Profile

Cover photo
مجمع دیوانگان
6,966 followers|2,330,640 views
AboutPostsPhotosVideos

Stream

 
ارزش جان آدمی...


چند سال پیش، در یک برنامه تلویزیونی با حضور محسن رضایی از ایشان در مورد عملیات کربلای۴ پرسیده شد. متاسفانه متن آن برنامه را پیدا نکردم. آنچه از حافظه‌ام باقی مانده این است که آقای رضایی پذیرفت که از لو رفتن عملیات آگاه شده بودند، اما برای اینکه عراقی‌ها را فریب دهند و بعدا فرصت یک عملیات دیگر را از دست ندهند بخشی از عملیات را به اجرا درآورده‌اند. جست و جوی اینترنتی چندان کمکی به شفاف‌تر شدن بحث نکرد. از خلال صحبت‌های آقای رضایی به این بخش رسیدم که بخشی از کتاب «جنگ به روایت فرمانده» به روایت «محسن رضایی» است: 

«تا یک هفته قبل از عملیات (کربلای۴) بر اساس ارزیابی فرماندهان، غافلگیری در حدود ۸۰درصد بود اما از یک هفته به عملیات هر چه به شب عملیات نزدیک می‌شدیم، این رقم کاهش می‌یافت تا حدی که شب عملیات به حدود 50 درصد رسیده بود. بنابراین تصمیم گرفتیم طوری عمل کنیم که اگر تا قبل از روشن شدن هوا متوجه لو رفتن عملیات شدیم، عملیات را متوقف کنیم اما هیچ فرمانده‌ای را از این برنامه‌ریزی آگاه نکردیم، چرا که باید با قاطعیت می‌جنگیدند و نباید تزلزلی در آن‌ها به وجود می‌آمد، لذا به جز برادر علی شمخانی که قائم مقام من بود، کسی خبردار نشد. هنگامی که عملیات شروع شد، بعد از گذشت چند ساعت یقین پیدا کردیم که عملیات لو رفته است. و با این شرایط دیگر غافلگیری معنا نداشت. بنابراین از نزدیکی‌های صبح به نیروها دستور داده شد که برای برگشت خودشان را آماده سازند و نیروها تقریباً تا قبل از ظهر به عقب برگشتند. اما بلافاصله متوجه شدیم که می‌توانیم همان جا عملیات موفقی را انجام دهیم مشروط به این که ارتش عراق از حالت آماده‌باش و هوشیاری خارج شود. بر همین اساس این عملیات را به یک عملیات فریب تبدیل کردیم و طوری وانمود کردیم که عملیات بزرگ سالانهٔ ایران به پایان رسیده است». (اینجا+ بخوانید)

از خلال این صحبت‌ها دو نکته قطعی است. نخست اینکه حتی اگر تا پیش از شروع عملیات، لو رفتن آن به صورت قطعی برای فرماندهان مسجل نشده بود، دست‌کم تا ۵۰درصد قطعی شده بود. دوم اینکه همین میزان در ساعات نخست عملیات قطعی شد، اما دستور عقب‌نشینی از نزدیکی‌های صبح صادر شد که البته می‌دانیم این دستور هم به تمامی نیروها نرسید و عده زیادی از رزمندگان بدون اطلاع از دستور عقب‌نشینی در تله عراقی گرفتار و شهید شدند.

با این حال روایت‌های دیگری هم از ماجرا وجود دارد. «نورالدین، پسر ایران» عنوان کتابی است به قلم «نورالدین عافی»، بسیجی لشکر ۳۱ عاشورا. وی در چندین بخش از کتاب‌اش بر آگاهی کامل نسبت به لو رفتن عملیات تاکید می‌ورزد:

صفحه ۵۲۰: «... اینحا با اروند و والفجر۸ فرق داشت. در اروند یک طرف ساحل دست خودمان بود و یک طرف دست عراق. ولی اینجا باید بیش از 6 کیلومتر در آبی که دو طرفش دست عراقیها بود غواصی می کردیم. در همان روزهای آخر با دوستم م.ر که از بچه های اطلاعات بود صحبت می کردم. از حرف‌هایش حدس زدم که عملیات لو رفته است. او می گفت عراق در حال بستن تنگه است. با حرف‌های او و تحلیل شرایط منطقه فکر می کردم این عملیات انجام نخواهد شد اما به کسی چیزی نمی‌گفتم. او هم ناامید نبود و فکر می‌کرد عملیات به احتمال ۵۰% انجام خواهد شد».

صفحه ۵۳۹: ... «هرچه از چند و چون عملیات بیشتر مطلع می‌شدیم، سختی و حساسیت کار بیشتر برایمان مشخص می‌شد. در تمام این مدت از لو رفتن عملیات با کسی حرف نزدم. می‌دانستم آقا سید فاطمی خودش خبر دارد اما خیلی‌ها نمی‌دانستند».

صفحه ۵۴۰: ... «حاج رضا.د را هم دیدم که در گروهان، نیروی آزاد بود. او در والفجر۸ مسوول گروهان غواصی بود. دیگر از لو رفتن حمله مطمئن بودم. ما برای حمله آماده بودیم و دشمن برای دفاع. حدود 2 ساعت به وقت حرکت باقی بود». (اینجا+ بخوانید)

خبر پیدا شدن پیکرهای ۱۷۵ تن از شهدای غواص ایران در عملیات کربلای۴، آن هم در شرایطی که به نظر می‌رسد شماری از آنان با دستان بسته «زنده به گور» شده‌اند، افکار عمومی را بار دیگر متوجه خسارت‌های ناشی از جنگ کرد. خسارت‌هایی که هر کسی از یک جنبه به آن توجه می‌کند. گروهی اولویت اصلی را به تجهیزات، یا اقتصاد و یا حتی خاک می‌دهند. گروه دیگر، ارزش انسان‌ها را از همه این موارد برتر می‌دانند و حد و مرز پیروزی یا شکست را با میزان تلفات انسانی تخمین می‌زنند. به باورم، یکی از پررنگ‌ترین تفاوت‌های میان نیروهای مسلح آموزش‌دیده‌ای چون «ارتش» با فرماندهان سپاهی که با سن و سالی بسیار اندک و صرفا بر پایه شور و عشقی عارفانه و هیجانی به جنگ روی آورده بودند در همین معیارهای دوگانه تجلی پیدا می‌کند. وقتی شما مدام با خودت تکرار کنی که «شهادت هزینه نیست، بزرگ‌ترین افتخار و کسب پیروزی است»، آن وقت بعید نیست که شمار بالای تلفات انسانی را ابدا در معادلات هزینه و فایده خود وارد نکنی.

چند سال پیش، روزنامه شرق به مناسبت روز ارتش با «پدر» مصاحبه‌ای کرد. در جریان مصاحبه از او خواسته شد تا بهترین و بدترین خاطره خودش را از ۸ سال حضور در جنگ روایت کند. پاسخ یک نظامی آموزش دیده این بود که: «در طول ۲۸۸۰ روزی که در مناطق عملیاتی حضور داشتم، از مریوان، بانه، سومار، میمار و امیدیه گرفته تا خارک، یک نفر از نیروهایم را که سرباز وظیفه بود از دست دادم. این برایم خیلی ناراحت‌کننده بود؛ از طرفی هم خوشحال هستم که در طول این مدت با اینکه همیشه زیر آتش دشمن بودیم تنها یک نفر از نیروهایم را از دست دادم». (اینجا+)
 ·  Translate
چند سال پیش، در یک برنامه تلویزیونی با حضور محسن رضایی از ایشان در مورد عملیات کربلای۴ پرسیده شد. متاسفانه متن آن برنامه را پیدا نکردم. آنچه از حافظه‌ام باقی مانده این است که آقای رضایی پذیرفت که از لو رفتن عملیات آگاه شده بو...
101
35
Mojtaba H's profile photoS. Mahdi Mir-Mohammad's profile photoMahdi Zargarnataj's profile photoSeied Mojtaba Naseryan's profile photo
3 comments
 
من اون صحبت های محسن رضایی رو شنیدم اگر اشتباه نکنم برنامه روایت فتح بود که در مورد همین عملیات کربلای چهار بود ... به جز صحبتهای رضایی بقیه برنامه هم تکان دهنده بود و عمق فاجعه رو تعریف میکرد ...
 ·  Translate
Add a comment...
 
ارابه‌های نفرین شده
 
«ولی بنده، این حقیر منفور، به ارابه‌هایی که برای بشریت نان حمل می‌کنند اعتقادی ندارم. زیرا این گاری‌های نان‌آور اگر حرکت‌شان بر اساس اخلاق استوار نباشد قسمت بزرگی از بشریت را در عین خونسردی با نانی که می‌آورند از لذت سیری محروم می‌کنند ... مالتوس (Malthus) هم بوده که خود را دوست بشریت می‌شمرده ولی دوستی که بنیان اخلاقی‌اش لرزان باشد دیوی آخری می‌شود، حالا کاری به خودخواهی‌اش نداریم، زیرا اگر احساس خودخواهی این دوستان بشریت را بیازارید حاضرند از سر انتقام‌جویی حقیر خود دنیا را از چهارسو به آتش بکشند».
 
(شیاطین (جن‌زدگان) – فئودور داستایوفسکی – سروش حبیبی – نشر نیلوفر - ص۶۰۲)
 
فقط به یاد بیاورید که نیم قرن پس از نگارش این سطور توسط داستایوفسکی، نظام استالینی، برآمده از انقلابی با شعار نان و آزادی و برادری، چه بلایی بر سر ملت روسیه آورد. پیش‌بینی پیامبرگونه اگر این نیست، پس چیست؟
 
ما هم مدل‌های مشابه چنین ارابه‌هایی را تجربه کرده‌ایم. از سال‌های دور انقلاب حرف نمی‌زنم. از همین تجربه‌ای می‌گویم که هنوز یادمان نرفته، همانی که می‌خواست «پول نفت را سر سفره مردم بیاورد»! دریغ که دیر یادمان افتاد دست‌مان را در برابرش بلند کنیم و فریاد بزنیم که «ادب مرد، به ز دولت اوست»!

پی‌نوشت:
تصویر متعلق است به یک نمایش‌گاه عکس با عنوان «مصر و انقلاب». (اینجا+) گروهی از زنان مصری، با فرهنگ‌های مختلف را در تصویر می‌بینیم که در مقابل‌شان انبوهی از «نان» ریخته شده است. شاید سرنوشت انقلاب مصر و بهار عربی، انعکاس دیگری باشد از هشدار تاریخی جناب داستایوفسکی.

شماره ۸ از مجموعه #ادبیاتـروسیه  
 ·  Translate
«ولی بنده، این حقیر منفور، به ارابه‌هایی که برای بشریت نان حمل می‌کنند اعتقادی ندارم. زیرا این گاری‌های نان‌آور اگر حرکت‌شان بر اساس اخلاق استوار نباشد قسمت بزرگی از بشریت را در عین خونسردی با نانی که می‌آورند از لذت سیری محر...
28
4
Mehregan Karimi's profile photoEhsan .t's profile photo
Add a comment...
 
به یاد بلبل انقلاب!


«ابراهیم قاشوش» تروریست نبود. تفنگ نداشت. سر نمی‌برید. فقط یک حنجره داشت! یک حنجره طلایی! صدایی صاف و رسا که از میان هلهله صدها و هزاران هم‌وطن‌اش به گوش می‌رسید و جمعیت را به وجد می‌آورد. آخر او «بلبل انقلاب» بود. در میان ده‌ها هزار سوری که به خیابان آمده بودند تا اعتراض خود را تنها با آواز خواندن و کف زدن اعلام کنند می‌ایستاد و می‌خواند: «یالله، ارحل یا بشار»!

تصویر را از دست ندهید. شب زیبایی است. تا چشم کار می‌کند جمعیت است. شب «حماء» در حضور هلهله این معترضان نورانی‌تر از همیشه است و طنین صدای «قاشوش» هر شنونده‌ای را به وجد می‌آورد. لازم نیست سر سوزنی عربی بلد باشید تا با موج صدای او و کف زدن‌های جمعیت همراه شوید، فقط کافی است گوشی شنوا داشته باشید که «اشتر به شعر عرب، در حالت است و طرب»!

قاشوش اما دیگر نیست. فرمانده، بشار اسد، نمی‌توانست مخالفانی را تحمل کند که سلاح‌شان ساز و آواز بود. شب‌ها به اعتراض جمع می‌شدند و دست می‌زدند و صبح‌ها با آرامش به سر کار می‌رفتند. پس قاشوش را دزدیدند. گلوی‌اش را بریدند؛ حنجره‌اش را از آن بیرون کشیدند و جسد خونین و بدون حنجره را به رودخانه انداختند. آتشی که به جان ملت زدند خیلی زود به خرمن‌ها افتاد. حالا سوریه دریای خون است و آنقدر خون بی‌گناه بر روی خون قاشوش ریخته که دیگر دوست و دشمن را نمی‌توان تشخیص داد. حالا حامیان اسد هم می‌توانند در لابلای اجساد پنهان شوند و انگشت اتهام را به سمت جنایات تروریست‌ها بگیرند. دیگر در آن خاک مرده کسی به یاد ندارد که زمانی سلاح معترضان تنها دست‌زدن‌هاشان بود در جشنواره‌های شبانه. تنها یادگار آن روزهای آرام و شب‌های زیبا، انعکاسی از همان حنجره طلایی «قاشوش» است که همچنان می‌خواند: «یالله، ارحل یا بشار»!

