فصل پنجم
امروز صبح دیر بیدار شدم ... فکر کنم تا 8.30 هم نرسم شرکت .. از توبیخ نمی ترسم از مهربان می ترسم اخه بیشتر از معاون و رئیس جذبه داره ... شهرام که عددی نیست یه چخ کنم مرده ... اما یه خورده با سیاست تر داره رفتار می کنه البته با من ... سریع لباس پوشیدم و رفتم تو اشپزخونه نشستم پشت میز .. مهرانه خانم صبحانه در خواستی من یعنی یه سالاد شیرازی درست کرد با پنیر و عسل خرما گذاشت جلوم ......فکر کنم حدود 10 سالی میشه که صبح حتما باید سالاد بخورم ... همیشه سر صبح که سالاد می خورم روحیم شاد میشه.... الان هم خیلی شنگول شدم صبحونمو تموم کردم و رفتم کفشمو پوشیدم و سریع سوار ماشین شدم، پیش به سوی شرکت ... وووووی ساعت هشت و پنج دقیقه بود ، پامو گذاشتم رو گاز بلکه خدا بخواد و زودتر برسم ، ساعت 8.40 رسیدم شرکت ... خیلی دیر شده بود ، توی اینه جلوی ماشین نگاه کردم
_ امروز روز شانس توهست راحیل نگران نباش ... همه به دید یک ادم موفق بهت نگاه می کنن .. تو بهترینی ..
با اعتماد به نفس تمام از ماشین پیاده شدم و رفتم تو شرکت .. سریع کارتمو زدم و پریدم تو اتاقم ... خب تا اینجا که خیلی خوبه ، مهربان هم که نبود
یه نیم ساعت گذشت که دیدم مهربان هنوز نیومده .... بالاخره ساعت 10 مهربان اومد تو اتاق با یه لبخند سرخوش و لحن دوستانه که ازش بعید بود یعنی غیر ممکن بود نگام کرد
_ سلام راحیل خوبی؟
الان این حال منو پرسید؟ پس چرا هر وقت بهش سلام میکنم زورش میاد جوابمو بده
_ سلام مهربان جون ، خدا رو شکر عالیم تو خوبی؟ اتفاقی افتاده ؟ چقدر دیر اومدی؟ خیلی سرخوشی؟
قری به گردنش داد
_نه اتفاقا زود اومدم .. صبح شهرام کارم داشت گفت برم تو اتاقش ، وای راحیل شهرام چه با نمکه خیلی ازش خوشم اومده ...
_ شهرام کیه؟
نگاه عاقل اندر سفیهی بهم انداخت
_ وا راحیل رئیسو میگم دیگه
ها؟ چی گفت؟ گفت شهرام؟ چه غلطا ...چرا ناموس دیگرانو به اسم صدا میکنه؟
_ اسمش شهرامه؟
_ اره دیگه ... جات خالی ... تازه اومده بودم شرکت که منشیش زنگ زد گفت رئیس کارم داره ، منم سریع اماده شدمو رفتم تو اتاقش .. می خواست بابت یه پرونده ازم تقدیر کنه .. خیلی معدبو با محبت مهربون بود، فکر کنم دوستم داره ....دستاشو گذاشت رو گونه هاش ...منم عاشقش شدم ...
ادای بالا اوردنو در اوردم البته جلوی این نه ، تو فکرم ....خخخخخخ
حالا که این عاشق شده ببینم شهرام ورپریده دیگه چیکار کرده
_ قیافش چجوریه ؟
_ مگه چند روز پیش ندیدیش؟
_ نه زیاد بهش دقت نکردم ، بیشتر سرم تو پرونده بود
_ خب بهت که گفتم خیلی با نمکه چشم و ابرو مشکیه ، پوستش سبزست ، موهاشو بگو خیلی خوشگل بوودن ... قیافش وخیلی دوست دارم ... تازه بیا و ببین چه تیپی داره یه کتو شلوار پوشیده بود که فکر کنم باهاش زندگی منو تو رو می تونست بخره ...ماشینشو دیدی؟ وای خیلی جیگره .. راستی می دونستی داره دکتری میگیره ؟ خیلی بهش می یاد .. دکتر شهرام ... دوباره دستاشو گذاشت رو گونشو از ذوق پرید هوا ... وای خیلی دوسش می دارم ....
_ جدی پس خیلی خاطرخواه داره ، مراقب باش کارمندای اینجا خیلی حسودن ، جنس خوبو رو دست می برن .. مراقب باش
_یه نگاهی به دور وبرش انداخت
_ اره باید خیلی مراقبش باشم ممکنه از چنگم درش بیارن
دختره دیوانه شد رفت پی کارش ، خدا شفا بده
خدا رو شکر وقت کاری تموم شده بود .. از جام بلند شدمو کیفمو برداشتم
_خداحافظ مهربان جون ، بازم مراقب دکتر باش
_ باشه عزیزم
خدا رو شکر رفتارش با من به خاطر شهرام بهتر شد
رفتم سمت اسانسور و دکمشو زدم حالا مگه می اومد .. همچنان منتظر بودم که یکی اومد کنارمو شروع به سرفه کرد ، نگاه کردم ببینم کیه که شهرامو دیدم که همون کت شلوار کذایی که مهربان می گفت تنش بود ، خیلی نامحسوس سرمو براش تکون دادم اون هم همینطور .... در همین حین که منتظر این اسانسور منحوس بودم مهربان هم اومد ..فکر کنم وقتی شهرامو دید از خوشحالی سکته مغزی کرد ، رفت یه گوشه ایستاد و با یه محبت عجیب شهرامو نگاه کرد ، چند ثانیه بعد دوتا از دخترای کارمند بخش هم اومدن و با لبخند به شهرام سلام کردن.. شهرام هم خیلی سنگین بهشون سلام کرد .. مهربان می خواست بره خرخرشونو بجوهه .. بازم چند تا درختر دیگه اومدن اینا هم با یه لبخند مهربان کش به شهرام سلام کردن ... مهربان می خواست بره سرشو بکوبه به دیوار که اسانسور اومد ... منو مهربان و شهرام با 4 تا دختر دیگه رفتیم تو اسانسور .. چه فضایی شده بود شهرام افتاده بود بین ما 6 تا دختر ... واقعا دیدنی بود ... تو لابی مونیکای موذی رو دیدم که کنار پوریا ایستاده منو که دید خودشو به پوریا نگاه کرد و برام دست تکون داد .. پوریا هم متوجهمن شد... شهرام که چند قدم جلوتر از من بود وقتی پوریا رو دید اخم کرد و قدماشو کند کرد تا من بهش برسم... حالا پوریا بود که یه اخم گنده رو ابروهاش بود ... فکر کنم از حرکات شهرام فهمیده بود که رقیب داره ... شهرام تا ورودی پارکینگ همراهیم کرد و بعد ازم جدا شد وقتی رفتم تو پارکینگ ماشینمو بگیرم پوریا خودشو بهم رسوند
_سلام راحیل خانم
_سلام اقای احمدی
_ تحویل نمی گیرین خانم ...
خیلی داره کفریم میکنه
_اقای احمدی فکر کنم اینجا شرکته و درست اینه که کسی از اشنایی ما بویی نبره چون نمی خوام برام حرف درست کنن ...برای شما هم بهتره .. با اجازه
پوریا بدون هیچ حرکتی سرجاش ایستاد و به رفتن من نگاه کرداز پارکینگ بیرون می اومدم که از دور مهربان رو دیدم دارم میره در یک ان شیطونه رفت تو جلدم و دلم خواست اذیتش کنم برا همین گازشو گرفتم نزدیکش و خیلی اروم و همگام با اون حرکت کردم بعد یه بوق براش زدم که نگاه نکرد دوباره بوق زدم یه چند بار دیگه هم بوق زدم که تحویل نگرفت اما در یه حرکت انتحاری برگشت طرف ماشینو و یه لبخند زد و برا تاکسی که اومد دست تکون داد ... حالا من ماشینو یه گوشه نگه داشته بودم و فکر می کردم این کارش یعنی چی؟ اخه شیشه های ماشین تیره بودن وداخل ماشین معلوم نبود ، هیچ وقت هم کسی منو با این ماشین ندیده بود اخه از صدقه سری بابا ماشینم تو پارکینگ اختصاصی بود و از پارکینگ اصلی جدا بود و فقط سه چهار تا ماشین اونجاست ... نکنه فکرکرده شهرام پشت فرمونه و این کارو کرد که شهرام شیفتش بشه ؟ چه می دونم والا ، جوونای این دوره زمونه چه کارا که نمی کنن ... دوره ما جوونا از این غلطا نمی کردن .. بی خیال بابا .. گاز ماشینو گرفتم و رفتم سمت مرکز خرید...
ماشینو تو پارکینگ مرکز خرید گذاشتم ، همونجور که تو ماشین نشسته بودم برا امینه زنگیدم
_ کجایی امینه؟
_ سلام جلوی در ورودی هستم
_منتظر باش الان میام
تو اینه جلوی ماشین خودمو چک کردم ، امروز یه شال بافت قهوه ای سیر سرم بود با یه پالتو نازک قهوه ای اما شلوارم یه جین مشکی بود ، کلا از شلوارقهوه ای حالاهر جنسی که باشه بدم میاد .. یه پوتین قهوه ای پوشیده بودم که بلندی ساق پوتین زیاد نبود .... کیفمو خیلی شیک انداختم رو ارنجم ، خدایش از این مدل خیلی خوشم میاد البته اگه رو شونه( کتف ) باشه راحتتره اما از روی چادرطرح دار زشت میشه برا همین اکثرا رو ارنجم می ذارم مگر اینکه چادر ساده سرم باشه .... از ماشین پیاده شدم ، هنوز یه قدم دور نشده بودم که صدای سوت اومد ... یا خدا کی سوت می زنه .. دوباره یه قدم دیگه برداشتم که دوباره صدای سوت اومد ...بعد صدای یه پسر اومد
_ هی خوشگله یه نگاه با ماهم بنداز
ایندفعه یه دختر با صدای کاملا جیغ جیغی حرف زد
_ اه کامی ولش کن ، نگاش کن دختره املو حیف این ماشین خوشگل که زیر پای همچین عقب افتاده ای هست
اصلا به صداشون بها ندادم هر چی می خوان برا خودشون زر بزنن ، این بگه امل من که امل نمیشم ... خخخخ
دوباره راه افتادم که صدای قدم برداشتن یه نفر از پشتم اومد و یه پسره پرید جلوم ، منم سنگ کوب کردم و سر جام ایستادم ....
یا خدا این دیگه کیه ؟ چرا این شکلیه ؟ یه بافت که یقش تا نزدیکای ناف باز بود پوشیده بود با یه شلوار نارنجی ؟ خو مثل ادم لباس بپوش بشر، حالاچرا اینجوری نگاه میکنه ؟ پناه بر خدا اخر الزمان شده !!!!
_ خو جوابمو بده هانی ، با تو هستم ، افتخار اشنایی می دیدی؟ ....بعد دستشو اورد جلو .... کامران هستم
یه اخم کردم و خواستم از کنارش رد بشم که چند تا دختر و پسر دیگه هم اومدن کنارش ایستادن ، یه دختر خودشو به کامی مذکور چسبوند و با یه نگاه مضخرف و تحقیر کننده از بالا تا پایین منو انالیز کرد
_ولش کن عزیزم اینم ادم شده تو اومدی سمتش
_ پانته ا صبر کن دارم با خانم اشنا می شم ... دستشو از دست دختره جدا کرد و مثلا یه لبخند مهربون زد
_ عزیزم تحویل نمی گیری؟
دیدم خیلی مثل بز ایستادم و مسخره بازیشونو نگاه می کنم برا همین گفتم یه تکونی به هیکلم بدم ، به زبان المانی ( زبان رسمی اتریش المانیه ) شروع کردم به حرف زدن که مثلا من ایرانی نیستم
_ببخشید شما چی میگی؟( تمام مکالمات راحیل به المانیه اما چون شما المانی بلد نیستین من ترجمشو گذاشتم .... خخخخخخخ)
کامی_ نمن ، چی میگی ابجی؟ کجایی حرف می زنی؟
دوباره حرفمو تکرار کردم
کامی_مای سیستر شما ور؟( مثلا به انگلیسی گفت خواهر کجایی هستی؟)
خندم گرفته بود ، خاک بر سر انگلیسی هم بلد نبود حرف بزنه
سرمو به معنی نفهمیدن تکون دادم
یه دختر تو گروهشون با یه نگاه پر از ارزو بهم نگاه می کرد
_ وای پانی چقدر با کلاسه ، دختره ایرانی نیست ، چقدر قیافش شبیه اروپایی هاست
حالا من کجا شبیه اروپایی هستم دختره از ذوق داره قیافمو شبیه اروپایی ها انالیز میکنه ، تو چشای پانی نگاه کردم و دوباره به المانی حرفیدم
من_ نگاش کن دختره خاک بر سرو چه به پسر مردم چسبیده ، بی تربیت ...
نگامو چرخوندم سمت همون دختره که یه خورده بهتر بود و بهش لبخند زدمو و اسم مرکز خریدو گفتم ، دختره از ذوق داشت خودشو می کوبید به درو دیوار
_ وای خدایا بچه ها دیدین با من حرف زد؟ وای دارم از خوشحالی میمیرم
پانی یه نگاه حسود و پر از حرص به همون دختره انداخت
_شایسته چرا انقدر عقده ای بازی در میاری؟ دختره یه گدای خارجیه که اومده اینجا کار کنه لابد تو چرا انقدر ندید بدیدی؟
شایسته _ نه اینکه خودت خیلی دیدی؟ فکر کنم از تهران هم تا حالا بیرون نرفتی ، تازه ماشینشو ندیدی؟ فکر کنم از اون میلیاردرد ها باشه
بعد بازمو گرفت و با لبخند بهم نگاه کرد و جهت رو با دستش نشون داد ، منم لبخند زدمو برا پانی خیلی یواشکی ابرو انداختم بالا ، همه همراه ما اومدن به غیر از اون پانی چشم سفید ، داشتیم می رفتیم که صدای یه مرد رو شنیدیم
_ راحیل خانم ...ووی بی ابرو شدم این کیه داره اسممو صدا میکنه؟ چرخیدم ببینم کیه که زورو رو دیدم .. البته زورو اسم مستعاره شهرامه ، اخه هر وقت یه اتفاق غیر ممکن می افته شهرام هم ظاهر میشه ... همه مظنون بهم نگاه می کردن
_ واو( اینم المانیه ..خخخخ)
سریع رفتم سمت شهرام تا حرف دیگه نزنه اون چند نفر هم همینجوری ایستاده بودن و بروبرو منو نگاه می کردن
_ اقا شهرام سر جدت با من المانی یا انگلیسی حرف بزن ، اینا فکر می کنن من خارجیم
شهرام همچین ذوق زده شد که انگار می خوان بهش اسکار بدن ، با هم رفتیم سمت گروه ارازل و اوباش
_ سلام خانمها و اقایون خوب هستین ؟ بیل هستم

کامی _ سلام اقا بیل ، من کامی هستم به همراه دوستان
کامی و شهرام با هم دست دادن بعد از اون پانی دستشو اورد جلو که شهرام همچین خوشگل تحویلش نگرفت ، اون بنده خدا هم یخ کرد
شهرام به من اشاره کرد
_ ایشون خانم راحیل جکسون هستن ، خواهر زاده مایکل جکسون مرحوم ، خدا رحمتش کنه ... اقا یه فاتحه براش بفرستیم ... یه فاتحه زیر لب براش فرستاد و دوباره ادامه داد ... بله جونم براتون بگه ایشون تازه اومدن ایران برا گروهشون چندتا رقاص حرفه ای هیپاپ جذب کنن ....
_خدا خفتون کنه اقا شهرام اخه این چه چرتو پرتیه میگین؟
وای خاک بر سرم چرا انقدر راحت باهاش حرف زدم
پانی خیلی مسخره بهم نگاه کرد
_ اونوقت چادرچاقچور کرده اومده ایران رقاص ببره ؟
_ نه خانم عزیز ایشون اومدن ایران مسلمون شدن ، نشنیدین گفتم اسمش راحیله؟ الان دیگه میخواد ایرانه بمونه
پانی _ اصلا شما چرا فارسی حرف می زنین؟
شهرام _ چه ربطی داره خانم ؟ من زودتر توبه کردم اومدم ایران ، الان چند ساله که ایران زندگی میکنم
شهرام روشو سمت من کرد و به انگلیسی حرف زد
_راحیل خانم به اینا چی گفتی؟
_هیچی نگفتم
_ خب بهتر
دوباره روشو برگردوند سمت اونا
_بریم سمت خروجی پارکینگ براتون قضیه رو بگم ...راه افتادیم سمت خروجی .... اره جونم براتون بگه این راحیل خانم ما یه عالمه کلیپ هم با مرحوم مایکل داره....... یه نگاه حق به جانب بهشون انداخت.... دیدین دیگه؟
همه یه جوری به هم نگاه کردن و برای اینکه پیش همدیگه ضایع نشن گفتن کلیپامو دیدن ... خیلی باحال بود یعنی دلم می خواست بشینم به حرفای شهرام بخندم
_ هیچی دیگه یه بار منو راحیل و مرحوم رفته بودیم که تو کلیپ "بهت احتیاج دارم " مایکل یه خورده برقصیم ، انقدر شلوغ شده بود که اخرش پلیس اومد ما رو تا خونمون اسکورت کرد ، اصن یه وضعی
یه پسره پرید جلو
_ به راحیل میگین منو ببره برا رقص؟ من هم هیپاپم خوبه هم رقص مایکل جکسونیم ، اصن همین الان یه تیکه از رقصمو بهتون نشون می دم
سریع اومد جلومون و شروع کرد به جفتک انداختن ، همه دلمونو گرفته بودیم می خندیدیم
کامی _ مهران الاغ بکش عقب ببینم تو رقصت کجا بود بچه ، راستی راحیل دیگه نمی خواد رقاص ببره اونور؟
_ نه دیگه توبه کرده ، الان کل سرمایشو اورده ایران ، سامی هم میخواد بیاد ایران و باهم کار کنن
ستایش با خوشحالی دستاشو گذاشت رو لپاش
_واییییی ، سامی ؟ من عاشقشم ...
شهرام _ ههههههه، توبه کن خواهر، توبه کن ،این حرفا یعنی چی؟
رسیده بودیم به درپارکینگ
_ خب بچه ها ..... ما دیگه بریم ....
ستایش _ تو رو خدا یه شماره بدین من شما رو گم نکنم
شهرام _ بله حتما یادداشت کنید 093.......
_ خیلی ممنون براتون میس هم انداختم
منو شهرام لبخند زدیم و بای بای کردیمو و ازشون جدا شدیم ، شهرام گوشیشو در اورد و خاموش کرد بعد هم سیمکارتشو در اورد انداخت تو سطل اشغال
شهرام _ حیف که با سامی قرار دارم وگرنه براش زنگ می زدم
بعد هم بلند خندید ... خیلی لوسه البته یه کوچولو هم با نمکه
با هم رفتیم سمت ورودی مرکز خرید ... امینه رو از دور دیدم که در حال بال بال زدن بود ...یه لحظه سر جام ایستادم و به شهرام نگاه کردم
_ شما تو پارکینگ چیکار می کردین؟
_ مگه نمی دونین ؟
_ چیو؟
_ اینکه امین و امینه با هم اومدن ... قرار بود من هم از شرکت بیام اینجا بعد با هم بریم خرید .
خدایا دلم می خواد پوست سر امینه رو بکنم ، اخه بچه فضول امین و شهرام رو برا چی خبر کردی؟ شاید من خرید وسایل خصوصی داشته باشم .. حیف که دیواری چیزی نبود تا سرمو محکم بکوبم بهش....امینه وقتی ما رو دید دوید سمتمون و خودشو انداخت بغل من
_ سلام راحیل جونم خوبی؟ دلم برات تنگ شده بود عزیزم
دستامو انداختم دورش و یه نیشگون از پشتش گرفتم
_ سلام امینه خوبی؟
_ مرسی ... البته با چشم غره .....راستی سلام اقا شهرام ، شما خوبین؟
_ سلام امینه خانوم ممنون به خوبی شما
امین هم که رسیده بود به ما سلام کرد ، با شهرام دست داد بعدش محکم یکی خوابوند پشت شهرام
_ سلام داداش چطوری؟
شهرام هم متقابلا یکی زد پشت امین
_ سلام..... قربون داداش بعد به ما نگاه کرد و دستاشو به نشونه احترام اورد جلو ..... خانما بفرمائید
همه راه افتادیم ، من امروز می خواستم بیام چند تا لباس تو خونه ای و مانتو بخرم وقتی که به امینه گفتم اون هم گفت که میاد ، حالا میبینم که این دوتا پسر رو هم همراه خودش کشونده اینجا ....
اول همه با هم رفتیم تو یه فروشگاه بزرگ و هر کدوم چند تا تیشرت و شلوار و این چیزا خریدیم بعد هم راه افتادیم سمت بوتیکها.....
_ وای راحیل این مانتو رو ببین عجب چیزیه
مانتو رو نگاه کردم .. خوب بود البته بیشتر به خاطر رنگش که ابی اسمونی بود خوشم اومد
_ اره بریم تو، پرو کن ببینم رو تنت چطوره
با هم رفتیم تو بوتیک مورد نظر ، امینه به فروشنده مانتو رو نشون داد اون هم مانتو رو اورد ، امینه رفت برای پرو ، بعد از چند دقیقه صدام کرد
_ راحیل بیا ببین
رفتم کنار اتاق پرو
_ اوممممم ، زیاد جالب نیست امینه یعنی یه خورده برات تنگه ، نظر خودت چیه؟
_اره به نظر منم همینجوره ، برو از فروشنده یه سایز بزرگتر بگیر
_ باشه صبر کن الان میام
رفتم تو رگال مانتو ها نگاه انداختم و یه مانتوی دیگه برداشتم ، به فروشنده هم گفتم ازهمون مانتویی که امینه پوشیده بود یه سایز بزرگتر بده، فروشنده هم یه دونه دیگه بهم داد ، منم مانتو ها رو بردم تا امینه پرو کنه ، بعد از چند دقیقه امینه دوباره صدام کرد
_ چطوره؟
_خیلی قشنگه
_ صبر کن اون یکی رو هم بپوشم ببین
_باشه
اون مانتو هم خیلی بهش می اومد ، بعد از دیدن مانتو ها درو بستم و منتظر موندم تا امینه لباسشو بپوشه ، حالا فقط من مونده بودم و فروشنده ... شهرام و امین هم که بیرون جلوی یه بوتیک دیگه ایستاده بودن
_ ببخشید خانم
به فروشنده نگاه کردم
_ بله
_ معذرت می خوام می تونم شمارمو بدم خدمتتون یا شماره شما رو داشته باشم؟
ابروهام پرید بالا خو شمارشو بگیرم چی کار کنم ، اصلا شماره بدیم که چی بشه.....البته قیافش خیلی موجه بود اما موجه بودن چه ربطی به قضیه داره؟ با اخم رومو برگردوندم ، فروشنده هم از پشت پیشخون اومد بیرون و جلوم ایستاد
_ خانم باور کنید نمی خوام توهین کنم اما من واقعا از نجابتتون خوشم اومده ، اگه شمارمو داشته باشید خیلی خوشحال میشم
_ هی یارو شمارتو بده به فامیلات
صدای بلند و پر از حرص شهرام بود که از پشت سرم می اومد، منم سریع رفتم یه گوشه ایستادم ....شهرام یقه فروشنده رو گرفت و کشید سمت خودش
_ حالا می خوای شماره بدی؟
_ به تو چه اقا جون مگه چیه تو میشه؟
شهرام با سر کوبید تو ملاج اون بنده خدا
_ زنمه بچه پررو ، می خوای به زن من شماره بدی؟دستمالو گرفتم جلوی شهرام که رو جدول کنار خیابون نشسته بود و سرشو پایین انداخته بود ، حالا چرا سرشو نمی اورد بالا؟
_دستمال
بدون اینکه بهم نگاه کنه دسمتالو گرفت ، زیر چشمش یه خورده کبود شده بود ، گوشه لبش هم که پاره بود ....دستت بشکنه مردک زدی جوون مردمو ناکار کردی .. الهی حیف اون قیافه بانمکش که ناجور شده
امین و امینه با فاصله از ما ایستاده بودن و نمی دونم با هم چی میگفتن ، فکر کنم الان اینا ما رو تنها گذاشته بودن
شهرام سرشو اورد بالا و مستقیم تو چشام نگاه کرد ، یه لحظه بهش نگاه کردم که احساس کردم چشاش برق زد ( البته چون تو همه فیلما اینجوریه منم اینو گفتم تا ریا نشه خخخخخ)، منم سرمو انداختم پایین
شهرام _ معذرت می خوام نباید اون حرفو می زدم
الان من باید چی می گفتم ؟ می گفتم اشکال نداره که گفتی شوهرمی بعد این میگه چیه ذوق کردی که گفتم شوهرتم ؟.. از طرفی اگه می گفتم غلط کردی گفتی شوهرمی ، این هم می گفت که لیاقت هواداری و کمک کردن رو نداری ...اوه حالا من بهش چی بگم؟ به امین نگاه کردم
_ فکر کنم امین با شما کار داره
به امین اشاره زدم بیاد طرف ما و خودم رفتم کنار امینه
_ بابا غیرتی ، لامصب عجب دعوایی هم افتاد ، جیگرم حال اومد ، فقط حیف اون مانتو ها که نتونستم بخرم .
نفسم با فشار فرستادم بیرون
_ ول کن مانتو رو .. روزم خراب شد
_ جاننننننن؟ روزت خراب شد؟ ... این بنده خدا که جان فشانی کرد مهم نبود ، روزت خراب شد مهمه؟
_ چه ربطی داره ، اگه فروشنده رو تحویل نمی گرفتم خودش از رو می رفت ، جواب این ادما رو باید با بی محلی داد .....چند لحظه ساکت شدم و بعد با یه خنده کوچولو ادامه دادم ...اما عجب دعوایی شده بود ،خوشم اومد ، پوست فروشنده رو کند ..
امینه زد تو پهلوم
_ چه الکی واسم کلاس می ذاره که روزم خراب شد دختره ورپریده ، مثل اینکه خودتم از سوپرمن بازی شهرام خوشت اومد
خندیدم و سرمو به ماشینایی که از جلومون رد میشدن نگاه کردم
......
_ البته تحریم ها به جای اینکه ما رو لنگ کنن بیشتر ما رو جلو کشیدن و بیشتر باعث پیشرفتمون شدن .. صنعت بیمه هم از این قضیه مستثنی نیست .....
این صدای شهرام بود که پشت تریبون ایستاده بود و سخنرانی می کرد ، البته به مناسبت روز بیمه ، سه تا از روسای بخش ها که شهرام هم جزوشون بود امروز سخنرانی می کردن ... سرمو به صندلی سالن همایش تکیه داده بودم و با چشمای بسته به حرفاشون گوش میدادم ... دیشب یه سریال خارجکی که چند روز پیش امینه بهم داده بود رو نگاه میکردم ، سریال هم جالب بود منم نشستم 7 قسمت رو پشت سر هم دیدم ، اصلا هم نفهمیدم کی اذان صبح شد ، حالا هم که خمار خواب بودم ....
_ راحیل هی راحیل با توام دختر پاشو ... پاشو که بی ابرو شدی
سریع چشامو باز کردم
_هیییین من کی خوابیدم ، بقیه کجا هستن؟
_10 دقیقست که همایش تموم شده بقیه هم رفتن ، تو چرا اینجا خوابت برده بود؟
_ هیچی بابا دیشب کلی کار داشتم دیر خوابیدم
سریع از رو صندلی بلند شدمو سالن رو نگاه کردم کلا کمتر از 50 نفر مونده بودن که تو چند گروه کنار هم ایستاده بودن و با هم حرف میزدن ...و البته یکی ازاون گروه ها شهرام و چند تا دختر بودن که حرف میزدن ، این دخترای بی حیا خجالت نمی کشن دیگه اعصاب برام نذاشتن ، خیلی اتیشی رفتم طرف شهرام فقط 5 قدم مونده بود که یهو ایستادم ... خب الان من چرا دارم حرص می خورم ؟ یه پسر برو رو دار تو این قحط الرجال پیدا شده این دختر ترشیده های شرکت هم دورشو گرفته بودن بلکه فرجی بشه و خدا بزنه پس کله شهرام و بیاد بگیرشون .. الان این حرص داره؟ خب زشته چه معنی میده دختر خودش وبرای یه پسر لوس کنه؟ ... دوباره بهشون نگاه کردم که نامهربان رو هم تو گروه دخترا دیدم .. یکی بیاد این دختره رو جمع کنه .. حالا این فنچ شده رقیب من البته زیاد هم فنچ نبود اما خب پیش من فنچه ... شهرام هم خیلی متین یه گوشه ایستاده بود و جواب سوالای اونا رو میداد ... دیدین دخترایی که دنبال استادشون می دوون و با ناز و کرشمه از استاد نمره می خوان؟ الان شده حکایت شهرام و این دخترا .... سعی کردم حرصمو سرکوب کنم بعدش هم خیلی ریلکس از کنارشون رد شدم که سنگینی نگاه شهرام رو حس کردم البته سنگینیش چیزی حدود 5 کیلو بود خخخخفردا تولدمه یعنی 1 اسفند ، خیلی خوشحالم می دونی چند سالم میشه؟ میشم یه دختر خانم متشخص 25 ساله که خیلی عاشق تولده و مهمتر از اون عاشق کادو هاییه که می ذارن جلوش و نمی دونه که توشون چیه ، تازه یه کاریم کردم ، به مامان اینا گفتم که تولدمو خصوصی بگیریم، فقط منو بابا و مامان ، خو چه معنی داره ؟ بچه نیستم که یه عالمه مهمون دعوت کنن پس همون بهتر که خودمونی باشه .... برم بخوابم که دارم از خستگی می میرم
.. وووی فردا تولدمه
......
امروز صبح وقتی صدای اذان صبح رو شنیدم بیدار شدمو نماز خوندم اما دیگه خوابم نبرد ، نمی دونم چرا اما احساس می کنم قراره یه اتفاق خوب برام پیش میاد ، حس شیشم من هم که هیچ وقت به من دروغ نگفته ... بعد از نماز قران رو برداشتم و نشستم رو تخت ، سوره الرحمن رو خوندم ، رسیده بودم به ایه 19 و 20
"مرج البحرین یلتقیان * بینهما برزخ لایبغیان"
ترجمه : «او دو دریا را در جایی که به هم می پیوندند از هم جدا می کند و بین آنها حایلی است که از تجاوز به حدود همدیگرجلوگیری می کند.»
من اولین بار این دو تا دریا رو تو یه مجله تو اتریش دیدم ، نوشته بود زمین شناسان به تازگی متوجه شدند وقتی دریای مدیترانه در تنگه جبل الطارق می خواهد به اقیانوس اطلس بریزد بین این دو آب یک مانعی وجود دارد که نمی گذارد آب این دو دریا و اقیانوس با هم مخلوط گردد.البته هنوز علتش مشخص نبود اما میگفتن شاید به خاطر درجه شوری و اختلاف دما باشه ، که بازم کاملا تایید نشد
کلا سوره الرحمن رو خیلی دوست دارم ، میگن دختری که سر سفره عقدش این سوره رو بخونه خیلی براش می تونه خش یمن باشه ....
بگذریم بعد خوندن قران لپ تاپو روشن کردم و شروع به وب گردی کردم ، ساعت 5.30 صبح مثل دیونه ها نشسته بودم و چه کارهایی که نمی کردم ، همچنان مشغول بودم که یهو چشمم افتاد به ساعت ، واییییییی ساعت 6.45 بود ، زودی لپ تاپو خاموش کردم و لباسامو پوشیدم .... بعد از پوشیدن لباسام ایستادم جلوی اینه
_ راحیل امروز یه خبر خوش بهت می رسه ، شاید ترفیع بگیری ها؟ ببین چه بارون قشنگی میاد ، چه هوای قشنگیه ، رحمت خدا هم که رسید ، خودت هم خیلی خوشگل شدی ، موش بخورتت
فکر کنم روانی شدم ، یکی زدم پس گردنم و کیف و چادرمو برداشتم و رفتم پایین ، مامانو بابا تو اشپزخونه نشسته بودن و صبحانه می خوردن ، با یه لبخند که تا اعماق وجودم رسوخ کرده بود رفتم کنارشو نشستم
_ سلام مامان ، سلام بابا ،سلام مهرانه خانم صبح زمستونی همگی بخیر
مامان خیلی مهربون نگاهم کرد
مامان _سلام مامان جان صبح تو هم بخیر
بابا هم د رحالی که بهم اشاره می زد ظرف عسلو بهش بدم نگام کرد
_ سلام ، صبح تو هم بخیر ، چیه خیلی سرخوشی؟
ظرف سالادمو که مهرانه خانوم برام اماده کرد بود رو گذاشتم جلوم و به مهرانه خانم که کنارم نشسته بود نگاه کردم
_ مرسی مهرانه جون
_ خواهش میکنم خانم وظیفمه
_لطف داری مهرانه جون
مهرانه خانم همیشه صبحانه رو با ما می خورد اما هیچ وقت برای نهار نمی اومد با ما غذا بخره ، شام که میرفت خونش
چند لقمه صبحونه خوردم
دوباره به بابا نگاه کردم
_ خب هر چیزی دلیلی داره ، امروز چه روزیه؟
_ یک اسفند ، سورپرایزت هم نمی کنم امروز تولدته ... با خنده نگام کرد
_ ای قربون بابای خوب خودم برم ، امشب منتظر هدیه های پر پیمون شما هستم ، کم کاری نکنید که قابل اغماض نیست
_ کم حرف بزن بچه یهو دیدی تحویلت نگرفتیم و تولد بی تولد
_ اره هیچ کس هم نه ، شما برام تولد نگیرین
_ حالا تولد رو ول کن ساعتو بچسب که 20 دقیقه به هشته
_وای دیرم شد
سریع از رو صندلی بلند شدم و دویدم سمت در
_ خداحافظ ، من می رم شما هم خونه رو تزئین کنید با صدای زنگ گوشیم سرمو از پرونده اوردم بیرون
_ بله
_ سلام اجنبی ، امینه هستم
_ قربون شما ، فکر کردم خدایی نکرده امین باشه ، خدا رو شکر که خودتی
_ هههههه، خو بی خیال مسخره بازی ......برای چند ثانیه ساکت شد و یهو با فریاد گفت ......تولدت مبارک راحیل جونم
با صدای بلندش سنکوب کردم
_ ادم نمیشی تو ، خو مثل بچه ادم تولدمو تبریک بگو
_ اشکال نداره ، راستی امسال که مارو دعوت نکردی برا تولدت ، اما فردا شب باید بیای رستوران .... که یه تولد خصوصی برات گرفتیم ، اما در کل خیلی ادم گدایی هستی
_ ای جونم ، حتما میام فقط ساعت چند باید اونجا باشم؟
_ سر ساعت 7 اونجا باش نه زودتر نه دیر تر
__باوشه فقط یادت نره کادوی همتون باید توپ توپ توپ باشه، ok؟
_جمع کن ، دختره سن جد بزرگمو داره اونوقت میاد برام کادو کادو میکنه ، نمی دونم تو برام چیکار می کنی که من زندگیمو برات گذاشتم ، جمع کن برو وقتمو گرفتی ، خداحافظ
خندیدم
_خداحافظ خوشگله
کلا امینه دختر بی تربیتیه ، شما بهش توجهی نکنین
حالا اینو بی خیال ، من انقدر بلند گفتم امروز تولدمه اما این مهربان بی بخار نکرد تولدمو تبریک بگه ، نمی خواست که هدیه بده فقط میگفت تولدت مبارک ، حالا نمی خوام بگه تولدت مبارک عزیزم ، همین که بگه تولدت مبارک کافیه ، اصلا بگه تولدت مبارک دختره خاک بر سر ، ها ؟ بد میگم؟ ازش بدم میاد
بعد از تموم شدن کارم زودی خودمو رسوندم خونه
در حال باز کردمو اومدم تو خونه
_ سلام مامان
_ سلام خسته نباشی
_ قربون شما ، پس این تولده کجاست؟
_من که یادمه نه ماهه به دنیا اومدی ، پس حالا باید کاملا صبر کنی تا بعد از شام که حدود پنج یا شیش ساعت دیگست برات تولد بگیریم
همچین پنچر شدم
_ مامـــــــان ، چرا ذوقمو کور میکنی؟
_ خو به من چه بچه جون ؟ خودت خواستی تولدت سه نفره باشه ، حالا باید بریم تو سیستم تولد سه نفره
_ اصلا دیگه دوستت ندارم
به حالت قهر از کنار مامان رد شدم
_ باشه پس تولد بی تولد ، به حمید هم میگم کادو برات نگیره
_وا مامان من یه دختر خانم متشخص 25 ساله هستم ، چرا با من اینجوری حرف می زنین؟
مامان با خنده بغلم کرد
_باشه خانم 25 ساله برو لباستو عوض کن
با خنده رفتم تو اتاقم لباسمو
........
هییییییییییی ، این همه به دلم صابون زدم که قراره چند تا هدیه مشتی از والدین بگیرم ، ببین چه جوری زدن تو ذوقم ، اومدن بهم سند زمین هدیه دادن ، اخه مثلا من زمینو بذارم کجای دلم؟ بابا میگه اینده نگریه ، خب من دلم کوچیکه مگه اینده حالیش میشه؟ .......دستمو گذاشتم رو دلم و لبام به حالت گریه مثل بچه کوچولو ها جمع کردم، بعد هم با دلم همدردی کردم ،.........مامان فدات بشه کوچولوی من ، خودم میرم برات یه عالمه هدیه های خوشگل میگیرم ، گریه نکن عزیزم که مامان هم دلش خون میشه ،..... دلمو بغل کردم و با هم نشستیم زار زدیم ....... روانی شدم رفت
اگه فردا شب برام هدیه های جالب نگیرن پدرشن رو در میارم ، به من میگن خشم کوهستان .... چشامو بستمو خوابیدم ..
....
الان ساعت دقیقا 7 شبه من جلوی رستوران مورد نظر ایستادم ، یه بسم ا.. گفتم و رفتم تو
، اول به چپ بعد به راست نگاه کردم ، دیدم فایده ای نداره حیف عمرمون که با این حرف اقا پلیسا از بین رفت ، دوباره یه نگاه کلی تو رستوران انداختم که امینه رو در حال پرواز دیدم ، حالا این پرواز که من میگم همون بال بال زدنه که پشت سر هم اجرا میشد ، منم رفتم سمتش.. بیشتر که نزدیک شدم دیدم که امین و امینه و شهرام دور یه میز نشستن و یه جای خالی بین شهرام و امینه هست ، منم همونجا نشستم
_ سلام خدمت دوستان عزیز
همه با هم گفتن سلام و دیگه حرفی نزدن ، ابروم نا خوداگاه رفت بالا ، دیونه شدن؟ چرا اینجوری منو نگاه میکنن ... یه دو دقیقه ای گذشت که یهو همه با هم دست زدن و شروع کردن به خوندن
_ تولد ، تولد ،تولدت مبارک ... مبارک ، مبارک ، تولدت مبارک ... بیا شمع ها رو فوت کن که صد سال زنده باشی
وا چیو فوت کنم؟؟ جونای مردم از دست رفتن ، یهو یه دستی از کنارم کیک شکلاتی که روش نوشته بود تولدت مبارک و یه شمع عددی 25 که روش بودو گذاشت رو میز ، نگاه کردم که دیدم یکی از گارسوناست و با لبخند از پیشمون رفت
_وای ، خیلی زیاد مرسی
امینه _ چرا لهجت تغییر کرد عزیزم ، خیر سرت فقط 4 سال اتریش بوودیا
یه اخم کوچولو بهش کردم که حساب کار دستش اومد
امینه _ قبل از خاموش کردن شمع هدیه رو بهت میدیم ، خب اقایون 1 ، 2 ،3
هر سه هدیه هاشون رو گذاشتن جلوم فقط این برام سوال بود که چرا هدیه هاشون یه اندازست؟ هر کدوم از هدیه ها جعبه های مربع 30 در 30 سانت بود
_وای ممنون ، هدیه لازم نبود
امین _ خودمون می دونیم ، حال که پولشو دادیم باز کن ببین چیه
با یه لبخند ملیح اول هدیه امینه رو باز کردم که توش یه توپ والیبال بود ، هیچ حرفی نزدم ، بعدی امین بود که اون هم توپ هندبال بود ، اخری شهرام بود ، این هم توپ والیبال بود
یه لبخند عصبی و مسخره زدم که مطمئنم خیلی زشتم کرده بود
_ مرسی خیلی خوب بودن ،حالا چرا همه توپ خریدین؟ ... ( اگه این سوالو نمی پرسیدم از حرص سکته مغزی میکردم )
امینه _ خب خودت دیروز گفتی که هدیه هات توپ توپ توپ باشن ، ما هم برا همین سه تا توپ برات گرفتیم که فکر نکنی به حرفت گوش نکردیم
بعد هر سه با یه لبخند گشاد بهم نگاه کردن ، منم بهشون نگاه کردم ، اخرین نفر شهرام بود که نگام بهش افتاد ، اونم با یه لبخند گنده تر از اون دوتا نگام میکرد، منم 32تا دندوناش به اضافه یه کرم که تو دندون عقلش بود دیدم ، کرمه بهم به صورت لب خونی می گفت تولدت مبارک رو اب بخندین به حق این روز عزیز که دل منو شکوندین ، البته همه اینا رو تو دلم گفتم
اعصاب برام نمونده از دست این سه تا چشم سفید
_ خب حالا که هدیه ها رو دادین شمعو خاموش کنم ؟
شهرام _شما صاحب اختیارین ، بفرمائین ، البته قبلش یه ارزویی بکنید
_باشه
زل زدم به کیک رو به روم و چشامو بستم ، ارزو کردم خدا به خانوادم سلامتی بده و عاقبت به خیرم کنه ، بعد هم چشامو باز کردم و با لبخند شمعو فوت کردم و همزمان به اونا نگاه کردم
امینه سرشو اورد زیر گوشم
_انشاا.. سال دیگه تولدتو با شوهرت جشن بگیری
نسبت به این حرفش خنثی بودم البته کیه که از ازدواج بدش بیاد ، فقط اگه پوریا نباشه عالیه ، پس الهی امین ....خخخخ ، فکر کنم وقت شوهر دادنم شده
امین _دعای دخترای دم بخت چیه ؟ شوهر
شروع کرد به خنده
_ بی ادب ، خودت دلت می خواد زن بگیری بی خود پای دیگران رو نکش وسط
شهرام خیلی اروم ، یعنی خیلی خیلی اروم بهم نگاه میکرد، نگاش یه جوری بود ، انگار داشت تو ذهنش یه چیزی رو تصور می کرد ، یه لبخند خیلی محو زد
شهرام _ انشاا.. که به ارزوتون برسین
_ممنون
امینه دستاشو بهم کشید
_خب راحیل کیکو ببر که دلم داره ضعف میره
بعد از خوردن کیک امینه یه چیزی رو گذاشت جلوم
_بفرما خانم این هم از کادوی شما ، نمی خواد نفرین کنی ....یه لبخند دندون نما زد
_ وای عزیزم این چه کاریه ، شما که هدیه دادین
دوباره سرشو اورد زیر گوشم
_کلاس نذار جلو شهرام
با لیخند کادو رو باز کردم ، یه گوشواره طلا سفید بو د ، از این مدلای شل و ول که بلندیش تا وسطای گردنه
_مرسی عزیزم
امین هم کادوشو گرفت جلوم
امین _ این هم از وظیفه ما
با لبخند هدیه اون رو هم باز کردم ، ست دستبند همون گوشواره ای که امینه داد بود
_مرسی امین جان ، ایشاا.. عروسیت جبران کنم
دستاشو برد سمت اسمون
_الهی امین ، خدا از دهنت بشنوه
شهرام _ بفرمائید راحیل خانم ، قابل شما رو نداره
بهش نگاه کردم و یه لبخند محجوب زدم
_ لطف دارین
کادوی شهرام رو هم باز کردم ، واییی ، کتاب حلیه المتقین* بود
شهرام با خجالت سرشو انداخت پایین
شهرام _ می دونم که ارزش مادی نداره ، اما فکر کردم این کتاب می تونه کتاب خونه شما رو تکمیل کنه
_عالیه اقا شهرام ، من تقریبا یه ساله که می خوام این کتابو بخرم اما همش فراموشم می شد ، واقعا ممنون
*حِلیةُ المُتقین معروفترین کتاب فارسی علامه مجلسی است که راجع به آداب و سنن و اخلاق نوشته شده ، یعنی از گرفتن ناخن تا زمان اب خوردن و همه کارای روزمره رو به صورت اصولی و شرعی و بر اساس منابع شیعه توضیح داده .
با این حرفم سرشو به نشونه احترام تکون داد
کلا امشب شهرام خیلی یه جوری بود
.....
رو تختم دراز کشیدم و به سقف خیره شدم ، الان من 25 سالو یه روزه شدم ، ایندم چجوریه؟ خوبه یا بد ؟ خدایا خودمو میسپرم به خودت
_ شب بخیر خدا جونم دستامو بردم بالا و یه کشش مشتی به تنم ادم ، اخی خیلی خسته شدم
_ محبی به نظرت ....
به مهربان که با خودش درگیر بود نگاه کردم
_به نظرم چی مهربان ؟
_به نظرت اگه شهرام رو برا تولدم که فردا شبه دعوت کنم ، میاد؟
_ جدی؟ تو هم اسفندی هستی؟ اخی چند اسفند ؟
_ 16 اسفند ..
_ الهی پس چند روز از من کوچیکتری
_ اره ، نگفتی به نظرت میاد؟
چه حرفا می زنه ؟ خو من چه می دونم میاد یا نه؟ اگه هم بخواد بیاد چشاشو در میارم ، در کل فکر نکنم بره
_ نمی دونم باید بهش بگی ، ببینی میاد یا نه
_ پس صبر کن اخر وقت که می خوایم بریم ، همراه من باش بهش بگم تولدم دعوته ، اخه استرس دارم
چه بهتر ، اگه نمی گفتی هم می موندم
_باشه عزیزم
شدم یه ادم به تمام معنا دو رو ، خدایا توبه
بعد ازتموم شدن ساعت کاری هر دو آماده شدیم و از اتاق رفتیم بیرون ، این دختره هم منو تو راهرو نگه داشته بود چون هنوز شهرام نرفته بود ،حالا ما از کجا می دونیم شهرام هنوز نرفته ؟ چون خانم یک ساعت اخر کار هی سرش از در بیرون بود ببینه شهرام کی میره ، خلاصه یه ده دقیقه ایستادیم که شهرام هم اومد و خیلی جدی از جلوی ما رد شد ، مهربان هم دست منو مثل کش تنبون کشید و منم افتادم دنبلشون ، هر سه جلوی اسانسور ایستادیم و منتظر بودیم ، کارمندا هم که رفته بودن و مزاحم نداشتیم .. شهرام سمت چپ من ، مهربان سمت راستم ، من هم که بینشون بودم
_اوهوم اهوم ، ببخشید اقای فلاحت یه عرضی داشتم خدمتتون
شهرام خیلی شیک کیفشو از دست راستش به دست چپش داد و برگشت سمت ما
_بفرمائید در خدمتم
_اوممم ....راستش... می خواستم بگم کههههه .. می خواستم بگم فردا شب تولدمه و خوشحال می شم شما دعوتمو بپذیرید و تو جشن کوچیکم شرکت کنید
اوهوکی چه لفظ به قلم، ... شهرام با دست راستش ابروشو خاروند
_ خب جشن شما چه ساعتیه ؟
مهربان از خوشحالی به حال مرگ افتاد
_ 7 شب
_ خب من باید قرارامو چک کنم .... اما فکر کنم بتونم بیام
جونم؟ می خوای بری تولد دختر مردم؟ چه غلطا ..... مستقیم تو چشای شهرام نگاه کردم ، یه نگاه خیلی سنگین و جدی، اونم به چشام نگاه کرد، یهو دستش رو گذاشت رو پیشونیش
شهرام _ اوه یادم نبود ،من فردا جایی دعوتم ، شرمنده خانم اکبری
مهربان پنچر شد
_ اوممم .... نه نه ... اشکالی نداره
ای ول جذبه ، حال کردین؟ انجوری پسر مردمو رام میکنن ، از همون اول جذبه داشته باشین ، دختر خانمای محترم دقت کنید همش نباید ناز کرد ، بعضی مواقع جذبه هم لازمه ....خخخخ
تو اسانسور هیچ کدوم حرف نزدیم .. تو لابی همه یه خداحافظی معمولی کردیم و از هم جدا شدیم ... منم رفتم تو پارکینگ و ماشینمو در اوردم ... تو خیابون مهربانو دیدم که داره پیاده میره ، منم دوباره کرمکی شدم ، خواستم مثل اوندفعه یه خورده سر کار بذارمش ... ماشینو بردم کنارش یه بار بوق زدم که تحویل نگرفت ، دفعه دوم که بوق زدم برگشت سمت من و با دیدن ماشین لبخند زد ، ....اون تو پیاده رو بود و منم تو خیابون ... فقط چند قدم با ماشین فاصله داشت ... یهو از پیاده رو اومد بیرونو خواست در ماشینو بگیره که من گازشو گرفتم و رفتم
_ هی وای من .... پس مهربان واقعا فکر میکرد راننده شهرامه.....هههه چه باحال نزدیک بود سوار بشه ... اونوقت اگه می فهمید منم جد و ابادمو شوهر می داد .... با دم شیر بازی کردن همینه دیگه
ماشینو تو حیاط پارک کردم و از ماشین پیاده شدم ...انقدر سرخوش بودم که از همون جا با صدای بلند مامانو صدا کردم
_ مامــــــان بیا که دسته گلت اومده خونه ، بیا بغلش کن
جوابی نیومد
از ماشین فاصله گرفتم
_ مامان بیا که بوی بهار خیلی زودتر اومده .....درو باز کن و عطرشو بکش تو وجودت .
بازم جوابی نیومد
پامو گذاشتم رو پله
_ مامان دختر خوشگلت اومده ، بیا که خواستگاراش پشت در صف کشیدن ، همین الانه که درو بشکنن و دخترتو بدزدن.
جوابی نیومد ،
خیلی مشکوکه ، در ورودی رو باز کردم
_ مامان چرا انقدر تحویل می گیری؟ یه موقع سوء هاضمه میگیرم ، نکن مادر من نیا استقبالم ....
بازم هیچی که هیچی ، تحویلم نگرفت
در حالو باز کردم
_ مام......
حرف تو دهنم ماسید ، همه با دهنای گشاد شده از خنده نگاه می کردن ، ای خاک بر سرم که مثل لاتا ننمو صدا نکنم ، الان من یه ادم بی ابرو شده هستم
من _ اوه سلام زن عمو ، خوبین؟ شما کجا اینجا کجا ؟
زن عمو همونطور که میخندید از رو مبل بلند شد و اومد منو بغل کرد
_ سلام راحیل ، قربونت برم عزیزم ، تو خوبی؟
امینه پرید جلوم
_ وای مامان الان چه وقت قربون صدقه رفتنه ؟ بچه خستست بذار لباسشو عوض کنه بعد حرف بزنین
سریع دستمو کشید و برد سمت پله ، فکر کنم امروز همه منو با کش اشتباه گرفتن
_ چته امینه دستمو کندی
رسیده بودیم جلوی در اتاقم ، اونم درو باز کردو و هولم داد تو اتاق
من _ می زنمتا
امینه _ بدبخت شدی راحیل رو تختم نشستم
_ چی می گی تو؟ برا چی بدبخت شدم ؟ اصلا شما این وقت روز اینجا چیکار میکنین؟
_ همین دیگه ، امشب قراره پوریا بیاد خواستگاریت
با دوتا دست کوبیدم تو سرم
_وایییی ، اخه چرا مامان چیزی بهم نگفت؟ چرا انقدر بی خبر؟ حالا من چیکار کنم؟ همه اینا به کنار شما اینجا چیکارمیکنین؟
امینه خیلی اروم کوبید رو سرم
_ خنگ خدا ، قراره رسما ازت خواستگاری کنن ، برا همین عمو دیشب زنگ زد ما هم بیایم ، بابا اینا هم که چیزی بهمون نگفته بودن ، منو شهاب هم یه ساعته فهمیدیم اونم با کلی زیر زبون کشی ، اخه زن عمو لو نمی داد . خیلی ازت می ترسنا !!!!
از رو تخت بلند شدم و دکمه های مانتومو باز کردم
_ حالا کاریه که شده ، به نظرت چیکار کنم؟
امینه روی مبل کنار پنجره اتاقم نشست
_ مطمئنا فرار نمی تونی بکنی ، خواستگاری رو هم نمی تونی بهم بزنی ، چون در هر دو صورت باید اعتبارو ابروی عمو رو در نظر بگیری، به نظر.....
چند تا ضربه به خورد و بعدش صدای امین اومد
_ بچه ها می تونم بیام تو؟
_ نه امین یه دقیقه صبر کن
_ باشه
سریع لباسای بیرونمو در اوردم و یه سارافن تا زیر باسن ابی به گلای ریز بنفش که از جلو با دو تا قیطون بسته میشد و یه دامن ساده ابی و یه روسری ابی پوشیدم ، بعد هم درو باز کردم
_بفرمائید تو پسر عمو
رو مبل کنار امینه نشست ، منم جلوشون نشستم
_ اوه چه معدب ، از وقتی فهمیدید خواستگار داری خیلی معدب شدی ... خندید
_ اذیت نکن امین ، یه راه کار بده
منو امینه هر دو به امین نگاه کردیم ، اونم دستشو کشیده به ته ریشش
_به نظرم باید بذاری بیان و خیلی معدبانه برخورد کنی ...
پریدم وسط حرفش و معترضانه گفتم
_ امین
دستشو به نشونه سکوت اورد بالا
_گوش کن ، .. نباید جلوی عمو اینا موضع بگیری ، باید خیلی منطقی برخورد کنی وگرنه نمی تونی به هدفت برسی .....قبول داری؟ .... سرمو با تردید تکون دادم ...... پس امشب بعد از رفتن احمدی ها ، دو هفته برای فکر کردن وقت می گیری ، فردا هم میای شرکت تا بتونیم یه تصمیم درست بگیریم ، ok؟
_ مگه چاره دیگه ای هم دارم
امین _ خبه خبه ، برا ما کلاس نیا بچه جون
خندیدم
_ بی مزه من الان دقیقا چه کلاسی داشتم که بذارم ؟
بدون اینکه جواب منو بده از رو مبل بلند شد و در یک حرکت ناگهانی زد پشت گردن امینه و بدو از اتاق رفتن بیرون ...
امینه پشت گردنشو مالوند و خیلی اروم گفت :
_ بی شعور ، ببین کی حالتو میگیرم ....یهو از حرص یه جیغ بلند زد و بدو از اتاق رفت بیرون
من _ کلا جفتشون روانین
.....
احمدی ها ساعت 8 شب اومدن ... از مسخره بازی و تو اشپزخونه موندن و چایی اوردن بدم می اومد برا همین همراه مامان و بابا جلوی در به استقبالشون رفتم ، پدر مادر ، دو تا دخترا ، شوهرها و و پوریا به ترتیب اومدن داخل ....پوریا مثل همیشه کت و شلوار پوشیده بود ، مثل همیشه ... منم تیپ همیشگی رو زده بودم و مثل روز مهمونی که به مناسبت برگشتم به ایران گرفته بودیم لباس پوشیده بودم فقط رنگ لباسم فرق کرده بود....بابا مهمونا رو سمت پذیرایی راهنمایی کرد ، عمو اینا هم که تو پذیرایی نشسته بودن با دیدن احمدی ها بلند شدن و ادای احترام کردن ...بعد از چند دقیقه همه نشستیم ...منو امینه کنار هم بودیم ، بقیه هم که مهم نبودن .... یه نیم ساعتی حرفای چرتو پرت زدن بعد رفتن سر اصل مطلب و اصل مطلبو هم گفتنو و منو پوریا رو فرستادن که با هم حرف بزنیم ، منم رفتم تو حال نشستم .
پوریا اول یه مکث کوچولو کرد وبعد دلخور نشست ، مثلا انتظار داشت من ببرمش تو اتاقم ، چه مسخره بازیا ، چه جلافتا ، تا اونجایی که من می دونم می رن یه جایی که تو دید نباشه و بتونن راحت حرف بزنن ، اینجا هم که نه دید داره و نه صدا می ره فقط هر دو دقیقه امینه میادو می ره ، که اون هم چیز زیاد مهمی نیست در کل نمی خوام سطح توقعش بره بالا...
پوریا _ اوهوم اوهوم ... شما چه انتظاری از همسر ایندتون دارین؟





