Profile

Cover photo
مجمع دیوانگان
6,886 followers|2,249,052 views
AboutPostsPhotosVideos

Stream

 
دیپلماسی یا جنگ، مساله این است


سال ۱۳۷۷، به دنبال اشغال «مزارشریف» توسط نیروهای طالبان، ۱۰ دیپلمات ایرانی و یک خبرنگار صدا و سیما به طرز فجیعی به قتل رسیدند. (+) افکار عمومی ایرانیان به حدی متاثر شد که موجی از خشم و انتقام‌جویی به راه افتاد و فشارها بر دولت برای نمایش یک واکنش نظامی بالا گرفت. دولت ایران در برابر این فشارهای جنگ‌طلبانه مقاومت کرد و تنها سه سال بعد، با یک تصمیم استراتژیک نیروهای نظامی آمریکا را در حمله به افغانستان یاری کرد تا بدون پرداخت کم‌ترین هزینه از شر همسایه مزاحم خود خلاص شود.

سال‌ها بعد، حسن روحانی در جریان تبلیغات انتخاباتی خود فاش کرد که بسیاری از چهره‌های سیاسی و حتی مسوولان کشوری، در جریان حمله آمریکا به عراق از نظریه «هم‌پیمانی نظامی با صدام علیه آمریکا» حمایت می‌کردند. خوشبختانه در نهایت این گروه دست‌بالا را در سیاست‌گزاری کشور پیدا نکردند و همه دیدیم اندکی صبر و تعقل از جانب حکومت ایران چطور توانست بدون هیچ هزینه‌ای معادلات منطقه را به سود ما تغییر دهد. صدام، با هزینه آمریکا از بین رفت و به جای‌اش دولتی نزدیک به ایران بر سر کار آمد!

* * *

حدود ۱۰ سال پیش بود. زمانی که ادعاهای آذربایجان در مورد دریای خزر هنوز داغ بود و تحریک‌های امارات در مورد خلیج فارس و حتی جزایر سه‌گانه اوج گرفته بود. برای گرفتن یک گفت و گوی مفصل به سراغ «داوود هرمیداس باوند» رفته بودم که نتیجه نهایی‌اش در روزنامه مردم‌سالاری منتشر شد. (+) در کنار گفت و گوی رسمی، به صورت خودمانی پرسیدم که راه حل این همه تهدید و ادعاهای منطقه‌ای چیست؟ جناب دکتر نظرش این بود که اصلا مساله ما اینجا و در این منطقه نیست. مشکل نداشتن رابطه با آمریکا است. به باور ایشان، اگر مشکل ایران با آمریکا حل شود، تمامی این کشورهای منطقه به حدی از قدرت گرفتن اتحاد ایران و آمریکا به وحشت خواهند افتاد که دست از این تحریکات بر خواهند داشت.

در تمام طول این سال‌ها اما، گروه دیگری هم در همین کشور حضور داشتند که مساله را به شیوه متفاوتی می‌دیدند. گروهی که اعتقاد داشتند برای تقویت جایگاه استراتژیک کشور در منطقه، ما باید دامنه نفوذ غیرمستقیم خود را در کشورهای هم‌سایه افزایش دهیم. نتیجه آن، طبیعتا شکل‌گیری ده‌ها و ای بسا صدها گروه و گروهک وابسته به ایران، در اکثر کشورهای منطقه بود. از لبنان و سوریه گرفته تا عراق و بحرین و یمن و افغانستان و ...

در چنین فضایی، طبیعتا استراتژی مورد نظر آقای باوند در سیاست رسمی ما خریداری پیدا نکرد. گفتمان غالب، گفتمان بی‌گانه خواندن حامیان مذاکره با «الفبای غیرت و سیاست» بود! (+) «شعار هر بسیجی، مرگ بر آمریکا» بود و در شرایطی که همه برای جنگ و شهادت اعلام آمادگی و حتی اشتیاق می‌کردند، چنان «مذاکره مستقیم» را خط قرمز خود می‌خواندند که گویی صرف رفتن پای میز مذاکره هزینه‌هایی بیشتر از یک جنگ مستقیم به کشور وارد می‌کند! واقعیت اما سرانجام سنگینی خود را به نگاه ایدئولوژیک تحمیل کرد پس و از آنکه تبعاب گفتمان پرخاش‌جوی افراطیون برای تمامی شهروندان مشخص شد، آنکس که «حقوق‌دان» بود و نه «سرهنگ»، با به کارگیری تعبیر «کدخدا» در توصیف آمریکا، بار دیگر همان استراتژی‌ای را در دستور کار قرار داد که زمانی آقای باوند توصیه کرده بود. 

با روی کار آمدن دولت حسن روحانی، به نوعی می‌توان گفت پی‌گیری دو نگاه فوق به صورت هم‌زمان در دستور کار حکومت مرکزی قرار گرفت. یعنی درست همان زمانی که نیروهای نظامی سپاه یا شبه‌نظامیان وابسته به ایران در کشورهای منطقه در حال طراح عملیات نظامی بودند و انبوهی از کمک‌های مالی و اعتباری به مخالفین حکومت‌های منطقه از داخل ایران فوران کرده بود، دولت جدید سیاست تنش‌زدایی با آمریکا را تا مرز گفت و گوی مستقیم و بی‌واسطه پیش برد و کار را به مرحله‌ای رساند که وحشت بزرگ‌ترین هم‌پیمان سابق آمریکا (یعنی اسراییل) را هم برانگیخت.

* * *

شکی نیست که در حال حاضر دامنه نفوذ ایران در تمامی منطقه گسترده شده است. از افغانستان در شرق گرفته تا عراق و سوریه و لبنان و بحرین و یمن. حتی شمال و شرق آفریقا هم از نفوذ شبه‌نظامیان ایرانی در امان نمانده است. از سوی دیگر، دستگاه دیپلماسی کشور توانسته است بزرگ‌ترین دشمن سنتی انقلاب ۵۷ را از صف هم‌پیمانان سابق خود جدا کرده و به یک شریک استراتژیک برای ایران بدل کند. 

حال به باور من پرسش اصلی این است که: کدام سیاست در نهایت برای ما مفیدتر و کم‌هزینه‌تر بود؟ پی‌گیری مسیر دیپلماسی، یا نفوذ نظامی/امنیتی در کشورهای منطقه؟

با توجه به اینکه هر دوی این سیاست‌ها به صورت هم‌زمان در دستور کار کشور قرار داشته‌اند، قطعا نمی‌توان مرز مشخصی برای تبعات هر یک در نظر گرفت. حامیان هر یک از این دو سیاست می‌توانند مدعی شوند که دستاوردهای کسب شده محصول روش آن‌ها، و کاستی‌های ایجاد شده محصول اشتباهات اندیشه رقیب بوده است. با این حال من فراموش نمی‌کنم که بزرگ‌ترین اتحاد تاریخی کشورهای منطقه علیه ایران، دست‌کم به بهانه و دستاویز دخالت‌های نظامی/امنیتی نیروهای سپاه در کشورهای منطقه شکل گرفته است و به این می‌اندیشم که اگر درست در همین شرایط، دستگاه دیپلماسی دولت نتوانسته بود آمریکایی‌ها را از اقدام نظامی علیه ایران منصرف کرده و به پای میز مذاکره بکشاند، سرنوشت این اتحاد فراگیر چه بود؟

افسانه‌سازی از نیروهای نظامی کشور و پرداخت داستان‌هایی تخیلی/اسطوره‌ای از شخصیت‌هایی مانند «قاسم سلیمانی» البته که بازی جذاب و رویای خوشایندی است. با این حال من «الفبای غیرت و سیاست» را در آن می‌بینم که جان انسان‌ها را دست‌مایه ماجراجویی‌های خود نسازیم و از مسیر مذاکره بیشترین فاصله را با هرگونه جنگ احتمالی اتخاذ کنیم. پس ترجیح می‌دهم سرنوشت یک کشور ۸۰ میلیون نفری، و ای بسا سرنوشت منطقه‌ای به وسعت خاورمیانه‌ را، به جای آنکه در کف اختیار ماجراجویان اسلحه به دست قرار دهم، به میز مذاکره دیپلمات‌های قلم‌به دست بسپارم.
 ·  Translate
سال ۱۳۷۷، به دنبال اشغال «مزارشریف» توسط نیروهای طالبان، ۱۰ دیپلمات ایرانی و یک خبرنگار صدا و سیما به طرز فجیعی به قتل رسیدند. (+) افکار عمومی ایرانیان به حدی متاثر شد که موجی از خشم و انتقام‌جویی به راه افتاد و فشارها بر دول...
24
4
‫ار ماییل (ارمایل)‬‎'s profile photoMahdi mahdi's profile photoIman Shahrvandnegar's profile photomasoud majidi's profile photo
6 comments
 
آخه آمریکا همون اول تمایل داشت با جمهوری اسلامی رابطه داشته باشه و اینو در عمل هم نشون داد ولی عشق یه طرفه هیچ وقت سرانجامی نداره، آمریکا هیچ وقت دشمن یا حتی رقیب ایران نبوده، دشمن و رقیب ایران مخصوصا از نوع سنتی رو باید در بین کشورهای منطقه جستجو کرد، روسیه یا عربستان. فکر کنم ترکیه هم دشمن سنتی نباشه
 ·  Translate
Add a comment...
 
ترجمه وارده: «بازگشت هجومی نئوکان ها! جنگ با ایران؟»


نویسنده: پاول والدمن
مترجم: ایمان احسانی *

مدتی گذشته است و شما ممکن است فراموش کرده باشید که سال‌های ۲۰۰۲ و ۲۰۰۳ برای «بازها»ی امنیت ملی آمریکا که به نئومحافظه‌کاران مشهورند، چقدر فوق‌العاده بود. با وجود حادثه ۱۱سپتامبری که هنوز در اذهان زنده بود و کاخ سفید و کنگره‌ای که در کنترل جمهوریخواهان قرار داشت، مقاومت ناچیزی در مسیر تحقق رویای «خاورمیانه جدید» به چشم می‌خورد. خاورمیانه‌ای که مدت‌های مدیدی است ما را بسیار به دردسر انداخته. بدون شک دموکرات‌ها به این مسیر نرفتند؛ هرچند اغلب دموکرات‌ها، بسیار مشتاق بودند که نشان دهند صلح‌طلب‌های بزدلی نیستند. بنابراین به هیچ وجه مانع چندانی برای جنگی جدید ایجاد نکردند.

شکی نیست زمانی که لازم شد حمله به عراق توجیه شود «باز»ها باید کمی بزرگ‌نمایی می‌کردند، کمی واقعیت‌ها را وارونه جلوه می‌دادند و سناریوهای مسخره‌ای را همه جا آب و تاب می‌دادند. اما همه این‌ها وقتی می‌توانست ارزشمند باشد که ما در جنگ پیروز می‌شدیم: صدام حسین سرنگون می‌شد، ما به سرعت حکومت جدیدی تشکیل می‌دادیم و دموکراسی همچون سپیده دمِ درخشانِ دورانی نوین در کل منطقه سر بر می‌آورد و بوسیله قدرت بخشنده ارتش آمریکا به پیش برده می‌شد.

البته همه چیز اشتباه از آب در آمد. چهار هزار آمریکایی مردند، چندین تریلیون دلار هزینه شد، عراق بوسیله درگیری‌های قومی تکه‌تکه شد و پیروز اصلی جنگ ایران بود که به چشم خود دید یکی از دشمنان خطرناک‌اش بوسیله آمریکا حذف شد و یک حکومت دوست در بغداد سر کار آمد. نئوکان‌ها خودشان را تحقیر شده دیدند و مورد تمسخر؛ حتی بدتر اینکه باراک اوباما را به عنوان رئیس جمهور آمریکا پیش چشم خود دیدند.

اما نئوکان‌ها به ایمان‌شان وفادار ماندند. آن‌ها یک لحظه این ایده را رها نکردند که با کاربرد مناسب نیروی نظامی می‌توان هر کشوری در خاورمیانه را مجبور به پذیرش اراده آمریکا کرد. آن‌ها می‌دانستند دوباره زمان‌شان فرا خواهد رسید.

شاید حالا زمان‌شان رسیده باشد و یا حداقل به آن زمان نزدیک و نزدیکتر می‌شویم. ۴۷ سناتور که تقریبا همه‌ی جمهوریخواهان سنا را تشکیل می‌دهند نامه‌ای به حکومت ایران فرستادند تا آن‌ها را وادار کنند توافقی را که فعلا در حال مذاکره با آمریکا و پنج کشور دیگر است امضاء نکنند. ممکن است این شکست شرم‌آوری برای روابط عمومی باشد اما اندیشه جمهوریخواهان را روشن کرد. آن‌ها همگی با بنیامین نتانیاهو در این باره موافق‌اند که «توافق بد» با ایران بدتر از توافق نکردن است. تقریبا هر توافقی را که ایران با آن موافقت کند ماهیتا برای جمهوریخواهان توافق بدی به حساب می‌آید و اگر توافقی در کار نباشد گزینه جنگ آشکارتر می‌شود.

