Post has attachment
یک روز یک مردی، خسته، وامانده، آفتاب‌سوخته پاشد دست‌بُرد جعبه و خرت‌وپرت کارش را برداشت پاشد، رفت تو، در ِ خرپُشته را بست از پله‌ها آمد پایین از خانه زدبیرون. نشده‌بود. این به آن نخورده‌بود، آن یکی هرزشده‌بود، یکی هم پاره‌شد باید عوض‌ش‌می‌کرد. کاش می‌شد همین جا ول‌کند برود. اصلا از شهر برود. کاش! اصلا حوصله‌نداشت از کرده‌اش پشیمان‌باشد. به طرف، از پله‌ها پایین‌‌آمدنی گفته‌بود کار تمام‌شده، خداحافظ. همان قبلش می‌دانست برنمی‌گردد. دست‌کرد از جیب پیراهن ِ چرک‌آبی یک نخ سیگار کشید‌ بیرون. گذاشت کنار گوشش. نمی‌خواست توی این آفتاب سر ظهر ِ مرداد، سهمیه روزی یک نخ‌اش را حرام‌کند. زنش پدرش را درمی‌آورد اگر بیشتر می‌کشید. از کجا می‌فهمدد لاکردار؟ این را گفت و از عشق زنش دلش غنج‌رفت و خندید. داشت فکرمی‌کرد که زن این چند ساله خوب زندگی‌ این را جفت و جورکرده. خدایا شُکرت. باز با خودش خندید. رسیده‌بود دم مغازه. یک‌راست رفت یک بسته‌ پوشال برداشت. شلنگ و واشِر هم برداشت. به جواد گفت پوشال قبلی نخورده، کوچک‌بوده، یکی دیگر می‌برد برگشتنی می‌آید با آن قبلی حساب‌می‌کند. آمد بیرون. مانده‌بود کی نظرش برگشته خواسته برود کار کولر یارو را تمام‌کند. جل‌الخالق..
http://blog.sanjagh.pro/1396/05/22/ComeBack

Post has attachment

می گویند که ایاز غلام سلطان محمد غزنوی ، در آغاز چوپان بود و با گذشت زمان ، در دربار پادشاه صاحب منصب شد. او اتاقی داشت که هر روز صبح به آن سر می زد و وقت خروج بر در اتاق قفلی محکم می زد تا این که درباری ها گمان کردند ایاز گنجی در اتاق پنهان کرده است و موضوع را از سر حسادت به گوش شاه رساندند .
پادشاه دستور داد وقتی غلام در اتاقش نیست در را باز کنند و گنج نهان را به محضر شاه بیاورند. به این ترتیب 30 نفر از بدخواهان به اتاق ایاز ریختند و قفل را شکستند و هرچه گشتند چیزی نیافتند جز یک چارق کهنه و یک دست لباس مندرس که به دیوار آویخته شده بود.به این ترتیب دست خالی پیش شاه برگشتند و آنوقت سلطان به خنده افتاد که « ایاز مردی درستکار است . آن لباس های مندرس مربوط به دوره چوپانی اوست و آنها در اتاقش آویخته است تا روزگار فقر و سختی اش را به یاد داشته باشد و به رفاه امروزش غره نشود.

Alborz alisafartaymori:
مهم
مهم
مهم
خبر فوری فوری

ایران دوباره به شرکت گوگل اعتراض نموده بخاطر اسم خلیج فارس که در نقشه گوگل خلیج عربی ثبت شده است.
برای همین هم شرکت گوگل اعتراض ایران را قبول کرده وگفته راجع به این دو رای گیری اینترنتی انجام میگیره
که رای هر کدام بیشتر شد به اسم همان ثبت مشود.

سریع اقدام کنید
همین الآن

۹۰درصد عربها رای دارند.
۱۰درصد ایرانی ها
تا وقت رای گیری تمام نشده،بشتابید.
اگر همت نکنی اسم خلیج فارس برای همیشه به فراموشی میرود.
وارد سایت شوید سمت راست دو دایره هست روی خلیج فارس کلیک کنید
و بعد بر روی voteکلیک کنید با موفقیت و پیروزی...

اینم آدرس سایت:

http://www.persianorarabiangulf.com/index.php

کمتر از یک دقیقه وقتتونو میگیره...

لطفاً هر کی ایرانیه اطلاع رسانی کند.
عقب افتادیم خواهشا برای همه گروهها و کانال هاتون ارسال کنید

هرچی گروه داری،براش بفرست.

