Profile

Cover photo
Alireza H
226,718 views
AboutPostsCollectionsPhotosVideos

Stream

Alireza H

Shared publicly  - 
 
یکم از چیزایی که مربوط به رشتمه و جایی که کار میکنم و قراره با یه زبون ساده و به دور از پیچیدگی تو این کالکشن قرار بدم اگه دوست ندارید بدونید این کالکشن و آنفالو کنید.
اگه پیچیده می نویسم یا نثرم مشکل داره یا جاییش و متوجه نشدید باهام مشکل و در میون بزارید خوشحال میشم مشکل و رفع کنم یا پاسختون و بدم
 ·  Translate
13
Faez Ehya's profile photono signal's profile photo
2 comments
 
من باشم پلیز
 ·  Translate
Add a comment...

Alireza H

Shared publicly  - 
 
دورهمی گوشماهیا
 ·  Translate
21
1
Mi na's profile photoAlireza H's profile photo
2 comments
 
+Mi naتو خونه صداش میزنن ببری 
 ·  Translate
Add a comment...

Alireza H

Shared publicly  - 
 
#پیاده_روی
#موقت
بیشتر از این جلوتر نمیرم ، همینجا کنار ساحل میشینم چند دقیقه و برمیگردم
بقول گویندگان تلویزیون مرسی بابت نگاهتون که با ما بود :)
 ·  Translate
12
Hossein brk's profile photo
 
Awesome seaside
Add a comment...

Alireza H

Shared publicly  - 
5
Add a comment...

Alireza H

Shared publicly  - 
1
Add a comment...

Alireza H

Shared publicly  - 
1
Add a comment...

Alireza H

Shared publicly  - 
 
گازی که از مخازن پارس جنوبی استخراج میشه تو عمق دو نیم کیلومتری از سطح قرار داره و فشاری معادل سیصد تا دویست و پنجاه بار داره و وقتی که گاز به سطح زمین میرسه دماش حدودا دویست تا دویست و پنجاه درجه است اگه بخوام یه دید در مورد فشار بهتون بدم اینه که فشار گاز پشت گلوله موقع بیرون اومدن از دهانه اسلحه ژ3 حدودا دویست باره یا فشار سیصد بار معادل فشار آب در عمق سه هزار متری دریاست
.
به گازی که از مخازن زیرزمینی استخراج میشه گاز ترشSOUR GAS میگن
چرا بهش میگن ترش ؟ چرا نمیگن تلخ یا شور؟
برای اینکه گاز ترش و بو کنید بوی ترشی یا سرکه یا تخم مرغ گندیده به شامتون میرسه!! علت این بو هم ترکیبات سولفوریست، مانند H2S که از احياء سولفاتها توسط باكتري و تجزيه پروتئين ها توليد مي شه و معمولا تو مخازن نفتی و گازی و یا مخازن فاضلاب بوجود میاد و بشدت سمی وخورنده است.
به عملی هم که باعث میشه ترکیبات سولفوری از گاز جدا شه شیرین سازی گاز میگن و گاز قابل مصرف میشه گاز شیرین Sweet Gas
عمل شیرین سازی گاز تنها یکی از کارهاییه که یه پالایشگاه گازی انجام میده نمی‌خوام فعلا توضیح بدم که عمل شیرین سازی چطور انجام میشه فعلا میخوام براتون از گاز ترش بگم.
.
اولین خطری که گاز ترش داره انفجار نیست ، اولین خطر خفگیه بخاطر وجود H2S که یه گاز بشدت سمیه، مقدار یه گاز در هوا با PPM سنجیده میشه به معنی Part per Milion اگه بخوام یه دید بهتون بدم، برای مثال، 1PPM معادل با 1 میلی گرم از یک ماده در یک لیتر از یک مایع (mg/L)، یا 1 میلی گرم از یک ماده در یک کیلوگرم از یک ماده جامد است. در مقیاس درصدی 1PPM معادل هست با 0.0001 %
اگر 1 PPM گاز H2S تو هوا باشه میشه بوش وبه شدت حس کرد و اگه تا 20PPM برسه دیگه نباید در معرضش قرار گرفت واگر تا 100PPM برسه کلا باعث از کار افتادن حس بویایی میشه در نتیجه وقتی ناگهان مقدارش میره بالا حس بویایی کار نمیکنه که انسان متوجه حضور H2S تو فضا شه بخاطر همین مشهوره که گاز خیلی نامردیست چون متوجه حضورش نمیشی که بخوای ازش فرار کنی و وقتی به 500PPM برسه خفگی و مرگ اتفاق میافته به همین علت همیشه کسایی که تو پالایشگاه‌های گازی کار میکنن سنسور گازسنج و ماسک اکسیژن با خودشون حمل میکنند.
.
h2s گازی چگالتر از هواست در نتیجه نمی تونن تو جو رهاش کنن به همین علت تجزیش میکنن و گوگردش و به فروش می‌رسونن،
ولی اگر مجبوربشن تو فلر می‌سوزوننش که خودش باعث ایجاد باران اسیدی میشه
وقت کنم توضیح میدم که وقتی گاز از مخزن در میاد چه مراحلی و طی میکنه تا شیرین بشه
 ·  Translate
19
5
NaSrin's profile photoAlireza H's profile photo
4 comments
 
