Profile cover photo
Profile photo
ne shane
About
Communities and Collections
View all
Posts

Post has attachment
چگونه یک بلند‌پایه شویم
مشهور است، نامش بر سر زبان‌ اهل هنر و فرهنگ و کتاب است. از میان‌سالی عبور کرده و به موی سپید سلام. روی صندلی جلویی ما، در کنسرت همایون و پورناظری نشسته.  با خودم مقایسه می‌کنم. چشم‌ها و سر و تنم‌  نمی‌تواند، برای مدت طولانی، فقط به یک نقطه نگاه کند یا آرام ...
Add a comment...

Post has attachment
مولوىِ بيابان لوت
مولوى خودش يك مقصد گردشگرى بود، يك ميراث ديدنى، به ارزش يك بناى تاريخى. نه که مولوی عظمتی داشت و ابهتی؛ نه که خاموش بود و سر در گریبان ذکر. نه قدسیتی داشت  و نه کلام مطنطنی. نه اندرونی‌ای داشت نه بیرونی‌ای. نمى‌توانست خوب راه برود اما چون بزِ سیستان، دورِ ظ...
Add a comment...

Post has attachment
آتش‌نشانی‌ام آرزوست
عكس و فيلم‌های زیادی هست از لحظه‌ای که پلاسکو فرو ریخت. یاحسین‌ها و یا امام‌ رضاهایی که از دهان خشکیدهٔ مردم به هوا ساخت. قلب‌هایی که تا نزدیکی مرگ رفتند. اما هیچکدام مثل فریادها، ضجه‌ها، اشک‌ها، به‌خود‌پیچیدن‌ها، در‌هم‌شکستن‌های آتش‌نشان‌ها نیست. در فیلمی ...
Add a comment...

Post has attachment
آتش‌نشانی‌ام آرزوست
عكس و فيلم‌های زیادی هست از لحظه‌ای که پلاسکو فرو ریخت. یاحسین‌ها و یا امام‌ رضاهایی که از دهان خشکیدهٔ مردم به هوا ساخت. قلب‌هایی که تا نزدیکی مرگ رفتند. اما هیچکدام مثل فریادها، ضجه‌ها، اشک‌ها، به‌خود‌پیچیدن‌ها، در‌هم‌شکستن‌های آتش‌نشان‌ها نیست. در فیلمی ...
Add a comment...

Post has attachment
تولد یک خدا
در من والاحضرتی ظهور می‌کند، شاید پادشاهی، شاید دارم خدا می‌شوم. من منم ولی آن‌ها مرا خدا می‌کنند. نفس‌شان بند می‌آید. آب دهان‌شان را قورت می‌دهند. گاه دست‌های‌شان می‌لرزد. کلمه‌ها را گم می‌کنند. هرچقدر کوچک می‌شوند، من رشد می‌کنم. آن‌ها پایین می‌روند من قد...
Add a comment...

Post has attachment
Add a comment...

Post has attachment
به نام خدای سبزیجات
به نام خدای سبزیجات سر کوچه دبستان پسرانه می‌ایستد. از صبح زود می‌آید با دو گونی خیس از  سبزیجات. نمی‌دانم گاری‌اش را شب‌ها، به کجا می‌سپرد. قدش بلند نیست. از روی صورتش هم نمی‌توان سنش را حدس زد. صورتش پهن است، سفیدکم‌رنگ، یا شیری‌طور. اجزای صورت کودک‌واره‌...
Add a comment...

صبح، ساعت هفت، پیاده‌رو را پایین می‌رفتم. فریادی به سرعت نور، اول گوش و بعد چشمم را روشن کرد. به طوری که انگار خیابان ایستاد، برگشت و رد صدا و نور را با بهت و خنده‌ای ناخودآگاه، گرفت.
دو سرباز روی موتور به سمت بالا، می‌رفتند. دومی داشت اعلامیه‌های خوشبختی‌اش را در خیابانِ زودِ صبح، پخش می‌کرد. روی دال و تا سکون می‌گذاشت، «او» را تا آن‌جا که می‌توانست می‌کشید و نقطه آخر را پُررنگ می‌کرد:
«خدمت تمووووم شد».
Add a comment...