روز یکشنبه یکی از این بازها «جاشوا موراوچیک» (Joshua Muravchik) در مقاله‌ای در روزنامه «واشنگتن پست» آنچه را که بسیاری از «باز»ها احتمالا به آن فکر می‌کنند اما از بیانش هراس دارند اظهار کرد: نمی‌توان رهبران ایران را متقاعد کرد، تحریم‌ها اثر نخواهد کرد و این امر فقط برای ما یک گزینه را باقی می‌گذارد. آیا این به این معناست که تنها گزینه ی ما جنگ است؟ بله، یک رشته عملیات هوایی علیه زیرساخت‌های هسته‌ای ایران، از جنگی که اوباما علیه دولت اسلامی (داعش) به راه انداخته است به نیروی زمینی کمتری نیاز دارد. به عبارت دیگر: نیاز به جنگ هر قدر فوری‌تر،جنگ آسانتر. اگر مایلید حتی می‌توانید جنگ را به راحتی آب خوردن ( cakewalk1 ) بدانید.

چند نفر از نئوکان‌ها مقاله «موراوچیک» را خواندند و از شوق بال در آوردند؟ قطعا بعضی‌ها با وحشت واکنش نشان دادند.(+) اما فعلا این طور گفته می‌شود: «جنگ چیزی نیست که از آن بترسیم یا از آن اجتناب کنیم. به جنگ باید خوشامد گفت و بدون شرمندگی از آن طرفداری کرد. البته مطمئن خواهیم شد که مجبوریم بجنگیم؛ اگر بخواهیم صادق باشیم مایل بودیم جنگی در کار نباشد؛ اما از جنگیدن شرمی نخواهیم داشت».

این امر مخصوصا مهم است. مدت‌ها است به آن‌هایی که ما را به رفتن به جنگ عراق ترغیب می‌کردند، گفته می‌شد شرم دقیقا همان چیزی است که آن‌ها باید احساس کنند. اما چنین شرمی در مرام آن‌هایی که می‌دانند اگر بخواهید املت درست کنید گاهی باید مرغدانی را با بمب نیست و نابود کنید جایی ندارد. آنچه ایران حالا فراهم می‌کند نجات دوباره است. موفقیت در جنگ بعدی همه اشتباهات جنگ گذشته را پاک خواهد کرد. این بار درستش می‌کنیم!

ما با یک سری حملات دقیق هوایی، زیرساخت‌های اتمی ایرانی‌ها را نابود می‌کنیم و ویرانه‌هایی بدون تلفات غیرنظامی باقی می‌گذاریم و سپس این فرصت را به آن‌ها می‌دهیم که رژیمی که مدت‌ها است سرکوب‌شان می‌کند را سرنگون کنند. معضل ایران که حل شود اسرائیل امن خواهد شد و درگیری‌های منطقه محو می‌شود و به پایان می‌رسد. این بار واقعا دموکراسی و آزادی همه جا را فرا می‌گیرد. همه با نگاه تحسین‌آمیز به «باز»های نئوکان چشم می‌دوزند و می‌گویند: «شما درست می‌گفتید شما تمام این مدت درست می‌گفتید».

این رویای نئوکان‌ها است. فهمیدنش دست‌کم تا زمانی که بمب‌ها شروع به افتادن کنند آسان‌تر از آن چیزی خواهد بود که فکرش را می‌کنید. یک سال و نیم آینده با پاشیدن بذر این رویا، نوشتن مقاله در روزنامه ها، رفتن به تلویزیون، سخنرانی کردن و پیش‌گویی‌های تیره و تار از سوی آن‌ها، ما شجاعت انجام هر کنشی را از دست می‌دهیم. اگر ایرانی ها میز مذاکره را ترک کنند اعلام می‌کنند که انتخابی جز اعمال زور نداریم. اگر توافقی در کار باشد اظهار می‌کنند دقیقا به دلیل ضعیف بودن توافق گزینه‌ای جز استفاده از زور وجود ندارد.

کسانی  که مخالفت می‌کنند به عنوان افراد ضعیف النفسی که ایستادن در برابر آیت‌الله‌ها و طرح‌های‌شان برای نابودی اسرائیل و سپس ایالات متحده را رد می‌کنند، از سوی نئوکان‌ها محکوم می‌شوند. زمانی که کاندیداهای جمهوریخواه ریاست جمهوری در رقابت‌های درون حزبی با هم رقابت می‌کنند تا سرسخت‌ترین و محکم‌ترین کاندیدا معلوم شود به آن‌ها فشار می‌آورند که شدیدترین موضع ممکن را در قبال ایران بگیرند. اگر نوامبر آینده با بازگشت میمون یک جمهوریخواه به کاخ سفید همراه شود با پشتیبانی یک کنگره جمهوریخواه جنگ به زودی شروع می‌شود.

بله، احتمالا یکبار دیگر لحظه دیدار نئوکان‌ها نزدیک است.2 شما هیجان زده نیستید؟

پانویس:

* دبیر سابق انجمن اسلامی دانشکده فنی دانشگاه مازندران (ای-میل)
۱- سابقه اصطلاح cakewalk بر می‌گردد به نمایش‌هایی که آمریکایی‌های آفریقایی تبار برای سرگرمی در قرن نوزدهم انجام می‌دادند. در این نمایش‌ها به برنده رقابت، کیک جایزه داده می‌شد. اولین بار «کنت آدلمن» مامور عالیرتبه امنیت ملی آمریکا در دولت «ریگان» و عضو هیات سیاست‌گزاری دفاعی پنتاگون در دولت بوش پسرٍ، پیش از جنگ عراق ،این اصطلاح را برای توصیف سهولت پیروزی در این جنگ به کار برد.

۲- نمی‌دانم چرا وقتی خواستم این جمله را ترجمه کنم ناخودآگاه به طور طنز آمیزی این شعر عاشقانه مهدی اخوان ثالث به ذهنم آمد که: «لحظه ديدار نزديک است / باز من ديوانه‌ام، مستم / باز می‌لرزد دلم، دستم...». راست گفته‌اند که نهایت تراژدی کمدی است.


پی‌نوشت:

«مجمع دیوانگان» مشتاقانه از انتشار یادداشت‌های شما استقبال می‌کند. یادداشت‌های وارده خود را به نشانی «arman.parian[at]gmail» ارسال کنید.
 ·  Translate
نویسنده: پاول والدمن (+) مترجم: ایمان احسانی * مدتی گذشته است و شما ممکن است فراموش کرده باشید که سال‌های ۲۰۰۲ و ۲۰۰۳ برای «بازها»ی امنیت ملی آمریکا که به نئومحافظه‌کاران مشهورند، چقدر فوق‌العاده بود. با وجود حادثه ۱۱سپتا...
24
Add a comment...
 
ترجمه وارده: خشونت الهی و «فرگوسن»


نویسنده: اسلاوی ژیژک (اینجا+)
مترجم: ایمان احسانی*

اشاره مترجم: اگر از من سوال شود حال که در میان‌سالی هستی فقط با یک نام دورانی که در آن زندگی کردی را  توصیف کن خواهم گفت: خشونت. خواندن جزییات قتل روشنفکران بر روی تابلوی اعلانات دانشگاه، دیدن دهان کف کرده جوانک‌های یقه سفید در بیرون مسجد که به یک روحانی حمله کردند و سپس سینه زنی، برهم زدن سخنرانی‌ها و اخبار ترور و کتک زدن این و آن و حتی وزرای دولت وقت، مواردی از بازنمایی خشونت عریان و فیزیکی این دوران در ذهن من‌اند. دوران اصلاحات دورانی که قصدش مداراگری بود و تساهل با عاملان خشونت، به شکست انجامید و ما ماندیم و خشونتی که تا همین امروز گریبان‌گیر ما و جهان ما است؛ اما در نهایت در همه صور نابرابری و تبعیض با همه اشکال منع‌اش: منع از تحصیل، منع از کار، منع از قلم، منع از بیان و تصویر و ... نیز می‌توان رد خشونتی پنهان را دید که می‌خواهد به هر قیمتی و با هر ابزاری وضع موجود و منافع انحصاری صاحبانش را حفظ کند و اینجا است که معمای کاذب فرهنگی اعم از گفتگو و تساهل و مدارا و... بدل به معمای واقعی قدرت و سیاست می‌شود! ژیژک در یادداشت کوتاه اخیرش، به بهانه حوادث برآمده از خشونت پلیس در فرگوسن و نیویورک، می‌کوشد معمای خشونت و تبعیض و تناقضات پیرامونش را در متن سیاست دوران ما کمی واکاوی کند.

* * *

اعتراضات خشونت‌باری مانند اعتراضات «فرگوسن» بیشتر و بیشتر از همیشه رخ می‌دهند. آیا آن‌ها صرفا شورش‌هایی نابخردانه‌اند یا نشانه یک نظم نوین جهانی؟

در آگوست ۲۰۱۴ بعد از آنکه یک مامور پلیس به نوجوان سیاهپوستی که مظنون به دزدی بود شلیک کرد، اعتراضات خشونت‌بار در فرگوسن، واقع در حومه سنت لوئیس، طغیان کرد. پلیس چندین روز سعی کرد اعتراض کنندگان را که اغلب سیاهپوست بودند پراکنده کند. هرچند جزئیات این واقعه در هاله‌ای از ابهام است اما اکثریت فقیر سیاهپوست شهر این حادثه را دلیل دیگری برای اثبات خشونت سازمان یافته پلیس علیه خودشان می‌دانند. در محله‌های فقیرنشین آمریکا پلیس بیشتر و بیشتر همچون یک نیروی اشغالگر عمل می‌کند. چیزی شبیه گشتی‌های اسراییلی هنگامی که وارد مرزهای فلسطینیان در کرانه باختری می‌شوند. رسانه‌ها از پی بردن به این نکته که حتی تفنگ‌های پلیس نیز بیشتر و بیشتر شبیه سلاح‌های ارتش آمریکا می‌شود شگفت‌زده شدند. در این موارد حتی زمانی که واحدهای پلیس فقط سعی می‌کنند آرامش را برقرار کنند، کمک‌های انسان‌دوستانه را توزیع کنند، یا اقدامات درمانی را سازمان دهند، روش کار1  آنها روش کنترل کردن یک جمعیت خارجی و بیگانه است. پس از واقعه فرگوسن، این نتیجه‌گیری اخیر مجله «رولینگ استون» خودش را به آدمی تحمیل می‌کند:

«هیچ‌کس مایل نیست این را بگوید؛ اما بعد از حادثه فرگوسن و بویژه بعد از ماجرای «اریک گارنر» در نیویورک که بدون اعلام جرم و تحت حفاظت پلیس منجر به مرگ او شد، پلیس ناگهان با مشکل مشروعیت در این کشور رو‌به‌رو است. حالا منابع اعمال مشروعیت آنقدر به طور نابرابر توزیع شده‌اند و عدالت بوسیله چنان تناقضات بی‌شرمانه‌ای  مدیریت می‌شود که مردم همه جا شروع به زیر سوال بردن اقتدار سیاسیِ بنیادینِ اِعمالِ قانون خواهند کرد».

در چنین وضعیتی زمانی که پلیس دیگر نه نماینده قانون و نظم حقوقی، بلکه صرفا کارگزار اجتماعی خشن دیگری دانسته می‌شود، اعتراضات علیه نظم اجتماعی غالب نیز، سمت و سوی دیگری می‌گیرند: طغیانِ «نفی مطلق»؛ یا در یک کلام، خشونت خام و بی‌هدف. زمانی فروید در کتاب «روانکاوی جمعی»، «نفیِ» موجود در گسستن پیوندهای اجتماعی («تاناتوس» به مثابه نیروی مرگ و گسست در تقابل با «اروس» به مثابه نیروی پیوند اجتماعی) را توصیف کرد. او خیلی ساده نمودهای بروز و ظهور این گسستن را به عنوان تعصبات کورِ جمعیتی «از خود بیخود شده» (در تقابل با جمعیت‌های مصنوعی مثل کلیسا و ارتش) بی‌اهمیت دانست. ما برخلاف فروید باید ابهام این جنبش گسست را حفظ کنیم: این جنبش مبداء (تراز صفر)ای است که فضا را برای دخالت سیاسی باز می‌کند. به عبارت دیگر این گسستن شرط ماقبل‌سیاسیِ سیاست است و هر دخالت سیاسی‌ای در ارتباط با این گسستن، با متعهد ماندنش به یک پروژه جدید (یا دال اعظم Master-Signifier)، کاملا «یک گام بسیار بلند» است.

