Profile

Cover photo
Alireza H
184,493 views
AboutPostsPhotosVideos

Stream

Alireza H

Shared publicly  - 
 
 
صدای ممتد کولر می‌آید. شبیه صدای گام‌های ارتشی که نه نزدیک می‌شود نه دور، فقط در جا می‌زند. در چند قدمی‌ام ماری می‌خزد. شبیه اثر خودکار روی کاغذ بعد از آزمون تواناییش در نوشتن. من اما هیچ خط ماری ازم به جا نمانده است. تواناییم در نوشتن یکسر بخار شده و رفته به آسمان. البته خب توانایی همه یک روزی بخار می‌شود. کتاب علوم ابتدایی: تبخیر در هر دمایی صورت می‌پذیرد. مثل مرگ است. همه مرگ راییم پیر و جوان، که مرگ است چون شیر و ما آهوان: روی سنگ قبر پدربزرگم.
 
فکر که صدا ندارد، پس تنها صدای باقیمانده همان صدای کولر است. متاسفانه سرمایی که می‌سازد کار تبخیر من را سراعت داده. فقط کولر نیست، هر کاری بکنم آب به آسیاب تبخیر ریخته‌ام. کولر باشد یا بخاری، خنده باشد یا گریه، فرق ندارد.
 
سه روز اینجا حبس شده‌ام. خودم، خودم را حبس کرده‌ام و بدترش این است که هنوز دلیلش را هم نمی‌دانم. در واقع سه روز خودم را در این خانه حبس کرده‌ام که بفهمم چرا سه روز خودم را در این خانه حبس کرده‌ام.
 
از این احمقانه‌تر هم می‎شود؟ از این احمقانه‌تر این است که چند هفته است برای این سه روز برنامه‌ریزی کرده‌ام. برای تک تک وعده‌های غذاییش در واقع. مواد لازم توی کابینت‌ها و یخچال و فریزر تلمبار است. اینکه چه بخورم را همسایه‌ی طبقه‌ی اول جنب آسانسور بهم الهام کرده. هر روز بوی غذاهایی که با آسانسور می‌فرستاد بالا را یادداشت کرده‌ام. چیزی که حالا ازش وحشت دارم روزهایی است که همسایه مهمان داشته لابد و چند جور غذا پخته و من مخلوطی از بوها را یادداشت کرده‌ام. هیچ نمی‌دانم همچین غذای مخلوطی را بشود خورد یا نه. اما فقط همین سه روز است. کافی‌ست چشم و دماغم را ببندم. بهترین وسیله برای بالابردن سرعت حرکت زمان، داشتن هدف است. هدف من توی این سه روز قطع ارتباط بین بو و مزه خواهد بود.
 
بو و مزه مثل دو تا دوست هستند که تا خرد و کلان خوشی‌ها و ناخوشی‌هاشان را برای هم تعریف نکنند آن لذت یا اندوه به جان‌شان نمی‌نشیند. اگر کتاب خوبی خوانده‌اند یا از کار بیکار شده‌اند، یا جای قشنگی رفته‌اند، یا کسی حال‌شان را گرفته است، برای اینکه این کیف یا عذاب واقعی شود و ملموس باید برای هم تعریفش کنند. بو بدون مزه ناقص و پوچ است و مزه بدون بو وجود ندارد. این سه روز اما سه روزِ جدا کردن این دو تاست: ماموریت غیرممکن.
 
هنوز سه ساعت هم از سه روز نگذشته که حوصله‌ام سر می‌رود. کمی توی تخت دراز می‌کشم و بعد کتاب روی میز پاتختی را که سه چاهار ماه است آنجا خاک می‌خورد بر می‌دارم که سرم را گرم کنم. همان اولش جلال خان آریان توی ترمینال آزادی بین ساندویچ تخم مرغ لای نان لواش و کالباس لای نان آردی (هر دو با گوجه) و بوی روغن سوخته‌ی همبرگر و سوسیس غوطه می‌خورد. دو صفحه هنوز نخوانده‌ام که هم بو و هم مزه‌ی کلیه‌ی این اقلام توی سرم سوت می‌کشد. خودم هم مشغول قدم زدن در ترمینال آزادی هستم. سه ساعت نشده همه‌ی اهداف شکسته، هم از حبس خانه‌ خارج شده‌ام و هم بوها و مزه‌ها را قاطی کرده‌ام. قبل از آنکه من هم بروم توی اغما لای دست ثریا، کتاب را می‌بندم.
 
