Post has attachment
چگونگي و نحوه تشكيل بهائيت


بهائيت فرقه اي منشعب از آئين بابي است و بابيت هم برخاسته از مكتب شيخيه است لذا جهت روشن شدن چگونگي بوجود آمدن بهائيت بايد سراغ مكتب شيخيه و بابيت رفت تا جريان بهائيت را بهتر بشناسيم.
بنيانگذاران مكتب شيخيه شيخ احمد احسائي و سيدكاظم رشتي هستند كه رشتي از شاگردان احسائي بوده و اين مكتب براي خود چهار ركن قائل هستند كه ركن چهارم را شيعه كامل مي دانند كه در شيخيگري پس از توحيد و نبوت و ولايت شيعه كامل چهارمين ركن است.
زندگي سيد علي محمد شيرازي معروف به باب را اينگونه مي توان ترسيم كرد:

۱. دوران نوجواني او كه داراي دو ويژگي است. يكي راز و نيازهاي غيرعادي كه با قرائت ادعيه و زيارتهاي مذهبي همراه بوده و رياضت و چلّه نشيني حتي در دوران تحصيل، رويه او بوده است.[۱] ديگر اينكه دايي سيد علي محمد او را پيش استادي به نام شيخ عابد كه از شاگردان شيخ احسائي و رشتي است جهت يادگيري تعاليم ديني مي برد.[۲]

۲. در سفري كه سيد علي محمد در سال ۱۲۵۵ قمري به كربلا انجام مي دهد، با برخي از شاگردان سيد كاظم رشتي آشنا و به خدمت رشتي رسيده و در حلقه درسي او جا مي گيرد. گويا باب در مدّت اقامت يك ساله در كربلا پيرامون مسئله امام دوازدهم در تلقي شيخيه مي انديشيده و موضوع ركن چهارم و چگونگي آن، وي را به تأمل بسيار واداشته و وسوسه هاي مرموزي در دل او ايجاد مي كند.

۳. به دنبال درگذشت سيد كاظم رشتي در سال ۱۲۵۹(هـ . ق) در كربلا، شاگردان وي در جستجوي جانشيني براي رشتي مشغول مي شوند كه بنابر عقيده خود، جانشين بايد مصداق شيعه كامل و ركن چهارم باشد. نكته اي كه در اينجا قابل تأمل است اينكه با وجود علماء اخباري شيعه و شيخيه مثل قزويني، زنجاني، بشرويه اي و ابوالفضل گلپايگاني كه از پيروان سيد كاظم رشتي مي باشند، علي محمد خود را به عنوان ركن چهارم معرفي مي كند، در حالي كه از نظر مقام علمي همچون شاگردي خردسال در ميان آن عالمان بوده است.

باب بعد از مرگ رشتي به خاطر اختلاف آراء در مورد جانشيني سيد كاظم رشتي، با ادعاي ركن چهارم، افراد پراكنده شيخيه را به سوي خود جلب مي كند و سپس براي آنكه عامه مردم را به طرف خود بخواند دعوي سفارت و بابيت حضرت ولي عصر ـ عليه السّلام ـ مي كند و بعد از مدتي كه بازارش گرم مي شود دعوي مهدويت و ولايت مي نمايد و چون به خيال خودش در اين مرحله نيز پيشرفت مي كند، شروع به ساختن احكام و قوانين كرده و ادعاي رسالت و نبوت نموده و بالاخره ادعاي الوهيت و ربوبيت مي كند و علت اين امر هم روش تأويل گرايي شيخيه است كه توانست با اين حربه، بخش هايي از قرآن كريم را تفسير نمايد و در نهايت بخاطر همين ادعاهاي باطل و كفر آميز به اعدام محكوم مي شود و وقتي كه علي محمد شيرازي در تبريز اعدام شد تزلزل و شكاف عميقي در بين طرفداران بابيت بوجود آمد و بابيان به دو گروه ازليان و بهائيان منشعب گرديد.
ميرزا حسينعلي بهاء و رهبر بهائيان در تهران ساكن بود و در سن ۲۸ سالگي در پي تبليغ ملاحسين بشرويه اي معروف به باب اللباب در شمار نخستين گروندگان باب درآمد و از آن پس يكي از فعالترين افراد بابي شد و به ترويج بابيگري بويژه در نور و مازندران پرداخت و برخي از برادرانش از جمله ميرزا يحيي نيز بر اثر تبليغ او به اين مرام پيوستند.

با توجه به مطالب فوق عوامل پيدايش بهائيت را چنين مي توانيم بيان كنيم. مبناي فكري شيخيه بر مشرب اخباري گري استوار است وقتي اخباري ها در زمينه هاي مختلف مغلوب اصوليون شدند و مبارزه ديني و شرعي وحيد بهبهاني تفكر اخباريون را در هم پيچيد و بساط اخباريگري را در محدوده فقه و برخي آراء كلامي از بين برد فرقه بابيت پيدايش خود را از اين مقطع زماني آغاز مي كند.[۳]
اما در اين ميان سياست دولتهاي استعماري و حمايت آنها در پيشرفت و بقاء و حتي در پيدايش بهائيت قابل توجه مي باشد. وقتي در شوال ۱۲۶۸ حادثه تيراندازي دو تن از بابيان به ناصرالدين پيش آمد، حكومت مركزي قرائن و شواهدي كه در اختيار داشت ميرزا حسينعلي نوري معروف به بهاء را طراح اين سؤ قصد شناخته و به دستگيري وي اقدام كردند. با توجه به اينكه شوهر خواهر بهاء منشي سفارت روس و هم در همسايگي سفير روسي بوده، وقتي كه بهاء را ملاقات مي كند وي را به منزل خود و بعد به خانه سفير روسي مي برد و از آن طريق مدتي در مقرّ تابستاني سفارت روس در زرگنده شميران سپري مي كند، تا از تعقيب و دستگيري مصون ماند و سفير روس بر ادامه اقامت وي اصرار مي ورزد و از تسليم او به نمايندگان شاه امتناع مي كند و از بهاء الله مي خواهد كه به خانة صدراعظم برود و نامه اي به صدر اعظم مي نويسد و در آن تأكيد مي كند كه از طرف سفارت روسيه از او پذيرايي كند و در حفظ و حراست او بكوشد و چنانچه آسيبي به وي برسد شخص صدر اعظم مسئول سفارت روس خواهد بود و سفير روسي با وساطت و دخالت خود در آزادي او مي كوشد و سعي مي كند بي گناهي او را به اثبات برساند و موجب گرديد كه حسينعلي از زندان آزاد شود.[۴]

مطلب بعدي اينكه وقتي بهاء با عده اي از بابيان به طرف عراق حركت مي كنند نماينده اي از روس و ايران به همراه آنان مي گمارند. از همة اينها معلوم مي شود كه سفارت روس از همان وقت ميرزا را تحت نظر و حمايت گرفته به طوري كه دولت ايران نتوانست درباره او تصميمي مستقل بگيرد. و مويد اين مطلب زماني است كه دولت روس بهائيان را به رسميت شناخته و قمراف حاكم تركستان به معاونت و مساعدت ايشان پرداخته، تا جايي كه اظهار مي كند در عشق آباد معبد بسازند و در ظلّ اقتدار دولت روسيه رسميت يابند.[۵]

بعد از آنكه حسينعلي نوري در عراق ساكن مي شود، صبح ازل و بهاء بر سر جانشيني اختلاف مي كنند و با توجه به اينكه باب، به ميرزا يحيي توجه بيشتر داشته عده اي از طرفداران باب او را جانشين باب مي دانند و ازليان به همين دليل در آغاز، اكثريت را تشكيل مي دادند ولي بعدها تدابير بهاء الله موجب شد ازليان در اقليت قرار گيرند و به تدريج منقرض شوند.

يكي از عوامل پيروزي بهاء الله حمايت انگليس است. وقتي بهاء به عراق تبعيد شد دولت انگليس به افراد فعّال احتياج زيادي داشت و ميرزا بهاء الله به تدريج با سياست انگليس ارتباط پيدا كرده تا جايي كه نظر دولت انگليس را به سوي خود جلب مي كند. شاهد اين امر اين است كه وقتي در سال ۱۲۷۸ ميلادي «آرنولد با روز كمبال» ژنرال كنسولي دولت انگليس با ميرزا حسينعلي ديدار مي كند، پيشنهاد حمايت و تابعيت دولت انگلستان و مهاجرت به هند استعماري يا هر نقطه ديگر را به وي مي دهد و نظير همين تقاضا را نايب كنسول فرانسه در «اورنه» به ميرزا بهاء مي دهد تا مورد حمايت و تقويت قرار گيرد. و ديگر اينكه در ايام اقامت ميرزا بهاء و بابيها در عراق و استانبول مقرّري تعيين شده بود كه بعدها حسينعلي از اين امر اظهار پشيماني مي كند.
حمايت انگليس از ميرزا بهاء تا آخر عمر او بوده و زماني كه سردار بريتانيايي در سال ۱۹۱۸ ميلادي حيفا را فتح مي كند، هنگام ورود به شهر، فرمان خاصي از طرف امپراطور انگليس مبني بر ديدار ميرزا بهاء دريافت مي كند و پادشاه انگليس درجه نجابت و بزرگي به او مي دهد كه البته نشاني دادن به شخص ميرزا بهاء از طرف انگليس آن هم در روزهاي اول فتح و غلبه بر دولت عثماني، بايد در مقابل سوابق ممتد و خدمات مفصلي باشد.[۶]
و بدين سان به علت خلأهاي فرهنگي و علمي و خصوصاً بذر بد فرجام بهائيت در كشورهاي اسلامي با حمايت دولتهاي استعماري مثل روسيه و انگليس پاشيده شد و نهال آن در دامن كج انديشان به اصطلاح روشنفكر پرورش يافت.

معرفي منابع جهت مطالعه بيشتر:
۱. شناخت امام عصر ـ عليه السّلام ـ موسوي نيا.
۲. اديان و مذاهب، ج۲، سيد صادق بني حسيني.
۳. فرق و مذاهب كلامي، رباني گلپايگاني.

-------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

پي نوشت:

[۱] . مبلّغي آباداني، تاريخ اديان و مذاهب. ج ۳، ص ۱۳۹۷.
[۲] . طباطبائي، سيدمصطفي، بررسي باب و بهاء، ناشر روزنه تهران، ص ۳۷،.
[۳] . تاريخ اديان و مذاهب، ج ۳، ص ۱۴۰۱.
[۴] . دانشنامه جهان اسلام، زير نظر حداد عادل، بحث بهائيت، تهران، ۱۳۷۶، ج ۳، ص ۷۳۵.
[۵] . محاكمه باب و بهاء، ناشر مصطفوي، تهران، ۱۳۳۶، ج ۳، ص ۱۸۰.
[۶] . محاكمه باب و بهاء، ص ۱۸۱.

