Profile cover photo
Profile photo
Siyavash Ghasseminia
3,832 followers
3,832 followers
About
Siyavash's posts

Post has attachment
حالم تعریفی ندارد. باز سرما خورده‌ام. این‌بار تمام سنگاپور انگار سرما خورده‌است. دکتر هم ماسک زده‌بود. حواسم سرجای‌اش نیست. فقط وقتی پشت سرم ایستاد تا با سر انگشتانش غدد لنفاوی‌ زیر فَک‌ام را چک کند متوجه شدم که دستکش هم به دست دارد. سرفه می‌کنم. نرم‌تر شده‌اند و کم‌. دماغم یک روز بسته است و یک روز روان. قرص‌ها تمام شده‌اند. تا روز سفر به ایران همه چیز عادی خواهد شد.

روز ششم عید، توی فرودگاه امام خمینی چشم در چشم افسر نیروی انتظامی جمهوری اسلامی ایران خواهم شد. بعد از بالای پله‌برقی پدر و مادر و احیانن خواهر و همسرش را خواهم دید. بعد می‌روم دم سوراخِ چمدان‌ها و بعد ماچ و بغل و لبخند. احتمالن بعد مستقیم می‌رویم تهران. یا شاید خانه‌ی خواهر. یا شاید مادرمان تصمیم گرفته‌باشد که اول وسایل را بگذاریم زمین و نفسی چاق کنیم و بعد برویم سراغ فامیل‌بازی که در آن صورت پدرمان ما را از هفت سوراخ و میان‌بر به کرج خواهد رساند.

خیلی‌ها هستند که احتمالن دیدنشان خوش‌حالم خواهد کرد.

حالم تعریفی ندارد. نشسته‌ام روبروی کامپیوتر. به وقت تهران یک ساعت و نیم مانده به تحویل سال. بی‌بی‌سی فارسی دارد برنامه‌ی زنده‌ای پخش می‌کند از یک ارکستر فارسی با گروهِ کُرِ غیرفارسی زبان. مردانی با صداهای به‌ته‌حلق‌انداخته‌ که دارند می‌خوانند گل گندم، گل گندم. هماهنگ نیستند. خواننده‌ی سوپرانو هم دارند. دختر ِ پلاس‌سایزِ خوش‌برورویی‌ست. منوتو هم دارد گزارش تعداد کشته‌شده‌های انفجار میدان تقسیم استانبول را می‌دهد. سال‌ را بدون لباس رسمی تحویل خواهم کرد. فرسنگ‌ها دورتر. عین تمام این سال‌ها.

یک ویدئویی باهام به‌اشتراک گذاشته‌شده‌بود در مورد عید نوروز. فرستادمش برای دوست-همکارها. بعد برای دوست-هم‌کلاسی‌های کلاس فرانسه. بعد برای هم‌خانه‌ام. باید سرجمع پانزده‌ تایی شده‌باشند. ایده‌ای ندارم که چرا همچو چیزی را برای این‌همه آدم‌های بی‌ربط فرستادم. تصورم این است که شاید پنج تایشان اشتباهی بازش کرده‌باشند. دوتاشان هم تا نصفش را دیده‌باشد. من اما روح پارسی‌ام آرام گرفته‌باشد شاید. به همه نشان‌ دادم که ما چقدر خوب و قدیمی و مهمیم. همین حالا یکی‌شان جواب داده که «واو دت ایز بیوتیفول...هاهاها...نوروز مبارک». لجم گرفته است. حتی دلم نمی‌خواهد جواب نوروز مبارکی را بدهم. انگار که مثلن احمد، پسر مصری کلاس فرانسه یک ویدئویی برایم بفرستد در مورد یک جشن باستانیشان. احتمال باز کردنش توسط من یک در میلیون است طبعن. با خودم چه فکری کردم. طبعن همچو کاری ربط خاصی به فکر کردن ندارد. آن توها دلم خواسته که من هم یک چیزی شبیه نوروز داشته‌باشم. غلط کرده‌ام اما. از همان روزی که بستم و آمدم بیرون باید فکر اسمس هاهاها دتز بیوتیفول را می‌کردم. کردم هم. آخرین بار که دست کشیدم روی کتاب‌هایم با خودم گفتم که تمام شد. باورم نشده‌بود اما تا همین امروز که نه خودم حوصله‌ی مسرور کردن روزم را دارم نه «ی» دور و ورم است که زور کند هفت‌سین بچینیم. امروز باورم شد. جدی.

