Profile cover photo
Profile photo
یک یای نکره
678 followers -
بیـگانه ای در هیــاهوی شهر
بیـگانه ای در هیــاهوی شهر

678 followers
About
Posts

Post has shared content
Add a comment...

Post has shared content
چرا نویسنده نشدم؟

همان تابستانی که شش ساله بودم و کتاب اولدوز و کلاغ‌های صمد بهرنگی را با آن چاپ ریز، به سختی و با لذت می‌خواندم، تمام تابستان قبل از سال اول ابتدایی، مطمئن بودم نویسنده می‌شوم، وقتش که بشود. 

متولد سوم مهر؛ در شناسنامه‌ام هم نوشته‌اند سوم مهر. پدر و مادرم از آن نسلی هستند که خیلی کله خری کرده بودند در زندگیشان، این هم یکی‌اش. این شد که در شش سالگی سه روز کوچک‌تر از آنی بودم که به مدرسه راهم بدهند، مستمع آزاد می‌رفتم مدرسه و وقتی یک دانش‌آموز واقعی کلاس اولی شدم‌، اولدوز و کلاغ‌های صمد بهرنگی را خوانده بودم. پس این‌که بیشتر از هم‌کلاسی‌هایم بدانم بدیهی بود، اما خودم آن وقت‌ها فکر می‌کردم دلیلش این است که قرار است نویسنده شوم. 

نه ساله که بودم، همهٔ «کتاب قصه»های کتابخانه‌مان را خوانده بودم، وقتی می‌گویم همه شامل «قصه حسن و محبوبه» شریعتی هم می‌شود و هر سه شنبه منتظر کیهان بچه‌ها می‌ماندم. بدیهی است که می‌خواستم در آینده نویسنده شوم. 

چهارده ساله که بودم، یاد گرفته بودم که کتاب فقط رمان نیست، الان نمی‌دانم چطور، ولی حتی کتاب‌های علمی می‌خواندم. کماکان فکر می‌کردم متفاوتم. در راستای این تفاوت همهٔ کتاب‌های شریعتی و مطهری و چپ‌ها و خلاصه هر چه به انقلاب ایران مربوط بود را خوانده بودم و هنوز می‌خواستم نویسنده شوم، اما حالا دیگر نویسنده تأثیر گذار. منتظر بودم وقتش بشود. 

شانزده سالم بود وقتی برای اولین بار با آدم‌هایی که مثل خودم متفاوت! بودند آشنا شدم، آن وقت‌ها فکر نمی‌کردم که اینکه ما بیش از۴۰ نفریم، اینکه همه متفاوتیم، آن هم در شهر کوچکی مثل شیراز شاید ساده‌ترین دلیل برای متفاوت نبودن ما باشد. هنوز می‌خواستم نویسنده شوم، می‌دانستم که به زودی باید وقتش بشود، پیش از آنکه خیلی دیر شود. 

هجده ساله بودم که دانشگاه تهران٬ کوی دانشگاه، روزنامه‌های زنجیره‌ای و روزنامه‌نگاران و دانشجویان سیاسی، بهم فهماندند که راه فرار از سطحی بودن سیاست، پناه بردن به ادبیات است. من بعد‌ها به چشم خودم دیدم که سطحی‌ترین هم‌دانشگاهی‌ها و هم‌کلاسی‌هایم با شرکت در یک اعتراض دانشجویی و ترجیحاً یک روز بازداشت شدن چگونه ماه بعد به عنوان فعال دانشجویی و به عنوان متخصص مسائل ایران با رادیو بی‌بی سی و صدای امریکا مصاحبه می‌کردند و هم سن و سالهای پدرم، همانهایی که درست یا غلط هزینه داده بودند برای آینده مملکتشان، شب‌ها ساعت هشت ونیم به حرف‌هایشان گوش می‌کردند تا ببینند آینده این مملکت چه می‌‌شود. 
هنوز که هنوز است بدبینم به هر حرکت دانشجویی. 
بزرگ‌ترین خوش شانسی من همین بود آن روز‌ها. سیاست خودش را کنار کشید تا کتاب‌ها بشوند همهٔ زندگی من. به نویسندگی مؤثر شک کرده بودم. اما هنوز می‌ خواستم نویسنده شوم. 

در ۱۹ سالگی به همراه سیاست، بقیه آرمان‌ها را هم از زندگی‌ام بیرون کردم. دو تا آدم حسابی این تصمیم را تأیید کردند، نیچه و میلان کوندرا. آن روز‌ها نویسنده‌ای کتاب می‌خواندم، یعنی هر چند تا کتاب ازهر نویسنده‌ای ترجمه شده بود را پیدا می‌‌کردم و پشت سر هم می‌خواندم. وقتی تصمیم‌ام را دربارهٔ حذف آرمان‌ها گرفته بودم، نوبت به نیچه رسیده بود. هر چه از نیچه ترجمه شده بود را خواندم و به خودم گفتم که تصمیم درستی گرفته‌ام. 
بعد هم نوبعد هم نوبت‌ِ میلان کوندرا بود، حرف بیشتری داشتم از هر چه او گفته بود؟ بهتر از او می‌‌توانستم بنویسم؟ خب معلوم است که نه. به خودم گفتم پس درت را بگذار. 