Photo

Post has attachment
پیدایش وهابیت و تفاوت آن با ديگر مذاهب اهل تسنن


در اين رابطه لازم است در سه محور بحث را متمركز كنيم:
۱ . تاريخچه تفكر و عقايد وهابيت: عقايد و تفكرات مذهبي كه اساس و اصول فرقه‌ وهابيت را مي‌سازد، قرن‌ها پيش بذر آن بوسيله بعضي از علمايي كه خودشان را به مذهب حنبلي، يكي از مذاهب اهل سنت نسبت، مي‌داده‌اند پاشيده شده و رفته رفته از حوزه فكري پديد آورنده آن، تجاوز نموده و بعضي از عوام نيز در دام و حصار اين عقايد انحرافي و نفاق قرار مي‌گيرند.
اعتقادات اولية فرقه وهابيت را مسئله زيارت قبور انبياء و صلحاء، شفاعت و متوسل به آنان تشكيل داده و از همين جا با ساير مذاهب اسلامي راه‌شان را جدا نموده اين مسائل را اساس توحيد و شرك قرار داده و بر همين مبنا همة مسلمين را كافر و مشرك مي‌دانند. و ساير اختلافات وهابيت با مسلمين نيز در حقيقت از همين جا ناشي مي‌شود.

مبدع و پديد‌ آورندة اصلي عقايد وهابيت احمدبن عبدالحليم معروف به ابن تيميه است كه در سال (۶۶۱ ق) در شهر حران يكي از شهرهاي سوريه فعلي متولد گرديد.[۱] اگرچه چند سال قبل از او در قرن چهارم هجري «ابو محمد بر بهاري» يكي ديگر از علماء حنبلي زيارت قبور را منع كرده بود كه از طرف خليفه عباسي مورد انكار قرار مي‌گيرد و در همين قرن چهارم، عبدالله بن محمد عبكري حنبلي معروف «به ابن لطه» متوفاي ۱۳۷۸ قمري زيارت و شفاعت پيامبر ـ صلي الله عليه و آله ـ را انكار نموده و سفر براي زيارت قبر آن حضرت را سفر معصيت دانست.[۲] ولكن ابن تيميه اعتقاد به حرمت زيارت و حرمت طلب شفاعت از پيامبر اسلام و ساير اولياء را با ضميمه يك سلسله عقايد و تفكرات جديد ديگر به طور حساب شده، در كتاب‌هاي متعدد به صورت گسترده و بر محور شرك وتوحيد ـ (كه در حقيقت تمام اعتقادات او از دشمني با اهل بيت پيغمبر ـ صلي الله عليه و آله) ـ نشأت گرفته است) ـ تدوين نموده و براي اخلاف خودش به جا گذاشت. و در برابر آراء و نظريات ابداع شده ابن تيميه، علماء بزرگ اسلامي اعم از شيعه و سني هم عصر او آرام ننشسته و كتاب‌هاي زيادي را در ردّ عقايداو نوشته‌اند. ابن بطوطه،‌عبدالله بن سعد يافعي، تقي الدين سبكي، ابن حجر مكي، قاضي احنائي هر كدام به ترتيب كتاب‌هاي بنام تحفة النظار مرآت الجنان، شفاء السقام في زيارة خير الانام، جوهر المنظم في زيارة قبر النبي مكرم و المقالة المرضيه در ردّ عقايد ابن تيميه نوشته و همچنين ابوحيان اندلسي، كمال الدين زملكاني،‌ابوبكر الحصيني، ابن حجر عسقلاني، شيخ موسوي عبدالعظيم هندي، حافظ ذهبي، هر كدام به سهم خود عقايد و نظرات ابن تيميه را مردود شمرده و منافات و تضاد آراء او را با اسلام به اثبات رسانده‌اند.[۳] و بالاخره علمأ اهل سنت به خصوص علماء شافعي و مالكي مخالفت‌شان را با ابن تيميه از حوزه نظر به حوزه عمل برده و چندين بار او را راهي زندان حكام وقت نموده كه در سال ۷۲۸ قمري در زندان مي‌ميرد.[۴]
بعد از مرگ ابن تيميه شاگرد مخلص او بنام محمد بن ابوبكر معروف به ابن قيم الجوزيه كتاب‌ها و آثار استادش را جمع‌آوري كرده و در ترتيب و تبويت و انتشار آن تلاش‌هاي پي‌گير را متحمل شده و خود نيز كتاب‌هاي متعددي را براي حفظ و دفاع از عقايد استادش نگاشته است.[۵]
بعد از ابن قيم كسي به نام‌ حامي عقايد ابن تيميه معروف نمي‌باشد و اين عقايد همين طور در ميان كتاب‌هاي آنان باقي مي‌مانند تا اينكه شخصي به نام محمد بن عبدالوهاب به عنوان مجدّد دين در قرن دوازدهم هجري قمري سر از نجد عربستان درمي‌آورد.

۲ . ظهور فرقه وهابيت و حكومت وهابي: محمد بن عبدالوهاب بن سليمان به قولي در سال (۱۱۱۱ ق) و بنابر قول ديگر در سال (۱۱۱۵ ق) و (۱۷۰۳ يا ۱۷۰۴ م) در شهر عيينه از شهرهاي نجد متولد گرديد.[۶] او تحصيلات ابتدائي خود را از پدرش فراگرفت و در شهرهاي ديگري به تحصيلات خود ادامه داد او در همان اوايل نظرات و عقايدي را درباره دين اسلام مطرح مي‌كرد كه مورد مخالفت و منازعه پدرش قرار مي‌گرفت، او بعد از اينكه پدرش در حريمله از دنيا رفت، مردم را به سوي عقيده خودش دعوت كرد و به هر شهري كه مي‌رفت بعد از اظهار عقايدش مورد تنفر مردم قرار گرفته و از شهر بيرونش مي‌كردند. و حتي در شهر حريمله بعد از فوت پدرش مردم قصد كشتن او را كردند و به ناچار از آنجا فرار كرده و به عيينه وطن خودش نزد حاكم آن شهر بنام عثمان بن معمّر مي‌رود.[۷] عثمان از او استقبال مي‌كند و شيخ وهابي نيز وفاداري خود را به او نشان داده و او را به تصرّف تمام نجد اميدوار مي‌گرداند. و در رابطه با همكاري بين طرفين با هم پيمان و معاهده مي‌بندند و لكن اين معاهده پايدار نمانده و با تهديد سليمان بن محمد امير احساء‌ بعد از اينكه شيخ وهابي اعمالي را با سليقه اعتقادي خودش مرتكب مي‌شود،‌عثمان از ترس اينكه توسط امير احساء مورد هجوم قرار نگيرد او را از عيينه اخراج مي‌كند. و شيخ وهابي در سال (۱۱۶۰ هـ . ق) وارد درعيه شده و با امير درعيه محمد بن سعود جدّ آل سعود هم ‌پيمان مي‌گردد.[۸] و به اين ترتيب نطفه فرقه وهابيت و حكومت مبتني بر عقايد آن توسط نيروي مذهبي محمد بن عبدالوهاب از يك طرف و نيروي سياسي و نظامي محمد بن سعود از طرف ديگر در درعية نجد منعقد مي‌گردد. و شخص محمد بن سعود، امير درعيه، با محمد بن عبدالوهاب براي دعوت مسلمين به سوي اسلام جديد وهابي و براي قتال و جنگ و كشتن مسلمانان در راه خدا بيعت مي‌كند.[۹] و اين حكومت با موضع‌گيري خاصي در برابر همه مسلمين به نحوي كه گويا پيامبري تازه و جديد در آنجا براي نجات مسلمين مبعوث گرديده است به اطراف و شهرهاي مجاور دعوت نامه فرستاد و كم‌كم با كشتارهاي بي‌رحمانة مسلمانان و با كمك‌ نيروهاي خارجي بالخصوص حكومت انگليس[۱۰] در سرزمين عربستان گسترش پيدا كرده و در نهايت تمام جزيرة العرب در تحت سيطرة حكومت آل سعود در مي‌آيد. كه تا امروز اين حكومت در نسل‌ آل سعود همچنان ادامه دارد. و فرقه وهابيت و حكومت سعودي‌ها به نحوي درهم آميخته است كه وهابيت اصلاً در حكومت آل سعود تبلور پيدا كرده است و جداي از آن چيزي بنام وهابيت وجود ندارد.

۳ . وهابيت و مذاهب اهل سنت:
الف) مذاهب كلامي و اعتقادي: اهل سنت در نصف اول از قرن دوم به دو فرقه كلامي تقسيم شدند. يكي فرقه اهل حديث كه در اعتقادات و احكام فقهي به ظواهر آيات و روايات تعبد داشتند و لذا براي خداوند قائل به اعضاء و جوارح بوده و در ميان آنان مشبهه و مجسمه نيز پديد آمدند.
در مقابل اهل حديث، فرقه معتزله وجود داشت كه تعقّل و تفكّرگرا بودند. و اين دو فرقه دائماً در برابر هم قرار داشتند، و با تغيير شرايط در دستگاه خلفا عباسي گاهي اهل حديث از حمايت خلفاء برخوردار مي‌شد، و گاهي معتزله با حمايت خلفاء تقويت شده و اهل حديث تضعيف مي‌گرديد.[۱۱] و از زمان متوكل عباسي تا زمان مقتدرعباسي شرايط به نفع اهل حديث بود و فرقه معتزله تحت فشار سخت قرار داشت، تا اينكه ابوالحسن علي بن اسماعيل اشعري از اعتقاد اعتزالي خودش دست برداشته و با توبه و انابه در سلك اهل حديث داخل مي‌شود. و سپس درصدد اصلاح آن برمي‌آيد و در نتيجه اصلاحات او فرقه جديدي بنام فرقه اشعري پديدار مي‌شود.[۱۲] و امروز اكثر اهل سنت از عقايد كلامي اشعري متابعت مي‌كنند. و فرقه‌هاي ديگر اهل سنت چندان در بين جامعه اهل سنت حضور ندارند. اهل سنت از جهت فقهي به چهار مذهب تقسيم شده است. كه عبارت‌اند از مذهب حنفي كه توسط ابوحنيفه نعمان بن ثابت پايه‌گذاري شده است و تمام پيروان اين مذهب در مسائل فقهي از فتاوي او تقليد مي‌كنند. و مذهب دوم مذهب شافعي است كه مفتي و مجتهد آن امام ابو عبدالله محمد بن ادريس شافعي است. و مذهب سوم كه با مرجعيت مالك بن انس بوجود آمده، مذهب مالكي نام دارد. و مذهب چهارم مذهب حنبلي است كه امام و پيشواي اين مذهب احمد بن حنبل مي‌باشد.
اما فرقه وهابيت ولو از جمله اهل تسنن بشمار مي‌آيد و لكن هم در مسائل كلامي با فرقه‌هاي كلامي اختلاف دارد و هم در مسائل فقهي با مذاهب اربعه داراي اختلافات مي‌باشد. در مسائل توحيد با همه اهل سنت اعم از فرقه‌هاي كلامي و فقهي در تضاد بوده، بلكه آنان توسط وهابيت بخاطر اعتقادشان به شفاعت، توسل به رسول الله و زيارت آن حضرت تكفير شده و جان و مال و ناموس آنها براي وهابيون حلال گرديده‌اند. قنوجي در اين رابطه مي‌گويد:‌در زمان ما اتباع عبدالوهاب كه از نجد سر در آورد و بر حرمين مسلط گرديدند و خودشان را منتسب به مذهب حنبلي مي‌كردند، همه آنان اعتقاد بر اين دارند كه فقط آنان مسلمان هستند و غير آنها هر كسي مي‌خواهد باشد، مشرك‌اند و با اين شعار كشتار اهل سنت و علماء آنها را مباح دانستند.[۱۳]
و هيچ كدام از مذاهب اهل سنت وهابي‌ها را در مذهب خودشان قبول ندارند، ولو وهابيت خودشان را پيرو مذهب حنبلي مي‌دانند، لكن حنبلي‌ها هم آنان را نمي پذيرند، بلكه علماء مذاهب اربعه حكم به تكفير وهابيت صادر كرده‌اند. و حتي برادر محمد بن عبدالوهاب بنام شيخ سليمان بن عبدالوهاب كه خود حنبلي مذهب بوده است، كتابي بر ردّ محمد بن عبدالوهاب بنام «الصواعق الالهيه في الرد علي الوهابية» نوشته است.[۱۴]

