Post has attachment
استخدام مهندسان و حسابداران
موتور جستجو شغلی مهندسان و حسابداران. ثبت رزومه کارجویان و آگهی شغلی در سراسر کشور
https://padashak.com/12442/1d6j3jb4ycyb

Post has attachment

فرد:
🔻کدبانوباش همیشه بدرخش واسه همسرت🔺

لازم نیست به زیبایی و لباس بازیگران سینما حسرت بخورید، مطمئن باشید که شما از آن‌ها زیبا‌تر و بهترید به شرط اینکه بدانید چگونه به خودتان برسید. ورزش کنید و غذاهای سالم بخورید. در خانه لباس‌های رنگی و جذاب بپوشید. توپر بودن و تپل بودن خوب است، اما وقتی چربی‌های اضافی شکل بدنتان را تغییر می‌دهد، باید فکری به حال خودتان کنید.

در مقابل همسرتان زیبا راه بروید، زیبا بنشینید، زیبا و با احساس سخن بگویید خلاصه اینکه مثل ملکه‌ها رفتار کنید. از خودتان یک ستاره بسازید، یک ستاره درخشان و زیبا که هر روز در برابر همسرش هنرنمایی می‌کند. شاید این کار‌ها در کنار دیگر وظایف خانه داری سخت به نظر می‌رسد اما شما می‌توانید هر غیر ممکنی را با هوش و ذکاوت خود ممکن سازید.

خانه قلمرو شما و مملکتی است که به دست شما اداره می‌شود. مهم نیست خانه‌تان کوچک باشد یا بزرگ، مهم نیست چه وسایلی دارید ارزانقیمت یا گران؛ مهم این است که شما با روح و خلاقیت زنانهٔ خود تمام این قلمرو را به سیطرهٔ خویش درآورید. از نورهای آرام، از گیاهان طبیعی استفاده کنید، یک جای مخصوص در خانه درست کنید که در آنجا بتوانید با همسرتان بنشینید و گفت وگو کنید، از شمع استفاده کنید، تابلوهای زیبای طبیعت را در خانه بیاویزید تا شما و همسرتان با دیدن آن تابلو‌ها به عمق رویاهای شیرین پرواز کنید و به خانه‌تان فضای رمانتیک ببخشید.

دائما به همسرتان لبخندبزنید و با ملایمت با او حرف بزنید، در رابطه با هر موضوعی ابراز شکایت و نارضایتی نکنید، شخصیت‌های همیشه شاکی و ناراضی جذابیتی ندارند.

حکایتی واقعی درشهر قم

راننده تاکسی خاطره ای تعریف میکرد که روزی در پایان کار مسافرکشی ام به سمت خانه ام میرفتم ، که در مسیر با شخصی که کنار خیابان منتظر تاکسی ایستاده بود مواجه شدم ،قصد سوار کردنش را نداشتم اما وقتی از کنارش رد شدم وبا صدای بلند گفت مسجد جمکران ،ومن که تقریبا خانه ام درهمان مسیر بود ایستادم ازقضا ایشأن روحانی وسید هم بودند وبه همین دلیل خواستم لطفی هم کرده باشم.
خلاصه پس ازتوافق برسرکرایه که کرایه کمی هم بود اما به دلیلی که عرض کردم ایشان را سوار کردم، دربین راه چند بار به طورگذرا چهره ایشان را از آینه مقابلم چک کردم ،و واقعا چهره ای بسیار زیبا ونورانی هم داشت،ودر دل خودم گفتم نکنه ایشان امام زمان باشند، در همین گیر ودار بودم که روحانی گفت وارد یک مسیر فرعی شوم که نسبتا به دلیل عدم نصب چراغ برق تاریک هم بود ،بعد از طی مسیری گفتند که بایستید ومن هم ایستادم ،ایشان مبلغ۲۰۰۰تومان به من دادند واز تاکسی پایین آمدند ،قراربود که کرایه ۵۰۰تومان باشد ،من هم ۱۵۰۰تومان برداشتم که بدهم که هرچی منتظر شدم روحانی نیامد،ازماشین پیاده شدم واطراف تاکسی را نگاه کردم خبری نبود از ایشان، دیگه یقین حاصل کردم که ایشان خود شخص امام زمان بودند که من دیدارشان کردم .