پی‌نوشت:
این روزها هنرمندی همت کرده است و در گوشه‌ای از تهران، با یاد و خاطره «ابراهیم قاشوش» و تنی چند از دیگر قربانیان جنایات اسد نمایشی روی پرده رفته است. از آنجا که نمایش جنبه رسمی ندارد نمی‌دانم حق دارم اینجا توضیح بیشتری بدهم یا نه.
 ·  Translate
32
8
Ali Nezamolmolk's profile photoali sadr's profile photoMehdi Esfahani's profile photoMohammadJavad Bagheri's profile photo
 
نثر این متن واقعا گیرا بود.
 ·  Translate
Add a comment...
 
از خلال ادبیات روسیه: اعدام!


«... اگر شما گیوتین را به جلو صحنه آورده‌اید و آن را با این شادمانی و افتخار افراشته و به آسمان رسانده‌اید فقط برای این است که بریدن سر از همه کار آسان‌تر است و پروردن اندیشه در سر از همه کار دشوارتر. شما تنبلید. پرچم شما کهنه پارچه‌ای بیش نیست نماد ناتوانی».

(شیاطین (جن‌زدگان) – فئودور داستایوفسکی – سروش حبیبی – نشر نیلوفر - ص۲۱۵)

نوجوانی که امروز چاقو به دست می‌گیرد و زورگیری می‌کند، یا در یک نزاغ خیابانی هم‌تای خودش را به خون می‌کشد و یا کارش به قاچاق مواد مخدر می‌کشد، در دوران اصلاحات به دنیا آمده، در دوران احمدی‌نژاد بزرگ شده و در دولت اعتدال کارش به جرم و جنایت کشیده است. همه ما پای‌مان گیر است. ما هنوز فقط در بند گام آخر هستیم. اینکه اعدام کنیم یا نکنیم؛ اما واقعیت این است که ما تجسم تنبلی، ناکارآمدی و ناتوانی هستیم!

پی‌نوشت:
تصویر متعلق است به اثری از «ایلیا رپین».
 ·  Translate
«... اگر شما گیوتین را به جلو صحنه آورده‌اید و آن را با این شادمانی و افتخار افراشته و به آسمان رسانده‌اید فقط برای این است که بریدن سر از همه کار آسان‌تر است و پروردن اندیشه در سر از همه کار دشوارتر. شما تنبلید. پرچم شما کهن...
40
4
‫بهرام روحانی‬‎'s profile photoEhsan .t's profile photoraha aram's profile photoAMIR SHAFIEE's profile photo
3 comments
 
عالی .. فراوان درود .. 💖 .... 
 ·  Translate
Add a comment...
 
از خلال ادبیات روسیه – ۶: شهامت آزاد بودن!


«جوان‌ها طالب نتیجه و نتیجه‌گیری هستند. نتایج را، ولو نادرست هم که باشد در اختیارشان بگذارید. دیگر هیچ چیزی نمی‌خواهند. ولی این کار از یک آدم با وجدان ساخته نیست. اگر به جوانان بگویید که نمی‌توانید حقیقت را به طور کامل در اختیارشان بگذارید به این علت که خودتان هم از آن بی‌خبرید، جوانان اصلا به حرف‌تان گوش نمی‌دهند».

(رودین – ایوان تورگنیف – شفیعی‌ها – نشر ماهی - ص۷۸)

گویا سخنی از «برتراند راسل» است که می‌گوید: «مشکل دنیا این است که احمق‌ها به خود یقین دارند اما دانایان سرشار از تردید هستند». (نقل به مضمون) حالا اگر این سخن را بپذیریم و آن را با توصیفات جناب تورگنیف ترکیب کنیم، نتیجه کار بسیار وحشتناک می‌شود! تنها کسانی حاضرند همه حقیقت را در اختیار دیگران قرار دهند که احتمالا از درک نقایص خود عاجزند. در مقابل، آنان که درک بیشتری دارند، ناچار بدین اعتراف هستند که به هیچ حقیقت مطلقی دست نیافته‌اند!

من نمی‌دانم چقدر باید به جناب تورگنیف حق بدهیم که این‌چنین «جوانان» را متهم ساخته است. اما شاید بشود در مسایلی نظیر جذب عضو خیره کننده گروه‌های تروریستی (نظیر داعش) رد پایی از همین هشدار را به چشم دید. یک جماعتی به ناگاه از راه می‌رسند و بشارت می‌دهند که حقیقت را در مشت دارند. دیگر نیازی به تحمل دشواری‌های اندیشه و حیرانی در جهان پرسش‌ها نیست. همه چیز آماده و محیا است. کافی است چشم‌هاتان را ببندید و فقط «همراه شوید»، اما این همراهی، سرسپردگی و تقلید را در خود نهان دارد و با ذات آزادگی انسان یاغی در تضاد است!

در اساطیر یونان، این «پرومته» بود که بر فرمان «زئوس» طغیان کرد و «آتش» را در اختیار انسان‌ها قرار داد. آتشی که او در اختیار انسان قرار داد، بی‌شباهت به جوهره آگاهی نیست. در عمل نیز پرومته، «آزادگی»، ولو از فرمان خداوند خود را به تصویر کشید. البته تاوان این آزادگی و طغیان‌گری سخت گران بود! هر روز، عقابی، جگر پرومته زنجیر شده در کوه را می‌درید و شب هنگام جگرش دوباره ترمیم می‌شد. این خون جگر ریختن، برای انسانی که آزادی و آگاهی را انتخاب می‌کند ناگزیر است. درست به مانند سرگشتگی انسانی که تلخی و دشواری جست و جوی حقیقت، با تمام پیچیدگی‌های آن را انتخاب کرده است. در نهایت این فقط و فقط انتخاب شماست که نتیجه کار را مشخص می‌کند: رام و آسایش سرسپردگی به یک حقیقت از پیش آماده که به خورد شما می‌دهند، یا قدم نهادن در راه دشوار آزادگی و حقیقت‌جویی؟ دست‌کم اخوان ثالث به ما پیشنهاد می‌دهد:

«بیا ره توشه برداریم
قدم در راه بی‌برگشت بگذاریم...

پی‌نوشت:

تصویر متعلق است به «تابلوی پروته» اثر «پیتر پل روبنس».
 ·  Translate
  «جوان‌ها طالب نتیجه و نتیجه‌گیری هستند. نتایج را، ولو نادرست هم که باشد در اختیارشان بگذارید. دیگر هیچ چیزی نمی‌خواهند. ولی این کار از یک آدم با وجدان ساخته نیست. اگر به جوانان بگویید که نمی‌توانید حقیقت را به طور کامل د...
84
5
‫پرستو همایی‬‎'s profile photoMasoud Akbari's profile photo
Add a comment...
 
یادداشت وارده: زنان علیه زنان


یادآوری: «یادداشت‌های وارده»، نظرات و نوشته‌های خوانندگان وبلاگ است که برای انتشار ارسال شده‌اند و «لزوما» هم‌راستا با نظرات نگارنده «مجمع دیوانگان» نخواهند بود.
 
سهراب نوروزی: «یک انسان زن زاده نمی‌شود، بلکه تبدیل به زن می‌شود» (سیمون دوبووآر)
 
ویلیام ای. بی. دوبوی (دوبوآ) (+) (W. E. B. Du Bois) (+) نخستین آفریقایی/آمریکایی بود که در دانشگاه هاروارد موفق به اتمام و اخذ مدرک دکترا شد. دوبوآ از فیلسوفان برجسته‌ آمریکا است که با نگرشی هگلی به تاریخ و هویت، برای نخستین بار «مشکل نژادپرستی» را نظریه‌پردازی کرد. زیبایی کار دوبوآ در این است که بدون نیاز به فهم دقیق پیچیدگی‌های دیالکتیک هگلی قابل درک است. بی‌شک یکی از دلایل این امر نثر روان، قصه‌گونه و برخواسته از درد عمیقی است که خود او به عنوان یک آفریقایی/آمریکایی تجربه کرد.
 
سه مشکل اصلی نژادپرستی در نظریه دوبوآ این است که:
 
نخست- تبعیض قائل شدن صرفا به دلیل رنگ پوست یا نژاد ناعادلانه است.
دوم- تبعیض ناعادلانه شالوده‌ی فردیتِ فرد مورد تبعیض را از هم می‌گسالند و او را دچار بحران هویت می‌کند.
سوم- فرد مورد ظلم، نگاه تبعیض‌گر به خود را درونی کرده و کم کم آن را طبیعی قلمداد می‌کند و به خود از چشم ظالم خود می‌نگرد و هویتی جدید از خود می‌سازد. در نتیجه نژادپرستی، با پذیرش نگاه نژادپرستانه در فرد مورد تبعیض نهادینه می‌شود. دوبوآ برای رساندن منظور خود از استعاره‌ی «چادر» (veil) استفاده می‌کند:
 
«یادم می‌آید که سایه‌ای از روی سرم گذشت. آن زمان پسرک کوچکی در بلندی‌های دوردست نیوانگلند بودم [...] در مدرسه‌ای کوچک، دخترها و پسرها را راضی می‌کردم که از من کارت پستال بخرند؛ هر کارت با پاکتش 10 سنت، به اضافه انعام. انعام گرفتن سرحالم می‌کرد، تا اینکه روزی دختری تازه وارد، کارت پستال‌های من را پس زد، آن‌چنان آمرانه و با نگاهی خاص که جا خوردم. آن‌ هنگام بود که فکری ناگهانی در من جان گرفت. من از بقیه متفاوت بودم. یا شاید هم قلب و زندگی و اشتیاقم مانند بقیه بود، اما به ناگاه با یک چادر عظیم از دنیای آن‌ها جدا شده بودم. پس از آن بود که هیچ‌گاه تمایلی به پاره کردن چادر و بیرون خزیدن از آن نداشتم»(۱)
 
چادر یک استعاره‌ چندلایه است که در سطح اول اشاره به رنگ تیره‌ پوست دوبوآ و آفریقایی‌های آمریکا دارد که آن‌ها را به شکلی فیزیکی از باقی سفیدپوستان متمایز می‌سازد. در سطح دوم، چادر مذکور اشاره به این دارد که تصویری که «دیگری» از من (که زیر چادر خزیده‌ام) می‌بیند و می‌فهد به واسطه‌ این حجاب و حایل مخدوش شده است و تصویر واقعی من نیست. پس «چادر» مانعی است بین من و دیگری که ارتباط ما را خدشه‌دار می‌کند و این امر در نهایت منجر به اعمال ظلم به آنکه زیر چادر قرار دارد خواهد شد. اما در عمیق‌ترین لایه استعاره اشاره به این دارد که نه تنها چادر سبب می‌شود که «دیگری» تصویری نادرست از من داشته باشد، بلکه فهم من از خودم نیز به واسطه این حجاب غلط و سویه‌دار است. من خودم را آن‌چنان می‌بینم که فرد بیرون از چادر من را می‌بیند. دلیل این امر این است که فهم ما از خودمان عمدتا توسط دو عامل شکل می‌گیرد: درک دیگران از من، و تفاوت من از دیگران. در هر صورت «دیگری» ماده اولیه برای ساخت «خود» من را فراهم می‌سازد.(۲)
 
در جامعه‌ای که نژادپرست قدرت سیاسی و فرهنگی را در دست دارد، این شکل‌گیریِ فهم من از خود به واسطه‌ نگاه دیگری، سریع‌تر و با سهولت بیشتر انجام می‌گیرد (در واقع با زور انجام می‌گیرد). در نتیجه، دوبوآ اظهار می‌کند که چادر هم نقش حفاظ را دارد، هم نقش مانع و هم نقش واسط را چرا که از یک سو مانعی در برابر ارتباط عادلانه میان سفیدها و سیاه‌ها شده است، و از سوی دیگر ارتباط سیاه‌ها و سفیدها به واسطه همین فاصله و حجاب ممکن شده است. اما در نهایت، همین مانع و واسط، از هویتی که به هر شکل ساخته شده حفاظت می‌کند. برای همین است که دوبوآ هرگز تمایلی به دریدن چادر و بیرون خزیدن نداشت.
 