بعد از تهران می‌روم پاریس. بعد با قطار می‌روم ونیز. از آن‌جا به فلورانس. بعد باز با قطار می‌روم تا رُم. بعد از راه استانبول برمی‌گردم سنگاپور. تا حالا توی زندگی‌ام سه هفته مرخصی نگرفته‌بودم. دردا و عجبا که هیچ تویم خبری نیست اما. تو بگو وظیفه‌ایست که گذاشته‌ام بر عهده‌ی خودم که بعدها غصه‌اش را نخورم. این فکر افسوس‌های بعدها اگر نبود احتمالن یا الکلی می‌شدم یا هیپستر. کنتراست غریبی‌ست نه؟ می‌دانم. حالم تعریفی ندارد.

Post has attachment
همه‌اش سه پاراگراف ایمیل بود. زندگی من اما به کل زیر و رو شد. چهار ماه نبود هنوز که از اولین و آخرین سفر فرنگ بازگشته‌بودم. پاک هوایی شده‌بودم. چهارده روز سفر را برای خانواده سه ماه تمام تعریف کرده‌بودم. بعد ایمیل‌شان رسید. گفته‌بودند که به نظرشان برای پستی که توی شرکت‌شان خالی شده‌بود مناسب هستم و بعد پرسیده‌بودند که آیا ممکن است نظر نهاییم را در مورد کار در سنگاپور برای‌شان در جواب بفرستم. اگر تربیتِ "شیک باشید همیشه"ی مادرمان نبود همان در دم جواب می‌دادم که بله و تمام. یک روز اما صبر کردم. از آن بله تا وقتی توی فرودگاه چانگی از پله‌های بوئینگِ هفتصدوهفتادوهفتِ قطر پایین‌می‌آمدم دو ماه هم نشد. بدوبدو برای گرفتن مدرک موقت تا تکمیل ِ پروسه‌ی خرید مدرک لیسانس از صنعتی اصفهان، ترجمه‌ی مدارک و ریز نمرات و پرکردنِ فرم طول و درازِ اقامت و اجازه‌ی کار در سنگاپور و بعد صبر و صبر برای اتمام پروسه‌ی صدورِ ویزای کار و الخ همه‌اش روی هم دو ماه هم نشد.
دوهزارویازده سال عجیبی بود. از شورِ رسمن کودکانه‌ی ورود به دنیای بین‌الملل تا دریافت اولین پالس‌های سختی‌های واقعی زندگی، همه‌اش حالا که نگاه می‌کنم بی‌اندازه عجیب بود. بی‌اندازه عجیب.
چشمم افتاد امروز به پوشه‌ی مکاتباتم با شرکت مذکور؛ "Singapore Here I come".