معرفي منابع جهت مطالعه بيشتر:
۱ . وهابيان، تأليف علي اصغر فقيهي.
۲ . اينست وهابيت، تأليف محمدجواد مغنيه.
۳ . آئين وهابيت، آيت الله سبحاني.
۴ . نقش استعمار در پيدايش وهابيت، رضا فتح ‌آبادي.

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

پي نوشت:

[۱] . الكثيري، سيد محمد، السلفيه بين السنة و الامامية، بيروت، انتشارات غدير، اول، ۱۴۱۸ ق، ص ۲۱۱.
[۲] . فقيهي، علي اصغر، وهابيان، انتشارات اسماعيليان، دوم، ۱۳۶۴ ش، ص ۱۹ و ۲۰.
[۳] . همان، ص ۳۴، و الكثيري، سيد محمد،‌السلفيه بين اهل السنة و الاماميه، بيروت، انتشارات الغدير، اول، ۱۴۱۸ ق، ص ۲۳۵ ـ ۲۳۹.
[۴] . فقيهي، علي‌اصغر، وهابيان، مؤسسه اسماعيليان، دوم، ۱۳۶۴ ش، ص ۴۶.
[۵] . الكثيري، سيد محمد، السلفيه بين اهل السنة و الاماميه، بيروت، انتشارات الغدير، ‌اول، ۱۴۱۸ ق، ص ۳۰۳.
[۶] . همان، ص ۳۰۵ و سبحاني ‌جعفر، بحوث في الملل و النحل، ‌مؤسسه نشر اسلامي، سوم، ۱۴۱۴ ق، ج ۴، ص۳۳۴.
[۷] . مغنيه، محمد جواد، هذي هي الوهابية، دارالحقيقة، دوم، ۱۴۱۴ ق، ص ۸۷.
[۸] . همان،‌ص ۸۸ ـ ۹۰.
[۹] . همان.
[۱۰] . فتح آبادي، رضا، نقش استعمار در پيدايش وهابيت، انتشارات روزنامه جمهوري اسلامي، اول، ۱۳۷۵، ص۵۶.
[۱۱] . سبحاني،جعفر، بحوث في الملل و النحل، مركز مديريت حوزه علميه قم، دوم، ۱۴۱۱ ق، ج۲، ص۵.
[۱۲] . همان، ج۲، ص۲۲ ـ ۲۳.
[۱۳] . القنوجي، صديق بن حسن، ابجدالعلوم، ‌دارالكتب العلميه، ۱۹۹۸ م، ج۳، ص۱۹۸، به نقل از حاشيه ابن عابدين.
[۱۴] . الكثيري، سيد محمد، السلفيه، بيروت، الغدير، اول، ۱۴۱۸ ق، ص ۳۳۹ ـ ۳۴۱.

Photo

Post has attachment
مختصری از پیشنه و ویژگی های اهل حق


پیشینه اهل حق
شاید نتوان همه اتباع این فرقه را تحت حکم خاصی قلمداد کرد؛ ولی آنچه مسلم است که همه آنها خود را اهل حق می¬دانند. طایفه، یارسان، یارستان و آیین یاری، نام¬های دیگری است که اینان برای خود انتخاب کرده اند. بسیاری از شیعیان اهل این فرقه را  علیُُّ اللّهی و شیطان پرست می نامند؛ اما برخی جوانان امروزی آنها، این مسأله را اتهامی به اهل حق می دانند. در این­که این فرقه چه زمانی تأسیس شده است، اختلافات بسیاری وجود دارد؛ حتی در بین خود اهل حق نیز نظر یکسانی وجود ندارد. برخی از آن­ها مثل «نعمت الله جیحون آبادی»معتقدند که پایه­گذار این فرقه، شخصی به نام نصیر، غلام حضرت علی%، بوده است.[۱] برخی دیگر، بنیان­گذار این فرقه را شاه خوشین لرستانی(قرن چهارم) می­ دانند.[۲] عده­ ای بر این عقیده­ اند که این مسلک از زمانی که خداوند با ارواح آدمیان به محاوره پرداخته و از آنان بر الوهیت خود اقرار گرفته (عالم ذَر یا ألَست)، پی­ریزی شده است. افراد دیگری هم هستند که به عنوان مؤسس و بنیانگذار این فرقه مطرح می­شوند که از جمله آن­ها بابانائوس، بابا سرهنگ دودانی و بهلول ماهی هستند.

اما آنچه تحقیقات نشان می­دهد و در بین خود اهل حق نیز شهرت بیشتری دارد، این است که بنیانگذار این فرقه شخصی به نام «سلطان اسحاق»فرزند شیخ عیسی برزنجی است. سلطان اسحاق که پدرش از اهل تسنن بوده است، بعد از فوت او به دلیل درگیری با برادرانش به نام­های قادر، خِِدِرْ و سَلامت از برزنجه فرار کرد و به اورامان کردستان آمد و در قریه شیخان که هم اکنون جزؤ استان کرمانشاه است، سکنا گزید.[۳] او کتاب سرانجام را به کمک یارانش نوشت که دارای شش جزء یا شش بخش است و قوانینی را برای اهل حق مدون نمود.[۴] سلطان صهاک، سلطان حقیقت، شاه صاحب کرم و پادشاه از نام­های دیگر سلطان اسحاق می­باشد.

تاریخ تولد سلطان اسحاق دقیقاً مشخص نیست. در برخی کتب، سال تولد وی را ۶۱۲ هجری قمری گفته­اند، ولی قاسم افضلی، رهبر یکی از طوایف اهل حق که در سال­های اخیر فوت شده، در مقاله خود در دائرة المعارف تشیع تولد سلطان را ۱۵ربیع الاوّل سال۵۸۰ هجری قمری می­داند. مادر سلطان اسحاق دایراک خاتون، ملقب به رمزبار می­باشد. در دائرة المعارف تشیع محل تولد سلطان، روستایی از توابع برزنجه از توابع شهر زور در استان کرکوک معرفی شده است.[۵]

علّت اختلاف سلطان با برادرانش؟
گفته می­شود علت اختلاف سلطان با برادرانش، اختلاف بر سر موضوعاتی چون ارث بوده است. برادران سلطان ادعا می­کردند که سلطان اسحاق از شیخ عیسی نیست، چرا که شیخ عیسی در زمان ازدواج با دایراک خاتون، پیر مردی فرتوت بوده و احتمال بچه­دار شدن دایراک از شیخ عیسی بسیار بعید به نظر می­آمد. حتی حسین بیگ، پدر دایراک خاتون هم نسبت به شیخ عیسی و دایراک خاتون بدبین بوده است. [۶]

علت گرایش مردم به سلطان اسحاق
در این­که علّت گرایش مـردم منطقه به سلطان اسحاق چـه بـوده، در تاریخ مختصر آل­سلجوق یا تاریخ ابن بی بی آمده است که وی(سلطان اسحاق) شدیداً ریاضت می­کشید و با تعویذات، اختلافات زن و شوهر را حل می کرد و در شعبده­ بازی و ..... ماهر بود.[۷] در حال حاضر، یکی از روش­های تبلیغی فرقه اهل حق و رهبران آن­ها، استفاده از سحر و شعبده است که در مباحث بعدی بدان اشاره خواهد شد.

چگونگی تولد سلطان اسحاق
ادعای اهل حق در مورد جریان تولد رهبرانشان شنیدنی است. شیوه تولد رهبران اهل حق غالباً از راه بکرزایی و از راه دهان همراه با معجزات فراوان صورت گرفته است.[۸] سلطان اسحاق هم از این قاعده مستثنا نبوده است. تولد وی بدین شرح است: چند تن از دراویش به طرف کردستان عزم سفر کرده و وارد منزل شیخ عیسی شدند. از وی درخواست ازدواج با دختر حسین بیک جِرد، رئیس قبیله را به نام «دایراک» نمودند. بالاخره بعد از جلب رضایت شیخ آن هم با اصرار فراوان وی  به خواستگاری رفت و بعد از کشمکش­های فراوان و نشان دادن معجزات مکرر این ازدواج صورت گرفت و پس از مدتی، شهبازی به زمین آمد و به خانه شیخ عیسی رسید و به دهان دایراک رفت و از راه دهان، سلطان اسحاق به وجود آمد.[۹]

بدعت­های مهم سلطان اسحاق
- بنای خاندان­ها و تأسیس فرقه
_ تأسیس جم­خانه
_ روزه سه روزه
_ تعیین پیر و دلیل برای خاندان­ها
_ دستور سرسپاری به رؤسای خاندان­ها توسط مریدان
_ دستور پرداخت نذر و نیاز

خاندان­های اهل حق
خاندان­ های اهل حق، بسیار زیادند و هر کدام معتقدند که خاندان آن­ها بر حق و اصل است. در برخی از کتب، یازده خاندان جزء خاندان­ های اهل حق شناخته شده­ اند. نور علی الهی، یکی از رهبران اهل حق در برهان الحق خاندان­های اصلی را این گونه معرفی می­کند:

    خاندان شاه ابراهیم
    خاندان عالی قلندر
    خاندان بابا یادگار
    خاندان خاموشی(سید ابوالوفاء)
    خاندان میرسور
    خاندان سید مصطفي
    خاندان حاجی باباعیسی یا حاجی باویسی

خاندان­های دیگری نیز بعداً تشکیل شده­اند که به شرح ذیل می­باشند:

    خاندان ذوالنوري
    آتش بگي (بیگي) یا مشعشعی
    خاندان شاه حياس
    خاندان حيدري

خاندان­های معروف و رهبران فعلی آن­ها
۱. خاندان حیدری:
 رهبر فعلی این فرقه، شخصی است به نام «نصر الدین حیدری»که به جرأت می­توان گفت يكي از سياسي­ترين رهبران فرقه اهل حق می­باشد. او پیش­تر در روستای    توت شامی گهواره زندگی می­کرده است؛ ولی الان در شهر کرمانشاه بسر می­برد. برادر او سام الدین حیدری و پسر عموی او دکتر طهمورث حیدری، بعد از نصر الدین، در منطقه از محبوبیت خاصی برخوردارند.
مناطق محل سکونت مریدان این خاندان: برخی از جمعیت اهل حق شهر کرمانشاه، شهرستان کرند غرب(دالاهو)، بخش گهواره و کوزران و اهل حق­هاي شهرستان سرپل ذهاب و روستاهاي قصر شيرين، از مریدان این فرقه می­باشند.