هدفم این شده بود که خوش‌بخت باشم. ایستاده بودم روی خرابه‌های آرمان‌هایم و خوش‌بخت بودم. دیگر نمی‌‌خواستم نویسنده شوم. 

و حالا دربیست و شش سالگی، هفت سال است که نمی‌‌خواهم نویسنده شوم. همیشه یک کتاب‌خوان حرفه‌ای بوده‌ام. بزرگ‌ترین لذت زندگی‌ام هنوز هم این است که عصر که به خانه بر می‌‌گردم، ترجیحاً وقتی آفتاب هنوز پهن است توی تختم دراز بکشم و بخوانم و بخوانم و بخوانم. 
برای خاطر همهٔ کتابهایی که پاریس را تبدیل کردند به شهر رویاهای من، برای خاطر همه نویسندگان غیر فرانسوی که در هتل‌های پاریس زندگی کرده‌اند و نوشته‌اند، در پاریس زندگی می‌‌کنم، گیرم که دیگر نمی‌ خواهم نویسنده شوم، که اگر اینجا هستم سر و کارم با لابراتوار‌های علمی است. 
ته ته دلم اما هنوز یک چیزی درباره نویسنده شدن تکان می‌خورد وقتی چیزی می‌خوانم از مارکز، یوسا یا فوئنتس. امریکای شمالی‌ها و حتی اروپایی‌ها، دیگر چیزی را در دل من تکان نمی‌دهند. اما حتی یک مقاله از یوسا کافی است که نوشتنم بیاید، که بخواهم دوباره بنویسم، که دوباره بخواهم بنویسم. و حالا خیلی دیر است برای همهٔ این‌ها.
Add a comment...

Post has shared content
در آن زمانی که رژیمی جنایتکار، قواعد ِ قانون را به کلی زیر پا می‌گذارد، در آن زمانی که جرم و جنایت مجاز شمرده می‌شود، در آن زمانی که عده‌ی معدودی که فراتر از قانون هستند می‌کوشند دیگران را از شان و کرامت و حقوق ِ اولیه‌شان محروم کنند، اخلاق ِ مردمان عمیقا آسیب می‌بیند.

روح پراگ: یک دوران ِ کودکی غیرمعمولی ، ایوان کلیما، خشایار دیهیمی
Add a comment...

Post has shared content
Add a comment...

Post has shared content

Post has shared content

Post has shared content
اون موقع ها از کنار این در رد میشدم نقاشی دیواری خونه واسه م عادی بود ، نقاشی یک زن فقط روی دیوار ، اما امروز از ته کوچه یک شکل و تعریف دیگه ای واس م داشت ، یه زن جوان که در چارچوب در خونه ش ایستاده و زل زده به ته کوچه ، منتظره و اشک میریزه ،
Photo
Add a comment...

چون اونم نیست پس کلا هیچی
 خواستم برای خودم جایی نوشته باشم که تا امروز چند بار اشتباهاتی کرده ام که حداقل برای چند ماه روزمرگی زندگی ام را تحت تاثیر قرار داده باشند؟
اما چند بارش خیلی اهمیتی ندارد، آن چیزی که آزارم می دهد اتفاق افتادن دوباره اشتباهاتیست که هر بار عهد کرده بودم دیگر...
Add a comment...

تنهایی چون حرام زاده ای همراه هر فرزند بشر زاده میشود
و مرگ نیز بعد از تولد هر نوزاد چون شیئی باز‌‌تولید می‌شود
اینگونه است که نوزادان وقت تولد زار می‌زنند
جنین هایی که برای دستگاه سونوگرافی دست و پا می زنند تا زندگان را از حیات دو موجود ناشناخته در رحم با خبر کنند
مرگ هر نوزاد چیزی به جهان اضافه می کند و قدری از عمر هستی می کاهد
من برای آنانی که پیش از تولد مرده اند خوشحالم، آنان که رسالتشان-مردن- را به حد کمال به انجام رسانده اند و حتی ذره ای به تنهاییِ هستی نیفزوده اند
چرا که تنهایی حرام زاده ایست که از مرگ هم فراتر رفته است و حالا هر فرزند بشر، صد ها بار تنهاتر از بدو تاریخ او، تنهاست و زنده
Add a comment...

دیشب
از خدا خواستم پرتقالم کند
در بازار  میوه ای کنار خانه ی شما
در زنبیل قرمزی که به خانه میبری
زیر تیغ چاقویی که پوستم میگیری
لای دندان هایی که از مزه ام کند میشوند
صبح به بازار میوه امدی
تمام پرتقال هارا کرم ها خورده بودند


علیرضا فراهانی

Add a comment...
Wait while more posts are being loaded