آیا آنها به بی گناهان آسیب نمی‌زنند؟

امروز این موضوعِ ظاهرا انتزاعی، دوباره نمایان شده است: انرژی «گسست»، در مقیاس وسیعی به انحصار  راست جدید در آمده است (جنبش تی‌پارتی در آمریکا، جایی که حزب جمهوریخواه به طور فزاینده‌ای بین نظم از یک سو و گسستن از نظم از سوی دیگر دو شقه شده است). در هر حال اینجا هم هر فاشیسمی نشانه‌ای از انقلاب شکست خورده است و تنها راه چپ برای مقابله با این گسست راست گرایانه‌، درگیر شدن با گسست خاص خودش است و نشانه‌هایی از این گسست چپ وجود دارد (تظاهرات گسترده در سراسر اروپا در سال ۲۰۱۰ از یونان تا فرانسه و اوکراین جایی که تظاهرات دانشجویان علیه افزایش شهریه‌های دانشگاه به طور غیرمنتظره‌ای به خشونت کشید). در ارزیابی خطر «نفی مطلق» برای نظم موجود به مثابه نظمی دایمی که هرگز نمی‌توان با نفی آن به نظمی فراتر رفت، هگل ماتریالیست‌تر از مارکس است: هگل در نظریه جنگ (و جنون) اش از بازگشت مکرر «نفی مطلق» که به طرز خشونت باری پیوندهای اجتماعی را از هم می‌گسلد آگاه است. مارکس خشونت را به درون فرایندی که نظم جدید از آن بر می‌خیزد بازپیوند می‌زند (خشونت «قابله» یک جامعه جدید است) در حالی که در هگل این گسست، [همچنان در نظم جدید] ادغام ناپذیر باقی می‌ماند.

آیا اعتراضات خشونت‌بار «غیرعقلانی» که هیچ خواست برنامه‌ریزی شده معینی ندارند و  تنها با فراخوان مبهمی برای عدالت تداوم می‌یابند، مثال‌های امروزین آنچه که والتر بنیامین «خشونت الهی» (در تقابل با  «خشونت اسطوره‌ای» یعنی خشونت دولتیِ قانون‌بنیاد) می‌نامید، نیستند؟ این تظاهرات همان‌طور که بنیامین می‌گفت ابزار بدون اهداف‌اند و نه بخشی از یک استراتژی بلند مدت.  استدلال مخالف، بی‌درنگ این است که: اما آیا چنین اعتراضات خشونت‌باری اغلب ناعادلانه نیستند و به بی‌گناهان آسیب نمی‌رسانند؟

اگر ما بخواهیم از این قبیل زیاده‌گویی‌ها اجتناب کنیم که معتقدند قربانیان خشونت نباید صرفا به خاطر مسئولیت تاریخی عام و کلی شان، متواضعانه خشونت را تحمل کنند، (که از نظر سیاسی درست هم هست) تنها راه حل این است که به سادگی بپذیریم خشونت الهی به طور ظالمانه‌ای ناعادلانه است: این خشونت اغلب چیز وحشتناکی است، نه یک دخالت والا از سوی خیر و عدل الهی. یک دوست لیبرال چپ‌گرای من از دانشگاه شیکاگو ، تجربه ناراحت کننده خودش را به من گفت: زمانی که پسرش به سن دبیرستان رسید دوستم او را در مدرسه‌ای نزدیک محله فقیرنشین سیاه پوست‌ها ثبت نام کرد که بچه‌های سیاه‌پوست در آن در اکثریت بودند اما پسرش تقریبا  اغلب با کبودی و دندان‌های شکسته به خانه بر می‌گشت. پس دوستم چه باید می‌کرد؟ پسرش را در مدرسه‌ای با اکثریت سفید پوست می‌گذاشت یا اجازه می‌داد در همان مدرسه بماند؟ نکته این جا است که این معما غلط است: معما در این سطح نمی‌تواند حل شود زیرا شکاف بزرگی که بین منفعت شخصی (امنیت فرزندم) و عدالت عام و کلی وجود دارد، شاهدی است بر این مدعا که باید بر کلیت این وضعیت فائق شد و غلبه کرد.

۱- modus operandi  اصطلاحی است که برای توصیف روش کار کارآگاهان در تحقیقات جنایی به کار می‌رود.
* دبیر سابق انجمن اسلامی دانشکده فنی دانشگاه مازندران (ای-میل)

پی‌نوشت:
«مجمع دیوانگان» مشتاقانه از انتشار یادداشت‌های شما استقبال می‌کند. یادداشت‌های وارده خود را به نشانی «arman.parian[at]gmail» ارسال کنید.
 ·  Translate
نویسنده: اسلاوی ژیژک (اینجا+) مترجم: ایمان احسانی* اشاره مترجم: اگر از من سوال شود حال که در میان‌سالی هستی فقط با یک نام دورانی که در آن زندگی کردی را  توصیف کن خواهم گفت: خشونت. خواندن جزییات قتل روشنفکران بر روی تابلوی...
8
1
Reza RahimiFard's profile photo
Add a comment...
 
یک نکته و یک معیار در مورد وبلاگ و وبلاگ‌نویسی


به اندازه کافی در مورد خودم و وبلاگم حرف زده‌ام. به مناسبت‌های مختلف (مثلا سال‌گرد تاسیس وبلاگم) و یا دعوت دوستان و بازی‌های وبلاگی. پس حالا که دوستی ( +امیرعلی صفا  ) لطف کرده و من را هم برای نوشتن از وبلاگ دعوت کرده، به ذهنم رسید که یکی از دغدغه‌های شخصی خودم در نگارش وبلاگ و طبیعتا در مطالعه دیگر وبلاگ‌ها را بیان کنم. دغدغه‌ای که می‌تواند نوعی عیار سنجش هم محسوب شود.

به نظرم یکی از تفاوت‌های وبلاگ با یک حساب کاربری در شبکه‌های اجتماعی، حقی است که مخاطب وبلاگ به مرور زمان نسبت به وبلاگ پیدا می‌کند. البته شاید بسیاری از وبلاگ‌نویسان به چنین حقی اعتقاد نداشته باشند و وبلاگ‌شان را هم‌چنان مکانی خصوصی قلمداد کنند که می‌توانند صرفا باب نظر خود در آن دخل و تصرف کنند. اما نگاه ویژه من برای وبلاگ چنین شأنیتی قایل است. دلیل‌اش هم از نظر من ساده است. این مخاطبان هستند که وزن و اهمیت وبلاگ را تعیین می‌کنند. وبلاگی که هزار مخاطب ثابت دارد، طبیعتا جایگاه تثبیت شده‌تر و تاثیرگزارتری نسبت به یک وبلاگ ۱۰۰ نفری دارد. به همین ترتیب اگر مخاطبان به ۱۰هزار نفر برسند وبلاگ‌نویس را به جایگاهی تاثیرگزارتر ارتقاء می‌دهند. به همین نسبت من گمان می‌کنم وبلاگ‌نویس به صورت اخلاقی موظف است که پاسخ این اعتماد و روی‌کرد مخاطبان را در چهارچوب‌هایی مورد توافق ادا کند. این چهارچوب‌ها می‌تواند جنبه‌های متفاوتی داشته باشد و حتی به روز کردن مداوم وبلاگ و یا پی‌گیری مطالبی که مخاطبان به آن عادت کرده‌اند را شامل شود، اما موضوعی که به صورت مشخص مورد توجه من است یک مساله اخلاقی است.

نخستین چهارچوب اخلاقی که من برای ادای دین به مخاطبان قایل هستم «صداقت» است. اینکه ما به مخاطب خود تحت هیچ شرایطی «دروغ» نگوییم. این «دروغ» نگفتن، به صورت طبیعی وظیفه اخلاقی هر انسانی است، اما همان‌گونه که تمامی رسانه‌ها در راستای انتشار «حقیقت» رسالتی مضاعف دارند، من همین رسالت را متناسب با اعتماد مخاطبان برای وبلاگ‌ها قایل هستم. از سوی دیگر، مرزهای این «دروغ» نگفتن می‌تواند به صورت مداوم گسترده شود. سکوت در برابر حقیقتی که وارونه عنوان شده خودش یک دروغ بزرگ است. جبران نکردن اشتباهی که شاید در زمان وقوع به آن واقف نبودیم، اما پس از وقوف از اصلاح آن خودداری کردیم هم خودش یک دروغ بزرگ است.

به شخصه، فقط می‌توانم به مخاطب خودم این وعده و به خودم این افتخار را بدهم که تا کنون در وبلاگم دروغ نگفته‌ام. اشتباه تا دلتان بخواهید داشته‌ام. اشتباه در تحلیل، اشتباه در درک صحبت‌های دیگران، یا تندی و پرخاشی که صرفا محصول یک هیجان گذرا بوده است. اما حساب‌ام با خودم صاف است که هیچ وقت به مخاطب خودم دروغ نگفتم و از آن بهتر، آنقدر برای خودم ارزش قایل بوده‌ام که اگر جایی اشتباه کردم و اطلاع نادرستی به مخاطب دادم، بعدا حتما مراجعه کنم و حرف‌ام را اصلاح کنم. طبیعی است که این حساسیت شخصی، برای من حکم یک معیار سنجش را هم ادا کند و در برخورد با دیگر دوستان، مخاطبان و یا وبلاگ‌نویسان، هیچ معیاری بالاتر از صداقت و البته شهامت اقرار به اشتباه نشناسم. دروغ که اصلا جای بحث ندارد، اما وبلاگ‌نویسی که اطلاع اشتباه به مخاطب‌اش بدهد، اگر پس از مشخص‌شدن اشتباه‌اش آن را جبران نکند، مصرانه بخواهد از زیر بار اشتباه‌اش فرار کند و یا به امید فراموش شدن‌اش از جانب مخاطب سکوت کند به صورت شخصی «حقیرانه» رفتار کرده و این فارغ از مواضع و یا جایگاه علمی/رسانه‌ای اوست. پس به مخاطبان هم توصیه می‌کنم که تحت هیچ شرایطی، از این یک مورد اخلاقی چشم‌پوشی نکنند. اختلاف نظر در مسایل سیاسی و اجتماعی همواره قابل درک و پذیرش و ای بسا ضروری است؛ اما «دروغ» و «فرار از پذیرش اشتباه» تحت هیچ شرایطی نباید مورد اغماض و چشم‌پوشی قرار گیرد، چرا که این نطفه بی‌بازگشت هر منکر زشت دیگری است.

پی‌نوشت:
از دوستانی هم که هنوز ندیده‌ام در این مورد نوشته باشند دعوت می‌کنم که چیزی بنویسند

قاضی تایب
حسین سناپور
+روح‌الله شهسوار 
مرثیه‌های خاک
+امید حسینی 
+Bamdad Irani 
بر ساحل سلامت
گزاره‌ها
آرش کمانگیر
 ·  Translate
به اندازه کافی در مورد خودم و وبلاگم حرف زده‌ام. به مناسبت‌های مختلف (مثلا سال‌گرد تاسیس وبلاگم) و یا دعوت دوستان و بازی‌های وبلاگی. پس حالا که دوستی (وبلاگ «آینده از آن حزب‌الله») لطف کرده و من را هم برای نوشتن از وبلاگ دعوت...
23
4
‫میرزا حمزه غالبی‬‎'s profile photoArash Kamangir's profile photokhabgard I's profile photo‫وبلاگستان فارسی‬‎'s profile photo
4 comments
 
خیلی هم آقایی
 ·  Translate
Add a comment...
 
من هم روزی داستانی می‌نویسم!


«سالومون نورثاب» ۱۲ سال گرفتار شد. ۱۲ سال در دام آنانی که نمی‌پذیرفتند انسان‌ها با هم برابرند. او «۱۲ سال بردگی» را تحمل کرد تا سرانجام روزی آزادی‌اش را به دست آورد و خاطرات آن سال‌های سیاه را بنویسد. سال‌ها گذشت. قوانین شرم‌آور برده‌داری از میان رفت اما داستان «سالومون نورثاب» هم‌چنان باقی ماند تا آیندگان بار دیگر آن را بخوانند، فیلم‌اش را بسازند و به یاد بیاورند که در سال‌های نه خیلی دور، چطور انسان‌ها گرگ انسان بودند. زمستان گذشته و حالا می‌شود مرور کرد که در آن سال‌های سیاه، هرکسی کجا ایستاده بود. چه کسی جنایت کرد؟ چه کسی هم‌کاری کرد؟ چه کسی سکوت کرد؟ و البته چه کسی در برابر بی‌عدالتی ایستاد. من هم فکر می‌کنم روزی باید داستانی مشابه بنویسم.

دور یا نزدیک، سرانجام روزی فراخواهد رسید که «آپارتاید مذهبی» از کشور من هم رخت ببندد. آن وقت، من داستان روزهای سیاهی را خواهم نوشت که در آن، انسان‌هایی صرفا به دلیل باورهایی مذهبی از ساده‌ترین و بدیهی‌ترین حقوق انسانی خود محروم می‌شدند. انسان‌هایی که مثل خود ما، در کنار ما، به رنگ و شمایل و زبان خود ما زندگی می‌کنند، اما درست در زیر سایه بی‌خبری یا سکوت ما زجر می‌کشند و مورد ظلم قرار می‌گیرند.

در آن روز، آن روزی که انسان‌ها همدیگر را صرفا به دلیل باورهای مذهبی «دشمن» یا «سایه شیطان» قلمداد نکنند، من داستان روزهایی را می‌نویسم که نوجوانانی صرفا به دلیل باورهای مذهبی ممنوع‌التحصیل می‌شدند. به دانشگاه راه‌شان نمی‌دادند و یا از نیمه راه تحصیل اخراج‌شان می‌کردند. از حق ساده استخدام برای کار کردن محروم می‌شدند و هر سو محصور می‌شدند تا بدون تحصیل، بدون کار و البته بدون حق اعتراض در مرگی خاموش و تدریجی دفن شوند.