فصل چهارم امروز صبح دیر بیدار شدم ... فکر کنم تا 8.30 هم نرسم شرکت .. از توبیخ نمی ترسم از مهربان می ترسم اخه بیشتر از معاون و رئیس جذبه داره ... شهرام که عددی نیست یه چخ کنم مرده ... اما یه خورده با سیاست تر داره رفتار می کنه البته با من ... سریع لباس پوشیدم و رفتم تو اشپزخونه نشستم پشت میز .. مهرانه خانم صبحانه در خواستی من یعنی یه سالاد شیرازی درست کرد با پنیر و عسل خرما گذاشت جلوم ......فکر کنم حدود 10 سالی میشه که صبح حتما باید سالاد بخورم ... همیشه سر صبح که سالاد می خورم روحیم شاد میشه.... الان هم خیلی شنگول شدم صبحونمو تموم کردم و رفتم کفشمو پوشیدم و سریع سوار ماشین شدم، پیش به سوی شرکت ... وووووی ساعت هشت و پنج دقیقه بود ، پامو گذاشتم رو گاز بلکه خدا بخواد و زودتر برسم ، ساعت 8.40 رسیدم شرکت ... خیلی دیر شده بود ، توی اینه جلوی ماشین نگاه کردم
_ امروز روز شانس توهست راحیل نگران نباش ... همه به دید یک ادم موفق بهت نگاه می کنن .. تو بهترینی ..
با اعتماد به نفس تمام از ماشین پیاده شدم و رفتم تو شرکت .. سریع کارتمو زدم و پریدم تو اتاقم ... خب تا اینجا که خیلی خوبه ، مهربان هم که نبود
یه نیم ساعت گذشت که دیدم مهربان هنوز نیومده .... بالاخره ساعت 10 مهربان اومد تو اتاق با یه لبخند سرخوش و لحن دوستانه که ازش بعید بود یعنی غیر ممکن بود نگام کرد
_ سلام راحیل خوبی؟
الان این حال منو پرسید؟ پس چرا هر وقت بهش سلام میکنم زورش میاد جوابمو بده
_ سلام مهربان جون ، خدا رو شکر عالیم تو خوبی؟ اتفاقی افتاده ؟ چقدر دیر اومدی؟ خیلی سرخوشی؟
قری به گردنش داد
_نه اتفاقا زود اومدم .. صبح شهرام کارم داشت گفت برم تو اتاقش ، وای راحیل شهرام چه با نمکه خیلی ازش خوشم اومده ...
_ شهرام کیه؟
نگاه عاقل اندر سفیهی بهم انداخت
_ وا راحیل رئیسو میگم دیگه
ها؟ چی گفت؟ گفت شهرام؟ چه غلطا ...چرا ناموس دیگرانو به اسم صدا میکنه؟
_ اسمش شهرامه؟
_ اره دیگه ... جات خالی ... تازه اومده بودم شرکت که منشیش زنگ زد گفت رئیس کارم داره ، منم سریع اماده شدمو رفتم تو اتاقش .. می خواست بابت یه پرونده ازم تقدیر کنه .. خیلی معدبو با محبت مهربون بود، فکر کنم دوستم داره ....دستاشو گذاشت رو گونه هاش ...منم عاشقش شدم ...
ادای بالا اوردنو در اوردم البته جلوی این نه ، تو فکرم ....خخخخخخ
حالا که این عاشق شده ببینم شهرام ورپریده دیگه چیکار کرده
_ قیافش چجوریه ؟
_ مگه چند روز پیش ندیدیش؟
_ نه زیاد بهش دقت نکردم ، بیشتر سرم تو پرونده بود
_ خب بهت که گفتم خیلی با نمکه چشم و ابرو مشکیه ، پوستش سبزست ، موهاشو بگو خیلی خوشگل بوودن ... قیافش وخیلی دوست دارم ... تازه بیا و ببین چه تیپی داره یه کتو شلوار پوشیده بود که فکر کنم باهاش زندگی منو تو رو می تونست بخره ...ماشینشو دیدی؟ وای خیلی جیگره .. راستی می دونستی داره دکتری میگیره ؟ خیلی بهش می یاد .. دکتر شهرام ... دوباره دستاشو گذاشت رو گونشو از ذوق پرید هوا ... وای خیلی دوسش می دارم ....
_ جدی پس خیلی خاطرخواه داره ، مراقب باش کارمندای اینجا خیلی حسودن ، جنس خوبو رو دست می برن .. مراقب باش
_یه نگاهی به دور وبرش انداخت
_ اره باید خیلی مراقبش باشم ممکنه از چنگم درش بیارن
دختره دیوانه شد رفت پی کارش ، خدا شفا بده
خدا رو شکر وقت کاری تموم شده بود .. از جام بلند شدمو کیفمو برداشتم
_خداحافظ مهربان جون ، بازم مراقب دکتر باش
_ باشه عزیزم
خدا رو شکر رفتارش با من به خاطر شهرام بهتر شد
رفتم سمت اسانسور و دکمشو زدم حالا مگه می اومد .. همچنان منتظر بودم که یکی اومد کنارمو شروع به سرفه کرد ، نگاه کردم ببینم کیه که شهرامو دیدم که همون کت شلوار کذایی که مهربان می گفت تنش بود ، خیلی نامحسوس سرمو براش تکون دادم اون هم همینطور .... در همین حین که منتظر این اسانسور منحوس بودم مهربان هم اومد ..فکر کنم وقتی شهرامو دید از خوشحالی سکته مغزی کرد ، رفت یه گوشه ایستاد و با یه محبت عجیب شهرامو نگاه کرد ، چند ثانیه بعد دوتا از دخترای کارمند بخش هم اومدن و با لبخند به شهرام سلام کردن.. شهرام هم خیلی سنگین بهشون سلام کرد .. مهربان می خواست بره خرخرشونو بجوهه .. بازم چند تا درختر دیگه اومدن اینا هم با یه لبخند مهربان کش به شهرام سلام کردن ... مهربان می خواست بره سرشو بکوبه به دیوار که اسانسور اومد ... منو مهربان و شهرام با 4 تا دختر دیگه رفتیم تو اسانسور .. چه فضایی شده بود شهرام افتاده بود بین ما 6 تا دختر ... واقعا دیدنی بود ... تو لابی مونیکای موذی رو دیدم که کنار پوریا ایستاده منو که دید خودشو به پوریا نگاه کرد و برام دست تکون داد .. پوریا هم متوجهمن شد... شهرام که چند قدم جلوتر از من بود وقتی پوریا رو دید اخم کرد و قدماشو کند کرد تا من بهش برسم... حالا پوریا بود که یه اخم گنده رو ابروهاش بود ... فکر کنم از حرکات شهرام فهمیده بود که رقیب داره ... شهرام تا ورودی پارکینگ همراهیم کرد و بعد ازم جدا شد وقتی رفتم تو پارکینگ ماشینمو بگیرم پوریا خودشو بهم رسوند
_سلام راحیل خانم
_سلام اقای احمدی
_ تحویل نمی گیرین خانم ...
خیلی داره کفریم میکنه
_اقای احمدی فکر کنم اینجا شرکته و درست اینه که کسی از اشنایی ما بویی نبره چون نمی خوام برام حرف درست کنن ...برای شما هم بهتره .. با اجازه
پوریا بدون هیچ حرکتی سرجاش ایستاد و به رفتن من نگاه کرداز پارکینگ بیرون می اومدم که از دور مهربان رو دیدم دارم میره در یک ان شیطونه رفت تو جلدم و دلم خواست اذیتش کنم برا همین گازشو گرفتم نزدیکش و خیلی اروم و همگام با اون حرکت کردم بعد یه بوق براش زدم که نگاه نکرد دوباره بوق زدم یه چند بار دیگه هم بوق زدم که تحویل نگرفت اما در یه حرکت انتحاری برگشت طرف ماشینو و یه لبخند زد و برا تاکسی که اومد دست تکون داد ... حالا من ماشینو یه گوشه نگه داشته بودم و فکر می کردم این کارش یعنی چی؟ اخه شیشه های ماشین تیره بودن وداخل ماشین معلوم نبود ، هیچ وقت هم کسی منو با این ماشین ندیده بود اخه از صدقه سری بابا ماشینم تو پارکینگ اختصاصی بود و از پارکینگ اصلی جدا بود و فقط سه چهار تا ماشین اونجاست ... نکنه فکرکرده شهرام پشت فرمونه و این کارو کرد که شهرام شیفتش بشه ؟ چه می دونم والا ، جوونای این دوره زمونه چه کارا که نمی کنن ... دوره ما جوونا از این غلطا نمی کردن .. بی خیال بابا .. گاز ماشینو گرفتم و رفتم سمت مرکز خرید...
ماشینو تو پارکینگ مرکز خرید گذاشتم ، همونجور که تو ماشین نشسته بودم برا امینه زنگیدم
_ کجایی امینه؟
_ سلام جلوی در ورودی هستم
_منتظر باش الان میام
تو اینه جلوی ماشین خودمو چک کردم ، امروز یه شال بافت قهوه ای سیر سرم بود با یه پالتو نازک قهوه ای اما شلوارم یه جین مشکی بود ، کلا از شلوارقهوه ای حالاهر جنسی که باشه بدم میاد .. یه پوتین قهوه ای پوشیده بودم که بلندی ساق پوتین زیاد نبود .... کیفمو خیلی شیک انداختم رو ارنجم ، خدایش از این مدل خیلی خوشم میاد البته اگه رو شونه( کتف ) باشه راحتتره اما از روی چادرطرح دار زشت میشه برا همین اکثرا رو ارنجم می ذارم مگر اینکه چادر ساده سرم باشه .... از ماشین پیاده شدم ، هنوز یه قدم دور نشده بودم که صدای سوت اومد ... یا خدا کی سوت می زنه .. دوباره یه قدم دیگه برداشتم که دوباره صدای سوت اومد ...بعد صدای یه پسر اومد
_ هی خوشگله یه نگاه با ماهم بنداز
ایندفعه یه دختر با صدای کاملا جیغ جیغی حرف زد
_ اه کامی ولش کن ، نگاش کن دختره املو حیف این ماشین خوشگل که زیر پای همچین عقب افتاده ای هست
اصلا به صداشون بها ندادم هر چی می خوان برا خودشون زر بزنن ، این بگه امل من که امل نمیشم ... خخخخ
دوباره راه افتادم که صدای قدم برداشتن یه نفر از پشتم اومد و یه پسره پرید جلوم ، منم سنگ کوب کردم و سر جام ایستادم ....
یا خدا این دیگه کیه ؟ چرا این شکلیه ؟ یه بافت که یقش تا نزدیکای ناف باز بود پوشیده بود با یه شلوار نارنجی ؟ خو مثل ادم لباس بپوش بشر، حالاچرا اینجوری نگاه میکنه ؟ پناه بر خدا اخر الزمان شده !!!!
_ خو جوابمو بده هانی ، با تو هستم ، افتخار اشنایی می دیدی؟ ....بعد دستشو اورد جلو .... کامران هستم
یه اخم کردم و خواستم از کنارش رد بشم که چند تا دختر و پسر دیگه هم اومدن کنارش ایستادن ، یه دختر خودشو به کامی مذکور چسبوند و با یه نگاه مضخرف و تحقیر کننده از بالا تا پایین منو انالیز کرد
_ولش کن عزیزم اینم ادم شده تو اومدی سمتش
_ پانته ا صبر کن دارم با خانم اشنا می شم ... دستشو از دست دختره جدا کرد و مثلا یه لبخند مهربون زد
_ عزیزم تحویل نمی گیری؟
دیدم خیلی مثل بز ایستادم و مسخره بازیشونو نگاه می کنم برا همین گفتم یه تکونی به هیکلم بدم ، به زبان المانی ( زبان رسمی اتریش المانیه ) شروع کردم به حرف زدن که مثلا من ایرانی نیستم
_ببخشید شما چی میگی؟( تمام مکالمات راحیل به المانیه اما چون شما المانی بلد نیستین من ترجمشو گذاشتم .... خخخخخخخ)
کامی_ نمن ، چی میگی ابجی؟ کجایی حرف می زنی؟
دوباره حرفمو تکرار کردم
کامی_مای سیستر شما ور؟( مثلا به انگلیسی گفت خواهر کجایی هستی؟)
خندم گرفته بود ، خاک بر سر انگلیسی هم بلد نبود حرف بزنه
سرمو به معنی نفهمیدن تکون دادم
یه دختر تو گروهشون با یه نگاه پر از ارزو بهم نگاه می کرد
_ وای پانی چقدر با کلاسه ، دختره ایرانی نیست ، چقدر قیافش شبیه اروپایی هاست
حالا من کجا شبیه اروپایی هستم دختره از ذوق داره قیافمو شبیه اروپایی ها انالیز میکنه ، تو چشای پانی نگاه کردم و دوباره به المانی حرفیدم
من_ نگاش کن دختره خاک بر سرو چه به پسر مردم چسبیده ، بی تربیت ...
نگامو چرخوندم سمت همون دختره که یه خورده بهتر بود و بهش لبخند زدمو و اسم مرکز خریدو گفتم ، دختره از ذوق داشت خودشو می کوبید به درو دیوار
_ وای خدایا بچه ها دیدین با من حرف زد؟ وای دارم از خوشحالی میمیرم
پانی یه نگاه حسود و پر از حرص به همون دختره انداخت
_شایسته چرا انقدر عقده ای بازی در میاری؟ دختره یه گدای خارجیه که اومده اینجا کار کنه لابد تو چرا انقدر ندید بدیدی؟
شایسته _ نه اینکه خودت خیلی دیدی؟ فکر کنم از تهران هم تا حالا بیرون نرفتی ، تازه ماشینشو ندیدی؟ فکر کنم از اون میلیاردرد ها باشه
بعد بازمو گرفت و با لبخند بهم نگاه کرد و جهت رو با دستش نشون داد ، منم لبخند زدمو برا پانی خیلی یواشکی ابرو انداختم بالا ، همه همراه ما اومدن به غیر از اون پانی چشم سفید ، داشتیم می رفتیم که صدای یه مرد رو شنیدیم
_ راحیل خانم ...ووی بی ابرو شدم این کیه داره اسممو صدا میکنه؟ چرخیدم ببینم کیه که زورو رو دیدم .. البته زورو اسم مستعاره شهرامه ، اخه هر وقت یه اتفاق غیر ممکن می افته شهرام هم ظاهر میشه ... همه مظنون بهم نگاه می کردن
_ واو( اینم المانیه ..خخخخ)
سریع رفتم سمت شهرام تا حرف دیگه نزنه اون چند نفر هم همینجوری ایستاده بودن و بروبرو منو نگاه می کردن
_ اقا شهرام سر جدت با من المانی یا انگلیسی حرف بزن ، اینا فکر می کنن من خارجیم
شهرام همچین ذوق زده شد که انگار می خوان بهش اسکار بدن ، با هم رفتیم سمت گروه ارازل و اوباش
_ سلام خانمها و اقایون خوب هستین ؟ بیل هستم