+NaSrin اتفاقا تجزیش خیلی هزینه بره و به سود فروش گوگردش نمی صرفه ولی استانداردا زیست محیطی و حجم زیاد نیرو انسانی که اونجا کار میکنه مجبورشون میکنه رعایت کنن
.
خیلی از مواقع که پالایشگاهی افتتاح میشه، فقط واحد شیرین سازیه که افتتاح میشه و واحدا دیگه ای مثل واحد گوگرد راه اندازی نشده و H2S و تجزیه نمیکنن و به فلر میدنش و حدودا یکسال بعد واحد گوگرد راه اندازی میشه
 ·  Translate
Add a comment...

Alireza H

Shared publicly  - 
 
 
کتابفروشی به روایت نصرالله کسرائیان
نصرالله کسرائیان را به عنوان عکاس می‌شناسیم. اما او در این یادداشت ماجرای کتاب‌فروش شدن خود را نقل می‌کند و از سال‌های متمادی خلوت کتابفروشی‌اش می‌گوید.

خانه ما در سعادت‌آباد است. آن را بیست-سی سال پیش خریدیم. وقتی خریدیم‌اش در ضلع جنوبی آن، در خیابان سوم، دکانی هم بود. خیلی دلم می‌خواست که نمی‌بود. به دلایل مختلف: یکی این‌که من همیشه با کلمه دکان و اصطلاحات مربوط به آن، «دکان‌دار»، «دکاکین»، «دکان‌داری»، «دکان بازکردن» و … مشکل داشته‌ام، دیگر این‌که ملک بدون دکان ارزان‌تر در می‌آمد و با بودجه ما تناسب بیشتری می‌داشت. از فروشنده خواستم اگر ممکن است دکان را از ملک تفکیک کند، گفت می‌پرسم. بعد از پرسیدن گفت: متأسفانه شدنی نیست چون این ملک یک‌ بار دیگر هم تفکیک شده است. به هرحال صاحبِ خانه‌ای شدیم با یک دکان.