۲. خاندان آتش بیگی یا مشعشعی­ها:
 رهبر این فرقه، شخصی به نام «نظام الدین مشعشعی»است. او پسری به نام سام الدین دارد که تحصیل­کرده فرانسه می­باشد. نظام الدین در سال­های اخیر کارهای فرقه را بر عهده پسر خود گذاشته و برای جایگزینی وی زمینه سازی می کند­؛ به گونه­ای که به جرأت می­توان گفت سام الدین بعد از پدر خود مهم­ترين چهره در اين فرقه محسوب مي­شود.
مناطق محل سکونت مریدان این خاندان: کوهدشت و دلفان لرستان، روستای گره­بان هرسين، کنگاور و مناطقی از میاندوآب و اسدآباد و وِندر آباد همدان از جمله مناطق جغرافیایی محل سکونت مریدان این خاندان می­باشند.

۳. خاندان شاه ابراهیمی:
در سال­های اخیر، شاه ابراهیمی­ها به دو شعبه منشعب شدند: شاه ابراهیمی­های کرند و شاه ابراهیمی­های صحنه.
رهبر شاه ابراهیمی­های کرند، شخصی به نام «قاسم افضلی»بود که بعد از فوت او، به علت اختلاف در بین گزینه­های جانشینی وی، شاه ابراهیمی­ های کرند نصر الدین حیدری، رهبر خاندان حیدری را به عنوان رهبر خود انتخاب کردند. پس رهبر فعلی آن­ها نصر الدین حیدری است.
اما رهبر شاه ابراهیمی­ های صحنه، شخصی به نام «شاه امر الله ابراهیمی»است که محل سکونت وی صحنه کرمانشاه می­ باشد. نقاط جغرافیایی مریدان: صحنه و توابع، کرند غرب.

۴. خاندان مکتبی­ها (الهیون):
یکی از رهبران بزرگ اهل حق، نور علی الهی است. نام اصلی وی «فتح الله جیحون آبادی»است. او فرزند نعمت الله جیحون آبادی صاحب کتاب شاهنامه حقیقت است. نور علی در سال ۱۲۴۷هـ .ش در روستای  جیحون آباد صحنه کرمانشاه به دنیا آمد. او تحصیل­کرده بوده و ۲۸ سال در حکومت پهلوی منصب قضاوت را عهده­ دار بود. نور علی الهی در خصوص حل تعارضات بین اسلام و اهل حق سعی فراوان نموده؛ اما نه تنها موفق نشد، بلکه ادعاهایی مطرح کرد که بعدها، چه از طرف رهبران اهل حق و چه از طرف علمای شیعه، رد شد. از جمله ادعاهای او می­توان به موارد ذیل اشاره کرد: ادعای تاسیس دین جدید: او در کتاب آثار الحق اظهار داشته است: «درباره روش خودم به نجف رفتم و از علی(ع) پرسیدم. در خواب به من فرمود: دین تو، دین ابداعی است؛ ولی نیک ابداعی است».[۱۰] او همچنین در کتاب آثار الحق، خود را پیامبر معرفی می­نماید[۱۱]  و یا در جایی دیگر ادعا می­کند که مشکل علمی ابن سینا را حل نموده است.[۱۲]  از این ادعاهای عجیب و غریب، در آثار او به وفور یافت می­شود.

------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

پی نوشت:
[۱] . شاهنامه حقیقت، ص ۶۸.
[۲] . مجموعه رسائل و اشعار اهل حق، ص ۳۱ .
[۳] . برهان الحق، ص۴۲-۴۳.
[۴] . همان، ص ۶۷-۶۹.
[۵] . آثار الحق، ج۲ ص ۶۱۱.
[۶] . جهت اطلاع بیشتر ر.ک: دیوان گوره، ص ۹.
[۷] . پژوهشی دقیق بر اهل حق، به نقل از: تاریخ ابن بی بی، ص۲۳ – ۲۷.
[۸] . آشنایی با فرقه اهل حق، ص ۳۷.
[۹] . با تلخیص از: آشنایی با فرقه اهل حق، ص۳۷.
[۱۰] . آثار الحق، ج ۱  ، ص۶۴۴  .
[۱۱] . همان، ص۶۴۴.
[۱۲] . همان.

Photo

Post has attachment
نقدهایی کلی بر آيين زرتشت


ايرانيان قبل از زرتشت پيرو ديني بودند كه از آن تعبير به آيين مجوس مي‌شد. بعدها شخصي به نام «زرتشت» در ميان مجوس قيام كرده و به اصلاح آيين مجوس پرداخت. مؤلف تاج العروس مي‌گويد: «مجوس بر وزن صبور مردي بود با گوش‌هاي كوچك كه براي ملت مجوس ديني وضع كرد و مردم را به آن فرا خواند. به طوري كه بعضي‌ها گمان كرده‌‌اند، او «زردشت» فارسي نيست؛ زيرا زردشت بعد از ابراهيم بوده در صورتي كه مجوس دين قديم است و زردشت بعدها آن را تجديد كرده و تغييراتي داده است»[۱]
طبق بيان فوق زردشت مصلحي بوده كه در ميان مجوس ظهور كرده و آيين زردشت در ادامه و طول آيين مجوس و از شاخه‌هاي آن است كه با گذشت زمان گسترش يافته و جايگزين و تنها قرائت از دين مجوس شده است و امروزه از آن تعبير به دين زردشتي مي‌شود. اين دين سرنوشتي پر فراز و نشيب دارد و چون زماني به شدت مورد حمايت حكومت ساساني بود، گسترش فراواني يافت، اما بعد از سقوط اين دولت و ورود اسلام به ايران، ناگهان فرو ريخت و آثار كتبي و ماندگار چنداني از خود به جا نگذاشت و آنچه از اين آيين به جا مانده، بسيار پراكنده و مبهم و گاهي نامفهوم است با اين همه مي‌توان انتقادهاي كلي بر اين آيين را در موارد زير خلاصه كرد.

۱ . انحراف از توحيد:
هر چند آيين زرتشت را مي‌توان اصالتاً ديني توحيدي ناميد، اما گويا بعد از مرگ زرتشت دو گانه‌پرستي بر اين آيين غلبه كرد و «انديشة توحيد كه زردشت تعليم مي‌داد نيز دست‌خوش تغييراتي گرديد».[۲] و دو عنصر اهورامزدا و اهريمن، در اين آيين نمايان شد كه هر كدام به نوعي دعوي خالقيت داشتند. با استقلالي كه اهريمن در مقابل اهورامزدا داشت لفظ دوگانه‌پرستي، شايسته مؤمنين زرتشت مي‌شد. زرتشتيان گمان مي‌كردند با استناد بدي‌ها و شرور به اهريمن به تنزيه و تقديس اهورامزدا پرداخته‌اند، ولي نمي‌دانستند كه اين اعتقاد آنان را به شرك نزديك مي‌كند. گذشته از انتقادها و ايرادات فلسفي بر وجود دو خالق مستقل، تفكيك بين مخلوقات اين دو خالق نيز چندان ممكن نيست و شروري را كه عدم مطلق يا عدم نسبي هستند، نمي‌توان مخلوق دانست در واقع آيين زردشت با اين ثنويت كه دچار آن شده در تبيين و توضيح مبدأ عالم دچار مغلطه شده و نمي‌تواند تبييني روشن از آغاز جهان و انسان داشته باشند و به سؤال از كجا آمده‌ايم، پاسخ روشن و مستدل بدهد.

۲ . تقديس آتش
يكي از نشانه‌هاي زرتشتيان، تقديس آتش است و در ايران قبل از اسلام آتشكده‌هاي فراواني وجود داشت كه آثار برخي از آنان تاكنون نيز باقي مانده است، هر چند زرتشتيان وجوهي را براي تقديس آتش ذكر مي‌كنند ولي دليلي عقلي و فلسفي براي اين تقديس وجود ندارد و اين افراط غيرعقلاني در تقديس آتش، باعث شده كه عده‌اي آنان را آتش‌پرست بنامند.[۳]

۳ . ازدواج با محارم
يكي ديگر از خصوصياتي كه در بيشتر كتابها به زرتشتيان نسبت داده شده، ازدواج با محارم (يعني خواهر، مادر و دختر) است و در تاريخ نيز به اين امر اشاره شده است كه برخي از پادشاهان و بزرگان زرتشتي با محارم خود ازدواج كرده‌اند.
«در كتابي كه آن را به «نيك شاپور» از دانشمندان زمان خسرو اول نوشين‌روان نسبت داده‌اند و شرحي از معراج روح است، چنين آمده است كه در آسمان دوم روان‌هاي كساني را ديده است كه «خويتك دس» (ازدواج با محارم) كرده بودند و تا جاويدان آمرزيده شده بودند و در دورترين جاهاي دوزخ، روان زني را گرفتار عذاب جاوداني ديده، زيرا كه «خويتك دس» را بهم زده است...».[۴]
هرچند اين عمل يعني ازدواج با محارم در اصل دين مجوس و آيين اصلاحي زرتشت، وجود نداشت، ولي بعدها به اسم دين چنان شهرت يافته كه آن را جزو اركان آيين زرتشت به حساب آورده‌اند، چنان كه يعقوبي مي‌گويد: «ايرانيان با مادران و خواهران و دختران خود ازدواج مي‌كردند و اين كار را نوعي صله رحم و عبادت مي‌دانستند».[۵]

۴ . دفن نكردن مردگان
زرتشتيان به جاودانگي روح عقيده دارند آنان مي‌گويند: روان پس از ترك جسم تا روز رستاخيز در عالم برزخ مي‌ماند، هم‌چنين آنان به صراط، ميزان اعمال، بهشت و دوزخ معتقدند.[۶] با اين همه مانند مؤمنين به ساير اديان الهي مردگان خود را دفن نمي‌كنند، بلكه اجساد مردگان خويش را در درون دخمه يا برج خاموشان، قرار مي‌دهند، تا خوراك پرندگان گوشت‌خوار شوند.[۷] اين عمل كه يكي از نشانه‌هاي بارز زرتشتيان است به دليل افراط در تقديس خاك و آب و آتش، به وجود آمده است آنان به گمان اين كه دفن مردگان موجب آلودگي خاك مي‌شود از دفن آنها خودداري مي‌كنند و بر ناكارآمدي دين خود در ارايه برنامه صحيح زندگاني، صحّه مي‌گذارند.