از طرفی خیلی خوشحال بودم که اینکه چنین سعادت نصیبم شده واز طرفی هم خیلی ناراحت از اینکه فرصت نشد بیشتر از این ازحضور ایشان استفاده کنم ،اما با خودم گفتم اون ۲۰۰۰تومانی را که ازش گرفتم را به عنوان تبرک نگه میدارم تا برکت زندگی ام شود .
رفتم خانه وجریان را برای خانواده ام تعریف کردم وآنها هم کلی منو سرزنش کردند که چه فرصتی را از دست دادم، این قضیه گذشت تا اینکه بعداز چند روز اتفاق جالبی افتاد ...

ازقضا چند روز بعد ،در یک مسیری میرفتم که همان روحانی را دیدم که یک دستش باند پیچی شده آویزان به گردنش کنار خیابان ایستاده بود،من که سراز پا نمیشناختم ،تاکسی را با عجله نگه داشتم وپیاده شدم وبه سمت ایشان دویدم وایشان را در آغوش گرفتم وگفتم یا یابن الحسن شما کجا اینجا کجا آقا .
روحانی که تازه منو شناخته بود، بمن گفت یابن الحسنو کوفت،یابن الحسنو زهرمار ،مرتیکه کنار کانال لوله گاز منو پیاده کردی ،من به محض پیاده شدن افتادم توکانال وبیهوش شدم وبعدشم گذاشتی رفتی .
من که تازه فهمیده بودم که جریان از چه قراره بدو بدو می رفتم سمت تاکسی که در برم، که شیخ که فریاد میکشید باقی کرایمو بده ومن بی توجه به فریاد های حاجی رفتم.
🍀😂😂🍀

Post has shared content
یادداشتی فوق العاده از استاد پرستویی:

ساعت حدود شش صبح در فرودگاه به همراه دو نفر از دوستانم منتظر اعلام پرواز بودیم. پسرکی حدوداً هفت ساله جلو آمد و گفت: واکس می‌خواهی؟
کفشم واکس نیاز نداشت، اما از روی دلسوزی گفتم: «بله.»
به چابکی یک جفت دمپایی جلوی پاهایم گذاشت و کفش ها را درآورد. به دقت گردگیری کرد، قوطی واکسش را با دقت باز کرد، بندهای کفش را درآورد تا کثیف نشود و آرام آرام شروع کرد کفش را به واکس آغشتن. آنقدر دقت داشت که گویی روی بوم رنگ روغن می‌مالد. وقتی کفش‌ها را حسابی واکسی کرد، با برس مویی شروع کرد به پرداخت کردن واکس. کفش‌ها برق افتاد. در آخر هم با یک پارچه، حسابی کفش را صیقلی کرد.
گفت: «مطمئن باش که نه جورابت و نه شلوارت واکسی نمی‌شود.»
در مدتی که کار می‌کرد با خودم فکر می‌کردم که این بچه با این سن، در این ساعت صبح چقدر تلاش می‌کند! کارش که تمام شد، کفش‌ها را بند کرد و جلوی پای من گذاشت. کفش‌ها را پوشیدم و بندها را بستم. او هم وسایلش را جمع کرد و مؤدب ایستاد. گفتم: «چقدر تقدیم کنم؟»
گفت: «امروز تو اولین مشتری من هستی، هر چه بدهی، خدا برکت.»
گفتم: «بگو چقدر؟»
گفت: «تا حالا هیچ وقت به مشتری اول قیمت نگفتم.»
گفتم: «هر چه بدهم قبول است؟»
گفت: «یا علی.»
با خودم فکر کردم که او را امتحان کنم. از جیبم یک پانصد تومانی درآوردم و به او دادم. شک نداشتم که با دیدن پانصد تومانی اعتراض خواهد کرد و من با این حرکت هوشمندانه به او درسی خواهم داد که دیگر نگوید هر چه دادی قبول. در کمال تعجب پول را گرفت و به پیشانی‌اش زد و توی جیبش گذاشت، تشکر کرد و کیفش را برداشت که برود. سریع اسکناسی ده هزار تومانی از جیب درآوردم که به او بدهم. گردن افراشته‌اش را به سمت بالا برگرداند و نگاهی به من انداخت و گفت: «من گفتم هر چه دادی قبول.»
گفتم: «بله می‌دانم، می‌خواستم امتحانت کنم!»
نگاهی بزرگوارانه به من انداخت، زیر سنگینی نگاه نافذش له شدم.
گفت: «تو؟ تو می‌خواهی مرا امتحان کنی؟»
واژه «تو» را چنان محکم بکار برد که از درون خرد شدم. رویش را برگرداند و رفت. هر چه اصرار کردم قبول نکرد که بیشتر بگیرد. بالاخره با وساطت دوستانم و با تقاضای آنان قبول کرد اما با اکراه. وقتی که می‌رفت از پشت سر شبیه مردی بود با قامتی افراشته، دستانی ورزیده، شانه‌هایی فراخ، گام‌هایی استوار و اراده‌ای مستحکم. مردی که معنای سخاوت و بزرگواری را در عمل به من می‌آموخت. جلوی دوستانم خجالت کشیده بودم، جلوی آن مرد کوچک، جلوی خودم، جلوی خدا.
Photo

Post has shared content
روزی روباهی به فرزندش گفت :فرزندم از تمام این باغها میتوانی انگور بخوری غیر ازآن باغی که متعلق به ملای ده است،حتی اگر گرسنه هم ماندی به سراغ ان باغ نرو!روباه جوان از پدرش پرسید :چرا مگر انگور این باغ سمی است ؟روباه به فرزندش پاسخ داد :نه فرزندم،اگر ملا بفهمد ما از انگور باغ وی خورده ایم ، فتوا میدهد گوشت روباه حلال است و دودمان ما را به باد میدهد !با این جماعت که قدرتشان بر جهل مردم استوار است ، هرگز درنیفت !!

( عبید زاکانی

Post has shared content
شخصی کفشش را برای تعمیر نزد کفاش می برد.

کفاش نگاهی به کفش کرده می گوید: این کفش سه کوک می خواهد و اجرت هر کوک ده تومان می شود که درمجموع خرج کفش می شود سی تومان...

مشتری قبول می کند پول را می دهد و می رود تا ساعتی دیگر برگردد و کفش تعمیر شده را تحویل بگیرد...

کفاش دست به کار می شود.

کوک اول، کوک دوم و در نهایت کوک سوم و تمام ...

اما با یک نگاه عمیق در میابد اگر چه کار تمام است ولی یک کوک دیگر اگر بزند عمر کفش بیشتر می شود و کفش کفشتر خواهد شد...

از یک سو قرار مالی را گذاشته و نمی شود طلب اضافه کند و از سوی دیگر دو دل است که کوک چهارم را بزند یا نزد...

او میان نفع و اخلاق و میان دل و قاعده توافق مانده است...

یک دوراهی ساده که هیچ کدام خلاف عقل نیست...

اگر کوک چهارم را نزند هیچ خلافی نکرده. اما اگر بزند به انسانیت تعظیم کرده...

اگر کوک چهارم را نزند روی خط توافق و قانون جلو رفته اما اگر بزند صدای عشق او آسمان اخلاق را پر خواهد کرد...

دنیا پر از فرصت کوک چهارم است و من و تو کفاش های دو دل...