مار هنوز کنار تختم پهن است. دوست دارم همین طور که به پشت دراز کشیده‌ام خوابم ببرد، بعد مار آرام آرام بخزد روی سینه‌ام و زهرش را مستقیم توی قلبم وارد کند. گلوله برای مغز است، دندان مار برای قلب. حیف کیمیایی هنوز توی هیچکدام از فیلم‌هاش این جمله را نگفته: گولّه مال مغزه، نیش مار اما واس قلب.
 
خوابم می‌برد و توی خواب مار خودش را از وسط نصف می‌کند و بعد هر نصفش باز از وسط نصف می‌شود و چاهار تا مار می‌خزند روی تنم و دست‌ها و پاهام را به میله‌های کنار تختم می‌بندند. دست‌های بسته‌ام را به میله‌های کنار تخت می‌گیرم و با فریاد بیدار می‌شوم: هوا را مشت کرده‌ام. مار روی زمین توی چشم‌هام نگاه می‌کند و می‌پرسد: چرا خوشحال نیستی؟
 
چشم‌هام را می‌بندم. باز که می‌کنم، یک روز گذشته است.
 
آسانسور بوی چای را بالا نیاورده بود، اما چای برنامه سرش نمی‌شود، همیشه باید باشد، با دعوت یا بی‌دعوت. کمی چای دم می‌کنم و کتاب را دوباره باز می‌کنم. جلال آریان با اتوبوس از ترمینال آزادی تا استانبول آمده و حالا بلیط هواپیمای ملیش را با یک بلیط تورکیش ایر عوض کرده به مقصد پاریس که برسد به خواهرزاده‌ش که رفته توی کما. حالا قصه چیست زیاد مهم نیست، همین قدر مهم است که خواهرزاده‌ش اسمش ثریاست و یه دختر لیسانسه‌ست تو کشور فرانسه، که از دوچرخه افتاده زمین و رفته توی کما. کی؟ وقت جنگ ایران و عراق که خرمشهر اشغال شده و آبادان و دزفول و آن اطراف شبانه‌روز زیر انواع گلوله است. مادرش سیاتیک دارد و از کار افتاده و مانده تهران، داییش از آبادان رفته پاریس که پیگیر کارش شود و توی پاریس پول کم داشته و گرفتار خیل هنرمندان و روشنفکران و ادیبان فراری شده و حال ثریا هم هر روز بدتر از دیروز.
 
این بار کتاب را نمی‌بندم، ساده‌ترین راه فرار از مسئولیت گره زدن سرنوشت خودت به دیگری است. این طوری هر جای کار که خراب شد گردن یکی دیگر است، اگر هم درست شد که مهم نیست کی درستش کرده، می‌نشینی و لذتش را می‌بری. من هم که یک روز است فقط یک لیوان چایی خورده‌ام و از موجودات زنده فقط یک مار باهام یک جمله صحبت کرده، همین ساده ترین راه را پیش می‌گیرم. سرنوشتم را گره می‌زنم به سرنوشت ثریا. تا ببینیم ثریا از کما در می‌آید یا نه. این هم از روز دوم: چای و ثریا و اغما.
 