Post has attachment
رسیده‌ام به محل کار. پشت میز نشسته‌ام و عین فیلم‌ها دست‌ها را با دقت روی میز پهن کرده‌ام. مردِ تنهای طفلکی مثلن. فقط یک تعدادی تماشاچی کم دارم. آقای قلب با شدت می‌زند و بیرون هوا گرم است. یکشنبه را با تقریبِ خوبی به تمامی توی خانه گذراندم. بیست تا قاب عکس را که «ن» برای تولدم به‌م هدیه داده بود چسباندم به دیوار. پیشرفت بزرگی بود. لااقل لی‌اوت درآمد. حالا تا باز یک ده-دوازده روزی طول بکشد تا عکس‌ها را انتخاب کنم و بگذارم توی فریم‌های خالی ِ روی دیوار خیالم راحت است. این تکنولوژی ِ BlueTack خیلی به‌م چسبید. تصور سوراخ کردنِ دیوار برای چهار تا قابِ عکس‌ به نظرم می‌تواند هر کسی را به راحتی دیوانه کند.
تمام روز به چرخیدن توی خانه گذشت. مرتب و با پشتکار به خودم هی زدم که باید درس بخوانی. نخواندم ولی. به نظرم می‌آمد که حقم است یک یکشنبه‌ای مال خودم باشد. اما خب گند بزند روزی که مال خودت است اما گوشه‌ی ذهنت نگران چیزی هستی.
دوبار با مادر اسکایپ کردم. یک بار با پدر تماس گرفتم. صورتم را اصلاح کردم. اتاق خوابم را جاروکشیدم. کتاب‌ها و جزوه‌های هنوز توی جعبه‌ها مانده را بیرون آوردم. روی شلف ِ بالا بالایی را دستمال کشیدم و یک سری آت و آلات روی‌اش چیدم. سه‌پایه و دوربین روی‌اش را هم گذاشتم روی شلف پایین‌ترش. بد نشد اما فقط سی ثانیه نگاه کردن به‌ش لازم بود تا بفهمم که سه روز دیگر جای‍ش را باز عوض خواهم‌کرد. قرار است یازده ماه را این‌جا زندگی کنم. همین حالا یک ماهش گذشته البته. به هر حال هنوز ده ماه از عیش ِ ولو شدن توی نشیمن ِ خانه‌ای که در و دیوارش منِ نوستالژی‌باز را پرتاب می‌کند به خیلی دورها مانده و این یعنی خوب. بعدش هم خب احتمالن دیگر دوره‌ی هم‌خانه داشتن به سر می‌رسد برایم. به غیر از این‌ها شستن یک تعدادی ظرف، جابجا کردن خریدِ دیروزش تو یخچال، اتو کشیدن لباس‌ها به اندازه‌ی یک هفته و یک‌سری خرده‌کاری دیگر هم بود. شب خسته نبودم اما باید می‌خوابیدم. طبق عادتِ معهودِ سه ماهِ گذشته، قاعدتن قرار بود توی خواب به اندازه‌ی کافی خسته‌شوم بنابراین با خیال راحت چشم‌ها را بستم.
رسیده‌ام سر کار. از آن روزهای فکر کردنِ بیهوده است. چهار تا ریپورت و سه تا تماسِ تلفنی توی صف ایستاده‌اند و به‌م لبخند می‌زنند. من هم بلدم لبخند بزنم البته. دی-کُدر ِ مناسبش را اگر داشته‌باشید خیلی سخت نخواهد‌بود فهمیدن این‌که دارم مسخره‌تان می‌کنم یا لبخند، واقعی‌ست. اممم بهتر است این پست را خیلی شخصی نکنیم. به‌هرحال روز شروع شده و کار زیادی هم از دست من ساخته‌نیست.

Post has attachment
۷
با صدای بی‌بی‌سی چشمانم را باز می‌کنم. شش ساعت خوابیده‌ام. تمام تنم درد می‌کند. انگار که حتی یک ساعت هم استراحت نکرده‌باشم، حتی رمق ندارم که بلند شوم و صدای گزارشگر را قطع کنم. چشم‌هایم را می‌بندم. آمریکا مواضع داعش را در نزدیکی کوبانی بمباران کرده. یک‌لا ملافه‌ای که دیشب از خستگی روی پهلوهایم انداخته‌ام را تا بالای سر بالا میکشم. صدای گزارشگر هنوز می‌آید. شهر از سکنه خالی شده. چشم‌هایم را باز می‌کنم. شهر بی‌سکنه چه کارش به جنگ؟ بی‌هوا، انگار که خودم هم تصمیمش را نداشته‌باشم بلند می‌شوم. رادیو را خاموش میکنم. تهوع صبح امان نمی‌دهد. احساس میکنم اگر پنج ثانیه‌ی دیگر سرپا بایستم بالا می‌آورم. به شکم دراز می‌شوم روی تخت. این‌بار عمود به حالت قبلی.