مهربانی را اگر قسمت کنیم ،
من یقین دارم به ماهم می رسد

آدمی گر ایستد بربام عشق ،
دست هایش تا خداهم می رسد...

Post has shared content

ریشه انسان ها، فهم آن هاست...

یک سنگ به اندازه ای بالا می رود،
که نیرویی پشت آن باشد.
با تمام شدنِ نیرو،
سقوط و افتادن سنگ طبیعی است.

ولی یک گیاه کوچک🌱 را نگاه کن؛
که چطور از زیر خاک ها و سنگ ها
سر بیرون می آورد و حتی آسفالت ها و سیمان ها را می شکند و سر بلند می شود.

هر فردی به اندازه این گیاه کوچک ریشه داشته باشد.
از زیر خاک و سنگ
از زیر عادت و غریزه
و از زیر حرف ها و هوس ها
سر بیرون می آورد و با قلبی از عشق❤️ افتخار می آفریند.

ریشه ما، همان " فهم " ما است

Post has shared content
این متنی است که یکی از روزنامه ها را بخاطر چاپ آن تعطیل کردند !

خر جانوری است که نامش بدون شرحی یک بار در اوستا آمده است.
طول عمر خر بین 15 تا 40 سال است.
خر در قران یکبار برای زنده شدن پس از مرگ و یکبار برای
ان انکر الصوات بودنش یعنی صدای بلندش،ویکبارهم برای عالمان بی عمل(کسیکه علم دارد وعمل به علمش نمیکند،مانند خری است که بارش کتاب باشد) به کار رفته است.
در پژوهش های دانشمندان باهوش ترین حیوان خانگی است. حتی از سگ و گربه خیلی باهوش تر است.
داستان شگال خر سوار در مرزبان نامه هم آمده است.
بر خلاف باور رایج خر، خر نیست باهوش است!

هیچ گاه یک اشتباه را دو بار تکرار نمی کند!

هیچ گاه پایش دو بار توی یک گود نمی رود!

تنها یک بار که از خانه صاحبش رفت صحرا و برگشت راه را یاد می گیرد!

به قول یکی از اساتید گاو از خر خرتر است چون گاو نان را با سفره پلاستیکی اش می خورد و می میرد ولی خر نمی خورد!

تنها مشکلی که خر دارد اگر فرستادی اش بالای بام دیگر پایین نمی آید تا خود و اهل خانه را هلاک کند.
این نکته مهمی است....
البته این مشکل خر نیست مشکل آن خر یا خرانی است که خر را بالا نشانده اند!

در شعر نیز کاربرد زیادی داشته است بهترین کاربرد اجتماعی آن در شعر نسیم شمال
لال شوم کور شوم کر شوم
لیک محال است که من خر شوم

و در شعر منسوب به خیام
خر باش که این جماعت از فرط خری
هر کو نه خر است کافرش پندارند

و در شعر بهار
تا خرند این قوم، رندان خر سواری می کنند
وین خران در زیر ایشان آه و زاری می کنند

لکن رندان مذکور مردم را به دو گروه خر تقسیم می کنند
مقلدانی که سواری خوب میدهند گویند پالانشان راست است
و
هوشمندانی را که سواری نمیدهند می گویند پالانشان کج است.
واگر پالانت کج باشد،باید ازبین بروی.

این بود اندر حکایت خر !!!

Post has shared content
🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃
♨️ یکی نزد حکیمی
آمد و گفت:
🍃🍃خبر داری فلانی درباره ات چه قدر غیبت و بدگویی کرده

🍂حکیم با تبسم گفت:
🍂او تیری را بسویم پرتاب کرد که به من نرسید؛ تو چرا آن تیر را از زمین برداشتی
و در قلبم
فرو کردی ؟

🍃یادمان نرود هیچوقت سبب نقل کینه ها و دشمنیها نباشیم.
Wait while more posts are being loaded