به نظر دوبوآ خطرناکترین مرحله از نژادپرستی همین است که ما خود را از چشم ظالم ببینیم و نه از زاویه دید خود، و از این امر احساس رضایت کنیم (چرا که امن‌تر است). دشواری کار ابتدا در این است که نژادپرست یا جنسیت‌پرستِ حاکم و قدرتمند به آنان که زیر چادر خزیده‌اند اجازه نمی‌دهد آزادانه و عادلانه تصویری از خود را شکل داده و ارایه کنند. در وهله‌ دوم دشواری کار در این است که ساخت هویت بدون دیگری اساسا امکان‌پذیر نیست چرا که اگر تفاوتی بین من و دیگری نباشد، منی وجود ندارد، و از آن مهمتر اگر دیگری من را به رسمیت نشناسد، باز هم منی وجود نخواهد داشت. اما نکته ظریف این‌جاست که «تفاوت» در هویت نباید منجر به تفاوت در حقوق شود. حال آن‌که در دنیایی که دوبوآ زندگی می‌کرد، نه تنها تفاوت در پوست رنگ و نژاد سببب شده بود حقوق متفاوتی به آفریقایی/آمریکایی‌ها داده شود، بلکه این نگرش «طبیعی» و عادلانه جلوه می‌کرد. در نتیجه آفریقایی‌های آمریکایی، یا بایست می‌پذیرفتند که آفریقایی هستند و سیاه پوست (برده) تا هم هویت مشخصی داشته باشند و هم حقوق متناسب با آن، یا این‌که آمریکایی هستند و تمام فرهنگ و رسوم و آداب و «خون آفریقایی» خود را فراموش و انکار کنند. مشکلی که دوبوآ با آن تا انتهای عمر دست و پنجه نرم کرد همین بود که می‌خواست آفریقایی/آمریکایی باشد و این مستلزم ساخت یک هویت جدید و بی‌بدیل بود ولی «دیگری» به او چنین اجازه‌ای نمی‌داد. (۳)
 
اما این نظریه‌ چه ارتباطی به ما ایرانیان دارد؟ ارتباطی تمام عیار! خصوصا در مورد جنسیت‌پرستی حاکم در ایران و نهادینه شدن آن در زنان.
 
اول این‌که، برخی حامیان برابری جنسیتی به اشتباه (یا اقتضای زبانی) اعلام می‌کنند که تفاوتی بین زن و مرد نیست. صرفا برای روشن شدن موضوع، قطعا منظور آن عده این است که «نباید» تفاوتی بین «حقوق» مرد و زن وجود داشته باشد، وگرنه هویت زن و مرد اگر تفاوتی نداشته باشند، اصولا حرف زدن از زن و مرد به عنوان دو چیز جدا از هم بی‌معنا است. اهمیت این نکته در این است که مخالفان برابری جنسیتی در ایران، که عموما از قشر مذهبی یا سنتی جامعه هستند، با استناد به تفاوت ماهوی زن و مرد، تفاوت حقوق آنان را نیز توجیه می‌کنند. اما همانطور که از نظریه دوبوآ استنباط می‌شود، «تفاوت» در هویت نمی‌تواند توجیه‌گر تفاوت در حقوق باشد. به همین طریق، اصلا مهم نیست که زنان می‌توانند یا نمی‌توانند از پس برخی کارهایی که مردان انجام می‌دهند برآیند یا نه، چرا که مهمتر از آن این است که از امکان و حق برابر برای انجام آن کارها برخوردار باشند.(۴) پس، در برابر چنین استدلالاتی راه حل این است که تفاوت در هویت (و حتی ماهیت) را پذیرفته و در عین حال برای برابری حقوق سیاسی و اجتماعی تلاش کرد.
 
مسئله‌ دوم، که شاید باعث حیرت یا خشم طرفداران برابری جنسیتی باشد مشاهده زنانی است که خود مخالف برابری اجتماعی و سیاسی هستند. اخیرترین نمونه آن «فرشته روح‌افزا» (معاون شورای هماهنگی زنان اصولگرا) است که ظاهرا در مصاحبه‌ای برابری‌خواهان را مورد نقد قرار داده و اظهار داشته که «متاسفانه ایران به سمت برابر جنسیتی می‌رود»! وی همچنین اظهار تاسف کرده که چرا زنان باید به فکر کار در ادارات باشند وقتی که مقام رهبری حق زن را «حق مادری و همسری و آرامش دادن به خانواده و حق پوشش» دانسته و بس (+). جدای از ریاکارانه بودن حرف‌های روح‌افزا به عنوان یک زن شاغل(+)، مسئله این است که چطور یک زن چنین موضعی دارد؟
 
نظریه‌ی دوبوآ در مورد مشکل نژادپرستی به درستی این موضوع را شرح می‌دهد. روح‌افزا و امثال او زیر چادری خزیده‌اند که هویت آن‌ها را شکل می‌دهد. (در اینجا تصادفا، استعاره چادر ما به ازی واقعی نیز دارد) آن‌ها خود را از زاویه دید مردان جامعه می‌بینند و بدتر از همه آنان خود را از زاویه دید تنها یک فرد که در راس قدرت است می‌بینند. این نگرش ضد زن، در آن‌ها نهادینه شده است و البته سرپناهی امن برای هویت‌شان فراهم آورده است. بدون چنین نگرشی به خود، آنان خود را بی‌هویت می‌یابند و از طرفی تن به دشواری‌ها و خطرات بیشماری نمی‌دهند که ساخت هویت جدید در پی خواهد داشت. حال آن‌که تنها راه خروج از این چرخه‌ی معیوب، دریدن حجاب یکبار برای همیشه و پافشاری بر برابری حقوق در عین پافشاری بر تفاوت هویت است. هر راه حل که ضامن برابری حقوق و تفاوت هویت نباشد، الزاما به ظلم منجر خواهد شد.
 
و اما نکته آخر، استراتژی روح‌افزا و امثال وی در کوبیدن برابری‌خواهان جنسیتی است که مشابه آن در تاریخ به وفور دیده شده است. آن‌ها بر این‌اند که جایگاه قدسی زن با این جنبش‌های مدرن خدشه‌دار شده است. برابری حقوق صرفا حربه‌ای است تا زنان را بیشتر و بیشتر تحت سلطه درآورند. آمار طلاق و گسترش پورنوگرافی و فاحشگی و گسست بنیان خانواده صحه‌ای بر این ادعای آنان است. اما ایراد این استدلال کجاست؟ اول، ایشان باید دقیقا نشان دهند که چطور بالا رفتن آن آمارها (اگر واقعا صحت داشته باشد) معلولِ افزایش حقوق زنان است و نه هیچ عامل دیگری. دوم، برخی از این موارد که به نظر امثال روح‌افزا به عنوان فاجعه قلمداد می‌شود (مانند طلاق) در چشم بسیاری از زنان و مردانِ برابری‌خواه نه تنها فاجعه نیست، بلکه می‌تواند درمان قطعی یک اشتباه باشد. سوم، کاملا مشخص است که قداست مقام زن و خانواده و مادر که روح‌افزا ادعا می‌کند پوچ و بی‌معناست چرا که لازمه‌ی پذیرفتن آن به این شکل انکار اختیار است. این موضوع حتی برای افراد مذهبی نیز باید جای سوال داشته باشد که چطور دست‌یابی به آن مقام قدسی برای زن اگر به اجبار و زور باشد بهتر است از دست نیافتن به آن مقام اگر از روی اراده‌ و اختیار وی باشد. مگر نه این‌که تفاوت فرشته و انسان در همین اختیار است؟(۵)
 
کاملا آشکار است که در یک جامعه، جنسیت‌پرستی و نژادپرستی بدون نهادینه شدن نگاه نژاد یا جنسیت‌پرست در فرد مورد تبعیض گسترش پیدا نخواهد کرد. این درونی شدنِ نگاه تبعیض‌آمیز به خود، محصولی است که در بستر تاریخ و به واسطه‌ ضرورت‌های شکل‌گیری هویت انسان (تفاوت و دیگری) شکل گرفته است. همه‌ ما نیاز به دیگری داریم تا بگوید که ما کیستیم، اما ما نیز باید فرصت و حق این را داشته باشیم که به دیگری بگوییم و بقبولانیم که می‌‌خواهیم او ما را چگونه ببیند. تفاوت لازمه‌ شکل‌گیری هویت زن و مرد است اما تفاوت در حقوق سیاسی و اجتماعی منشاء ظلم و ناعدالتی است که در ایران، علاوه بر پشتوانه سیاسی، از پشوانه مذهبی و سنتی نیز برخوردار است. اولین گام در رفع این معضل، اعتقاد راسخ به حق زنان برای ساخت هویتی نوین توسط خود زنان است. امری که مستلزم خطرات و دشواری‌های بسیار است و قطعا نیاز به زمان دارد، اما مسلما بهتر است از ورود اجباری به بهشتی خیالی.
 
پانویس‌ها:
(۱) ترجمه از ص. ۱ از معروف‌ترین کتاب دوبوآ «روح مردم سیاه» (The Souls of Black Folk) که کتابی است بسیار تاثیرگذار در تاریخ جامعه‌شناسی و اکنون به عنوان یک اثر کلاسیک در ادبیات آمریکا به شمار می‌آید. تا آن‌جا که می‌دانم این اثر به فارسی ترجمه نشده، اما خواندن آن را به تمام آن‌ها که دغدغه‌های نژادپرستی یا جنسیت‌پرستی دارند توصیه می‌کنم. کتاب از پروژه‌ی گوتنبرگ (+) قابل دانلود است.

(۲) این دوگانگی و ضدیت شالوده‌ی فلسفه غربی می‌باشد: حقیقت و دروغ، نیک و بد، خیر و شر، مرد و زن، تمدن و طبیعت، ارباب و برده، و نور و تاریکی (که اتفاقا تمامی این دوگانه‌ها و به ویژه آخری در عصر ترجمه به دنیای فلسفه‌ی مسلمانان نیز سرایت کرد).

 (۳) دشواری ساخت هویت دقیقا هنگامی بروز می‌کند که هویت مطلوب فرد در چهارچوب هویت‌های موجود و تثبیت شده نگنجد. مثلا، کسی که هویت دلخواهش نه زن است و نه مرد، بلکه چیزی میان آن دو ست، حتی کارش دشوارتر از فردی خواهد بود که زن زاده شده است، اما مطلوبش هویت مردانه است. در هر صورت، دشواری کار از جنس سیاسی ست چرا که در واقع شالوده‌ی قدرت بر همین دوگانه‌ها (ملت و دولت، رییس و زیردست، صاحب کار و کارگر) بنا شده است و تخریب هر کدام از آن‌ها مشروعیت تمام آن‌ها را دچار خطر می‌کند.

(۴) شعار معروف «ما می‌توانیم» که زنان برابری‌خواه آمریکایی در دهه‌ی ۶۰ و ۷۰ آن را ابداع کردند تا حقوق خود را در محل کار احقاق کنند، نمی‌تواند مبنای استدلال درستی باشد. ما خیلی کارها را می‌توانیم انجام دهیم اما حق انجام آن‌ها را نداریم (مثلا آسیب زدن به همدیگر بدون دلیل). استدلال صحیح‌تر باید بر مبنای برابری حقوق و فرصت‌ها صرف نظر از توانایی انجام آنان باشد. این استدلال همانطور که از نظریه دوبوآ برمی‌آید این است که تفاوت در هویت (نژاد، رنگ، جنسیت، زبان، پوشش...) نمی‌تواند و نباید مبنای تفاوت در حقوق باشد.

(۵) گذشته از تسلط سیاسی که تقدس اسلامی در ایران به دنبال دارد، به لحاظ روانشناختی این توسل به تقدس و اخلاقیاتِ امثال روح‌افزا را می‌توان در چهارچوب «اخلاق بندگان» نیچه به درستی تبیین نمود. تقدس و اخلاق در اینجا دقیقا برای همین توسط بندگان ابداع شده که نه تنها توجیه‌گر بندگی و بردگی‌شان باشد، بلکه جلوی تعالی و سرفرازی غیربندگان را نیز بگیرد.
 