۷:۳۰
ساعت گوشی زنگ می‌زند. چشم‌هایم را باز می‌کنم.دستم فاصله‌ی بین تخت تا بوک‌ریدر را طی می‌کند. چند ثانیه طول می‌کشد تا یادم بیاید که برای اسنوز باید روی صفحه تپ کنم.

۷:۳۹
بلند می‌شوم. تمام دیشب یادم می‌آید. متاسفانه همه چیز واقعی بوده. پلک‌هایم سنگینند. تمام مسیر ِ تا دستشویی، انگشتهایم را می‌کشم روی دیوارها. اعلام بیداری به تمام ِخانه.
ظرف‌های شام ِ دیشب توی سینک ظرفشویی مانده‌اند. فکر می‌کنم دو دقیقه بیشتر طول نمی‌کشد. تا رسیدن به سینک، دیوارهای آشپزخانه را هم بیدار می‌کنم. یک قابلمه، یک تابه، دو تا بشقاب، یک قاشق، یک چنگال، یک کارد، دو تا لیوان، یک کاسه‌ی کوچک. دیشب را ریخت و پاش کرده‌بوده‌ام انگار. فکر می‌کنم که ماست خوردن توی ظرف جدا دیگر چه فازی بوده‌است حالا. شستن همه‌شان بیشتر از دو دقیقه طول میکشد. به اتاق که برمی‌گردم بیشتر از یک دقیقه از زنگ ِ ساعت ِ هشت گذشته.