کامی _ سلام اقا بیل ، من کامی هستم به همراه دوستان
کامی و شهرام با هم دست دادن بعد از اون پانی دستشو اورد جلو که شهرام همچین خوشگل تحویلش نگرفت ، اون بنده خدا هم یخ کرد
شهرام به من اشاره کرد
_ ایشون خانم راحیل جکسون هستن ، خواهر زاده مایکل جکسون مرحوم ، خدا رحمتش کنه ... اقا یه فاتحه براش بفرستیم ... یه فاتحه زیر لب براش فرستاد و دوباره ادامه داد ... بله جونم براتون بگه ایشون تازه اومدن ایران برا گروهشون چندتا رقاص حرفه ای هیپاپ جذب کنن ....
_خدا خفتون کنه اقا شهرام اخه این چه چرتو پرتیه میگین؟
وای خاک بر سرم چرا انقدر راحت باهاش حرف زدم
پانی خیلی مسخره بهم نگاه کرد
_ اونوقت چادرچاقچور کرده اومده ایران رقاص ببره ؟
_ نه خانم عزیز ایشون اومدن ایران مسلمون شدن ، نشنیدین گفتم اسمش راحیله؟ الان دیگه میخواد ایرانه بمونه
پانی _ اصلا شما چرا فارسی حرف می زنین؟
شهرام _ چه ربطی داره خانم ؟ من زودتر توبه کردم اومدم ایران ، الان چند ساله که ایران زندگی میکنم
شهرام روشو سمت من کرد و به انگلیسی حرف زد
_راحیل خانم به اینا چی گفتی؟
_هیچی نگفتم
_ خب بهتر
دوباره روشو برگردوند سمت اونا
_بریم سمت خروجی پارکینگ براتون قضیه رو بگم ...راه افتادیم سمت خروجی .... اره جونم براتون بگه این راحیل خانم ما یه عالمه کلیپ هم با مرحوم مایکل داره....... یه نگاه حق به جانب بهشون انداخت.... دیدین دیگه؟
همه یه جوری به هم نگاه کردن و برای اینکه پیش همدیگه ضایع نشن گفتن کلیپامو دیدن ... خیلی باحال بود یعنی دلم می خواست بشینم به حرفای شهرام بخندم
_ هیچی دیگه یه بار منو راحیل و مرحوم رفته بودیم که تو کلیپ "بهت احتیاج دارم " مایکل یه خورده برقصیم ، انقدر شلوغ شده بود که اخرش پلیس اومد ما رو تا خونمون اسکورت کرد ، اصن یه وضعی
یه پسره پرید جلو
_ به راحیل میگین منو ببره برا رقص؟ من هم هیپاپم خوبه هم رقص مایکل جکسونیم ، اصن همین الان یه تیکه از رقصمو بهتون نشون می دم
سریع اومد جلومون و شروع کرد به جفتک انداختن ، همه دلمونو گرفته بودیم می خندیدیم
کامی _ مهران الاغ بکش عقب ببینم تو رقصت کجا بود بچه ، راستی راحیل دیگه نمی خواد رقاص ببره اونور؟
_ نه دیگه توبه کرده ، الان کل سرمایشو اورده ایران ، سامی هم میخواد بیاد ایران و باهم کار کنن
ستایش با خوشحالی دستاشو گذاشت رو لپاش
_واییییی ، سامی ؟ من عاشقشم ...
شهرام _ ههههههه، توبه کن خواهر، توبه کن ،این حرفا یعنی چی؟
رسیده بودیم به درپارکینگ
_ خب بچه ها ..... ما دیگه بریم ....
ستایش _ تو رو خدا یه شماره بدین من شما رو گم نکنم
شهرام _ بله حتما یادداشت کنید 093.......
_ خیلی ممنون براتون میس هم انداختم
منو شهرام لبخند زدیم و بای بای کردیمو و ازشون جدا شدیم ، شهرام گوشیشو در اورد و خاموش کرد بعد هم سیمکارتشو در اورد انداخت تو سطل اشغال
شهرام _ حیف که با سامی قرار دارم وگرنه براش زنگ می زدم
بعد هم بلند خندید ... خیلی لوسه البته یه کوچولو هم با نمکه
با هم رفتیم سمت ورودی مرکز خرید ... امینه رو از دور دیدم که در حال بال بال زدن بود ...یه لحظه سر جام ایستادم و به شهرام نگاه کردم
_ شما تو پارکینگ چیکار می کردین؟
_ مگه نمی دونین ؟
_ چیو؟
_ اینکه امین و امینه با هم اومدن ... قرار بود من هم از شرکت بیام اینجا بعد با هم بریم خرید .
خدایا دلم می خواد پوست سر امینه رو بکنم ، اخه بچه فضول امین و شهرام رو برا چی خبر کردی؟ شاید من خرید وسایل خصوصی داشته باشم .. حیف که دیواری چیزی نبود تا سرمو محکم بکوبم بهش....امینه وقتی ما رو دید دوید سمتمون و خودشو انداخت بغل من
_ سلام راحیل جونم خوبی؟ دلم برات تنگ شده بود عزیزم
دستامو انداختم دورش و یه نیشگون از پشتش گرفتم
_ سلام امینه خوبی؟
_ مرسی ... البته با چشم غره .....راستی سلام اقا شهرام ، شما خوبین؟
_ سلام امینه خانوم ممنون به خوبی شما
امین هم که رسیده بود به ما سلام کرد ، با شهرام دست داد بعدش محکم یکی خوابوند پشت شهرام
_ سلام داداش چطوری؟
شهرام هم متقابلا یکی زد پشت امین
_ سلام..... قربون داداش بعد به ما نگاه کرد و دستاشو به نشونه احترام اورد جلو ..... خانما بفرمائید
همه راه افتادیم ، من امروز می خواستم بیام چند تا لباس تو خونه ای و مانتو بخرم وقتی که به امینه گفتم اون هم گفت که میاد ، حالا میبینم که این دوتا پسر رو هم همراه خودش کشونده اینجا ....
اول همه با هم رفتیم تو یه فروشگاه بزرگ و هر کدوم چند تا تیشرت و شلوار و این چیزا خریدیم بعد هم راه افتادیم سمت بوتیکها.....
_ وای راحیل این مانتو رو ببین عجب چیزیه
مانتو رو نگاه کردم .. خوب بود البته بیشتر به خاطر رنگش که ابی اسمونی بود خوشم اومد
_ اره بریم تو، پرو کن ببینم رو تنت چطوره
با هم رفتیم تو بوتیک مورد نظر ، امینه به فروشنده مانتو رو نشون داد اون هم مانتو رو اورد ، امینه رفت برای پرو ، بعد از چند دقیقه صدام کرد
_ راحیل بیا ببین
رفتم کنار اتاق پرو
_ اوممممم ، زیاد جالب نیست امینه یعنی یه خورده برات تنگه ، نظر خودت چیه؟
_اره به نظر منم همینجوره ، برو از فروشنده یه سایز بزرگتر بگیر
_ باشه صبر کن الان میام
رفتم تو رگال مانتو ها نگاه انداختم و یه مانتوی دیگه برداشتم ، به فروشنده هم گفتم ازهمون مانتویی که امینه پوشیده بود یه سایز بزرگتر بده، فروشنده هم یه دونه دیگه بهم داد ، منم مانتو ها رو بردم تا امینه پرو کنه ، بعد از چند دقیقه امینه دوباره صدام کرد
_ چطوره؟
_خیلی قشنگه
_ صبر کن اون یکی رو هم بپوشم ببین
_باشه
اون مانتو هم خیلی بهش می اومد ، بعد از دیدن مانتو ها درو بستم و منتظر موندم تا امینه لباسشو بپوشه ، حالا فقط من مونده بودم و فروشنده ... شهرام و امین هم که بیرون جلوی یه بوتیک دیگه ایستاده بودن
_ ببخشید خانم
به فروشنده نگاه کردم
_ بله
_ معذرت می خوام می تونم شمارمو بدم خدمتتون یا شماره شما رو داشته باشم؟
ابروهام پرید بالا خو شمارشو بگیرم چی کار کنم ، اصلا شماره بدیم که چی بشه.....البته قیافش خیلی موجه بود اما موجه بودن چه ربطی به قضیه داره؟ با اخم رومو برگردوندم ، فروشنده هم از پشت پیشخون اومد بیرون و جلوم ایستاد
_ خانم باور کنید نمی خوام توهین کنم اما من واقعا از نجابتتون خوشم اومده ، اگه شمارمو داشته باشید خیلی خوشحال میشم
_ هی یارو شمارتو بده به فامیلات
صدای بلند و پر از حرص شهرام بود که از پشت سرم می اومد، منم سریع رفتم یه گوشه ایستادم ....شهرام یقه فروشنده رو گرفت و کشید سمت خودش
_ حالا می خوای شماره بدی؟
_ به تو چه اقا جون مگه چیه تو میشه؟
شهرام با سر کوبید تو ملاج اون بنده خدا
_ زنمه بچه پررو ، می خوای به زن من شماره بدی؟دستمالو گرفتم جلوی شهرام که رو جدول کنار خیابون نشسته بود و سرشو پایین انداخته بود ، حالا چرا سرشو نمی اورد بالا؟
_دستمال
بدون اینکه بهم نگاه کنه دسمتالو گرفت ، زیر چشمش یه خورده کبود شده بود ، گوشه لبش هم که پاره بود ....دستت بشکنه مردک زدی جوون مردمو ناکار کردی .. الهی حیف اون قیافه بانمکش که ناجور شده
امین و امینه با فاصله از ما ایستاده بودن و نمی دونم با هم چی میگفتن ، فکر کنم الان اینا ما رو تنها گذاشته بودن
شهرام سرشو اورد بالا و مستقیم تو چشام نگاه کرد ، یه لحظه بهش نگاه کردم که احساس کردم چشاش برق زد ( البته چون تو همه فیلما اینجوریه منم اینو گفتم تا ریا نشه خخخخخ)، منم سرمو انداختم پایین
شهرام _ معذرت می خوام نباید اون حرفو می زدم
الان من باید چی می گفتم ؟ می گفتم اشکال نداره که گفتی شوهرمی بعد این میگه چیه ذوق کردی که گفتم شوهرتم ؟.. از طرفی اگه می گفتم غلط کردی گفتی شوهرمی ، این هم می گفت که لیاقت هواداری و کمک کردن رو نداری ...اوه حالا من بهش چی بگم؟ به امین نگاه کردم
_ فکر کنم امین با شما کار داره
به امین اشاره زدم بیاد طرف ما و خودم رفتم کنار امینه
_ بابا غیرتی ، لامصب عجب دعوایی هم افتاد ، جیگرم حال اومد ، فقط حیف اون مانتو ها که نتونستم بخرم .
نفسم با فشار فرستادم بیرون
_ ول کن مانتو رو .. روزم خراب شد
_ جاننننننن؟ روزت خراب شد؟ ... این بنده خدا که جان فشانی کرد مهم نبود ، روزت خراب شد مهمه؟
_ چه ربطی داره ، اگه فروشنده رو تحویل نمی گرفتم خودش از رو می رفت ، جواب این ادما رو باید با بی محلی داد .....چند لحظه ساکت شدم و بعد با یه خنده کوچولو ادامه دادم ...اما عجب دعوایی شده بود ،خوشم اومد ، پوست فروشنده رو کند ..
امینه زد تو پهلوم
_ چه الکی واسم کلاس می ذاره که روزم خراب شد دختره ورپریده ، مثل اینکه خودتم از سوپرمن بازی شهرام خوشت اومد
خندیدم و سرمو به ماشینایی که از جلومون رد میشدن نگاه کردم
......
_ البته تحریم ها به جای اینکه ما رو لنگ کنن بیشتر ما رو جلو کشیدن و بیشتر باعث پیشرفتمون شدن .. صنعت بیمه هم از این قضیه مستثنی نیست .....
این صدای شهرام بود که پشت تریبون ایستاده بود و سخنرانی می کرد ، البته به مناسبت روز بیمه ، سه تا از روسای بخش ها که شهرام هم جزوشون بود امروز سخنرانی می کردن ... سرمو به صندلی سالن همایش تکیه داده بودم و با چشمای بسته به حرفاشون گوش میدادم ... دیشب یه سریال خارجکی که چند روز پیش امینه بهم داده بود رو نگاه میکردم ، سریال هم جالب بود منم نشستم 7 قسمت رو پشت سر هم دیدم ، اصلا هم نفهمیدم کی اذان صبح شد ، حالا هم که خمار خواب بودم ....
_ راحیل هی راحیل با توام دختر پاشو ... پاشو که بی ابرو شدی
سریع چشامو باز کردم
_هیییین من کی خوابیدم ، بقیه کجا هستن؟
_10 دقیقست که همایش تموم شده بقیه هم رفتن ، تو چرا اینجا خوابت برده بود؟
_ هیچی بابا دیشب کلی کار داشتم دیر خوابیدم
سریع از رو صندلی بلند شدمو سالن رو نگاه کردم کلا کمتر از 50 نفر مونده بودن که تو چند گروه کنار هم ایستاده بودن و با هم حرف میزدن ...و البته یکی ازاون گروه ها شهرام و چند تا دختر بودن که حرف میزدن ، این دخترای بی حیا خجالت نمی کشن دیگه اعصاب برام نذاشتن ، خیلی اتیشی رفتم طرف شهرام فقط 5 قدم مونده بود که یهو ایستادم ... خب الان من چرا دارم حرص می خورم ؟ یه پسر برو رو دار تو این قحط الرجال پیدا شده این دختر ترشیده های شرکت هم دورشو گرفته بودن بلکه فرجی بشه و خدا بزنه پس کله شهرام و بیاد بگیرشون .. الان این حرص داره؟ خب زشته چه معنی میده دختر خودش وبرای یه پسر لوس کنه؟ ... دوباره بهشون نگاه کردم که نامهربان رو هم تو گروه دخترا دیدم .. یکی بیاد این دختره رو جمع کنه .. حالا این فنچ شده رقیب من البته زیاد هم فنچ نبود اما خب پیش من فنچه ... شهرام هم خیلی متین یه گوشه ایستاده بود و جواب سوالای اونا رو میداد ... دیدین دخترایی که دنبال استادشون می دوون و با ناز و کرشمه از استاد نمره می خوان؟ الان شده حکایت شهرام و این دخترا .... سعی کردم حرصمو سرکوب کنم بعدش هم خیلی ریلکس از کنارشون رد شدم که سنگینی نگاه شهرام رو حس کردم البته سنگینیش چیزی حدود 5 کیلو بود خخخخفردا تولدمه یعنی 1 اسفند ، خیلی خوشحالم می دونی چند سالم میشه؟ میشم یه دختر خانم متشخص 25 ساله که خیلی عاشق تولده و مهمتر از اون عاشق کادو هاییه که می ذارن جلوش و نمی دونه که توشون چیه ، تازه یه کاریم کردم ، به مامان اینا گفتم که تولدمو خصوصی بگیریم، فقط منو بابا و مامان ، خو چه معنی داره ؟ بچه نیستم که یه عالمه مهمون دعوت کنن پس همون بهتر که خودمونی باشه .... برم بخوابم که دارم از خستگی می میرم
.. وووی فردا تولدمه
......
امروز صبح وقتی صدای اذان صبح رو شنیدم بیدار شدمو نماز خوندم اما دیگه خوابم نبرد ، نمی دونم چرا اما احساس می کنم قراره یه اتفاق خوب برام پیش میاد ، حس شیشم من هم که هیچ وقت به من دروغ نگفته ... بعد از نماز قران رو برداشتم و نشستم رو تخت ، سوره الرحمن رو خوندم ، رسیده بودم به ایه 19 و 20
"مرج البحرین یلتقیان * بینهما برزخ لایبغیان"
ترجمه : «او دو دریا را در جایی که به هم می پیوندند از هم جدا می کند و بین آنها حایلی است که از تجاوز به حدود همدیگرجلوگیری می کند.»
من اولین بار این دو تا دریا رو تو یه مجله تو اتریش دیدم ، نوشته بود زمین شناسان به تازگی متوجه شدند وقتی دریای مدیترانه در تنگه جبل الطارق می خواهد به اقیانوس اطلس بریزد بین این دو آب یک مانعی وجود دارد که نمی گذارد آب این دو دریا و اقیانوس با هم مخلوط گردد.البته هنوز علتش مشخص نبود اما میگفتن شاید به خاطر درجه شوری و اختلاف دما باشه ، که بازم کاملا تایید نشد
کلا سوره الرحمن رو خیلی دوست دارم ، میگن دختری که سر سفره عقدش این سوره رو بخونه خیلی براش می تونه خش یمن باشه ....
بگذریم بعد خوندن قران لپ تاپو روشن کردم و شروع به وب گردی کردم ، ساعت 5.30 صبح مثل دیونه ها نشسته بودم و چه کارهایی که نمی کردم ، همچنان مشغول بودم که یهو چشمم افتاد به ساعت ، واییییییی ساعت 6.45 بود ، زودی لپ تاپو خاموش کردم و لباسامو پوشیدم .... بعد از پوشیدن لباسام ایستادم جلوی اینه
_ راحیل امروز یه خبر خوش بهت می رسه ، شاید ترفیع بگیری ها؟ ببین چه بارون قشنگی میاد ، چه هوای قشنگیه ، رحمت خدا هم که رسید ، خودت هم خیلی خوشگل شدی ، موش بخورتت
فکر کنم روانی شدم ، یکی زدم پس گردنم و کیف و چادرمو برداشتم و رفتم پایین ، مامانو بابا تو اشپزخونه نشسته بودن و صبحانه می خوردن ، با یه لبخند که تا اعماق وجودم رسوخ کرده بود رفتم کنارشو نشستم
_ سلام مامان ، سلام بابا ،سلام مهرانه خانم صبح زمستونی همگی بخیر
مامان خیلی مهربون نگاهم کرد
مامان _سلام مامان جان صبح تو هم بخیر
بابا هم د رحالی که بهم اشاره می زد ظرف عسلو بهش بدم نگام کرد
_ سلام ، صبح تو هم بخیر ، چیه خیلی سرخوشی؟
ظرف سالادمو که مهرانه خانوم برام اماده کرد بود رو گذاشتم جلوم و به مهرانه خانم که کنارم نشسته بود نگاه کردم
_ مرسی مهرانه جون
_ خواهش میکنم خانم وظیفمه
_لطف داری مهرانه جون
مهرانه خانم همیشه صبحانه رو با ما می خورد اما هیچ وقت برای نهار نمی اومد با ما غذا بخره ، شام که میرفت خونش
چند لقمه صبحونه خوردم
دوباره به بابا نگاه کردم
_ خب هر چیزی دلیلی داره ، امروز چه روزیه؟
_ یک اسفند ، سورپرایزت هم نمی کنم امروز تولدته ... با خنده نگام کرد
_ ای قربون بابای خوب خودم برم ، امشب منتظر هدیه های پر پیمون شما هستم ، کم کاری نکنید که قابل اغماض نیست
_ کم حرف بزن بچه یهو دیدی تحویلت نگرفتیم و تولد بی تولد
_ اره هیچ کس هم نه ، شما برام تولد نگیرین
_ حالا تولد رو ول کن ساعتو بچسب که 20 دقیقه به هشته
_وای دیرم شد
سریع از رو صندلی بلند شدم و دویدم سمت در
_ خداحافظ ، من می رم شما هم خونه رو تزئین کنید با صدای زنگ گوشیم سرمو از پرونده اوردم بیرون
_ بله
_ سلام اجنبی ، امینه هستم
_ قربون شما ، فکر کردم خدایی نکرده امین باشه ، خدا رو شکر که خودتی
_ هههههه، خو بی خیال مسخره بازی ......برای چند ثانیه ساکت شد و یهو با فریاد گفت ......تولدت مبارک راحیل جونم
با صدای بلندش سنکوب کردم
_ ادم نمیشی تو ، خو مثل بچه ادم تولدمو تبریک بگو
_ اشکال نداره ، راستی امسال که مارو دعوت نکردی برا تولدت ، اما فردا شب باید بیای رستوران .... که یه تولد خصوصی برات گرفتیم ، اما در کل خیلی ادم گدایی هستی
_ ای جونم ، حتما میام فقط ساعت چند باید اونجا باشم؟
_ سر ساعت 7 اونجا باش نه زودتر نه دیر تر
__باوشه فقط یادت نره کادوی همتون باید توپ توپ توپ باشه، ok؟
_جمع کن ، دختره سن جد بزرگمو داره اونوقت میاد برام کادو کادو میکنه ، نمی دونم تو برام چیکار می کنی که من زندگیمو برات گذاشتم ، جمع کن برو وقتمو گرفتی ، خداحافظ
خندیدم
_خداحافظ خوشگله
کلا امینه دختر بی تربیتیه ، شما بهش توجهی نکنین
حالا اینو بی خیال ، من انقدر بلند گفتم امروز تولدمه اما این مهربان بی بخار نکرد تولدمو تبریک بگه ، نمی خواست که هدیه بده فقط میگفت تولدت مبارک ، حالا نمی خوام بگه تولدت مبارک عزیزم ، همین که بگه تولدت مبارک کافیه ، اصلا بگه تولدت مبارک دختره خاک بر سر ، ها ؟ بد میگم؟ ازش بدم میاد
بعد از تموم شدن کارم زودی خودمو رسوندم خونه
در حال باز کردمو اومدم تو خونه
_ سلام مامان
_ سلام خسته نباشی
_ قربون شما ، پس این تولده کجاست؟
_من که یادمه نه ماهه به دنیا اومدی ، پس حالا باید کاملا صبر کنی تا بعد از شام که حدود پنج یا شیش ساعت دیگست برات تولد بگیریم
همچین پنچر شدم
_ مامـــــــان ، چرا ذوقمو کور میکنی؟
_ خو به من چه بچه جون ؟ خودت خواستی تولدت سه نفره باشه ، حالا باید بریم تو سیستم تولد سه نفره
_ اصلا دیگه دوستت ندارم
به حالت قهر از کنار مامان رد شدم
_ باشه پس تولد بی تولد ، به حمید هم میگم کادو برات نگیره
_وا مامان من یه دختر خانم متشخص 25 ساله هستم ، چرا با من اینجوری حرف می زنین؟
مامان با خنده بغلم کرد
_باشه خانم 25 ساله برو لباستو عوض کن
با خنده رفتم تو اتاقم لباسمو
........
هییییییییییی ، این همه به دلم صابون زدم که قراره چند تا هدیه مشتی از والدین بگیرم ، ببین چه جوری زدن تو ذوقم ، اومدن بهم سند زمین هدیه دادن ، اخه مثلا من زمینو بذارم کجای دلم؟ بابا میگه اینده نگریه ، خب من دلم کوچیکه مگه اینده حالیش میشه؟ .......دستمو گذاشتم رو دلم و لبام به حالت گریه مثل بچه کوچولو ها جمع کردم، بعد هم با دلم همدردی کردم ،.........مامان فدات بشه کوچولوی من ، خودم میرم برات یه عالمه هدیه های خوشگل میگیرم ، گریه نکن عزیزم که مامان هم دلش خون میشه ،..... دلمو بغل کردم و با هم نشستیم زار زدیم ....... روانی شدم رفت
اگه فردا شب برام هدیه های جالب نگیرن پدرشن رو در میارم ، به من میگن خشم کوهستان .... چشامو بستمو خوابیدم ..
....
الان ساعت دقیقا 7 شبه من جلوی رستوران مورد نظر ایستادم ، یه بسم ا.. گفتم و رفتم تو
، اول به چپ بعد به راست نگاه کردم ، دیدم فایده ای نداره حیف عمرمون که با این حرف اقا پلیسا از بین رفت ، دوباره یه نگاه کلی تو رستوران انداختم که امینه رو در حال پرواز دیدم ، حالا این پرواز که من میگم همون بال بال زدنه که پشت سر هم اجرا میشد ، منم رفتم سمتش.. بیشتر که نزدیک شدم دیدم که امین و امینه و شهرام دور یه میز نشستن و یه جای خالی بین شهرام و امینه هست ، منم همونجا نشستم
_ سلام خدمت دوستان عزیز
همه با هم گفتن سلام و دیگه حرفی نزدن ، ابروم نا خوداگاه رفت بالا ، دیونه شدن؟ چرا اینجوری منو نگاه میکنن ... یه دو دقیقه ای گذشت که یهو همه با هم دست زدن و شروع کردن به خوندن
_ تولد ، تولد ،تولدت مبارک ... مبارک ، مبارک ، تولدت مبارک ... بیا شمع ها رو فوت کن که صد سال زنده باشی
وا چیو فوت کنم؟؟ جونای مردم از دست رفتن ، یهو یه دستی از کنارم کیک شکلاتی که روش نوشته بود تولدت مبارک و یه شمع عددی 25 که روش بودو گذاشت رو میز ، نگاه کردم که دیدم یکی از گارسوناست و با لبخند از پیشمون رفت
_وای ، خیلی زیاد مرسی
امینه _ چرا لهجت تغییر کرد عزیزم ، خیر سرت فقط 4 سال اتریش بوودیا
یه اخم کوچولو بهش کردم که حساب کار دستش اومد
امینه _ قبل از خاموش کردن شمع هدیه رو بهت میدیم ، خب اقایون 1 ، 2 ،3
هر سه هدیه هاشون رو گذاشتن جلوم فقط این برام سوال بود که چرا هدیه هاشون یه اندازست؟ هر کدوم از هدیه ها جعبه های مربع 30 در 30 سانت بود
_وای ممنون ، هدیه لازم نبود
امین _ خودمون می دونیم ، حال که پولشو دادیم باز کن ببین چیه
با یه لبخند ملیح اول هدیه امینه رو باز کردم که توش یه توپ والیبال بود ، هیچ حرفی نزدم ، بعدی امین بود که اون هم توپ هندبال بود ، اخری شهرام بود ، این هم توپ والیبال بود
یه لبخند عصبی و مسخره زدم که مطمئنم خیلی زشتم کرده بود
_ مرسی خیلی خوب بودن ،حالا چرا همه توپ خریدین؟ ... ( اگه این سوالو نمی پرسیدم از حرص سکته مغزی میکردم )
امینه _ خب خودت دیروز گفتی که هدیه هات توپ توپ توپ باشن ، ما هم برا همین سه تا توپ برات گرفتیم که فکر نکنی به حرفت گوش نکردیم
بعد هر سه با یه لبخند گشاد بهم نگاه کردن ، منم بهشون نگاه کردم ، اخرین نفر شهرام بود که نگام بهش افتاد ، اونم با یه لبخند گنده تر از اون دوتا نگام میکرد، منم 32تا دندوناش به اضافه یه کرم که تو دندون عقلش بود دیدم ، کرمه بهم به صورت لب خونی می گفت تولدت مبارک رو اب بخندین به حق این روز عزیز که دل منو شکوندین ، البته همه اینا رو تو دلم گفتم
اعصاب برام نمونده از دست این سه تا چشم سفید
_ خب حالا که هدیه ها رو دادین شمعو خاموش کنم ؟
شهرام _شما صاحب اختیارین ، بفرمائین ، البته قبلش یه ارزویی بکنید
_باشه
زل زدم به کیک رو به روم و چشامو بستم ، ارزو کردم خدا به خانوادم سلامتی بده و عاقبت به خیرم کنه ، بعد هم چشامو باز کردم و با لبخند شمعو فوت کردم و همزمان به اونا نگاه کردم
امینه سرشو اورد زیر گوشم
_انشاا.. سال دیگه تولدتو با شوهرت جشن بگیری
نسبت به این حرفش خنثی بودم البته کیه که از ازدواج بدش بیاد ، فقط اگه پوریا نباشه عالیه ، پس الهی امین ....خخخخ ، فکر کنم وقت شوهر دادنم شده
امین _دعای دخترای دم بخت چیه ؟ شوهر
شروع کرد به خنده
_ بی ادب ، خودت دلت می خواد زن بگیری بی خود پای دیگران رو نکش وسط
شهرام خیلی اروم ، یعنی خیلی خیلی اروم بهم نگاه میکرد، نگاش یه جوری بود ، انگار داشت تو ذهنش یه چیزی رو تصور می کرد ، یه لبخند خیلی محو زد
شهرام _ انشاا.. که به ارزوتون برسین
_ممنون
امینه دستاشو بهم کشید
_خب راحیل کیکو ببر که دلم داره ضعف میره
بعد از خوردن کیک امینه یه چیزی رو گذاشت جلوم
_بفرما خانم این هم از کادوی شما ، نمی خواد نفرین کنی ....یه لبخند دندون نما زد
_ وای عزیزم این چه کاریه ، شما که هدیه دادین
دوباره سرشو اورد زیر گوشم
_کلاس نذار جلو شهرام
با لیخند کادو رو باز کردم ، یه گوشواره طلا سفید بو د ، از این مدلای شل و ول که بلندیش تا وسطای گردنه
_مرسی عزیزم
امین هم کادوشو گرفت جلوم
امین _ این هم از وظیفه ما
با لبخند هدیه اون رو هم باز کردم ، ست دستبند همون گوشواره ای که امینه داد بود
_مرسی امین جان ، ایشاا.. عروسیت جبران کنم
دستاشو برد سمت اسمون
_الهی امین ، خدا از دهنت بشنوه
شهرام _ بفرمائید راحیل خانم ، قابل شما رو نداره
بهش نگاه کردم و یه لبخند محجوب زدم
_ لطف دارین
کادوی شهرام رو هم باز کردم ، واییی ، کتاب حلیه المتقین* بود
شهرام با خجالت سرشو انداخت پایین
شهرام _ می دونم که ارزش مادی نداره ، اما فکر کردم این کتاب می تونه کتاب خونه شما رو تکمیل کنه
_عالیه اقا شهرام ، من تقریبا یه ساله که می خوام این کتابو بخرم اما همش فراموشم می شد ، واقعا ممنون
*حِلیةُ المُتقین معروفترین کتاب فارسی علامه مجلسی است که راجع به آداب و سنن و اخلاق نوشته شده ، یعنی از گرفتن ناخن تا زمان اب خوردن و همه کارای روزمره رو به صورت اصولی و شرعی و بر اساس منابع شیعه توضیح داده .
با این حرفم سرشو به نشونه احترام تکون داد
کلا امشب شهرام خیلی یه جوری بود
.....
رو تختم دراز کشیدم و به سقف خیره شدم ، الان من 25 سالو یه روزه شدم ، ایندم چجوریه؟ خوبه یا بد ؟ خدایا خودمو میسپرم به خودت
_ شب بخیر خدا جونم دستامو بردم بالا و یه کشش مشتی به تنم ادم ، اخی خیلی خسته شدم
_ محبی به نظرت ....
به مهربان که با خودش درگیر بود نگاه کردم
_به نظرم چی مهربان ؟
_به نظرت اگه شهرام رو برا تولدم که فردا شبه دعوت کنم ، میاد؟
_ جدی؟ تو هم اسفندی هستی؟ اخی چند اسفند ؟
_ 16 اسفند ..
_ الهی پس چند روز از من کوچیکتری
_ اره ، نگفتی به نظرت میاد؟
چه حرفا می زنه ؟ خو من چه می دونم میاد یا نه؟ اگه هم بخواد بیاد چشاشو در میارم ، در کل فکر نکنم بره
_ نمی دونم باید بهش بگی ، ببینی میاد یا نه
_ پس صبر کن اخر وقت که می خوایم بریم ، همراه من باش بهش بگم تولدم دعوته ، اخه استرس دارم
چه بهتر ، اگه نمی گفتی هم می موندم
_باشه عزیزم
شدم یه ادم به تمام معنا دو رو ، خدایا توبه
بعد ازتموم شدن ساعت کاری هر دو آماده شدیم و از اتاق رفتیم بیرون ، این دختره هم منو تو راهرو نگه داشته بود چون هنوز شهرام نرفته بود ،حالا ما از کجا می دونیم شهرام هنوز نرفته ؟ چون خانم یک ساعت اخر کار هی سرش از در بیرون بود ببینه شهرام کی میره ، خلاصه یه ده دقیقه ایستادیم که شهرام هم اومد و خیلی جدی از جلوی ما رد شد ، مهربان هم دست منو مثل کش تنبون کشید و منم افتادم دنبلشون ، هر سه جلوی اسانسور ایستادیم و منتظر بودیم ، کارمندا هم که رفته بودن و مزاحم نداشتیم .. شهرام سمت چپ من ، مهربان سمت راستم ، من هم که بینشون بودم
_اوهوم اهوم ، ببخشید اقای فلاحت یه عرضی داشتم خدمتتون
شهرام خیلی شیک کیفشو از دست راستش به دست چپش داد و برگشت سمت ما
_بفرمائید در خدمتم
_اوممم ....راستش... می خواستم بگم کههههه .. می خواستم بگم فردا شب تولدمه و خوشحال می شم شما دعوتمو بپذیرید و تو جشن کوچیکم شرکت کنید
اوهوکی چه لفظ به قلم، ... شهرام با دست راستش ابروشو خاروند
_ خب جشن شما چه ساعتیه ؟
مهربان از خوشحالی به حال مرگ افتاد
_ 7 شب
_ خب من باید قرارامو چک کنم .... اما فکر کنم بتونم بیام
جونم؟ می خوای بری تولد دختر مردم؟ چه غلطا ..... مستقیم تو چشای شهرام نگاه کردم ، یه نگاه خیلی سنگین و جدی، اونم به چشام نگاه کرد، یهو دستش رو گذاشت رو پیشونیش
شهرام _ اوه یادم نبود ،من فردا جایی دعوتم ، شرمنده خانم اکبری
مهربان پنچر شد
_ اوممم .... نه نه ... اشکالی نداره
ای ول جذبه ، حال کردین؟ انجوری پسر مردمو رام میکنن ، از همون اول جذبه داشته باشین ، دختر خانمای محترم دقت کنید همش نباید ناز کرد ، بعضی مواقع جذبه هم لازمه ....خخخخ
تو اسانسور هیچ کدوم حرف نزدیم .. تو لابی همه یه خداحافظی معمولی کردیم و از هم جدا شدیم ... منم رفتم تو پارکینگ و ماشینمو در اوردم ... تو خیابون مهربانو دیدم که داره پیاده میره ، منم دوباره کرمکی شدم ، خواستم مثل اوندفعه یه خورده سر کار بذارمش ... ماشینو بردم کنارش یه بار بوق زدم که تحویل نگرفت ، دفعه دوم که بوق زدم برگشت سمت من و با دیدن ماشین لبخند زد ، ....اون تو پیاده رو بود و منم تو خیابون ... فقط چند قدم با ماشین فاصله داشت ... یهو از پیاده رو اومد بیرونو خواست در ماشینو بگیره که من گازشو گرفتم و رفتم
_ هی وای من .... پس مهربان واقعا فکر میکرد راننده شهرامه.....هههه چه باحال نزدیک بود سوار بشه ... اونوقت اگه می فهمید منم جد و ابادمو شوهر می داد .... با دم شیر بازی کردن همینه دیگه
ماشینو تو حیاط پارک کردم و از ماشین پیاده شدم ...انقدر سرخوش بودم که از همون جا با صدای بلند مامانو صدا کردم
_ مامــــــان بیا که دسته گلت اومده خونه ، بیا بغلش کن
جوابی نیومد
از ماشین فاصله گرفتم
_ مامان بیا که بوی بهار خیلی زودتر اومده .....درو باز کن و عطرشو بکش تو وجودت .
بازم جوابی نیومد
پامو گذاشتم رو پله
_ مامان دختر خوشگلت اومده ، بیا که خواستگاراش پشت در صف کشیدن ، همین الانه که درو بشکنن و دخترتو بدزدن.
جوابی نیومد ،
خیلی مشکوکه ، در ورودی رو باز کردم
_ مامان چرا انقدر تحویل می گیری؟ یه موقع سوء هاضمه میگیرم ، نکن مادر من نیا استقبالم ....
بازم هیچی که هیچی ، تحویلم نگرفت
در حالو باز کردم
_ مام......
حرف تو دهنم ماسید ، همه با دهنای گشاد شده از خنده نگاه می کردن ، ای خاک بر سرم که مثل لاتا ننمو صدا نکنم ، الان من یه ادم بی ابرو شده هستم
من _ اوه سلام زن عمو ، خوبین؟ شما کجا اینجا کجا ؟
زن عمو همونطور که میخندید از رو مبل بلند شد و اومد منو بغل کرد
_ سلام راحیل ، قربونت برم عزیزم ، تو خوبی؟
امینه پرید جلوم
_ وای مامان الان چه وقت قربون صدقه رفتنه ؟ بچه خستست بذار لباسشو عوض کنه بعد حرف بزنین
سریع دستمو کشید و برد سمت پله ، فکر کنم امروز همه منو با کش اشتباه گرفتن
_ چته امینه دستمو کندی
رسیده بودیم جلوی در اتاقم ، اونم درو باز کردو و هولم داد تو اتاق
من _ می زنمتا
امینه _ بدبخت شدی راحیل رو تختم نشستم
_ چی می گی تو؟ برا چی بدبخت شدم ؟ اصلا شما این وقت روز اینجا چیکار میکنین؟
_ همین دیگه ، امشب قراره پوریا بیاد خواستگاریت
با دوتا دست کوبیدم تو سرم
_وایییی ، اخه چرا مامان چیزی بهم نگفت؟ چرا انقدر بی خبر؟ حالا من چیکار کنم؟ همه اینا به کنار شما اینجا چیکارمیکنین؟
امینه خیلی اروم کوبید رو سرم
_ خنگ خدا ، قراره رسما ازت خواستگاری کنن ، برا همین عمو دیشب زنگ زد ما هم بیایم ، بابا اینا هم که چیزی بهمون نگفته بودن ، منو شهاب هم یه ساعته فهمیدیم اونم با کلی زیر زبون کشی ، اخه زن عمو لو نمی داد . خیلی ازت می ترسنا !!!!
از رو تخت بلند شدم و دکمه های مانتومو باز کردم
_ حالا کاریه که شده ، به نظرت چیکار کنم؟
امینه روی مبل کنار پنجره اتاقم نشست
_ مطمئنا فرار نمی تونی بکنی ، خواستگاری رو هم نمی تونی بهم بزنی ، چون در هر دو صورت باید اعتبارو ابروی عمو رو در نظر بگیری، به نظر.....
چند تا ضربه به خورد و بعدش صدای امین اومد
_ بچه ها می تونم بیام تو؟
_ نه امین یه دقیقه صبر کن
_ باشه
سریع لباسای بیرونمو در اوردم و یه سارافن تا زیر باسن ابی به گلای ریز بنفش که از جلو با دو تا قیطون بسته میشد و یه دامن ساده ابی و یه روسری ابی پوشیدم ، بعد هم درو باز کردم
_بفرمائید تو پسر عمو
رو مبل کنار امینه نشست ، منم جلوشون نشستم
_ اوه چه معدب ، از وقتی فهمیدید خواستگار داری خیلی معدب شدی ... خندید
_ اذیت نکن امین ، یه راه کار بده
منو امینه هر دو به امین نگاه کردیم ، اونم دستشو کشیده به ته ریشش
_به نظرم باید بذاری بیان و خیلی معدبانه برخورد کنی ...
پریدم وسط حرفش و معترضانه گفتم
_ امین
دستشو به نشونه سکوت اورد بالا
_گوش کن ، .. نباید جلوی عمو اینا موضع بگیری ، باید خیلی منطقی برخورد کنی وگرنه نمی تونی به هدفت برسی .....قبول داری؟ .... سرمو با تردید تکون دادم ...... پس امشب بعد از رفتن احمدی ها ، دو هفته برای فکر کردن وقت می گیری ، فردا هم میای شرکت تا بتونیم یه تصمیم درست بگیریم ، ok؟
_ مگه چاره دیگه ای هم دارم
امین _ خبه خبه ، برا ما کلاس نیا بچه جون
خندیدم
_ بی مزه من الان دقیقا چه کلاسی داشتم که بذارم ؟
بدون اینکه جواب منو بده از رو مبل بلند شد و در یک حرکت ناگهانی زد پشت گردن امینه و بدو از اتاق رفتن بیرون ...
امینه پشت گردنشو مالوند و خیلی اروم گفت :
_ بی شعور ، ببین کی حالتو میگیرم ....یهو از حرص یه جیغ بلند زد و بدو از اتاق رفت بیرون
من _ کلا جفتشون روانین
.....
احمدی ها ساعت 8 شب اومدن ... از مسخره بازی و تو اشپزخونه موندن و چایی اوردن بدم می اومد برا همین همراه مامان و بابا جلوی در به استقبالشون رفتم ، پدر مادر ، دو تا دخترا ، شوهرها و و پوریا به ترتیب اومدن داخل ....پوریا مثل همیشه کت و شلوار پوشیده بود ، مثل همیشه ... منم تیپ همیشگی رو زده بودم و مثل روز مهمونی که به مناسبت برگشتم به ایران گرفته بودیم لباس پوشیده بودم فقط رنگ لباسم فرق کرده بود....بابا مهمونا رو سمت پذیرایی راهنمایی کرد ، عمو اینا هم که تو پذیرایی نشسته بودن با دیدن احمدی ها بلند شدن و ادای احترام کردن ...بعد از چند دقیقه همه نشستیم ...منو امینه کنار هم بودیم ، بقیه هم که مهم نبودن .... یه نیم ساعتی حرفای چرتو پرت زدن بعد رفتن سر اصل مطلب و اصل مطلبو هم گفتنو و منو پوریا رو فرستادن که با هم حرف بزنیم ، منم رفتم تو حال نشستم .
پوریا اول یه مکث کوچولو کرد وبعد دلخور نشست ، مثلا انتظار داشت من ببرمش تو اتاقم ، چه مسخره بازیا ، چه جلافتا ، تا اونجایی که من می دونم می رن یه جایی که تو دید نباشه و بتونن راحت حرف بزنن ، اینجا هم که نه دید داره و نه صدا می ره فقط هر دو دقیقه امینه میادو می ره ، که اون هم چیز زیاد مهمی نیست در کل نمی خوام سطح توقعش بره بالا...
پوریا _ اوهوم اوهوم ... شما چه انتظاری از همسر ایندتون دارین؟

فصل دوم
شهرام _ چی شده؟
با عجز به چمدونام که وسط سالن ولو شده بودن اشاره کردم
_ چمدونام ....وسط سالنن
اونم دستشو کوبوند رو سرش ، نگاه مردم به ما بود ، زود بلند شدم
_ حالا چیکار کنم ؟
دستشو کشید به لپاش
_من میارم
_اگه ببیننت همه چی خراب میشه
_ نترس جوری میرم که نفهمن
چمدون دقیقا با صندلی انتظار 15 متر فاصله داشت . بابا اینا هم که رو صندلی اول بودن ... دور چمدونا هم خالی بود

شهرام_بادبزنی چیزی نداری؟
_ اخه تو این زمستون بادبزن برا چی داشته باشم ؟
_تو کیفتو بگرد شاید پیدا شد
_ میگم ندارم
خب پس صبر کن من برم از یکی از این فروشگاهها بخرم
_ باشه
دوید سمت فروشگاه ، 20 دقیقه بعد برگشت
یه نفس عمیق کشید
_خب من رفتم
باد بزنو باز کرد و جلو صورتش گرفت ..... خودشو هم یه وری کرد رفت وسط سالن ... اخر خنده بود .. امروز با یه جین مشکی و سویشرت سرمه ای همرام اومده بود ، حالا با اون تیپو قد و هیکل و اون باد بزن تو دستش وسط زمستون رفته بود جلو مردم . ... هم استرس داشتم و هم خندم گرفته بود .... یه عده با خنده نگاش می کردن
خودشو رسوند به دو تا چمودنم یکی رو با دست ازادش گرفت ... و اون یکی رو خواست با دستی که بادبزن رو داشت بگیره که دوزاریش افتاد نمی تونه .. یه نگاه به من کرد و بعد با عجز به سقف نگاه کرد ...اون یکی چمدون رو با پاش هل داد ...تقریبا یه دو متری با من فاصله داشت که چمدونی که با پاش هل می داد با یه صدای بلند افتاد رو زمین . ....بابا اینا هم بهش نگاه کردن ،شهرام پشتشو به اونا کرد و بادبزنو گذاشت تو جیبش سریع چمدونا رو گرفت و دوید سمت دستشویی .... بعد چند دقیقه من هم رفتم دنبالش....وقتی بابا اینا حواسشون پرت شد هر کدوم با یه چمدون رفتیم سمت ستون خودمون .. چند متری ستون بودیم که گفتم
_ مرسی اقا شهرام
با خنده سرشو چرخوند سمتم
_ خواهش میکنم
همون لحظه سرشو برگردوند که با دماغش محکم خورد به ستون ...دماغشو چسبید
_ اوف ... خدا دماغم بی ریخت شد
شروع کرد به ماساژ دماغش ، همون موقع گوشیش زنگ خورد
شهرام _ جانم امین
_........
_کدوم؟
_.......
با اخم سرک کشید سمت بابا اینا
_کت و شلوار مشکی رو میگی؟
_.....
_ دیدمش . قربونت داداش
گوشی رو قطع کرد ، دوباره یه سرک کشید بعد هم زیر لب غر زد
_ قیافه که نداره ، تیپش هم که خوب نیست .... نه یه خورده خوبه اصلا چجوری جرات کرد بیاد خواستگاریش....بچه پررو ...شیطونه میگه ( دوباره یه نگاه انداخت سمتشون )
من _ مشکلی پیش اومده؟من _ مشکلی پیش اومده؟
همینجوری که داشت نگاه میکرد
_ نه
منم با فضولی و با زبونی که از کنار لبم اومده بود سمتی روکه نگاه می کرد رو دید زدم همون موقع از بلند گو اعلام کردند که هواپیمای من هم نشست رو زمین
گوشیمم زنگ خورد....
_ چیه امینه
_ببین شنیدی اعلام کردن هواپیمات نشست
_خو چیکار کنم؟
_ ابله هواپیما بشینه تو هم باید افتابی بشی
_ اها اها خب
_ من سر اینار و گرم میکنم وقتی مسافرا اومدن برو بینشون ...اها به اون شهرام هم بگو انقدر سوتی نده نزدیک بود لو برین
_ باشه خداحافظ
یه نگاه به شهرام که هنوز داشت دید می زد انداختم ، وا این چرا هنوز میخ شده رو بابا اینا ، الان جون می ده که برم پشتش پخ کنم . یه نگاه به دورو ورم کردم که کسی حواسش به ما نباشه ، موقعیت عالی بود یواشکی رفتم پشتش یه پامو کوبیدم زمین و همزمان گفتم پخ ، اقا همچین پرید هوا و یه عربده ای کشید که جاتون خالی ، یه نگاه خشن به من کرد ، بین نگاه خشن شهرام برام یه پیام اومد
خودم از کارم خجالت کشیدم ، اخه من با این هیکل گنده با این سر وضع این کارا چی بود ایا ؟ کاری نمی شد کرد خودمو زدم به اون راه وپیامو خوندم
امینه – راحیل تا یه دقیقه دیگه برو بین جمعیت ، فقط حواستو جمع کن
یه نگاه به ساعتم انداختم دیدم ای دل غافل ده دقیقه از یازده گذشته .
با شهرام هماهنگ کردم و تا بابا اینا روشونو کردن سمت دیگه پریدم بین جمعیت و خیلی ریلکس با جمعیت همراه شدم ، یهو مامان نگاش به من افتاد و صدام کرد
مامان_ راحیل راحیل
الهی ... خیلی دلم براش تنگ شده بود . بدو خودم رسوندم بهش و با گریه همو بغل کردیم
_ سلام مامانی ، قربونت برم دلم برات تنگ شده بود
مامان همین طور داشت گریه می کرد
مامان _ سلام عزیز دل مامان ، خوبی
چند دقیقه تو بغل هم بودیم که نگام به بابا افتاد ، با لبخند داشت نگام میکرد
از بغل مامان اومدم بیرون رفتم سمت بابا که بغلم کرد ، خودموبا گریه محکم بهش چسبوندم
_سلام بابا
بابا_ سلام رسیدن به خیر باباجان
منو از بغلش اورد بیرون و با لبخند پیشونیمو بوسید و یه دست زد پشتم
بعد از بابا فکر کنم بغل سی نفری رفتم و صورتم ابیاری شد ، امینه هم با گریه خودشو انداخت بغلم و بلند گفت
_راحیلللللللللل کجا بودی تو دلم برات تنگ شده بود( یه نیشگون از پهلوم گرفت )
_امینه چقدر بزرگ شدی ( جوری با دست زدم پشتش که برای چند لحظه نفسش درنیومد )
مامان_ بسه دیگه بچه ها بریم خونه ، امین جان بی زحمت می تونی چمدون راحیل روبیاری؟
امین _ چشم زن عمو
همه راه افتادیم سمت خروجی تو راه سرمو برا پیدا کردن شهرام چرخوندم که پیداش نشد
.......
بعد از دو سال برگشتم خونه ، سعی می کنم به اتاقم زیاد نزدیک نشم بس که توش خرت و پرت ریختم جا برا نفس کشیدن نداره
امروز پنجشنبه سرنوشت سازه منه ، مامان اینا قراره یه مهمونی به افتخار ورود پرغرور من به ایران بگیرن . مهمونی شامه . دوستا فامیل و اشنا به عبارتی هر کی هر کیه ...
بعد ناهار یه خورده به کارگرا کمک کردم . خب اینا هم خدایی دارن ، ادم که نباید نامرد باشه .خسته که شدم رفتم تو اتاقم یه چرتی زدم

.................