تصویر مربوط به «آزمون عروسک کلارک» می‌باشد که توسط کِنِت کلارک و میمی کلارک (+) دو روانشناس آفریقایی-آمریکایی در سال ۱۹۳۹ تا ۱۹۴۰ انجام شد. هدف از آزمون نشان دادن تاثیر جدا کردن مدراس بچه‌های سیاه‌ از بچه‌های سفید بر آموزش و فهم آن‌ها از خود بود. آزمون نشان داد که بچه‌های سیاه‌پوست اکثرا ترجیح می‌دهند که با عروسک سفیدپوست بازی کنند. همچنین وقتی از بچه‌ها خواستند که تصویر یک انسان را رو کاغذ با رنگی مشابه رنگ پوست خودشان رنگ‌آمیزی کنند، آن‌ها رنگ‌های روشن‌تری را انتخاب کردند. و معروفتر از همه، بچه‌ها «زیبایی» و «خوبی» را به عروسک‌های سفید، و «زشتی» و «بدی» را به عروسک‌های سیاه نسبت می‌دادند. در نهایت حیرت، حدود نیمی از بچه‌های سیاه‌پوست اظهار کردند که خودشان بیشتر شبیه به عروسک سفیدپوست هستند. نتایج این آزمون معروف در پرونده «براون در برابر هیات آموزش توپیکا» با جزئیات به دادگاه عالی آمریکا ارایه شد. در این پرونده تاریخ‌ساز در سال ۱۹۵۴ (شروع جنبش حقوق مدنی آمریکایی‌های آفریقایی‌تبار)، دادگاه عالی حکم به این داد که قانون ایالتی مبنی بر جداسازی مدارس سیاهان از سفیدها مخالف قانون اساسی است. (+)
 
پی‌نوشت:
«مجمع دیوانگان» مشتاقانه از انتشار یادداشت‌های شما استقبال می‌کند. یادداشت‌های وارده خود را به نشانی «arman.parian[at]gmail» ارسال کنید.
 ·  Translate
یادآوری: «یادداشت‌های وارده»، نظرات و نوشته‌های خوانندگان وبلاگ است که برای انتشار ارسال شده‌اند و «لزوما» هم‌راستا با نظرات نگارنده «مجمع دیوانگان» نخواهند بود. سهراب نوروزی: «یک انسان زن زاده نمی‌شود، بلکه تبدیل به زن می‌...
30
5
rozita akbari's profile photo‫دختر بی حیا‬‎'s profile photo
Add a comment...
Have them in circles
6,966 people
mojtaba majidi's profile photo
Saharnaz Hooshiar's profile photo
aminsaffar amirhosein's profile photo
Mansour rezaie yazdi's profile photo
omid itrah's profile photo
Iconis Agency's profile photo
naviid alizade's profile photo
Mina Hosseini's profile photo
Mo Gh's profile photo
 
اصلاح‌طلبی را با اخلاق ترویج می‌کنند نه با چماق!

 
نورالدین کیانوری را ۳ ماه تمام به صورت مرتب شلاق زدند. پس از آن ۱۸ روز پیاپی، هر روز ۹ تا ۱۰ ساعت با دست‌بند قپانی در سلول رها کردند. وقتی هیچ کدام جواب نداد، همسرش را در برابر او قرار دادند و شروع به شلاق زدن کردند. آنقدر همسرش را زدند که پرده گوش‌اش پاره شد و به قول خودش تا ۷ سال بعد هنوز درد شلاق‌ها از کف پاهای‌اش نرفته بود. در زمان اعمال این شکنجه‌ها کیانوری پیرمردی ۶۸ ساله، و همسرش «مریم فیروز»، پیرزنی ۷۰ ساله بودند. (شرح کامل شکنجه‌های این دو را اینجا+ در نامه‌ای خطاب به آیت‌الله خامنه‌ای بخوانید)

* * *

دهه پنجاه شمسی، دهه سیطره گفتمان چپ بر فضای روشنفکری جامعه ایرانی بود و بخش عمده‌ای از جامعه تحصیل‌کرده و نخبگان ایرانی به این گفتمان تعلق داشتند. معلم‌ها، دانشجوها، شعرا و نویسندگان، هنرمندان و اهالی مطالعه و اندیشه، هر یک به نسبتی. این تاثیر تا بدان حد بود که حتی پس از فتح کامل نظام برآمده از دل انقلاب به دست جناح اسلام‌گرا، باز هم گفتمان چپ سیطره خود را بر ادبیات، معادلات، روی‌کردهای کلی و البته قانون اساسی کشور حفظ کرد. از شعارهای ایدئولوژیکی همچون «ضدیت با امپریالیسم» و «حمایت از مستضعفین» گرفته تا دستاوردهایی عینی چون تاکید بر بهداشت و آموزش و پرورش رایگان در قانون اساسی و البته حق کار و مسکن برای تمامی شهروندان، همه و همه تاثیرات عمیق جریان چپ بود بر فضای فکری و سیاسی کشور. دولت میرحسین موسوی، شاید آخرین باقی‌مانده نفوذ این گفتمان در دل حکومت بود. اما وضعیت به همان‌گونه باقی نماند.

پس از حذف جریاناتی که علیه حکومت مرکزی دست به اسلحه بردند، سیاست پاک‌سازی به احزابی رسید که در ظاهر سیطره اسلام‌گرایان را پذیرفته بودند و نوبت به حزب توده و سازمان فداییان خلق (اکثریت) رسید. اما این «پاک‌سازی»ها در سطح حذف سیاسی رقبا باقی نماند. 

«مستضعف» معادلی اسلامی شده بود برای اشاره به «پرولتاریا»، یا اقشار و طبقات فرودستی از جامعه بود که از نگاه گفتمان چپ، توسط نظام سرمایه‌داری ضعیف نگاه داشته شده بودند. طبیعتا این تضعیف هم ابعاد اقتصادی داشت و هم ابعاد فرهنگی. دشوار نیست که دریابیم آنانی که با حداقل ضروریات اقتصادی برای تداوم معیشت خود درگیر هستند فرصت چندانی برای رشد فرهنگی نخواهند یافت و به زودی مستضعفین اقتصادی به مستضعفین فکری/فرهنگی/سیاسی/اجتماعی نیز بدل خواهند شد. این تحلیل را نیروهای پیروز در جدال انقلابیون خیلی خوب درک کردند. پس در یک جراحی بزرگ اجتماعی، سیاست «مستضعف‌سازی جریانات رغیب» در دستور کار قرار گرفت!

انقلاب فرهنگی و پاک‌سازی دانشگاه‌ها، صرفا نخستین جرقه بود. پس از آن گزینش‌ها یکی پس از دیگری از راه رسیدند تا هرآن‌کس که اندیشه‌ای «مضر» و مخالف گفتمان مرکزی داست در یک کلام از «هست و نیست» ساقط شود. دشوار می‌توان خانواده‌ای ایرانی را پیدا کرد که دست‌کم یکی از بستگان‌اش (که اتفاقا در زمان خود تحصیل‌کرده و به نسبت روشنفکر محسوب می‌شده) در تور گزینش‌های حکومتی گرفتار نشده باشد. نتیجه این طرح گسترده در نسل نخست صرفا به دشواری افتادن نسلی از تحصیل‌کردگان کشور بود اما در نسل‌های بعدی، نتیجه کار رسما به یک «جراحی اجتماعی» شباهت داشت.

منتقدان حکومت مرکزی روز به روز از دست‌رسی به حداقل‌های لازم برای زندگی (یعنی کار) دور شدند؛ در مقابل  رانت سمت‌های حساس و پر درآمد در اختیار وابستگان حکومتی قرار گرفت. این سیاست، با گذشت یک نسل ترکیب اجتماعی کشور را بر هم زد. فرزندان نسل نخبگان و تحصیل‌کردگان دهه پنجاه، در خانواده‌هایی رشد کردند که علاوه بر سایه شوم تعقیب و گریز و فشارهای سیاسی، یک عمر فشارهای اقتصادی را تحمل کردند. پس به موازات فقر اقتصادی، به مرور بخشی از توان فرهنگی/اجتماعی خود را نیز از دست دادند.

در نقطه مقابل، وابستگان به هسته قدرت، ولو آنکه در نسل اول خود صرفا به ابزار «تدین و ایمان» مسلح بودند، خیلی زود و با کسب درآمدهای رانت‌گونه، توانستند در نسل‌های بعدی خود فرزندان‌شان را به مدارج بالای علمی/تحصیلی/اجتماعی برسانند. عجیب نبود که در سومین دهه انقلاب، نسل جدیدی که به عنوان اصلاح‌طلبان جوان از راه رسیدند و اتفاقا تاثیر چشم‌گیری بر روند سیاسی جامعه گذاشتند، غالبا برآمده از دل همان جناح مذهبی بودند که یک نسل پیش مسوول بخشی از پاک‌سازی‌های سیاسی به حساب می‌آمد. بخش قابل توجهی از نخبگان نسل جوان اصلاحات، نازپروده‌های موقعیت‌های رانت‌گونه‌ای بودند که پدران و مادران‌شان از حذف رقبای چپ‌گرای خود به دست آوردند. برخورداری از این حاشیه امن اقتصادی، در کنار حداقل‌هایی از امنیت سیاسی به دلیل تعلق به اردوگاه «خودی»ها سبب شد تا این نسل به سرعت بتوانند رشد کنند و در بسیاری از جهات هم‌تایان غیرمذهبی خود را پشت سر بگذارند. 

تقابل بعدی سیاست که از راه رسید، این بار این نسل جدید اصلاح‌طلبان، نیازمند حمایت همان حذف شدگان سابق شدند. در واقع، گفتمان اصلاح‌طلبی، از بخش‌های بزرگی از جامعه انتظار داشت تا در مقابل ظلم‌های تاریخی که تحمل کرده، کار را به خصومت و انتقام‌جویی شخصی نکشاند. بلکه با ترجیح مصلحت ملی، بر منافع شخصی، گذشته را ببخشید و فراموش کند و بار دیگر از بارقه ظهور اصلاحات در دل حکومت حمایت کند.

این بخش‌های حذف شده صرفا در نخبگان چپ‌گرا و نسل‌های بعدی‌شان خلاصه نمی‌شود. بجز گروه‌های سیاسی، بسیاری از اقلیت‌های قومی و مذهبی هم شامل حال این روی‌کرد کلی شدند. (مثل دستورالعمل+ تازه منتشر شده‌ای که نشان می‌دهد از نظر دستگاه‌های امنیتی بهاییان نباید به مشاغلی با درآمد بالا دست‌پیدا کنند) در واقع، گفتمان اصلاح‌طلبی، از تمامی این «مستضعفین» سیاسی/اقتصادی/اجتماعی انتظار دارد که با فاصله گرفتن از روحیه تاریخی ایرانیان، در برابر این ظلم‌های تاریخی به منش‌های «انقلابی» روی نیاورند و در مقابل مشی «اصلاح‌طلبانه» در پیش بگیرند. اما این دعوت به چه صورتی انجام می‌شود؟

* * *

از نگاه من، آزادی بیان، دست‌کم در سطح طرح نقد، (یعنی اگر بحث بهره‌گیری از الفاظ رکیک و تعابیر مستهجن و یا امور شخصی نباشد) هیچ مرزی نمی‌شناسد. با این حال، برای هر منتقدی یک رسالت اخلاقی نیز قایل هستم که از مسیر «انصاف» می‌گذرد. یعنی اگر روزنامه‌نگاری به مانند «محمد قوچانی» مدعی می‌شود که قصد ترویج مرام «اصلاح‌طلبی» را دارد و در مقابل مشی انقلابی/مسلحانه را به نقد می‌کشد، وظیفه‌ای اخلاقی دارد تا انصاف را در برابر بی‌شمار مخاطبی که بر خلاف او تریبون، مجوز و پشتوانه مالی برای دفاع از منطق و یا تاریخ و پیشینه خود ندارند را رعایت کند.

انتقاد به مبارزه مسلحانه نیز همچون انتقاد به سیاست‌های اقتصاد کمونیستی و یا تصمیمات حزب توده در نیم قرن پیش، با طرازها و معیارهای امروزین کار بسیار ساده‌ای است. مشکل آن است که برای نزدیک به ۳۰ سال جریان چپ نتوانسته به صورت معمول و صحیح رشد کند، گفتمان خود را بسط دهد، از اشتباهات‌اش درس بگیرد و نقاط ضعف‌اش را اصلاح کند. امثال آقای قوچانی هیچ گاه بازخوانی جریان راست را به عمل‌کرد ۴۰ سال پیش آن (کودتا در ایران، کودتا در شیلی، جنگ ویتنام، حمایت از دولت آپارتاید آفریقای جنوبی و ...) تقلیل نمی‌دهند که البته در این مساله حق هم دارند. اما چرا نقد جریان چپ هم‌چنان با نقد همان روی‌کردهای ۴۰ سال پیش، یا نقد شکست شوروی استالینی یکی انگاشته می‌شود؟

در ذهن مخاطب آقای قوچانی به صورت طبیعی می‌تواند این پرسش‌ها مطرح شود که آیا این نقدها فقط شامل جریان چپ می‌شود؟ آیا آقای قوچانی شهامت تروریست خواندن اسلام گرایانی که امروز در راس قدرت قرار گرفته‌اند را هم دارد؟ اگر آزادی کافی برای نقد همه جریان‌ها وجود ندارد، و اگر یک جریان کلا هیچ رسانه‌ای در دفاع از خود ندارد، آن وقت آیا طرح این گونه انتقادات یک جانبه و ناقص اخلاقی است؟ آیا در پس چنین روی‌کردی هم‌چنان می‌توان داعیه‌دار دعوت به مشی «اصلاح‌طلبانه» باقی ماند؟

* * *

نورالدین کیانوری، همان پیرمرد شکنجه دیده، یکی از کسانی بود که در آستانه دوم خرداد ۷۶ کینه شخصی را کنار گذاشت و از مشارکت انتخاباتی به سود جریان اصلاحات حمایت کرد. (ناگفته پیداست که برای این حمایت، هزینه‌های سیاسی بسیاری نیز پرداخت و از جانب برخی رفقای زجر دیده به خیانت متهم شد) این تصمیم سیاسی البته نمی‌تواند سدی باشد برای جلوگیری از نقد کارنامه نیم قرن فعالیت سیاسی او و حزب توده که قطعا سرشار از اشتباهات و نقاط تاریک هم خواهد بود. اما از نگاه من، این سطح از شرافت اخلاقی برای فراموش کردن مظالم شخصی به سود منفعت ملی قابل احترام است. به یاد بیاوریم که روی‌کرد امثال کیانوری به اصلاح‌طلبی، آن هم در سال‌های پایان عمر، بر خلاف بسیاری از اصلاح‌طلبان، نمی‌توانست در راستای کسب قدرت و شهرت و ثروت باشد. 