۸:۰۴
دو تا نانِ تست، دو پر پنیر ورقه‌ای،  یک سیب. در یخچال را می‌بندم. گاز نصفه‌ای به سیب میزنم و همان‌جا توی دهانم نگهش می‌دارم تا بند ِ کفش‌ها را ببندم. تمام که می‌شود گاز را کامل می‌کنم. حالا بیرون از خانه‌ام. طبقه‌ی هفده. اینجا همیشه باد می‌آید. صبح بخیر.
توی آسانسور اسمس‌ها را چک می‌کنم. دخترک پیغام داده که هنوز خبری نشده. زیرلب فحش میدهم که چقدر گشادند این جماعت دانشگاهی. دست بجنبانید دیگر. مگر چقدر قرار است یک پروسه‌ی ساده طول بکشد. همین حالا هم یک ماه و نیم گذشته است و هنوز انگار که چیزی معلوم نباشد توی مرحله‌ی «فرستاده‌ایم فلان کس امضا کند» مانده‌اند. گاز دیگری به سیب می‌زنم. می‌گویم که نگران نباشد، پروسه‌اش حتمن همین است دیگر. خوش بگذراند تا بیاید برای شروع ِ کار. شاید بعد از شروع کار تا مدتها وقت خوش‌گذرانی نداشته‌باشد. با خودم فکر می‌کنم که او اما شبیه تو نیست مرد. فقط تویی که تا کاری تمام نشود همه خوشی‌های دنیا را به خودت حرام می‌کنی و داد از لیست ِکارهای ناتمام هم. جمله‌ی آخر را پاک میکنم و می‌فرستم.
ساختمان را دور میزنم. از کنار ِ ایستگاه اتوبوس که می‌گذرم شماره‌ی ۶۱ می‌رسد. تا یک ماه ِ پیش همین ۶۱ می‌بردم تا محل کار. توی مسیر خبر می‌خواندم. گاهی از پنجره بیرون را تماشا می‌کردم. چهارده دقیقه‌ی بعدش می‌رسیدم به ایستگاه روبروی گولاب بیلدینگ. از آنجا تا آفیس چهار دقیقه پیاده بود. از ایستگاه می‌گذرم. درهای اتوبوس بسته می‌شوند. وارد ایستگاه مترو می‌شوم.
اولین قطار کیپ تا کیپ آدم ایستاده. بعدی به زور خودم را می‌چپانم تو. بین مردی که زیر بغلش بو می‌دهد و زنی که به زبان مالایی اسمس‌بازی می‌کند می‌ایستم. ایستگاه بعد مجبور می‌شوم از قطار خارج شوم که مردِ با زیربغل بوی‌ناک بتواند پیاده شود. خبرهای بی‌بی‌سی را چک می‌کنم. افغانستان بالاخره صاحب رییس‌جمهور شده. طالبان ناراحت است و طی یک حمله‌ی انتحاری سه نفر سرباز ِ مادرمرده را به کشتن داده. دو ایستگاه بعد پیاده می‌شوم. وارد جمعیت ِ عجله‌دار میشوم. همه با هم سوار پله‌برقی می‌شویم، با هم راهروهای مترو را طی می‌کنیم و با هم از مترو خارج می‌شویم.
آفتاب چشم‌هایم را می‌زند.
 از کنار ِ برج ِ جدید ِ در حال ساخت رد میشوم. یک دقیقه پشت چراغ ِ قرمز کراس‌ستریت معطل می‌شوم. دومین ساختمان بعد از چهارراه وارد شماره‌ی هشتاد خیابان رابینسن می‌شوم. چهار آسانسور کفاف ِ جمعیت بیست سی نفره‌ی منتظر را نمیدهد. پشت سرشان منتظر می‌مانم. آسانسورِ سوم را می‌گیرم. دکمه‌ی شماره‌ی هشت را فشار می‌دهم. حالا دوازده نفری به در خروجیِ آسانسور خیره شده‌ایم و به صدای موسیقی ِ مبتذل ِ پاپی که از هدفون‌های آیفونِ دختری که دقیقن وسط آسانسور ایستاده گوش می‌کنیم. خواننده آه‌های احمقانه‌ای میکشد که فقط توی تخت ممکن است بشود شنیدشان. طبقه‌ی هشتم پیاده می‌شوم. توی راهرو کارتم را از توی جیب جلویی ِ کیفِ دستی‌ام درمی‌آورم و به گردنم آویزان می‌کنم. این‌طوری راحت‌تر است. حالا شده‌ام مشاور ِ ارشدِ امنیت اطلاعات. بج را روی کارتخوان می‌کشم. بیپ می‌کند و چراغ سبزش روشن می‌شود.

 ۸:۳۶
سه روز است که دارم روی ریپورت پروژه‌ی آخری کار می‌کنم. قبل ازاین‌که بشوم «مشاور»، ریپورتی به این صورت در کار نبود. پروداکت را آماده می‌کردی و یک فرم‌طوری را خیلی روتین پرینت میگرفتی و میفرستادی برای ولیدیشن و الخ. بعدش هم یک فرم دیگر و بعد هم تمام. آماده بودی برای پروژه‌ی بعدی. اینجا اما باید مفصل باشی. باید حرف بزنی. باید اوهوم اوهم ِ مشتری بلند باشد تا تو موفق شده‌باشی. خلاصه که سه روز است با این پروژه درگیرم.

۹:۳۰
ایندی‌راک می‌چپانم توی گوشم. ندیده حس ِ ربلهای دهه‌ی شصت ِ امریکا را دارم. در خودم می‌بینم که بزنم زیر همه‌چیز و بروم مثلن توی یک فستیوالی چیزی شبیه وودستاک های کنم و دنیا به هیچ‌جایم نباشد. البته این فقط تا زمانیست که هدفون‌ها توی گوشم هستند. بعد می‌بینم که همکاری که توی کیوبیکل کناریست، انگار که بخواهد قطاری را از خطری که توی پیچ ِ بعدی انتظارش را میکشد مطلع کند، دست‌هایش را توی هوا تکان می‌دهد. هدفون‌ها را درمی‌آورم. نشئگیِ موسیقی درجا دود میشود.