دوستان عزيز سلام
از اينكه در كنارتونم خوشحالم
زهرا دلگرمي هستم نويسنده ي رمان .
چند تا كار چاپ كردمو و در حال حاضر براي نگاه مخاطب مجازي رمان آنلاين يك شب و ديگر هيچ ... رو در كانال تلگرامم تايپ ميكنم.
اگر ب رمان عاشقانه علاقمندين خوشحال ميشم ب كانال سري بزنيد و با نگاه گرم و پر مهرتون همراهم باشيد.🌺🌺🌺
https://telegram.me/Romaan_zahradelgarmee

Post has attachment
سلام دوستان عزيز ، نويسنده هستم و اميدوارم دعوتم رو براي خوندن رمان آنلاينم بپذيريد💖
" بوسيدمش!
ديگر هراسي نداشتم
جهان پايان يابد...!
من از جهان ...
سهمم را گرفته بودم!"
خوشحال ميشم در كانال تلگرام، با عاشقانه هاي رمان يك شب و ديگر هيچ... همراهم باشيد.
✏️✏️✏️💔💔💔
https://telegram.me/Romaan_zahradelgarmee

وسط زور آزمایی خورشید، خنده اش گرفته بود. روزگار چه بازی هایی که ندارد. آخر الان وقت امتحان عاشقی است؟ شیطان،همان دوست نمای همیشه ی تاریخ هم آمده بود، به امید سهمی. تیر اول را چنان مشتاقانه به آغوش کشید که گوئی شراب طهور نیوشیده است. همین اشتیاق کافی بود تا شیطان بفهمد زخم جسمی به تنهایی کفایت نمیکند. حال روی هر تیری، گردی از شبهه هم میپاشید تا لااقل، خنده تمسخر سعید به دنیا را محو کند. نکند، جنگ قدرت باشد؟ چرا تو نماز نخوانی؟ از این خاک می رفتی، باز هم تکلیفی بود؟ و آفتاب همچنان حریصانه سهم خود را از زمین بر میداشت آنچنان با ولع که گوئی طمع به خون سعید بسته و میخواهد آن را هم بنوشد و تبخیر کند. خوشحال شد که به سلامت نماز تمام شد. و ناگهان نگران. نکند این خوشحالی به خاطر اتمام مسئولیتش باشد. نکند پنهان ضمیرش، کاهلی باشد. برای همین وقتی حسین بن علی، به بالینش آمد، همان ابتدا پرسید؛ راضی شدی؟
بقیه داستانک ها را در کانال نوش جان نمایید
https://telegram.me/joinchat/BgRPgT9JTjKbv8icEkwkkA

Post has attachment
طلاق
دوباره داغ شد. داغ داغ. انگار هر سلول جایش تنگ میشد و به زور میخواست جای سلول کناری را غصب کند. حرارت با فشار از صورتش میریخت بیرون، حتی رود عرق هم نمیتوانست خاموشش کند. گوئی مغزش را میپختند. داغ می شد و عصبانی. عصبانی میشد و بی اختیار. بی اختیار میشد و هر که دم دستش بود را میزد. و هیچ کس دم دستش نبود جز اکرم. و باز اکرم سیاه و کبود. اکرم زخمی و مظلوم. اکرم و وزوز عضلات.
-چرا میخواهی طلاق بگیری؟
- با شمام. آقا شما بگو چرا طلاق می خواهد خانمت؟
- او طلاق نمی خواهد. من طلاق می خواهم
-چرا؟
-زن خوبی نیست، میزنمش
-خب نزنش مرد حسابی
-نمیشه، نمیتونم، دست خودم نیست. تقصیر خودش هم هست.
-شوهرتان مشکلی دارند؟
-نه جناب قاضی
-آخه میگه کنترلش رو از دست میده
-یادگاری جنگه آقا، غنیمت آوردم، یه کم موج ناقابل
-خب دائم که موجی نمیشه، شما اون وقتا برو بیرون از خونه.
-نمیشه آقا
-چرا؟ در خونه رو قفل میکنه؟
-نه، اگه برم بیرون خودش رو میزنه.
https://telegram.me/joinchat/BgRPgT9JTjKbv8icEkwkkA

فوق العاده زیبا حتما بخونید

پادشاهی درویشی رابه زندان انداخت
نیمه شب خواب دید که بیگناه است
پس او را آزاد کرد ، پادشاه گفت حاجتی بخواه .
درویش گفت :وقتی خدایی دارم که نیمه شب تو را بیدار میکند تا مرا از بند رها کنی!!!

نامردی نیست که ازدیگری حاجت بخواهم؟
.
.
.
خدا تنها روزنه ی امیدی است که هیچ گاه بسته نمیشود
تنها کسی است که با دهان بسته هم میتوان صدایش کرد
تنها کسی است که با پای شکسته هم میتوان سراغش رفت
تنها خریداری است که اجناس شکسته را بهتر برمیدارد
 تنها کسی است که محرمت میشودوقتی همه  تنهایت گذاشتند
تنها سلطانی است که دلش با بخشیدن آرام میگیرد نه با تنبیه کردن🌷
(خداوندا چه کسی را دارم جز تو)........
وقتی
دری بسته می شود

در دیگری باز می شود
ولی آنقدر با تاسف

به درهای بسته نگاه می کنیم
که از درهای بازشده غافل می مانیم !!