آن روز، من در داستان خودم، تصویر گرگ‌های انسان‌نمایی که در برابر هم‌نوع‌شان دست به چنین ظلم‌هایی می‌زنند را به خوبی ترسیم می‌کنم چرا که از نزدیک شمار زیادی از آن‌ها را دیدم‌ام و برق شرارت و لذت شهوت‌انگیزی که از ظلم خود احساس می‌کنند را در چشمان‌شان خوانده‌ام. آن روز تصویر دیگرانی را ترسیم می‌کنم که تعفن توجیه‌گری خود را در پس نقاب «مصلحت» پنهان می‌کنند و به جای آنکه ملامت‌گر ظالم باشند، نصیحت‌گر مظلوم می‌شوند. این «قاضی شارح»های قرن بیست و یکم، همچون حلقه استحکام‌بخش زنجیره استبداد و سرکوب، از مظلوم می‌خواهند که به مصلخت باورهای‌اش را پنهان کند و برای بقا «دروغ» بگوید تا خیال ظالم از هرگونه طغیان و تمردی آسوده باقی بماند. و البته آن روز از شمار بی‌حساب سایه‌هایی خواهم نوشت که نخواستند صدای مظلومیت دیگری را در کنار خود بشنوند، یا به گوش وجدان خود لالایی خواندند که «هنوز وقت آن نرسیده» یا «این دیگر تندروی است». این‌ها جاده صاف‌کن‌های مسیر ماشین «آپارتاید مذهبی» هستند. 

آن روز اما، چند تصویر دیگر را هم باید ترسیم کنم. تصویر تک چهره‌هایی که خود را در خطر انداختند تا در برابر ظلم خاموش ننشسته باشند. من سیمای تک‌تک‌شان را به خوبی به خاطر خواهم سپرد روزی که داستان‌ام را بنویسم، همه شهادت می‌دهند که آن‌ها قهرمانان روسپید داستانی هستند از روزهایی سیاه، و من حتما یک روز این داستان را می‌نویسم.
 ·  Translate
«سالومون نورثاب» ۱۲ سال گرفتار شد. ۱۲ سال در دام آنانی که نمی‌پذیرفتند انسان‌ها با هم برابرند. او «۱۲ سال بردگی» را تحمل کرد تا سرانجام روزی آزادی‌اش را به دست آورد و خاطرات آن سال‌های سیاه را بنویسد. سال‌ها گذشت. قوانین شرم‌...
63
7
Kia Jahan's profile photoMahdi ahrar's profile photoAmir Hoesin's profile photo‫وبلاگستان فارسی‬‎'s profile photo
5 comments
 
هممون امیدواریم عمرمون کفاف بده ببینیم اون روزو
 ·  Translate
Add a comment...
 
در مورد قرارداد کرسنت


این متن را به درخواست دوستی و در پاسخ به انتقاد گروهی از اصول‌گرایان به زمزمه تجدید قرارداد کرسنت نوشته‌ام. مساله بیش از اندازه حواشی دارد و من سعی کرده‌ام در جنبه‌های مختلف تا جای ممکن به صورت خلاصه اشاره‌ای داشته باشم.

خود قرارداد

بزرگ‌ترین ایرادی که به اصل قرارداد وارد  می‌شود، نرخ پایین خرید گاز به نسبت نرخ رایج جهانی است. (یعنی اینجا دو عدد داریم که بدون وارد کردن نظرات شخصی می‌توانیم با هم مقایسه کنیم و شک و شبه‌ای در کار نیست) مساله این است که برای سنجش عیار یک معامله، نرخ فروش تنها فاکتور موثر نیست. عوامل دیگر می‌توانند به این صورت دخیل باشند:

۱- زمان پرداخت پول
۲- امکان رقابت 
۳- نیاز و ضرورت 
۴- خطر رقبا 

۱- برای گزینه نخست باید بدانیم که کشور ما توان فنی و سرمایه لازم برای استخراج مستقیم و فروش این حجم گاز را نداشت. (اگر داشت ظرف ۱۵ سال گذشته این کار را می‌کرد) پس گزینه پیش روی طرف ایرانی این بود «یا الآن در برابر این گاز ۱۰ میلیارد دلار پول بگیر، یا ۳۰ سال صبر کن که شاید(!) بتوانی بعد از آن گاز را به ۲۰ میلیارد دلار بفروشی». (هر دو عدد ۱۰ و ۲۰ میلیارد دلار فرضی هستند) منتقدین با تاکید بر قیمت ۲۰ میلیارد دلار ادعا می‌کردند که قرارداد ننگین و با «ضرر» ۱۰ میلیارددلاری همراه بوده است. مدافعین تصور می‌کردند اینکه ما امروز ۱۰ میلیارد دلار را به دست بیاوریم و در جای دیگری سرمایه گزاری کنیم طی ۳۰ سال آینده چندین برابر آن ۲۰ میلیارد اصلی را به دست می‌آوریم.

۲- گزینه دوم به صورت معمول در مناقصه‌ها مطرح است. اینکه آیا کسی پیشنهاد بهتری داده است؟ نفت و گاز زمانی ارزشمند هستند که مشتری داشته باشند. کشور ما با داشتن دومین ذخایر گازی جهان سهمی از بازار گاز جهان ندارد. یعنی آن مقام دوم فقط به درد دل خوش کردن ما می‌خورد. وقتی هیچ گزینه دیگری پیشنهاد نشده، مقایسه شرایط قرارداد عملا کار دشواری است.

۳- امکان رقابت، به سهم ما از بازار گاز جهان بر می‌گردد. چرا ما با این ذخایر بزرگ در بازار جهانی حضور نداریم یا بسیار ضعیف هستیم؟ دقیقا به همین دلیل که هنوز قدم‌های نخستین را بر نداشته‌ایم. این قدم‌های نخستین، گاهی خودشان به صورت مستقیم سود اقتصادی ندارند و صرفا کمک می‌کنند که زمینه سودهای آینده فراهم شوند. درست مثل مغازه‌داری که برای جا افتادن در بازار، تا مدتی کالاهایش را با قیمت کمتر و سود بسیار ناچیز به فروش می‌رساند.

۴- اگر در گذشته توضیح این مساله دشوار بود، امروز و با مشاهده اقدام عربستان در کاهش قیمت نفت باید درک آن ساده‌تر باشد. طبیعتا فروش نفت به قیمت بالاتر برای عربستان هم سود بیشتری دارد. اما اگر این فروش با قیمت بالاتر سبب شود که استخراج نفت به شیوه‌های دیگر و یا سرمایه‌گزاری در بخش انرژی‌های پاک مقرون به صرفه باشد، آنگاه این خطر ایجاد می‌شود که ورود رقبای جدید کل ارزش نفت را زیر سوال ببرد. پس ارزش دارد که دست‌‌کم برای مدتی از سود مستقیم نفت گران‌قیمت چشم‌پوشی شود تا رقبای دیگر از دور خارج شوند. تقاضای خرید گاز هم نامتناهی نیست. اگر ما یک مشتری گازی را از دست بدهیم و آن مشتری با صرف هزینه‌های بالا اقدام به سرمایه‌گزاری در منطقه‌ای دیگر کند، دیگر معلوم نیست ولو با کاهش قیمت هم بتوانیم دوباره او را جذب کنیم. (دقت کنید که قیمت خود نفت و گاز نسبت به هزینه‌های سرمایه‌گزاری استخراج و انتقال آن‌ها در درجه دوم اهمیت قرار دارد)

شیوه ارایه رسانه‌ای

علی‌رغم اشاره به تمام موارد قبلی، من نمی‌توانم از قرارداد کرسنت انتقاد و یا دفاع کنم. چنین قضاوتی منوط می‌شود به کسب اطلاعات بسیار بیشتر از متن قرارداد و البته شرایط دیگر کشورها برای سرمایه‌گزاری و فروش گاز. تلاش من صرفا در این راستا است که نشان بدهم اظهار نظرهای چند سطری رسانه‌ای و صدور احکام «خیانت» برای چنین مسایلی به این سادگی‌ها نباید رخ بدهد. با این حال در کشور ما رقابت‌های سیاسی داخلی به سادگی گاه منافع بزرگ و ملی کشور را هم قربانی می‌کند. پس اگر جناحی احساس کند می‌تواند با تبلیغات رسانه‌ای پیچیدگی‌های یک قرارداد را در سطح «خیانت» و «ترکمانچای» تقلیل دهد، متاسفانه از چنین کاری روی‌گردانی نمی‌کند.

لزوم شفاف‌سازی قراردادهای ملی آن‌قدر بدیهی است که نیازی به بحث ندارد. با این حال، شفاف‌سازی به معنای دخیل کردن نظرات عامه مردم در اموری کاملا تخصصی نیست. بلکه باید روال معمول قانونی جهت مطلع ساختن و امکان نظارت نهادهای مسوول نظارتی (در درجه نخست) و سپس اظهار نظر متخصصانی همچون اساتید دانشگاه (در درجه دوم) فراهم شود. در این مورد «حمیدرضا کاتوزیان»، نماینده اصول‌گرای مجالس هفتم و هشتم و عضو کمیسیون انرژی آن مجالس اعلام کرده است که «در زمان انعقاد قرارداد کرسنت، جلسات متعددی بین وزارت نفت، وزارت اطلاعات، سازمان بازرسی کل کشور و کمیسیون انرژی مجلس شورای اسلامی برگزار شده بود و صحت و سلامت این قرارداد تایید شده است». (اینجا+) دقیقا چه اتفاق دیگری باید رخ دهد که انعقاد یک قرارداد «شفاف» محسوب شود؟

دروغ‌هایی که هنوز کنار گذاشته نشده‌اند

متاسفانه جریان اصول‌گرایی همچنان تلاش می‌کند تا از قرارداد کرسنت به عنوان چماقی علیه جناح اصلاح‌طلب استفاده کند. این در حالی است که قرارداد اولیه کرسنت، که در زمان دولت آقای خاتمی منعقد شد، توسط سازمان بازرسی کل کشور متوقف شد و عملا چیزی از آن باقی نماند. با این حال، بعدها و پس از تغییر دولت، آقایان رحیمی و کردان (که خود در دولت اصلاحات به عنوان منتقدین قرارداد جلوی اجرایی شدن آن را گرفته‌ بودند) در یک اقدام خارج از عرف، همان قرارداد را به صورت مشترک در دفتر وزارت کشور منعقد کردند. پس قرارداد کرسنت، یک بار در دولت اصلاحات بسته و سپس لغو شد، اما دوباره در دولت اصول‌گرای آقای احمدی‌نژاد تجدید شد.

فارغ از دیگر نکات کارشناسی قرارداد، در دولت اصلاحات حداقل اتفاقی که افتاد این بود که قرارداد مسیر منطقی خودش را از راهروهای وزارت نفت طی کرد. (بازگردید به اظهار نظر آقای کاتوزیان و روندی که قرارداد در دولت اصلاحات طی کرده بود) این در حالی است که در دولت آقای احمدی‌نژاد، این قرارداد نه در وزارت نفت، بلکه در وزارت کشور منعقد شد و این همان مساله‌ای بود که در مناظره معروف مورد انتقاد مهندس موسوی قرار گرفت و جالب اینکه حتی صدای «حسین شریعتمداری» را در روزنامه کیهان درآورد. (افشاگری کیهان علیه کردان و رحیمی را از اینجا+ بخوانید)

در تمام این مدت، درست همانانی که با بر هم زدن عرف و روال معمول اداری، قرارداد نفتی را در وزارت کشور منعقد کرده بودند، چماق کرسنت را به عنوان یک «فساد مالی اثبات شده» بر سر مخالفان خود حفظ کردند. (اینکه آقایان کردان و رحیمی کس دیگری را به فساد متهم کنند و اظهار نظر این دو نفر برای یک جماعت زیادی حجت قلمداد شود خودش از عجایب روزگار است! در مورد تغییر مواضع آقای رحیمی پیرامون مساله کرسنت، می‌توانید این+ گفت و گوی خبرگزاری فارس را بخوانید)‌ همین امروز هم اصول‌گرایان آنچنان از نقش مهدی هاشمی در پرونده کرسنت صحبت می‌کنند که گویی اسناد فساد و نقش ایشان تا به حال چندین مورد به اثبات رسیده است. این در حالی است که تا کنون هیچ دادگاهی چنین دخالتی را تایید نکرده و از دادگاه کنونی رسیدگی به اتهامات آقای هاشمی نیز خبر می‌رسد که سندی علیه ایشان وجود ندارد. 