نوبتی هم که باشد، روز سوم نوبت معده درد است: یکی از بدترین دردها. اصلن بدترین درد. گرچه هر دردی که بهش دچار باشی می‌شود بدترین درد، سردرد که بگیری، بدترین درد دنیاست، دندان درد هم همین طور، معده‌درد هم خب به همین صورت. اما خب، مسکن‌های همه‌گیر روی دردهای دیگر کارگر است، ژلوفن و استامینوفن هم دندان درد را آرام می‌کند، هم سردرد را. اما برای معده درد اصلن ضرر دارد، بدترش می‌کند. از طرفی، سرت را می‌بندی، سردرد کمی رام می‌شود. حرف نمی‌زنی دندان درد ساکت می‌شود، معده درد را اما هیچ کاریش نمی‌شود کرد. بنشینی درد می‌گیرد، به پشت بخوابی درد می‌گیرد، سمت راست همین‌طور، سمت چپ همان، مچاله به همان صورت، یک درد همه جانبه است که هر کاریش بکنی از یک جای دیگر وارد می‌شود. مثل دزدی‌ست که خانه را بهتر از صاحبخانه می‌شناسد.
 
البته چیزی که درد را شدیدتر می‌کند این است که از اول می‌دانستم وقتی یک روز جز چای هیچی نخورم سرنوشتم این است. هچلی که آگاهانه توش می‌افتی هم نقصان مایه است و هم شماتت همسایه و چه کسی همسایه‌تر از خود آدم. اصلا همسایه چرا، تو بگو خود سایه.
 
درد معده آنقدر شدید است که چشم‌هام خط‌های کتاب را نمی‌تواند دنبال کند. آخرهاش است، دکتر ثریا رفته مرخصی سال نو و یک پزشک جوان‌تر آمده جاش. این دکتر جدید جسورتر است و ماجراجوتر. یک سری درمان‌های جدید را هم می‌خواهد روی دخترک آزمایش کند. دخترک را برده‌اند بش دستگاه‌های مختلف شوک و غیره نصب کنند و من هم بدون هیچ دستگاهی و فقط مسلح به رانیتیدین، دیگر توان دنبال کردن کتاب را ندارم. تمام شب ازین پهلو به آن پهلو و از این اتاق به آن اتاق می‌شوم تا در نهایت آفتاب پایان روز سوم را جار می‌زند، کتاب ناتمام است و ثریا هنوز توی اغماست و نمی‌دانم زنده می‌ماند یا نه. سرنوشت گنگ مانده و بوها و مزه‌ها همه قاطی شده‌اند. مار را می‌پیچم دور مچ دستم و لباس می‌پوشم بروم درمانگاه مگر دوای تزریقی حریف درد معده شود. به درمانگاه که می‌رسم مار پیچیده دور آرم درمانگاه، معده‌دردم آرام‌تر شده.
 ·  Translate
9 comments on original post
6
Add a comment...

Alireza H

Shared publicly  - 
 
بارها پیش‌آمده که خواهران و برادران ما به اردو رفته‌اند بعد گیر یک هیولایی، قاتل جذامی، آدمخوار رادیواکتیو شده‌ای افتاده‌اند و عمرشان را داده‌اند به شما،‌بعد هم پرسیده‌اند که: «چرا ما؟» آدم دوست دارد بپرسد: » چرا شما نه؟ مگر شما اصول ابتدایی زنده‌ماندن در اردو و پیک‌نیک را رعایت کرده‌اید که حالا طلبکار هم هستید؟»

تعطیلات در راه است و گروه‌های خوشحال فوج فوج به تفریح می‌روند و خیالشان راحت است که بلدند چطور با زامبی/خون‌آشام/روح/ شیطان روبرو شوند. در حالیکه این همه داستان نیست.



1. اگر اضافه وزن دارید به پیک‌نیک نروید. شما بی‌شک اولین قربانی خواهید بود.( وای بر شما اگر یونیفرم نگهبان یا پلیس تن‌تان باشد) متاسفانه به احتمال زیاد همان شب اول که دارید یک گوشه مثانه خالی می‌کنید لولوی مورد نظر از میان بوته‌های جستی می‌زند و جرتان می‌دهد. بمانید خانه فرندز ببینید. چه کاری‌ست؟

2. اگر زوج هستید امیدی به زنده ماندتان هست. براساس قواعد دست کم یک زن و مرد در پایان سلاخی لولو باقی می‌مانند و ممکن است آن زن و مرد خوشبخت شما باشید. بنابراین تا حد امکان از اردوهای مجردی اجتناب کنید. لولوها علاقه وافری به مجردها دارند.