اینجا چرا انقدر شلوغه ....مامان و بابا با خانواده احمدی و چند تا زن و مرد دیگه دور هم جمع شدن و دارن به یه جایی نگاه می کنن..... اییییییییییی من اونجا چیکار می کنم .... نههههههههههههه من تو لباس عروس .....خدایا پوریا احمدی هم کنارم نشسته ...سفره عقد هم جلومونه ..... همه دارن کل میکشن .......خدایا منو بکش امین با یه بچه تو بغلش داره می یاد سمتم ......
امین _ راحیل و پوریا بچتون رو نمی خواید ....
منو و پوریا با لبخند دستمونو سمت امین دراز کردیم که بچه رو بگیریم
بچه پشتش به ما بود
امین _ نمی خوای بری بغل مامان
همون لحظه بچه روشو کرد سمت ما .............به جای سربچه سر شهرام بود
شهرام _ مامان ، مامان
یه جیغ بلند کشیدم و از خواب بیدار شدم ... نفسم حبس شده بود ..چشمام هنوز بسته بود ...ا ب دهنمو قورت دادم ...یه چشممو با ترس باز کردم و به درو دیوار اتاق نگاه کردم .. خدایا شکرت ... نفسمو دادم بیرون .... ادم قحط بود شهرام شده بود بچه ....یه نگاه به ساعتم انداختم که با دیدن عقربه بزرگه رو 5 مثل قرقی از تختم پرید پایین . بدو رفتم حموم و یه نیم ساعت بعد اومدم بیرون ....شروع کردم به خشک کردن موهام ... بعد حلدی رفتم سمت کمد لباسا و از توش یه کت و شلوار مشکی که روش سبز زمردی کار شده بود رو برداشتم
و انداختم رو تخت ، خودمم نشستم جلوی میز ارایش ....
خب اول یه خط چشم نازک رو چشمم بکشم .... حالا یه ریمل ... خوبه ... یه لب لو زدم رو لبام ... اخه این لبای وا موندم چون مستعد به پوسته پوستت شدن بود زود خشک می شد ... رژ هم که نمی زدم .... یه کرم هم زدم به صورتم . ... موهامم با یه ، کش دم اسبی بالای سرم بستم ....زودی لباسمو پوشیدم و یه روسر ی سبز که روش کار شده بود رو هم انداختم سرم و یه کفش مشکی پاشنه پنج سانتی هم پوشیدم دویدم سمت کمد و یه چادر سفید با گلای ریز ابی برداشتم خب کارم تموم شده بود ... یه نگاه به خودم تو اینه قدی اتاق انداختم ...همه چی تکمیل بود فقط یه خورده ابروهام نامنظم بود که خودمو نزدیک به اینه کردمو مرتبش کردم .... اصولا ارایش کمی می کردم ... یعنی وقتمو صرف ارایش نمی کردم ... اما همیشه به پوست صورتم اهمیت می دادم که خدایی نکرده جوش یا لک نزنه... صورتم بین سفید و سبزه بود . یه خورده جای جوش از نوجوونی مونده بود که خدا رو شکر با دوا و دکتر خیلی خوب شده بود... چهرم نه شاه پریونی بود و نه زشت ... معمولی بودم مثل همه دخترای ایران ( دخترای ایرانی چهرشون از معمولی به بالاس و چرا خوشگلن ؟ چون سیرتشون زیباست )اما خوب بودم دیگه ... چشمام مشکی بود ... بینیم معمولی بود .... لبام هم که ، اقا اصلا چه معنی می ده من بیام چهرمو به شما توضیح بدم .. جمع کنید خودتونو وقت ندارم باید برم به بدبختیم برسم ، یه موقع این شهرام سوتی نده ....

چادرمو جلو اینه انداختم رو سرم و ردیفش کردم .. رفتم سمت پله ...با امینه یه گوشه ایستاده بودیم و به مهمونا نگاه می کردیم
امینه – مامان پوریا چرا انقدر با لبخند نگات میکنه؟
_شیطونه میگه مثل رمان خواب و بیدار که صنم گفت بعد از ازدواج ثروتشو به پسر عموش می ده منم همینو بهشون بگم ببینم بازم میان خواستگاری من
_ولش کن ، باباااااااااااا رمان خون .
به گوشی امینه پیام اومد
امینه _ امین پیام داده گفت رسیدن و تا چند دقیقه دیگه میان تو ساختمون ...
_ سه تا صلوات نذر میکنم شهرام گند نزنه
خیلی استرس داشتم ..نگام میخ شده بود به در ، دو دقیقه نشده بود که امین اومد داخل...پشتش هم شهرام ..یعنی قیافش دیدنی بود ، یه ته ریش چند روزه رو صورتش بود ، همون کت و شلوار مشکی که براش گرفته بودیم رو پوشیده بود با بولوز خاکستری ...سرش هم پایین بود اگه یکی نمی شناختش می گفت چه ادم سربراهی ....بگذریم ..با امین مستقیم رفت سمت بابا و دست دادن و خوش بش کردن ، منو امینه هم خودمونو یه خورده بهشون نزدیک کردیم ...بابا به امین نگاه میکرد
بابا _ عمو جان معرفی نمی کنی؟
امین _ عمو ایشون دکتر شهرام فلاحت هستن ، معاون من تو کارخونه و شرکت که چند وقته لطف کردن و پیشنهاد همکاری منو قبول کردن ، ( روشو کرد به شهرام ) دکتر ایشون هم عموی من اقای محبی هستن
اوهوکی کی میره این همه راهو ، شهرام دکتر، دکترشهرام .(خخخخخخخخخخخخخخ)
شهرام سرشو خم کرد
_ارادتمندم جناب محبی ..امین عمو جان ،عمو جان از دهنش نمی افته
نه بابا ترشی نخوره یه چیزی میشه
بابا روشو کرد سمت شهرام
_ دکترجان تو چه زمینه ای تخصص داری
شهرام همونجور با سر پایین افتاده
_ بنده اگه خدا قبول کنه در حال اخذ دکتری مدیریت صنعتی هستم
اوووووووووووووووووووو چه لفظ به قلم ( اخذذذذذذذذذ)
بابا _ اونوقت چند سالته ؟
_29 سال
بابا با یه حالت افتخار امیز سرشو تکون داد
_ موفق باشی جوون ، شمائید که اسم ایرانو زنده نگه می دارید
امین با یه حالت مثلا قهر
_ پس من چی عمو؟
_برو پدر سوخته ملت از دستت ارامش ندارن ..تو هم 29 سالته دیگه نه؟ اونوقت فوقت رو هم که به زور داداش گرفتی
امین نیشش شل شد ...
_ مهم نیته عمو
_اها اونوقت نیت جناب عالی چیه؟
امین اومد جواب بابا رو بده که پوریا خودشو مثل نخود اش انداخت بین حرفشون ، بابا هم که دید با هم جمع شدن رفت سمت مهمونای دیگه پوریا با یه نگاه موذی به امین گفت
_به به امین خان ... مشتاق دیدار .. دیر اومدی مهمونی دختر عموته ، شما چرا؟؟
امین ابروشومثلا با تعجب انداخت بالا
_ ااااااااااااااااا پوریا تویی عمو ؟ چقدر بزرگ شد یه سال نیست که ندیدمت ، چه قدی چه بالایی ...به به به
شهرام که خندش گرفته بود لب پاینشو با دندوناش گرفت
پوریا _ امین جان اگه یادت باشه ما پارسال همو دیدیم که من 24 سالم بود ...
امین پرید تو حرفش
_عموجون تو از همون اول بیبی فیس بود
پوریا _خیلی مسخره ای امین
راشو گرفت رفت یه سمت دیگه
امینه _ این چرا مثل دختر بچه ها قهر کرد رفت
_جون امینه منو به خنده ننداز ...خودمو کشتم که اینقدر خانوم باشم ..
نیم ساعت بعد بابا ، امینو و شهرامو صدا کردن برن پیششون. اونام با کله رفتن ...
داشتم با امینه حرف می زدم که دختر خالم فاطمه اومد پیشمون
مثل گروه سرودایی که دوره دبستان راه می نداختیم گفت
فاطمه_ ورود پردگدازت رو به خاک وطن تبریک و تسلیت عرض میکنم
بین خانواده مامان اینا از همه بامزه تر فاطمه بود و از همه بی مزه تر رزا بود اصلا جوون ادم در می اومد دودقیقه پیشش می موند .
با خنده نگاش کردم
_ای خدا نکن فاطمه ... امشب همه می خوان منو بی ابرو کنن ..( فاطمه از من دو سال بزرگ تر بود وسه سال هم که ازدواج کرده بود )
یه چشمک به من زد
_اقاتو نمی بینم ، کجاست اقا پویا؟
_سر جدت اسمشو نیار ، هیچ کسم نه این بچه بشه اقای من
چادرشو جمع کرد و زد زیر بغلش
قدر پسرای مملکت رو نمی دونی ، تو این دوره که قحط الرجال شده و تخم شوهر رو ملخ خورده تو داری تاقچه بالا می ندازی؟
_بی شوهر بمونم بهتر از اینه که با این....استغفر ا..، اقا اصلا بیا بحث رو عوض کن
_اها عوض کردن بحث که تخصص خودمه بذارین یه خاطره بگم گوشت بشه به تنتون . حواست به منه امینه
امینه _ اره تو بگو
_اول هر دوتا نگام کنین
_کشتی ما رو بیا اینم نگاه
چشمام گرد کردم و نگاش کردم
_افرین ...جونم براتون بگه من ترم اخر دانشگاه بودم که استادمون گفت باید یه ورزش جدید روبا پخش یه کلیپ تو کلاس معرفی کنیم ..منم پارکور رو انتخاب کردم ...با بدبختی یه فیلم تو نت پیدا کردم که وسطاش یه زن و مرد تو رخت خواب همو بغل کرده بودن البته یه خورده لباس داشتنا ( خندش گرفته بود ) هیچی دیگه قبل از اینکه فیلمو تو کلاس بذارم چند بار خونه روش کارکردم که زمان بندیش دستم باشه اخه اون تیکه که تخت بود 30 ثانیه میشد و می خواستم جلو بکشم ... از این نرم افزارهای کاتر رو هم پیدا نکرده بودم ...جونم براتون بگه کلیپو بردم تو کلاس و پخش کردم حالا تصور کنید نصف کلاس 60 نفره پسرا بودن...وقتی رسید به تیکه حساس منم به جای 30 ثانیه 10 ثانیه کشیدم جلو ...اقا چشمتون روز ببد نبینه ...پخش اون تیکه تو کلاس همانا و مات شدن بچه ها هم همانا .....اقا تا یه هفته نمی تونستم سرمو بیارم بالا و به کسی نگاه کنم
سرمونو انداخته بودیم پایینو می خندیدیم
امینه _ خیلی جکی فاطمه
فاطمه _به جون امینه این جزو خاطرات تلخ زندگیمه تقریبا ساعت 10 شب بود که بابا همه رو به صرف شام دعوت کرد .شام هم که سلف سرویس بود ....روی یه میز گوشه حال تزئین شده بود . مهمونا هم از پذایرایی اومدن سمت حال ..خونه ما یه خونه ویلایی بود با یه حیاط 2000 متری که توش پر از هر نوع دار و درختی بود چه میوه و چه غیر میوه همراه با یه عالمه گل که بیشترش رز بود و خودم به شخصه کاشته بودم ساختمون خونه هم حدود 350 متر بود که تشکیل می شد از دو طبقه که تو طبقه اول یه حال بزرگ ، دوتا اتاق خواب ، اشپزخونه و یه سالن پذیرایی خیلی بزرگ بودو البته پاسیوی مامان که روش خیلی حساس بود ، طبقه دوم هم 4 تا اتاق خواب و کتابخونه با یه سالن کوچیک.
تو هر اتاق خواب هم یه سرویس حمام و توالت بود که باعث ارامش بود اخه من دست به دستشوییم خیلی خوب بود ...اتاق بابا و مامان و اتاق کار بابا طبقه اول بود. اتاق خواب من هم که می شد طبقه دوم . اما بیشتر طبقه پایین بودم . زیر خونه هم پارکینگ ماشینا بود ..
این ساختمون نوساز بود چون قبلا تو خونه ای که بابا از پدربزرگم ارث گرفته بود زندگی می کردیم اما وقتی 10 یا 12 ساله بودم بابا گفت که اون خونه بزرگه و بهتره بریم تو یه خونه کوچیکتر اخه اون خونه با یه باغ چند هزار متری بود ... هیچی دیگه بابا هم زمین این خونه رو خرید و داد که براش بسازن ، ما هم حدود 10 سال پیش اومدیم تو این خونه برا همین درختا و گلاش خیلی جوون هستن ....
ای داد بیداد ، داشتم میگفتم مهمونا با ارامش اومدن سمت میز غذا برا خودشون میگرفتن یه سری می رفتن تو پذیرایی ، یه سری هم تو حال می نشستن .. منو امینه کنار میز غذا ایستاده بودیم که پوریا و مامانش اومدن برا خودشون غذا بگیرن ...پوریا یه خورده از من قد بلند تر بود اخه من قدم حدود 172 بود ..اونم فکر کنم تقریبا کمتر از 180 بود ... چهرش هم معمولی بود و هر وقت که من دیدمش شیک و اراسته بود اما چیزی که باعث می شد ازش بدم بیاد نگاه موزیش بود .. اصلا خوشم نمی اومد .. در عوض مامانش پوران خانم یه خانم خیلی خوشگل محجبه بود .... از اون خانمای مانتویی مهربون که ادم از دیدنش لذت می برد ( دوستان از اینکه چادر مانتو میکنم شاکی نشین .. چون می خوام شما کامل با تیپ افراد اشنا بشین میگم ) از اونایی بود که خیلی به خودشون می رسن .. پوستش که با حدود 45 سال آخ نگفته بود .. پوریا دو تا خواهر داشت که ازدواج کرده بودن . خود پوریا هم معاون کارخونه باباش بود و سهام دار جزء بیمه بابا .. البته همین سهام رو هم باباش براش خریده بود ... دانشجوی کارشناسی ارشد برق بود .
پوران جون مامان پوریا خودشو کشید سمت ما
پوران جون _ راحیل جان واقعا دل تنگت بودم ، تو این دو سال خیلی تغییر کردی ... (با لبخند به من و پوریا نگاه کرد ) خیلی زیباتر شدی ..
نگام افتاد به پوریا که لبخند می زد سرمو انداختم پایین
_ممنون پوران جون شما لطف دارین
پوران جون _ نه عزیزم لطف نیست واقعیته (روشو کرد سمت امینه ) تو چیکار میکنی امینه جان؟ درست تموم شد؟
امینه _ مشغولم هنوز یه ترم از درسم مونده
پوران جون با لبخند یه نگاه به جفتمون انداخت
_ موفق باشید
غذاشونو کشیدن رفتن تو پذیرایی نشستن
ما هم ظرف برداشتیم تا برا خودمون غذا بکشیم
_ میگم امینه به نظرم پوریا بیشتر به تو می خوره تا من
امینه _ اره دیگه هر چی اخه برا منه ، نه؟
خندیدم و به حالت نصیحت گفتم
_حالا چه قیافه ای هم میگیری از خداتم باشه پسر به این اقایی ، سربراهی ، اختلاف سنیتون هم که خوبه تو 22 اون هم 25 . خوبه دیگه نه؟
امینه چشاشو با حرص تنگ کرد
امینه _ حالا که اینطور شد من همین الان می رم به عمو میگم تو پوریا رو می خوای زودتر معامله رو جوش بدن
_اوا امینه چه لوس شدی شوخی کردم بابا ، پوریا کیه ..اه اه اه .. ببین یه پسر خوشگل و تو دل برو از اروپا برات اوردم ، گذاشتمش تو چمدون اخر شب یادت باشه برم از چمدون درش بیارم بدم بهت
امینه _ خاک بر سرت کنن که ادم بشو نیست
یهو صدای سلام خیلی اروم به گوشم رسید ، زیر چشمی نگاه کردم ببینم کیه که دیدم شهرام و امین اومدن برا خودشون غذا بردارن
امینه یه نگاه به حال انداخت که خالی شده بود اخه همه غذا برده بودن تو پذیرایی .
امین اروم صحبت کرد
امین _ فکر کنم عمو خیلی شهرامو پسندیده
تو دلم کلی خدا رو شکر کردم
همون موقع مامان اومد سمتم و برا خودش غذا کشید ، امین هم یه سلام بلند بالا با مامان کرد و شهرامو معرفی کرد شهرام هم با سر پایین ادای احترام میکرد
مامان هم زوم کرد رو شهرام
سرشو اورد نزدیک گوشم و اروم گفت
_راحیل این پسره خیلی برام اشناست مامان _راحیل این پسره خیلی برام اشناست
منم همونطور اروم جوابشو دادم
_ نه مامان جان فکر نکنم من که جایی ندیدمش ، در ضمن مدت زیادی هم نیست که با امین اشنا شده
_نمی دونم والا اما به نظرم قبلا جایی دیدمش
امینه که پشت مامان بود حرفامونو شنید و داشت با لب زدن به امین گزارش می داد
امین هم به شهرام انتقال می داد ، شهرام از مامان عذر خواهی کرد رفت سمت پذیرایی، مامان هم که روش زوم شده بود
شهرام هم دستپاچه می رفت که یهو پاش رفت زیر فرش و داشت می افتاد که امین گرفتش ، مام چشامون گشاد شده بود به گند زدنش نگاه می کردیم
شهرام صاف ایستاد و خودشو مرتب کرد یه نگاه هم به مامان انداخت ولبخند زد بعد هم که خیلی اقامنشانه رفت تو پذیرایی البته شانس این بود که ظرف غذا نه افتاد پایین و نه ریخت رو لباسش
مامان _ خیلی برام اشناست ، مخصوصا هول شدنا و دستو پاچلفتی بازیش ، (دستشو گذاشت بالا ابروشو به حالت خاروندن تکون داد)
برا اینکه مامان از قضیه پرت بشه بهش گفتم که یکی از مهمونا صداش میکنه اونم رفت تو پذیرایی
امینه_ مگه چندتا ادم دستوپاچلفتی تو دنیا هست که مامانت میگه برام اشناست ؟؟
بابا بعد از شام یه سخنرانی کوچولو کرد و اینکه من باعث افتخارش هستم و یه مقدار از سهام بیمه رو که به نام من شده بود به خاطر تموم شدن درسم هدیه داد .. حالا من خیلی جدی شدم می خوام برم دکتری بگیرم تا کل سهاما به اسمم بشه (خخخخخخخخخخخ)
شب موقع خواب همش به این فکر می کردم که اخرش چی میشه ، یه موقع گند کار در نیاد ،چرا مامان گفت شهرام اشناست؟
.....
صبح که بیدار شدم خودمو مرتب کردم رفتم پایین ، خونه مثل دسته گل شده بود .. بابا خونه نبود ، مامان هم که تو اشپزخونه نشسته بود
یه صندلی رو از پشت میز کشیدم عقب و نشستم بعد یه خمیازه (دهن دره ) کشیدم
_سلام مامان
مامانم دستشو گذاشت جلو دهنش خمیازه کشید
_چند بار گفتم خمیازه که میکشی دستتو بذار جلو ... من حتی اسم خمیازه رو بشنوم خمیازه میکشم چه برسه به اینکه ببینم
_شرمنده مامان (یه خمیازه دیگه کشیدم )
مامان کفری شد
مامان _ راحیل خودتو جمع کن دیگه ، می خوای با جارو بیافتم به جونت
خندم گرفت دلم برا این حرفاش تنگ شده بود از رو صندلی بلند شدم رفتم رو پاهش نشستم و صورتشو بوسیدم
_دخرته گنده خجالت بکش . قدت شده دو متر اومدی بغل من نشستی؟
مامانم قدش 165 بود و به هر کی که قدش حتی یک سانت هم ازش بلند تر بود میگفت دو متری
انقدر کولی بازی در اوردم که اخرش اومد صورتمو ببوسه که مثل بچگیام شروع کردم به لوس باز ، اول به چشمام اشاره کردم ، بعد به لپام بعد پیشونی بعد هم نوک دماغم مامان هم تک تک بوسید سر اخر لب پایینو برگدوندم
_مامان اینجا رو ببوس
مامان هم یکی زد پشتم که از بغلش پرت شدم
_خیلی چشم سفید شدی راحیل خندیدم و دوباره بوسیدمش و رفتم سر جام نشستم که صبحانمو بخورم یه نگاه به میز انداختم ، کره نه جوش میزنم ، پنیر یه تیکه خوردم اوف از این پینرا متنفر بودم ، گردو نه جوش می زنم ، مربا نه جوش می زنم ، عسل جوش نمی زنم پس می خورم .... حلوا شکری هم که جوش میزنم ....خب خسته نباشم بین این همه وسیله عسلو می تونم بخورم ...از پشت میز بلند شدم و در یخچالو باز کردم تا یه خیار و گوجه بردارم
_مامان سالاد می خوری؟
_نه عزیزم من صبحونه خوردم ، حالا شاید یه لقمه پیش تو خوردم
این حرف مامان رو همیشه تو ذهنم نگه می دارم وقتی مامان بگه یه لقمه یعنی یه عالمه ، در نتیجه دوتا خیار و گوجه برداشتم و یه سالاد مشتی درست کردم
_بفرمائید سالاد
اولین لقمه رو که درست کردم گذاشتم دهن مامان ، بعدش هم برا خودم لقمه گرفتم و خوردم و یکی در میون عسلو می زدم به نون و با چایی می خوردم ، چون قندو چند ساله حذف کردم ، کلا سیستم صبحانه من همین بود و همه اخ و پیف می کردن که چقدر مته به خش خاش می ذرام اما نمی دونستن منه بد بخت برا جوش نزدن صورتم چه فداکاری هایی میکردم

صبحانم که تموم شد ظرفای صبحانه رو جمع کردمو گذاشتم تو سینک بشورم
کارم که تموم شد گوشیمو برداشتم رفتم تو باغ و یه زنگ به امینه زدم
_سلام خوبی؟
با صدای اروم جواب داد
_سلام راحیل بعدا برات زنگ می زنم فعلا سرکلاسم
_اوی دختره مامانت بهت یاد نداده درغگو دشمن خداست؟ امروز که جمعست خانوم دروغگو و تا اونجایی که من می دونم هم دانشگاه دولتی و هم ازاد جمعه ها تعطیلن
اونم جیغ جیغ کرد
_اه راحیل سر صبحی چیکارم داری بابا من خوابم میاد ، خداحافظ
گوش رو قطع کرد دختره بی تربیت

برگشتم تو خونه نشستم جلو تلویزیون اما قبلش یه نگاه به ساعت انداختم 10 بود
یک ساعتی مشغول بودم که بابا از اتاقش اومد بیرون . سلام کردم
بعد از نیم ساعت مامان و بابا هم اومدن تو حال و دور هم نشستیم
مامان _مهرانه خانوم بی زحمت میوه می یاری
مهرانه خانوم از اشپزخونه چشم گفت و میوه رو اورد و گذاشت رو میز
مامان از وقتی یادمه با همه با احترام برخورد می کرد و مستخدما رو هم مثل خواهرهای خودش می دونست
تو خونه دوتا مستخدم داشتیم یکی همین مهرانه خانم بود که یه خانم 50 ساله بود و از ساعت 7 صبح تا 9 شب می اومد و کارای اشپزخونه رو انجام میداد و و بعد بر میگشت خونش
یکی دیگه هم معصومه خانوم بود یه خانوم 35 ساله که تمیز کاری خونه به عهدش بود و یه روز در میون می اومد اینجا ، مامان هم کلا به هر دوتاشون کمک می کرد
مستخدما اخر هفته تعطیل بودن اما امروز رو چون کلی کاراز دیشب مونده بود اومدن تا کمک کنن
یه باغبون هم داشتیم که اسمش علی اقا بود راحت 50 به بالا سن داشت که اخر هفته می اومد کارای باغ رو انجام می داد من هم بهش کمک می کردم یعنی قرار از این به بعد کمکش کنم
سریع دویدم سمت اتاقم و چمدون سوغاتی ها رو اوردم پایین
نشستم جلوی پای مامان و بابا و چمدونو باز کردم ، اول یه ساعت رو به در اوردم و رفتم سمت بابا و با احترام تمام دستشو بوسیدم
_تقدیم به بهترین پدر دنیا
بابا هم بغلم کردو گونمو بوسید ، دوباره برگشتم سمت چمدون و کتاب مقدس تورات و انجیل یوحنا رو در اوردم
_بفرمائید بابا اینم سفارش مخصوص شما
_ممنون بابا جان
بابا کلا عادت داشت کتابای مذهبیه همه ادیان رو بخونه ,و تو دینای مخیتلف کنکاش کنه ، منم به طبع همین کارو میکردم
یه نگاه دیگه به چمدون انداختم و یه سرویس قشنگ طلا سفید با نگینای یاقوت کبود رو برداشتم بردم سمت مامان و رو پاش نشستم و گونشو بوسیدم
_اینم سوغاتی مامان خودم
از روش پاش بلند شدمو برگشتم جلوی چمدون
در جعبه رو که باز کرد یه لبخند زد بعد به من نگاه کرد
_ممنون عزیزم اما لازم نبود انقدر پول خرج کنی همین که خودت سالم برگشتی برا من بهترین هدیست
_خب اونم مهمه اما دست خالی که نمیشد ، حالا یه بار من هدیه سنگین گرفتم نزن تو ذوقم جون راحیل
بلند شد اومد سمتم و محکم بغلم کرد و دوباره محکم زد پشتم و با خنده برگشت سرجاش
از درد چشمامو جمع کرده بودم رومو به بابا کردم
_بابا من چند سال استه رفتم و استه اومدم که گربه شاخم نزنه حالا مامان زد نابودم کرد
مامان و بابا خندیدن
_من که این عادت و از سرت بر می دارم مامان که هی تلک و تلک نزنی پشتم ، شاید خدایی نکرده لکنت بگیرم
مامان با خنده گفت
مامان _اون برا بچگیه نگران نباش به لکنت نمی افتی
منم لبخند زدم ، خب این هم از سوغاتیا حالا بریم سر بحث مهم خودمون
_بابا کی برام ماشین میخری؟
_نگران نباش بابا جان ماشینتو سفارش دادم تا فردا میرسه ، یه دختر خنگ که بیشتر ندارم
با قهر رومو برگردوندم
_دستت درد نکنه بابا حالا من شدم خنگ؟؟؟ حالا چی برام خریدی؟
_اون دیگه سورپرایزه عزیزم
مامان _خب بگو دیگه حمید ، بچم تا فردا دق میکنه از فضولی
سرمو به تایید تکون دادم
_اره مامان راست میگه تا فردا دق میکنه
_نوچ ...فردا (به مامان نگاه کرد )خانم نمی خوای امروز به ما ناهار بدی ؟
چرا صبر کن برم میزو بچینم وبلند شد رفت سمت اشپزخونه ، منم سریع پریدم جای مامان نشستم و خودمو چسبوندم به بابا
_ چه خبرا بابا؟
_خبر خیر ، دنیا داره میگذره ، تو چه خبر؟کی باید بری مدارکتو بگیری
_فکر کنم تقریبا دوماه دیگه باید چند روز برم اونجا و کارا رو انجام بدم و با مدرک برگردم
_خب کی می خوای بشینی برای فوق بخونی؟
با کلافگی نگاش کردم
_بابا خودت که می دونی لیسناسو به زور گرفتم ..دیگه حوصله درس ندارم .... حالا شاید روزی روزگاری حسش برگشت و نشستم برا فوق خوندم
_پس دیگه باید به فکر کار و شوهر باشی
وای گفت شوهر ، برا اینکه حواسش پرت بشه گفتم که نهار امادست و رفتیم سمت میز ناهارسوار ماشین خوشگلم شدم ، عجب جیگریه این ماشین ، دنده عقب گرفتم درو با کنترل باز کردم بعدش هم راه افتادم سمت خونه عمو اینا .
تا رسیدم یه میس انداختم برا امینه ، اون هم سریع اومد بیرون یه نگاه اینور و اونور انداخت و منو ندید بعد با گوشیش ور رفت .گوشیم زنگ خورد ..نگاه کردم دیدم امینه هست ...خندم گرفت امینه نمی دونست من ماشین گرفتم ، خب حالا که نمی دونه یه خورده سرکارش بذارم بلکه دلم شاد شه ..
به گوشیم جواب دادم ..
_کجایی راحیل؟
_وای امینه تصادف شده من پشت ترافیک موندم 5 دقیقه صبر کنی رسیدم
_باشه زود بیا
گوشیو قطع کردم ...
امینه همچنان دم در ایستاده بود و با نوک کفشش می کوبید به زمین ، چه لباسای خوشگلیم پوشیده بود دختره چشم سفید ... یه پالتو خیلی شیک قهوه ای تنش بودکه بلندیش یه وجب پایین تر از زانوش بود با یدونه از این شال مقنعه های جدید مشکی . یه کفش پاشنه 3 سانتی هم پاش بود و یه شلوار جین مشکی، چهرش هم که خوشگل بود ...پوست سفیدی داشت با ابروهای کلفت که جدیدا تو ایران مد شده بود ، دماغ عملی ، چشمهای قهوه ای تیره البته کل خانواده ما چشم تیره بودن . لباش هم خوب بود ....

یه پنج دقیقه دیگه که گذشت دوباره براش زنگ زدم
_الو امینه من نزدیک خونم دارم می رسم تا یک دقیقه دیگه (یهو مثلا از ترس جیغ کشیدم )
_راحیل ، راحیل چی شده ؟ راحیل جواب بده .....راحیل تورو خدا جواب بده (با صدای بلند حرف میزد)
داشتم ریز ریز می خندیدم چه نگران هم شده بود
_راحیل چرا جواب نمی دی (یهو گریش در اومد )
سریع در خونه رو باز کرد می خواست بره تو خونه که از ماشین پریدم بیرون
_سلام خوشگلم
سرش با سرعت نور برگشت سمتم ، شبیه سکته ای ها نگام کرد
چادرمو مرتب کردم رفتم سمتش و خندیدم
_به جون امینه خیلی قیافت باحال بود ، من امروز فهمیدم که تو چقدر دوسم داری

کلیدو از در کندو گذاشت تو کیفش یهو مثل گاو رم کرد دوید سمتم منم از ترسش پریدم تو ماشینو و درشو قفل کردم و با خنده نگاش کردم ، به شیشه سمت راننده که رسید یه لبخند مکش مرگما زدو اشاره کرد که درو باز کنم ، خیلی تعجب کردم کلا ازش بعید بود که انقدرخوب برخورد کنه مشکوک نگاش کردم اونم یه اشاره زد به ماشین که تازه دوزاریم افتاد ، بله خانم بالاخره متوجه ماشین شده ...منم با خنده درو باز کردمو از ماشین پیاده شدم و بهش سلام کردم ، یهو مثل قاتلا از پشت موهای سرمو کشید همچین که گفتم چادرو شالم همراه موهام کنده شده
_ای ای ای امینه غلط کردم ولم کن
موهامو بیشتر کشید
_ امینه کندی موهامو شکر خوردم بیخیال شو
بازم موهامو کشید و یه لبخند حرص درار هم به من زد
_ نه تو الان تصادف کردی عزیزم، گرمی حالیت نمیشه
_ امینه خواهش کچل شدم
_ به یه شرط
_هرچی باشه قبول
همونطور که میکشید گفت
_به موقع شرطمو میگم اما وای به حالت اگه انجام ندی اصلا بگو به جون عمو زیر قولت نمی زنی
_خیلی نامردی ، باشه به جون بابا زیر قولم نمی زنم
موهامو ول کرد و منو انداخت تو بغلش
_وای راحیل جون ماشینت مبارک ایشاا.. پاقدمش برات خیر باشه
با دستام پوست سرمو ماساژدادم و امینه رو از خودم جدا کردم .. پرتش کردم یه سمت دیگه
_گمشو ببینم دختره بی تربیت موهامو کندی، مگه بچست که پاقدمش خیر باشه؟
خندید
امینه _ ماشین هم مثل بچست دیگه
دوباره اومد بغلم کنه که تحویلش نگرفتم ، اونم ابروشو چند بار انداخت بالا
_ جواب های هویه عزیزم
_دارم برات ، فعلا سوار شو که زیر پای امین و شهرام علف سبز شد .بعدا به حسابت می رسم
اونم سوار شد، یه استارت زدم و رفتم سمت افقو توش محو شدیم (خخخخخخخ)..... نزدیکای شرکت ، امینه برا امین پیام داد و گفت بیان کنار خیابون منتظرمون باشن
_امینه پایه ای یه خورده این دوتا اذیت کنیم؟
_باشه بریم
امینه همچنان سرش تو گوشیش بود
از دور دیدمشون که از پیاده رو داشتن می اومدن سمت خیابون ، همین که پاشونو گذاشتن تو خیابون با سرعت رفتم سمتشو و یه تیک اف کشیدم و صد متر جلوترماشینو نگه داشتم از اینه ماشین دیدم که امین تو بغل شهرام افتاده سریع دنده عقب گرفتم و جلو پاشون نگه داشتم . با امینه از ماشین پریدیم پایین رفتیم کنارشون ، دیدم که امین غش کرده چه داستانی شده بود
امینه هم رفت سمتشو یه جیغ قرمز کشیدو یقه امینو چسبید
_امینننننن ، جواب بده
هی تکونش میداد چند بار دیگه هم صداش کرد
_امین جوابمو بده دیگه
شهرام امینو گذاشت صندلی پشت خودشم نشستو سرشو گذاشت بغلش منم راه افتادم سمت بیمارستان
_اه نشد یه کاری کنم اخرش کوفتم نشه
شهرام با حرص بهم توپید
_واقعا که راحیل خانوم ، اخه این چه کاری بود که کردی؟ این بدبخت زهرش اب شد ، شانس اوردی که گرفتمش وگرنه می خورد به جدول نابود می شد تازه اگه بار شیشه داشت چی؟ بیچاره می شدی
خندم گرفت
امینه برگشته بود و پشتو نگاه می کرد
امینه _جدی باشین اقا شهرام ، نبضشو بگیرین یه موقع بلایی سرش نیومده باشه
از اینه بهش نگاه کردم که داشت نبض میگرفت یهو با دوتا دست کوبید رو سرش
_وای نبض نداره
من _ااااااا اقا شهرام چرا اذیت می کنین امینه داره سکته میکنه ، دو تا انگشتتونو دوسانت زیر مچ و انگشت شست بذار. شما که گذاشتی زیر انگشت کوچیکه
شهرام خندش گرفت
_یا خدا من همیشه از همین قسمت نبض میگرفتم تازه نبض هم میزد
نمی دونستم به مسخره بازیاش بخندم یا برای امین گریه کنم
_اقا شهرام جون بچت زود باش دیگه ، نبضو بگیر ببینم زندست یا نه
دست امینو دوباره گرفت و سرشو با ریتم تکون میداد
_خب ریتم نبضش که خوبه
خندم گرفت ، دستمو اوردم جلو دهنم که یهو از لاین منحرف شدم داشتم از ترس سکته می کردم نزدیک بود با ماشین بغلی برخورد می کردم
شهرام _یا جده سادات ، راحیل مراقب باش
با صدای شهرام به خودم اومدم فرمونو گرفتم و ماشینو کنترل کردم
شهرام نفسشو پر صدا داد بیرون
اصلا به رانندگی خانما نباید اعتماد کرد 10 سال پیش که میخواستم برم گواهی نامه بگیرم
رو دیوار آموزشگاه تعلیم رانندگی نوشته بود: “بانوانی که پارک دوبل را طی دوره ی یک ماهه فرا گیرند از پنجاه درصد تخفیف ویژه ی ما برخوردار خواهند شد!!!!!!!!!یعنی تا این حد وضع رانندگی خانما داغونه ....
حرفش که تموم شد خندید .
پیچیدم جلو بیمارستان امینه هم ماشین ایستاده نایستاده خودشو پرتاب کرد بیرون و رفت تو بیمارستان در عرض کمتر از یه دقیقه با یه تخت و یه خانم و دو تا اقا اومد سمت ماشین .
اون دوتا مرد با کمک شهرام امینو گذاشتن رو تخت و همه با هم رفتیم تو بیمارستان
امینو بردن تو یه اتاق امینه هم همراش رفت اما منو شهرام پشت در موندیم چند دقیقه بعد یه دکتر جوون رفت تو اتاق. در اتاق هم کنار جایگاه پرستارا ( استیشن )بود
_ اگه یه مو از سر بچم کم شه زندت نمی ذارم خانم جون
نگاه کردم ببینم شهرام داره با کی داره حرف می زنه ، چشام از تعجب گرد شد ، جلل الخالق با من بود
مثل این مادرای فولاد زره نگام می کرد
_چیه برو بر منو نگاه می کنی خانم ؟
اومدم دهنمو باز کنم که روشو کرد یه سمت دیگه
اون خانم پرستاره یه نگاه پر از تعجب به شهرام انداخت و با انگشت به در اتاق اشاره کرد
_ اون اقایی که بردن تو اتاق بچه شماست
شهرام سرشو گذاشت به دیوار و با صدای پر از بغض گفت اره
همچنان داشتم با دهن باز به کارای شهرام نگاه می کردم
شهرام سرشو از دیوار برداشتو رفت جلو استیشن ایستاد
_زنم همون موقع که این بچه کم سن و سال بود عمرشو داد به شما
پرستار محو شهرام شده بود
پرستار _خدا رحمتش کنه
_بله جونم براتون بگه من این بچه رو به دندون کشیدم و بزرگش کردم یعنی از زندگی خودم گذشتم تا این بچه ارامش داشته باشه ....
یه نگاه به تیپ شهرام انداختم یه پالتو پوشیده بود با یه بولوز مردانه خاکستری و شلوار خاکستری تیپش که خیلی خوب بود با اینکه قیافش خیلی مردونه شده بود و سن وسالش هم نهایتش 30 می خورد اما نمی دونم پرستاره پیش خودش چی فکرکرده که داشت به اراجیفش گوش می داد
_15 سال بود که برا زندگی رفته بودیم امریکا تازه یه هفتست برگشتیم ایران اخه خانوادم خیلی اصرار می کردن که بیام ایران و ازدواج کنم یه مورد خوب هم پیدا کرده بودن منم اومدم دیدم اما مورد قبولم نبود اخه معیار من خیلی با خانوادم فرق داشت
بعد یه لبخند به خانم پرستار زد
پرستار لبشو به دندون گرفتو سرشو انداخت پایین البته ناگفته نماند که به شخصه دیدم لپاش هم قرمز شد
حالا یه نگاه به پرستاره کردم سن و سالش تقریبا 24 می خورد قیافش هم خوب بودو البته از اون پرستارای همه فن حریف نبود برا همین خیلی حیفم اومد که شهرام داره سرکارش میذاره
امینه با گونه گل افتاده از اتاق اومد بیرون رفت سمت شهرام پشت سرش هم دکتره اومد بیرون و با خنده منو نگاه کرد و رفت
امینه _بابا
شهرام نگاش کرد
_جون بابا
حالا دیگه رسما فکم خورده بود به کف راهرو ، وا امینه دیگه چشه؟
_یه لحظه بیا
_ببخشید خانم پرستار چند لحضه برم و برمیگردم
_پرستار یه لبخند خجول زد و سرشو یه کوچولو تکون داد
دستمو بردم سمت سرمو چادرمو درست کردم همینطور با نگاهم دنبالشون کردم که رفتن تو اتاق بعد از یه دقیقه دیدم که امینه و شهرام زیر بغل امینو گرفتنو از اتاق اومدن بیرون اومدن سمت من .. امین سرش پایینه
_ چی شد حالش خوبه؟
امینه _فعلا بریم تو راه برات توضیح می دم
شهرام رفت کنار پرستارو ازش خداحافظی کرد
با هم رفتیم کنار ماشین ومن نشستم پشت فرمون ، امینه کنارم و اون دوتا هم پشت
استارت زدم و راه افتادم ..زیاد از بیمارستان دور نشده بودیم که یهو اون سه تا منفجر شدن از خنده
_چی شده ؟
_ اول شرطمو بگم بعد بهت میگم چی شده
کلافه شده بودم
_خب شرط رو بگو
_برو رستوران..... بعد از شام هم میریم شهر بازی
_باشه گفتم حالا شرط چی باشه اما خیلی مفت خوری امینه ... حیف این همه پول که می خواد بره تو شکمت
_نوش جانم بلکه باعث شه خودتو اصلاح کنی
رفتم سمت رستوران مورد نظر
.....
از شهر بازی اومدیم بیرون
خب شامتو خوردی ، شهر بازی هم رفتیم حالا بگو برا چی خندیدین؟
همه ایستادیم اون سه تا کنار هم منم جلوشون
امینه _ امین تو بغل اقا شهرام غش کرد....
_خب
امین _همش نقشه بود می خواستیم کاری کنیم که تو دیگه کسی رو سر کار نذاری و هی به دیگران نخندی
باورم نمی شد یعنی کلا از اول تا حالا سر کار بودم به حالت قهر بهشون پشت کردمو دویدم سمت ماشین سریع پریدم تو ماشین درو قفل کردم سرمو انداختم پایین اونا هم بدو خودشونو رسوندن به ماشین ، امینه کوبید به پنجره
_راحیل معذرت می خوایم ببخشید چرا قهر کردی؟
سرمو بلند کردم ، هر سه تاشون مثل بچه های خطا کار بهم نگاه می کردن یه لبخند خبیث بهشون زدمو ماشینو روشن کردم و گازشو گرفتمو رفتم ای دلم خنک شد
امینه به گوشیم زنگ زد جوابشو دادم با جیغ حرف میزد
_راحیل خیلی نامردی
خندیدم
_ جواب های هویه عزیز دلم
گوشی خاموش کردم و رفتم خونه
......
تو خونه شهرام دور هم جمع شده بودیم
من _خب دیگه همه با هم تلافی کردیم لطفا بیاین با ارامش به کارمون برسیم
اون سه تا همچنان داشتن نگام می کردن منم یه نگاه جدی بهشون انداختم
_باید وارد فاز دوم نقشه بشیم
امینه _فاز چی ؟ پارس جنوبی؟
یه نگاه بهش انداختم و حالیش کردم که مسخره بازی در نیاره
_اقا شهرام که با بابا اشنا شده ، پس باید بیشتر با هم برخورد داشته باشن
امین دستاشو محکم بهم کوبید و با ذوق نگامون کرد
_فهمیدم ، راحیل زن عمو فردا اش نذری درست میکنه دیگه ؟
_اره چطور؟
_خب فردا شهرام یه جوری میاد خونتون
امینه _اخه چطوری؟ فردا همه فامیلا هستن غریبه که نمی تونه بیاد
امین _حالا یه فکری میکنیم دیگه ، راستی راحیل اخرش ما نفهمیدیم چرا شما هر سال اش نذری میپزین
_خب راستش مامان گفته به کسی نگم
امینه _دستت درد نکنه مهمترین اتفاق زندگیت با حضور ما داره انجام میشه اونوقت تو به ما نمیگی چرا مامانت نذر کرده
_باشه فقط قول بدین به کسی نگین ، به جوون بابا قسم بخورین
هر سه قسم خوردن
_خب راستش خودتون میدونین که مامان تا 5 سال بعد ازدواج بچه دار نشد برا همین نذر کرد تا یه بچه به دنیا بیاره .. که من به دنیا اومدم .. مامانم برا همین هر سال 5 تا دیگ اش میپزه به نیت پنج تن ، یه دیگو میده شیر خوارگاه ، یه دیگ بیمارستان ، یه دیگ خانه سالمندان ، یه دیگ هم میره محله های پایین شهر دیگ اخر هم که می مونه خونه برا فامیل و اشنا ، البته این قضیه رو هم به کسی نگفت چون خجالت میکشید مامان بزرگ اینا خبردار بشن که برا بچه دار شدن نذر کرده ... خودتون که رفتار مامان بزرگو یادتونه ادمی بود که هیچ وقت عیب کسی رو به روش نمی اورد ، خدا بیامرزش این اخلاقش هیچ وقت از ذهنم پاک نمیشه
اونام یه خدابیامرز فرستادن
.......
خونه چقدر شلوغ شده بود ، بازم مثل هر سال بابا سنگ تموم گذاشته بود ... هشت تا تخت به سفارش بابا گذاشته بودن تو حیاط ، 5 تا دیگ اش هم بود که خانما دورش ایستاده بودن و همش میزدن ، اقایون هم تو حیاط رو تختا نشسته بودن ... خیلی منظره قشنگی بود ....
یه نگام به دیگ اش بود و یه نگام به در نمی دونم چرا اینا نیومده بودن ... خیلی از فامیلا اومده بودن خونمون اما بازم از شهرامو امین خبری نبود ....دوباره یه نگاه به درانداختم که امین تنها اومد تو خونه .. ای بابا پس شهرام کجاست ، امین رفت سمت بابا کنارش رو تخت نشست و 5 دقیقه باهاش حرف زد دوباره بلند شد از خونه رفت بیرون این دفعه با شهرام اومد تو خونه ... شهرام یه کت و شلوار مشکی پوشیده بود اخی خیلی مظلوم و اقا و نجیب و همه چیز تموم شده بود .... به ما که رسیدن شهرام یه یاا.. گفت و با سرپایین افتاده رفتن سمت بابا . بابا به احترامش بلند شدو با هم خیلی گرم روبوسی کردن و رو تخت نشستن یه نیم ساعت داشتن حرف می زدن که بابا بلند شدو اومد سمت دیگا امینو شهرام هم دنبالش منو امینه هم که کنار دیگا ایستاده بودیم .هر کدوم به نوبت اشو هم زدن ... همون موقع مامان بهم گفت که به مهرانه خانم بگم پیاز داغو نعنا رو برا تزئین اشا اماده کنه ..
منو امینه با هم رفتیم تو خونه و سمت اشپزخونه که دیدم مهرانه خانوم به یه ظرف بزرگ پر از رشته داره می ره سمت حیاط برا همین بی خیالش شدم و خودم مشغول درست کردن پیاز داغ شدم .... امینه هم به کابینت تکیه داده بود و منو نگاه میکرد ، پیاز داغ که اماده شد با ماهیتابه گذاشتم رو کابینتی که امینه بهش تکیه زده بود و با قاشق پیاز داغا رو ریختم تو ظرف قاشق اخرو هم برداشتم که یهو قاشق از دستم در رفتو افتاد رو پای امینه، امینه یه جیغ خفن از سوختن کشید و یه دور چرخید و هی پاشو زد به زمین که تیکه پیازای سرخ شده از رو پاش بیافته پایین، منم داشتم با لبخند نگاش میکردم که تو یه دور همچین زد پس گردنم که فکر کردم گردنم کنده شد ، هم دردم اومده بود هم خندم شدید تر شد بعدش هم در یه حرکت استثنائی پاشو از دمپاییش در اوردو مثل ژیمناستیک کارا پاشو انداخت تو سینک و اب سرد و باز کردو پاش گرفت زیر اب .. دیگه دلمو گرفته بودمو و رو زمین نشسته بودم می خندیدم
_راحیل خیلی بی شعوری زدی پامو سوزوندی حالا برا من می خندی؟
اشکام در اومده بود ، پشت گردنمو ماساژ دادم
_خیلی باحال می چرخیدی جون امینه انگار که داشتی رقص پا می رفتی
خودشم خندش گرفته بود
_حالا من چی کار کنم انگشت کوچیکه یه خورده سوخته روی پامم سوخته
_اینا رو ول کن ، اون پاتو از تو سینک در بیار که حالم به هم خورد مثلا اشپزخونستا ، راستی پات در نرفته انقدر بازش کردی
دوباره خندیدم
امینه هم نامردی نکرد یه ماهیتابه ای که توش پیازداغ درست کرده بودمو برداشتو توشو پر از اب کرد ، تا ماهیتابه رو دیدم به خودم گرخیدم و پی به نقشه شومش بردمو سریع از رو زمین بلند شدمو دویدم سمت در اونم اب ریخت که جا خالی دادم پشت میزی که کنار در بود قایم شدم موقعیتم جوری بود که پشت به در نشسته بودم و روم به امینه بودم بعد سرمو از پشت میز بالا کشیدمو نگاش کردم یه زبون مشتی هم براش در اوردم که دیدم امینه پاشو از تو سینک در اورده خجالت زده سرش انداخته پایین ...
_چیه امینه از اینکه نتونستی حالمو بگیری ناراحتی؟
خندیدم
امینه سرشو اورد بالا با شرمندگی یه نگاه به در انداخت منم نگاشو دنبال کردم که رسیدم به شهرام که حالا خیس خیس شده بود . سریع چادر که دور گردنم افتاده بود رو درست کردمو یه نگاه به شهرام انداختم کتش هنوز تنش بود ... مثل موش ابکشیده شده بودالبته فاجعه اینجا بود که روغن و اب با هم قاطی شده بود و رو تنش نشسته بودو با تیکه های پیاز داغ دیزاین شده بود ... همچنان داشت به ما دوتا نگاه می کرد.. منو امینه هم سربه زیر انادخته بودیم که صدای منفجر شدن خنده از پشت شهرام اومد از جام بلند شدم و رفتم کنار امینه که دیدم امین پشت شهرام ایستاده و هرو هرمی خنده البته ناگفته نماند که خودمم خیلی خندم گرفته بود اما برا اینکه سه نشه نخندیدم
شهرام دوتا دستشو مثل جراحها اورد بالا و به خودش نگاه کرد
_من می خوام مثل بچه ادم کار کنم شما نمیذارین
یه تیکه پیاز رو از رو دماغش برداشتو انداخت پایین بعد هم کتشو از تنش در اورد و با یه دست نگه داشت
_الان من با این وضع چجوری برم تو حیاط؟
یهو دوزایم افتادو به شهرام نگاه کردم
_ببخشید اقا شهرام شما برا چی اومدین تو اشپزخونه؟