چهار سالی دکان برای خودش ته زمین نشسته بود و ما هم کاری با آن نداشتیم. از بس برای اجاره‌اش مراجعه کردند به صرافت استفاده از آن افتادیم. همسرم گفت: جز کتابفروشی چیزی به عقلم نمی‌رسد. خودِ من هم که سوء‌سابقه کتابفروش بودن پدرم را در پرونده داشتم، با تغییر اندکی در کاربری استقبال کردم. گفتم: می‌کنیم‌اش «کافه کتاب». بالاخره، من، هم از نسل بعدی بودم و هم فرنگ رفته بودم و آن‌جا همچو چیزی دیده بودم، بعضی جاها توی گوشه‌ای از کتابفروشی قهوه می‌فروختند. می‌توانستی بنشینی و کتابی را که به نظرت جالب آمده بود تورق کنی و در همین فاصله قهوه‌ای هم بخوری و اگر هم نخواستی کتاب را بخری، بزنی بیرون. همسرم پذیرفت. خودش هم رفت دنبال جواز و این‌جور چیزها. (می‌دانست که صبح تا شب فعلگی کردن برایم به مراتب ساده‌تر و لذت‌بخش‌تر از مراجعه به دوایر دولتی و این‌جور جاهاست.) گفتند: نمی‌شود. کافه یا کافی coffee با کتاب جور در نمی‌آید. برای اولی با اماکن سر و کار پیدا می‌کنی و برای دومی با ارشاد. تازه صنف برای کافه جواز نمی‌دهد، برای آب‌میوه فروشی می‌دهد. در قوانین چیزی به اسم کافه نداریم. خود من هم از تحصیلم در دانشکده حقوق، «اسقاط کافه خیارات» یادم مانده بود اما به کافه برخورد نکرده بودم. به کتابفروشی خشک و خالی رضایت دادیم، عصرها گاهی خانمم می‌رفت، گاهی خودم، بعضی وقت‌ها هم دوستی مترجم که همسایه‌مان بود به جای نشستن توی خانه در کتابفروشی می‌نشست و کارش را می‌کرد.

سه سالی باز بود، از بس کسی نیامد تعطیل‌اش کردیم. دوازده سالی بسته بود. در این فاصله، باز هم مراجعه کردند و خواستندش برای آژانس، آرایش عروس، کبابی، پیتزایی، پروتئینی، سوپری، برَند. باز هم ندادیم. اما از آن‌جا که رو به خرابی گذاشته و وضع خیلی غم‌انگیزی پیدا کرده بود، دوباره وسوسه شدیم از آن استفاده کنیم. گربه‌ها از پنجره کوچک زیرزمین رفته بودند داخل و هر کاری دلشان خواسته بود با کتاب‌ها کرده بودند و آخر سر هم که نتوانسته بودند بیرون بیایند، پس از آن‌که با حاصل کار نویسندگان و شاعران و دانشمندان و علما کارهای بی‌شرمانه‌ای کرده بودند همان‌جا دارفانی را وداع گفته و فسیل شده بودند. با دو سه‌تایی از دوستان‌مان که یکی دوتایشان دستی در کسب و کار داشتند، مشورت کردیم. با واقع‌بینی تمام پیشنهادهایی دادند که هیچ‌کدامشان از محدوده شکم بالاتر نمی‌آمد: یک چلوکبابی خاص، رستورانی برای عرضه غذاهای شمالی، آذری، لبنانی و … صحبت‌ها همه حول کوبیده چهل سانتی، برگ شصت سانتی، میرزاقاسمی، کوفته تبریزی و هوموس دور می‌زد.

با واقع‌نابینی تمام، همه پیشنهادها را رد کردیم و باز رفتیم سراغ همان «شغل» یا «کسب» قبلی و بالاخره با هزینه کردن هفتاد ـ هشتاد میلیونِ ناقابل، چهار سال پیش دوباره راهش انداختیم و برای اداره‌اش هم از خانمی که عاشق کار در کتابفروشی بود کمک گرفتیم. این خانم هشت ـ ده سالی را در مجارستان معماری خوانده بود و بعد از مراجعت به میهن عزیز مدتی هم در یک کتابفروشی کار کرده و فوق‌لیسانس زبان‌شناسی‌اش را هم از  دانشگاه علامه گرفته بود.