حالا دوباره زمزمه تجدید قرارداد کرسنت از جانب دولت جدید به گوش رسیده است و طبیعی است مخالفان دولت از دستاویز «لجن‌مال شدن» نام «کرسنت» استفاده کنند و بخواهند دولت را به فساد و یا عقد قراردادهای غیرشفاف متهم سازند. به باور من، اگر بنابر انعقاد چنین قراردادی باشد، امروز بهترین فرصت برای رفع هر گونه شائبه‌ای است، چرا که دولت میانه‌روی آقای روحانی زیر نظارت و فشار مجلس اصول‌گرای دهم قرار دارد. اگر قرارداد دولت از صافی مجلس بگذرد، یک بار برای همیشه می‌توانیم آسوده باشیم که خوب یا بد، این قرارداد محصول توان فنی و کارشناسی داخلی کشور ما بوده و دست‌کم بحث «فساد» و «خیانت» در آن مطرح نیست.
 ·  Translate
این متن را به درخواست دوستی و در پاسخ به انتقاد گروهی از اصول‌گرایان به زمزمه تجدید قرارداد کرسنت نوشته‌ام. مساله بیش از اندازه حواشی دارد و من سعی کرده‌ام در جنبه‌های مختلف تا جای ممکن به صورت خلاصه اشاره‌ای داشته باشم. خ...
57
18
mir hossein's profile photoft moosavi's profile photo‫وبلاگستان فارسی‬‎'s profile photohosein safaripour's profile photo
18 comments
 
+آرمان امیری
رفتار اصولگرایان به بنده ربطی ندارد و از خودشان خبر بگیرید. خود آنها برخیشان هم پایشان گیر است. کسانی هم که مردم و شغل شریف لبوفروشی را استهزا کنند، نباید انتظار احترام داشته باشند.
این توضیحات را خیلی خلاصه تر می شد داد اما از اساس پاسخ سوال بنده نیست. آنچه مسلم است قیمت گاز در این قرارداد بسیار پایین است. ولو قیمت جهانی گاز متغیر باشد. اگر قرارداد خوبی بوده است چرا اینقدر وقت را در دادگاه لاهه تلف کرده اند؟ دلیل این قیمت را توضیح دهند و اگر جناب رحیمی دروغ گفته است واضح بگویند.
 ·  Translate
Add a comment...
Have them in circles
6,886 people
Chekideh Nevis's profile photo
Iraj Azimzadeh's profile photo
naghmeh akhavan's profile photo
‫سیدمختار غنی زاده‬‎'s profile photo
amin am's profile photo
Hossein Heydarpour's profile photo
hesam hesami's profile photo
saeed mousavi's profile photo
Mina Hosseini's profile photo
 
دعا!

 
گفت و گوی زیر، میان دو زندانی محکوم به کار اجباری در اردوگاه‌های سردسیر (گولاگ) شوروی کمونیستی برقرار می‌شود. من توضیحات میان دیالوگ‌ها را حذف کردم که متن ساده و خلاصه‌ شود:
 
آلیوشکا: «ایوان دنیسویچ، اکنون که داری دعا می‌کنی چرا این ار را به طور کامل انجام نمی‌دهی؟»

شوخوف: «آلیوشکا، دعا مانند درخواست‌های اداری است. یا اصلا جوابی نمی‌آید، یا کلا رد می‌شود»

آ- «اما علت اجابت نشدن دعاهایت این است که یا به قدر کافی نمی‌خوانی و یا اشتیاق کافی را نداری. دعا را باید به طور مداوم خواند. اگر ایمان راسخی داشه باشی به کوه هم بگویی حرکت کن مطمئن باش که حرکت خواهد کرد».

ش- «آلیوشکا، برای من داستان تعریف نکن. ن هرگز ندیده‌ام که کوهی جابه‌جا شود. حال خود تو بگو که در کاوکازوز تمام مدت در کلوب کشیشان به خواندن دعا مشغول بودی، دیدی حتی یک کوه جابجا شود؟»

آ- «ولی دنیسویچ، ما چنین چیزی را از خدا نخواسته بودیم. وعده خدا این بوده است که ا نمی‌بایست برای چیزهای ادی و یا فانی بجز روزی هر روزمان دعا کنیم».

ش- «منظورت همین جیره‌مان است؟»

آ- «ایوان دنیسویچ! ما دعا نمی‌کنیم که خداوند بسته‌ای یا جیره سوپ بیشتری برای‌مان بفرستد. آنچه برای انسان‌ها بزرگ و مهم است برای خداوند ناچیز و بی‌اهمیت است. ما باید برای معنویات دعا کنیم و از خداوند بخواهیم تا بدی‌ها را از قلب‌هامان بزداید».

ش- «به هر حال هرقدر می‌خواهی دعا کن ولی با این کار اندکی هم از محکومیت‌ات کم نمی‌شود».

آ- دقیقا این همان چیزی است که نباید برای‌اش دعا کنی! آزدی برایت چه نفعی دارد؟ اگر آزاد بودی همین مقدار ایمانت نیز با چیزهای بی‌اهمیت از بین می‌رفت. پس خوشحال باش در زندانی. اینجا حداقل فرصت این را داری که به روحت فکر کنی».
 
(یک روز از زندگی ایوان دنیسویچ – الکساندر سولژنیتسن – فهیمه توزنده – کتاب‌سرای تندیس – ص۱۷۴)
 ·  Translate
گفت و گوی زیر، میان دو زندانی محکوم به کار اجباری در اردوگاه‌های سردسیر (گولاگ) شوروی کمونیستی برقرار می‌شود. من توضیحات میان دیالوگ‌ها را حذف کردم که متن ساده و خلاصه‌ شود: آلیوشکا: «ایوان دنیسویچ، اکنون که داری دعا می‌کن...
29
1
Mohammad Fattah's profile photo
 
آزدی برایت چه نفعی دارد؟ اگر آزاد بودی همین مقدار ایمانت نیز با چیزهای بی‌اهمیت از بین می‌رفت.
 ·  Translate
Add a comment...
 
«فاجعه وفاداری در دوران اسارت»


«همه جا زندانیان به کمک زندانیان  دیگر زندانیان سومی را می‌پاییدند و همچنبن از خودشان در برابر جرعه‌ای غیرلازم و یکسره پرمخاطره از شراب آزادی مراقبت می‌کردند». (روسلان وفادار – روشن وزیری – نشر ماهی – ص۱۱۶)

«روسلان وفادار» به باورم از شاهکارهای کم‌تر دیده شده ادبیات روسیه، مربوط به دوران شوروی کمونیستی است. نویسنده با زیرکی شخصیت اول داستان خود (روسلان) را یک «سگ نگهبان» انتخاب کرده است. سگ نگه‌بان ویژگی‌ منحصر به فردی برای بازتاب مسخ‌شدگی انسان‌ها در یک نظام توتالیتر دارد: سگ‌ها فقط آن چیزی را می‌پذیرند و درست می‌پندارند که از ابتدا به آن‌ها آموزش داده باشند. پس اگر این آموزش‌های اولیه در راستایی غیرانسانی تدوین شده باشند، حفظ والاترین ارزش‌های شخصی از جانب سگ، (همچون «وفاداری» و «فداکاری») اتفاقا به وقوع فاجعه‌ای بزرگ‌تر برای خودش و دیگران دامن می‌زنند. این انتخاب زیرکانه نویسنده، در کنار پرهیز او از بازتاب مستقیم و جزیی فجایع گولاک‌های روسیه و البته اجتناب از درافتادن به وادی تمثیل‌گرایی افراطی، به خلق یک تراژدی منحصر به فرد منجر شده است.

پی‌نوشت:
تیتر مطلب، عنوان فرعی خود کتاب است و تصویر متعلق به تابلویی که بر پایه همین اثر کشیده شده است.
 ·  Translate
«همه جا رندانبان له کک رندانبان دبگذ رندانبان یومب ذا مب‌پاببدند و همچنبن ار خودسان در برابر جرعه‌ای غیرلازم و یکسره پرمخاطره از شراب آزادی مراقبت می‌کردند». (روسلان وفادار – روشن وزیری – نشر ماهی – ص۱۱۶) «روسلان وفادار» ب...
25
Mehdi MMJ's profile photo‫مجمع دیوانگان‬‎'s profile photoReza Fa's profile photo
3 comments
Reza Fa
 
این کتاب معرکست ، خیلی قشنگ و عالی فاجعه وفاداری رو توصیف کرده
 ·  Translate
Add a comment...
 
چرا مذاکرات باید شکست بخورد؟


اگر انتخابات ۹۲ یک پیام آشکار و مورد توافق داشته باشد، قطعا روی‌گردانی رای‌دهندگان از گفتمان موسوم به «مقاومت» با نمایندگی «سعید جلیلی» بوده است. پیام پیروزی «حسن روحانی» به عنوان نمادی از گرایش به «توافق» در مذاکرات هسته‌ای آنقدر واضح و شفاف بود که تداوم مخالفت با آن را غیرممکن می‌ساخت، پس جریان شکست خورده، در مسیر مخالفت خود باید کلیدواژه جدیدی پیدا می‌کرد. همان‌طور که محافظه‌کاران شکست خورده در انتخابات سال ۷۶ با تغییر پلاکارد خود به «اصول‌گرایی» به صحنه سیاست بازگشتند، این بار نیز شعار «مقاومت» در پرونده مذاکرات هسته‌ای باید جای خود را به یک شعار دست‌مالی نشده و جدید بدهد.

«محمود نبویان»، از شاگردان سرشناس مصباح یزدی و چهره‌های جنجالی جبهه پایداری، در خلال یکی از سخنرانی‌های خود (که بنابر معمول راست و دروغ را به هم درآمیخته است) خواسته یا ناخواسته به کلیدواژه‌هایی اشاره می‌کند که از حساسیت‌ها و دغدغه‌های مهم یکی از جریانات اصلی قدرت حکایت دارند. (اینجا  https://www.youtube.com/watch?v=aJkjgraCECE) نخستین روایت و ادعای ایشان، به پشت پرده مسایلی مربوط می‌شود که سبب شد حسن روحانی به ناگاه و در جریان یک سخنرانی عمومی به مساله «همه‌پرسی» اشاره کند. بنابر روایت آقای نبویان، این اشاره، به نوعی خط و نشان رییس جمهور بود در پاسخ به مخالفت‌های رهبری:

«رفته پیش آقا، چند جلسه فشار آورده: از خطوط قرمزت باید عدول کنی. جزییات که هیچی، هسته‌ای مسته‌ای رفته. هیچی. گفته از خطوط قرمزت باید عدول کنی. تنازل کنی. آقا چند بار جوابش رو داد، گفت یعنی چی؟ تحریم‌ها چی می‌شه؟ مگه نمی‌گید ما رفتیم مذاکره کنیم برای رفع تحریم‌ها؟ پس مذاکره برای چی دارید می‌کنید شما؟ ... آقا دیگه مجبور شد با این واژه: انعطاف لازم را انجام دادیم ما. دید خودش نمی‌تونه آقا رو چی کنه؛ رفته دیگه رو فرستاده، آقا محکم جوابش رو داد. دید هیچی نمی‌شه، رفته پشت تریبون گفته باید رفراندوم کنیم! می‌دونید یعنی چی؟ یعنی محکم می‌خوایم بزنیم تو دهن رهبری!»

البته پیش از این هم ناظر بی‌طرف می‌توانست حدس بزند که اشاره رییس جمهور به مساله «همه‌پرسی» به نوعی تهدید ساختار غیرانتخابی حکومت است؛ اما تاکید آقای نبویان مبنی بر «بزنیم تو دهن رهبری» و البته مجادله‌ای که منجر به این سخنرانی شده، در نوع خود جالب توجه است. مقاومت در برابر رهبری، در کنار اخبار پیاپی پیرامون جدال‌ها در مجلس خبرگان می‌تواند اهمیت دو چندانی پیدا کند که از دید آقای نبویان هم پنهان نمی‌ماند: «انتخابات آینده داریم. حواس‌هاتون جمع باشه. الآن دعواست بین دو طرف تو تهران کی باید رای اول رو بیاره که بشه رییس مجلس خبرگان! دعواست! ... بین همون‌ها، همون‌ها! بین دو تا رییس. که من می‌شم یا تو می‌شی؟ برای مجلس خبرگان برای ما خواب دیدن آقا!»

اما ارتباط مجلس خبرگان یا حتی آینده رهبری با نتیجه مذاکرات هسته‌ای در چیست؟ به باورم این اصلی‌ترین موضوعی است که باید به آن دقت کرد. اصلی قدیمی در سیاست وجود دارد که سردار پیروز در جنگ همیشه از محبوبیتی استثنایی برخوردار خواهد بود که مقاومت در برابر آن عملا غیرممکن خواهد بود. حال اگر تیم روحانی، (خودش و البته محمود جواد ظریف، وزیرخارجه) بتوانند مذاکرات هسته‌ای را به نحوی خاتمه دهند که رضایت خاطر شهروندان جلب شود، آن وقت به قامت سرداران فاتح در نبرد هسته‌ای درخواهند آمد که دیگر کسی نمی‌تواند ولو در باقی زمینه‌های سیاسی در برابرشان به سادگی مقاومت کند. 