دوستان...؟ من چندتا رومان دارم هر کدومو خواستید بگید تا براتون بزارم اسماشونم الان میگم. ترک دهم، داماد اجباری، کی گفته من شیطون، سایه، پرواز بوقت عشق!






اگر شما هم رومانای خواندنی دارید بزارید تا ما هم لذت ببریم. و در پستها همکاری کنید

داماد اجباری خلاصه...



اسمش چیه؟ داماد اجاره ای
سبکش چیه؟ اجتماعی ، اقتصادی ، فرهنگی شوخی کردم سبکش هم طنز و اجتماعیه
نویسندش کیه؟ هوای تو ارادتمندم
دیگه چی؟
اها خلاصش چیه؟

نمی گم ، خودتون بخونید ببینید چیه ... افرین


فصل اول.




به یک مرد مجرد در محدوده سنی 27 تا 32 سال با مدرک فوق لیسانس و بالاتر در رشته های مدیریت و تمامی شاخه های فنی و مهندسی برای استخدام در کارخانه ... با حقوق و مزایای عالی هر چه سریعتر نیازمندیم لطفا برای دریافت اطلاعات بیشتر با شماره تلفن های... تماس حاصل فرمائید با تشکر
_ وای امینه اگه بابا بفهمه من می دونم و شما دوتا
امینه _ راحیل خودتو کنار نکش همفکری هر سه ماست
امین بادی به غب غب انداختو گفت :
_ من که میگم عمرا هیچ پسری زنگ بزنه خودشو خارو خفیف کنه
همون لحظه تلفن زنگ خورد و منشیم گفت که13 نفر برای مصاحبه اومدن منم به منشی گفتم که به ترتیب بفرسته به دفترم
امین و امینه هم که دو طرف من نشسته بودن مثل سه کله پوک منتظر اون بدبختا بودیم
نفر اول
یه جوون بلند تقریبا 180 سانت قد ، لاغر چشم و ابرو مشکی ، میشد تحمل کرد اما زیاد خوشم نیومد
_ خودتون رو معرفی کنید
_ بهرام پژوهش فوق لیسانس عمران، 28 سال سن دارم ، دو سال هم تو شرکت بهنیا مشغول به کار بودم .
امین _ مجرد هستید؟
_بله
امینه _ چرا تا به حال ازدواج نکردین؟
یه لبخند مکش مرگ ما زد و به امینه نگاه کرد و گفت
_ کیس مورد علاقمو هنوز پیدا نکردم
امین هم یه چشم غره به امینه رفتو گفت
_ اگه پیدا بشه شما چیکا رمی کنید؟
بهرام بدبخت هم یه نگاه به سه تا مون انداختو گفت
_ باید فکر کنم
امین _ ممنون اقا بفرمائید در صورت نیاز باهاتون تماس میگیریم
_ ممنون خداحافظ
تا پژوهش از اتاق رفت بیرون
هر سه با هم گفتیم _ حذفه
امینه_ مردک دیلاغ پررو تا پرسیدم همچین به من لبخند زد که می خواستم چشاشو با همین پینجولام در بیارم بچه پررو
امین _ خو این چه سوالی بود تو پرسیدی ؟ یه بار دیگه ببینم همچین سوالایی بپرسی من می دونم و تو ااا
امینه _ جمع کن خودتو بابا
تا امین خواست از جاش بلند بشه در زده شد و نفر دوم با اجازه من اومد تو اتاق
نفر دوم
یه پسر تقریبا 30 ساله توپولو خیلی با نمک با یه چال رو لپ سمت راست
موهاش هم که خیلی روشن بود کلا خیلی بور بود و صد البته تیپ بچه مثبت و قابل قبول
من _ لطفا خودتون رو معرفی کنید
نفر دوم
یه پسر تقریبا 30 ساله توپولو خیلی با نمک با یه چال رو لپ سمت راست
موهاش هم که خیلی روشن بود کلا خیلی بور بود و صد البته تیپ بچه مثبت و قابل قبول
من _ لطفا خودتون رو معرفی کنید
_سید محمد علی فرهودی هستم ( ای جانم نازی ) 29 ساله دانشجوی دکتری مدیریت برنامه ریزی ( بورو گوگولی تو داری دکتر می شی؟ خاک بر سر من )از دانشگاه تهران که فعلا چندروز از هفته رو هم تو دانشگاه تهران تدریس میکنم .
منو امینه یه نگاه به هم انداختیم یه جورایی که نشون می داد خاک بر سر جفتمون .
امین _ مجرد هستین؟
حسینی یه نگاه به منو امینه انداخت و لپاش قرمز شد وسرش انداخت پایین با خجالت گفت : بله
من _ ممنون جناب بفرمائید در صورت نیاز حتما با شما تماس میگیریم
فرهودی _ ممنون خداحافظ.
تا از اتاق رفت بیرون گفتم
من_ عمرا بهش رای بدم خیلی نازه گناه داره
امینه_ اره منم قبول دارم ، منم رای نمی دم عمرا تو این باغا باشه
امین _ بچه مثبته ها ؟
من _ خو باشه نمی خوام خیلی معصوم بود
امین _ خود دانی

نفر سوم

قد تقریبا 195 قیافه معمولی (زیاد چشم گیر نبود ) یه خورده خودشو گرفته بود ، تیپ اسپرت
امینه _ لطفا خودتون رو معرفی کنید
_ مهران پناهیان هستم 31 ساله ، مدرک تحصیلیم هم فوق لیسناسه کامپیوتر هست
4 سال هم تو کارخونه یاتیکا مشغول به کار بودم
امین _ مجرد هستین ؟
پناهیان _ نه بنده متاهل هستم
من _جناب پناهیان ما در رورنامه مجرد بودن رو به عنوان شروط قید کرده بودیم
چپ چپ به من نگاه کرد و گفت : جدی ؟ من متوجه نشده بودم
امین _ ممنون بفرمائین
پناهیان _ خداحافظ
امینه :همین خوب بودا فوقش یه هوو هم به نقشه اضافه میشد .( خودشم هرهر خندید )
_ باز روتو زیاد کردی امینه
با نیش باز همچنان نگام میکرد .

...

به ساعت مچیم نگاه کردم ساعت 4عصر بود . چهار روز از شروع مصاحبه می گذشت اما هنوز کیس خوبو دلچسبی پیدا نشده بود .
من _ بچه ها دیگه خسته شدم این اخری رو ببینیم و یه جمع بندی از بین این 120 نفر داشته بشیم بعد هم چند تا رو ببریم برای نیمه نهایی
امین و امینه خندیدن
امین _ همچین میگه نیمه نهایی یکی ندونه فکر میکنه مسابقه جهانی چیزی هست
من _ خب خسته شدم دیگه خیلی وقتمون گرفته شد زیاد وقت هم نداریم یادتون که نرفته
امینه _ راحیل راست میگه امین این اخری بعد هم جمع بندی
امین _ باشه بگو بیاد تو
نفر 121
اوووووو نیگاش کن چه قیافه با نمک و باحالی داره قد بلند ، کمتر از 30 سال ، چشم و ابرو مشکی قیافش یه خورده سوسولی بود اما خیلی بامزه بود ( البته فکر نکنید خیلی هیز هستم که هی امار قیافشون رو میدما ، نه من خیلی بچه خوبی هستم اما فعلا شرایط اقتضا میکنه این کارو کنم )
من _لطفا خودتون رو معرفی کنید
_ شهرام فلاحت هستم 29 سالمه دانشجوی دکتری مدیریت صنعتی ، فعلا بی کار هستم اما پیشنهاد تدریس از چند دانشگاه ایران داشتم که رد کردم .
امین_مجرد هستین؟
فلاحت با یه حالت مثلا خجالت زده سرشون رو انداخت پایینو گفت
_اگه خدا قبول کنه بله
منو امینه یه نگاه به هم انداختیم و لبخند زدیم
امینه _چرا تا حالا ازدواج نکردین ؟ ربطی به بیکار بودنتون داره ؟
فلاحت_ می تونم راحت باشم؟
امین_ خواهش می کنم
فلاحت _ این تیکه رو لطفا تو مصاحبه در نظر نگیرید .
ما سه تا هم با لبخند سر تکون دادیم
فلاحت _ ببینین جونم براتون بگه کلا دهه 60 تو ایران مظلوم واقع شده (یه نگاه مثلا به اسمون انداخت ) خدا از سر تقصیر کارش بگذره ،
دهه 40 یا 50 میشن ننه بابامون ، دهه 70 هم که خدا بیشتر ازشون نگذره میشن کوچولوهای جامعه ، دهه 40 پنجاه که بزرگ بودن الان زنو شوهر و بچه زندگی دارن ، دهه 70 هم که کوچولو هستن خانوادشون خواستن از همون سن کم زندگیشون رو بسازن براشون زندگی و زن و شوهر رو اماده کردن رفتن پی زندگیشون فقط موندیم ما دهه 60 بدبختا یعنی دلم خونه از این زندگی تا به مامان میگم برو برام خاستگاری میگه کار داری؟ زندگی داری؟عرضه داری؟
بعد هم ادای گریه رو در اورد
منو امینه و امین دلمون رو گرفته بودیم و می خندیدیم ، خیلی باحال حرف می زد دقیقا مشکل دهه 60 رو گفت
امین گلوشو صاف کردو گفت
_ فلاحت جان اگه مورد خوبی پیدا بشه چیکا رمیکنی؟
فلاحت مثلا اشک چشماشو پاک کردو گفت
_من که از خدامه
امینه_ ممنون جناب بفرمائید در صورت نیاز حتما تماس میگیریم
فلاحت _ ممنون خداحافظ
تا از اتاق رفت بیرون هرسه به هم نگاه کردیم و گفتیم
_ خودشه
من _ چه باحال بود مردم از خنده
امین _ فکر کنم بتونیم یه کاریش کنیم
یه نگاه خبیث به هم انداختیم بعد هم یه نگاه به افق..
من _ بچه ها به نظرم این سه تا خوبن
امین _ اره اینا خوبن فقط شاکری رو هم اضافه کن ، نظر تو چیه امینه ؟
امینه _ ببینم .... خوبن میشه یه کاریش کرد فقط مطمئنین حرفا درز نمی کنه ؟
اگه یه موقع لو بریم بدبخت میشیما ...
من _ مجبوریم ، اگه این کارم نکنیم باید بشینم شما رو سرم خاک رس بریزین
امینه _ اما ریختن خاک رس به صرفه ترها..( خندید)
من_ امینه یعنی شانس بیار حالتو نگیرم ... خب پس به منشی بگم با این چهار نفر تماس بگیره ..
....
نفر اول جابر رستاک
امین _ خب جناب شما حاضربه همکاری با ما هستید؟
رستاک با یه لبخند از اعماق وجودش گفت
_اگه شرایطش رو داشته باشم حتما
امینه _ شرایط کار اینه که شما تمام روزای هفتتون رو در اختیار ما قرار بدید .
رستاک _ خب همه شغل ها همین شرایط رو دارن .
امین _ نه متوجه نشدین منظور ما 24 ساعت شبانه روزه البته اینو در نظر بگیرین که حقوق و مزایای عالی رو در نظر گرفتیم
رستاک با قیافه گیج گفت
رستاک _ مگه قراره من نگهبان کارخونه بشم؟
( وای چجوری حالیش کنیم که نگورخه )
من _ نه اقا منظور ما اینه که .. اقای محبی شما توضیح بدین (بعد هم یه نگاه خواهشمندانه به امین انداختم )
امین یه نفس عمیق کشیدو گفت :
_ می خوایم به مدت 5 ماه نقش همسر خانم محبی رو داشته باشین .( بعد هم یه لبخند دندون نما زد که نشونه استرسش بود )
رستاک _ چیـــــــــــــی؟ یعنی چی اقا ملت رو سرکار گذاشتین؟ مردم ابرو دارن .
بعد هم بلند شدو رفت در رو هم محکم بست
(وایــــــــــــــــی فقط سه نفر موندن )

نفر دوم حسین شاکری
_ هرگز اقا
امینه _ ببینید ما کار شاقی از شما نمی خوایم فقط کمی همکاری
شاکری _ هرگز
اون هم بلند شدو رفت
( بدبخت شدم وای فقط دو نفر )

نفر سوم روزبه سازگار
با یه لبخند موزی _ من پول بیشتری می خوام
من _ شما می تونید چند دقیقه بیرون تشریف داشته باشین
سازگار _ حتما
امین _خیلی طمع کاره
امینه _ خیلی موزماره
من _ اره بهتره ردش کنیم فقط امین یادت باشه بترسونیش که کاری نکنه
امین _ باشه
سازگار برگشت به اتاق
امین _ اقای سازگار بفرمائید ما در صوورت نیاز تماس می گیریم . فقط همین الان میگم اگه تماس هم نگرفتیم شما تا چند ماه تحت نظر ما هستین که خدایی نکرده ( با یه حالت ترسناک ) چیزی به کسی نگین .
سازگار - خداحافظ
و اخرین نفر .. خدایــــــــــــا

نفر چهارم شهرام فلاحت
(وایــــــــــــــی فقط سه نفر موندن )

نفر دوم حسین شاکری
_ هرگز اقا
امینه _ ببینید ما کار شاقی از شما نمی خوایم فقط کمی همکاری
شاکری_ هرگز
اون هم بلند شدو رفت
( بدبخت شدم وای فقط دو نفر )

نفر سوم روزبه سازگار
با یه لبخند موزی _ من پول بیشتری می خوام
_ شما می تونید چند دقیقه بیرون تشریف داشته باشین
سازگار _ حتما
امین _خیلی طمع کاره
امینه _ خیلی موزماره
من _ اره بهتره ردش کنیم فقط امین یادت باشه بترسونیش که کاری نکنه
امین _ باشه
سازگار برگشت به اتاق
امین _ اقای سازگار بفرمائید ما در صوورت نیاز تماس می گیریم . فقط همین الان میگم اگه تماس هم نگرفتیم شما تا چند ماه تحت نظر ما هستین که خدایی نکرده ( با یه حالت ترسناک ) چیزی به کسی نگین .
سازگار - خداحافظ
و اخرین نفر .. خدایــــــــــــا

نفر چهارم شهرام فلاحت
از رو صندلیش بلند شد و گارد گرفت
_چی ؟ نکنه می خواین دل قلوه منو دربیارین برین بفروشین ؟ اره ؟
با در موندگی دست به پیشونیم کشیدم و گفتم
_ برو بیرون اقا
یه خورده خودشو جمع و جور کرد
فلاحت _ خب به من حق بدین شما مشکوکین
امین_ خب جناب اگه می خواستیم دل وقلوتو در بیاریم نمی اومدیم ازت مصاحبه بگیرم که ، خوب دقت کن به قضیه برادر من ، در ضمن ما وقت خیلی کمی داریم .
فلاحت _ کار خیلی سختیه
امینه _ ما واقعا بهتون احتیاج داریم اینو هم بدونین که همه جوره شما رو راضی نگه می داریم
فلاحت _ مهلت می خوام فکر کنم
من _ ببین اقا ما میگیم نره شما میگی بدوش ما وقتمون کمه ، همین الان نظرتون رو بگید اگه نشد نهایتش تا ساعت 10 صبح فردا وقت دارین..
فلاحت _ باشه خانم چرا میزنی؟ فقط اگه من قبول کنم ، قراره داماد کی بشم؟
امین _ هر وقت جوابتو گفتی می فهمی
فلاحت _ باشه پس من فردا نظرمو میگم ، خداحافظ
از اتاق رفت بیرون ما سه تا هم اومدیم کنار پنجره تا رفتنشو تماشا کنیم . وقتی که می خواست از خیابون رد بشه یه لحظه اومد به ما نگاه کنه که ناگهان به سطل زباله برخورد کرد و تا کمر رفت تو سطل ،ما سه تا هم که شوکه شده بودیم چسبیدیم به پنجره ، اون هم سریع از سطل اومد بیرون و با یه لبخند دستپاچه و دندون نما دوباره یه نگاهی به ما کردو به راه افتاد . وقتی از خیابون رد شد و خواست بره تو پیاده رو دوباره اومد یه نگاهی به ما بندازه که پاش رفت تو جوب اب . چشمامو با یه دستم گرفتمو سرمو کوبیدم به دیوار کنار پنجره
من _ بابا این خیلی شوطه سر دو روز بدبختم میکنه
دوباره یه نگاه انداختم بهش اونم تا دید که همچنان داریم نگاش می کنیم سریع دوید رفت تا بیشتر سوتی نده
امینه _ شوط نیست نابوده ، چرا انقدر دستو پا چلفتیه ؟ خیر سرش داره دکتری میگیره !!!
امین _ خو منم باشم ببینم شیش تا چشم دنبالمه بدتر از فلاحت دسته گل به اب می دم حتی اگه نیوتون هم باشم ..
امینه _ برو بابا نمی خواد طرفداریشو کنی ، به هر حال اش کشک خالته راحیل چه بخوای و چه نخوای باید دعا کنی که فلاحت جوابش مثبت باشه..
ساعت 9.45 صبحه هر سه تا دور تلفن جمع شدیم ، فقط یک ربع ساعت مونده و اگه زنگ نزنه باید بریم یه فکر دیگه کنیم . یهو صدای زنگ گوشی بلند شدو منشی گفت که فلاحت اومده شرکت .
امینه _ راحیل سه تا نفس عمیق بکش
من _ چه رنگی بکشم؟ ابی یا قرمز؟
امین _ امینه بی خیال ، راحیل عمرا استرس داشته باش .
فلاحت که اومد تو اتاق یه گره بین ابروهاش بود . تیپش اسپرت بود بهش تعارف کردم بشینه اون هم کنار امین نشست .
امین _سلام خوش اومدین
فلاحت _ سلام .
امینه _ خب اقای فلاحت ...
فلاحت با یه حالت سردرگم گفت
_ خب؟
امینه _ منظورم اینه که تصمیم گرفتین؟
فلاحت _ اها از اون لحاظ ، بله خب تصمیمو که گرفتم
بعد دوباره به حالت اولش برگشت
_ فقط. ..
امین _ فقط چی؟
فلاحت _ فقط اینکه چون خانوادم قضیه رو نمی دونن من تمام مدتی که نقش همسر این خانوم رو بازی می کنم نمی تونم برم پیشش خانوادم چون قدرت اینکه قضیه رو بهشون بگم رو ندارم .
امین _ ما هم می خواستیم به شما بگیم که قضیه رو سکرت نگه دارین یعنی خانوادتون خبر دار نشن .
فلاحت _ خب پس مبارکه (خندیدو دست زد).
امینه _خدا رو شکر
من _ قبل از هر چیزی بگم که خانواده من مذهبی هستن یعنی شما باید سعی کنید خودتون رو جوری نشون بدید که مورد قبول خانوادم باشین و این خیلی سخته
فلاحت _ سعی خودمو میکنم
من _ پس خودمو کامل برا شما معرف می کنم...
من _ پس خودمو کامل برا شما معرف می کنم ، راحیل محبی هستم ، 24 سالمه ، کارشناس بیمه هستم البته اینم بگم که به زور خانواده وارد این رشته شدم چون کلا علاقه ای به ادامه تحصیل نداشتم برا همین پدرم منو فرستاد اتریش برای ادامه تحصیل که منم به محض گرفتن لیسانس برگشتم ایران ، اگه به پوششم دقت کنید می بینید که از خانواده مذهبی هستم برای همین شما هم باید کاملا مذهبی باشید ... دیگه چی بگم؟ اها و اینکه چرا شما رو وارد قضیه کردیم ... یه قضیه خیلی کلیشه ای ، پدرم خواستن با پسر شریکش ازدواج کنم .... منم چون از اون اقا خوشم نمی اومد مجبور به این کار شدم .. الان هم خانوادم خبر ندارن که من برگشتم ایران ، چون سریع قضیه ازدواج منو ردیف می کردن منم می رفتم خونه شوهر برای همین مجبور شدم بدون اطلاع بیام ایران و با همکاری پسر عمو و دختر عموم یه راه حل پیدا کنم . همین
امین _ در ضمن شما باید تو این مدت به عنوان معاون شرکت و دوست من وارد قضیه بشین ...
فلاحت تو فکر بود ، یهو روشو کرد سمت امین و گفت
_ خب خانوادت نمی فهمن که من تازه باهات اشنا شدم؟
امین _ نه بابا .. خانوادم با دوستای من اشنا نیستن ، تو کارای کارخونه هم دخالت نمی کنن.
امینه _ پس همه چی ردیفه …
فلاحت _ نه کجاش ردیفه ، من این مدت باید کجا زندگی کنم ؟
من _ نگران نباشید ، ما یه خونه خریدیم که شما می تونید برید اونجا ساکن بشید ، ماشین هم که امادست .
فلاحت _ خب دست شما درد نکنه ، همه چی حل شد ، فقط من باید به درسم برسم ، نمی تونم درسو ول کنم
من _ نگران نباشید ، خب پس فردا می ریم برای شما خرید کنیم
فلاحت _ من لباس دارما ..
من_ نه حتما باید لباسایی مخصوص بگیرین
(خیلی ادم پررویه)
......
فلاحت از اتاق پرو اومد بیرون یه بولوز یقه ولایتی ( همون یقه اخوندی یا دیپلماتی ) پوشیده بود ، قیافش با اون صورت هشت تیغش اخر خنده شده بود مخصوصا با شلوار جین پاره پاره ، یه فیگوری اومد و یه لبخند ملیح زد به ما سه تا ... امینه و امینه دلشونو گرفته بودن و می خندیدن .. منم سرمو کرده بودم زیر چادرمو می خندیدم
امین_ شهرام تو مدلی چیزی نبودی ؟(بعد هم با یه حالت مسخره خندید)
شهرام _ بابا ما رو دست کم گرفتی؟
شهرام رفت تو اتاق پرو و با یه لباس دیگه اومد بیرون این دفعه یه بولوز مردونه ساده ابی چرک پوشیده بود با یه جین سرمه ای و یه پالتو تا روی رون پا
امینه سرشو اورد زیر گوشمو گفت
_ بابا این بنده خدا حیفه ، تورش کن دیگه دردسر هم نداری
شهرام بادی به غب غب انداخت و گفت : چطوره ؟
امین _ میشه تحملت کرد
شهرام دوباره رفت تو اتاق پرو این دفعه با یه دست کت و شلوار مشکی و بلوز خاکستری برگشت بیرون که یقه بولوز رو کیپ کیپ کرده بسته بود .... منم همش فکر می کردم اگه ان یقه کیپ رو فاکتور بگیریم در کل یه کره خر خوشتیپ بود
دفعه بعد با یه شلوارپارچه ای طوسی و یه بولوز یقه اخوندی سفید برگشت بیرون .. یه دست کشید یه ریش نداشتش بعد یه نگاه به امین انداخت وبا یه حالت جدی گفت
_ کفن میت چند تیکست امین ؟
هر 4 تا خندیدیم
امین خندیدو گفت
_ بستگی به هیکل میت داره
امینه یکی زد پس کله امین و گفت
_ امین با این چیزا شوخی نکن ، اما محض اطلاع کفن میت سه تیکست چند دست از لباسا رو برداشتیم ،کارتمو هم دادم به امین که حساب کنه
شهرام _ حساب می کنم .
امین _ تعارف نکن تا اخر قرار همه مخارج با ماست
شهرام _ باشه ، فقط راحیل خانم اخرش باباتون رو معرفی نکردین
من _ پدر من حمید محبی مدیر عامل بیمه ... هستن .
شهرام _ اوووووووووو میگم همچین مایه دار خرج میکنین پس دلیل داره
امین _ بچه ها بریم یه جایی شام بخوریم ، دارم می میرم از گرسنگی
همه قبول کردیم و با ماشین امین رفتیم یه سفره خونه سنتی ، وقتی رسیدیم به سفره خونه رفتیم سمت یه تخت که زیر درخت بید گذاشته بودن و اونجا نشستیم ، منو امینه کفشامونو کندیم و خودمون ول دادیم رو تخت ، امینو شهرام هم که پاهشونو از تخت اویزون کرده بودند به ترتیب کنار امینه و من نشستند . من هم خودمو جمع کردم تا با شهرام برخوردی نداشته باشم بعد هم که همه سفارش غذا دادیم
شهرام _ بچه ها تا غذا رو بیارن یه بازی کنیم
امین _ خب چه بازی؟
شهرام _ پانتومیم البته همینطور نشسته که مردم به عقلمون شک نکنن
همه قبول کردیم
شهرام _ پس خودم شروع میکنم ، بازی رو که بلدین دیگه
همه گفتیم که بلدیم
شهرام _ یک دو سه شروع
همونجور که نشسته بود شروع کرد به بیرون دادن نفسش وقتی دید که هیچ کاری نمی کنیم دوباره به خودش اشاره زد و دوباره تکرار کرد
امین _ بازدم
شهرام سرشو به علامت منفی نشون داد
من _ نفس ؟
شهرام دوباره گفت نه
امینه _ ها؟
شهرام پرید هوا و یه بشکن زد یعنی اینکه درسته
بعد هم ادای تف کردنو در اورد
صورتمون به حالت چندش شدن جمع شد
امین _ اه پسر حالمو به هم زدی چرا هی تف میکنی
شهرام ابروشو اناخت بالا و دوباره تف کرد
امین _ بس کن دیگه ابرومونو بردی
شهرام هم نامردی نکرد و یکی زد پس گردن امین و به حالت جدی اشاره زد به تف کردنش
من _ تف؟
شهرام هم دستاشو زد به هم و خندید ، دوباره برای چند لحظه مکس کرد و بعد نقشه ایران رو کشید و امینه گفت ایران ، شهرام هم گفت درسته اما صبر کنه بعد هم با کلی بدبختی اصفهانی رو بهمون حالی کرد
دوباره فکر کردو یه مستطیل کشید و مثلا دستگیرشو باز کرد که تابلو بود ما سه تا هم گفتیم در ، همون لحظه غذا رو اوردن اونم چند دقیقه صبر کرد وقتی کار پیش خدمت تموم شد دیس برنج رو گرفت و اورد بالا
امینه _ برنج ؟
شهرام سرشو به حالت منفی تکون داد
من _ غذا؟
بازم منفی
این دفعه دستشو کشید به دیس برنج امین هم بلافاصله گفت
_ دیس؟
اونم دوباره دستاشو زد به همو سرشو به علامت مثبت تکون داد
بعد هم بهمون گفت اخریه ، یهو دستاشو به یه حالت باز کرد با حالت سوالی انگار بگه کجاست
امین _ کجاست؟
شهرام _ نه
من _ کو ؟ ( البته دوستان دقت کنید که کو به زبان مازندرانی میشه کجاست )
شهرام _ افرین ، افرین ، حالا همه کلمات رو بچسبونید به هم
امینه _ ها تف اصفهانی در دیس کو
من _ خب این یعنی چی؟
شهرام با یه لبخند ذوق زده گفت
_ بیشتر فکر کنید
امین یه بشکن زدو با کفشش زد به شلوارشهرام
_ هاتف اصفهانی در دیسکو ؟
منو امینه _ چی؟
امین _ بابا یه ساعت اسگلومون کرد اخرش شد هاتف اصفهانی در دیس کو
شهرام دلشو گرفته بود و می خندید و سرشو به علامت اره تکون داد
_ خدایش خیلی به خودتون فشار اوردین ( دوباره خندید)
ما هم شروع کردیم به خنده ....جلوی یه اپارتمان 10 طبقه از ماشین پیاده شدیم ، نمای ساختمون با گرانیت مشکی کار شده بود که خیلی شیکش کرده بود ، همه با هم وارد لابی ساختمون شدیم ، نگهبان با دیدن ما بلند شد و با احترام سلام کرد ، ما هم سلام کردیم اما تا به شهرام نگاه کرد چشاش همچین گشاد شده بود که بیا و ببین
نگهبان _ سلام جناب...
شهرام فوری پرید تو حرفش گفت
_ اوهوم اوهوم سلام اقا خسته نباشید ( بعد با سرفه چند بار ابروهاشو انداخت بالا )
نگهبان _ممنون اقا
امین که داشت می رفت سمت اسانسور
امین _ بچه ها بیاین دیگه ... بابا دیر شد انقدر وقتو تلف نکنین
شهرام هم هولوهولکی
_ اره دیر شد ....( با دستاش به اسانسور اشاره کرد ) خانما بفرمائید
ما هم بی خیال قضیه شدیم و رفتیم سمت اسانسور ... طبقه9 از اسانسور بیرون اومدیم، امین هم با کلید در باز کرد
امین _ خب اینم خونه اقا شهرام ، اینجا هر طبقش دو واحده ، هر واحد هم 150 متر.
یه نگاهی به خونه ای که دکور شده بود انداختم ...خوب بود اما معلوم بود که کار دکوراتور ..دو تا خواب داشت که با یه راهروی کوچیک از حال خونه جدا می شد ... حال هم با سه تا پله به پذیرایی وصل می پذیرایی که فوق العاده بود .. سمت راستش پنجره سراسری بود که.. رفتم سمت پنجره ای که به تراس وصل بود و بازش کردم .. تو تراس ایستادم ..خودمو به خاطر سردی هوا جمع کردم و دستامو زیر چادر جمع کردم ... فضای اطراف ساختمون خیلی قشنگ بود ... با اینکه درختا به خاطر زمستون لخت و عریون شده بودن اما خیلی رویایی بودن ... وقتی که خیلی سردم شد برگشتم داخل خونه .. بچه ها دور هم نشسته بودن منم رفتم کنارشون نشستم .
امین _ خب راحیل سه شنبه اومدو تو هم دیگه مثلا باید برگردی ایران .....
_ اره خیلی باید هواسم جمع باشه فقط شما دوتا هم باید خیلی سر بابا اینا رو گرم کنید که متوجه چیزی نشن
امینه _ نگران نباش ، همچن کولی بازی براشون در بیارم که بیا ببین ، خیر سرت دوساله که نیومدی ایران ، منم که دلم برات تنگ شده خودمو می زنم به درو دیوار( خودش خندید )
شهرام _ راحیل خانم یه سوال بپرسم؟
_ بفرمائید
شهرام_ یه موقع ناراحت نشین ؟
لبخند زدم : خواهش میکنم راحت باشید .
شهرام _ راستش از وقتی شنیدم که شما یه مدت اتریش بودین برام سوال شده که پوشش شما اونجا چی بوده

دیگه این سوال برام عادی شده بود ، هر وقت کسی می فهمید من اروپا بودم در مورد پوششی که اونجا داشتم ازم سوال می پرسید

_ اقا شهرام حقیقتش اینه که من چادرو خیلی دوست دارم و پوشش اولم تو ایران چادره ، اما تو اروپا چون مردم هنوز با حجاب و مسلمونا کامل اشنا نشدن من چادر نمی نداختم رو سرم ، پوششم روسری و شال بود اما جوری بودم که کمبود چادر رو احساس نکنم ، با این حال بازم کمی احساس ناراحتی میکنم چون یه جورایی دورنگو دورو می شم و اینو خیلی دوست ندارم
شهرام _ خب چرا اصلا چادر سرتون می ندازید؟
یه نگاه به امین و امینه انداختم
_ اولین عاملش اعتقاد قلبیمه و اینکه خودم در مورد این قضیه تحقیق کردم و خیلی چیزا رو به چشم خودم دیدم با اینکه چادر کمی دستو پا گیره اما به من ارامش میده ، تو تابستون گرمه و تو زمستون نگه داشتنش سخت اما ارامشی که با چادر دارم جور دیگه ای پیدا نکردم ( دوستان غیر چادری من همه رو دوست دارم اما نظر راحیل خانم اینه .. بیاین به عمه های هم احترام بذاریم[تصویر: 2-27.gif])
دومین عامل هم خانوادم بودن چون خیلی پایبند به دین هستن ، (ابرو هاشو به یه حالتی انداخت بالا ) اینجوری هم نگاه نکنین نه خشک مقدسن و نه ریا کار
امینه _ درسته ، همه دخترای خانواده پوششون رو خودشون انتخاب کردن ، مثلا خود من چادر رو انتخاب نکردم و خانواده هم مشکلی نداشتن
امین هم با افتخار گفت
_ اما همه با حجب و حیا هستن و حجابشون رو دارن
_ منم چادر رو خودم انتخاب کردم نه با فشار خانواده ، به پوشش دیگران هم احترام می ذارم .