بالای در نزدیم «با مدیریت جدید» اما واقعاً می‌شد نشانه‌های «مدیریت جدید» را دید؛ نمای آجری کتابفروشی را برای «جلب توجه» رنگ زرد کاترپیلار زدیم، علاوه بر تابلوی سردر، تابلویی هم که شب‌ها با چراغ‌های اِل‌ای‌دی زردرنگ روشن می‌شود، بغل سردر زدیم که از چندصد متری دیده شود. به پیشنهاد دوستی که هم ناشر است و هم کتابفروش «برای جلب مشتری» در زیرزمین‌اش بیش از صدتا و در طبقه اصلی سی و هشت عکس هم از دیدنی‌های مام میهن و زندگی مردم زدیم به در و دیوار. قرار گذاشتیم نوشت‌افزار و کتاب‌های گاج و قلم‌چی هم نفروشیم. پشت ویترین هم بزنیم «فتوکپی و سیمی می‌شود» نداریم. تا جایی هم که بتوانیم کتاب آشغال نیاوریم. قفسه‌ای را هم زیر عنوان «جهت مطالعه» اختصاص دادیم به کتاب‌هایی که یا اجازه تجدید چاپ نگرفته بودند یا گران بودند، برای امانت دادن به آن‌هایی که وسعشان نمی‌رسید که بخرند. سپرده بودیم اگر کسی کتاب بلندکرد به رویش نیاورند (از همان جوانی بین انواع سرقت تفاوت قائل بودم)، اگر امانت گرفتند و پس نیاوردند هم حرفی نزنند، کتاب هم پس از فروش پس گرفته ‌شود. هم‌چنین شعاری را هم که همسرم مطرح کرده بود سرلوحه کارمان قرار دادیم: سال اول مقاومت، سال دوم استقامت، سال سوم مداومت و…

یک سالی که گذشت، فروشنده گفت: عمو این‌جا اولاً به‌ندرت کسی می‌آید و آن‌ها هم که می‌آیند، بیشتر دنبال کتاب‌های «خالطوری» هستند (این اصطلاحی است که ایشان به ‌کار بردند، من بیشتر با «دَرِ پیتی» آشنا بودم)، بیشتر سراغ کتاب‌های عشقی و روان‌شناسی و چیزهایی مثل این‌که «چگونه افسردگی خود را درمان کنیم»، «زنان ونوسی»، «مردان مریخی»، «چرا مریخ و ونوس به هم برخورد می‌کنند»، «زن، مرد، ارتباط»، «خانواده موفق» و «تعبیر خواب» و … را می‌گیرند. بهتر است این‌ها را هم بیاوریم، چه‌بسا آن‌ها که این کتاب‌‌ها را می‌خوانند، وقتی چشم‌شان به کتاب‌های دیگر بیافتد آن‌ها را هم بخرند. گفتم: عمو، ریش و قیچی دست ِخودت است، هر کاری صلاح می‌دانی بکن، مطمئن باش اگر یک روز بیایم و ببینم قفسه‌ها را از وسط ارّه کرده‌ و کُپه کرده‌ای وسط کتابفروشی، یک کلمه حرف نخواهم زد ـ از خوش‌شانسی به حرف من اعتماد دارد (بیشتر نگرانی‌ام از سَرخوردن و افسردگی اداره‌کننده کتابفروشی بود). از آن کتاب‌ها هم آوردیم، هر وقت هم فاکتور دادند، نَه نُه‌ماهه و یک‌ساله که رسم است، تقریباً بلافاصله تسویه کردیم. باز هم نچرخید.

پیرارسال دیدم فکرِ بِکری به ‌نظرش رسیده. گفت: باید مناسبت‌هایی برگزار کنیم، مثل رونمایی، شعرخوانی، داستان‌خوانی، شب یلدا … (البته یواشکی و بی‌سروصدا که گیر ندن) گفتم: عمو، همان که قبلاً گفتم، هرچه صلاح می‌دانی بکن. داستان‌خوانی و شب یلدا را قاطی کرد و پشت ویترین با شابلُن و اِسپرِی، سی چهل تا انار نقاشی کردند و تو توییتر و اینستاگرام و این چیزایی که ازشان سر در نمی‌آورم اعلام کردند و چای و شیرینی و قهوه و … شب خوبی بود، آن‌قدر که خود من هم سر شوق آمدم و با سوءاستفاده از فرصت، چند شعر از آن‌هایی که ترجمه کرده بودم خواندم. اگر بعد از آن شب، شما کسی از آن پنجاه شصت نفری را که آمدند، دیده‌اید من هم دیده‌ام. البته بی‌انصافی نباید کرد، آن شب چند جلدی کتاب فروختیم. اما همچنان از رونق خبری نبود.