به بیان دیگر، با گذشت نزدیک به دوسال از روی کار آمدن دولت آقای روحانی، هرچند بسیاری از مطالبات رای دهندگان برآورده نشده، شاهد نوعی تعلیق در واکنش‌های مردمی هستیم. گویی هم‌چنان یک روزنه امید باعث شده که آتش طغیان‌های اجتماعی زیر خاکستر آرام بگیرد. اگر تیم دولت در جریان مذاکرات هم شکست بخورد، احتمالا تمامی مطالبات معوق مانده به ناگاه به صورت خشم عمومی بر سر دولت خراب خواهند شد. در نقطه مقابل، پیروزی دولت، تمامی این انرژی ذخیره شده را به یک نیروی قوی حامی دولت بدل خواهد کرد. روایت آقای نبویان هم دقیقا حکایت از وحشت جریان افراطی از تحقق این پیروزی دارد:

«بدانید آقا. حرف‌ها را دقت کنیم. قراره ۴ فروردین به قول خودشون توافق کلی کنند ... گفتن به هر صورت ممکن می‌خوایم این کار رو انجام بدیم، اینقدر هم مرد نیستند بیان جزییات مذاکرات رو برای مردم بگن (...) ماها چه وظیفه‌ای داریم؟ جزییات را برای مردم بگید. توافق‌نامه را برای مردم بخوانید. و الا به هر صورت ممکن می‌رن انجام می‌دن و اون‌وقت به قول خودشون، من تعبیر بکنم، اولین ایستادگی در برابر رهبری انجام دادیم، بریم سراغ پرونده‌های دیگه. حصر و حقوق زنان و فلان و فلان و فلان تو جامعه. حواستون جمعه؟ بعدش هم گرفتن مجلس و مجلس خبرگان؛ بیدار باشیم، اگر ما همت نکنیم مشکلات حل نخواهد شد ها!»

مشکلاتی که آقای نبویان نگران «حل نشدن» آن‌هاست، احتمالا فشارهای اجتماعی برای تحقق آزادی‌های سیاسی (نظیر شکسته شدن حصر) و مدنی (نظیر رفع تبعیض‌های جنسیتی) است. دست‌کم روایت ایشان، تیم دولت، در صورت پیروزی در مذاکرات هسته‌ای، بلافاصله به سراغ مطالبات سیاسی/اجتماعی داخلی خواهند رفت و با توجه به ظرفیت‌های اجتماعی، آن وقت دیگر کسی جلودارشان نخواهد بود. اما راه حل پیشنهادی آقای نبویان چیست؟ این همان تغییر کلیدواژه گفتمان «مقاومت» پیشین است که حالا برای پنهان ساختن شکست قبلی ناچار به استفاده از یک پلاکارد شسته رفته شده‌اند. آقای نبویان در این مورد برای پیاده‌نظام جریان خود از خط‌دهی مشخص رهبری رمز گشایی می‌کنند: «دقت کنید، این جمله، جمله اون کسی است که من و تو جانمون رو براش می‌دیم. فرمودند «نقداتون تحریم‌پایه باشه». باشه. هرطور توافق می‌خواید بکنید، بکنید. تحریم‌ها باید یک‌جا برداشته بشه».

«رفع یکجای تحریم‌ها»، همان‌گونه که خود آقای نبویان در همین سخنرانی بدان اشاره می‌کند و دیگر کارشناسان نیز بارها مطرح کرده‌اند بی‌سابقه و «غیرممکن» است. پس گفتمان شکست خورده «مقاومت» با خیال آسوده می‌تواند از پلاکارد «توافق خوب» با کلیدواژه «رفع یک‌جای تحریم‌ها» استفاده کند و دقیقا همان هدف پیشین، (یعنی شکست تمامی مذاکرات) را مد نظر قرار دهد. دلیل البته، همچنان همان است که بود: «مجادلات داخلی، آینده رهبری و سرکوب مطالبات مدنی/سیاسی».
 ·  Translate
اگر انتخابات ۹۲ یک پیام آشکار و مورد توافق داشته باشد، قطعا روی‌گردانی رای‌دهندگان از گفتمان موسوم به «مقاومت» با نمایندگی «سعید جلیلی» بوده است. پیام پیروزی «حسن روحانی» به عنوان نمادی از گرایش به «توافق» در مذاکرات هسته‌ای ...
150
17
ehsan noori's profile photoAmin .m's profile photo‫محمد نیسی‬‎'s profile photo‫وبلاگستان فارسی‬‎'s profile photo
72 comments
Add a comment...
 
ترجمه وارده: صهیونیسم به کجا می‌رود؟


نویسنده: اسلاوی ژیژک (اینجا+)
مترجم: ایمان احسانی*

مقدمه مترجم: «اسلاوی ژیژک» این یادداشت را چند روز پیش از سخنرانی نتانیاهو در کنگره آمریکا در مورد ایران نوشته است اما به مساله اصلی یعنی همان مساله نزاع اسرائیل و فلسطین پرداخته است. استدلال‌های حامیان اسرائیل را به طور تاریخی تا به امروز بررسی کرده و تحول طنزآمیز و عبرت آموز آن را نشان داده است.

 * * *

در جولای ۲۰۰۸ روزنامه «دای پرس Die Presse » در وین کاریکاتوری از دو اتریشی گردن کلفت چاپ کرد که به نظر نازی می‌رسیدند، یکی از آن‌ها روزنامه‌ای در دستش داشت و به دوستش اینطور توضیح می‌داد: «اینجا دوباره می‌تونی ببینی که چطور از یه یهودستیزی کاملا موجه به عنوان یه نقد بی‌ارزش از اسرائیل سوء استفاده شده!»

این جوک به استدلال اصلی صهیونیست‌ها علیه منتقدان سیاست‌های دولت اسرائیل تبدیل می‌شود (صهیونیست‌هایی که می گویند): مثل هر دولت دیگری دولت اسرائیل می‌تواند و باید مورد قضاوت و در نهایت نقادی قرار بگیرد اما منتقدان اسرائیل  از انتقاد موجه از سیاست اسرائیل برای مقاصد یهودستیزانه سوء استفاده می‌کنند.

آیا زمانی که حامیان بنیادگرای مسیحیِ سیاست‌های اسرائیل، نقدهای چپ‌گرایان از آن سیاست‌ها را رد می‌کنند استدلال ضمنی‌شان به طرز عجیبی شبیه کاریکاتور آن روزنامه  نیست؟ آندرس برویک (Anders Breivik) را به خاطر بیاورید، قاتل  مهاجرستیز نروژی: او یهودستیز اما طرفدار اسرائیل بود زیرا او اسرائیل را خط مقدم مقاومت در برابر گسترش اسلام می‌دید؛ او حتی می‌خواست معبد اورشلیم را بازسازی کند.

به عقیده او یهودی‌ها خوب‌اند چون تعدادشان زیاد نیست؛ یا آن طور که او در مانیفست‌اش نوشت: «مساله‌ای به نام مساله یهود در اروپای غربی وجود ندارد (به جز در انگلیس و فرانسه) زیرا ما فقط یک میلیون یهودی در اروپای غربی داریم که هشتصد هزار نفر از آن‌ها در فرانسه و انگلیس زندگی می‌کنند. از طرف دیگر آمریکا با داشتن ۶ میلیون یهودی (6 برابر بیشتر از اروپا) در واقع با مساله یهود مواجه است. او نهایت پارادوکس یک یهودستیز صهیونیست بود و ما نشانه‌های این وضع عجیب و غریب را بیشتر از آنچه انتظار داریم می‌بینیم.

نتانیاهو نخست وزیر اسرائیل در دیدار اخیرش از فرانسه برای بزرگداشت قربانیان کشتار پاریس، جامعه یهودیان فرانسه را (که بزرگترین گروه یهودی در اروپا هستند) به دلایل امنیتی به مهاجرت به اسرائیل فراخواند. حتی او پیش از ترک پاریس اعلام کرد از یهودیان فرانسه با آغوش باز در اسرائیل استقبال خواهد شد.

تیتر روزنامه لهستانی «گازتا ویبورسا» (Gazeta wyborsza ) همه حرف را می‌زند: «اسرائیل فرانسه را بدون یهودی می‌خواهد». می‌توان این را اضافه کرد که «همان طور که یهودستیزان فرانسوی می‌خواهند»! قانون اساسی دولت اسرائیل که از دید اروپا راه حل نهایی مساله یهود بود (یعنی خلاص شدن  از دست یهودها) بوسیله خود نازی‌ها پذیرفته شده بود! آیا ایجاد دولت اسرائیل  ادامه جنگ علیه یهودی‌ها بوسیله سایر ابزارها(ی سیاسی) نیست؟ آیا این « ننگ بی عدالتی» نیست که به دولت اسرائیل تعلق می‌گیرد؟

۲۶ سپتامبر ۱۹۳۷ تاریخی است که هیچ کس مایل نیست در تاریخ یهودستیزی آن را به یاد بیاورد. در آن روز «آدولف آیشمن» و دستیارش سوار قطاری در برلین شدند تا از فلسطین دیدار کنند. ژنرال «هیدریش» افسرعالی مقام نازی خودش به آیشمن این مجوز را داد که دعوت «فیوال پولکس» (Feivel Polkes) عضو عالیرتبه «هاگانا» (سازمان امنیتی صهیونیست‌ها) را برای دیدار از تل‌آویو بپذیرد و آن‌جا در مورد هماهنگی سازمان‌های آلمانی و یهودی به منظور تسهیل مهاجرت یهودی‌ها به فلسطین بحث و تبادل نظر کنند.

هم آلمان‌ها و هم صهیونیست‌ها می‌خواستند بیشترین تعداد ممکن از یهودی‌ها را به فلسطین مهاجرت بدهند: آلمان‌ها ترجیح می‌دادند یهودی‌ها را از اروپای غربی خارج کنند و صهیونیست‌ها خودشان می‌خواستند یهودی‌ها در فلسطین باشند تا عرب‌ها به سرعت در اقلیت قرار گیرند. (این دیدار به دلیل شورش‌های خشونت باری که باعث شد بریتانیا راه ورود به فلسطین را ببندد انجام نشد. اما «آیشمن» و «پولکس» این ملاقات را چند روز بعد در قاهره انجام دادند و در مورد همکاری آلمان‌ها و صهیونیست‌ها تبادل نظر کردند)

آیا این رویداد غریب مورد فوق العاده‌ای از اشتراک منافع نازی‌ها و صهیونیست‌های افراطی نیست؟ در هر دو مورد، هدف یک نوع «پاکسازی قومی» بود یعنی تغییر خشونت بارِ نسبتِ گروه‌های قومی در جمعیت. (در ضمن باید به روشنی گفت که این معامله با نازی‌ها از جانب یهودی‌ها قابل سرزنش نیست چرا که عملی در شرایط سخت و دشوار بود)

آن‌هایی که حافظه‌شان حداقل به چند دهه قبل بر می‌گردد نمی‌توانند از توجه به این نکته غفلت کنند که استدلال کسانی که از سیاست‌های اسرائیل در برابر فلسطین دفاع می‌کنند به کلی تغییر کرده است. تا اواخر سال‌های ۱۹۵۰ یهودی‌ها و رهبران اسرائیل صادقانه به این واقعیت که آن‌ها هیچ حقی بر فلسطینی‌ها ندارند اذعان داشتند و حتی با غرور خوشان را «تروریست» معرفی می‌کردند. تصور کنید اگر ما چنین اظهاراتی را در رسانه‌های امروزی می‌خواندیم: «دشمنان ما و افرادی که نه دوست ما بودند نه دشمن ما، ما را تروریست نامیدند. با این وجود ما تروریست نبودیم ... ریشه‌های تاریخی و زبانی عبارت ترور ثابت می‌کند که این عبارت نمی‌تواند در مورد یک جنگ انقلابی برای آزادی به کار رود ... جنگجویان آزادی باید مسلح شوند وگرنه در حمله‌ای شبانه له می‌شوند ... جنگ برای شرافت بشر علیه ستم و سلطه چه ربطی به تروریسم دارد؟»

امروزه ممکن است این اظهارات به یک گروه تروریستی اسلامی منتسب شود اما نویسنده چنین عباراتی کسی نیست جز «منخم بگین» (Menachem Begin) در سال‌هایی که «هاگانا» با نیروهای بریتانیایی در فلسطین می‌جنگید.

جالب این که در آن سال‌های درگیری یهودی‌ها با نیروی نظامی بریتانیا در فلسطین، عبارت «تروریست» بار معنایی مثبتی داشت. قابل توجه است که بدانیم نسل اول رهبران اسرائیلی، صراحتا به این واقعیت اذعان داشتند که ادعای آن‌ها در مورد زمین فلسطینی‌ها، نمی‌تواند بر مبنای عدالت عام و کلی باشد. در حالی که امروز ما آن واقعیت را جنگی ساده بین دو گروه برای غلبه یافتن بر دیگری  در نظر می‌گیریم که هیچ میانجی‌ای برای آن وجود ندارد.

«دیوید بن گوریون» اولین نخست وزیر اسرائیل اینطور نوشت: «هر کسی سنگینی مشکلات در روابط بین اعراب و یهودی‌ها را می‌داند اما هیچ کس نمی‌داند راه حلی برای این مشکلات وجود ندارد. راه حلی نیست! اینجا پرتگاهی عمیق است که هیچ چیز نمی‌تواند دو طرفش را به هم وصل کند. ما می‌خواهیم این زمین مال ما باشد و اعراب می‌خواهند مال آن‌ها باشد».

