سکانس یک درام واقعی!

بعضي روزها، بعضي صحنه ها توي زندگي عادي به خوبي پتانسيل اين رو دارن كه تبديل به يك درام عاشقانه بشن.
درست مثل همين لحظه ي من! همين لحظه اي كه پلي ليست قديمم داره از گوشي موبايلم پخش ميشه، براي برداشتن پوشه مداركم با عجله به سمت كمدم ميرم، پوشه رو از بين كتاب هام بيرون مي كشم و توي همين لحظه روزنامه اي كه كنار پوشه ي مدارك بود مقابل پاهام روي زمين مي افته! اين صحنه دقيقا مناسب يه فيلم برداري از زاويه ي بالا و پايين هستش! تصوير به دو قسمت تقسيم بشه، طرف راست صورت دختري رو با موهاي باز شده و چشم و بدن خشك شده نشون بده و طرف چپ كاغذهاي آچهار بيرون زده از بين روزنامه و تصوير چشم هاي مردي كه...
ثانيه ها كش دار ميشن و همه چيز توقف مي كنه! حتي لب هاي نيمه باز دختر كه در حال زمزمه ي آهنگ بود توي همون حالت خشك شده!
پلي ليست هنوز داره پخش ميشه، دختر اما حالا ديگه اين جا نيست!
زانو مي زنه و كاغذها رو بيرون مي كشه، نگاهش روي چند تار موي بازيگوش مرد كه روزي با دست هاي خودش طرحش رو با مداد سياه كشيده بود ميخكوب شده. حالت لب هاش از يادآوري عكسي كه خودش روزي بي هوا گرفته بود و بعد روي تختش توي همين اتاق طرحشو روي كاغذ زده بود به لبخند تبديل شده اما چشم هاش پر و خالي ميشن.
آهنگي كه پخش ميشه تبديل به موزيك متن اين سكانس ميشه و صحنه رو كامل مي كنه!
"با آن همه آزادگی بر زلف او عاشق شدم"
دخترك بين فضاي تخت و كمد مي شينه، زانوهاش رو بغل مي كنه! نقاشي ها مقابل پاش پخش شده...
سرش كه روي زانوهاش مي ياد با پخش شدن موهاش به يك سكانس ديگه فلش بك زده ميشه!
توي اين سكانس خبري از هواي گرفته و ابري و اتاق نيمه تاريك نيست!
يك كاناپه ي طوسي رنگ با كوسن هاي فيروزه اي، ديوارهاي سفيد و لباس هاي رنگي دختر صحنه رو زنده كرده! مرد توي نقاشي با نيم تنه ي برهنه و شلوار سفيد كنار دختر نشسته و بازوهاش رو سخاوت مندانه تكيه گاه سر دختر كرده!
فيلمي كه از ال سي دي مقابلشون پخش ميشه لحظه ي رمانتيكي رو به نمايش ميذاره، طاقت دختر تموم ميشه و بوسه اي روي سينه ي برهنه ي مرد مي شونه، جوابش رو با بوسه اي روي موهاش مي گيره! بوسه ي بعديش چونه ي ته ريش دار مرد رو هدف مي گيره، جوابش روي پيشونيش مي شينه!
هدف ميشه گوشه ي لب هاي مرد و جواب ميشه لب بالايي دختر! دست هاشون حلقه ميشه و روي كاناپه ي طوسي رنگ فيلم خودشون رو بي توجه به تصاوير پخش شده از ال سي دي رقم مي زنن!
صحنه ي بعد از اون دختر در حالي كه روي پاي مرد نشسته با موبايلش عكسي از صورتش مي گيره! چند تار موي پخش شده گوشه ي صورتش رو با لبخند بين انگشت هاش مي گيره!
صحنه تاريك ميشه، به اتاق خواب كم نور برمي گرده!
دختر هنوز زانو زده و حالا صداي هق هق ريزي توي اتاق پخش شده، صحنه پاياني ميشه تصوير صورت طراحي شده ي مرد!

Post has shared content
#قالیباف ام رو آورده به نود وفیلان درصد، یکی دودرصد و نابرابری و این حرفا. تو مملکتی که یه صنف همه مملکت دستشونه این حرفا فلانخوری اضافه س
اصولاکسی که حرفای چپی می زنه، قبل از هرچی به این صنفگرایی روحانیت اسلام به عنوان مصداق اصلی نابرابری اشاره نکنه کلاشه.