دست‌های همکار که آرام می‌گیرند، خیره می‌شوم به تایتل ِ ریپورت. برای لحظه‌ای ایده‌ی معلم سیار شدن توی آفریقا باز یادم می‌افتد. بعد به خودم میگویم که همین ایمپرسونیشنت را شما ادامه بده با اهالی دهه‌ی شصت ِ نیویورک بس است. بلند می‌شوم برای خودم چای بیاورم.


۱۱:۰۰
ریپورت تمام می‌شود.

Post has attachment
امروز آلیس برایم مون‌کیک آورده بود. پیرمرد جعبه‌ی خورده‌شده‌اش را توی سطل آشغال دیده و می‌پرسد که آیا مون‌کیک خورده‌ام. می‌گویم که خورده‌ام. می‌گوید «وِری گود». می‌‍خندم. سر بلند می‌کند که «شد دو سال که این‌جایی، ها؟». یادش مانده که وقتی آمدم هم میدآتم‌فستیوال بود. مثل داورهای کُشتی با انگشت‌های دست راست، عدد سه را نشان می‌دهم. با همان بادی‌لنگوئج ِ سنگاپوری می‌گوید که «اووو وَه، وری فست ها؟». سرم را با لبخند تکان می‌دهم.

Post has attachment
روز را بد شروع نکرده‌ام. رطوبت هوا آن‌قدرها که همیشه، بالا نیست. حتی نسیمی هم انگار که بوزد. می‌گوید رابی ویلیامز خودکشی کرده. فکرم می‌رود پیش کامپیوتر ِ پنتیوم چهار ِ خاکستری رنگ. دو تا سی‌دی ِ خانم داوت‌فایر را روی آن تماشا کردم. حالا مرده. گفتم پس خانم ِ داوت‌فایر مُرد. می‌گوید غم‌گینم. می‌گویم خب مگر قرار بود همیشه زنده‌باشد، همه می‌میریم دیگر. بعد توی چشم‌هایش می‌گویم اسم دوست‌دختر سارتر چه بود؟ توی دو روز ِ گذشته دومین بار است که اسمش را یادم نمی‌آید. می‌گوید، همین دیگر، آن‌قدر از این چیزها خوانده‌ای که خل شده‌ای. می‌گویم عجیب نیست؟ می‌گوید نیست، شوخی می‌کند. می‌گویم جدن عجیب نیست که تو توی بدترین حالـَت صدها برابر از خیلی خوب ِ من خوش‌حال‌تری؟ سرش را تکان می‌دهد. می‌گوید که خوش‌حال نیست. پتو را تا زیر چانه بالا می‌کشد.

دیروز آخرین ایمیل را هم دریافت کردم، "We look forward to having you on board at KPMG on 1 September 2014". به همین سادگی انگار که قحطی تمام شده‌باشد. نمی‌دانم چه باید جواب بدهم. یازده ِ آگست ِ بیست یازده، تا لحظه‌ی دریافت این ایمیل می‌شود دقیقن سه سال. می‌پرسد خوش‌حالی؟ می‌گویم، راحت‌ترم. ادایم را درمی‌آورد که "راحت‌ترم، راحت‌ترم". جواب می‌دهم که من هم از پیوستن به‌شان خوش‌حالم. دروغ می‌گویم، این اسمش خوش‌حالی نباید باشد. زنگ می‌زنم به پدر که آقا شد! رفتم توی بیگ فور، می‌گوید تو همیشه بچه‌ی کم‌زحمتی بودی. می‌گوید چه پدر همیشه غرورت را نوازش می‌کند، می‌گویم پدر دست‌نیافتنی‌ست و بعید می‌دانم که خودش این را بداند.