Post has attachment

ﺭﻭﺯﯼ ﺣﻀﺮﺕ ﻣﻮﺳﯽ‏(ﻉ) ﺭﻭ ﺑﻪ ﺑﺎﺭﮔﺎﻩ ﻣﻠﮑﻮﺗﯽ ﺧﺪﺍﻭﻧﺪ ﮐﺮﺩ ﻭ ﺍﺯ
ﺩﺭﮔﺎﻫﺶ ﺩﺭﺧﻮﺍﺳﺖ ﻧﻤﻮﺩ:
ﺑﺎﺭ ﺍﻟﻬﺎ؛ ﻣﯽﺧﻮﺍﻫﻢ ﺑﺪﺗﺮﯾﻦ ﺑﻨﺪﻩﺍﺕ ﺭﺍ ﺑﺒﯿﻨﻢ.
ﻧﺪﺍ ﺁﻣﺪ: ﺻﺒﺢ ﺯﻭﺩ ﺑﻪ ﺩﺭ ﻭﺭﻭﺩﯼ ﺷﻬﺮ ﺑﺮﻭ.
ﺍﻭﻟﯿﻦ ﮐﺴﯽ ﮐﻪ ﺍﺯ ﺷﻬﺮ ﺧﺎﺭﺝ ﺷﺪ، ﺍﻭ ﺑﺪﺗﺮﯾﻦ ﺑﻨﺪﻩ ﻣﻦ ﺍﺳﺖ!
ﺣﻀﺮﺕ ﻣﻮﺳﯽ ﺻﺒﺢ ﺭﻭﺯ ﺑﻌﺪ ﺑﻪ ﺩﺭ ﻭﺭﻭﺩﯼ ﺷﻬﺮ ﺭﻓﺖ...
ﭘﺪﺭﯼ ﺑﺎ ﻓﺮﺯﻧﺪﺵ، ﺍﻭﻟﯿﻦ ﮐﺴﺎﻧﯽ ﺑﻮﺩﻧﺪ ﮐﻪ ﺍﺯ ﺷﻬﺮ ﺧﺎﺭﺝ ﺷﺪﻧﺪ...
ﭘﺲ ﺍﺯ ﺑﺎﺯﮔﺸﺖ، ﺭﻭ ﺑﻪ ﺩﺭﮔﺎﻩ ﺧﺪﺍﻭﻧﺪ ﮐﺮﺩ ﻭ ﺿﻤﻦ ﺗﻘﺪﯾﻢ ﺳﭙﺎﺱ ﺍﺯ ﺍﺟﺎﺑﺖ ﺧﻮﺍﺳﺘﻪﺍﺵ، ﻋﺮﺿﻪ ﺩﺍﺷﺖ:
ﺑﺎﺭ ﺍﻟﻬﺎ؛ ﺣﺎﻝ ﻣﯽﺧﻮﺍﻫﻢ ﺑﻬﺘﺮﯾﻦ
ﺑﻨﺪﻩﺍﺕ ﺭﺍ ﺑﺒﯿﻨﻢ!
ﻧﺪﺍ ﺁﻣﺪ: ﺁﺧﺮ ﺷﺐ ﺑﻪ ﺩﺭ ﻭﺭﻭﺩﯼ ﺷﻬﺮ ﺑﺮﻭ.
ﺁﺧﺮﯾﻦ ﻧﻔﺮﯼ ﮐﻪ ﻭﺍﺭﺩ ﺷﻬﺮ ﺷﻮﺩ، ﺍﻭ ﺑﻬﺘﺮﯾﻦ ﺑﻨﺪﻩ ﻣﻦ ﺍﺳﺖ...
ﻫﻨﮕﺎﻣﯽ ﮐﻪ ﺷﺐ ﺷﺪ، ﺣﻀﺮﺕ ﻣﻮﺳﯽ ﺑﻪ ﺩﺭ ﻭﺭﻭﺩﯼ ﺷﻬﺮ ﺭﻓﺖ...
ﺩﯾﺪ ﺁﺧﺮﯾﻦ ﻧﻔﺮﯼ ﮐﻪ ﺍﺯ ﺩﺭ ﺷﻬﺮ ﻭﺍﺭﺩ ﺷﺪ، ﻫﻤﺎﻥ ﭘﺪﺭ ﻭ ﻓﺮﺯﻧﺪﺵ ﺍﺳﺖ!!!