شهرام _ اقا اصلا بی خیال بذارین یه خاطره از طرف دوستم بگم،
میگفت ﻳﻪ ﺑﺎﺭ ﻣﺎمانم ﺑﻬﻢ ﺷﻚ ﻛﺮﺩﻩ ﺑﻮﺩ ﻓﻜﺮ ﻛﺮﺩﻩ ﺑﻮﺩ ﺳﻴﮕﺎﺭ ﻣﻲ ﻛﺸﻢ ﺯﻧﮓ ﺯﺩﻩ ﺑﻮﺩ ﺑﻪ ﺩﺍﻳﻴﻢ ﺑﻴﺎﺩ ﻧﺼﻴﺤﺘﻢ ﻛﻨﻪ ، ﻧﺰﺩﻳﻚ ﻇﻬﺮ ﺑﻮﺩ ﺩﺍﻳﻴﻢ ﺍﻭﻣﺪ ﻭﺿﻮ ﮔﺮﻓﺖ ﻧﻤﺎﺯﺷﻮ ﺧﻮﻧﺪ ﻧﺎﻫﺎﺭﺷﻮ ﺧﻮﺭﺩ ﺧﻴﻠﻲ ﺳﺎﺩﻩ ﻭ ﺧﺎﻛﻲ ﺍﻭﻣﺪ ﺭﻭ ﻣﺒﻞ ﭘﻴﺸﻢ ﻳﻪ ﺳﻴﺐ ﺑﺮﺩﺍﺷﺖ ﮔﻔﺖ : عزیزم ﺍﻳﻦ ﺳﻴﺐ ﺭﻭ ﻣﻲ ﺑﻴﻨﻲ؟ گفتم بله دایی گفت ﺩﻳﮕﻪ ﺳﻴﮕﺎﺭ ﻧﻜﺶ!!!
امین _ ای جان چه دایی با حالی داشته
شهرام _ اقا یه چیز دیگه ، قبول دارین واقعا شانس آوردیم همه بیماریها رو خارجی ها کشف میکنن و اسم خودشونو میذارن روش؟
امینه _ چطور مگه؟
شهرام خیلی جدی به ما نگاه کرد
شهرام _ اگه ایرانی ها کشف میکردن مثلا بجای پارکینسون باید میگفتیم مرض کامبیز یا درد حاج مرتضی وبرادران به غیر مجتبی
خودمونو ول دادیم رو مبل و خندیدیم
امین _ ای تو روحت شهرام مردم از خنده
شهرام با دندوناش لب پایینشو گاز گرفت
_ هییییییین بی تربیتساعت 10 صبح بود که با شهرام وارد فرودگاه شدیم ، قرار بود شهرام تا قبل اومدن بابا اینا همرام باشه ، امین و امینه هم که همراه فک و فامیل می اومدن استقبالم ، ساعت 12 هم که هواپیما می نشست رو زمین .
این شهرامه همش تو دست و پا بود مثل بچه اردکا که دنبال مامانشون هستن اینم دنبال من بود هی حرف میزد ،غر می زد ، کلا رو مغز من پیاده روی می کرد . از وقتی که دیدمش به این فکر میکنم این بشر چجوری امتحان دکتری رو قبول شد ، اصلا چجوری تو مصاحبه ردش نکردن . باور کنین خیلی حرفه .همینجوری که من می رفتم اینم پشت من داشت می اومد یهو ایستادم و رومو کردم بهشو با تشر
_ ساکت میشی دکتر؟
همچین مثل سکته ای ها بهم نگاه کرد، دهنش باز مونده بود
شهرام _ ها؟

داشتم با حرص نگاش میکردم که گوشیم زنگ خورد منم با کلی دردسر از تو کیفم درش اوردم
_ بفرمائید
امینه _ سلام راحیل ما راه افتادیم سمت فرودگاه
_ ای تف به این شانس ، اخه چرا انقدر زود؟
اینو که گفتم چشای شهرام گشادتر شد، الان میگه چقدر این دختر بی تربیته
امینه _ چیکار کنم؟ زن عمو ذوق زده بود گفت باید زودتر راه بیافتن
_ تو الان با کی هستی؟
امینه _ من و امین با هم داریم میایم اخه من بهونه اوردم که می خوام برم خونه چیزی بردارم برا همین ما زودتر جیم شدیم ، فکر کنم منو امین تا نیم ساعت دیگه باشیم فرودگاه
_ باشه منتظرتون هستم خداحافظ
گوشی رو قطع کردم
شهرام هنوز داشت مثل بز بهم نگاه میکرد
شهرام – کی بود؟
یه پوفی کردمو سرمو چرخوندم یه سمت دیگه
_ امینه بود میگفت همه راه افتادن تا یه ساعت دیگه هم می رسن ، حالا من از ساعت 11 تا 12 کجا برم؟
شهرام _ فکر کنم شما اگه برین تو اب دریا برا شنا اب دریا بخشکه . ببین الان دو تا بدشانسی می تونی داشته باشی ، اول اینکه مامانت اینا زودتر بیان دومم اینکه هواپیما تاخیر داشته باشه ، اونوقت چه شود ... ابروهاشو برا حرص من چند بار انداخت بالا
بس که این بشر حرصمو در می اورد دیگه تحویلش نگرفتم . جهنم بذار فکر کنه من از دماغ فیل افتادم .
20 دقیقه گذشته بود
_ شما چرا پیشنهاد ما رو قبول کردین؟
کپ کرد بعد هم با استرس چشاشو به سقف سالن انتظار انداخت
_ اوممممممم. خب......... به دلایل مختلف ( یه لبخند دندون نما زد )
_ یه دلیلشو به میشه بگین؟
سرشو چرخوند سمت در ورود
_ یه دلیل اینکه ....( بعد دستاشو تو هوا تکون داد و سریع به من گفت )بچه ها اومدن ...بریم پیششون
بی خیال قضیه شدم
_ باشه
امینه بدو خودشو رسوند به ما
_ راحیل بدبخت شدیم
_ چرا؟
_ احمدی هم داره میاد استقبال
دستمو کشیدم به پیشونیم
من _ باید خیلی زود قضیه رو جمع و جور کنیم
به شهرام نگاه کردم
_ شما باید فردا خیلی به بابام نزدیک بشین
امین _ من این پوریا احمدی رو میشناسم لابد یه نقشه ای تو سرش هست که انقدر زود اومده جلو
شهرام _ ای بابا به منم بگین احمدی کیه
امین _ همین خواستگار سمجه دیگه ... پسر شریک عمو
شهرام یه ابروشو انداخت بالا و رفت تو فکر
شهرام _ امین یادت باشه به من زنگ بزنی بگی کدومه چه لباسی داره که منم ببینمش
_ باشه فقط تو یه میس بنداز که من یادم میره
شهرام سرشو تکون دادو گفت باشه
یهو نگام رفت سمت ورودی و با جیغ گفتم
_ وای مامان اینا ... بدبخت شدم ..
هر کس دویید به یه سمت ، منو شهرام دویدیم پشت یه ستون که پنهون شیم ، امین رفت کنار بابا اینا ... امینه هم خودشو رسوند به ما
_ بچه ها شما همینجا باشید ( بعد روشو به من کرد ) هر وقت هواپیما نشست و مسافرا خواستن بیان تو سالن من حواسشون رو پرت میکنم تو هم قاطی مسافرا شو
_ باشه
اون هم رفت پیش بقیه ، قایمکی به بابا و مامان نگاه کردم ، الهی قربونشون برم چقدر دلم براشون تنگ شده بود نگام به امین افتاد که با رنگ پریده نشسته بود رو صندلی کنار بابا و یه جایی رو نگاه می کرد رد نگاشو گرفتم ..... وایییییی.... نشستم رو زمین . دستمو کوبوندم رو سرم ، شهرام بهم نگاه کرد

شهرام _ چی شده؟

فصل سوم شهرام _ ببخشید که می خواستم فاااااااااااااااااااز (با تمسخر ) دوم نقشه رو اجرا کنما
_اومدن شما به اشپزخونه چه ربطی به نقشه داره ؟
_والا ما شکر خوردیم خواستیم یه خورده خودشیرینی کنیم پیش پدر زن اینده ( دوباره نیشش باز شد) برا همین اومدیم اینجا که چند تا سینی با کاسه های اش رو ببریم تو حیاط.
پوف عجب گندی بالا اومده بود ، وضعش هم که خیلی ناجور شده بود
_ شما بفرمائید تو حال ( یه نگاه به امین انداختم ) امین بی زحمت می تونی بری خونتون یه دست لباس بیاری؟
امین_ نه بابا کلی وقت می بره تا من برم لباس بیارم
_پس چی کار کنیم؟
شهرام _ هیچی شما سینی و کاسه ها رو بده به من کاریت نباشه
دستمو با درموندگی کشیدم به پیشونیم
_ اخه نمیشه خیلی زشته با این وضعتون برگردین تو حیاط
_حالا شما کاریت نباشه یه بارم که شده به حرف من گوش بده
_باشه ، پس بفرمائید ظرفا روی کابینته کنار یخچاله
شهرام کتشو انداخت رو بازوش و با امین ظرفا رو بردن تو حیاط من و امینه هم پیاز داغا رو برداشتیم با فاصله همراهشون رفتیم
شهرام اینا ظرفا رو بردن سمت مامان و گذاشتن رو میز ، تا چشم مامان به قیافه و لباس شهرام افتاد با دستش کوبید به لپش
_ اوا خاک بر سرم شما چرا این شکلی شدین چرا خیس ابین؟
امین با توجه به ضرب المثل خاک انداز خودتو میونه بنداز به جای شهرام جواب داد
_هیچی زن عمو ما رفتیم تو اشپزخونه ظرفا رو بیاریم که یکی از بچه تو ظرف اب ریخته بود که از دستش در رفت و ریخت رو لباسای دکتر !!!!!
حالا ما خودمون شرمنده هستیم با دکتر گفتن امین نیشمون باز شده بود اخه من نمی دونم ملت همه دکترن ، اما چرا وقتی به این شهرام نکبت می گن دکتر خندم میگیره ... خدایا منو ببخش که فحش دادم اصلا امینه نکبته قبول؟ افرین خدا جون
مامان دوباره یکی زد به لپشو بابا رو صدا کرد
_حاجی .. حاج اقا تشریف میارین اینجا؟
کلا حرف زدن مامان و بابا با هم خیلی پر از احترام بود چه جلو مردم چه تو خونه
بابا از مردا جدا شد و اومد سمت ما
_ بله حاج خانم امر بفرمائید
چه لذتی می بردم از حرف زدن مامانو بابا
امینه سرشو اورد زیر گوشم
_مامان و بابات چه تعارفی به هم تیکه پاره میکنن
تا امینه این حرفو زد یه لبخند زدمو مثل مگس پروندن دستمو تکون دادمو اونو از خودم جدا کرد
_بکش عقب دختره حسود چشم نداری عشق نو پای این زوج خوشبختو ببینی؟
_باید برسی کنیم از چه جهت عششقشون نو پاست ... تا اینجایی که من میبینم یه دایناسور 24 ساله دارن اونوقت تازه عاشق شدنو عشقشون نوپاست ؟
لبمو گزیدم
_هییییییییییییین ... خیلی بی تربیتی امینه من دایناسورم ؟ یعنی بابا و مامان هم دایناسور هستن دیگه ... الان به بابا میگم گوشتو بپیچه
_ نه اونا دایناسور نیستن ... توی دیناسورو به فرزند خوندگی قبول کردن ...خخخخخ
_گمشو ببینم دختره بی ادب
دوباره حواسمو دادم اون سمت که بابا رسیده بود کنار مامان
بابا _ چی شده حاج خانم
_لباس اقای دکتر خراب شده بی زحمت یکیو بفرستین براشون یه لباس از بیرون بگیرن و ....
شهرام سر به زیر خودشو انداخت میون حرف مامان
_ حاج خانم اصلا حرفشم نزنید لابد قسمت بود لباس من امروز خراب بشه خودتون که می دونین گر صبر کنی ز غوره حلوا سازی
الان این چه ربطی داشت خخخخخخخخخخ.
سرشو اورد بالا و به امین که کنارش ایستاده بود نگاه کرد امینم ابروشو انداخت بالا
شهرام _ نه یعنی منظورم اینه که خنده تلخ من از گریه غم انگیز تر است
دوباره به امین نگاه کرد که اونم ابرو انداخت بالا
_به عبارتی خودتون که می دونید اب نطلبیده مراده
دیگه نمی تونستم خودمو کنترل کنم سریع بهشون پشت کردمو به بهونه درست کردن روسریم ، سرمو بردم زیر روسری و خندیدم امینه هم کنارم رو زمین نشسته بود و مثلا داشت یه چیزی میگرفت البته شونه هاش تکون می خورد که نشون از خندش بود
اونایی هم که کنارمون ایستاده بودن بماند
شهرام _ بله به هر حال مهم این بود که بنده در این مجلس پر برکت حضور داشته باشم
البته بنده می رم خونه لباسامو عوض میکنم دوباره خدمت می رسم جهت پخش اش و خدا رو شکر می کنم که این برکت و سعادت نصیب بنده هم بشه
با اجازه های گفت و دست امینو گرفتو از خونه رفت بیرون یک هفته بعد
بابا _ خب راحیل خانم این چند وقته خوش گذشت؟
لبخند زدم
_ اره بابا عالی هیچ جای دنیا ایران نمیشه مخصوصا بی کار باشی و بری بگردی اخر لذته
بابا ابروهاشو انداخت بالا
_اون که بله البته قراره شما از شنبه بری سر کار
_ چه کاری؟
_رشتت چیه؟
_خب لیسانس بیمه
_ای قربون دختر بابا ، باید بیای شرکت کار کنی
کلافه شده بودم ، بالاخره بابا به هدفش رسید
_بابا من از این رشته بدم میاد ، اخه چه اصراریه ؟
بابا ناراحت شده بود
_ اره دیگه همین مونده که بعد من شرکتو یه غریبه اداره کنه
_نه منظورم این نبود ، اما شما به من حق انتخاب نمیدین
بابا یه نگاه عمیق بهم انداخت
_باشه بهت حق انتخاب میدم
خوشحال شدم بالاخره بابا از خر شیطون پایین اومده بود
_دو تا انتخاب داری، انتخاب اولت اینه که میای تو شرکت بیمه کار میکنی
و انتخاب دومت اینه که ....ببینم امروز چند شنبست؟
_سه شنبه
_خب انتخاب دومت اینه که پنجشنبه یعنی دو روز دیگه پوریا احمدی میاد خواستگاریت و شما هم باید جواب مثبت بهش بدی چون اگه خودت نخوای بیمه رو هدایت کنی بهترین گزینه من بعد از تو پوریاست، خودت که می دونی با اینکه من بیشترین سهم بیمه رو دارم و مدیر عامل هستم با این حال احمدی هم پسرشو می تونه بعد از خودمون کاندید مدیر عاملی کنه پس می خوام تو این کارو انجام بدی ، به ثروت هنگفتی که این وسط هست فکر کن ، حالا این تو این گزینه های انتخابیت
با این حرف بابا از جام بلند شدمو و دوباره شل و ول سرجام نشستم ،نفسم تو سینه حبس شد ، این اخر ظلم بود یعنی چه اخه؟ باید بین بد و بدتر یکی رو انتخاب می کردم
با التماس به بابا نگاه کردم
_ بابا خیلی بدی اخه چرا اینطوری میکنی؟
بابا از رو مبل بلند شد و رفت سمت اتاق کارش
_ببین راحیل من خیرو صلاح تو رو می خوام گفتی حق انتخاب می خوای این هم از انتخاب ، در ضمن تا فردا شب نتیجه رو به من بگو
بابا رفت تو اتاقش دو تا کف دستو محکم کوبوندم رو سرم اخه من چرا انقدر بدبختم
سریع از جام بلند شدمو رفتم تو اتاقم لباس پوشیدمو سوئیچ ماشینو برداشتم و از خونه زدم بیرون ، همینطور تو فکر بودمو ورانندگی می کردم که یهو به خودم اومدمو یه نگاه به ساعت انداختم ، ساعت 6 غروب بود و من 3 ساعته که بی حواس تو خیابونا میچرخیدم اما به هیچ نتیجه ای نرسیده بودم ، به خیابونا نگاه کردم ببینم کجام که متوجه شدم اومدم تو محله های پایین شهر ، فلاکت از درو دیوار خونه ها می ریخت ، گوشه خیابون نگه داشتم و سرمو گذاشتم رو فرمون ، واقعا از خودم ناامید شدم من به خودم میگم بیچاره اما بدبختیای مردمو نمیدیدم از ماشین پیاده شدمو رفتم تو یه محله که دیدم در یه خونه باز شده و پسر بچه کوچولو حدود 4 ساله سرشو از در اورده بیرون و به کوچه نگاه میکنه ، رده نگاهشو گرفتم دیدم کسی نیست ، پسر بچه که ناامید شده بود خواست در ببنده که صداش کردم
_اقا پسر ، اقا خوشکله
بچه سرشو گرفت طرف من و بهم نگاه کرد ، چادرمو جمع کردمو گذاشتم زیر بغلم و رفتم سمت پسره و جلوش نشستم
_سلام اقا خوشکله ، منتظر کسی هستی؟
بچه بیچاره با ترس بهم نگاه میکرد ، یه لبخند بهش زدمو و دستمو بردم طرفش
_با من دست نمی دی اقا؟
بچه نگام کردو دستشو اورد سمتم
_خب اسمت چیه اقا کوچولو؟
_امیرعلی
_وای چه اسم قشنگی ، خیلی اسمتو دوست دارم ، عزیزم منتظر کسی هستی؟
_بله
ای جان چه کوچولو بود و چه صدای ملوسی داشت
_خب منتظر کی هستی؟
_مامانم
_مامانت کجاست عزیزم
_سرکار ؟
_تو الان تو خونه تنهایی؟
سرشو به علامت مثبت تکون داد
الهی دلم براش کباب شد بچه بیچاره تا این موقع تو خونه تنها بود
_خب عزیزم برو تو خونه تا مامان بیاد ، چرا میای تو کوچه که اقا دزده تو رو ببره ؟
_اخه گشنمه منتظرم مامان برام نون بیاره
_نهار خورده عزیزم؟
_نه
قلبم تیر کشید، تو چشمام اشک جمع شده بود ، من به خاطر اینکه تو شرکت بابا کار نکنم غصم گرفته بود اونوقت این بچه نون شبشو هم نداره بخوره ، اشکمو پاک کردم
_عزیزم بابات و خواهر برادرات کی میان خونه؟
یه نگاه مظلوم بهم انداخت
_من فقط مامان دارم
اینو که گفت سریع بقلش کردم ، خیلی از خودم ناراحت بودم ، من کفران نعمت کردم ، خدا هم بدبختی رو بهم نشون داد .، امیر علیو از بقلم اوردم بیرون
_عزیم تو برو تو خونه تا من برات شیرینی بخرم ، امیر علی جان غذا تو خونه دارین ، تو یخچال چیزی هست ؟
_ نه هیچی نداریم
_باشه تو برو منم زود میام
امیر علی رو فرستادم تو خونشون و خودم رفتم سمت یه مرکز خرید که 10 مین با خونه امیر علی فاصله داشت ، هر چیزی که به فکرم رسیدو خریدم ، از گوشت و برنج تا خورده ریز ......صندوق پر شده بود و بقیه رو گذاشتم رو صندلی های پشت
30 مین بعد تو خونه امیر علی بودم و داشتم چیزایی که خریدم و می ذاشتم تو اشپزخونه ....خونه خیلی دربو داغون بود ...کارم که تموم شد سریع رفتم سمت در حیاطو از امیر خداحافظی کردم گفتم که بازم بهش سر می زنم ... مامانش هنوز هم نیومده بود .........امروز چهارشنبست ساعت 11 صبحه و ما تو شرکت امین جمع شدیم تا یه تصمیم مثلا کارشناسانه بگیریم .تو دفتر دور یه میز نشستیم و هر کدوم تو فکر .... امین یه زونکن دستش بود و بدون برگه زدن زل زده بود به صفحه بازش ...امینه هم پاهاشو رو هم انداخته بود و با انگشت سبابش رو پاش طرح های ذهنی میکشید اما معلوم بود که اون هم تو فکره .... شهرام هم سمت میز خم شده بود با یه دستش رو میز ضرب گرفته بود و با دست دیگش لیوان چایی رو تکون می داد اما نگاش به سطح میز بود .... من هم که تو سکوت به اون سه تا نگاه میکردم ...شهرام همچنان مشغول بود که ناگهان صدای ضربش بلند شد
همه با هم شاکی بهش نگاه کردیم
_ ای بابااااااا
شهرام دستاشو به حالت عذر خواهی اورد بالا
_شرمنده به فکرتون برسین
دوباره سرشو انداخت پایینو بدون صدا مشغول فکر شد .. بعد از چند دقیقه ترجیح دادم که فکر رو تموم کنیم
_بسه دیگه هر چی فکر کردیم ، خب به چه نتیجه ای رسیدین؟
امینه _ خب به نظرم بهتره تو فرداشب جواب مثبتو به پوریا بدی ...والسلام نامه تمام .. خوب نیست؟
_جدی باش امینه وقتم کمه من فکر نمی کردم بابا انقدر زود قضیه پوریا رو مطرح کنه ، من هنوز امادگی ندارم ، در ضمن هیچ کاری هم نکردیم .. مهم تر از همه اینکه از این کار بدم میاد و مهم تر از اون از پوریا بدم میاد
امین _ به نظر من که بهتره یه کاری پیدا کنی و با عمو صحبت کنی
کلافه شده بودم
_اخه امین ، برادر من ..گفتم که بابا می خواد جانشین داشته باشه نه اینکه من شاغل بشم .... کار فقط و فقط بیمه
شهرام _پس چاره ای نیست شما باید بری کنار پدرتون کار کنید
_ من از این کار بدم میاد اخه به کی بگم؟
شهرام _ پس یه عروسی افتادیم
واقعا که شیرین زبونیش گل کرده ، من نمی دونم اصلا برا چی این شهرام رو قبول کردم همش داره مزه می پرونه
امین _ شهرام درست میگه تو هیچ چاره ای نداری جزاینکه بری سر کار و اینطور که عمو نشون داده تو هر فرصتی می خواد پوریا رو دوماد خودش کنه ... باید عاقلانه فکر کنی نه از روی احساس ...
حرفش درست بود ...بابا مترصد فرصت بود تا کارو تموم کنه اما من نمی ذارم ... بابا باید به من هم توجه کنه .. فعلا بهترین راه قبول پیشنهاد باباست تا تو یه فرصت مناسب شهرام کارو تموم کنه یا پوریا لعنتی رو دیپورت کنم ...
......
بعد از شام رفتم تو اتاقم تا خودمو اماده کنم برای نظرم ... سریع رفتم پایین ...مامان تو حال جلو تلویزیون نشسته بود با یه دستش تسبیح می زد و همزمان به تلویزیون نگاه میکرد
_ مامان، بابا کجاست؟
نگاشو از تلویزیون برنداشت
_تو اتاق کارشه گفت هر وقت که اومدی پایین بری تو اتاقش
_چشم ، ممنون مامان
رفتم سمت اتاق و پشت در ایستادم .. یه نفس عمیق کشیدمو در زدم
_بیا تو
درو باز کردم و رفتم تو اتاق ، بابا پشت میز کارش نشسته بود و سرگرم مطالعه چند تا برگه بود
_سلام مجدد عرض می کنم خدمت حاج بابای خودم
_علیک سلام ، بشین (با دستش اشاره کرد به مبل گوشه شومینه، همونطور که مشغول بود گفت ) خب چه خبر؟
_سلامتی خبر خیر
_دیگه چه خبر؟
_خبر خاصی نیست
سرشو از برگه ها برداشت و بهم نگاه کرد منم یه لبخند بهش زدم ، اومد رو مبل رو بروم نشست
_تصمیمتو گرفتی
سرمو تکون دادم
_اره بابا
_منتظرم
_پیشنهاد اولو قبول میکنم یعنی همون کار کردن تو شرکت بیمه
دستاشو بهم کوبید
_افرین کار خوبی کردی
_خب حالا من دقیقا باید برم چیکار کنم؟
بابا با یه لبخند حرص در ار نگام کرد
_شنبه می ری شرکت می فهمی
_بابا اذیت نکن دیگه بگو جون راحیل
ابرو انداخت بالا
_نه باید یاد بگیری صبور باشی، حالا هم برو بیرون کلی کار دارم باید بهشون برسم ، بدو برو
به زور از جام بلند شدمو رفتم سمت در ، خدا نکنه چیزی بر وفق مراد بابا باشه ، دیگه ادمو دق می ده
_شب بخیر بابا
_خوب بخوابی ، خودتو هم اماه کن
درو بستم از اتاق اومدم بیرون ، مامان همچنان مشغول تماشای تلویزیون بود ، منم که تحویل نمی گرفت ، الان هم که حسشو ندارم برم پیش مامان اخه از دست کارای بابا دپرس شدم ، یه شب بخیر به مامان گفتم و رفتم سمت اتاقم ساعت 8 بود که ماشینو تو پارکینگ ساختمون پارک کردم ، ترجیح دادم به جای اینکه از اسانسور پارکینگ استفاده کنم از در ورودی برم تو ساختمون برا همین از پارکینگ اومدم بیرون و ایستادم جلوی ساختمون .... نماش خیلی قشنگ بود . تقریبا 20طبقه بود البته دقیقا نمی دونم اخه هیچ وقت حسش نبود تعداد طبقات رو بشمرم ، از بابا هم نپرسیده بودم .
..از پله ها رفتم بالا و وارد ساختمون شدم ، ماشاا.. چه لابی لوکسی ساخته بودن رفتم سمت مسئول لابی که پشت جایگاهش نشسته بود دختره تقریبا 28 ساله ریز نقش موهای شرابی ، چشمای مشکی معمولی که با ارایش قشنگ شده بود دماغ عملی ، لب هم که حجم دهنده زده بود ، در کل با ارایش قشنگ شده بود ...یه لبخند زدم و سلام و این حرفا بعد هم یکی از بروشور های شرکت (از این به بعد به شرکت بیمه میگم شرکت ) رو برداشتم ، به به چه مدرن درست شده بود یه نگاه کلی انداختم و خلاصش این بود : بیمه... یکی از بزرگترین شرکت های بیمه ایران بود که کارشو خیلی توسعه داده بود و چند سالی میشد به که طرح بیمه کشتی و هواپیماهای برابری رو هم تو کارش گذاشته بود پس باید همچین ساختمونی داشته باشه البته شعبات دیگه هم تو تمام استان های ایران داشت .. به همراه سرمایه گذاری تو چند طرح بزرگ ملی .. ماشاا.. بابا چه کرده . بیخیال بقیه بروشور ها شدمو از اون خانم که گویا فامیلش تدین بود پرسیدم بابا طبفه چندمه که گفت 20 . چپ چپ نگام نکنین خب چیکار کنم ، نمی دونم بابا طبقه چندمه ...اخه شاید پنج ساله که ساختمون مرکزی تغییر کرد و اینجا شد ساختمون مرکزی... خب اون موقع یا نبودم اگه بودم هم وقت نداشتم خب.
سوار اسانسور شدمو دکمه طبقه 20 رو فشار دادم .طبقه 5 یه بار ایستاد و در کمال تعجب من پوریا سوار شد. اخه این بچه اینجا چیکار می کرد سرمو انداختم پایین البته نیش باز شدشو دیدم
_سلام خانم محبی حالتون خوبه؟ چه عجب از این طرفا ؟
سلام اقای احمدی ، متشکر ، با بابا کار داشتم برا همین اومدم
حالا که این پررو منم مثل خودش پررو می شم
_شما اینجا چیکار میکنین؟
دستاشو تو جیب شلوارش فرو کرد و سرشو مثل یه اسب نجیب بالا گرفت
_بنده اینجا کار می کنم
اوه پس بابا حق داشت حرص بخوره که منم بیام سرکار
_چند وقته مشغول شدین؟
_تقریبا دو هفته میشه البته معاون بخش بازاریابی هستم
پیف کی پرسید کجا کا رمیکنی ، خود شیرین ، من باید چشمای این پسررو در بیارم که انقدر مثل سناتورا جلوم جواب نده
تا طبقه بیستم همرام اومد و موقع خارج شدن از اسناسور مثل جنتلمنا دستشو گذاشت پشتم و یه تعارف بلند بالا کرد البته دستش با فاصله پشتم بود ، منم چون دختر بی چشم و رویی نیستم تشکر کردم و رفتم بیرون اون هم سریع اومد کنارم اون طبقه شامل یه راهروی گنده بود که پر از اتاقایی بود که دراشون با فاصله از هم قرار داشتو روی هر در یه شماره بود . دیزاین راهرو هم خیلی کلاسیک بود که نشون دهنده قدرت شرکته
_خب اگه نمی دونین اتاق جناب محبی کجاست من راهنمایتون کنم راحیل خانم
هاااااااااا چشم سفید راحیل خانم عمته ، چه زودم صمیمی شده ، من که راهو بلد نبودم اما برا اینکه روش کم بشه خیلی محکم گفتم راهو بلدم و خداحافظی کردم ازش جدا شدم اما اون سرجاش ایستاد .
من که نمی دونستم کجا باید برم اما حداقل می تونستم برم تو یه اتاقو بپرسم شما چی میگین برا رو کم کنی بهترین راه این نیست؟
با اعتماد به نفس تمام رفتم سمت در اول که سمت چپ راهرو بود و با اسانسور حدود 5 متری فاصله داشت و بازش کردم و با سرویس بهداشتی مواجه شدم ، عجب خیطی شدم خدا برا هیچ کس نخواد اخه چرا عکس سرویس بهداشتی رو نذاشتن . درو بستم و برگشتم سر جام . پوریا از همونجا که ایستاده بود گفت
_خانم محبی تو هر طبقه راهنما طبقه هست که دقیقا جلوی در اسانسوره
اینجاست که خودمو کف گرگی لازم دیدم ، اخه راحیل کور شده چشماتو وا می کردی می مردی؟
یه لبخند ملایم زدمو برگشتم جلو اسانسورو به راهنما نگاه کردم که نوشته بود دفتر مدیر عامل اتاق شماره بیستو پنجه یه سر برا اون از خود راضی تکون دادمو رفتم سمت اتاق بابا ... شماره روز در اتاقا رو خوندم که رسیدم به یه اتاق که درش با بقیه خیلی فاصله داره و دم پنجرست
در زدمو وارد شدم ، رفتم سمت منشی که البته فکر کنم منشی بوده باشه یا همون رئیس دفتر چه می دونم ... یه مرد سی چهل ساله که سرش به کارش بود
_سلام اقا خسته نباشید با جناب محبی کار داشتم
سرشو بالا اورد و خیلی مودبانه جوابمو داد
_شما ؟
_محبی هستم .. راحیل محبی ( اقا اینو گفتم یاد یه جوک افتادم .. یه روز یه ایرانیه از خارجیه می پرسه اسمت چیه؟ خارجیه میگه وات هستم جیمز وات ، اینو که گفت به ایرانیه میگه اسم شما چیه؟ ایرانیه سینه رو سپر میکنه میگه باس هستم عب باس(همون عباس) ) یه لبخند اومد رو لبم که سریع جمعش کردم
منشیه زنگ زد برا بابا بعد گفت که فعلا جلسه داره و باید 10 مین صبر کنم و از پشت میزش بلند شد و منو سمت مبلا راهنمایی کرد و سفارش یه قهوه برام داد .. حالا نمی دونم این منو شناخت یا کلا مشتری سالارن ، رو یه مبل نشستم و به اتاق نگاه کردم یه اتاق 50 متری بود که یه سمتش جای منشی بود با کلی دمو دستگاه .. یه سمت دیگه که من نشسته بودم دو دست مبل مشکی سفید گذاشته بودن با دوتا میز دو تا در هم با فاصه از منشی قرار داشت ، از گل خبری نبود اما در عوضش چند تا میز کوچولو خیلی خوشکل بود که با فاصله توی نقطه های چشم گیر اتاق گذاشته بودن و چند تا درختچه مینیاتوری روش بود که قدشون به 30 سانت هم نمی رسید خیلی قشنگ بودن ... خودمو با خوندن یه رمان تو گشیم مشغول کردم ....10 مین بعد در اتاق بابا باز شد و 5 تا مردو 3 تا زن از اتاق خارج شدن منم که همچنان تماشاچی بودم که منشی گفت می تونم برم تو اتاق، رفتم سمت در و دستگیره رو کشیدم پایین البته کنارش یه جایی هم برا کشیدن کارت بود که نشون میداد قفلش چه مدلیه .. پامو که گذاشتم تو ابهت اونجا منو گرفت ، درو اروم پشتم بستم و چشمامو اسکن وار دورتا دور اتاق چرخوندم ... یه اتاق خیلی بزرگ در حدی که بشه توش عروسی گرفت که اگه اینو به بابام بگم کلمو میکنه با یه پنجره سر تاسری که کشته مردشم .. یه میز کنفرانس طویل که فکر کنم حدود پنجاه تایی صندلی دورش بود و رومیز کاملا مجهز شده بود ، مثل این فیلم هالیوودیا که خیلی پیشرفتست منم که اسم وسایلو بلد نیستم پس برا شما نمیگم یه سمت دیگه اتاق دو دست مبل چرم مشکی که دلمو برده بود گذاشته بودن البته خیلی رسمی بود با 4 تا تابلو که دور تا دور اتاق گذاشته بودن و به موضوعش دقت نکردم و در اخر یه میز ریاست گنده ، میگم گنده یعنی گنده حدود دو متر این حدودا اما خیلی شیک روش منبت کاری شده بود و از همه وسایل اتاق قشنگ تر بود و در اخر بابا که با لبخند پشت میز نشسته بود وبه من نگاه می کردم تازه متور مغزم روشن شدو یادم افتاد سلام نکردم
_وای سلام بابا خوبی عجب جایی برا خودت درست کردی عجب دمو دستگاهی مثل ، مثل ... به هر حال عالیه بابا
_سلام راحیل ، اینجا اینده توه زیاد تو شوک نباش
رفتم سمت بابا و با هم دست دادیم و رو مبل نشستم و بابا سر جاش موند همچنان لبخندشو حفظ کرده بود
_بابا اینجا چند طبقست؟
_چه عجب کنجکاو شدی ، 25 طبقه
_چه جالب اونوقت مگه رئیسا نمی رن طبقه اخر ؟
خندید
_الان چه ربطی داره؟
_تو فیلما همینجوریه دیگه
بابا که دید دارم جفنگ می گم به ساعتش نگاه کردو حرفو عوض کرد
_ساعت هشتو نیمه از همین روز اول نیم ساعت تاخیر
اینم زندگی ماشینی
_بابا خودت که میگی روز اول تازه من که تا حالا نیومده بودم اینجا
_زبون داری دیگه
یه لبخند شیک زدم ، بابا تلفنو برداشت و یه چیزی گفتو قطع کرد
_با رحیمی همانگ کردم که تو رو ببره بخشی که قراره توش کار کنی و پستتو معرفی کنه ، پاشو اماده شو
وقتی بابام چیزی رو نمیگه خودمو هم بکشم لب وا نمی کنه پس در مورد اینکه قرار چیکار کنم نپرسیدم
_رحیمی دیگه کیه؟ من که نمی شناسم
_منشی من همین الان دیدیش
_اها باشه پس من رفتم
بلند شدم خواستم برم سمت در اما سریع برگشتم سمت بابا و رفتم کنار صندلیش با سرعت نور دستاشو گرفتم خواستم ببوسم که بابا با سرعن فوق نور دستشو کشیدو منو بغل کردو پیشونیمو بوسید
_بابا خیلی دوست دارم
لبخند زد
_برو پدر سوخته ، برو خر اون پسر عموی پدر سوختته
بلند خندیدم
_فعلا خداحافظ بابا
_راستی راحیل هر جایی که قرار ه کار کنی بدون که از طرف من حمایت نمی شی با تو هم مثل بقیه کارمندا رفتار میکنم یه چیز دیگه اگه می خوای همه به چشم زیر اب زن نگات نکنن نگو که دختر منی البته می تونی بگی در هر حالت من حمایتت نمی کنم عزیزم
از بابا انتظار دیگه ای نمی رفت یعنی حق دیگران نمی خورد
بابا سرشو برام تکون دادو دوباره مشغول به کار شد
رحیمی منتظرم بود و با دیدنم از جاش بلند شدو منو راهنمایی کرد رفتیم طبقه 12 بخش بیمه کار فرما البته کل این طبقه میشد بخش بیمه کارفرما ، جلوی راهنمای طبقه ایستادیم و بخشها رو از اونجا معرفی کرد که مزاحم کارمندا نشیم ....
_ خب اقای رحیمی اینا رو متوجه شدم فقط نفهمیدیم من باید چیکار کنم
منو برد سمت اتاق 8 و در زد و وارد شد با احترام کنار کشید تا اول من وارد بشم کسی تو اتاق نبود
_خب خانوم محبی شما قراره اینجا مشغول به کار بشید به عنوان کارمند این بخش
دهنم باز موند یعنی بابا منو کارمند جزء کرده بود؟ اومدم یه حرفی بزنم که رحیمی با اجازه گفتو رفت .... یه نگاه به اتاق انداختم .. یه اتاق تقریبا خوب حدود کمتر از 20 متر با دوتا میز ، اینجور که فهمیده بودم خیلی برا زیباسازی شرکت خرج شده بود ... یه پنجره سرتاسری داشت که فکر کنم اتاقایی که سمت جلوی ساختمون بودن همه پنجرشون این شکلی بود .. در هم جلو پنجره بود .. دو طرف پنجره هم این دوتا میزو گذاشته بودن .. رو میز کنار در یه کیف بود با یه پرونده که باز بود پس هم اتاقی داشتم کیفمو گذاشتم رو اون یکی میز و دوباره به اتاق نگاه کردم .. یه قفسه بزرگ کنار در بود که پر از پرونده بود .. کنار پنجره یه گلدون گل رونده کوچولو بود روی دیوار پشت هر میز هم یه تابلو بود . نشستم پشت میزی که کیفمو گذاشته بودم و رفتم تو فکر که یهو در باز شد ....یه دختر همسنو سال خودم اومد تو اتاق یه نگاه به من انداخت و مستقیم رفت سر میزشو لیوانی که مطمئنم توش چای بود رو گذاشت اونجا ...چند لحظه مکث کرد و اومد سمت من ...جلوی میزم ایستاد ... یه ابروشو انداخت بالا و مثل تروریستا نگام کرد ... شانس اورد که قیافش خوبه وگرنه با این نگاهش فردا سومم بود
این چرا اینجوریه .. اب دهنمو قورت دادم ... یه لبخند ترسون بهش زدم .. همچنان داشت نگاه می کرد ..فکر کنم دو دقیقه ای نگام کرد و میزو دور زد اومد کنار صندلیم ایستاد ..دوباره از اون نگاهاش کرد .... این دفعه جوری اب دهنمو قورت دادم که فکرکنم سیبکم خورد به فکم ...
_ همکار جدید هستی؟
پ ن پ خیارشورم
_بله
همچنان من رو صندلی نشسته و اون کنار صندلی ایستاده بودیم و اون مثل شکنجه گرا نگام میکرد
_اسمت چیه؟
_راحیل
_فامیل
اب دهنو برا بار هزارم قورت دادم .. این می خواد منو بخوره
_محبی
رفت تو فکر
_با مدیر عامل چه نسبتی داری؟
ووی الان شما جای من باشین به نظرتون اگه بگم دخترشم منو میکشه یا نه؟ من ریسک نمیکنم
_هیچی
سرشو به نشونه پذیرفتن حرفم تکون داد
_خوبه
_معرفت کیه؟
_خودم تقاضا دادم قبول کردن
_مدرکت چیه؟
_لیسانس بیمه هستم
چقدر سوال می پرسه .. با این جذبش فکر کنم اخرش کار خرابی کنم
دستشو اورد سمتم
_مهربان هستم
عمرا تو مهربان باشی ، دستمو اوردم سمتش
_معدب هستم
ابروهاش رفت تو هم .. خو چطه مگه چی گفتم ؟
_اسمم مهربانه خانم معدب
اوه سوتی رو ببین من دیگه نمی تونم تو چشاش نگاه کنم ، معدب هستم ..خخخخخخخخخخخخ
_اوه ، اها ، بله متوجه شدم ، خوبی مهربان جون ؟
_مهربان اکبری هستم ، اکبری صدام کن
شیطونه میگه برم ... استغفرا..
_خوبی اکبری جان؟
_فکر نکنم بهت ربطی داشته باشه
جانننننن، مگه چی گفتم ؟دختره فکر کنم با خودش هم مشکل داره ...
_باشه
رفت سمت میزش و رو صندلیش نشست ... سرش وبرد تو پرونده و مشغول شد منم شروع کردم به دید زدنش
قد هیکل کپی من ، قیافش فرق داشت چشم قهوهای روشن یا همون شکری (ببنین اینجا طوسی ابی سبز تیله ای و این حرفا نداریم ، بازیگرای ما همه چشمای قهوای و مشکی هستن ، ا قربون بچه شیر فهم ) بینی معمولی لبای نازک موهاش هم که مشکی بودن . بعد از 10 مین نگام کرد و میخ شد روم . سرمو انداختم پایین و خودمو مشغول گوشیم کردم ، یه ساعتی گذشت که یه اقایی در زدو اومد تو اتاق
_سلام خانمها
اومد سمتم
_خانم محبی شما هستین؟
_بله
_رستم پور هستم ، معاون بخش
_خوش بختم جناب رستم پور
_همچنین ، روز اول کاری رو تبریک میگم ...این پرونده هایی که اوردم برای شماست ... امروز اینا رو بخونین و کارشو انجام بدید . از فردا کار اصلیتون شروع میشه . اگه مشکلی داشتید من اتاق 11 هستم .. خدانگهدار
یه پرونده رو باز کردم و بدون رغبت شروع به کار کردم دو هفته هست که مشغول به کارم از زمین و زمان جدا شدم ، ساعت کاریم از 8 صبح تا 4عصر و انقدر کار رو سرم ریختن که تا می رم خونه فقط یه غذایی می خورم و می خوابم یا می رم پیش بابا سوالایی که برام پیش میاد رو می پرسم ... تو این مدت از بچه ها هیچ خبری ندارم .. نمیدونم چیکار می کنن ، مخصوصا شهرام ، خیر سرش باید اطلاعات کارشو بهم بده ، اما هیچی که هیچی ... یادم باشه حتما امروز به هر سه تا زنگ بزنم و ببینم چیکارا می کنن ...
و در اخر اکبریه ایکبیری که پدرمو در اورده ، اصلا کلا دشمنمه ، نمیدونم چرا ، همش اخمو تخم داره اگه بیکار هم باشه یه چشم غره مشتی بهم می ره البته فکر کنم فقط با من اینطوریه و بقیه شیرینن ، باید ته و تو قضیه رو در بیارم ... این رستم پور هم مرد خوبیه خدا خیرش بده زیاد بهم کار نمی ده اما چون تازه کارم و هیچ وقت انقدر کار نمی کردم خیلی خسته میشم ....یه اتفاق جالب هم افتاد ، امروز که چهارشنست ... دقیقا سه روز پیش یعنی دو شنبه رفته بودم اتاق رستم پور که در مورد مشکل یه پرونده باهاش صحبت کنم ... مشغول صحبت بودیم که یکی در زد اومد تو اتاق سرمو برگردوندم ببینم کیه که قیافش خیلی برام اشنا زد اما نشناختم اون هم بهم نگاه کرد که یهو قیافش چندش شد اما سعی کرد لبخند بزنه که قیافش خیلی حال بهم زن تر شد. وقتی قیافشو اینجوری دیدم یهو مغزم جرقه زد ، اه اه اه اینکه مونیکای ذلیل شدست منم یه لبخند چندش زدمو سرمو براش تکون دادم ، سریع مشکل پرونده رو حل کردم و از اتاق اومدم بیرون .. دو قدم نرفته بودم که در دوباره باز شدو مونیکا خودشو انداخت بیرون و سریع خودشو بهم رسوند و یه لبخند ملیح زد
_وای سلام راحیل جووووووووووووون ، خوبی عزیزم ؟
اوق من از این دختره متنفرم ، تو دنیا چند نفرن که حالم ازشون به هم می خوره که یکیشون همین مونیکاست ، حالا چرا بدم میاد؟ قضیه بر می گرده به خیلی سال پیش وقتی که راهنمایی بودم ، دست بر قضا مونیکا همکلاسی من بود اصلا هم با هم کنار نمی اومدیم حتی به هم سلام نمی کردیم ، بیشتر برا این ازش بدم می اومد که زیر اب زن و خود شیرین بود و خودشو پیش معملما و مدیر لوس می کرد خوشگل هم که بود شاگرد اول هم بود اما رفتارش گند بود همچین دماغشو میگرفت بالا که بیا و ببین یه گروه داشت از خودش بدتر و با خیلی از بچه های معمولی کلاس بخورد بدی داشتن مخصوصا خود مونیکا از همه گند اخلاقتر بود ، من هم که قیافم رو می دونین خیلی درس خون و خیلی خوشگل نبودم اما تو کلاسمون خیلی مقبول بودم یه جورایی با بچه ها راه می اومدم و بچه ها رو جذب می کردم ، هیچی دیگه خدا همچین همکلاسی رو برا هیچ کس نخواد ... چیزی که باعث شد من ازش متنفر بشم تو کلاس سوم راهنمایی اتفاق افتاد قرار بود برا دهه فجر هر کلاسی بهترین تزیین رو برا کلاس داشته باشه تا برنده بشه ما هم شروع کردیم به تزئین کلاس و تا 20 بهمن کلاسو اماده کردیم که فرداش تو جشن انتخاب بهترین کلاس شرکت کنیم بعد کار رفتیم خونه اما فردا صبح که اومدم مدرسه رفتم تو کلاس دیدم تمام تزئین کلاس کنده شده و پاره شدن ، خیلی ناراحت شدم بچه ها هم که دیدن کلی دپرس شدن ، زنگ تفریح که خورد مونیکا سریع از جاش بلند شد و گفت که همه این خرابیا کار منه منم هر چی گفتم که من این کارو نکردم قبول نکردن دلیل مونیکا این بود که من صبح از همه زودتر می رسم مدرسه اخه سرویسم خیلی زود می اومد ، هیچی دیگه هر کاری کردم بچه ها قبول نکردن تقصیر من نیست ، کینه بدی رو دلم گذاشته بود اما بدترین ضربه رو وقتی زد که .... یه روز تو حیاط مدرسه نشسته بودیم که من رفتم دستشویی وقتی از دستشویی برگشتم دیدم سطل اشغال کلاسی که بغل دستشویی بود داره اتیش می گیره و به تخته کلاس رسیده سریع رفتم دفتر و خبرشو به مدیر دادم اونام اتیشو خاموش کردن .. وقتی مدیر فرداش سر صف صبح گاهی گفت تقصیر کیه در کمال بهت و تعجب من مونیکا دستشو برد بالا و گفت که منو دیده دارم این کارو میکنم ، یه سری هم که دیده بودن من رفتم دستشویی گفتن شاید کار منه ... مدیر هم چندتا سوال پرسید و مونیکا چند تا شاهد اورد و خیلی راحت من از اون مدرسه اخراج شدم به همین راحتی ... بماند که چقدر خانواده تنبیهم کردن ... خیلی دوره مضخرفی بود .. بعد از اون رفتم یه مدرسه دیگه اما سعی کردم با ادمایی مثل مونیکای عتیقه برخوردی نداشته باشم ... گذشت و گذشت تا الان که این دختره موزمارو دیدم
بهش نگاه کردم تو نگاش تنفر بود اما نمی دونم چرا اینجوری حرف می زد
_سلام مونیکا
_کجا بودی دختر ؟ خیلی وقته ندیدمت
_همین دور و برا بودم
_اینجا استخدام شدی؟
_اره دو هفته میشه تو اینجا چیکا رمی کنی؟
یه لبخند زدو برام کلاس اومد
_من دو سالی هست که تو بخش بازار یابی هستم .
اه اه اه ازت متنفرم
_اها موفق باشی
_ازدواج کردی ؟
_نه هنوز تو چطور؟
مونیکا_ نه به زودی ازدواج میکنم
ایشششششششش
_اوه خوشبخت بشی
مونیکا_ مرسی عزیزم البته تو این دوره و زمونه شوهرپیدا کردن خیلی سخت شده خیلی از دخترا نمی تونن ازدواج کنن
دختره مضخرف بیا اینم از نیشش
_ پس باید بری استونه چندتا شمع روشن کنی که داری ازدواج می کنی عزیزم
جونمی جون جیگرم حال اومد
قیافش رفت تو هم اما سریع خودشو جمع و جور کرد
_ راستی راحیل مدرکت چیه؟
_لیسناس بیمه دارم تو چی؟
_فوق مدیریت بازاریابی از دانشگاه تهران .. لبخند مثلا خجالتی زد ... دانشگاه ازاد بودی؟
_نه عزیزم ایران نخوندم مدرکمو از دانشگاه زیگموند فروید اتریش گرفتم
دهنش مثل سکته ای ها باز شد اخ جون ای کاش زودتر بزرگ می شدیم من اینو می سوزوندم با این که اهل فخرفروشی نیستم اما باید این دخترو با فخر فروشی سوسک کرد
مونیکا_ خب عزیزم من دیگه برم کلی کار دارم خداحافظ دوستم ...
_ خداحافظ ...
یه نفس راحت کشیدم و رفتم سمت اتاقم ...
کارم که تموم شد برا امین زنگ زدم و گفتم که بچه ها رو جمع کنه ببینم چیکارا می کنن در غیاب من ، اون هم گفت که ساعت 6 خونه شهرام باشم