جهت ثبت.
دوازده ِ آگست بیست چهارده

Post has attachment
جابجایی‌ها قبل از تولد من شروع شده‌بود. مدتی تهران، دو سال رشت، مدت خوبی ساوه، بعد تا پدر از اجبارِ دوباره‌ی جنگ بازگردد مدتی تهران، بعد سمنان، بعد دوباره تهران، بعد اصفهان، زمانی زنجان، بعد دوباره اصفهان، (که آخ از آن اصفهان ِ آخر)، بعد اجباری ِ خودم نزدیک شهرِری و باقرآباد، بعد مسافرت ِ هرروز ِ کرج به تهران، آخر هم که این‌جا. هیچ‌وقت بیشتر از پنج سال نشد. این‌طور بود که حالا، تعریف که می‌کنم می‌شود خانه‌ی ساوه، عمارت ِ سمنان، خانه‌ی تهران.

زمانت که کم باشد، آدم‌هایت هم کم می‌شوند. همین است که حالا من مفهوم مثلن هم‌محله‌ای برایم خنده‌دار و بی‌معنی‌ست. "یک" دوست داشتم همیشه، "مادر". پدر بعد از ساوه، با تقریب خوبی، همیشه دور بود. چشم‌مان همیشه به در بود که کی می‌رسد. خواهرک کوچک بود و توی این جابجایی‌های مدام تا خودش را پیدا کند طول کشید. مانده‌بودیم من و مادر. 

مادر با آن دست‌های ظریف و انگشت‌های کشیده، با آن چشم‌ها که غم داشت اما می‌خندید، با آن دامن‌های گل‌درشت و موهایی که با آن شانه‌‌طورهای سیاه و برنزی جمع‌شان می‌کرد پشت سر. 
 
برایم حرف می‌زد. از خوشی‌های بزرگم، نشستن روی صندلی ِ لهستانی ِ گوشه‌ی آشپزخانه‌ی سمنان بود و چشم دوختن به لب‌های مادر که تعریف کند. که تعریف کند از دبیرستان «رضاشاه‌کبیر»، از جشن ِ تولد آریامهر توی استادیوم صدهزارنفری، از دامن‌های کوتاه‌ و گارد ِ شاهنشاهی، از خیابان ِ سمیه، از نامه‌ای که سه ماه طول کشیده‌بود تا به دستش برسد، از نثر ِ پدر و از «پروین جانم» شدنش بعد از ماه‌ها «خانم ِ انصاری ِ عزیز» بودن. از نامه‌های جنگ. از سال‌های رشت. از من. از همه چیز. دوستی کردن را، انگار که آرام و سر ِ خیال ِ آسوده بخواهد که یادم بدهد. انگار که سال‌ها پیش برایم از این روزها گفته‌باشد. انگار که آن وسط‌ها، توی صورتم، گفته باشد که پسرکم، این زندگی بیشتر از آن‌چه فکرش را بکنی بیهوده‌است.

حالا هنوز وسط این ول‌وله که نمی‌دانم از کی شروع شد و چرا هیچ‌کس نگفت که نوبت ِ من است، دلم که می‌گیرد، نفسم که تنگ می‌شود از بی‌امانی ِ زندگی، صدای مادر انگار که آبی باشد روی آتش. چمی‌دانم.

Post has attachment
کافی بود بپرسی که غذا کی آماده می‌شود. فی‌الفور می‌پرسید الآن ساعت چند است؟ نمی‌فهمیدم، آشفته می‌شدم که یعنی چه که ساعت چند است مادر ِ من. لبخند می‌زد. سال‌ها طول کشید. حالا می‌دانم اما. می‌دانم که یک چیزهایی هست، که آماده‌ است، درست است، قابل استفاده است، اما هنوز یک اقلی را می‌شود که صبرتر کنی. که اگر کردی، کیفیتی را برمی‌داری که با قبل از آن صبر ِ مینیمال قابل قیاس نیست.
 