به باور من، مرام اصلاح‌طلبی تنها در صورتی قابل تعمیم و گسترش است که به همین جنبه اخلاقی مساله توجه ویژه‌ای داشته باشد. اگر قرار است از خیل انبوه ستم‌دیدگان در تاریخ ۳۰ ساله انقلاب دعوت کنیم تا به سود منافع ملی، از مصائب شخصی خود چشم‌پوشی کنند، باید برای این تعهد والای اخلاقی و اجتماعی آنان ارزش و احترام کافی قایل شویم. اصلاح طلب شدن آنانی که ۳۰ سال فشار و بی‌عدالتی را تحمل کرده‌اند زمین تا آسمان با اصلاح‌طلب ماندن آنانی که در تمامی این مدت رانت حذف رقبا را دریافت کرده‌اند تفاوت دارد!
 ·  Translate
 نورالدین کیانوری را ۳ ماه تمام به صورت مرتب شلاق زدند. پس از آن ۱۸ روز پیاپی، هر روز ۹ تا ۱۰ ساعت با دست‌بند قپانی در سلول رها کردند. وقتی هیچ کدام جواب نداد، همسرش را در برابر او قرار دادند و شروع به شلاق زدن کردند. آنقدر ه...
55
6
‫غزلی اقاقیا‬‎'s profile photo‫بهرام روحانی‬‎'s profile photoJahangard Heyran's profile photoSeied Mojtaba Naseryan's profile photo
23 comments
 
+نجوا زمینی 
من بر خلاف شما باور ندارم که تغییرات اجتماعی اگر تکامل پیدا کنن  به تنهایی می‌تونن باعث تغییر بشن. مثالی هم نمی‌شناسم که در طول تاریخ این اتفاق افتاده باشه. تاریخ تایید می کنه که حرف شما در مورد انقلاب و امثالهم درسته اما در تایید تاثیرگذاری تکامل تدریجی تغییرات اجتماعی نمونه نمیده به ما. شاید اگر نمونه ای هم باشه یکی از عوامل تاثیر گذار آمادگی جامعه است نه تنها دلیلش.

بعد هم این که اصولا تحولات اجتماعی چطور به وجود میان؟ چرا مثلا در طی حدود دو قرن جکومت قاجار این تغییرات اصولا وجود نداشتن و به یکباره در اواخر حکومت ظهور پیدا میکنن؟ من فکر می‌کنم تغییرات اجتماعی وقتی معنادار می‌شن که یک قسمتی از قدرت خودشو در جهت این تغییرات قرار بده. این که دموکراسی انتخاب میشه به عنوان شیوه حکومت، به این دلیل نیست که بعد از ۲۰۰۰ سال از یونان باستان جامعه در اثر تکامل تدریجی رسیده به این شیوه که ۲۰۰۰ سال پیش پیشنهاد شده، که به خاطر سایش تدریجی هسته‌های قدرت توی جامع است. 

خیلی رمانتیک و قشنگ و ایناس که همه چیز رو به سیر تدریجی تکامل اجتماعی متصل کنیم، اون هم در حالی که اصولا تغییرات اجتماعی خیلی راحت توسط قدرت کنترل میشه، چون رسانه و بلندگوهای لازم را خیلی قوی تر در اختیار داره. نحوه فکر کردن و خوراک فکری مردم هم توسط رسانه‌ها تامین میشه.
 ·  Translate
Add a comment...
 
لطافت، در یک قاب موزیکال


بجز اشک ناشی از غم و درد و اندوه، «اشک شوق» هم معروف و شناخته شده است. ولی تماشای «در دنیای تو ساعت چند است» تجربه جدیدی برای من به وجود آورد تا احساس کنم یک اشک دیگر هم باید وجود داشته باشد. اشکی که از یک احساس خوب می‌جوشد. با اشک شوق فرق دارد؛ اشک شوق شما را بر می‌انگیزد و از غلیان هیجان و احساسات فوران می‌کند. (مثلا در جریان پیروزی یک تیم ورزشی) اما این یکی یک جور حس آرامش دارد، مثلا بگوییم «اشک زیبایی»! در برابر یک تصویر و احساس زیبا به ناگهان احساس سبکی می‌کنید. آن‌قدر سبک و راحت که گویی درون‌تان صاف شده است و در همان حال چشمان‌تان تر می‌شود.

«در دنیای تو ساعت چند است» یک احساس بود. احساسی که فیلم می‌خواست به مدد تصویر، رنگ، موسیقی و البته کمی هم کلام آن را ترسیم و سپس منتقل کند. موقعیتی که به واقع نزدیک به دو ساعت زمان بود تا تمامی ابعاد آن در قلب بیننده بازسازی شوند. آنقدر که وقتی کسی می‌گوید «ارزش‌اش را داشت؟» بیننده به تمام و کمال بداند که طرفین کفه این ترازو چه بوده و چرا ارزش‌اش را داشته است.

اگر بخواهیم از تصاویر زیبا، بهره‌گیری از رنگ‌پردازی‌های تاثیرگزار، نماهای دلنشین و البته موسیقی اعجاب‌آور فیلم تمجید کنیم، ناگزیر از واژگانی اغراق شده خواهیم بود که زمختی باورشان برای مخاطبی که هنوز فیلم را ندیده در تضاد با لطافت فیلم قرار خواهد گرفت و کار را به نقض غرض می‌کشاند. پس اجازه بدهید به همان تک عبارت عصاره فیلم بسنده کنیم که حتی اگر چندین برابر وقت و هزینه برای تماشای آن صرف می‌کردیم «ارزش‌اش را داشت»!

پی‌نوشت:
به نظرم علی مصفا بهترین بازی‌اش را دقیقا در همین صحنه ورود به حیاط انجام داد که تصویرش را اینجا استفاده کرده‌ام.
 ·  Translate
بجز اشک ناشی از غم و درد و اندوه، «اشک شوق» هم معروف و شناخته شده است. ولی تماشای «در دنیای تو ساعت چند است» تجربه جدیدی برای من به وجود آورد تا احساس کنم یک اشک دیگر هم باید وجود داشته باشد. اشکی که از یک احساس خوب می‌جوشد. ...
34
7
Bijan Fard's profile photoAmin Mir Razi's profile photoma ry's profile photoma'soomeh abbasian's profile photo
5 comments
 
من اسمش رو گذاشتم "اشک شعف".
موقع شنیدن یک ترک موسیقی هنرمندانه یا خواندن سطر هایی از کتابی با قلمی هنرمندانه، تجربه اش کرده ام.
 ·  Translate
Add a comment...
 
دموکراسی قجری و انتخابات استانی!


تصور غالب بر این است که نخستین بارقه‌های مردم‌سالاری، با خیزش مشروطیت به ایران وارد شد. پیش از آن هم یک نظام خودکامه سنتی داشتیم که امر، امر حاکم بود و حضرت سلطان، صاحب اختیار مال و جان و ناموس رعایا. واقعیت تاریخی اما تطابق تمام و کمالی با این تصویر سنتی ندارد.

قاجاریان تا پیش از انقلاب مشروطه، یک قرن تمام بر ایران حکم‌رانی کردند و در طول این سال‌ها، به جز اندک موارد گذرا، با بحران مشروعیت و اعتراضات عمومی مواجه نشدند. بدین ترتیب باید حدس زد که علی‌رغم ناکارآمدی آشکار دولت مرکزی و فساد گسترده‌ای که در سراسر کشور میان حکام و خوانین وجود داشت، عوامل دیگری هم دست در کار بوده‌اند تا حداقل‌های مورد نیاز جهت تداوم حکومت و حفظ انسجام کشور فراهم شوند.

در ریز جزییات کشورداری قجری اگر دقیق شویم، در خواهیم یافت که با توجه به عقب‌افتادگی کشور، در این دوره نه از راه‌های مناسب برای برقراری ارتباطات بین شهری خبری هست و نه از تلگراف و تلفن. قوای نظامی نیز آن‌چنان ناکارآمد و غیرمتمرکز هستند که عملا اقتدار و نفوذ دولت مرکزی، از مرزهای پایخت فاصله چندانی نمی‌گیرد. اگر هم در دیگر شهرهای بزرگ (نظیر اصفهان و تبریز ومشهد) با یکی دو واسطه اثری از این اقتدار به چشم می خورد، در نقاط دورافتاده و روستایی دیگر هیچ اثری از نفوذ پایتخت مشاهده نمی‌شود. با این حال، دست‌کم بر روی کاغذ، تمامی حکام ولایات، ولو در سطح کدخدایان دهات هم منصوب اعلی‌حضرت همایونی به حساب می‌آمده‌اند. انتصاباتی که البته چندان هم به اختیار نبوده است!

در واقع، حکومت مرکزی، از آنجا که نه از نظر امکانات و سخت‌افزارها، و نه از نظر دانش کشورداری، توانایی مدیریت کشور پهناوری چون ایران را نداشت، در اکثر بخش‌های کشور صرفا و به ناگزیر تسلیم آرای محلی بود. برای مثال، مردم یک روستا و یا اهالی یک قبیله کوچ‌نشین بر سر کدخدایی ریش سفید خود به توافق می‌رسیدند. این توافق به اطلاع حکومت مرکزی می‌رسید و (بجز در مواردی بسیار معدود که فرد منتخب قصد گردن‌کشی و مخالفت داشت) حکومت مرکزی حکم ولایت را به نام همان فرد صادر می‌کرد.

البته این فرآیند چندان هم سالم طی نمی‌شد و همواره بودند کسانی که با فساد و ارتشاء در این روند اخلال ایجاد کنند. با این حال، کلیت جامعه، به حداقلی از توازن رسیده بود. توازنی که در آن، مردم به صورت سنتی ریش‌سفیدان خود را برای اداره امورات روزمره خود انتخاب می‌کردند و حکومت مرکزی هم دست‌شان را در این دایره باز می‌گذاشت. این فرآیندی است که من آن را «دموکراسی قجری» می‌خوانم. هرچند «دموکراسی» خواندن این شیوه تماما سنتی، آشکارا تقلیل مفهوم مردم‌سالاری است، اما دست‌کم در ابعاد «قجری» خود، می‌تواند شیوه‌ای منحصر به فرد از کشورداری را به تصویر بکشد که نه یک دموکراسی مدرن بود، نه یک استبداد خودکامه سنتی. چیزی بینابین بود که نه سیخ می‌سوخت و نه کباب، مردم هم تا حدودی راضی بودند و حتی فرصت آن را هم داشتند که کم‌کم به فکر گسترش حقوق خود، تا سطح «مشروطیت» بیفتند.

*  *  *

یک قرن پس از انقلاب مشروطیت، هنوز هم که هنوزه، کشور ما نتوانسته به لوازم ضروری یک دموکراسی مدرن دست پیدا کند. فرهنگ حزبی و مطبوعات آزاد، دو رکن اساسی و ضروری در بنای یک دموکراسی مدرن هستند که ما از هر دو محروم هستیم. بدین ترتیب، حداقل‌های مورد نیاز برای نظارت بر کار سیاست‌مداران فراهم نیست و رای دادن در چنین شرایطی، به انداختن تیر در تاریکی، یا خرید هندوانه‌های دربسته شباهت دارد.

با این حال، ناتمام پیمودن مسیر تجدد، هرچند ما را از دست‌یابی به یک دموکراسی مدرن و تمام عیار محروم ساخته، اما در برخی موارد سبب شده تا هم‌چنان برخی پی‌وندهای خود با شیوه‌های سنتی کشورداری را حفظ کنیم. برای مثال، وقتی از یک انتخابات فراگیر و متمرکز همچون انتخابات ریاست‌جمهوری فاصله می‌گیریم و به انتخاباتی به نسبت محلی و بومی (همچون انتخابات مجلس یا شورای شهر) نزدیک می‌شویم، ایرانیان به روال سابق خود، بر پایه شناخت شخصی و روابط فامیلی/قبیله‌ای بر کار نمایندگان خود نظارت می‌کنند.