۵ . حمايت از نظام طبقاتي:
يكي ديگر از مشخصات آيين زرتشتي حمايت از نظام طبقاتي مي‌باشد. در دوره ساسانيان كه دين زرتشتي دين رسمي و مورد حمايت دولت بود، مردم به طبقات مختلفي تقسيم شده بودند كه هيچ يك نمي‌توانست از طبقه خود به طبقه بالاتر برود. و اصول و نظامات طبقاتي به شديدترين وجهي در آن اجرا مي‌شد. مسعودي در مروج‌الذهب مي‌نويسد: «اردشير بن بابك سرسلسلة ساسانيان مردم را هفت طبقه قرار داد».[۸] و البته اين قانون اجتماعي از سوي متوليان دين زرتشت يعني موبدان به شدت حمايت مي‌شد و حتي در مورد آتشكده‌ها هم مورد اجرا قراري گرفت و آتشكده‌اي به شاهان و شاهزادگان اختصاص داده مي‌شد و آتشكده ديگر براي موبدان تعيين مي‌گشت و آن ديگري به مردم عادي اختصاص مي‌يافت و بدين ترتيب نظام طبقاتي حتي در مسائل مذهبي هم رعايت مي‌شد. و همه اينها ريشه در نژادپرستي و به تعبيري خون‌پرستي داشت، زيرا زرتشتيان دوره ساساني اهميت زيادي به پاكي خون خاندان‌ها مي‌دادند.[۹]

۶ . غيرعقلايي بودن احكام عملي آيين زرتشت:
دركتاب اوستا كه كتاب ديني زرتشتيان به شمار مي‌آيد، احكامي بيان شده كه نه تنها غيرعقلايي است، بلكه گاهي انجام دادن آنها محال است و امكان وقوعي ندارد. به طور مثال درباره زني كه بچه مرده‌ به دنيا بياورد، چنين حكم داده شده كه آن زن بايد به نقطه‌اي دوردست برده شده و دور از آب و آتش نگهداري شود و تنها بعد از خوردن چندين جام «گُميز» (پيشاب گاو نر) آميخته با خاكستر، مي‌تواند شير بنوشد، ولي باز حق نوشيدن آب را تا چندين روز ندارد.[۱۰]
هم‌چنين در ونديداد آمده است اگر كسي سگ آبي را بكشد بايد «ده هزار تازيانه با اسپهه ـ اشترا، ده هزار تازيانه با سرو شوچرن بدو بزنند و بايد اَشَوَنانه و پرهيزگارانه ده هزار بسته هيزم سخت و خشك و پاك را چون تاواني به روان سگ آبي به آتش اهورامزادا بياورد...» و البته حكم به اين جا ختم نمي‌شود بلكه بايد ده ‌هزار مار، ده‌ هزار سنگ پشت، ده‌ هزار قورباغه، ده هزار مورچه، ده هزار كرم خاكي، ده هزار مگس و... را بكشد و خانه و زميني را به روان سگ آبي داده هيجده استبل ويران شده را بازسازي و هيجده سگ را از ناپاكي‌ها پاك كرده، هيجده مرد را طعام دهد و ...[۱۱] تا گناه او بخشيده شود.
با توجه به مطالبي كه در بخش اعتقادي در مورد دوگانه‌پرستي دين زرتشت گفته شد و هم‌چنين احكام عملي از قبيل ازدواج با محارم و كفاره‌هاي سنگين غير عقلايي، مي‌توان با جزم گفت كه دين زرتشت نمي‌تواند مؤمنين به خود را از حيث اعتقادي و رفتاري سعادتمند سازد و برنامه زندگاني‌آنها باشد و انسان را به سعادت دنيوي و اخروي برساند.

معرفي منابع جهت مطالعه بيشتر:
۱ . خدمات متقابل اسلام و ايران، شهيد مطهري (مجموعه آثار، ج ۱۴).
۲ . تاريخ جامع اديان، جان بي ناس.
۳ . آشنايي با اديان بزرگ، حسين توفيقي.

-------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

پي نوشت:

[۱] . حسيني، سيد محمد مرتضي، تاج‌العروس، تحقيق محمد الطناحي، دارالهدايه، ۱۳۳۹ق، ج۱۶، ص ۴۹۵.
[۲] . بي‌ناس، جان، تاريخ جامع اديان، ترجمه علي اصغر حكمت، انتشارات و آموزش انقلاب اسلامي، چاپ پنجم، ۱۳۷۰، ص ۴۶۸.
[۳] . مطهري، مرتضي، مجموعه‌آثار، (خدمات متقابل اسلام و ايران)، انتشارات صدرا، چاپ سوم، ۱۴۱۹ ق، ج۱۴، ص ۲۱۹.
[۴] . همان، ص ۲۶۰.
[۵] . تاريخ يعقوبي، ج ۱، ص ۱۵۲، به نقل از مجموعه آثار، ج ۱۴، ص ۲۶۲.
[۶] . توفيقي، حسين، آشنايي با اديان، انتشارات سمت، چاپ اول، ۱۳۷۹، ص ۶۶.
[۷] . تاريخ جامع اديان، ص ۴۸۲.
[۸] . مروج الذهب، ج ۱، ص ۱۵۲، به نقل از مجموعه آثار، ج ۱۴، ص ۲۴۹.
[۹] . ر.ك: مجموعه آثار، ج ۱۴، ص ۲۵۱.
[۱۰] . ر.ك: دستخواه، جليل، اوستا، ج ۲، ص ۷۱۵ و ۷۱۶، فرگرد پنجم ص ۴۶ و ۵۷، انتشارات مرواريد، چاپ اول، ۱۳۷۰.
[۱۱] . اوستا، ج ۲، ص ۸۲۲ ونديداد فرگرد چهارم.

Photo

Post has attachment
تصوف چيست و صوفي به چه كسي مي گويند؟

جواب: واژه «تصوف» بنا بر اظهر احتمالات از واژه «صوف» گرفته شده است و از لغات مستحدثه به معني «پشمينه پوشي» به عنوان نمادي از زندگي سخت و دوري از تن پروري و لذت پرستي مي باشد. يكي از مؤلفان «تاريخ تصوف در اسلام» پس از نقل اقوال و عقايد مسلمانان و بعضي از از مستشرقين درباره اصل و اشتقاق كلمه «صوفي» و «متصوف»، نتيجه گرفته است كه نزديك ترين قول ها به عقل و منطق و موازين لغت اين است كه (صوفي) كلمه اي است عربي و مشتق از لغت «صوف»; يعني پشم. وجه تسميه زهّاد و مرتاضين قرون اول اسلام به «صوفي» آن است كه لباس پشمينه خشني مي پوشيدند و نيز لغت «تصوف» مصدر باب تفعّل و معناي آن پشمينه پوشيدن است، همان طور كه «تقمّص» به معني پيراهن پوشيدن است.[۱]

درباره معني «تصوف» و اين كه به چه كسي «صوفي» مي گويند، بايد اعتراف كرد كه يك تعريف جامع كه طريقه و روش صوفيه را كه در برگرفته و مورد قبول همگان باشد، يافت نمي گردد.

گويند: «ابو منصور عبدالقادر» (متوفي ۴۲۹ هـ ق) در بغداد بر حسب حروف ابجد و با توجه به تاليفات بزرگان صوفيه، در حدود يك هزار تعريف درباره تصوف و صوفيه و نظريات آنان، جمع آوري كرده است،[۲] البته مشايخ صوفيه صدها تعريف براي تصوف و معني «صوفي» ذكر كرده اند و از هر كدام از اقطاب و رؤساي اين فرقه چند تعريف درباره تصوف نقل شده است;[۳] از اين مطلب آشكار مي گردد كه تا چه اندازه تباين و اختلاف در فروع نظريه تصوف وجود دارد و به قول «ابو سعيد بن اعرابي صوفي» (م. ۳۴۰ هـ.ق) صوفيه قائل به جمع بودند; اما صورت اين جمع نزد هر دسته از آنان بر خلاف آن چه بوده كه در نزد ديگري است و با اين ترتيب در اسماء متفق و در معاني مختلف بودند.[۴]
با وجود همه اين تعريفات، تا به حال نتوانسته اند يك تعريف جامع براي «تصوف» بيان كنند و خود اين همه اختلاف و مغايرت كه در تعاريف آن ها وجود دارد، كاشف از اين است كه هر كدام، مفهوم جداگانه اي براي تصوف و صوفي قائل بوده اند[۵] و لذا بايد گفت: تصوف يك مذهب خاص و منظم و محدود نيست. بلكه يك طريقه التقاطي است كه از به هم آميخن عقايد و افكار گوناگون به وجود آمده است. به همين جهت حد و حصاري ندارد و در طي قرون و اعصار با مقتضيات و شرايط و افكار هر دوره تغيير شكل مي دهد.[۶]

-----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

پي نوشت:

[۱] . قاسم غني، تاريخ تصوف در اسلام، ص ۴۵.
[۲] . نفحات الانس، مقدمه مصحح، ص ۱۵.
[۳] . عبارت عوارف المعارف سهروردي چنين است: «و اقوال المشايخ في ماهية التصوف تزيد علي الف قول، اقوال مشايخ صوفيه در تعريف تصوف بيش از هزار قول است».
[۴] . مقدمه نفحات الانس، ص ۱۶.
[۵] . دشتي، علي، در ديار صوفيان، چاپ جاويدان، ص ۹.
[۶] . زنجاني، عميد، تاريخ تصوف، ص۱۵۹.

Photo

Post has attachment
مسيحيت آخرين دين قبل از اسلام



يكي از دين‌هايي كه خداوند متعال به فرزندان ابراهيم ـ عليه السّلام ـ عنايت فرموده است، دين مسيحيت مي‌باشد. آن طور كه از قرائن و شواهد بر مي‌آيد قبل از اسلام دين مسيحيت آخرين دين بوده است كه خداوند براي هدايت و ارشاد انسانها، به ارمغان فرستاده است.
آورنده دين مسيحيت حضرت مسيح ـ عليه السّلام ـ كه در قرآن مجيد يكي از پيامبران اولوالعزم نام برده شده است، مي‌باشد. او بدون پدر و از حضرت مريم، دختر عمران به دنيا آمده است.