.......

_ خب چه خبر؟ این چند روزه که منو ندیدی چیکارا کردی ؟
امینه _هیچی بابا چی کار دارم که انجام بدم؟ می رم دانشگاه و میام خونه ، من نمی دونم این سال اخری این استادا چه لجی کردن که حتما امتحاناشونو تشریحی بگیرن تازه دو بار هم میان ترم گرفتن اون وقت من نمی دونم اینا مارو بچه دبستانی فرض کردن یا دانشجو ... همه کاراشون خرکیه خودشون هم خرن
یه نگاه به امین و شهرام که رو مبل جلوییمون نشسته بودن و ذل زده بودن به لپ تاپ شهرام و می خندیدن انداختم ، اونجا چه خبره؟
_ااااا زشت دختر چرا فحش می دی استاد خره؟ خر تویی که به دیگران می گی خر ... سرمو بردم زیر گوشش... اونجا چه خبره ؟ اون دوتا چرا می خندن؟
_نمی دونم شاید دارن فیلمی چیزی می بینن
_باید بفهمم چیه ، اصلا این دوتا چرا انقدر با هم مچ شدن؟
_اینا رو ول کن من دارم می رم اشپزخونه و موقع برگشتن از اشپزخونه از پشتشون دور می زنم بفهمم چه خبره
_باشه
امینه بلند شد رفت اشپزخونه و یه لیوان اب ریخت خورد .. موقع برگشتن اروم از پشتشون رد شد و یه لحظه ایستاد به همون چیز ذل زد ... اون هم یه لبخند زد بعد دسشتو زد به شونه امین و در گوشش یه چیزی گفت امین هم گفت ای ول ، خیلی مشکوکه چه خبره؟
از جام بلند شدم و رفتم کنار امینه ایستادم ای خدا واقعا که بیکارن داشتن چت می کردن و مخ یه دختر بدبختو می ذاشتن تو فرغون
شلغم عینکی( شهرام ) _ خب عزیزم چه جوری باید پیدات کنم
طوطیا شیطون بلا خوشگله_ ببین هانی از رو هیکل می تون یتشخیص بدی اخه از بس که هیکلم رو فرم بین همه تک افتادم ( معلوم نیست هیکلش چی هست ) یه مانتو کرم بالای رون میپوشم با یه شال قرمز جیغ ..یه رژ قرمز جیغ هم میزنم ... قیافمم خیلی خوشگله ( وا این چرا اینطوری ادرس میده )...هانی تو چه لباسی می پوشی؟
شلغم عینکی_ یه شلوار گشاد می پوشم و شلوارمو می ذارم تو جورابم
_ هانی اخه این چه مدلیه خیلی زاغارته
شلغم عینکی _نه خوشگله من تازه از امریکا اومدم اتفاقا چند روز پیش جاستینو دیدم تو کنسرتش همین جوری لباس پوشیده بود
فکر کن جاستین اینجوری لباس بپوشه ....خخخخخ... ای مردم از خنده ...البته بیشتر لباساش اینجورین
_اوه جدی می گی ؟ من عاشق جاستینم ، راستی لباست چیه؟
_یه دونه از این بلوزایی که رپرا می پوشن تنمه سریع پیدام می کنی ............خو عزیزم من برم دیگه خانمم صدام میکنه کاری نداری؟
_ پسره اشغال تو زن داری؟
شهرام صفحه چت رو بست و هرو هر خندید ما هم همراهیش کردیم ... منو امینه برگشتیم سر جامون
_ خب چه خبر؟ چیکارا کردین
شهرام _ راستش چند روز پیش مثلا اتفاقی اومدم شرکت پدرتون و باهاشون حرف زدم
_چه حرفی؟
_ حرفای معمولی
صدای زنگ خونه اومد و شهرا م رفت غذا رو بیاره
......
واقعا که بعضیا خیلی نامردن ... خو بنده خدا برو این کارگر بیچاره رو بیمه کن ...مرد حسابی تو کارگر زیر دستت رو بیمه کن خدا هم به مالت برکت می ده ... امروز رو یه پرونده داشتم کار می کردم که کار فرماش خیلی نامردی با کارگراش کرده بود یعنی فکر کنم 100 تا کاگر داشت که نهایتشش 30 تا تحت بیمه بودن.... ظلم تا چه حد ؟

_ هی محبی پرونده فروردین 91 ج رو بده
معمولا می گن هی تو کلات پ منم میگم هی تو کلات بی تربیت
سرمو تو پروندم نگه داشتم مثلا صداتو نشنیدم
_با تو ام محبی
جز جیگر زده عمرا جوابتو بدم
مدادشو از تو قلمدون برداشت و سمتم پرتاب کرد
_مگه با تو نیستم محبی؟
این اخر برده داریه دختره پاچه ورمالیده
از جاش بلند شدو اومد کنارم و زد رو شونم منم بی هوا سرمو اوردم بالا
_ جانم مهربون جون کارم داری؟
چشاش قرمز شد فکر کنم یه نقشه توپ برا قتلم کشید
_ فکر کنم باید بری از گوش پزشک وقت بگیری
_اوا چرا مهربون جون ....یه لبخند ملیح زدم
حالا گفته بود اسمشو صدا نکنما .... یه نگاه عصبی بهم انداخت و رفت پرونده مورد نظرو برداشت و برگشت سر جاش....یه نگاه به قلم دونم کردم ببینم این خودکار ابی وا مونده کجاست اما پیداش نکردم حتی تو کیفم نبود ... رفتم زیر میز اونجا هم نبود یه نگاه انداختم دور و برم که دیدم از این شانس گندم خودکار زیر میز مهربانه ....
_میگم مهربون جون خودکارم زیر میزته بی زحمت می دیش؟
سرشو بلند کرد و بهم یه نگاه انداخت دوباره سرشو برد تو پرونده ...
_مهربان خواهش حسش نیست بلندشم
از سنگ صدا در اومد که از این بشر صدا در نیومد
از جام بلند شدم و رفتم جلو میزش نشستم ... دختره ناتو پاشو گذاشته بود رو خودکار ..... دولا شدم و سرمو بردم زیر میز خودکارمو بردارم که یهو در باز شد .... اومدم از زیر میز دربیام که سرم محکم خورد به میز ...
_سلام جناب رئیس وقتتون بخیر
_ سلام خانم
_امری داشتین؟
_نه شما بفرمائید
_ چشم
چقدرصدای رئیس اشنا بود ، خودکارو برداشتم و از زیر میز اومدم بیرون ، شروع کردم به ماساژ سرم ....درو باز کردمو رفتم تو اتاق کارم
_ سلام مهربان صبحت بخیر
_سلام
_ عجب هوای خوبی
_اره
یه نگاه شدیدا مظنون و پر از طعنه بهم انداخت
_ دیراومدی؟ ما که نمی تونیم دیر بیایم ، پارتی داری؟
_نه عزیزم پارتی کجا بود ، فقط یه پارتی داریم که اون هم خداست
راست نمی گم؟ اگه پارتی داشتم که نمی شدم کارمند جزء شرکت پدرم به جاش الان باید رئیسی چیزی بودم ...والا
_ علت دیر اومدنم ( به خودم مربوطه دختره فضول ) مرخصی ساعتی که گرفته بودمه ، تو هم می تونی مرخصی ساعتی بگیری عزیزم
رفتم پشت میزم نشستم ، شانس هم که نداریم ، تو همه رمانا همکار دختره میشه رفیق فابریکش مال من شده دشمن فابریکم ... خو این چه شانسیه
پرونده روبا حرص باز کردم .... کیفمو باز کردم لب لو رو از توش بردارم تا به این لب خشک شده یه صفا بدم که با یه فاجعه روبرو شدم .. در لب لو باز شده بود و کیف رو به گند کشیده شد .. اینو دیگه کم داشتم .... کیفمو گذاشتم رو میزو شروع کردم به تمیز کاری که تو زیب بغلش کارت ماشین شهرام که دیشب بهم داده بود رو پیدا کردم ، اخه دیشب با بچه ها رفته بودیم شهر بازی وقتی خواستیم سوار وسایل بازی بشیم پسرا جیب کت هاشونو خالی کردن ، امین وسایلشو داد به امینه شهرام هم به من ، منم گذاشتم تو زیب بغل کیفم گم نشه دیگه یادم رفت بهش برگردونم..... یه پیام براش فرستادم که امروز بعد از ساعت کاری بیاد جلو شرکت کارت ماشینشو بگیره ... فقط موندم از دیشب تا حالا پلیس نگرفتش؟ اخه خیلی قانون گریزه همش یا سرعتش بالاست یا حرکات خطرناک می کنه پلیس هم خیلی اعمال قانونش می کنه .... شهرام زود جوابمو داد و گفت که ساعت 4 جلوی در شرکت منتظرمه .... کیفمو انداختم گوشه میز..فعلا باید بی خیالش می شدم کلی کار رو سرم ریخته بود منم که دیر اومدم سر کار .....ساعت 12 تا 1 وقت نهار و نماز بود ، از جام بلند شدمو بدنمو کش دادم بعد هم یه خمیازه بلند کشیدم ... مهربان هم از جاش بلند شد و زودتر از من از اتاق رفت بیرون منم پشت سرش راه افتادم سمت رستوران شرکت ..... رستوران شرکت تو طبقه اول بود یعنی تمام طبقه اول می شد رستوران شرکت ... فضاش هم خیلی قشنگ بود .. غذاهای خوبی هم میدادن ..با هم سوار اسانسور ضلع شرقی شدیم که تو طبقه 5 پوریا همراه مونیکا سوار شدن .. یعنی من درگیر حکمت خدا هستم .. تو این شرکت چند صدتا پرسنل هست اونوقت چرا این دوتا همزمان با من سوار اسانسور شدن؟ حالا دقیقا چرا همین اسانسور؟
همه رفتیم طبقه اول .. پوریا می خواست باهام حرف بزنه که پشت بهش کردم و ازشون جدا شدم اون هم در نطفه خفه شد ...مونیکا چقدر جلف بازی در اورد تو اسانسور نزدیک بود بره تو بغل پوریا .. چقدر این دختره بی حیاست .. غذا گرفتن به این صورت بود که شرکت به ازای تمام روزای کاری یک ماه ژتون میداد و کارمند می تونست با اون ژتون از بین چند نوع غذایی که تو روز می پزن یه یک پرس مورد علاقشو انتخاب کنه و بخوره ... منم رفتم یه پرس کوبیده گرفتم و کنار پنجره نشستم ... ضلع شرقی مخصوص رئیس و معاون بخشا بود ، بابا هم که تو اتاقش غذا می خورد ... بقیه قسمت ها هم برا کارمندا بود... همزمان با غذا خوردن تو فکر رفتم .. دوشب پیش بابا ، احمدی ها رو برا شام دعوت کرده بود .. اونشب این احمدی ها خیلی با منظور حرف زدن فکر کنم می خوان سرمو زیر اب کنن...خخخخخ
فکر کنم اگه دست بابا باشه منو پیشکش پوریا می کنه فقط موندم چرا ، یعنی ریاست انقدر مهمه؟ وسطای غذا بودم که یه پسره جلوم نشست ....
_ سلام خانم
قدش متوسط بود و پوست سفید با دماغ عقابی .. چشاش قشنگ بود یه حالت جالبی بود و مشکی سیر ... یه بلوز ابی نفتی پوشیده بود و یه شلوار کتان مشکی و یه کالج ابی نفتی...
_سلام
_معذرت میخوام شما تو کدوم بخش مشغول هستین؟
قاشقمو که می خواستم ببرم تو دهنم گذاشتم تو ظرف
_خواهش می کنم ، بخش بیمه کارفرما
_واقعا؟ جاتون عالیه ، هم بخشیه که زیاد ارباب رجوع نمیاد و هم اینکه شنیدم رئیس خیلی خوبی دارید
الان باید چی جوابشو می دادم ؟ برا خالی نبودن عریضه یه لبخند کوچولو زدم
_من تو بخش بیمه شخص ثالث هستم واقعا بخش شلوغیه ، قدر جاتونو بدونین ... راستی من فواد بزگمهر هستم .. خوشبختم خانمه؟
_ محبی هستم ، من هم خوشبختم
غذامو تموم کرده بودم ، از جام بلند شدمو یه خداحافظی کوتاه از بزرگمهر کردمو برگشتم سرکار
ساعت چهار کارمو جمع و جور کردمو با مهربان خداحافظی کردم و رفتم پایین ... یه سری از کارمندای بخش رفته بودن بودن یا داشتن می رفتن ... تازه از اسانسور پیاده شدم که شهرامو تو لابی شرکت دیدم که یه گوشه ایستاده چند تا از کارمندای شرکت بخشمون هم بهش سلام میکنن اون هم خیلی سنگین و متین جوابشونو می ده ..... یه جین مشکی پوشیده بود با یه بلوز ساده سرمه ای که روش یه بافت جلو باز پوشیده بود و افرین .. ته ریش هم داشت .. کلا من ته ریش دوست دارم ...رفتم کنارش بهش سلام کردم
_ سلام راحیل خانم شرمنده که مزاحمتون شدم
_خواهش میکنم
کیفمو باز کردمو کارت ماشینو در اوردم و گرفتم طرفش
_بفرمائید این هم از کارت ماشینتون
کارتو گرفت
_ممنون
_ من دیگه برم خداحافظ
همگام با من تا فضای باز جلوی شرکت اومد بعد خداحافظی کردو رفت ، منم رفتم پارکینگو وماشینمو برداشتم و رفتم خونه ...
.......
تلفن روی میزم زنگ خورد
_بله؟
_سلام خانم محبی سعادت هستم
_سلام خانم سعادت
_محبی جان اقای رئیس باهات کار دارن لطف کن تا 10 دقیقه دیگه بیا اتاق ایشون . با اجازه ..
گوشی قطع کردم ... رئیس چیکار داره ؟
خودکارمو گذاشتم رو برگه ای که در حال نوشتنش بودم و سروضعمو مرتب کردم ، آینمو از تو کیفم در اوردم و یه نگاه به صورتم انداختم .. خب مشکلی نداشتم پیش به سوی اتاق رئیس .. جلوی دفتر رئیس خانم سعادت رو دیدم و یه لبخند زدم و اون هم لبخند زد
_سعادت جان رئیس چیکارم داره؟
سعادت یه دختره ریزه میزه با نمک بود
_نمی دونم والا عزیزم فقط بهم گفت که تو رو احظار کنم
_ باشه پس هماهنگ کن من برم تو اتاقش
زنگ زد به رئیس بعد بهم اجازه داد برم تو اتاقش ، دوباره دست به لباسام کشیدمو رفتم سمت در .... یه بار کوبیدم به در که چند ثانیه بعد اجازه ورود گرفتم .... نگام به زمین بود .. درو باز کردم رفتم تو دفترشو بعد اروم برگشتم درو بستم ....
_سلام جاب رئیس
سرمو اوردم بالا اما وقتی ریسو دیدم دهنم وا موند ....نهههههههههه، مگه میشه ؟.... شهرام رئیسه؟ شهرام که معاون امین شده بود .. جلل خالق .. چه خنده ای هم می کنه ، تا مخرجش پیداست حالا چرا سایلنت می خنده ؟
_سلام خانم محبی
چه رسمی
_بفرمائید بشینید ..
وا این چرا ابرو بالا می ندازه ، سرمو تکون دادم یعنی چه مرگته؟
دوباره ابروشو انداخت بالا که یه نگاه به اطراف دفترش انداختمو یه مرد دیگه رو دیدم که کنار قفسه کتابا ایستاده بود ... لالمونی گرفتم اروم رفتم رو یه صندلی نشستم ...
_ جناب ایزدی بفرمائید خانم محبی هم نشریف اوردن
ایزدی اومد سمت ما رو صندلی جلویی نشست
_سلام خانم
به احترامش یه خورده از جام بلند شدم
_سلام
شهرام _ خانم محبی می خواستم با شما در مورد پرونده کارخونه .. صحبت کنم
_بله
_ ایشون رئیس کارخونه مدنظر هستن
سرمو به احترام برا یارو تکون دادم
_راستش ایشون یه شرایط خاصی داشتن که ما خواستیم شما اینجا حضور داشته باشین .
_ بله
اوهوکی چه لفظ به قلم حرف می زنه
ایزدی_ راستش من میخوام بیمه کارخونم مطابق با بیمه شرکت های اروپایی باشه اما با توجه به تحریم، اونا مارو ساپورت نمی کنن من هم اومدم اینجا و این قضیه رو مطرح کردم
یه خورده با هم در مورد شرایط بیمه کارخونه ایزدی صحبت کردیم و بعد از یک ساعت ایزدی رفت ... من همچنان نشسته بودم .. یعنی خنگ منم وقتی دیروز دیدم کارمندا به شهرام سلام و خداحافظی می کنن هیچ شکی نمی کنم
_ خب شما اینجا چیکا ر می کنین؟ مگه معاون امین نشده بودین؟
_ خب گفته بودم بهتون که چند وقت پیش اومده بودم اینجا و با پدرتون صحبت کرده بودم که ایشون این پیشنهاد رو دادن ، منم قبول کردم
_ چرا با من هماهنگی نکردین ؟
_ به هر حال یه خورده سورپرایز خوبه ... تازه با این کار، من به پدرتون خیلی نزدیکتر شدمو می تونم لیاقتمو نشون بدم ... از همه مهمتر پوریا خیلی راحت تر از میدون به در میشه .
دروغ نگم یه خورده حسودیم شده .. اخه اینو چه به ریاست
_پدر من بر چه اساسی این پیشنهاد رو دادن؟ مگه شما سابقه کار دارین؟
_خب اولا به خاطر میزان تحصیلات و تحقیقاتم که کلی ازشون تقدیر شده بود و دست بر قضا من اونروز که اومده بودم اینجا در موردشون با پدرتون صحبت کردم ایشون از من خوششون اومد ..... انقدر سابقه اجرایی دارم که بتونم یه حوزه رو اداره کنم .. . سابقه کار هم دارم دیگه
اره جون خودت سابقت اینه که کمتر از یک ماه معاون امین بودی
شهرام _ در ضمن سعی کنید تو شرکت اشنایی ندین چون ممکنه اسممون بیفته رو زبون کارمندا
خوبه خودم اینو وارد زندگیم کردم حالا برام کلاس می ذاره پسره بی لیاقت
_ اتفاقا منم می خواستم همینو بگم بهتره اشنایی ندیدن ... خب من دیگه برم .. فعلا
یه لبخند مهربون زد
_ خداحافظ راحیل خانم
سرمو تکون دادم و از اتاقش اومدم بیرون
.......
منو بابا و مامان جلو تلویزیون نشسته بودیم و یه سریال ابکی می دیدیم
_ بابا رئیس بخش ما همون یاروهه که دوست امین بود؟
_ مگه دیدیش؟
_ اره امروز برا یه قرارداد منو می خواستن منم رفتم دفترش
_ اره خودشه بچه خوبیه ، زبر و زرنگه ، خیلی ازش خوشم اومده .... تا اینجا که خیلی خوب خودشو نشون داده
ابروهامو کشیدم تو هم
_ خیلی بدی بابا .. من که دخترتم باید بشم کارمند .. اونوقت این یارو که هیچ سابقه های تو شرکت نداره یه کاره شده رئیس ؟
بابا خیلی جدی نگام کرد
_ اولا که حسود نباش .. دوما هر کس بر اساس میزان عملکردش امتیاز می گیره .. اگه من از تو پوئن مثبت ببینم ارتقا رتبه میگیری....در ضمن تحصیلات خودتو با اون پسر مقایسه کن .. تو لیسانس و اون دکتری .. حداقل اون دو تا لباس بیشتر از تو پاره کرده و اطلاعاتش بیشتره بخصوص که رشتش مدیریته و این یه امتیاز بزرگه براش
_ کلا غریب نوازین شما
مامان که تا حالا ساکت بود و به صحبت منو بابا گوش می داد لب پاینشو گاز گرفت و با اخطار بهم نگاه کرد
_ راحیل به پدرت احترام بذار ، در ضمن مگه تو نبودی که میگفتی از این کار بدت می اومد ؟ حالا چی شده برا پست بحث میکنی؟
_ مامان جان فعلا که مشغول به این کارم پس باید علاقه نشون بدم ، توفیق اجباریه ، در ضمن من بچه بابا هستم نه اون پسره ...
_ عزیزم تو خودتو نشون بده بابات هم کارتو در نظر می گیره ...
سرمو تکون دادمو ازشون جدا شدم و برگشتم تو اتاقم .....خدا عاقبت ما رو به خیر کنه ... اما این شهرام پدر سوخته خوب خودشو نشون داده ، بابا که خیلی ازش خوشش اومده ..








سارا هشت ساله بود که از صحبت پدر و مادرش فهمید که برادر کوچکش سخت مریض است و پولی هم برای مداوای او ندارند. پدر به تازگی کارش را از دست داده بود و نمی‌توانست هزینه‌ی جراحی پرخرج برادرش را بپردازد. سارا شنید که پدر به آهستگی به مادر گفت: فقط معجزه می‌تواند پسرمان را نجات دهد.


سارا با ناراحتی به اتاقش رفت و از زیر تخت قلک کوچکش را درآورد، قلک را شکست. سکه‌ها را روی تخت ریخت و آن‌ها را شمرد، فقط پنج دلار بود. سپس به آهستگی از در عقب خارج شد چند کوچه بالاتر به داروخانه رفت. جلوی پیشخوان انتظار کشید تا داروساز به او توجه کند ولی داروساز سرش به مشتریان گرم بود. بالاخره سارا حوصله‌اش سر رفت و سکه‌ها را محکم روی پیشخوان ریخت.

داروساز با تعجب پرسید: چی می‌خواهی عزیزم؟
دخترک توضیح داد که برادر کوچکش چیزی تو سرش رفته و بابام میگه که فقط معجزه می‌تونه او را نجات دهد. من هم می‌خواهم معجزه بخرم، قیمتش چقدر است؟
داروساز گفت: متاسفم دختر جان ولی ما این‌جا معجزه نمی‌فروشیم.
چشمان دخترک پر از اشک شد و گفت: شما رو به خدا برادرم خیلی مریضه و بابام پول نداره و این همه‌ی پول منه. من از کجا می‌تونم معجزه بخرم؟

مردی که در گوشه ایستاده بود و لباس تمیز و مرتبی داشت از دخترک پرسید: چقدر پول داری؟
دخترک پول‌‌ها را کف دستش ریخت و به مرد نشان داد.
مرد لبخندی زد و گفت: آه چه جالب! فکر کنم این پول برای خرید معجزه کافی باشد. سپس به آرامی‌دست او را گرفت و گفت: من می‌خواهم برادر و والدینت را ببینم، فکر کنم معجزه برادرت پیش من باشه. آن مرد دکتر آرمسترانگ فوق تخصص مغز و اعصاب در شیکاگو بود..
فردای آن روز عمل جراحی روی مغز پسرک با موفقیت انجام شد و او از مرگ نجات یافت. پس از جراحی پدر نزد دکتر رفت و گفت: از شما متشکرم، نجات پسرم یک معجزه واقعی بود، می‌خواهم بدانم بابت هزینه عمل جراحی چقدر باید پرداخت کنم؟
دکتر لبخندی زد و گفت: فقط پنج دلار!

فصل آخر
مژگان اومد سمتم و یلدارو ازم گرفت یه عالمه دور حسام جمع شده بودنو چیزی نمیدیدم...صدایه امبولانس اومد ...با دیدن امبولانس دیونه شدمو هجوم بردم سمت جمعیت
حسام من نباید چیزیش میشد من بی حسامم زنده نمیموندم ...سلیمان اومد جلومو گرفت با عجز نالیدم
_بگو که نمرده بگو
_بابا مردن چیه پاهاش شکسته
_دروغ میگی
_نه بجون مژگان
قسمش جون مژگان بود به حرفش باور کردم گفتم پس منم با مبولانس میرم
_تو کجا امیرو یلدا به تو احتیاج دارن خودم میبرمتون
امیرو از یاد برده بودم سرمو چرخوندم دنبال امیر گشتم ...یه گوشه خیابون نشسنه بودو سرشو پنهون گرده بود
اسطوره پسرم پدرش بود
حامیه پسرم پدرش بود
باید این دفعه بمن تکیه میکرد رفتم سمتش
_امیر جان پاشو مادر بریم بیمارستان
سرشو بالا اورد داشت گریه میکرد..
با بغض گفتم مرده گنده گریت برا چیه پاشو بابات بهمون احتباج داره
با ترید داشت نگام میکرد انگار باور کرده بود که دیگه باباش نیست.
داشتم به امیر امید میدادوم در اوج ناامیدیه خودم حسام سه ساعت بود تو اتاق عمل بودو خبری نشده بود
دکتر از اتاق اومد بیرونو به سمتش پرواز کردم
_اقایه دکتر چیشد
دکتر ریلکس گفت
_یه پاش ظربه شدیدی دیده ولی شکستی نیست پایه راستشم از هشت قسمت شکسته و پلاتین گزاشتیم
نفسی از سر اسودگی کشیدم همین که زنده بودو کنارمون میموند واسمون یه دنیا بود
با اصرار هایه امیدو سلیمان رفتم خونه یلدا تو بیمارستان بی قراری میکرد
رفتم خونه یگم بخوابم ولی چه خوابی هریه نیم ساعت یه بار بیدار میشدمو زنگ میزدم از حسام خبر میگرفتم
حسامم چهار روز تو بیمارستان موندگار شد و بعدش برگشت خونه
تا یه هفته خونمون پره پر شده بود یکی میرفت دوتا می اومدن...دوتا میرفتن یکی دیگه می اومد
حسام شبا خواب نداشت جوری از درد نعره میکشید دلم پر پر میشد
ده روز از عملش گزشته بود حسام گفت که میخواد بره حموم ..دوتا نایلون به پاهاش بستم که اتلش خیس نشه
ولی از شانس من اتله خیس شد
زنگ زدم به امیدو گفتم که بیاد حسامو ببره دکتر اتلشو عوض کنن.
چهارساعت از رفتنشون به دکتر گزشته بود دلهره داشتم زنگ زدم به حسام گوشیو برنداشت ...ترس سرازیر وجودم شده بود
شماره امیدو گرفتم با پنجمین بوق جواب داد ...الو امید چیشده چرا حسام جواب نمیده
_خواهر من اولا سلام دوما اقا حسام تو اتاق عمله
____چــــــــــی چرا
_بابا اروم ...رو پاش کیست خوبی بود دارن عملش میکنن
_باش منم الان میام
_تو کجا بیای ماهم الان برمیگردیم
_مگه نمبگی عمل کجا برمیگردین
_سرپاییه
_باش خبرشو زود زود بهم بده
_باش خداحافظ
_بسلامت
دوساعت گزشته که پیداشون شد دکتر گفته بود که خیسی اتلا باعث شده بفهمنو بتونن مداواش کنن وگرنه وارد زخم میشدو باعث قطعیه پا میشد .
حسام پنج ماه تموم خونه نشین شده بود و تونست اخرش روپاش راه بره
دوم مرداد ماه بودو تولد من واس شام مامان بابا اومده بودن حسام وقتی برگشت یه جعبه شیرینی و به دسته گل نرگس دستش بود
بعد شام داشتم از تو اتاق می اومدم بیرون حسام جلوم ایستادو یه جعبه مخملی ارغوانی داد بدستمو گفت تولدت مبادک عمرم
جلو بابا خجالت کشیدم سرمو انداختم پایینو گفتم
_ممنون
داغی چیزی رو رو پیشونیم حس کردم...حس کردم رو کمرم عرق نشست
_نمیخوای بازش کنی
وقتی جعبه رو باز کردم یه ست گردنبندو گوشواره و انگشتر زمرد بود خیلی قشنگ بود با قدرانی بهش چشم دوختم گفتم
_خیلی ممنون
_تولایق بهترینایی زندگیم
اگه الان اینجام بخاطر توئه ...میدیم چه شبایی که بخاطرم بیدار بودی...چقد بادردادم درد میکشیدی...چقد گریه میکردی
مدیونتم خانمم ...
_وظیفم بود
دستشو برد سمت جیبشو یه پاکت بیرون اورد گرفت سمتم
_این دیگه چیه
_ویزامون ...میریم کیش
امیر از جاش پرید کاغذو ازم گرفت...حسام گفت تورو نمیبریم فق خودمون میریم
_یعنی چی
_خب من با زنم میرم ماه عسل
_منم میام حق ندارین تنها برین
_تو ازدواج کردی با خانم خودت برو
بعد اینکه مهمونا رفتن با حسام حرف زدم که چرا امیرو باخودمون نبریم ...حسامم مثله همیشه قانعم گرد و گفت
_امیر داره بزرگ میشه تو سنیه که داره شکل میگیره نباید انقدر به ما تکیه بده باید خودشم حامی خودش باشه
حرفشو قبول داشتمو هیچی دربرابرش نگفتم
سه روز بعدش تو فرودگاه کیش بودیمو منتظر سرویس هتل
یه رب طول کشید تا ون اومد
جلو هتل داریوش نگه داشت از منظره هتل شکه شدم عین تخت جمشید شیراز بود و هخامنشی
وقتی وارد لابی شدم یه فوراه خشکل که فضا رو خشکل تر کرده بود وجود داشت
ساعت ده شب بود رفتیم اتاقمون...اتاقاهم همشون به همون شکلا حتی میز ارایش و تولت هم هخامنشی بود
رفتیم پایین شام خوردیمو برگشتیم اتاق...فردا که واس صبحونه رفتیم
لیدرم یه دختر سرو زبون دار به اسم شیوا بود گفت که برنامه عصر امفی تٵتر هتله و واس شب میریم پارک دلفینا
بعد نهار رفتم امفی تٵتر انقد خندیده بودم شکم دردرفته بودم
مونده بودم یلدا چطوری انقد راحت تو بغلم خوابش برده
دو ساعتی اونجا بودیم
از سالن گه اومدیم بیرون به حسام گفتم میریم ساحل اونم قبول کرد شام رو تو ساحل خوردیم نزدیکایه ده بود که راه افتادیم برگردیم هتل همه باید ده و نیم جمع میشدیم جلو هتل
وقتی رسیدیم همه جلو درهتل منتظر بودن دوتا زوجو چندتا پسر جوون بودن
شیوا اومد جلو و گفت به به زوج پیر کجا بودین
حسام گفت
_خودت پیری ما تازه اول چهل چلیمونه و تازه اومدیم ماه عسل
شیوا با چشمایه قلمبیده بهمون نگاهی انداحتو گفت راست
...با خنده سرمو تکون دادم
صدایه راننده اومد که دیره و رامون نمیدن
تو ماشین پسرا سعی داشتن شیوا رو اذیت کنن ولی حریف شیوا نمیشدن جواب گنده تر تو دهنشون میزاشت
همینکه وارد پارک شدبم یه غرفه بود که ماشین کوچیک بچه هارو میفروخت شیوا گفت بخرین وگرنه پشیمون میشین
یدونه واس یلدا خریدمو حسام هدایتش میکرد
وقتی وارد بخش پرندگان شدیم یلدا ترسید با حسام از اون بخش خارج شدیم و شیواهم باهامون اومد گفت خب با تعجب گفتم
_چی خب
_خب تعریف کنید واقعا ماه عسله
_اره خب
_ولی بچه دارین
_یه پسر پانزده سالم داریم که نیاوردیمش
_نههههه
_واالا
_پس واجب شد باهاتون عکس بندازم
دیگه رسیده بودم بخش رقص دلفنینا
هیچ کدوم حرفی نمیزدیم محو حرکاتشون بودیم خیلی قشنگ بودن
دیگه نزدیکایه ساعت یک نصف شب بود از پارک خارج شدیم تو ماشبن یه اهنگ شاد پخش شدو پسرا نشسته قر میدادن وقتی اندی شروع به خوندن کرد هنگ کردم

(حنا ابنجوری بمن نگا نکن ...با چشات قلب منو صدا نکن...حنا بسه منو دیونه نکن ...موهاتو تو دست باد شونه نکن...پری پریا وای حنا ...گل پریا وای حنا.تاج سریا ...وای حنا...دلبریا ...وای حنا ...تورو دیدنا دل تپیدنا وای حنا...روز روشنا رویه چمنا ...وای حنا...دلبر بلا اون قدو بالا ...وای حنا ...حنا بخدا بده ندا تا بشم فدا وای حنا ...
پسرا هورا میکشیدنو حسام میخندید و بشکن میزد
دستمو گرفتو تند بوسیدش

(ناز نکن فقط تو مال منی ...ناز نکن که وصله جونمی...نه دلت نمیاد دلمو بکشنی...ناز نکن تو تنها عشق منی...پری پریا وای حنا .گل پریا وای حنا...تاج سریا وای حنا...دلبریا وای حنا)

انقد خندیده بودم دل درد گرفته بودم اهنگم خدایی قشنگ بود
حسام رو تخت کنار یلدا دراز کشیده بود گفتم میرم حموم و میام
زیردوش بودم داشتم موهامو میشستم که صدایه درحموم اومد
صدایه حسام اومد ...دلبر بلا اون قدو بالا وای حنا
_حســــــــــام برو ببیرون بیتربیت
_ناز نکن فق تو مال منی
_حسام توروخدا یلدا بیدار مبشه
_نه نمیشه
موهامو شستم هرکاری کردم نتونستم حریفش بشم اونم تو حموم موند
دوروز باقی مونده رو از مکان هایه تاریخی و مسجد دیدین کردیم وقتی برا خرید رفته بودیم یه روتختی چشممو گرفته بود ولی از بس خرید کرده بودم روم نشد به حسام بگم
روز اخر بودو ساعت یازده پرواز داشتیم.