در شهرهای کوچک، اکثر مردم نماینده خود را از نزدیک می‌شناسند. هم خودش را و هم ایل و تبارش را. می‌دانند از کجا آمده، چه داشته، از کجا آورده و حالا به کجا رسیده است. اگر درخواستی داشته باشند مستقیما به او مراجعه می‌کنند و خیلی ساده می‌توانند سطح پی‌گیری و پاسخ‌گویی او را تخمین بزنند. این شیوه از نظارت بومی/سنتی در شهرهای کوچک، به نوعی یادآور همان دموکراسی قجری است که در نبود ابزارهای ضروری برای نظارت‌های مدرن، حداقل‌هایی از ضروریات را مرتفع می‌سازد. حال اما سخن از تغییر نظام انتخاباتی مجلس، به سمت نظامی استانی است.

برخی از مدافعین استانی شدن انتخابات مجلس، استدلال می‌آورند که محلی بودن انتخابات روحیه و نگاه ملی را از شهروندان گرفته و سبب شده تا صرفا در سطح دغدغه‌های بومی و قومی خود در انتخابات شرکت کنند. البته آسیبی قابل تامل است، اما به باور من راه حل آن از تغییر نظام انتخاباتی نمی‌گذرد. نهادینه نشدن روحیه مدرن شهروندی، با نگاهی فرامنطقه‌ای در میان ایرانیان، محصول تکمیل نشدن فرآیند شکل‌گیری دولت/ملت است. ما هنوز هم دولت را قدرتی بیرونی و بیگانه از خود تصور می‌کنیم. نمی‌خواهم اینجا بدین مساله بپردازم که چقدر هم در این نگاه محق هستیم؛ اما تا وقتی این نگاه وجود دارد، صرفا با تغییر ساختار انتخابات، روحیه مردم عوض نخواهد شد.

از سوی دیگر، وقتی این تغییر را در شرایطی انجام دهیم که هنوز انحصار رسانه‌های عمومی در دست خود دولت است و مجوز انتشار مطبوعات آزاد صادر نشده است و البته که حزبی هم به معنای واقعی وجود ندارد، آن‌گاه قطعا در مسیر دست‌یابی به یک نظام انتخاباتی مدرن صرفا جهشی کرده‌ایم بدون اینکه زیر پای خود را محکم کنیم. نتیجه آن خواهد شد که نه تنها اهداف مورد نظر محقق نمی‌شود، بلکه همان اندک نظارت، و در نتیجه دلبستگی مردم به نمایندگان بومی خود نیز از بین خواهد رفت و نتیجه کار مجلسی می‌شود که نه مردم آن را از جنس خود می‌پندارند و نه هیچ گونه امکان نظارتی بر آن دارند.

ناگفته پیداست که قطع ارتباط مردم با مجلس به معنای بریدن بندهایی است که دولت را به جامعه پی‌وند می‌زند و در نبودشان حکومت به درخت سنگین‌وزنی شباهت می‌یابد که ریشه‌ای در دل خاک ندارد. در یک کلام، در چنین وضعیتی مصداق کاملی خواهیم شد برای «از اینجا رانده و از آنجا مانده»!
 ·  Translate
تصور غالب بر این است که نخستین بارقه‌های مردم‌سالاری، با خیزش مشروطیت به ایران وارد شد. پیش از آن هم یک نظام خودکامه سنتی داشتیم که امر، امر حاکم بود و حضرت سلطان، صاحب اختیار مال و جان و ناموس رعایا. واقعیت تاریخی اما تطابق ...
38
Wilde Rose's profile photo‫شب نورد‬‎'s profile photo‫مجمع دیوانگان‬‎'s profile photo
4 comments
 
+شب نورد 
 بلی رفیق جان. می‌شود تصور کرد در دورانی که ارتباطات پیشرفت نکرده بود، در برخی دیگر از نقاط جهان هم وضعیت کمابیش مشابه بوده است.
 ·  Translate
Add a comment...
 
بحران کمبود آب و آدرس درستی که باید به مردم داد


در نوشته‌ پیشین (https://goo.gl/FYYwVW) به این نکته اشاره شد که توصیه‌ مصرف بهینه‌ آب درمانی برای بحران بی‌آبی نیست، چرا که مشکل از اساس در جای دیگری است. بخش کشاورزی، بزرگترین مصرف کننده‌ آب کشور است. 

آمارهای ارایه شده بر پایه گزارش‌های سازمان جهانی کشاورزی و غذا (FAO) در گزارش مربوط به World Water Withdrawal by Sector استوار است. خود این سازمان، میانگین جهانی مصرف در بخش کشاورزی را ۷۰درصد، بخش صنعتی ۱۹درصد و در بخش خانگی ۱۱درصد تخمین می‌زند. با این وجود طبق اعلان خود این سازمان، این مقادیر نسبی به شدت به سمت کشورهای با الگوی مصرف نامناسب بایاس (انحراف؟!) دارد. با این وجود فائو، این مقادیر را با میانگین گرفتن از این نسبت‌ها، برای هر کشوری به این صورت یکسان کرده است: کشاورزی ۵۹درصد، صنعتی ۱۸درصد و خانگی ۲۹درصد.

این نکته را باید در نظر داشت که طبق اعلام خود فائو، میزان مصرف شبکه خانگی در هر کشوری قابل اندازه‌گیری با دقت مناسب است؛ میزان مصرف آب در بخش صنعتی با توجه به مدل‌های ریاضی پیش‌بینی می‌شود و میزان مصرف آب در بخش کشاورزی نیز به صورت خود اعلان است. در هر صورت، شواهد آماری دیگری هم وجود دارد که توضیح می‌دهند چطور مصرف آب کشاورزی در ایران تا ۲۲درصد بالای نرم پیش‌بینی شده از جانب فائو افزایش پیدا کرده است.

ابتدا به نحوه‌ آبیاری زمین‌های زراعی در ایران در مقایسه با میانگین جهانی می‌پردازیم. شکل زیر نشان‌دهنده‌ مساحت زمین‌های زراعی مجهز به تجهیزات آبیاری در خاورمیانه است. همانطور که دیده می‌شود، ایران و ترکیه بیشترین مساحت زمین‌های زراعی تحت آبیاری مصنوعی را در اختیار دارند. (بنابر تعریف، زمین‌های تحت آبیاری به زمین‌هایی گفته می‌شود که در آن، آب با تجهیزات، از جوی سیمانی گرفته تا سیستم‌های پیشرفته‌ی آبرسانی، به زمین تحت زراعت می‌رسد)

http://goo.gl/AMOU9d

در عین حال، شکل دوم نشان می‌دهد که در رتبه‌بندی نسبت زمین‌های زراعی تحت آبیاری، به کل زمین‌های زراعی ایران و ترکیه در جایگاه مناسبی قرار ندارند. یعنی در عین حال که وسعت زمین‌های آب‌یاری شده ما بسیار زیاد است، نسبت آن به نسبت کل زمین‌های کشاورزی ما مناسب نیست. اوضاع وقتی نگران کننده می‌شود که بدانیم طبق گزارش فائو، این شکل دوم در واقع منطبق بر شکل «بهره‌مندی از آبیاری پربازده» نیز هست! در واقع، بر اساس این گزارش، ۹۱.۴درصد از میزان آبیاری زمین‌های زراعی ایران به روش آبیاری سطحی انجام می‌شود، در مقابل تنها ۳.۴درصد از کل زمین‌های زراعی تحت آبیاری، مجهز به آبیاری قطره‌ای است. (مقایسه کنید با کشورهای عربی منطقه که برای آن‌ها این نسبت‌ها به ترتیب ۴۸.۷ و ۴۱.۸درصد است. FAO Water Reports 34 - Irrigation in the Middle East Region Figures – 2008, page 41). در واقع این شکل می‌تواند تخمینی از توزیع بازدهی آبیاری در خاورمیانه باشد.

http://goo.gl/w54Yk6

حالا از جنبه دیگری به موضوع وارد می‌شویم و به نوع محصولات تحت کشت می‌پردازیم. عمده مساحت زمین‌های زراعی ایران تحت کشت غلات، مشخصا گندم، برنج و جو قرار دارند. خشکبار در رده‌ بعدی قرار دارد. سبزیجات، گیاهان ریشه‌ای، میوه‌ها و سایر محصولات کشاورزی نیز در رده‌های بعدی هستند. (FAO Water Reports 34 - Irrigation in the Middle East Region Figures – 2008, page 184). برای بهتر نشان‌دادن رابطه آب و محصولات کشاورزی بهتر است از اصطلاح اثر آبی معادل با Water Footprint استفاده کنیم. این اثر، تنها شامل میزان آب مورد نیاز محصول کشاورزی برای رشد بهینه نیست، بلکه شامل تأثیر آبی کلی محصول شامل مواردی مانند آلوده کردن آب بوسیله کود یا آب مصرفی برای سایر پروسه‌های کشاورزی، مانند شستن، چیدن، پوست کندن و امثالهم نیز می‌شود. مطابق با تحقیق M.M. Mekonnen و A.Y. Hoekstra با عنوان The green, blue and grey water footprint of crops and derived crop products در سال 2011 (اینجا) که تحقیق اصلی مورد استفاده در گزارش یونسکو (اینجا) است گندم، برنج و ذرت بیشترین تأثیر را بر منابع آبی دارند.

لیست کاملی از محصولات کشاورزی و میزان تأثیر آبی آن‌ها در مقاله نام برده شده و گزارش یونسکو آمده ‌است. برای مقایسه به اعداد مربوط به تأثیر آبی چند نمونه از اقلامی می‌پردازیم که از پر کشت‌ترین غلات ایران به حساب می‌آیند:

گندم: ۱۸۲۷ (متر مکعب آب در ازای هر تن محصول)
برنج: ۲۱۷۲ 
نخود ۴۱۷۷
عدس ۵۸۷۴
گردو ۴۹۱۸
بادام  ۸۰۴۷ 

این در حالی است که در مورد سیب زمینی و نیشکر این اعداد تا سطح ۲۸۷ و ۲۱۰ کاهش پیدا می‌کنند! بصورت کلی آنطور که در شکل زیر دیده می‌شود، تقریبا تمامی محصولات کشاورزی ایران در رده محصولات با تأثیر آبی نسبتا زیاد قرار دارند:

http://goo.gl/nk50n2

مشخصا در این شکل، «رد پا» نشانگر تإثیر آبی، رنگ قهوه‌ای نشانگر میزان کشت جهانی و رنگ آبی نشان‌دهنده مصرف آب جهانی در هر مورد است. مشکل در ایران علاوه بر گندم و برنج حتی شامل محصولات خردتر نیز می‌شود. خشکبار به صورت کلی، در جایگاه سوم حجم تولید زراعی ایران قرار می‌گیرند و در عین حال تأثیر بسیار بیشتری بر منابع آبی دارند. مطابق با اعلام فائو، تا سال ۲۰۰۶، در ایران ۴۱۴۵ هزار هکتار، سطخ آبیاری شده زیر کشت گندم، برنج، جو و سایر غلات بوده است. در همین زمان کل سطح آبیاری شده مورد کشت سیب زمینی و سایر گیاهان ریشه‌ای در ایران ۲۳۶ هزار هکتار بوده‌است (Iran Irrigated Crop Calendar – 2006).

به نظر می‌رسد برای حل بحران خشک‌سالی در کشور، نیاز است تا بسیاری از مفاهیم بدیهی انگاشته شده مورد بازبینی قرار بگیرند. معلوم نیست در وضعیت کشور ما، طرح‌هایی همچون «خودکفایی در تولید گندم» اساسا منطقی باشد، چه رسد به یک افتخار ملی. تداوم تولید کنونی «برنج طارم دم سیاه» و «پسته‌ خندان کرمان» هم ممکن است بیش از آنکه مفید و قابل تفاخر باشد، بقای آتی ما و کشورمان را به خطر بیندازند. به بیان دیگر، واردات گندم، برنج و پسته از سایر کشورهای جهان، ابدا صورتی ناپسندتر از واردات آب آشامیدنی ندارد.

امیرعلی نصرالله‌زاده – از صفحه فیس‌بوک «مجمع دیوانگان»
https://www.facebook.com/divanesara
 ·  Translate
در نوشته‌ پیشین (اینجا+) به این نکته اشاره شد که توصیه‌ مصرف بهینه‌ آب درمانی برای بحران بی‌آبی نیست، چرا که مشکل از اساس در جای دیگری است. بخش کشاورزی، بزرگترین مصرف کننده‌ آب کشور است. آمارهای ارایه شده بر پایه گزارش‌ها...
43
21
‫پسر ایرونی‬‎'s profile photogoltan m's profile photoAhmad K's profile photoSajedeh Kianifar's profile photo
3 comments
 
درود .. 
Add a comment...
 
بحران کمبود آب و آدرس‌‌های غلطی که به مردم می‌دهند


می‌گویند سرانه مصرف آب ایرانیان دو برابر سرانه مصرف جهان است. یک گوگل ساده انجام بدهید تا همین ادعا را با صدها تیتر مختلف در هزاران سایت فارسی زبان مشاهده کنید. حالا اگر تبلیغات هر روزه رادیو و تلویزیون را هم به این موج اضافه کنیم، آن وقت هژمونی قاطع ادعایی را بر فضای رسانه‌ای کشور مشاهده خواهیم کرد که طبیعتا تک‌تک شهروندان ناچار به پذیرش آن هستند. اما حقیقت چیز دیگری است.