چند ماه پیش که داشت حوصله‌اش سر می‌رفت گفت: عمو بیشتر کتابفروشی‌ها درآمدشان از محل فروش چیزهایی غیر از کتاب است. مردم همه‌ چیز می‌خرند، برای همه ‌چیز پول دارند، امّا برای کتاب ندارند (از نشر آگاه که از این چیزها نمی‌فروشد خبر داشتم، می‌دانستم سال قبل به زور حقوق کارمندهایش را داده بود. سی، چهل سالی هست که با مدیر مسئولش افتخار آشنایی دارم).

گفتم: عمو جان، همان که قبلاً گفتم، حرف مرد یکی است. گفت: باید یه مقدار  «جینگولی مستون» بیاریم. پرسیدم: عمو «جینگولی مستون» چیه دیگه؟ (بهتر از من اصطلاحاتی را که جوانان به ‌کار می‌برند می‌شناسد.) گفت: چیزایی مثل ماگ، فِرفِره، شمع، جامدادی، دفترچه‌هایی با جلدهای خوشگل از جنس موکت یا پارچه زیرشلواری، کیف نَمَدی، گوشواره، النگو و … نمی‌دانستم چه بگویم، به‌خصوص که می‌دانستم خودش خیلی حرص می‌خورد، اما این را هم گفته بود که شاید این بهانه‌ای بشود برای این‌که کتاب هم بخرند.

کتاب‌های میز وسط کتابفروشی منتقل شد به قفسه‌ها و جایش را داد به همان چیزها که بالا گفتم. همین حالا آن چیزها جلوی چشمم است به‌ اضافه چندتایی جغد و کبوتر سفالی و گچی که روی یکی‌شان نوشته «مرغ دلم باز پریدن گرفت» و دارد مرا نگاه می‌کند.

الآن توی کتابفروشی‌ در سکوت و آرامش مطلق دارم این مطلب را می‌نویسم. حتی بیشتر از خانه‌ام آرامش دارم. چهارمین سالی است که کتابفروشی را باز کرده‌ایم، یعنی در دوران «پسا مداومت» هستیم.

و اما انگیزه نوشتن این یادداشت:

چند شب پیش نشسته بودم و کار می‌کردم. یک کارگر افغانی که تقریباً همه نوع مواد و مصالح ساختمان جز پاره‌آجر از سر و لباس‌اش می‌بارید، لای در را باز کرد و پرسید: «حافظ دارید؟» خانم فروشنده گفت: بله. گفت: کوچیکش را هم دارید؟ گفت: داریم. گفت: می‌خوام خوش‌خط باشه. گفت: خوش‌خطش را هم داریم. وسط این گفت‌وگو هرچه اصرار می‌کردم بیاید داخل، می‌گفت لباس‌هایم کثیف است. چیزی نمانده بود به زور متوسل شوم. پرسید: چند است؟ فروشنده گفت: بیست و دو تومن یا همچی چیزی. گفت: ده تومنی‌اش را ندارید؟ دیگر نتوانستم خودم را کنترل کنم، تقریباً یقه‌اش را گرفتم و کشیدمش تو. گفتم: عزیزم، با تخفیف قیمت‌اش همان ده تومن است. البته بعداً به فروشنده گفتم: نمی‌دانم چرا همان ده تومن را هم گرفتم. خانم فروشنده گفت: کار درستی کردی. و من به یاد دوران دانشجویی‌ام افتادم. مریض شده بودم، چند روزی بود تب داشتم. فکر می‌کنم بالای چهل درجه، واقعاً داشتم می‌مردم اما پول نداشتم. آن موقع‌ها حق ویزیت بیست تومن بود. به دکتر گفتم: لطفاً من را به اندازه ده تومن معاینه کن. می‌خواست نگیرد، به اصرار دادم، غرورم اجازه نمی‌داد.

نه شووینیست هستم، نه پشیزی برای خزعبلاتی مثل نژاد پرافتخار آریایی قائلم، نه تبلیغات شهرداری را برای اشاعه کتابخوانی جدّی می‌گیرم، اما همیشه از ایرانی بودنم خوشحال بوده‌ام یا دست‌کم هیچ‌وقت نبوده که احساس شرمساری کنم اما این بار واقعاً از ایرانی بودنم خجالت کشیدم.