3. دوربین فیلمبرداری ( اعم از هندی‌کم/دی‌وی‌کم و …) همراه نبرید و خصوصن از سفرتان فیلم‌برداری نکنید. چون معمولن این جور مواقع فقط فیلم داخل دوربین پیدا می‌شود و کسی از شما اثری نخواهد یافت. این قاعده به قدری قدرتمند است که حتا قاعده قبلی را هم نقض می‌کند. یعنی دلتان به زوج بودنتان خوش نباشد. دنیا پر از فیلم‌های پیدا شده‌ایست که در آخرین نماهایش زوج‌ها داشته‌اند در لحظات آخر عمرشان ابراز عشق می‌کرده‌اند.

4.خانم‌های عزیز! نصفه شب که در چادر از خواب بیدار می‌شوید هی نروید داخل جنگل و بگویید: ایز انی بادی دِر؟( حالا بگذریم که اکثر لولوها آیلتس ندارند) شما خودتان جای لولو، یکی هی بیاید بگوید «کسی اونجاست» » کسی اونجاست» خوشتان می‌آید؟ تا حالا چند نفرتان دیده یک قاتل روانی از میان تاریکی بگوید :» بله! اتفاقن من اینجا هستم» ؟ بعد تازه این جواب خوبی‌ست؟ راضی می‌شوید؟ راحت می‌شوید؟ آب‌تان را بخورید و به ادامه خوابتان برسید. اگر لولویی در کار باشد که با پرس‌وجو در میان تاریکی دردی دوا نمی‌شود.بالاخره می‌زند لهتان می‌کند. اگر هم نباشد که بی‌خود استرس ایجاد نکنید.

5.اگر به لحاظ جسمی قدرتمند و به لحاظ روانی مقتدر هستید خبر بدی برایتان دارم.تقریبن بعید است از حمله زنده بمانید. دو حالت دارد. یا همان ابتدای کار زرتی به شکل شوک‌آوری قربانی می‌شوید ( که بقیه حساب کار دستشان بیاید) یا خیلی هنر کنید تا سکانس ماقبل آخر زنده می‌مانید و سرانجام طی قربانی کردن خود به فرار آن زن و مرد باقی مانده کمک می‌کنید. شما هم ترجیحن بمانید پیش آن رفیق چاقتان تلویزیون تماشا کنید.

6. یک مبحثی هست به نام لانه لولو. جایی که موجود/قاتل یا هر چی شکارهایش را به آنجا می‌برد. از آنجایی که لولوها خیلی مبادی آداب نیستند احتمال دارد لاشه و بقایای قربانیان قبلی هم آنجا تل انبار شده باشد. ماجرا این است که شما به هوش می‌آیید و می‌بینید ته یک گودال(انبار/ دخمه..) در لانه لولو زنجیر شده‌اید.چه کار می‌کنید؟ به شکل هیستریک داد می‌زنید:»هلپ» واقعن انتظار دارید در لانه‌ای که لولو آلریدی فرصت پوست کندن کلی قربانی دیگر داشته، کسی رد شود و صدای شما را بشنود و تازه بتواند کمک هم بکند؟ قبول کنید کسی که با خودش این جور فکر می‌کند مستحق قربانی شدن است.به جای این کار باید کمی با زنجیر ور بروید. ببینید قفلش باز می‌شود یا چی. یک تکه استخوان از دور و برتان به عنوان سلاح انتخاب کنید و خلاصه هر کاری جز این که داد و بیداد راه بیاندازید و اعصاب لولو را خط‌خطی کنید.