از ویکی‌پدیا می‌توانید فهرست سرانه مصرف «آب شیرین» (freshwater) کشورهای جهان را مشاهده کنید. (به انگلیسی+ و به فارسی+) ایران در این فهرست، با سالانه ۱۰۴۸ مترمکعب برای هر نفر، در بین ۱۶۹ کشور جهان، رتبه ۲۰ را به خود اختصاص داده. کشورهایی که در این فهرست سرانه بیشتری نسبت به ایران دارند به صورت نرمال قابل دسته‌بندی نیستند. یعنی از کشورهای عقب‌افتاده‌ای هم‌چون ترکمنستان، قزاقستان، تاجیکستان و پاکستان گرفته تا کشورهای کاملا پیشرفته‌ای همچون آمریکا، کانادا، استرالیا و پرتغال را شامل می‌شوند. بدین ترتیب، آشکارا یک جای کار لنگ می‌زند. نمودار سرانه مصرف آب نمی‌تواند ملاک مناسبی برای توسعه‌یافتگی اقتصادی یا فرهنگی کشورها باشد. اما مشکل کار در کجاست؟

در جداول ارایه شده، سرانه آب شیرین مصرفی، از مجموع آب مصرف شده در بخش «خانگی، صنعتی و کشاورزی» محاسبه شده است که در کشورهای مختلف جهان، سهم هر یک از این بخش‌ها متفاوت است. خیلی ساده می‌توان حدس زد که در کشورهای عقب‌افتاده جهان، به دلیل سیستم آب‌یاری سنتی در بخش کشاورزی، هدررفت آب در این بخش بسیار زیاد است. دوباره به نمودار مصرف جهان باز می‌گردیم و این بار کشورها را بر اساس سرانه مصرف در بخش کشاورزی فهرست می‌کنیم:

این بار ایران در رده ۳۰ جهان قرار می‌گیرد اما کشورهایی که بالاتر از ما (پر مصرف‌تر از ما) هستند بدون استثنا کشورهای عقب‌افتاده جهان هستند. از سومالی، ترکمنستان، افغانستان، میان‌مار گرفته تا تاجیکستان و عراق و میان‌مار. در این فهرست، حتی یک کشور اروپایی یا آمریکایی از ایران پرمصرف‌تر نیست. 

پس حالا پازل کمی مشخص‌تر می‌شود. آمریکا با ۱۶۰۰ مترمکعب در سال، بیش از ۵۰ درصد سرانه ایران مصرف آب دارد، اما در ایران ۹۱درصد این مصرف در بخش کشاورزی هدر می‌رود، در حالی که در آمریکا این عدد فقط ۴۱ درصد است و در کانادا فقط به ۱۲ درصد می‌رسد! در نقطه مقابل، بخش مصرف خانگی در ایران تنها ۷ درصد از کل سرانه مصرف را به خود اختصاص داده است. از این لحاظ ما جزو ۴۰ کشور پایین جهان قرار داریم! این عدد برای اتریش ۳۵درصد، سوییس ۲۴درصد، بریتانیا ۲۲درصد، کانادا ۲۰درصد، فرانسه ۱۶درصد و آمریکا ۱۳درصد است. (در عین حال برای افغانستان و پاکستان و ترکمنستان هرکدام ۲ درصد است!)

در آخرین تقسیم‌بندی، کشورهای جهان را بر اساس درصد آب مصرفی در بخش صنعت رده‌بندی می‌کنیم. اینجا جایی است که دقیقا فهرست پیشرفته‌ترین کشورهای جهان در صدر قرار می‌گیرد و ده کشور نخست جهان را بلژیک، فنلاند، لهستان، بلغارستان، بریتانیا، سوییس، فرانسه، کانادا، آلمان و نروژ تشکیل می‌دهند. آمریکا هم با ۴۶ درصد مصرف در بخش صنعت نزدیک به همین کشورها قرار دارد. طبیعتا در میان عقب‌افتاده‌ترین کشورهای جهان، افغانستان، اریتره، کامبوج و اتیوپی، صفر درصد آب خود را در بخش صنعتی مصرف می‌کنند.

اما نتیجه چه می‌شود؟

تبلیغات رسانه‌ای به شهروندان ایرانی فشار وارد می‌کند که آن‌ها طرز استفاده صحیح از آب را بلد نیستند و با بی‌مبالاتی، دو برابر مصرف جهانی آب مصرف کرده و سبب خشک‌سالی در کشور شده‌اند. هرچند کسی منکر کم‌آبی بنیادین در منطقه ما نیست، اما پس از این عامل طبیعی، تمامی انگشت‌های اتهام به سوی شهروندان ایرانی اشاره رفته با این ادعای نادقیق که «مصرف آب شهروندان ایرانی دو برابر میانگین جهانی است». حالا اجازه بدهید از جداول فوق دو عدد را در هم ضرب کنیم:

یکی سرانه مصرف آب، و دیگر درصد مصرف آن در بخش خانگی است. نتیجه کار میزان مصرف آب شهروندان در بخش خانگی را به ما نشان خواهد داد که در چند نمونه انتخابی من به شرح زیر است:

کانادا: ۲۷۴ (متر مکعب، سرانه مصرف خانگی هر شهروند)
ایسلند: ۱۹۳
آمریکا: ۱۹۲
مجارستان: ۱۸۷
استرالیا: ۱۷۸
اتریش: ۱۵۶
ایتالیا: ۱۳۰
نروژ:  ۱۱۹
سوئد:  ۱۰۹
روسیه: ۱۰۱
فرانسه:  ۸۷
سوییس:  ۸۳
ایران: ۷۳!

آشکارا قابل مشاهده است که در اکثر کشورهای پیشرفته جهان، مصرف آب خانگی به مراتب بیشتر از ایران است و این در حالی است که در اکثر این کشورها، سرانه کل مصرف آب همچنان از ایران کمتر است. (به دلیل هدررفت آب ما در بخش کشاورزی) باز هم به خاطر بیاورید که در ایران تمامی آب مصرفی خانگی را آب شرب تامین می‌کند. این در حالی است که در اکثر کشورهای جهان، تمامی آب‌هایی که به منازل می‌رسند آب شرب نیستند و شهروندان می‌توانند از آب‌های غیرآشامیدنی برای بسیاری از کارها نظیر شست و شو یا باغ‌بانی استفاده کنند. خبر دیگری می‌گوید که اساسا ۸۴ درصد آب مصرفی شهری در ایران نیازی به تصفیه ندارد (اینجا+) و این صرفا از کوتاهی دولت است که مردم را مجبور کرده در کارهای غیرضروری از آب تصفیه شده استفاده کنند.

از طرف دیگر، دقیقا مشخص نیست که چه حجمی از آب مصرفی شهرها صرف از طریق سیستم لوله‌کشی فرسوده در ایران هدر می‌رود. یعنی ابدا تضمینی نیست که همین مقدار آبی که در ظاهر ایرانیان در بخش خانگی مصرف می‌کنند، به واقع توسط شهروندان مصرف شده باشد. فقط از یک منبع خبری من می‌توانم بگویم که ۳۰ تا ۳۵ درصد آب شرب شهرهای ایران هدر می‌رود. (اینجا+) تردید نکنید که این درصد برای کشورهای پیشرفته جهان کاهش می‌یابد.

حرف آخر:

متاسفانه در بسیاری از این دست موارد، تبلیغات نادرست و نداشتن درک درست فعالان نسبت به ابعاد حقیقت، انگشت اتهام را به سوی نادرستی اشاره می‌رود. نتیجه این می‌شود که بحران آب کشور، که بخش اعظم آن ناشی از سیاست‌گزاری‌های غلط در بخش کشاورزی و بخش دیگرش ناشی از ضعف سیستم آبرسانی کشور است، تنها و تنها یک قربانی و قصر پیدا می‌کند و آن هم شهروند ایرانی است. کسانی که به واقع مصرف متعادل و حتی پایین‌تری نسبت به همتایان جهانی خود دارند، اما در نهایت باز هم باید در برابر شماتت‌های مداوم رسانه‌ها احساس شرم و تقصیر کنند.

پی‌نوشت:
اگر می‌خواهید در زمینه کمبود آب فعالیت کنید، شاید بد نباشد که این فایل پی.دی.اف را دانلود و مطالعه کنید. بسیار کوتاه و آموزشی است و دید خوبی به شما می‌دهد:
http://www.wsd.gov.hk/filemanager/en/share/pdf/TWM.pdf
 ·  Translate
می‌گویند سرانه مصرف آب ایرانیان دو برابر سرانه مصرف جهان است. یک گوگل ساده انجام بدهید تا همین ادعا را با صدها تیتر مختلف در هزاران سایت فارسی زبان مشاهده کنید. حالا اگر تبلیغات هر روزه رادیو و تلویزیون را هم به این موج اضافه...
87
69
mojtaba skh's profile photoPayman Ghazanfari's profile photoAhmad Ahmadian's profile photoSimin Mahmoudi's profile photo
8 comments
Add a comment...
 
ترجمه: «افسانه تحرک بالای اجتماعی و موفقیت با کار سخت»!


نویسنده:  SEAN MCELWEE
مترجم: ایمان احسانی*

اشاره مترجم: با وجود این که مترجم خود به جرم حق‌طلبی، از قربانیان چماق آمریکا ستیزان  است و از کار و تحصیل محروم، اما لازم می‌داند در مورد آمریکاپرستی و توهماتی که پیرامون آن وجود دارد نیز داده‌هایی هشدارگونه را به اشتراک بگذارد، هر چند شاید کسانی را خوش نیاید. داده‌هایی که در این مقاله نمایانگر اختلاف شدید طبقاتی و تلاش‌های ایدئولوژیک نئولیبرال‌های آمریکایی، برای در هم شکستن همین کمک‌های نیم بند دولت رفاه بر اساس افسانه پردازی‌هایی مانند «فرد خودساخته» است. شواهد محکمی وجود ندارد که راه‌رهایی از انحصار قدرت/ثروت در شکل فرقه‌گرایانه نفتی/نظامی‌اش و رسیدن به خیرهمگانی، چرخش تام و تمام به سمت نئولیبرالیسم وحشیانه باشد. شاید بهتر باشد به جای امید بستن به دوگانه‌های کاذب، امیدوار باشیم که از درون کشمکش‌های مردم (در معنای کلی‌اش) به عنوان بازندگان اصلی این وضعیت، مردمی که نه از قماش آقازاده‌های وطنی(+)  هستند نه از قماش ارباب سرمایه و اسلحه جهانی، راه بدیلی پیدا شود. بدیلی که ممکن است اینجا و آنجا در چشم‌انداز جنبش‌هایی مثل «سیریزا» در یونان یا «پودموس» در اسپانیا، کورسوهایی از امید را بگشاید.

* * *

در آمریکا باور راسخی وجود دارد مبنی بر اینکه هر کسی با کار سخت می‌تواند وارد طبقه متوسط شود. موسسه نظرسنجی «پیو» اخیرا  به این یافته رسیده است که آمریکایی‌ها بسیار بیشتر از مردمان دیگر کشورها بر این باورند که کار کردن است که در مقایسه با سایر فاکتورهایی که خارج از کنترل فرد فرار دارند تعیین کننده موفقیت اوست(+). اما این مثبت اندیشی وجه منفی‌ای هم دارد و آن تمایل به مریض دانستن افرادی است که در فقر زندگی می‌کنند. بنابر آمار بانک جهانی، در واقع ۶۰درصد آمریکایی‌ها (و ۲۶درصد اروپایی‌ها) می‌گویند که افراد فقیر تنبل‌اند و فقط ۲۹درصد می‌گویند آن‌هایی که در فقر زندگی می‌کنند بوسیله عواملی بیرون از کنترل خود اسیر و گرفتار فقر شده‌اند (در حالی که ۶۰ درصد اروپایی‌ها اینطور فکر می‌کنند) (+).

چنین باورهایی فقط باور و اعتقادند. اگر آن‌گونه که اکثریت آمریکایی‌ها فکر می‌کنند کار کردن سخت تعیین کننده موفقیت است، پیشرفت کردن و بیرون رفتن از فقر باید کار نسبتا ساده‌ای باشد. اما واقعیت این است که آمریکا طبقات مرفه نسبتا سفت و سخت اما طبقات پائین و متوسطِ متزلزل و همیشه در حال تغییری دارد. با این‌که آمریکایی‌ها از گرفتن کمک‌های دولتی متنفرند، داده‌ها نشان می‌دهد که نسبتا محتمل است که آن‌ها در مرحله‌ای از زندگی‌شان محتاج این کمک‌ها شوند.