این‌که یک چیزهایی توی آدم بجوشد که نگفتنی باشد سخت است. تلاش برای نوشتن‌شان هم از مذبوحانه‌ترین‌هاست. این‌که بخواهی بگویی و نگویی؛ نخواهی بگویی و همان‌وقت دلت به گفتن‌شان باشد. وضعیت بغرنجی می‌شود. می‌نشینی به فیلم دیدن، کتاب خواندن؛ مثلن. انگار که بخواهی کسی را، چیزی را پیدا کنی که گفته‌باشدش. کشیده‌باشدش. تو فقط بشنوی‌ش. خیالت راحت شود.

این روزها مدام از خودم می‌پرسم ساعت چند است.

Post has attachment
همه‌شان جمع شده‌اند توی آبدارخانه. به اندازه‌ی کافی درست کردن کافیِ صبح را طول داده‌ام که مطمئن باشم نیستند دیگر. حالا اما می‌بینم که یاللهول همه این‌جایند. بدون ِ مکث برمی‌گردم. صدای یکی دو تا سلام نصفه و نیمه را هم پشت سرم می‌شنوم. وقعی نمی‌گذارم. اعصابشان را ندارم.

روزها آرام شروع نمی‌شوند. از همان خروس‌خوان توی سرم ولوله‌است. زندگی انگار که بخواهد زهر ِ چشم بگیرد هر روز کارت جدیدی رو می‌کند. همه را بازی می‌کنم. پاس؟ هیچ کدام. بخواهم هم نمی‌توانم، کسی نمانده.

می‌گوید بی‌پرواتر است. توی دلم می‌گویم «خب». بعد یک تفلسفی می‌کنم که «خب» را توی خودم کشته‌باشم. نمی‌میرد اما. خودم را گول می‌زنم. تمام عمر همین کار را کرده‌ام. چه مهم است اصلن؟ 

شروع کرده‌ام اسپانیولی یاد‌گرفتن. تو بگو پنج دقیقه در روز آن لالوها. به هوای همان پنج دقیقه، انگار که رگوله می‌شود قبل و بعدش. می‌گفت، با خودت قرار بگذار هر شب راس یک ساعتی یک خودکاری چیزی را برداری از نقطه‌ی الف بگذاری به نقطه‌ی ب؛ بعد می‌بینی چطور همه‌ی زندگی‌ات با این جابجا کردن ِ هر روز ِ خودکار منظم می‌شود. راست می‌گفت.

یک وقتی هم می‌آید که یک‌هو می‌بینی قهرمانت را رد کرده‌ای. همه‌ی آن‌چه توی او می‌ستودی را یک‌جا توی خودت می‌بینی. یک چیزهایی هم بیش‌تر حتی. تصور عمومی این است که باید لحظه‌ی خوش‌حالی باشد، نیست. مغموم می‌شوی و ملول. آدمت تمام شده. چرخش از تحسین به تکریم بی‌نهایت آزارنده‌ است. انگار که از یک جایی به بعد خودت را گذاشته‌باشند پشت رُل. بی که بهت گفته‌بوده‌باشند نوبتت نزدیک است.

Post has attachment
یک جایی همان اول‌های Meet Joe Black، آقای برد پیت خیلی کژوال و خرامان، می‌رود توی یک کافه‌ای. کافی‌اش را می‌خورد و لاس ِ صبحش را می‌زند و می‌رود دنبال روزش. از همان موقع آن تصویر برای من شد نماد ِ خوشی‌های شهرنشینی ِ کارمندانه. تصویر قشنگی هم بود تا مدت‌ها. بعد یک صبحی آمد که کافی به دست، درس‌کد کرده، وسط گران‌ترین متروپلیس دنیا، مچ خودم را گرفتم که با سه انگشت دسته‌ی ماگ ِ کافی را گرفته‌بودم، از بالای لیوان به آدم‌ها لبخند می‌زدم و البته هیچ خوش‌حال نبودم.

 طبیعتن تصویر همان‌جا از بین رفت.
Wait while more posts are being loaded