آن‌ها که گذارشان به سعادت‌آباد افتاده، می‌دانند که بساز بفروش‌ها از برکت یک اقتصاد بیمار و مجوزهای بی‌حساب و کتاب شهرداری چه شلتاقی می‌کنند. حتی یک نفر بساز بفروش‌، آرشیتکت‌، تکنیسین‌، دلال‌ و کارگر (حتی نه برای خرید) سری به این کتابفروشی نزده‌اند. از ساکنین محل هم که خیلی‌شان ماشین چندصدمیلیونی سوار می‌شوند و قاعدتاً باید متعلق به دیگر گروه‌ها و قشرهای اجتماعی باشند، آمار نگرفته‌ام اما با اطمینان می‌گویم بین نود و پنج تا نود و هشت درصدشان وارد کتابفروشی نشده‌اند ـ می‌خواستم این را ننویسم، گفتم هم‌محله‌ای‌ها آزرده می‌شوند. بعد به خودم گفتم نگران نباش، آن‌ها چیزی نمی‌خوانند!

هدف‌مان از باز کردن کتابفروشی کسب درآمد نبوده، خواسته‌ایم به خیال خودمان کار فرهنگی بکنیم. نمی‌دانم اگر قرار بود اجاره محل را هم بدهیم، ناچار از فروش چه چیزها یا ارائه چه خدماتی می‌شدیم. همه‌اش یاد آخرین صحنه فیلم «شاه‌لیر» در نسخه سیاه و سفیدی که کوزینسف کارگردانی‌اش کرده بود می‌افتم: «کجایم من؟»

کجاییم ما؟

آذر ۹۴
 ·  Translate
۴۸۸۰ خانه ما در سعادت‌آباد است. آن را بیست-سی سال پیش خریدیم. وقتی خریدیم‌اش در ضلع جنوبی آن، در خیابان سوم، دکانی هم بود. خیلی دلم می‌خواست که نمی‌بود. به دلایل مختلف: یکی این‌که من همیشه با کلمه دکان و اصطلاحات مربوط به آن، «دکان‌دار»، «دکاکین»، «دکان‌داری»، «دکان بازکردن» و … مشکل داشته‌ام، دیگر این‌که …
2 comments on original post
7
Add a comment...

Alireza H

Shared publicly  - 
 
 
نشست تو ماشين، دستاش مى لرزيد، بخارى رو روشن كردم. گفت ابراهيم ماشين ات بوى دريا ميده ، گفتم ماهى خريده بودم. گفت ماهى مرده كه بوى دريا نميده. گفتم هر چيزى موقع مرگ بوى اون جايى رو ميده كه دلتنگشه. گفت من بميرم بوى تو رو ميدم؟ شيشه رو كمى دادم پايين و با انگشتم زدم به سيگار تا خاكسترش بيوفته بيرون. گفتم تو هيچ وقت نمى ميرى، لااقل برا من. گفت تو بميرى بوى چى ميدى؟ گفتم تا حالا پرنده به آسمون گره زدى؟ گفت نه. گفتم من بوى پرنده اى رو ميدم كه آسمانش رو گم كرده بود، گفتم تو اولين بار منو به آسمانى كه نداشتم گره زدى، من بعد مرگ بوى مه و ابر، بوى باران، بوى ماهِ كامل رو خواهم داد. بوى يه روز برفى رو كه دستات براى هميشه تو جيب هاى پالتو من گم شد. بوى جاده هاى تكاب به بيجار، بوى دارچين، بوى تمام كودكانى كه كنار گردنت به خواب رفته بودند، كودكانى كه خواهران كوچك تو و بازمانده هاى لب هاى من از جنگ جهانى بوسيدن ات بود. گفت ابراهيم بس كن اشكم در اومد و ماشين تو بخار نفس هاى گرم و گريه هايش گم شد. ما هيچ وقت بوى همديگر را نداديم.

سیامک تقی زاده
 ·  Translate
5 comments on original post
9
1
Add a comment...

Alireza H

Shared publicly  - 
5
Add a comment...

Alireza H

Shared publicly  - 
2
Add a comment...

Alireza H

Shared publicly  - 
5
Add a comment...
Alireza's Collections
Basic Information
Gender
Male
Story
Introduction
Engineer