مادر حضرت مسيح ـ عليه السّلام ـ
نامش مريم، دختر عمران نبي است،‌ تولد او نيز ويژگي‌ خاصي دارد كه خداوند آن را در قرآن كريم ذكر كرده است، چگونگي تولد حضرت در كتاب قرآن چنين آمده است: «زن عمران نذر كرد و با خود و خداي خودش چنين عهد كرد كه فرزندي كه در شكم دارد را در راه خداوند آزاد گرداند و چون فرزندش به دنيا آمد گفت: پروردگارا! فرزندي كه به دنيا آورده‌ام دختر است، من او را مريم نام نهادم، او و فرزندانش را از شر شيطان رجيم در پناه تو آوردم».[۱] بعد خداوند در ادامه خبر از قبول شدن نذر زن عمران مي‌دهد و مي‌فرمايد: «مريم را به نيكويي تربيت كرد و حضرت زكرياي نبي را به كفالت او گمارد».[۲]
از جمله ويژگي‌ها و امتيازاتي كه خداوند براي حضرت مريم ـ سلام الله عليها ـ برشمرده مي‌توان به موارد زير اشاره كرد:
۱. مادرش او را نذر صومعه كرده بود. (آل عمران، ۳۵)
۲. تحت نظر زكرياي نبي پرورش يافت. (آل عمران، ۳۶)
۳. بيت المقدس را براي عبادت اختيار كرده بود. (مريم، ۱۶)
۴. از غذاهاي بهشتي تغذيه مي‌كرد. (آل عمران، ۳۷)
۵. ملائكه با مريم صحبت مي‌كردند. (آل عمران، ۴۲)
۶. خداوند او را بر زنان زمان خود برگزيده بود. (آل عمران، ۴۲)
۷. مريم داراي مقام عصمت بود. (آل عمران، ۴۲)
۸. او صديقه بود. (مائده، ۷۵)
۹. از سجود كنندگان و ركوع كنندگان بود. (آل عمران، ۴۳)
تولد مسيح ـ عليه السّلام ـ
خداوند چگونگي ميلاد آن حضرت را چنين بيان مي‌نمايد: «فرشتگان به مريم گفتند خدا تو را به كلمه‌اي كه نامش مسيح است بشارت مي‌دهد كه در دنيا و آخرت آبرومند است».[۳]
از اين آية شريفه فهميده مي‌شود كه نام حضرت عيسي را خداوند انتخاب كرده و او را مسيح نام نهاده است. در مورد چگونگي خلقت و آفرينش حضرت، خداوند مي‌فرمايد: «مسيح عيسي بن مريم فقط فرستاده خدا و كلمه (و مخلوق) اوست كه او را به مريم القا نمود و روحي (شايسته) از طرف او بود».[۴]

نبوت مسيح
در مورد آغاز نبوت حضرت عيسي ـ عليه السّلام ـ خداوند عزوجل در قرآن كريم بعد از ذكر جريان ملامت قوم، حضرت مريم را و اينكه از او مي‌خواستند توضيح دهد كه فرزند را از كجا آورده است، مي‌فرمايد: «آن طفل گفت همانا من بندة خاص خدايم كه مرا كتاب آسماني و شرف نبوت عطا فرمود».[۵]
با توجه به اين آيه چنين به دست مي‌آيد كه حكم نبوت از همان طفوليت به حضرت عيسي ـ عليه السّلام ـ عطا شده است، امّا اين سؤال حال مطرح مي‌شود كه آيا در همان زمان طفوليت به رسالت هم مبعوث شد يا خير؟
در جواب بايد گفت؛ اولاً از آيه شريفه چنين بيان و مطلبي استفاده نمي شود و رسالت را براي حضرت اثبات نمي‌كند. ثانياً، در حديثي آمده است كه شخصي از امام باقر ـ عليه السّلام ـ سؤال مي‌كند كه آيا حضرت عيسي ـ عليه السّلام ـ هنگام تولد حجت خداوند بر مردم زمانش بوده است يا نه؟ امام ـ عليه السّلام ـ در جواب مي‌فرمايند حضرت عيسي ـ عليه السّلام ـ در آن زمان نبي بوده امّا رسول نبوده است و به آيه ۳۰ سوره مريم استناد مي‌فرمايند.
و سپس اضافه مي‌كنند كه عيسي ـ عليه السّلام ـ در آن حال (در گهواره) آيت براي مردم و رحمتي از جانب پروردگار براي مريم بوده و حجت براي كساني كه كلام او را شنيدند، امّا بعد از آن حضرت عيسي ـ عليه السّلام ـ ديگر سخن نگفت تا دو سالگي و در آن حال حضرت زكريا ـ عليه السّلام ـ حجت خداوند عزوجل بر مردم بود. بعد از دو سال حضرت زكريا از دنيا رفت و حضرت يحيي وارث كتاب و حكم شد، در حالي كه طفل خردسالي (صبي صغير) بود.
وقتي حضرت عيسي ـ عليه السّلام ـ به هفت سالگي رسيد، به رسالت مبعوث شد و حجت خداوند بر يحيي و همه مردم شد.[۶]

القاب حضرت مسيح
خداوند حضرت عيسي ـ عليه السّلام ـ را در قرآن كريم با صفات گوناگوني توصيف نموده است كه اين خود نشانه‌اي بر عظمت و بزرگي آن حضرت مي‌باشد. ما در اينجا به بيان چند نمونه از آنها مي‌پردازيم:
۱. قول الحق (مريم، ۳۴)
۲. جعلني مباركا (مريم، ۳۱)
۳. كلمة الله (آل عمران، ۴۵؛ نساء، ۱۷۱)
۴. وجيهاً في الدنيا و الاخرة (آل عمران، ۴۵)
۵. من المقربين (آل عمران، ۴۵)
۶. رسول الله (نساء، ۱۷۱)
۷. روح من الله (نساء، ۱۷۱)
۸. زكيّ (مريم، ۱۹).

معجزات حضرت
بهترين وسيله براي اثبات نبوت و ادعاي هر پيامبري معجزاتي است كه به مردم ارائه مي‌دهد. از جمله معجزات حضرت مسيح مي‌توان به موارد زير اشاره كرد:
۱. كتاب انجيل (مائده، ۴۶)
۲. شفاي پيسي (مائده، ۱۱۰)
۳. تكلم در گهواره (مائده، ۱۱۰)
۴. زنده كردن مرده (مائده، ۱۱۰)
۵. ساختن پرنده از گل و دميدن روح در آن (مائده، ۱۱۰)
۶. نزول مائده براي حواريون (مائده، ۱۱۴)
۷. شفاي كور مادرزاد (مائده، ۱۱۰).

علم عيسي بن مريم
يكي از اصلي‌ترين و مهم‌ترين ابزاري كه خداوند متعال براي راهنمايي بشر به رسولانش عنايت مي‌كند، علم و حكمت است، خداوند ميزان علم آن حضرت را چنين بيان مي‌دارد:
۱. خداوند او را به وسيله روح القدس توانا ساخت. (بقره، ۸۷ و ۲۵۳)
۲. خداوند به او كتاب عنايت كرد. (مائده، ۱۱۰)
۳. حكمت،[۷] حضرت عيسي ـ عليه السّلام ـ را خداوند به سلاح حكمت مسلح كرد تا از مواهب آن براي راهنمائي بشر برخوردار شود.
۴. تورات،[۸] خداوند متعال كتاب تورات را كه كتاب مقدس يهوديان است به حضرت عيسي ـ عليه السّلام ـ آموخت.
۵. انجيل،[۹] خداوند به حضرت عيسي ـ عليه السّلام ـ كتاب مقدس انجيل را عنايت فرمود، انجيلي كه هدايت‌گر و نور است.

زنده بودن حضرت عيسي ـ عليه السّلام ـ
يكي از مواردي كه خداوند عزوجل به صراحت با نظر مسيحيان در مورد آن مخالفت كرده است، كشته شدن حضرت عيسي ـ عليه السّلام ـ است، خداوند متعال در اين مورد مي‌فرمايد: «گفتند ما مسيح را كشتيم در صورتي كه او را نه كشتند و نه به دار كشيدند، بلكه بر آنها امر مشتبه شد و همانا آنان كه دربارة او عقايد مختلف اظهار داشتند از روي شك و ترديد سخن گفتند و عالم به او نبودند و به طور يقين مسيح را نكشتند».[۱۰] همانطور كه مشاهده مي‌شود در اين آيه شريفه خداوند صراحتاً با كشته شدن مسيح مخالفت مي‌كند و آن را نفي مي‌نمايد. گرچه مسيحيان معتقدند كه سه روز پس از كشته شدن، مسيح زنده شد و در زنده بودن فعلي با مسلمانان هم عقيده‌اند.

انجيل در قرآن
خداوند متعال انجيل را در قرآن كريم يكي از كتابهاي آسماني كه به حضرت عيسي ـ عليه السّلام ـ عطا كرده است[۱۱] معرفي مي‌كند.
در مورد محتويات كتاب حضرت عيسي خداوند عزوجل چنين مي‌فرمايد: «انجيل كتابي است كه در آن هدايت و نور و تصديق كننده تورات است و آن هدايت و موعظه‌اي براي متقين مي‌باشد.»[۱۲]
امّا مسيحيان انجيل را آن چنان كه مي‌بايست رعايت نكردند.[۱۳]

انحراف مسيحيان
دين مسيحيت نيز مانند دين يهود بعد از مدتي كه حضرت عيسي ـ عليه السّلام ـ به آسمان عروج كرد، دست‌خوش تحريف و انحراف شد و مسيحيان داراي عقايد فاسد و گمراه شدند از جمله آنها مي‌توان به موارد زير اشاره كرد:
۱. آنها قائل به الوهيت حضرت مسيح و مادر گراميش شدند. (مائده، ۱۷، ۷۲ و ۱۱۶)
۲. آنها مسيح را فرزند خداوند انگاشتند.
۳. شريك براي خداوند قائل شدند. (نساء، ۱۷۱، مائده، ۷۳)
۴. در دينشان غلو كردند. (نساء، ۱۷۱)
۵. خود را فرزندان خداوند معرفي كردند. (مائده، ۱۸)
۶. احبار و راهبان را شريك خداوند قرار دادند. (توبه، ۳۱)
۷. رهبانيت و ترك دنيا را به صورت بدعتي در دين قرار دادند. (حديد، ۲۷)

مسيحيان واقعي
اما مسيحيان واقعي به چه كساني مي‌گويند؟ در جواب اين سؤال خداوند متعال مي‌فرمايد: «اي اهل كتاب شما ارزشي نداريد تا آن كه به دستورات تورات و انجيل و قرآن عمل كنيد».[۱۴] پس با توجه به اين آيه شريفه مي‌توان گفت كه مسيحي واقعي كسي است كه اولاً سه كتاب آسماني تورات، انجيل و قرآن را قبول داشته باشد و در مرحله دوم به دستورات آنها عمل كند. در نهايت مي‌توان چنين گفت كه از ديدگاه اسلام دين مسيحيت يكي از اديان الهي بود كه توسط حضرت عيسي ـ عليه السّلام ـ و براي هدايت مردم در آن دوران فرستاده شده بود، ولي بعد از عروج حضرت عيسي ـ عليه السّلام ـ كم كم توسط گمراهان تحريف شده و حق و باطل در هم آميخته شد تا اين كه خداوند دين اسلام را توسط پيامبر اسلام فرستاد تا راهي براي رسيدن به سعادت دنيوي و اخروي باشد و با آمدن اين دين تمام اديان قبلي منسوخ شده و پيروي از آنها موجب رستگاري و هدايت نخواهد شد، چنان كه خداوند مي‌فرمايد و لن يقبل غير اسلام ديناً؛ يعني غير از اسلام دين ديگري پذيرفته نيست.