7.اگر دور هم جمع شده‌اید و در انبار ویلا یا کلبه محل اتراق‌تان صندوقی پیدا کردید که رویش علایم عجیب داشت،‌کاری به کارش نداشته باشید.بازش نکنید. دستورالعمل کتابهایی که به لاتین نوشته شده بلند نخوانید و خلاصه از این کارها که آخر عاقبتش را نمی‌دانید انجام ندهید. حوصله‌تان سر رفته؟ پانتومیم بازی کنید، مافیا بازی کنید. همدیگر را بزنید. ولی الکی خودتان هچل بیدار کردن لولوهای ناشناس نیاندازید.

و در نهایت…: درست رانندگی کنید.

تعداد قربانیان تصادف جاده‌ای در ایران حدود دوهزار ودویست برابر تعداد کشته‌شدگان توسط لولوهاست.

http://feedproxy.google.com/~r/bigsleep/~3/zVoja3meCMU/
 ·  Translate
  بارها پیش‌آمده که خواهران و برادران ما به اردو رفته‌اند بعد گیر یک هیولایی، قاتل جذامی، آدمخوار رادیواکتیو شده‌ای افتاده‌اند و عمرشان را داده‌اند به شما،‌بعد هم پرسیده‌اند که: "چرا ما؟" آدم ...
10
1
Amin Zarei's profile photo‫محمد کشاورزمنش‬‎'s profile photo
 
چرت و پرت باحالي بود:)
 ·  Translate
Add a comment...

Alireza H

Shared publicly  - 
 
Artist's rendering of NASA's Space Launch System (credit: NASA/MSFC) NASA has worked on some inspiring interplanetary projects in the last few years, but few have been as ambitious as the...
4
Add a comment...

Alireza H

Shared publicly  - 
 
در اوایل ماه جاری تحقیقی توسط دفتر مرکزی مایکروسافت در واشنگتن انجام شد که نتایج آن نشان می‌دهد مناطقی که از اینترنت پرسرعت‌تری برخوردار هستند خانه‌ی افراد باهوش‌تری هستند!
 ·  Translate
این تحقیق نشان می‌دهد دانش‌آموزانی که در مناطق پرسرعت ایالات متحده زندگی می‌کنند ٫۵۷ نمرات بالاتری نسبت به عموم دانش‌آموزان ایالات متحده کسب کرده‌اند. این مناطق که شامل ویرجینیا، دلاواره، رود آیلند و ماساچوست هستند که شامل تمامی ۱۵ دبیرستان ملی با نمرات بالاتر هستند.
5
Add a comment...

Alireza H

Shared publicly  - 
 
- دهه ۱۹۷۰ – یک عکس خانوادگی عادی در سوئد؟ نه! فرد دوم از سمت راست که لباس سبز پوشیده، کسی نیست جز اسامه بن لادن!


منبع سايت يك پزشك
http://1pezeshk.com/archives/2014/08/photos-from-the-past.html
 ·  Translate
9
Add a comment...