مشکل این دیدگاه واضح است: کشمکش‌های قومی برای زمین را این‌چنین از  ملاحظات اخلاقی معاف کردن، بیش از این پذیرفتنی نیست. به همین دلیل است که شیوه «سیمون ویسنتال» (Simon Wiesenthal) [نویسنده یهودی اتریشی که از هولوکاست جان به در برده بود[ در کتاب «عدالت نه انتقام» وقتی به این معضل می‌رسد عمیقا مساله‌دار به نظر می‌رسد: «روزی باید فهمیده شود غیرممکن است بدون مردمی که در آن منطقه زندگی کرده‌اند و حقوقی که از آن محروم شده‌اند را یافته اند، دولتی تاسیس شود. باید خشنود بود که این تجاوز و تعدی‌ها در درون مرزها می‌ماند و افراد کمی تحت تاثیر آن قرار می‌گیرند. زمانی که اسرائیل پایه گذاری شد چنین وضعیتی بود ... از این گذشته جمعیت یهودی زمانی طولانی آنجا بودند و فلسطینی‌ها در مقایسه کم شمار بودند و نسبتا گزینه‌های زیادی برای جایگزین کردن داشتند».

آنچه «ویسنتال» اینجا از آن حمایت می‌کند چیزی غیر از خشونت دولتی با یک چهره انسانی نیست. خشونتی با تخلفات محدود. 

در هر حال از دید ما جالب‌ترین جمله گفتار وینستال یک صفحه قبلتر است، جایی که می‌نویسد: «دولت همیشه پیروز اسرائیل نمی‌تواند همیشه به هم‌دردی با قربانیان متکی باشد». به نظر می‌رسد که منظور ویسنتال این است که حالا دیگر «دولت همیشه پیروز» اسرائیل نیازی ندارد که مانند یک قربانی رفتار کند بلکه می‌تواند کاملا قدرتش را نشان دهد.

این ممکن است زمانی درست باشد که این موضع گیری نسبت به قدرت، مسئولیت‌های تازه را هم شامل شود. مساله در حال حاضر این است که دولت اسرائیل هر چند «همیشه پیروز» است، اما هنوز بر تصویری از یهودیان به مثابه قربانیان متکی است تا قدرت طلبی خودش را مشروعیت ببخشد و منتقدان خودش را به حمایت از هولوکاست متهم کند. «آرتور کستلر» ضدکمونیست بزرگ، این دیدگاه عمیق را این گونه فرمول‌بندی کرد: «اگر قدرت فاسد می‌کند، شکنجه و آزار هم قربانیان را فاسد می‌کند، هرچند به شیوه‌های ظریف‌تر و تراژیک‌تری».

این شکاف مهلکی در یک استدلال قوی در دفاع از دولت/ملت یهود پس از هولوکاست است که می‌گوید: یهودی‌ها با تاسیس دولت خودشان به وضعیت دست به دست شدن میان لطف و بخشش دولت‌های مختلف و تساهل یا عدم تساهل ملت‌های شان پایان دادند.

هرچند این استدلال با دلایل مذهبی متفاوت است اما به سنت مذهبیِ توجیه مکان جغرافیاییِ دولتِ جدیدِ یهود تکیه می‌کند. این استدلال به شکلی آدم را در موقعیت یک جوک قدیمی قرار می‌دهد که در آن مردی دیوانه کیف پولش را زیر نور چراغ خیابان جستجو می‌کرد نه در گوشه تاریکی که آن را گم کرده بود، با این استدلال که زیر نور بهتر می‌تواند ببیند: یهودی‌ها زمین فلسطینی‌ها را گرفتند، نه زمین کسانی که آن‌ها را آن همه آزار دادند و بنابراین باید به آن‌ها خسارت می‌دادند؛ چون یهودی‌ها این روش برایشان آسانتر بود!

در سال‌های ۱۹۶۰ به خصوص بعد از جنگ ۱۹۶۷ فرمول جدیدی پیدا شد: «صلح در ازای زمین» (بازگشت به مرزهای پیش از سال  ۱۹۶۷ از سوی اسرائیل در برابر به رسمیت شناخته شدن از سوی اعراب) و راه حل دو دولت (یک دولت فلسطینی مستقل در کرانه غربی و غزه). هر چند این راه حل رسما از سوی سازمان ملل، آمریکا و اسرائیل تائید شد در عمل به تدریج کنار گذاشته شد. به دلیل سکونت فزاینده ی یهودی‌ها در کرانه باختری مفهوم حاکمیت دولت فلسطینی هر چه بیشتر به توهم بدل می‌شود.

راه حلی که در حال جایگزین شدن است به طور فزاینده‌ای در رسانه‌ها آشکار می‌شود. «کارولین بی.گلیک» (Caroline B. Glick) نویسنده کتاب «راه حل اسرائیل: طرح یک دولت برای صلح در خاورمیانه» اخیرا در مقاله‌ای با عنوان «دولت فلسطینی نباید باشد» در نیویورک تایمز نوشت آن‌هایی که به رسمیت شناختن فلسطین به مثابه یک دولت را پیشنهاد می‌دهند: «می‌دانند که با به رسمیت شناختن فلسطین کمکی به صلح نمی‌کنند. آن‌ها نابودی اسرائیل را سرعت می‌بخشند. حتی اگر اروپایی‌ها اندکی به آزادی و صلح علاقه‌مند بودند  دارند با این کار خلافش را انجام می‌دهند. آن‌ها می‌توانند برای قدرتمند کردن و گسترش اسرائیل به عنوان تنها منطقه پایدار دارای آزادی و آرامش در منطقه تلاش کنند. آن‌ها می‌توانند راه حل جعلی دو دولت را رها کنند. راه‌حلی که صرفا ترفندی برای نابودی اسرائیل و جایگزین کردنش با یک دولت ترور است ... با این سیاست اروپا در مورد اسرائیل که با کوری استراتژیک و زوال اخلاقی همراه است، اسرائیل و طرفدارانش باید حقیقت را در مورد فشار برای به رسمیت شناختن دولت فلسطینی بگویند. این سیاستی برای صلح و عدالت نیست، این سیاستی است برای نفرت از اسرائیل و آن‌هایی که فعالانه محو اسرائیل را دنبال می‌کنند».

به طور خلاصه آنچه که به عنوان راه حل دو دولت، سیاستی بین‌المللی بود (و هنوز هست) حالا به عنوان دستورالعملی برای نابودی اسرائیل به راحتی انکار می‌شود و واضح است که به دور از دیدگاه اقلیتی افراطی، این جهت گیری صریحی در مورد کوچ اجباری فلسطینی‌ها از کرانه باختری در دهه‌های اخیر است: توسعه شهرک‌های جدید (که بخش بزرگی از آن‌ها در شرق و نزدیکی مرز مصر است) وجود دولت فلسطینی در کرانه باختری را ناممکن می‌کند.

اغلب نمی‌توان این طنز مسخره را نادیده گرفت که اسرائیل هر چه قوی‌تر می‌شود بیشتر خودش را در معرض تهدید معرفی می‌کند. چنین وضعی را در سایر حوزه‌ها (گسترده‌تر شدن آنچه معیار یهودستیزی به حساب می‌آید) هم می‌توان دید. زمانی که اپرای «مرگ کلینگهوفر» اثر «جان آدامز» دوباره روی صحنه رفت در اولین نمایش «مردان و زنان در لباس‌های رسمی از موانع پلیس گذشتند در حالی که معترضان فریاد می‌زدند "شرمت باد!" و "ترور هنر نیست!". یک تظاهر کننده دستمال سفیدی را در هوا تکان می‌داد که رنگ سرخی روی آن پاشیده شده بود. دیگران در ویلچرها مترصد فرصت خیابان را پر کرده بودند ... کلینگهوفر از سوی منتقدین تحسین شده بود که باعث تحریک احساسات شده است تنها به خاطر موضوعش: قتل لئون کلینگهوفر یک یهودی آمریکایی روی ویلچر بوسیله اعضای جبهه آزادی فلسطین در سال ۱۹۸۵ در ماجرای ربودن یک کشتی مسافری».

یک معترض به نام «هیلاری بار» ۵۵ساله و پرستار کودک گفت که او باور دارد این اپرا تروریستی است: «نمایش این اپرا وسط منهتن پیامش این است: برید بیرون یکی رو بکشید و یه تروریست باشید، اون‌وقت ما هم یه نمایشنامه در موردتون می‌نویسیم»! چطور نمایشی که پیشتر در سال ۱۹۹۱ بدون هیچ مشکلی از طرف مردم پذیرفته شده بود حالا به عنوان یهودستیزی و حمایت از تروریسم نفی می‌شود؟

نشانه دیگری از چنین تغییر وضعیتی: اخیرا در مصاحبه‌ای «آیان هیرسی علی» ادعا کرد که نخست وزیر اسرائیل بی بی نتانیاهو باید به خاطر عملیات جنگی مداوم ارتش اسرائیل علیه حماس جایزه نوبل بگیرد. او (کسی که اسلام را به عنوان «مکتب پوچ گرایانه مرگ» نفی می‌کند) در پاسخ به این سوال که چه کسی را تحسین می‌کند؟ نتانیاهو را در لیست خودش قرار داد و گفت او را به این دلیل تحسین می‌کند: «چون اون از جهات مختلف تحت فشار بسیار زیادیه  و با این وجود اونچه رو که برای مردم اسرائیل بهترینه انجام می‌ده، اون وظیفه‌اش رو انجام میده. من واقعا فکر می‌کنم اون باید جایزه نوبل بگیره. در یه دنیای منصفانه اون این جایزه رو می‌گیره».

به جای رد کردن این گفته به عنوان حرفی مضحک باید طنز ظالمانه‌ای که در حقیقت جزیی آن است را کشف کنیم. البته که اسرائیل در تلاش‌اش برای صلح صادق است؛ (مطابق تعریف اشغال گران یک کشور می‌خواهند در کشوری که آن را اشغال می‌کنند صلح کنند) اما سوال واقعی این است که آیا اسرائیل کرانه باختری را اشغال کرده است یا نه و آیا مقاومت از جمله مقاومت مسلحانه حق مشروع ساکنان آن هست یا نه؟

در همین باره و برای دفاع از حق اسرائیل در مورد نگه داشتن کرانه باختری «جان ویت» اخیرا «خاویر باردم» و «پنه لوپه کروز» را به خاطر انتقاد از بمباران غزه توسط ارتش اسرائیل(اینجا+) مورد حمله قرار داد. (اینجا+) او می‌گوید: «آن‌ها آشکارا در مورد کل داستان تولد اسرائیل جاهل‌اند. یعنی زمانی که در سال ۱۹۴۸ از سوی سازمان ملل به مردم یهود قسمتی از زمینی پیشنهاد شد که در سال ۱۹۲۱ برای آن‌ها کنار گذاشته شده بود و نیمی دیگر از آن زمین نیز به مردم فلسطین پیشنهاد شد».

اما اینجا واقعا چه کسی جاهل است؟ فرم مجهول فعل «کنار گذاشته شدن» این سوال را در ابهام می‌گذارد که: بوسیله چه کسی(کنار گذاشته شد)؟!

البته «ویت» ارجاع غیرمستقیمی به اعلامیه بالفور می‌دهد؛ یک ارباب (وزیر خارجه انگلیس) زمینی را که متعلق به کشور او نیست به دیگران وعده می‌دهد. ( نیازی به ذکر این نکته نیست که ویت به گونه‌ای وانمود می‌کند که گویی آن زمین برای مردم یهود «کنار گذاشته شده بود» و یهودی‌ها با سخاوت فقط نیمی از آن را پذیرفتند) علاوه بر این «ویت» اسرائیل را ملتی عاشق صلح معرفی می‌کند که صرفا زمانی که مورد حمله قرار می‌گیرد از خودش دفاع می‌کند. 

اما درباره اشغال شبه جزیره سینا توسط اسرائیل در سال ۱۹۵۶ چه می‌توان گفت (همراه با اشغال منطقه کانال سوئز بعد از ملی کردن آن بوسیله جمال عبدالناصر)؟ حتی آمریکا این عمل را به عنوان تجاوز محکوم کرد و به اسرائیل فشار آورد تا عقب‌نشینی کند.

