدا همواره همسو با امواج ناپایدار شما را به داخل مشکلات میبرد 
Photo

Post has attachment
واقعیت جهان امروز

Photo

Post has attachment
Photo

Post has attachment
Photo

Post has attachment

بهترین راه کار برای تصور حقیقی روئیا نگارش آن با تمام جزئیات است سپس برای آنکه این انرژی حاصله از مثبت به طرف منفی گرایش پیدا نکند به مکانی آرام رفته و در هر حالتی که بدنتان راحتر است قرار بگیرید و ۱۵ الی ۲۰ دقیقه بر روی نفس های خود تمرکز کنید .
این کار باعث قدرت گرفتن درخواست شما خواهد شد و به تکرار آن مبادرت ورزید.

Post has shared content
زندگی چیست ؟
مرز جدایی موجودات جاندار و بی جان در کجاست ؟
احساس من این است که هیچ مرز حقیقی وجود ندارد .
کل جهان زنده است ، و بر مبنای ارتباط اینشتینی در واقع فقط کل پیوسته وجود دارد که وقتی به صورت مجزا دیده شود ، تصویر معمول از جهان را داریم که در آن ، من و شما نقش ظاهرا کوچکی را بازی می کنیم .
از جمله توانایی های جالب تمامی موجودات زنده ، خود ساختاردهی است .
مثلا هر چند وقت یک بار خانه را تمیز می کنید ، دوباره کثیف می شود ! کثیفی چیزی نیست غیر از چیزهایی که در جای خود نیستند ، به عبارت دیگر ، تمیز کردن ، همان دوباره منظم کردن و کثیف شدن ، از بین رفتن نظم است !
موجودات زنده نسبت به موجودات معروف به غیر زنده ، این توانایی را دارند که " تمیز می کنند " .
هر قدر آگاهی موجودی بالاتر باشد ، توانایی او در " تمیز کردن " خودش بیشتر است .
حیات ، توازن ظریفی میان نیروهای " کثیف " و نیروهای " تمیز " است .
هر اندازه میزان پیچیدگی این مرز جداکننده بالاتر باشد ، " زنده بودن " موجود بیشتر است .
اشیای بی جان ممکن است مرز کثیفی و تمیزی سطح پایین تری داشته باشند .

Post has attachment
ابتدای راه ایده ای را خلق کنید و توانتان را بکار گیرید ادامه مسیر آسان خواهد شد
Photo

از مردی که صاحب گسترده‌ترین فروشگاه‌های زنجیره‌ای در جهان است پرسیدند : «راز موفقیت شما چه بوده؟» او در پاسخ گفت : « زادگاه من انگلستان است. در خانواده‌ی فقیری به دنیا آمدم و چون خود را به معنای واقعی فقیر می‌دیدم، هیچ راهی به جز گدایی کردن نمی‌شناختم. روزی به طرف یک مرد متشخص رفتم و مثل همیشه قیافه‌ای مظلوم و رقت‌بار به خود گرفتم و از او درخواست پول کردم. وی نگاهی به سراپای من انداخت و گفت : به جای گدایی کردن بیا با هم معامله‌ای کنیم. پرسیدم : چه معامله‌ای؟ گفت : ساده است. یک بند انگشت تو را به ده پوند می‌خرم. گفتم : عجب حرفی می‌زنید آقا ، یک بند انگشتم را به ده پوند بفروشم؟ بیست پوند چطور است؟ شوخی می کنید؟ بر عکس، کاملا جدی می گویم. جناب من گدا هستم، اما احمق نیستم.



او هم‌چنان قیمت را بالا می‌برد تا به هزار پوند رسید. گفتم : اگر ده هزار پوند هم بدهید، من به این معامله‌ی احمقانه راضی نخواهم شد. گفت : اگر یک بند انگشت تو بیش از ده هزار پوند می‌ارزد، پس قیمت قلب تو چقدر است؟ در مورد قیمت چشم، گوش، مغز و پای خود چه می‌گویی؟ لابد همه‌ی وجودت را به چند میلیارد پوند هم نخواهی فروخت؟ گفتم : بله، درست فهیمیده‌اید. گفت : عجیب است که تو یک ثروتمند حسابی هستی، اما داری گدایی می‌کنی. از خودت خجالت نمی‌کشی؟ گفتۀ او همچون پتکی بود که بر ذهن خواب‌آلود من فرود آمد. ناگهان بیدار شدم و گویی از نو به دنیا آمده‌ام. اما این بار مرد ثروتنمدی بودم که ثروت خود را از معجزه‌ی تولد به دست آورده بود. از همان لحظه، گدایی کردن را کنار گذاشتم و تصمیم گرفتم زندگی تازه‌ای را آغاز کنم. حال شما بگویید که اگر امروز اولین روز تولد شما بود، چه راهی را در پیش می‌گرفتید و چه می‌کردید؟
Wait while more posts are being loaded