Post has attachment
یه روضه‌هایی هست فقط مخصوص عصرواقعه است. مخصوص بعدِ خاک‌سپاری. مال بعدِ شب هفت. وقتی همه رفتند. وقتی درکمد را باز می‌کنی. وقتی‌سرت رو لای بوی کت‌شلوارها، لای پیرهن‌ها فرو می‌کنی. وقتی تای پیرهن‌خواب آبیِ گلدوزی‌ شده‌اش رو باز می‌کنی. یه روضه‌هایی هست مال وقتی اولین‌بار، بعدِ رفتنش، کلید می‌ندازی درخونه‌اش یا در اتاقش را باز می‌کنی. وقتی ملافۀ روی تختش را کنار می‌زنی. وقتی کفِ دستت را روی قالیچۀ اتاقش می‌کشی. غبارش را بین شست و انگشتت حس می‌کنی.

یه اشک‌های خاصی هست فقط مال عصر عاشوراست. نه مال وقتی علی اکبر برنگشت. نه وقتی عباس آب نیاورد. یه ضجه‌ای هست نه برای وقتی که علی اصغر را در هوا زدند. یه ضجه‌ای هست مال غروب. مال وقتی همه کشته شدند. مال وقت تنها شدن، زیرپاخالی‌شدن. زمان پایین آمدن دما. تاریک‌شدن هوا.

بغض‌ها و فریادهای داغی هست مال سی‌سال بعد. وقتی دست‌ها را باز می‌کنند.

من امروز، روضه می‌خوام، به وقت عصرعاشورا، به وقت عصرکربلای چهار.

از‌حال‌رفتنی‌ پس ازشوری، بغضی پس از آرامشی، سکوتی بعد از انفجاری.

بوسه‌ای، هزاران به همه باله‌های سیاه، به موهای خیس، به گره‌های ‌ دست‌های بسته
Photo
Add a comment...

دیشب، نگهبان پرسید این آقای دکتر آیینه‌وند کیه که اینهمه آدم به ملاقاتش آمدند؟ گفتم استاد دانشگاه‌ست. مرد خیلی خوبیه. چیز دیگه‌ای به ذهنم نیامد اضافه کنم. بالا، در بخش آی.سی.یو، آن مرد خوب، تکیه‌داده به تخت، به‌سختی نفس می‌کشید و چشم باز می‌کرد. هنوز هوشیار بود. نزدیک رفتم و آرزو کردم حالش بهتر بشه. کف دستهاش، مثل همیشه، روی پا بود. به علامت دعا کمی بلند کرد. تمام طول راه برگشت از بیمارستان را همراه اردیبهشت تهران و صدای همایون گریستم. زمین در غایت بهار و بلوغ و شکفتگی بود، اما یکی رو به مرگ نشسته بود باهمه یک‌بارگی و بی‌موقع‌گی و ناانتظاری. با همه سلطه و چیرگی و ویرانی.
از سابقه و فعالیت فکری و فرهنگی او گفته‌اند و لابد پس از امروز، زیادتر خواهند گفت. اما امشب، فکر می‌کردم خصلت برجسته‌اش، بی‌آزاری‌اش بود. صلح و رواداری‌اش. همین‌طور ادب و حریم‌داری‌اش. پاکیزگی و پاکی‌اش و از سال‌های دور، که هنوز حرفی از شان و حق زنان نبود، حمایت و ارزش‌نهادن و مسئوليت‌ و میدان‌دادن و حریم‌گذاشتن واقعی نه شعاری‌اش.
Add a comment...
Wait while more posts are being loaded