------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

پي نوشت:

[۱] . آل عمران/۳۵ و ۳۶.
[۲] . آل عمران/۳۷.
[۳] . آل عمران/۴۵.
[۴] . نساء/۱۷۱.
[۵] . مريم/۳۰.
[۶] . كليني، محمد، كافي، دارالكتب الاسلاميه، ۱۳۶۵ش، ج ۱، ص ۳۸۲، باب حالات الائمة في السّنّ، حديث ۱.
[۷] . مائده/۱۱۰.
[۸] . مائده/۱۱۰.
[۹] . مائده/۴۶.
[۱۰] . نساء/۱۵۷.
[۱۱] . مائده/۴۶.
[۱۲] . مائده/۴۶.
[۱۳] . حديد/۲۷.
[۱۴] . مائده/۶۸.

Photo

Post has attachment
چرا مسند احمد هم سنگ صحاح سته نیست ؟

مسند احمد بن حنبل یکی از کتب حدیثی بسیار مهم و معتبر اهل سنت است که توسط احمد بن حنبل رئیس مذهب حنبلی تدوین شده است به طوری که شاید بتوان گفت مهم ترین اثر حدیثی اهل سنت ، مسند احمد است که مشتمل بر ۳۰،۰۰۰ حدیث است که احمد آن ها را از میان ۷۵۰،۰۰۰ تا یک میلیون حدیث انتخاب کرده است .[۱]
وی خود در توصیف کتابش می گوید :
این کتاب را نوشتم تا چنانچه مردم در حدیثی از رسول الله اختلاف کردند ، بدان رجوع کنند .[۲]این مسند در میان تمامی اهل سنت به عنوان یکی از منابع مهم و اصیل شناخته می شود .

اگر بخواهیم مختصری از خود احمد نیز بدانیم لازم است بگوییم وی قبل از آن که بخواهد فقیه و دارای یک مذهب فقهی به نام حنبلی باشد ، یک محدث و ناقل حدیث بوده است . تا جایی که هر گاه از او سوال فقهی می شد می گفت: از کس دیگری بپرسید و از من حدیث بپرسید .
وی عمر خود را صرف گرد آوری و شناخت احادیث نمود و گفته می شود او نزدیک به ۷۰۰،۰۰۰ حدیث را حفظ بوده است
گرایش وی به حدیث چنان بود که می گویند وی از نص و حدیث به عنوان امام یاد می کرد و به گفته ابن قیم سلفی او به شدت از فتوا دادن در مساله ای که حدیثی در آن نبود اجتناب می کرد .

حال سوال مهم این است که
چرا مسند احمد که از نظر تاریخی بر صحاح سته اهل سنت مقدم است و توسط شخصی نوشته شده که تخصصش در حدیث شناسی و رجال بسیار برتر از صاحبان صحاح است ٰ اما با این حال هم ردیف و هم سنگ صحاح سته نیست ؟

چگونه است که برخی مسند احمد را سرشار از احادیث ضعیف و یا ساختگی می دانند و در مقابل برخی دیگر آن را تا جایی بالا می برند که هر گونه جعل ، نقص ، و ضعفی را از آن پاک می کنند ؟

به عنوان مثال در سال ۷۵۰ یکی از حنبلیان از ابن حجر عسقلانی تقاضا می کند که او کتابی را در دفاع از مسند بنویسد و ادعای ضعیف بودن روایات این کتاب را رد کند ، اما ابن حجر بر عکس ، با تدوین کتابی به نام ( القول المسدد فی الذب عن مسند الامام احمد ) بیان می کند که در کتاب مسند احمد ، احادیث ضعیف فراوان و احادیث ساختگی اندکی وجود دارد .[۳]

البته در مقابل سیوطی یکی دیگر از علمای بزرگ اهل سنت چنین می گوید که ( کل ما فی مسند احمد فهو مقبول )
هر چه که در مسند احمد است مورد قبول است .[۴]

حال چه اتفاقی افتاده که علمای اهل سنت نسبت به کتاب بزرگترین محدث و حدیث شناس خود این برخوردهای دو گانه را در پیش گرفته اند ؟
آیا پشت پرده این ماجرا ، اسراری نهفته است که بازبینی دوباره مسند احمد و رویکرد وی در نقل احادیث ٰ پرده از آن اسرار بر می دارد ؟

اگر کسی بگوید علت عقب افتادگی مسند احمد از صحاح سته ،ضعف برخی از احادیث موجود در آن است باید بگوییم ، صحاح سته نیز با همه تلاشهایی که برای پاک جلوه دادن آن ها از احادیث ضعیف و حتی جعلی شده ،باز هم از این احادیث بی نصیب نمانده اند به گونه ای که در ( عون الباری ) شرح صحیح بخاری نقل شده که بخاری کتاب خود را به احمد عرضه کرد و او بیش تر روایات آن را نپذیرفت [۵] ( قابل توجه عده ای که صحیح بخاری را بعد از قرآن ،اصح کتب می دانند )

هم چنین ذهبی [۶] و محمد بن علی بن حمزه [۷] نیز احادیثی را نام برده اند که در صحیحین [۸]  آمده اند ولی احمد آن ها را انکار و رد کرده و گفته است باید آن احادیث به دیوار کوبیده شوند .[۹]
لذا با توجه به جایگاه احمد و جریان حدیث گرایی و شهرت وی و تخصصش در زمینه علم رجال ، بعید است که علت مهجوریت مسند وی ، ضعف احادیث آن باشد بلکه احمد در ضبط و استخراج حدیث شهرت بیشتری نسبت به سایر محدثان داشته است و امام المحدثین نامیده می شده است .

حال وقت آن رسیده تا پاسخ این پرسش را بیان کرده و پرده از این راز برداریم

یکی از تفاوتهایی که میان صحاح سته و مسند احمد وجود دارد ، وجود انبوهی از اخبار و احادیث پیرامون امیر المومنین علیه السلام و اهل بیت رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم، در مسند احمد است .
بر خلاف کتبی چون صحیح بخاری و برخی دیگر که سعی بر کتمان و یا عدم نقل اخبار فضائل و مناقب امیر المومنین علیه السلام و اهل بیت نموده اند و نگاهی متعصبانه همراه با دشمنی و عناد به خاندان رسالت داشته اند و عزم خود را بر حذف و یا عدم نقل این گونه احادیث جزم نموده اند ، احمد با نگاهی معتدل و به دور از هر گونه تعصب و عناد ، اکثر اخبار فضائل و مناقب اهل بیت علیهم السلام را در مسند خود گنجانده است به گونه ای که بیم آن می رفت که خوانندگان مسند وی با مطالعه این احادیث به خاندان رسالت و به خصوص امیر المومنین علیه السلام گرایش پیدا کنند و در نهایت به مذهب تشیع بگروند
لذا بسیاری نتوانستند این کتاب را به عنوان کتاب حدیثی برتر و از جمله صحاح و همردیف ان قلمداد کنند

احمد در کتاب فضائل الصحابه خود به صورت مشروح به ذکر فضائل حضرت امیر المومنین علی علیه السلام پرداخته و نزدیک به ۲۰۰ صفحه از آن را به فضائل آن حضرت اختصاص داده است. در این صفحات بسیاری از نکات مهم و حساس زندگانی آن حضرت و نیز فضائل و مناقب ایشان از جمله حدیث غدیر ، ح منزلت، سدو الابواب ، ثقلین ، نزول آیه تطهیر در حق اهل بیت علیهم السلام ، اولین مسلمان ، حدیث اخوت ، و بیشتر مناقب آن حضرت آمده است .
حتی گاهی در نقلهای احمد فضائلی برای امیر المومنین علیه السلام نقل می شود که شگفت آور است .

وی در عظمت آن حضرت نیز می گوید :
هیچ گاه علی از حق جدا نشد و حق نیز همواره با او بود .[۱۰]

حال خود شما به این جمله اخیر احمد بنگرید که چه مفهوم عمیقی را در بردارد .
او به صورت کلی می گوید : آن حضرت هیچ گاه از حق جدا نشد و ...
حال اگر این سخن احمد را قابل قبول بدانیم باید بگوییم : امیر المومنین در انجام همه امورات زندگیشان از اعمال و رفتار و گفتار و کردار و اخلاق و منش و . . . هیچ گاه از مسیر حق جدا نشده و حق نیز همیشه با آن حضرت بوده است . و لذا باید گفت ایشان در عدم بیعت اولیه و از روی اختیار با ابوبکر ، در جنگهای خود با مخالفینشان مثل صفین ، جمل و نهروان ، در قضاوتهایشان و در مواضعی دیگر همیشه با حق بود و حق هم هیچ گاه از آن حضرت جدا نشد و اگر این گونه باشد کسانی که در این مواضع همراهش نبودند یا با او مخالفت کردند ، با حق نبودند و از حق جدا بودند .

و این یکی از عواملی است که برخی از علمای اهل سنت احمد و مسند او را بعد از آن همه شهرت و تخصص وی در حدیث مورد بی مهری قرار داده و هم ردیف صحاح سته نمی دانند .