ﺭﻭ ﺑﻪ ﺩﺭﮔﺎﻩ ﺧﺪﺍﻭﻧﺪ، ﺑﺎ ﺗﻌﺠﺐ ﻭ ﺩﺭﻣﺎﻧﺪﮔﯽ ﻋﺮﺿﻪ ﺩﺍﺷﺖ:
ﺧﺪﺍﻭﻧﺪﺍ!
ﭼﮕﻮﻧﻪ ﻣﻤﮑﻦ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﺑﺪﺗﺮﯾﻦ ﻭ ﺑﻬﺘﺮﯾﻦ ﺑﻨﺪﻩﺍﺕ ﯾﮏ ﻧﻔﺮ ﺑﺎﺷﺪ!؟
ﻧﺪﺍ ﺁﻣﺪ:
ﺍﯼ ﻣﻮﺳﯽ، ﺍﯾﻦ ﺑﻨﺪﻩ ﮐﻪ ﺻﺒﺢ ﻫﻨﮕﺎﻡ ﻣﯿﺨﻮﺍﺳﺖ ﺑﺎ ﻓﺮﺯﻧﺪﺵ ﺍﺯ ﺩﺭ ﺧﺎﺭﺝ ﺷﻮﺩ، ﺑﺪﺗﺮﯾﻦ ﺑﻨﺪﻩ ﻣﻦ ﺑﻮﺩ، ﺍﻣﺎ ﻫﻨﮕﺎﻣﯽ ﮐﻪ ﻧﮕﺎﻩ ﻓﺮﺯﻧﺪﺵ ﺑﻪ ﮐﻮﻩﻫﺎﯼ ﻋﻈﯿﻢ ﺍﻓﺘﺎﺩ، ﺍﺯ ﭘﺪﺭﺵ ﭘﺮﺳﯿﺪ : ﺑﺎﺑﺎ! ﺑﺰﺭﮒ ﺗﺮ ﺍﺯ ﺍﯾﻦ ﮐﻮﻩﻫﺎ ﭼﯿﺴﺖ؟
ﭘﺪﺭ ﮔﻔﺖ: ﺯﻣﯿﻦ.
ﻓﺮﺯﻧﺪ ﭘﺮﺳﯿﺪ: ﺑﺰﺭﮒ ﺗﺮ ﺍﺯ ﺯﻣﯿﻦ ﭼﯿﺴﺖ؟
ﭘﺪﺭ ﭘﺎﺳﺦ ﺩﺍﺩ: ﺁﺳﻤﺎﻥﻫﺎ.
ﻓﺮﺯﻧﺪ ﭘﺮﺳﯿﺪ: ﺑﺰﺭﮒﺗﺮ ﺍﺯ ﺁﺳﻤﺎﻥﻫﺎ ﭼﯿﺴﺖ؟
ﭘﺪﺭ ﺩﺭ ﺣﺎﻟﯽ ﮐﻪ ﺑﻪ ﻓﺮﺯﻧﺪﺵ ﻧﮕﺎﻩ ﻣﯽﮐﺮﺩ، ﺍﺷﮏ ﺍﺯ ﺩﯾﺪﮔﺎﻧﺶ ﺟﺎﺭﯼ
ﺷﺪ ﻭ ﮔﻔﺖ: ﻓﺮﺯﻧﺪﻡ؛ ﮔﻨﺎﻫﺎﻥ ﭘﺪﺭﺕ ﺍﺯ ﺁﺳﻤﺎﻥﻫﺎ ﻧﯿﺰ ﺑﺰﺭﮒﺗﺮ ﺍﺳﺖ...!
ﻓﺮﺯﻧﺪ ﭘﺮﺳﯿﺪ: ﭘﺪﺭ ﺑﺰﺭﮔﺘﺮ ﺍﺯ ﮔﻨﺎﻫﺎﻥ ﺗﻮ ﭼﯿﺴﺖ؟
ﭘﺪﺭ ﮐﻪ ﺩﯾﮕﺮ ﻃﺎﻗﺘﺶ ﺗﻤﺎﻡ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ، ﺑﻪ ﻧﺎﮔﺎﻩ ﺑﻐﻀﺶ ﺗﺮﮐﯿﺪ ﻭ ﮔﻔﺖ:
ﻋﺰﯾﺰﻡ! ﻣﻬﺮﺑﺎﻧﯽ ﻭ ﺑﺨﺸﻨﺪﮔﯽ ﺧﺪﺍﯼ ﺑﺰﺭﮒ ﺍﺯ ﺗﻤﺎﻡ ﻫﺮﭼﻪ ﻫﺴﺖ، ﺑﺰﺭﮔﺘﺮ ﻭ ﻋﻈﯿﻢﺗﺮ ﺍﺳﺖ...
Photo
Wait while more posts are being loaded