ساعت نه بود از خواب بیدار شدم حسام کنارم نبود
پاشدم دست صورتمو شستمو شروع کردم به جمع کردن چمدونا
صدایه دراومد وقتی برگشتم دیدم حسام با یه ساگ قرمز جلو دره رفتم جلوش گفتم
_این چیه
_همون روتختی
_ازکجا میدونستی
_من اگه از چشات حرفاتو نخونم که عاشق نیستم
از ته دل لباشو بوسیدمو اونم همراهیم کرد
لباسامو نو پوشیدمو حسام گفت که دیره بریم وگرنه جا میمونیم
با بشکن زدنو حنا حنا چمدونارو برداشتو رفت بیرون.
امیر لبو لوچش اویزون بود ولی وقتی سوغاتباشو دید حرفاشو خوردو اخماشو باز کرد.
حسام واس هجدهمین سالگرد ازدواجمون هتل چمران رو رزو کرده بود ...طبقه اول مهمون ویژه داشتنو طبقه بالا بودیم ...بعد شام صدایه دستو جیغ به هوا رفت...وقتی بلند شدیم دیدم نامزدی بودو عروسو داماد داشتن میرقصیدن برقا خاموش شده بود حسام گفت
_ماهم بریم برقصیم
امیر گفت
_بشینین بابا ابرویه منو نبرین پیری و معرکه گیری
حسام بی توجه به حرف امیر دستامو گرفتو از پله پایین رفتیم
اهنگ سینا شبانخانی داشت میخوند

( تو چشای تو ی جادوی خاصی هس
تو نگاه تو انگاری احساسی هس
غم دنیارو فراموش میکنم
وقتی ب تو نگاه میکنم
توهمه ی عمر مثل توروندیدم
ی جورایی خاطرت عزیزه عزیزم
ازدیدن توسیرنمیشه چشم من
ب تونگاه میکنم
توچشای تو ی جادوی خاصی هس
تونگاه توانگار ی احساسی هس
غم دنیارو فراموش میکنم
وقتی ب تو نگاه میکنم
وقتی ک نزدیکم ب تو انگار
دلم میلرزه هر دفعه صدبار
واسه ی حسی که به تو دارم
به تو نگاه میکنم
عزیز جونم نامهربونم
گوشه چشم ب این دل خونم
واسه حسی ک ب تو دارم
به تو نکاه میکنم
اروم جونم بدون تو دیگه نمیتونم
ب خدا خستس این دل خونم
بدون تو دیگه نمیتونم نمیتونم
ب هوای تو تازه میشه حال من
وقتی که هستی تو کنارمن
تورو دوست دارم تا ابد کنارم باش
ب تو نگاه میکنم)
از فکر هجده سال پیش خارج شدم
چقدر همه چیز تغیر کرده بود چقدر خوشبخت بودم..گفتم
_حسام
_جون حسام
_به کل خاطراتمون فکر کردم هجده سال پیش روز عروسیمون شب عروسی میدونم خیلی اذیتت کردم منو ببخش..تو بهترین مرد دنیای .عاشق بود و عاشقم کردی ازت ممنونم
فشار دستاش دور کمرم بیشتر شدو گفت
_عاشقتم میمونم تا پایه مرگ



پــــــــــایــــــــــان
نویسنده نگار قادری








فصل امیر نزدیک ده ماهش شده بود ولی انقد زرنگ بودو شیرین تو دل بابا خودشو جا کرده بود هر وقت بابا از راه میرسید میرفت سمتشو واسش بغل باز میکرد
دوهفته از رفتن حسام گذشته بود مامان تو اتاف بودو داشت نویدو مبخوابوند بابام هم تو هال داشت با امیر بازی میکرد
صدایه زنگ خونه زده شد رفتم بدون ابنکه بگم کیه درو بازش کردمو جلو در وایسادم ببینم کی بود همبن که در باز شد خون تو رگام یخ زد
مغزم منجمد شد باورم نمیشد بعد دوسال ببینمش اصلا این مدت کجا بود
طپش قلبم دوباره شروع شده بود به همون شیرینی به همون تکون دهنده
زبونم نمیچرخید هردومون بهم خیره شده بودیم
چقد تغیر کرده بود صورتش لاغر زیر چشاش گود رفته بود حس میکردم قامتش خمیده شده
دوست داشتم حرف بزنم ولی نمیتونستم
_سلام دختر عمو
با شنیدن حرفش نفسم تو سینه حبس شد بالاخره شنیدم
دیگه حسرت به دل از دنیا نمیرم
لفظ همون بود ولی چرا اون عشقو ندا‌ت چرا اون شیطتتو نداشت چرا اون بویه شیرینو نداشت چرا نمیتونستم جوابشو بدم چرا
صدایه بابا اومد
_کیه دخترم
_پ..پس.ر..محمد اقاست بابا
بغض گلومو گرفته بود اشکم داشت رسوام میکرد
زود رفتم تو هالو امیرو برداشتم رفتم تو اتاقم
صداش داشت روح زخمیمو زخمی تر میکرد مثله یه خنجر داشت رو زخمام کشیده میشد
همه چی جلو چشام نقش بست همه خاطره هام یادم افتادن
با دست صورتمو پوشوندمو بی صدا گریه کردم امیر تازه میتونست راه بره لنگ لنگون اومد سمتم با دست کوچولوهاش رو دستام میکشید طاقت قهر با امیرو نداشتم سرشو توبغلم گرفتم
تو بغلم خوابش برد منم کنارش دراز کشیدم .
صبح که بیدار شدم محمد رفته بود ولی با همون سلام کردنش حنایه گوشه گیرو زنده کرد
هروقت به مامان بابا نگاه میکردم یادم می اومد باهام چیکار کردن
حسام زنگ میزد به سردی جوابشو میدادم هربار میکفت حنا چیزی شده انقد سرد شدی
دوست نداشتم با فکر کردن به محمد به حسام خیانت کنم
ولی زخمام تازه شده بود
درد عشق درد دوری درد اغوش احباری.درد زایمان
دردی که وقتی مامانم بچع دار شد طعنه هایی که بهمون میزدن رفتارایی که باهامون داشتن همشون شده بود یه زخم که محمد بهش نمک پاشیدو همه رو از نو ساخت
ده روزی از دیدن محمد میگذشت با مامان منتظر بابا بودیم که بیادو شام بخوریم وقتی وارد خونه شدن از عصبانیت تو مرز ترکیدن بودم
رفتم اشپزخونه و مامانو صدا زدم مامان اومد تو اشپزخونه
_بله دخترم
_بابا چرا با محمد برگشته
_نشنیدی انگار قرار خونه یکی از دوستایه محمدو بسازه
_بابا مگه ماجرایه مارو نمیدونه مگه نمیدونه من اینجام چرا اوردتش برین بهش بگین بره
_دخترم نمیشه که شامشو میخوره میره چه جوری برم مهمونو بیرون کنم
_مامان من دوست ندارم ببینمش
امید اومد تو اشپزخونه و با حرفش مانع حرف زدن مامان شد
_ابجی اقا حسام دمه دره
با حرفی که امید زد مردم اگه حسام محمدو ببینه چی اگه الان بیاد تو خونه چی
گیج شده بودم هی اسپزخونه رو طی میکردم نمیدونستم چیکار کنم
گیج شده بودم
_مامان ..مامان چیکار کنم
_خب دخترم بیا برو دیگه
زود رفتم تو اتاقو لباسایه خودمو امیرو جمع کردم
بدون اینکه به محمد نگاه کنم امیرو برداشتمو از مامان بابا خداحافظی کردم و از خونه رفتم بیرون ...حسام تو ماشینش نشسته بود ...درو باز کردمو سوار شدم جواب سلاممو نداد تعجب کردم فهمیدیم از یه چیزی عصبیه
داشت با سرعت رانندگی میکرد خدا خدا میکردم اون چیزی که تو ذهنمه نباشه داد زدم
_ارومتر برو داری به کشتنمون میدی
سرعتشو کم نکرد بالاخره سلامت به خونه رسیدیم ...بی توجه به منو امیر از ماشین پیاده شدو رفت داخل
منم دنبالش از ماشین پیاده شدم رفتم تو خونه
حسام تو هال نبود رفتم اتاق رو تخت نشسته بودو سرشو با دستاش گرفته بود امیرو رو زمین گزاشتمو صداش زدم
_حسام
جوابمو نداد...عصبی شدم گفتم
_میشه حرف بزنی چته
سرشو بالا اورد از چشماش اتیش میبارید رگ پیشونیش زده بود بیرون
از حالتش تعجب کردم دیگه شک نداشتم فهمیده بود
ولی نباید میباختم من کاری نکرده بودم نباید میترسیدم
ازجاش بلند شد و با داد گفت
_چرا..چــــــــــرا
_چی چرا
_چرا باهام اینکارو میکنی حنا
_چیکار کردم
_اون عوضی پیش تو چیکارمیکرد
از حرفاش سر درنمیاوردم کی پیش من بوده
_چی میگی
_محمد پیش تو چیکار میکرد
پس فهمیده بود با تته پته گفتم
_پیش من که نبود اومده بود خونه بابام
با حرفم عصبی شد به سمتم حمله کردو انداختم رو تخت خواستم بلند شم که دوباره هلم داد صدایه گریه امیر اومد گفتم
_داری چیکار میکنی بچه میترسع
_پس بگو خانم چرا جوابمو نمیداد
بگو چرا باهام سرد بود با معشوقش سرش گرم بود
_حسام چی داری میگی خودت میفهمی بخدا من حتی باهاش حرفم نزدم
_توقع داری باور کنم ها دوسال زن منی دزیغ از یه دوست دارم گفتن
دریغ از یه بوسه...دریغ از یه محبت....اگه راست میگی چرا اومده بود چرا تو اونجا بودی
_بخدا با بابام اومده بود مهمون بود نمیشد که بیرونش کرد
_خب تو میرفتی خونه مریم خیلی دور بود دو کوچه بالاتر از خونه بابات بود
با گریه گفتم
_حسام بخدا..
با دستش که جلو روم نگه داشت حرفمو قطع کرد
_هیچی نگو حنا هیچی..حق من این نبود.حق محبتم این نبود.جواب عشقم این نبود
این بود اون صداقتی که ازت خواهششو کردم ..این بود اون قولی که بهم دادی
صداش داشت تحلیل میرفت منم هق هق میزدم و امیرم با صدا گریه میکرد دلم به حال خودمون سوخت
_چرا گزاشتی نگات کنه...چرا گزاشتی صداتو بشنوه
دستاشو مشت کرده بود دیدم چقدر داره زجر میکشه میخواستم حرف بزنم ولی بهم اجازه نمیداد فقط خودش بود داشت با عصبانیت حرف میزد
از جاش بلند شدو از خونه رفت بیرون
چند ساعتی گزشت خیلی نگران بودم زنگ زدم خونه بابام ببینم رفته اونجا یا نه
بابامم دلداریم داد گفت که حسام کاری نمیکنه پشیمون بشه
نزدیک ساعت یازده بود کنار امیر دراز کشیدمو خوابم برد
وقتی چشم باز کردم دلهره به جونم افتاد حسام تو اتاق نبود به ساعت نگاه کردم هشتو چهل دقیقه بود
زود پریدم بیرون
تو هال بدون پتو و بالش خوابش برده بود برا یه لحظه حس تنفرو تو خودم برا محمد حس کردم
ولی اون که کاری نکرده بود حسام دچار سوتفاهم شده بود حقم داشت اون از هیچی خبر نداشت رفتار خودم باعث امروز شده بود
رفتم اشپزخونه تا صبحونه رو اماده کنم یه استکان از دستم افتادو با صدا به کف ظرفشویی خورد از ترس جیغ کشیدم
حسام اومد تو اشپزخونه از سرو روش وحشت میبارید چشاش گنده شده بودو چشاش دوتا کاسه خون بود بهم نگاهی انداختو رفت بیرون
زود سفره رو انداختمو تخم مرغ هارو گزاشتم رفتم امیرم از اتاق بردا‌شتمو اوردمش کنار سفره
رفتم چایی ریختم و گزاشتم رو سفره حسام بی حرف اومد نشست حتی به امیر نگاهم ننداخت اخلاقش خیلی عوض شده بود دوست داشتم حرف بزنم ولی نمیتونستم
صبحونشو خوردو رفت لباس عوض کردو رفت بیرون
داشتم دیونه میشدم من به محبتش معتاد بود از دیشب تو خماری بودم طاقت این رفتارشو نداشتم...بی توجهیش نابودم میکرد به محبتش وابسته بودم تحمل بی محبتیش برام شده بود زهر اگه میخواست به این رفتارش ادامه بده میمیردم
نباید میزاشتم محبتشو ازم بگیره اون محبت مال من بود و نمیخواستم زندگی شیرینم نابود شه تازه داشتم حس شیرینشو حس میکردم
تازه میدونستم نمیتونم با بی محبتی کنار بیام
بلند شدمو شروع کردم به تمیز کردن خونه واس نهار غذایه مورد علاقه حسامو درست کردم خورشت هویج
باید دوباره دلشو به دست میاوردم
من کاری نکرده بودم که تاوانشو اینجوری بدم یه شلوار با یه تاپ سبز پوشیدم یه سرهم سرمه ای خشکلم تن امیر کردم و منتظر حسام نشستیم ساعت یک بود که صدایه در اومد ...وقتی وارد شد از چهرش خستگی میبارید با بی رمقی سلامی کردو رفت دستشویی منم سفره رو انداختمو غذا رو کشیدم
حسام یکم با امیر بازی کرد بعدش شروع کرد به خوردن
بمن نگاه نمیکرد داشتم عذاب میکشیدم باید حرف میزدم
میدونم نمیتونم پس باید پا رو غرورم میزاشتم
_حسام
سرشو بلند کردو بهم خیره شد
_حسام بخدا من کاری نکردم بخدا باهاش حرفم نزدم حرف تو درست بود باید میرفتم خونه مریم ولی به عقلم نرسید توروخدا اعتمادت از من سرد نشه اگه باور نداری زنگ بزن از مامان بابا بپرس ببین من حتی تو هالم نبودم وقتی اومد من رفتم
_باشه
_چی باشه تو باورم نمیکنی نه
_چرا باور کردم
_پس چرا اخمات توهمه
_خستم دیشب نخوابیدم واس همین
_دیگه ازم عصبانی نیستی
_من هیچ وقت ازت عصبی نمیشم از خودم عصبیم نباید باهات اونجوری رفتار میکردم معذرت میخوام
خیالم راحت شد بعد خوردن گفت که میره یکم بخوابه منم زود سفره رو جمع کردمو امیرو خوابوندم خودمم رفتم رو تخت کنارش دراز کشیدم
دلم اغوششو میخواست ولی روم نمیشد هیچ وقت خودم پیش قدم نشده بودم
ولی حسم قوی تر از شرمم بود اروم اروم رفتم سمتشو دستاشو ازهم باز کردمو خودمو تو بغلش جا دادم
با اینکه خواب بود ولی با دستاش تو اغوشش اسیرشدم
دوباره امنیت اغوششو داشتم
دوباره گرمایه بدنشو داشتم
دوباره رفته بودم تو پناهگاهم
این پناه گاهو دوست داشتم
این اغوش اجباریو دوست داشتم
بهش تکیه داده بودم میرفت اوار میشدم
با حس لمس چیزی رو صورتم چشامو باز کردم
حسام با دست داشت دونه دونه موهامو که تو صورتم ریخته بودو کنار میزد
چشامو بستمو پشتمو کردم بهش
سرشو تو موهام فرو کردو بو کشید
زمزمه وار زیر گوشم گفت
_تو فقط مال منی فقط مال من
هرکی بهت نگاه کنه میکشمش...تو مال منی مادر پسرمی خانوم خونه منی
از اعترافش دلم گرم شد تند تو بغلم گرفت و سر شونه هامو بوسید
طاقت نداشتم به روش چرخیدمو لباشو بوسیدم یکم همراهیم کردو سرشو دور کرد و گفت
_من میرم ساعت هفت اماده باشین میام دنبالتون
_کجا
_شام میبرمت یه جایه خوب
_باشه
پیشونیمو بوسیدو رفت بیرون
ساعت هفت هردو اماده بودیم ...زنگ خونه به صدا دراومد حسام بود گفت که بریم بیرون.
رفتیم رستوران هخامنش جلوش در چندتا پله دراز بود به بالا میرفت بغل پله ها مجسمه هخامنش بود
وقتی وازد شدیم از فضایه رستوران تعحب کردم همه چی سنتی بود
میزهایه سنتی
تابلوهایه هخامنشی
گارسوناش کلا لباساشون از پارچه هخامنش بودو کلا سرشون بود کل ست رستوران قهوه ای بود
از هرگوشه یه گروه نوازنده ایستاده بودنو هم زمان یه نوع ملودی رو مینواختن
حسام دستمو گرفتو رفتیم سمت یکی از میز سنتیا و نشستیم
گارسون اومدو سفارشارو گرفتو رفت رو به حسام گفتم
_چقد قشنگه اینجا
_اوردمت اینجا ازدلت دربیارم
_دلخور نبودم که
_ولی باهات بد رفتار کردم
_اره ولی حسام من همون روز که به تو بله گفتم یه ثانیم بهش فکر نکردم اون پسر عمویه منه تو هرجاییم میبینمش دلیل نمیشه هربار بین خودمونو بهم بزنیم
الان ما یه بچه داریم اگه تو هی بخوای اینو یاداوری کنی زندگیمون جهنم میشه
_حنا بهم حق بده از ترس از دست دادنت دیونه شدم
اومدم جلو در امید میگه حنا نشسته با محمد حرف میزنه تو انتظار داشتی من چیکار کنم
پس واس همین بوده اینجوری داغ کرده بود
_بخدا مت تو اشپزخونه بودم به حساب این امیدم میرسم
غذاهارو اوردنو مانع حرف زدنمون شدن
وسایل هاشون ...ظرفاو قاشقو ...لیوان...سفره همشون از شکل هخامنش بودن
خیلی قشنگ بودن حتی دستمال سفره هایی که گزاشته بودن ست وسایلا بود ترتیب قشنگی داشتن
غذامونو خوردیم حسام رفت حساب کنه چندتا دستمال برداشتم واس امیر که دهنشو باهاش تمیز کنم
حسامم اومد رفتیم بیرون ...حسام از خوشحالی لباش بهم نمیچسپید شاد بودم از اینکه تونستم بهش اعتماد بدم
اهنگ ای ولی گلم از کوروسو گزاشته بودو باهاش میخوندو بشکن میزد

(یار من یواش یواش بیا عطر گلو باهاش بیار
سرشو رو شونم میزاره تاپ تاپ دلم صداش میاد
هرشب که میشه با دلبری پاهاشو تو خونم میزاره
یه بوسه از اون قند لباش چی بگم عجب حالی داره
ای وای گلم وای گله دلبر نازو خشکلم
ای وای گلم وای گله یکی یه دونه دلبرم
ای وای گلم وای گله عاشق و دیوانه گلم
وقتی که دوره از برم گرمی نداره منزلم
دست خودم نیست نمیشه اینقده نگاهش نکنم
هرشب که میاد ببینمش گل من صداش نکنم
لباشو که غنچه میکنه یه بوسه از لپاش نکنم
نمیشه برام ناز که میکنه جونمو فداش نکنم


یه یاری دارم عاشقت شده این دورو اون در میزنم
اگه که یه روز قهر بکنه به سیم اخر میزنم
واسه یه بوسه از لباش هزارتا کلک جور میکنم
اگه عشق من یک هوسه پس چرا پرپر میزنم
ای وای گلم وای گله دلبر نازو خشکلم
ای وای گلم وای گله یکی یدونه دلبرم
ای وای گلم وای گله عاشقو دیوانه گلم
وقتی که دوره ازبرم گرمی نداره منزلم
وقتی که دوره ازبرم گرمی نداره منزلم)

امیرم دستاشو هی تکون میدادو میخندید
دل خودم شاد نبود ولی دل اونا که شاد بود حداقل اونا تو ارامش بودن
میتونستم محیطو واس این پدرو پسر اماده کنم رسیدیم خونه و امیرو خوابوندم ...رفتم تو تختم دراز کشیدم...حسام دستامو گرفتو کشیدم تو بغلش و مهمون بوسه هایه بی امانش شدم .
زن عمو و عمو بعد یه هفته اومدن شیراز واس عید
مریم هممونو دعوت کرده بود همه بعد شام دور هم جمع شده بودیم
مژگان دستمالی که دست امیر بودو گرفتو با صدا گفت
_وای دستمال رستوران هخامنش کی رفتین حنا
مونده بودم چی بگم حسام گفت
_نرفتیم یه مسافر سوار کردم که دستمال میبرد اونجا منم چندتایی ازش گرفتم
زن عمو گفت
خوبه ادم بلد باشه دروغ بگه کاش یادت داده بودم اصلا نمیدونی باید چه جوری دروغ ی
مریم گفت
_خب داداش رفته هم باشین اشکالش کجاست
بازم زن عمو گفت
_چطور اشکال نداره بچم شبو روز جون میکنه واس اینکه حنارو ببره هخامنش
اونجا جایه پا شاهاس نه حنا
صدایه حسام بلند شد
_چرا جایه حنا نیست اونوقت درست حرف بزنین مامان
_چشمم روشن بیا منو بزن بیا دیگه
_خواهش میکنم مامان بس کن
زن عمو بلند شده بودو رفته بود جلو حسامو دستایه حسامو گرفته بودو داد میزد
بحث سر گرفت
امیر داشت ازگریه هلاک میشد هرجوری بود اروم شدن منم گریه کنون رفتم اتاق
حسام دنبالم اومد
_حنا اماده شو برمیگردیم
با دلخوری ازهمشون خدا حافظی کردیم
شب حسام هرکاری کرد نتونست ارومم کنه
حرفایه زن عمو خیلی بهم برخورده بود
نمیدونستم چکاری کردم که هربار به رگبار طعنه میبستم
از رفتاراش خسته شده بودم
بالاخره خوابیدم فردا صبح عمو اومد خونمون خیلی باهام حرف زد گفت که حرفاشو به دل نگیرم همینجوری حرف میزنه وگرنه از حرفاش منظوری نداره
ولی دل من دیگه دلم رنجیده بود
واس نهار گفت که میمونه منم خورشت فسنجون درست کرده بودم
بعد غذا عمو هی از دست پختم تعریف میکرد
به حسام گفت
_امشب میریم خونه پدر زنت
حسام هیچ وقت رو حرف پدرش حرفی نزده بود ولی گفت
_چرا
_چرا انقد از خانواده زنت دور شدی تو امشب میریم
_چطور برم بابا روم نمیشه یادتون نیست چه حرفو حدیثایی ساخته بودن
_اون مال یه سال پیش بود همین که گفتم رو حرفمم حرفی نمیزنی
حسام ساکت شدو هیچی نگفت از عمو خیلی ممنون بودم تنها مشکلی بود که همیشه داشتم دوست نداشتم بدون حسام برم اونجا
شب عمو هم باهامون اومد خونه بابام حسام دست مامان بابامو بوسید بعد شام حسام امیرو نویدو پیش خودش گزاشته بودو باهاشون بازی میکرد
عمو هم گفت که این دوماه رو تو شیراز میمونن تو خونه خودشون دوماه بعدش با دختراشو داماداش میرفتن سفر حج
میگفت بیخود این راهو نرن که دوباره برگردن
خوشبختبم کامل بود
ارامشم کامل بود
دوماه هم گزشتو به مناسبت رفتن عمو و زن عمو و دختراشون تو تالار بزرگ شیراز مهمونی دادنو کل فامیلاشونو دعوت کرده بودن
عمو گفت قبل رفتنش قربانی میکننو بین فقرا پخش کنن
تو مراسم با اهدیه اشتی کردیم نمیخواستم کدورتی بینمون باشه
شب خسته کوفته برگشتیم خونه خودمون حسام مامان باباشو با خودش اورد گفت که میخواد این سه روز باقی مونده رو پیش ما باشن.
نصف شب بود صدا می اومد از اتاق رفتم بیرون
صدا از اتاق عمو می اومد گوش دادم زن عمو هی عمو رو صدا میزد ترسبدم سراسیمه وارد اتاق شدم عمو تو خودش مچاله شده بود قشنگ معلوم بود نفسش بالا نمیاد
رفتم حسامو بیدار کردم حسام رو به مامانش گفت چیشده ...زن عمو هم گفت فکر کنم مسموم شده
جوری که زن عمو نفهمه و بترسه به حسام اشاره کردم که مسمویت نیست حسامم زود باباشو رسوند بیمارستان.
همه تو سالن جلو در ای سی یو ایستاده بودیم
دکتر گفت که ایست قلبی داشته و الان رفته تو کما
دلم واس زن عمو میسوخت جوری واسش دعا میکرد دل سنگ اب میشد
هاجرو مریم هردوشون بیحال افتاده بودن
واس دومین بار اشک حسامو دیده بودم
منم از ته دلم واسش دعا میکردم لطف عمو خیلی شامل حالم شده بود اندازه پدرم دوستش داشتم
ساعت دو بعد از ظهر بود دکتر بهمون خبر داد که تموم کرده
زن عمو از حال رفت
هاجرو مریم بیمارستانو رو سرشون گزاشته بودن
امیر از گریه کردنشون به گریه افتاده بود و توان اروم کردنشو نداشتم
وحیدو حسام رفته بودن دنبال کارایه کفن و دفن
همون روز تو مسجد امیرالموئمنین مراسم عزاداری برگزار شد
مهمون هایی که شب قبل اومده بودن دوباره اومدن
همه چشماشون اشکی بود عمو واس همه عزیز بود
حسام تونست با کمک چندتا اشنا وحیدو جایگزین عمو کنن برن حج
هیچ کدوم حاظر نبودن برن خونه خدا
ولی خونه خدا واجب بودو عمو دیگر رفته بودو کاری نمیتونستن بکنن
روز بعد مراسم زن عمو همراه دختراشو وحید و داماداش راهیه سفر شدنو مراسم واگزار شد به حسام
کل فامیلایه شهرستان اومده بودن خونه ما من مونده بودم با اهدیه
روهرکاری نظر میدادو خود شیرینی میکرد یه بار که مامانم سبزی پاک میکرد با پررویی اومد گفت که شما نمیفهمین پاکش کنید بدین به خودم بهتر میدونم ...مامان خیلی بهش برخوردو میخواست بره که حسام جلوشو گرفت ...تو خونه خودم به هممون دستور میداد نمیزاشت دست به هیچ کاری بزنم جلو همه میگفت تو برو بشین من هستم
ولی قشنگ معلوم کاراش از رو قصده و غرض
تا یه ماه وضعیتم این بود هر روز مهمون هر روز گریه و سردرد
امیر خیلی بدقلق شده بود و همش گریه میکرد شبا استراحت نداشتم روزاهم اهدیه اعصابمو ناارام میکرد
دیگه اغوش حسامو نداشتم داغون شده بود ...هربار میدیدمش چطوری میشینه یه گوشه و گریه میکنه بدجور تو خودش شکسته بود
دلم اون ارامش اغوششو میخواست ولی نمیتونستم خودخواه باشمو تو این موقعیت اینو ازش بخوام
هرشب از خدا صبر میخواستم فقط میگفتم خدا خودت کمکم کن
بعد یه ماه حاج خانوم با دختراش برگشتن
دوباره از نو مهمونا همه اومدن خونه حتی بیشتر شده بودن هم واس زیارت هم واس تسلیت
از پا دراومده بودم با حسام حتی شباهم همدیگرو نمیدیدیم
بعد دو هفته هاجرو مریم برگشتن خونه خودشونو اهدیه و حاج واحد هم برگشنن ابرکوه نمیتونستن بمونن باید میرفتنو به زمینا میرسیدن
اهدیه مخالفت کرد ولی حرف حاج واحد یکی بودو دوتا نشد
وقت رفتن اهدیه جوری بهم خیره شد که انگار به پدرکشتش خیره شده دلیل این همه نفرت رو نمیتونستم درک کنم
حاج خانوم هر روز میرفت سر مزارو با چشمایه به خون نشسته برمیگشت...حسام هرشب پیش مادرش بودو ارومش میکرد انقد از حسام دور شده بودم که حس میکردم یه غریبه ایم واس هم
یه ماه از برگشتشون میگذشت حاج خانوم گفت که میخواد برگرده خونه خودش ...هرچی حسامو دختراش مخالفت کردن نتونستن جلوشو بگیرن همش با گریه میگفت خاطره اون خدا ییامرز تو اون خونس برمیگرده پیش اونا
با اینکه راضی نبودن ولی بهش اجازه دادن
چند روزی از رفتن حاج خانوم میگذشت یه روز صبح با صدایه به در کوبیدن حیاط از خواب پریدیم
حسام رفت درو بازکردو حاج خانوم وارد شد
داشت گریه میکرد خیلی ترسیدم رفتم جلوشو گفتم
_حاج خانوم چیزی شده چرا گریه میکنین
جواب حرف منو ندادو رو به حسام گفت
_جمع کن بریم خونه من
ازحرفش چیزی نفهمیدم حسام گفت
_کجا بریم چرا بیایم خونه شما
_از این به بعد خونه ما زندگی کنید من شبا میترسم نمیتونم تو اون خونه درن دشت تنها باشم
_خب مادر من شما بیاید اینجا ما که از اولش مخالف بودیم
_نه من اونجارو تنها نمیزارم شما باید بیاید
با تعجب بهشون نگاه میکردم نکنه حسام قبول کنه صدایه حسام دوباره بلند شد
_مادر این همه وسایلو چه جوری بیاریم نمیشه که شما یه نفری میریم لباساتو جمع میکنیم میاین اینجا
_همین که گفتم شما میاید من از اون خونه بیرون نمیام
حاج خانوم از خونه رفتو من هنوز مات مبهوت شده بودم
نمیدونستم چی بگم
ازشک خارج شدم رو به حسام گفتم
_حالا چیکار کنیم
حسام اهی کشید و کلافه دستی تو موهاش کشیدو گفت
_نمیدونم
_یعنی چی میخوای بریم
_مگه چاره دیگه ایم داریم
_حسام مادرت زندگی رو برامون جهنم میکنه چطوری زندگی کنیم اونجا
_میدونم ..میدونم ولی چیکار کنیم تنها کسش تو این شهر منم ...منم تنهاش بزارم
هرچی گفتم حسام واسم یه دلیل می اوردو قانعم میکرد
با گریه رفتم تو اتاقم درو هم بستمو جواب حسامو دیگه ندادم
ترس من از این بود حسامو ازم بگیره درسته دوسش نداشتم ولی بهش وابسته بودم وقتایی که خسته بودم اون ارامشم بود
بعد نهار حاج خانوم دوباره اومد وقتی حسام بهش گفت که میریم با شادی از خونه رفت بیرون
با کمک خواهرایه حسام نصف وسایل لازمه رو انتقال دادیم خونه حاج خانوم و خونه خودمونو اجاره دادیم
بعد یه مدت زندگی کردن اونجا بهونه هایه حاج خانوم شروع شد
شبا نصف شب جیغ میزدو گریه میکرد میگفت بیاید پیشم من میترسم
حسام میگفت تا عادت کنه همه یه مدت کنار هم میخوابیم از چیزی که میترسیدم سرم اومده بود
دو هفته بعدش دختراش شاکی شدن که این چه وضعشه نباید اینجوری باشه و مامانشونو دعوا کردن که تو زنو شوهر جوانو کنار خودت اسیر کردی
حاج مریم به مامانش گفت که دخترش سمیه رو میفرسته شبا پیشش بخوابه
همه راه بهونه حاج خانوم گرفتن
بیجاره سمیه هر روز میرفت مدرسه و برمیگشت خونه وقت نمیکرد مامان بابایه خودشو ببینه
امیر بعد مرگ عمو دچار شک شده بود هرشب گریه از سر میدادو اروم نمیشد
هربار که به دکتر میبردیمش با امپول اروم میشد
سه ماه از مرگ عمو میگذشت
حاج خانوم رفتاراش شروع شده بود و هر روز باهم بحث داشتیم بحثمون دامنگیر روابط منو حسامم شده بود نمیدونست طرف کدوممونو بگیره
اگه حرفی میزد که به نفع من باشه مادرش بدتر اذیتم میکرد
اگه هم حرفی میزد به نفع مادرش باشه من دلخور میشدم
سمیه هربار میگفت بیجاره دایی چطوری بین شما گیر کرده همه هم میدونستن من تقصیری ندارمو ازم میخواستن باهاش مدارا کنم
یه شب امیر دوباره شروع کرده بود به گریه کردنو ارومی نداشت
خودم کم داغون بودم گریه هایه امیر هم بهش اضافه شده بود
یه ساعت بود پشت سرهم گریه میکردو منو حسام نمیتونستیم ارومش کنیم انقد برده بودیمش دکتر بیچاره از دکترا میترسید
حاج خانوم بدون در زدن وارد اتاق شد رو به من با داد گفت
_نمیتونی بچتو اروم کنی سرم رفت ...من استراحت میخوام...ارامش میخوام...زندگی واسم نزاشتید ...
_اروم نمیشه حاج خانوم مگه دست منه هرکاری میکنم
_اره دیگه هیچی بلد نیستی جز لوندی دل پسر مردمو بردن...مادرش دلش خوشه که دختر فرستاده خونه بخت ...اگه ما نبودیم تا الان صدبار طلاقت داده بودن
اگه حسام من نبور الان خونه بابات بودی
به گریه افتاده بودم حسام همونجور وایساده بودو نگا میکرد
حاج خانوم درو بستو رفت بیرون
ولی کاش تو همون اتاق میموندو بیرون نمیرفت از بیرون داد میزد
_دختره بی عقل ...نه کاری بلده نه هیچی پسرمو از راه به در کرده ...عقده ای کینه ای
صدایه سمیه اومد
_مامان بزرگ میشنوه
_خب بشنوه بدرک تو خونه خودم ارامش ندارم
اومدن زندگیمو تباه کردن
وقتی دیدم حسام همونجوری ایستاده و هیچی نمیگه دست خودم نبود ...شروع کردم به جیغ کشیدنو خودمو زدن ...کنترلم از دستم خارج شده بود با ناخونام صورتمو خراش میدادم
امیر از جیغ جیغ هایه من ساکت شده بود حسام امیرو کنار گزاشتو اومد طرفم
هرکاری کرد دستامو بگیزه نتونست ...سمیه اومد تو اتاقو وقتی دید دارم خودمو میزنم اونم اومد سمتمو دستامو نگه داشت
وقتی اروم شدم سمیه رفت یه لیوان اب بیاره و حسامم رفت سمت امیر
نمیدونم امیر چش بود ولی حسام پشتش به من بودو امیر تو بغلش بود
سمیه اب رو اوردو یه جرعه خوردم اب سرد گرمایه درونمو کم کرد
سرمو بالا گرفتمو لیوانو بدم به سمیه
سمیه با وحشت بهم خیره شده بود و حسامو صدا زد
_دایی بیا
حسام اومد اونم وقتی به چهرم نگاه کرد چشاشو گرد کرد
کنارم نشستو موهامو کنار زد پیشونیمو بوسیدو شونه هام رو گرفتو درازم کرد گفت
_خسته ای بخواب من مواظب امیرم
حاج خانوم تو درگاه وایساده بود گفت
_این سلیطه بازی چیه دراوردی دیگه
حسام صداش دراومد
_مامان بسه دیگه شورشو دراوردین هی هیچی نمیگم
فردا از این خونه میریم تا شمام ارامش داشته باشین
_خب برین به درک مگه محتاج شمام
_مامان یکم انصاف داشته باش ..کی بود مارو اورد اینجا
_به به پسر بزرگ کردم بخاطر یه دیونه اینجوری تو روم وایسه
سرمو تو گردنم فرو کرده بودم از کار خودم خجالت میکشیدم
حاج خانومم از اتاق رفت بیرون سمیه اومد سمتم پتو رو تا گردنم بالا کشیدو گفت
_خودتو ناراحت نکن استراحت کن .
صبح وقتی تو اینه به خودم نگاه کردم وحشت کردم کل صورتم کبود شده بود جایه ناخونام همش زخم شده بود حالا فهمیدم چرا سمیه و حسام باوحشت بهم خیره شده بودن
اهی کشیدمو صورتمو شستم رفتم بیرون
با حسام راه افتادیم سما خونه بابام
وقتی رسیدیم حسام گفت
_تو برو تو منم برم ببینم مستاجر چی میگه
_باید پیش رهنو بهش بدی دیگه
_اره میرم یه راهی واس پولش پیدا کنم
_باش خدانگه دار
_بسلامت
از ماشین پیاده شدمو زنگ درخونه رو زدمو دربا تیکی باز شد
مامان از دیدن صورتم وحشت کردو با نگرانی اومد سمتم امیرو از بغلم جدا کردو گفت
_خدا مرگم بده چیشده صورتت چرا اینجوریه با حسام دعوات شده
_سلام مادر خدانکنه .نه بیا بریم تو واست بگم
همه رو واس مامانم تعریف کردم گفت که کارم اشنباه بوده خودمم میدونستم ولی کنترلم رو از دست داده بودم
حسام واس نهار نیومد باباهم وقتی ماجرارو شنید به شوخی گفت باید حاج خانوم رو میزدی نه اینکه خودتو سیاه و کبود کنی
حسام کاس شام اومد بعد شام با بابا سرگرم حرف زدن بودن
نزدیک ساعت ده بود که حسام گفت
_حنا اماده شو بریم
با تعجب بهش نگاه کردم
_انقد زود خونه رو خالی کردن
_نه بیا تو راه واست توضیح میدم
_من نمیام تو اون خونه ها
_تو اماده شو
_یعنی چی میخوای منو باز ببدی اونجا من نمیام
صدایه بابا دراومد
_پاشو با شوهرت برو دختر شکهر ندادم بیاد تو خونم بشینه ...به حرف شوهرت گوش کن
از حرف بابا عصبی شدم وقتی بابایه خودم اینجوری رفتار میکرد چه انتظاری از بقیه داشتم رفتم تو اتاقو مانتومو پوشیدمو رفتم بیرون
با دلخوری ازشون خداحافظی کردم و با عصبانیت سوار ماشین شدم
حسام هم سوارشد هیچی نگفنم خودش شروع کرد به حرف زدن
_حنا من با مامان حرف زدم قراره دیگه کاری به کارت نداشته باشه دیشب تقصیر خودم بود نباید میزاشتم تا این حد جلو بره
هاجرو مریمم خیلی ازش عصبانی شدن
واس خونه هم بخدا هرکاری کردم مستاجره میگه تا پولو ندین من نمیرم .پرس و جو هم کردم واس گرفتن وام اونم شرایطی رو میخواد که من ندارم
بهت قول میدم دیگه اذیت نشی
هیچی نمیگفتم سکوت کرده بودم
بعد حرف زدنش اهی کشید انگار حرف زدن واسش سخت بود
وقتی رسیدیم حاج خانم خونه نبود خونه هاجر مونده بود
رفتم تو اتاقو امیرو گزاشتم تو گهوارش بیچاره از دیشب شکه شده بود هیچی نمیگفت
حسام اومد تو اتاق پشتم بهش بود نگاه خیرشو حس میکردم
حس میکردم داره بهم نزدیک میشه ...دستش حلقه شد تو کمرم
_حنا الام قهری
_نه
_پس چرا هیچی نمیگی
_چی بگم اخه اینکه به حرف من اهمیتی داده نشد
_به جون امیر سعیمو کردم ولی به هردری زدم بسته بود گفتم که قول میدم اذیت نشی
مامانمم قول داده
_باش








Wait while more posts are being loaded