جامعه‌شناسان «مارک رابرت رَنک»، «توماس هِرچِل» و «کِرک فاستر» در کتاب «به دنبال رویای آمریکایی» (+) استدلال می‌کنند که تجربه آمریکایی سیال‌تر و متغیرتر از آن چیزی است که لیبرال‌ها و محافظه‌کاران باور دارند. آن‌ها با بررسی داده‌های مربوط به پویایی (دینامیک) درآمد ۵۰۰۰ خانوار (۱۸۰۰۰ نفر) از سال ۱۹۶۸ تا ۲۰۱۰، نشان می‌دهند که بسیاری از آمریکایی‌ها دوره‌های کوتاه موقتی از ثروت (که ۸ برابر خط فقر تعریف می‌شود) و همچنین دوره‌های موقتی از فقر، بیکاری و استفاده از کمک‌های دولتی داشته‌اند. این تحقیق کمک‌های غذایی، درمانی، کمک‌های موقت به خانواده‌های نیازمند یا دارای فرزند وابسته و سایر کمک‌های نقدی و غیرنقدی که شرط دریافت‌شان درآمد ناکافی بود را در بر می‌گرفت. این محققین نتیجه می‌گیرند که تعداد زیادی از آمریکایی‌ها در نهایت به یکی از این «گروه‌های نیازمند کمک» سقوط می‌کنند اما تعداد بسیار اندکی از آن‌ها زمانی طولانی در این وضعیت باقی می‌مانند. در واقع تور امنیت اجتماعی (+) آن‌ها را تحت پوشش قرار می‌دهد و آن‌ها دوباره روی پای خودشان می‌ایستند. همچنین نویسندگان کتاب دریافتند خطر فقر برای رنگین‌پوست‌ها بیشتر است.

(نمودار نخست)

توضیح نمودار: از چپ به راست نشان می دهد حداقل به مدت یک سال ۴۵ درصد از آمریکایی‌ها از کمک‌های رفاهی دولت استفاده کرده‌اند و ۵۵ درصد فقیر و ۶۵درصد بیکار بوده‌اند و نزدیک ۸۰درصد ترکیبی از کمک‌های اقتصادی را دریافت کرده‌اند. جالب توجه تاثیرگذاری این کمک‌ها و آمار پایین این موارد در بازه زمانی ۱۰ ساله است. (مترجم)

در مطالعه‌ای که «رَنک» و «هِرچِل» اوایل امسال انجام دادند یک رصد ثروتمند جامعه را بررسی کردند و دریافتند که ۱۱درصد آمریکایی‌ها می توانند در مراحلی از زندگی‌شان وارد این طبقه یک درصد شوند که از آنچه پیشتر در مورد این یک درصد فکر می‌شد سیال‌تر به نظر می رسد(+). در هر حال این ورود عمیقا تبعیض‌آمیز است. احتمال ورود سفید پوست‌ها هفت برابر بیشتر است و ورود افراد فاقد معلولیت و متاهل‌ها به جرگه این یک درصد محتمل‌تر است.

محققان اندازه‌گیری نکرده‌اند که چطور متولد شدن افراد در خانواده‌ای ثروتمند بر شانس‌های یک فرد تاثیر می‌گذارد، اما روش‌های دیگری برای تخمین این موضوع وجود دارد. برای نمونه تحقیق اداره خزانه‌داری در سال ۲۰۰۷ به ما اجازه می‌دهد که تحرک اجتماعی(+) موجود در بالاترین طبقه جامعه را بررسی کنیم(+). محور افقی موقعیت اقتصادی فرد در طیف‌های درآمدی در سال ۱۹۹۶ است. محور عمودی نیز طبقه‌ای که آن‌ها در سال ۲۰۰۵ آنجا بوده‌اند را نشان می‌دهد. من برای بررسی افسانه تحرک اجتماعی به عنوان یکی از عمده‌ترین شاخص‌های توسعه انسانی، روی شانس ورود به ۱۰درصد، ۵درصد و یک درصد جامعه متمرکز شدم. می‌بینیم که این شانس‌ها افتضاح‌اند. فقط دو دهم درصد آن‌هایی که از بیست درصد پائین جامعه شروع کردند توانستند وارد یک درصد بالای جامعه شوند. برعکس ۸۲.۷ درصد آن‌هایی که جزو یک درصد بالای جامعه بودند بعدها نیز در ۱۰درصد بالای جامعه باقی ماندند.

(نمودار دوم)

بنا به خلاصه یک تحقیق جدید، «زمانی که خطاهای اندازه‌گیری اصلاح شود، مشاهده می‌شود که انتخاب‌ها و دستاوردهای اقتصادی تقریبا همان قدر ارثی است که شرایط پزشکی (بیماری‌ها) و ویژگی‌های شخصیتی به ارث بردنی‌اند»(+).  تحقیق دیگری نشان می‌دهد که دستمزدها از قد افراد بیشتر ارثی است(+). اقتصاددان‌ها برآورد می‌کنند که کش‌سانی (الاستیسیته) بین نسلی درآمدها یا به عبارتی مقدار درآمدی که از والدین به فرزندان سرایت می‌کند تقریبا نیم است (+). این یعنی در آمریکا ۵۰ درصد اختلاف درآمد والدین در فرزندان هم وجود خواهد داشت. (مثلا اگر فرد «الف» دو برابر فرد «ب» درآمد داشته باشد فرزند فرد «الف» ۵۰درصد بیشتر از فرزند فرد «ب» درآمد خواهد داشت و همچنان اختلاف درآمد در نسل بعدی هم تا حدزیادی حفظ خواهد شد - مترجم). در کانادا این عدد ۱۹ و در اروپای شمالی که تحرک اجتماعی بالاست این رقم از ۱۵درصد در دانمارک تا ۲۷درصد در سوئد تغییر می‌کند.

«کریس راک» می‌گوید ثروت نیز که به مراتب از درآمد نابرابر‌تر توزیع شده است، به ارث بردنی است(+). معقول است که این حرف را بپذیریم. «گرگوری کلارک» در کتابش  «The Son Also Rises» می‌گوید تحرک اجتماعی قرن‌ها در جوامع وجود داشته است. او در می‌یابد که: «پژوهش‌های فعلی میزان تحرک اجتماعی را در کل بیش از حد برآورد می‌کنند». او این گونه استدلال می‌کند:

«گروه‌هایی مانند سیاهان و یهودی‌ها که در پایین و بالای جامعه آمریکا باقی می‌مانند استثنائی بر قاعده عمومی تحرک بالای بین نسلی نیستند. آن‌ها نیز مثل بقیه جمعیت نرخ کلی تحرک بین نسلی پایینی را تجربه می‌کنند. اما چون آن‌ها بیشتر دیده می‌شوند و نیز به غلط عقیده دارند در میان اکثریت جمعیت، تحرک اجتماعی بالایی وجود دارد، باعث می‌شود آن‌ها به عنوان استثنایی بر قاعده دیده شوند. آن‌ها در واقع مثالی از قاعده نرخ‌های پایین تحرک اجتماعی‌اند».

«کلارک» دریافت که اثرات ماندگار ثروت ۱۰ تا ۱۵ نسل باقی می‌ماند. همان‌طور که یکی از منتقدین می‌نویسد «در درازمدت تحرک بین نسلی بسیار آهسته‌تر از آن چیزی است که برآوردهای رایج نشان می‌دهد(+). اگر پیشینیان شما در طبقه بالای اجتماعی باشند احتمالا شما نیز همان وضعیت اجتماعی را خواهید داشت». در حالی که تقریبا نیمی از اختلاف درآمدی والدین (دست کم در آمریکا +) به فرزندان انتقال می‌یابد، کلارک برآورد می‌کند که تقریبا ۷۵درصد اختلاف ثروت والدین نیز به فرزندان انتقال می‌باید. بنابراین آن تغییری که ‌«کلارک» و «هرچل» در یک درصد بالای جامعه می‌یابند عمدتا نوسانی بین تقریبا مرفه بودن و ثروتمند بودن است نه تحرک اجتماعی حقیقی.

بنابراین داستان آمریکا از آنچه معمولا تصور می‌شود متفاوت است. آمریکایی‌ها به طور فزاینده‌ای در شرایط متزلزل‌تری زندگی می‌کنند. در مقاله دیگری «هرچل» و «رنک» در نمونه آماری‌شان دریافتند که احتمال این‌که آمریکایی‌های جوان‌تر در مرحله‌ای از زندگی‌شان دچار فقر شوند بیشتر است(+). اما مهم‌تر اینکه اکثریتی از آمریکایی‌ها در مرحله‌ای از زندگی‌شان به کمک‌های ‌«تور امنیت اجتماعی» تکیه می‌کنند. به جای اینکه جامعه‌ای باشیم از «کمک دهندگان» و «کمک گیرندگان»، ما جامعه‌ای از «کمک دهندگان» هستیم که در تور امنیت‌ای سرمایه گذاری می‌کنیم که همگی دیر یا زود محتاج آن خواهیم شد. در هر حال کسانی هم هستند که به این تور نیازی پیدا نمی‌کنند.

ضریب جینی مشخصه‌ای است که میزان برابری در توزیع منابع را در مقیاس صفر تا یک اندازه می‌گیرد. در عدد صفر همه به طور برابر از منابع سهم می‌برند و در جامعه‌ای با ضریب جینی یک، یک فرد خاص مالک همه چیز است. در حالی که درآمد در آمریکا به طور نابرابری با ضریب جینی ۰/۵۷۴ توزیع شده است ثروت با نابرابری بسیار بیشتری با ضریب جینی ۰/۸۳۴ و دارایی‌های مالی با ضریب ۰/۹۰۸ توزیع شده‌اند به گونه ای که ۱۰درصد ثروتمندترین بخش جامعه، مالک مقدار عظیم ۸۳درصد دارایی‌ها است(+).

(نمودار سوم)

ثروت و دارایی‌های مالی (+) ارکان ثبات مالی درازمدت‌اند. آن‌هایی که ثروت را به ارث می‌برند هرگز نیازی به ترس از محتاج شدن به تور امنیت اجتماعی ندارند. و همین افراد اندک که نیازی به فروش نیروی کار خود در بازار ندارند هستند که قصه تفرقه‌اندازانه «کمک دهنده‌ها» و «کمک گیرنده‌ها» را ساخته‌اند. آن‌ها با توسل جستن به اهرم مفید بودن رقابت و نابرابری سعی کرده‌اند برنامه‌هایی را که تقریبا همه آمریکایی‌ها به آن محتاج خواهند بود را حذف کنند. همین‌ها هستند که افسانه «فرد خودساخته» را ساخته‌اند در حالی که در عالم واقع اغلب آمریکایی‌ها در نهایت نیاز به کمک گرفتن از تور امنیت اجتماعی دارند. آن‌ها این تور را به عنوان مزیتی می‌دانند که منحصرا به غیرسفیدها تعلق دارد در حالی که سفیدها هم به آن وابسته‌اند (حتی اگر مردم رنگین پوست بیشتر به آن وابسته باشند).

همان طور که قبلا در مقاله‌ای اشاره کردم (+) شیوه‌ای که دولت رفاه کار می‌کند (عمدتا بوسیله اعطای کمک‌های مالیاتی ناکارامد به طبقه متوسط) آن توهم فرد خودساخته را قابل دفاع کرده است. بنابراین نه آن آمریکایی‌هایی که خودشان را به عنوان «میلیونرهای موقتا بی‌پول» می‌بینند، بلکه آن‌ها که خود را «مردان خودساخته»ای (با چاشنی تبعیض نژادی)  می‌دانند، مخالفت با دولت رفاه را موجب می‌شوند.  مساله این است که اکثر آن افراد در نهایت خواهند فهمید که میلیونر نخواهند شد اما تعداد کمی خواهند فهمید که دولت همه عمر به آن‌ها کمک کرده است.

* دبیر سابق انجمن اسلامی دانشکده فنی دانشگاه مازندران (ای-میل)
 ·  Translate
نویسنده:  SEAN MCELWEE(اینجا+) مترجم: ایمان احسانی* اشاره مترجم: با وجود این که مترجم خود به جرم حق‌طلبی، از قربانیان چماق آمریکا ستیزان  است و از کار و تحصیل محروم، اما لازم می‌داند در مورد آمریکاپرستی و توهماتی که پیرامو...
17
2
‫پاتـ ــریک‬‎'s profile photoArian Gh's profile photoEspineh .m's profile photoDarya Meditarane's profile photo
3 comments
 
عالی 
Add a comment...
People
Have them in circles
6,966 people
mojtaba majidi's profile photo
Saharnaz Hooshiar's profile photo
aminsaffar amirhosein's profile photo
Mansour rezaie yazdi's profile photo
omid itrah's profile photo
Iconis Agency's profile photo
naviid alizade's profile photo
Mina Hosseini's profile photo
Mo Gh's profile photo
Contact Information
Contact info
Phone
9821
Email
Address
iran - tehran
Story
Tagline
هر شهروند یک رسانه
Introduction
نسخه ای از وبلاگ «مجمع دیوانگان» برای دسترسی ساده تر در گوگل پلاس