هیچ جا _ هرگز
از خواب بیدارمیشم.
به پنجره نگاه میکنم؛یه هوای آفتابی زیبا
پرده روکشیدم کنار و پنجره رو باز کردم
ریه هام پرشد از هوای تازه .
روبه روی آیینه موهامو آروم آروم شونه میزنم
آخرسرهم یه گیره سر به شکل گل مهمونشون میکنم.
لباسمو عوض میکنم و میره صورتمو بشورم تا امروز من صبحونه درست کنم و مامان یکم استراحت کنه.......
.
.
.
.
.
.
.
.
.
خیلی وقته که از خواب بیدارشدم و روی تخت منتظرم تا اون خانم چهل ساله بیاد و‌منو بنشونه روی ویلچر
بدون اینکه نیازببینه لباسمو عوض کنه و یا اینکه موهامو به یه گیر سر خوشکل مهمون....
من توی زندگیم هر روز دوبار زندگی میکنم
یکی توی رویا و یکی روی ویلچر . . .
سمانه آقائی
#داستانک #داستان_کوتاه #مطالعه


یکی بود یکی رو می خواست
برق چشمهای اون دختر دلش رو برده بود و برق یه سنجاق سینه دل دختر رو …
مهمونی سیزده به در بود انگار
شلوغ پلوغ و پر از هیاهو و جیغ بچه ها
این پا اون پا می کرد ، می ترسید بپره !
با خودش گفت : بابا بی خیال پسر ،
می گیرنتا!
وسط اینهمه دست و اینهمه چشم گیر میفتی
یه نگاه انداخت پشت سرش :
اخ اخ اخ چشماش عین پولک ماهی برق می زنه توی اون صورت سرخ آبی خوشکلش .
اگه اون نازنین از یه سنجاق سینه ناقابل خوشش اومده هر طور شده باید سنجاق سینه رو براش جور کنم
نفسشو تو سینه حبس کرد و عین تیری که از کمون در میره شیرجه زد سمت سینه ی زن
سنجاق سینه رو گرفت
+ کنده شو دیگه ، کنده شو دیگه لامصب !
دور و برش قیامت شده بود ، قلبش تند تند میزد
بالاخره سنجاق سینه رو کند
دوتا دست محکم دورش حلقه شد و اونو از لباس زن جدا کرد .
از ترس دهنش باز موند
سنجاق سینه افتاد
یکی گفت : بدو پسر برو از تو صندوق عقب ماشین یه جعبه ی کفش بردار بیار
– میخوای چیکارش کنی بابا ؟
* می بریمش خونه خشکش میکنیم
از سوراخ روی جعبه کفش بیرون رو نگاه کرد
یه پرنده ی نر سنجاق سینه رو از رو زمین برداشت و رفت …

#راپی #داستانک #داستان_کوتاه #مطالعه

Post has attachment

Post has attachment

Post has attachment

Post has attachment
‍ ‍
📝️ ⬇️👇⬇️👇⬇️ 📝
‍ ‍ ‍ ‍ 📖🖊رمان آنلاین (مرا عاشقانه بخوان)❤️
رمانی پر از لحظه های ناب عاشقی...
با موضوعی متفاوت و جذاب ...
📝️ ⬇️👇⬇️👇⬇️ 📝
https://telegram.me/joinchat/B2DV7UB-t8GxlUZ4lR3rmA
📝 ⬆️👆⬆️👆⬆️ 📝
نویسنده: زهرا رضایی
📚کارهای چاپی :
📕شراره (چاپ ششم)
📘فرداروزدیگریست (چاپ دوم)
📝 ⬇️👇 ⬇️👇⬇️ 📝
خلاصه داستان:در مورد دختری است به نام ماهگل که شما را به اعماق قلب رنج کشیده اش می برد...تا شما هم با او در لحظه لحظه عاشقی اش شریک باشید...
در طول داستان شما عشق...هیجان...گاه دلتنگی را تجربه خواهید...
💞⬇️💞⬇️💞⬇️💞⬇️💞⬇️
https://telegram.me/joinchat/B2DV7UB-t8GxlUZ4lR3rmA
💞⬆️💞⬆️💞⬆️💞⬆️💞⬆️

اگر به رمان های عاشقانه علاقه دارید...فضایی ملموس و واقعی می خواهید...به دنبال رمانی پر شور و هیجان می گردید...⬇️👇⬇️👇

این رمان را در کانال زیر دنبال کنید...
رمانی که با شروع نخواهید توانست آن را کنار بگذارید...👇⬇️💞

💞 ⬇️👇👇⬇️ 💞
https://telegram.me/joinchat/B2DV7UB-t8GxlUZ4lR3rmA
💞⬆️💞⬆️💞⬆️💞
📝 ⬆️👆⬆️👆⬆️ 📝
Photo

Post has attachment

Post has attachment
Wait while more posts are being loaded