یکی دیگر از عوامل عقب افتادگی مسند احمد از صحاح سته را باید در رویکرد حدیثی و اعتقادی احمد جستجو کرد .
با نگاهی به تاریخ مشاهده می کنیم که احمد دیدگاه تند اهل حدیث را که مستند به اندیشه عثمانی بود تعدیل کرد و فرقه های مختلف و متضاد را نظام بخشید .[۱۱]

در زمانی که میان اهل حدیث ، گروهی پسر عموی رسول الله صلی الله علیه و آله یعنی امیر المومنین علیه السلام را سب و لعن می کردند و به دلیل تبلیغات شدید بنی امیه چنین شخصیتی در جامعه مطرود شده بود ، احمد به شدت با این جریان مبارزه کرد و با وجود همه مخاطرات ، نظریه تربیع را ثابت و جایگاه اهل بیت علیهم السلام را در میان اهل سنت تثبیت کرد .
حال اگر در مقابل این اقدامات احمد ، نیم نگاهی به فعالیتهای برخی صاحبان صحاح بیاندازیم ، پاسخ به سوال خود را می یابیم
به عنوان نمونه بخاری در به اصطلاح صحیح خود تا آن جا که ممکن بوده سعی در کاستن و کم رنگ نمودن و حتی حذف مقامات و فضائل اهل بیت علیهم السلام و به خصوص امیر المومنین علیه السلام را داشته و از راههای مختلف چون کتمان احادیث ، نقل احادیث از روات ناصبی و دشمنان امیر المومنین علیه السلام ، عدم نقل اخبار صحیحه فراوان از اهل بیت علیهم السلام و نقل برخی اخبار جعلی و ساختگی بر ضد ایشان ، سعی در زنده کردن همان اندیشه عثمانی و بنی امیه داشته است.

 

 

منابع :

[۱] تذکره الحفاظ- ذهبی ص۴۳۱ و مسند - احمد بن حنبل - موسسه الرساله ج۱ص۵۶ مقدمه
[۲] خصائص مسند الامام احمد - محمد بن عمر المدینی ص۱۴
[۳]  القول المسدد فی الذب عن مسند الامام احمد - ابن حجر عسقلانی - ص۴
[۴] باب التیسیر فی رد اعتبار الجامع الصغیر - عبد الله صدیق الغماری ص۴۲
[۵] فلک النجاه فی الامامه و الصلاه- فتح الدین علی محمد حنفی ص۲۱۸ به نقل از عون الباری لحل ادله البخاری - صدیق حسن الحسینی القنوجی ج۱ ص۱۸
[۶] سیر اعلام النبلاء - ذهبی ج۶ ص۱۰
[۷] لاکمال فی ذکر من له روایه فی مسند الامام احمد - شمس الدین محمد بن حمزه ص۱۰
[۸] صحیح بخاری و صحیح مسلم
[۹] کنایه از جعلی بودن آن احادیث
[۱۰] تاریخ مدینه دمشق - ابن عساکر ج۲ ذیل حدیث ۱۱۱۷

[۱۱] پس از جنگ صفین و تبلیغات شدید بنی امیه ، امر خلافت بر اهل سنت مشتبه شد و در این که چه کسی بعد از عثمان خلیفه چهارم است تردید کردند با اینکه امیر المومنین علیه السلام در آن وقت خلیفه وقت بود و مردم با اصرار زیاد او را برای خلافت تعیین کرده بودند . در آن زمان جریان عثمانی در میان اهل حدیث وجود داشت و پیوسته مساله تثلیث ، و این که بعد از رسول الله صلی الله علیه و آله تنها سه خلیفه به حق وجود دارد ( ابوبکر ،عمر و عثمان ) را مطرح می کرد .احمد پاسخ به این پرسشها و تردیدها را که به مساله تربیع ، یا به رسمیت شناختن چهار خلیفه به حق ، معروف است مطرح کرد او در این شرایط ، امیر المومنین علیه السلام را به عنوان خلیفه جهارم معرفی نمود و گفت : هر کس امامت را برای علی ثابت نداند ، از چهار پای خانه اش هم گمراه تر است .

Photo

Post has attachment
علی علیه السلام افضل بود یا ابابکر



عمده اختلاف بین شیعه و اهل تسنن موضوع جانشینی پیامبر اکرم ( صلی الله علیه و آله و سلم ) می باشد

برادران اهل سنت می گویند پیامبر  اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم )جانشینی برای خود انتخاب نکردند و امر تعیین و انتخاب جانشین خویش و رهبر امت را به خود مردم محول نمودند.

حال اگر چه روایات متواتر و گزارشهای قطعی بسیاری که در کتب فریقین وجود دارد حاکی از آن است که آن حضرت ، امیر المومنین ( علیه السلام ) را به عنوان وصی و خلیفه و جانشین پس از خود معرفی نموده اند ، اما اگر فرض را بر این بگذاریم که چنانچه رسول خدا چنین کاری نکرده بودند یا به عبارت دیگر مردم را امر به تقدیم شخص فاضل بر مفضول نکرده بودند ، [۱] ملاک انتخاب و تعیین خلیفه در نزد مردم و عقلا چه بود ؟

مسلم است که مردم به عقلای قوم خود مراجعه کرده و در این زمینه با آن ها مشورت می کردند ، و بنا بر فرض وقتی عقلا دست خویش را از ادله قرآنی و روایی خالی می دیدند برای حل این مساله به سراغ قوانین مورد قبول خود می رفتند و می دانیم که از جمله مهمترین این قواعد که مورد قبول و پذیرش همه عقلاست ، قانون عقلی لزوم مقدم کردن شخص فاضل بر مفضول است

با توجه به این قانون اکنون می خواهیم بدانیم فضایل علی علیه السلام بیشتر بود یا ابابکر!؟

برای روشن شدن این مساله رجوع به روایات ضروریست ، با مرجعه به روایات نبوی و اخبار تاریخی به این نتیجه می رسیم که هیچ شخصی افضل از علی بن ابیطالب نبود چرا که اکثر روایات نبوی در فضائل و مناقب بی شمار آن حضرت صادر شده ، به خلاف ابوبکر که حتی یک فضیلت صحیح نیز برای وی گزارش نشده است .

اما این سوال همچنان باقیست که چرا مردم با وجود این همه دلایل و قرائن قطعی بر افضلیت آن حضرت ، چشمان خود را نه تنها بر آیات و احادیث بلکه بر قوانین مسلم عقلا نیز بستند و علی رغم قبح تقدیم مفضول بر فاضل ، ابوبکر را بر امیر المومنین مقدم داشتند ؟

نمونه ای از روایات :

پیامبر اکرم ( صلی الله علیه و آله و سلم ) می فرمایند : اعلم امتی من بعدی علی بن ابی طالب  علیه السلام [۱]
داناترین شخص بعد از من علی بن ابی طالب علیه السلام می باشد

در جای دیگر پیامبر (صلی الله علیه واله وسلم) می فرمایند :
انا مدینه العلم وعلی بابها فمن اراد العلم فلیات الباب [۲] من شهر علمم و علی علیه السلام در آن است هر کس جویای علم است باید از درب آن وارد شود

شبیه همین حدیث را ترمزی نقل کرده ، وی بیان می کند که حضرت پیامبر صلی الله علیه واله وسلم فرمود :
انا دارالحکمه و علی بابها [۳] من شهر حکمت و علی علیه السلام باب آن است

اعلمیت حضرت علی علیه السلام در میان صحابه نیز اظهر من الشمس بود تا جائیکه عایشه هم می گوید:
علی اعلم مردم به سنت است [۴]

حتی خود عمر نیز در خطبه ای چنین می گوید:
علی در قضاوت می مانند است [۵]

از میان علمای اهل سنت نیز ابن ابی الحدید سنگ تمام گذاشته  و می گوید :
تمام علوم به او (علی علیه السلام )بازمی گردد [۶]

در مواجهه با این گزارشات علمای اهل سنت به دو گروه تقسیم شده اند

الف : گروهی بدون در نظر گرفتن این احادیث ، چون تقدیم مفضول بر افضل را قبیح می دانسته اند چاره ای ندیده اند جز اینکه بر خلاف نص صریح اخبار نبوی سخن گفته و ابوبکر را افضل الناس معرفی نمایند .
افرادی چون ابوالحسن اشعری [۷]، نظّام و جاحظ [۸]، و ..  از جمله این افراد بودند
ابن تمییه وهابی با توجیه و انکار روایاتی که دال بر افضلیت و اعلمیت امیر المومنین علیه السلام است ضمن اعتقاد به لزوم افضلیت در امام ، ابوبکر را افضل می داند . [۹]
او در مورد ابوبکر معتقد است که وی از دیگران افضل بود و لذا مردم وی را انتخاب کردند [۱۰]
البته او حتی یک دلیل بر افضلیت و اعلمیت ابوبکر ذکر نمی کند و تنها کاری که می کند انکار ، تضعیف و کتمان احادیث فضائل و مناقب امیر المومنین است

ب: گروه دیگر برای توجیه خلافت ابابکر دست به توجیهی قبیح زده و به قاعده ای بر خلاف حکم قطعی عرف و عقل که همان جواز تقدیم مفضول بر افضل یا فاضل است ، معتقد شدند.
باقلانی [۱۱] جوینی [۱۲] و تفتازانی [۱۳] از این جمله بودند .

و جای بسی تعجب است که ابن ابى الحديد که خود به افضلیت امیر المومنین اعتراف کرده بود برای توجیه خلافت ابوبکر چنین مي‏گويد:
«خداوند مفضول را بر فاضل مقدّم داشت به جهت حكمتى كه اقتضا مي‏كرده است.»[۱۴]

حال با توجه به مطالب فوق اگر بگوییم پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) - نعوذ بالله-حتی به اندازه ابابکر هم به فکر آینده اسلام نبودند و جانشینی برای خودشان تعیین نکردند ،  سوال این است که چرا صحابه که اعلمیت حضرت علی علیه السلام را می دانستند و می دانستند که پیامبر (صلی الله علیه واله وسلم) فرموده اند افضل افراد امت باید بر مسند امور باشد ، با بی توجه به فرمایش پیامبر (صلی الله علیه واله وسلم) و حکم مسلم و مورد قبول عقلا ، ابوبکر را به عنوان جانشین آن حضرت انتخاب کردند ، آیا این نمی تواند جریانی از قبل پیش بینی شده باشد ؟

 

 

 

 

منابع :

[۱] مناقب خوارزمی

[۲] المستدرک علی الصحیحین ، ج ۳ص ۱۲۷

[۳] صحیح ترمذی ج ۵ص ۶۳۷

[۴] اسدالغابه ، ج ۴، ص ۲۲وتاریخ ابن عساکر ج ۵ص ۶۲

[۵] مسند احمد، ج ۵ص ۱۱۳و طبقات ابن سعد ج ۲ص ۱۰۲

[۶]  ابن ابی الحدید ، ج ۱ص ۱۷

[۷] نظام الحكم، قاسمي، ج ۱، ص ۳۲۸.

[۸] همان

[۹] منهاج السنه ، ج ۳، ص ۲۷۷.

[۱۰]  همان ، ج ۴، ص ۳۶۵.

[۱۱] نصوص الفكر السياسي، ص ۵۴ـ۵۵.

[۱۲] نصوص الفكر السياسي، ص ۲۸۱ـ۲۸۲.

[۱۳] شرح مقاصد، ج ۵، ص ۲۳۳.

[۱۴] مقدمه شرح نهج ‏البلاغه.

Photo
Wait while more posts are being loaded