همچینین ادعا می شود که یهودی‌ها حق تاریخی برای داشتن سرزمین اسرائیل داشتند که به اعتقاد آن‌ها بوسیله خدا به آنان داده شد. چگونه؟ بخش اول و دوم انجیل مسیحیان که تاریخ مردم یهود پیش از تولد مسیح را روایت می‌کند آن واقعه را به صورت یک پاکسازی قومی توصیف می‌کند. اسرائیلیان  بعد از رهایی‌شان از بردگی در مصر به سرزمین موعود می‌رسند و خدا به آنان دستور می‌دهد که به کلی مردم اشغال کننده این نواحی (کنعانی‌ها) را نابود کنند: «اسرائیلیان هیچ جنبنده‌ای را زنده باقی نگذاشتند». (اینجا بخوانید+)

کتاب یوشع ( Joshua يوشع‌ دستيار موسی‌ بود كه‌ در دوران‌ چهل‌ ساله‌ قوم‌ اسرائيل‌ در بيابان‌، فرماندهی لشكر اسرائيل‌ را به‌ عهده‌ داشت‌. پس‌ از مرگ‌ موسی‌، يوشع‌ رهبر قوم‌ اسرائيل‌ می‌شود تا قوم‌ را به‌ سرزمين‌ موعود رهبری كند.) انجام دستور خدا را این طور روایت می کند: «آن‌ها شهر را به خدا هدیه کردند و با شمشیر هر موجود زنده‌ای را در آن نابود کردند؛ مرد و زن، پیر و جوان، خر و گوسفند». (+)  چند فصل بعد می‌خوانیم که یوشع «هیچ جنبنده‌ای را باقی نگذاشت. هر چه را نفس می‌کشید نابود کرد درست همان طور که خدای اسرائیل دستور داده بود». (+)

این متن اشاره می‌کند که یوشع شهر به شهر به دستور خدا همه را از دم شمشیر گذراند و هیچ موجود زنده‌ای را به جا نگذاشت. طنز قضیه وقتی به اوجش می‌رسد که در ذهن بیاوریم مطابق بعضی بررسی‌ها اسرائیل اتئیست (بیخدا)ترین دولت در جهان است ( بیش از ۵۰ درصد یهودی‌ها دراسرائیل به خدا باور ندارند). استدلال آن‌ها چیزی شبیه به این است: «ما به خوبی می‌دانیم که خدایی نیست اما با این وجود ما معتقدیم که خدا به ما این سرزمین مقدس را داد»!

آیا این به این معنی است که یهودی‌ها تا حدی به خاطر آن پاکسازی قومی آغازین مقصرند؟ مطلقا نه. در زمان‌های قدیم (و نه خیلی قدیم) بیش و کم همه گروه‌های قومی همان طور عمل می‌کردند. درس ساده‌ای که باید گرفت این است که هر شکلی از مشروعیت بخشیدن به ادعای تصاحب زمین بوسیله توسل به گذشته اسطوره‌ای باید رد شود. برای حل (یا حداقل کنترل) نزاع فلسطین/اسرائیل ما نباید در گذشته دور غرق شویم، بلکه بر عکس، باید گذشته را فراموش کنیم. (گذشته‌ای که اساسا در هر موردی به طور مداوم برای مشروعیت بخشی به ادعاهای زمان حال بازسازی می‌شود)

درس مهمتر دیگری که باید گرفت این است که در نهایت مردم یهود خودشان هزینه سیاست‌های بنیادگرایانه قومی را می‌پردازند که آن‌ها را به طرز غریبی به محافظه‌کاری یهودستیزانه نزدیک می‌کند. این سیاست‌ها یهودیان را که بدون شک خلاق‌ترین و مولدترین گروه روشنفکری در میان مردمان جهان‌اند را به گروهی قومی/نژادی بدل می‌کند که با حرص و ولع «خون و خاک1» ویژه خود را می‌بلعند.

پی‌نوشت مترجم:
* دبیر سابق انجمن اسلامی دانشکده فنی دانشگاه مازندران

۱- ژیژک در اینجا زیرکانه به جای عبارت انگلیسی از اصطلاح آلمانی Blut und Boden استفاده می‌کند تا غیرمستقیم بر این طنز تاریخی تاکید کند که یهودیانِ قربانی سیاست‌های فاشیستی/نژادی نازی‌ها، خود به عاملان همان سیاست‌ها تبدیل شده‌اند!

پی‌نوشت:
«مجمع دیوانگان» مشتاقانه از انتشار یادداشت‌های شما استقبال می‌کند. یادداشت‌های وارده خود را به نشانی «arman.parian[at]gmail» ارسال کنید.
 ·  Translate
نویسنده: اسلاوی ژیژک (اینجا+) مترجم: ایمان احسانی* مقدمه مترجم: «اسلاوی ژیژک» این یادداشت را چند روز پیش از سخنرانی نتانیاهو در کنگره آمریکا در مورد ایران نوشته است اما به مساله اصلی یعنی همان مساله نزاع اسرائیل و فلسطین ...
14
3
‫برزو دوانی‬‎'s profile photoAtena Kamel's profile photoAlireza Bazargan's profile photo‫وبلاگستان فارسی‬‎'s profile photo
2 comments
 
فکر خودموم باشیم بهتر است تا درباره اسرائیل جستجو کنیم چیزی که هیچ پیوندی با ما ندارند 
 ·  Translate
Add a comment...
 
حیات وحش ایران، چشم‌انتظار یک پرونده قضایی


اختلاف نظر اینجاست: آیا محیط‌بانان نیز ضابط قضایی هستند یا خیر؟

دادگاه بدوی رسیدگی به اتهام قتل عمد محیط‌ بان دنا می‌گوید خیر. این دادگاه «سازمان حفاظت از محیط زیست» را به رسمیت نمی‌شناسد و مجوز این سازمان برای حمل سلاح به محیط‌ بانان را قانونی نمی‌داند. نتیجه آنکه در درگیری محیط‌بان با یک شکارچی غیرقانونی، حکم او را «قتل عمد» دانسته و مستوجب اعدام می‌داند.

با این حال، «قانون حفاظت و به‌سازی محیط زیست» صراحتا ماموران سازمان محیط زیست را ضابطان دادگستری قلمداد کرده و برای این سازمان یک گارد مشخص با لباس‌های متحدالشکل در نظر گرفته است. این «ضابط قضایی» در واقع شکل دیگری از پلیس است که حق حمل سلاح و تعقیب متخلفان را دارد. حالا «دیوان عالی کشور» هم وارد پرونده شده و با تایید همین قانون، حکم دادگاه بدوی را رد کرده است. (اینجا+)

حال و با توجه به اینکه در پرونده محیط بان «دنا»، یک گروه کارشناس تخصصی تایید کرده‌اند که مقررات قانونی به کارگیری اسلحه رعایت شده است، نه تنها حکم اشد مجازات (قصاص به نفس) برای وی صادق نخواهد بود، بلکه می‌تواند تا حد آزادی و ای بسا تشویق و ترفیع هم تغییر کند. این فاصله بعید، صرفا ناشی از تفسیر متفاوت دو مرجع قضایی از یک قانون است که اهمیت ویژه دستگاه قضایی را نشان می‌دهد. خوش‌بختانه این بار دیوان عالی به موقع در پرونده ورود کرده است، اما مساله صرفا در سطح اعدام یک فرد خلاصه نمی‌شود. تایید نظر دادگاه بدوی می‌تواند چراغ سبزی به تمامی شکارچیان غیرقانونی، و آب سردی بر روحیه و تلاش تمامی محیط‌بانان کشور باشد. این یعنی کل حیات وحش کشور باید چشم‌انتظار فرجام نهایی این پرونده باشد.

پی‌نوشت:

این یادداشت را با اقتباس از متنی در صفحه فیس‌بوکی «وکیل مشاور» (http://goo.gl/AIWdtT) نوشتم. صفحه‌ای تازه‌کار و به نظرم بسیار مفید است که با بیانی ساده و کوتاه به بررسی ابعاد حقوقی مسایل روزمره می‌پردازد. اگر عضو فیس‌بوک هستید پی‌گیری آن را توصیه می‌کنم.
 ·  Translate
اختلاف نظر اینجاست: آیا محیط‌بانان نیز ضابط قضایی هستند یا خیر؟ دادگاه بدوی رسیدگی به اتهام قتل عمد محیط‌ بان دنا می‌گوید خیر. این دادگاه «سازمان حفاظت از محیط زیست» را به رسمیت نمی‌شناسد و مجوز این سازمان برای حمل سلاح به...
47
5
‫وبلاگستان فارسی‬‎'s profile photoSara Srm's profile photo
Add a comment...
 
هدف محقق شده است!


یک زمان می‌گفتند که «برد و باخت هدف نیست، هدف دوستی/ اخلاق و پهلوانی / ورزش و سلامتی» است. «روح پهلوانی» که به صورت سنتی در ادب و فرهنگ ایرانی هم شناخته شده است احتمالا از دل همین «هدف‌گزاری» بیرون آمده بود. پس از آن «ورزش قهرمانی» یا «حرفه‌ای» از راه رسید و برد و باخت درجه اهمیت بالایی پیدا کرد؛ شاید بتوان گفت برای مدت‌ها هم حرف اول و آخر را زد، اما حالا دوران اقتدار «برد و باخت» هم گذشته است! جهان رسانه‌ها بسیار زودتر از جهان ورزش تشخیص داده که هدف اصلی «سرگرمی و رضایت» است.

کسب حداکثر سود/سرمایه، یعنی همان هدفی که سبب گذار ورزش، از سطح سلامتی/پهلوانی به ورزش حرفه‌ای شد، بیش از هر عامل دیگری در گرو رضایت و اقبال مخاطبان است. افزایش مخاطب بی‌هیچ تردیدی مترادف است با افزایش درآمدهای صنعتی که مرزهای آن مشخص نیست. از فروش بلیط و تبلیغات درون زمین گرفته تا درآمد تبلیغات شبکه‌های تلویزیونی و سپس رسانه‌های خبری و پس از آن شرکت‌های تبلیغاتی و همین‌طور ادامه بدهید تا «پشت پرده زندگی فلان بازیکن»؛ اقبال عمومی که افزایش پیدا کند چرخ‌های صنعت «سرگرمی‌خواهی» به چرخش در می‌آیند. از منطق سود و سرمایه هم که چشم بپوشیم، در برنامه‌ریزی‌های دولتی می‌توانیم معیار «رضایت» جامعه را به دستاوردهایی همچون افزایش نشاط اجتماعی، روحیه جمعی/ملی و البته پیامدهای مثبت روانی برای شهروندان ترجمه کنیم.

به صورت طبیعی، بیشترین رضایت هواداران/مخاطبان، در هنگام کسب پیروزی محقق می‌شود و با همین استدلال ساده است که برد و باخت هنوز هم یکی از مهم‌ترین معیارهای سنجش «موفقیت» در جهان ورزش به حساب می‌آید، اما این معیار برای موفقیت نه شرط لازم است و نه شرط کافی. «خوزه مورینیو» جایی گفته بود که «من موفق شدم جدال را از ۹۰ دقیقه بازی فراتر ببرم و به روز قبل تا روز بعد از بازی گسترش دهم». (نقل به مضمون) آقای خاص فوتبال خوب می‌داند که کل ۹۰ دقیقه فقط به قصد سرگرمی مخاطبان است. پس اگر بتواند به طرق دیگر، مثلا با جدال های لفظی این هیجان را گسترش دهد دقیقا در راستای «موفقیت» عمل کرده است. (نسل قدیم برای درک این مفهوم بهتر است به مثال خط و نشان کشیدن‌های «محمدعلی کلی» و «جو فریزر» مراجعه کنند)

ویژه برنامه ۹۰ که پنج‌شنبه شب (و بامداد جمعه) پخش شد، پرسش پیامکی خود را به رضایت مخاطبان از «عملکرد چهارساله کارلوس کیروش» اختصاص داده بود. نتیجه حیرت‌انگیز بود: ۸۸ درصد راضی، در مقابل ۱۲ درصد ناراضی. فارغ از اینکه موضوع پرسش چه باشد، حیرت‌انگیز و شاید حتی باورنکردنی است که ۸۸ درصد از شهروندان یک کشور بر سر موضوعی با هم توافق داشته باشند. اقبال خیره کننده مخاطبان برای ارسال پیامک (بیش از ۲ میلیون در یک روز غیرمعمول که بسیاری از پخش برنامه بی‌اطلاع بودند) هم نشان می‌دهد که این رضایت چقدر برای مخاطبان جدی است. به باور من، هیچ اهمیتی ندارد که در طول این چهار سال تیم فوتبال ایران چه تعداد برد و باخت کسب کرده است. هدف اصلی به بی‌سابقه‌ترین شکل قابل تصور آن محقق شده است. همین و بس!
 ·  Translate
یک زمان می‌گفتند که «برد و باخت هدف نیست، هدف دوستی/ اخلاق و پهلوانی / ورزش و سلامتی» است. «روح پهلوانی» که به صورت سنتی در ادب و فرهنگ ایرانی هم شناخته شده است احتمالا از دل همین «هدف‌گزاری» بیرون آمده بود. با این حال «ورزش ...
49
2
Arian Gh's profile photo‫سکانس سیاسی‬‎'s profile photo‫وبلاگستان فارسی‬‎'s profile photo
 
خداییش کارش بد نبود. فرصت بیشتری میخواد... 
 ·  Translate
Add a comment...
People
Have them in circles
6,886 people
Chekideh Nevis's profile photo
Iraj Azimzadeh's profile photo
naghmeh akhavan's profile photo
‫سیدمختار غنی زاده‬‎'s profile photo
amin am's profile photo
Hossein Heydarpour's profile photo
hesam hesami's profile photo
saeed mousavi's profile photo
Mina Hosseini's profile photo
Contact Information
Contact info
Phone
9821
Email
Address
iran - tehran
Story
Tagline
هر شهروند یک رسانه
Introduction
نسخه ای از وبلاگ «مجمع دیوانگان» برای دسترسی ساده تر در گوگل پلاس