Alireza H

Shared publicly  - 
 
 
نگاهی بر فیلم سخیف Gravity (جاذبه، گرانش، ثقل) به درخواست یک مشت اراذل پیج
خب فیلم را دیدم که طبق روال معمول فیلمی بود بد. البته نمی‌خواهم بگویم از همه نظر بد بود. نه. فقط از نظر فرم بد بود وگرنه از نظر مضمونی که آشغال بود. آخر فضا و فضانوردی هم شد سوبژه؟ شما آقای کوارون، مردک بی‌دغدغه، که ادعای بچه‌خوشگلی‌ات هم می‌شود، بفرمایید ببینم چند نفر ایرانی امکانات فضانوردی دارند الان؟ به جز انوشه جان (که الهی من خودم بگردم ایشان را) کدام ایرانی به فضا رفته است؟ ما اینهمه مشکل روزمینی و زیرزمینی داریم، آب نداریم کون‌مان را بشوریم، شما عدل رفتی بند کردی به فضا؟ من اصلاً یک سؤالی میکنم قبل از اینکه فیلمت را چرخ کنم. ما یک شامپانزه فرستادیم فضا، بابون کون‌قرمز برگرداندیم. چرا این خانم بولاک همون شکلی برگشت؟
ابتدا خواستم بروم سراغ قصه، دیدم فیلم اصلاً قصه ندارد. چارتا سفینه ول دادی تو فضا؟ همین؟ بعدش هم انگار پیتزای عمو داوود است که پاتق باشد. کلاً سه تا کشور سفینه دارند سفینه‌های همه‌شان هم ده متر به ده متر بغل هم پارک کرده‌اند همه‌شان هم بالای سر امریکا نه؟ پارکینگ بالای زیمبابوه مثلاً چه ایرادی داشت که آنجا نمیشد سفینه را پارک کرد؟ تازه مرتیکه تو خودت مال مکزیک هستی خایه‌مالی امریکایی‌ها را چرا می‌کنی؟ برای چی؟
در فیلم می‌بینیم که یک مشت جلوه ویجه جایگزین فضا و میزانسن شده‌اند. اینقدر جلوه ویژه داشت که اصلاً نمی‌شد خودِ فیلم را دید. دو دیقه می‌آمدم ببینم زارت یک آچار فرانسه ول میشد می‌آمد سمت دوربین. باز می‌آمدم وارد فیلم بشوم یک شورت زنانه می‌آمد می‌خورد به دوربین و من را از فیلم به بیرون پرت می‌کرد. شما یک شیء توی کل فیلم به من نشان بدهید که لق نباشد. لقی تم غالب فیلم است؛ و فضا اصلاً در خدمت فضا نیست. یک زن مطلقه بی‌صاحاب را ول دادی توی فضا آن هم بغل دست گرگی مثل کلونی؟ یعنی تو می‌خواهی من باور کنم کلونی نزده توی این؟ این‌ها همش داشته‌اند کله معلق می‌زدند تمام مدت یعنی؟ بعدش هم زنی که یک شیکم زاییده اینقدر روی فرم است بدنش؟ توبه. به شخصه دوست‌دختر داشتم نزاییده کون و کپل داشت این هوا. بد نیست یک مقدار هم بومی فکر کنی ها.
بازی‌ها چرا اینقدر سطحی بود؟ دو تا تیکه مقوای دو بُعدی گذاشتی توی یک فضای سه بعدی اگزوتیک. مثلاً سکانسی که جورج کلونی قرار است به گا برود، آخر آدمی که قرار است بمیرد اینقدر سرخوش و بیخیال می‌شود؟ یک موسیقی متن آهنگران هم نگذاشتی که آدم بگوید خب مثلاً طرف شور حسینی برداشته. یک بار بیا من خودم گرسیوز را بکنم توی حلقت ببینم می‌خندی و حرف‌های رومانتیک می‌زنی؟ نمی‌زنی دیگر.
نکته دیگر آنکه برادر مکزیکیِ من، سگ توی روحت با آن لانگ‌تِیک‌هایت که توی فیلم «فرزندانِ آدمیان» هم همین غلط را کردی. به نظر تو، ما فیلم می‌بینیم برای لانگ‌تِیک؟ که مثلاً کف کنیم بگوییم باریکلا به کوارون؟ ما فیلم می‌بینیم برای صحنه. لامصب دیگر مکان از فضا بهتر برای معانقه و دخول؟ بدون سر خر جا داشت توی همان سکانسی که روح کلونی وارد سفینه می‌شود، این خانم بولاک یک دست به آن روح بدهد، که مع‌الاسف این مهم محقق نمی‌شود و بیننده توی کف به حال خود رها می‌شود.
از این‌ها گذشته ریدم توی روح اصغر که این بساط پایان باز را پهن کرد. خب مثل آدم نشان بده این ضعیفه نجات پیدا کرد؟ نکرد؟ داد؟ نداد؟ چی شد آخر؟
ببین من یک چیز کلی اصلاً بهت بگویم: اینقدر فیلمت بد بود که نقد من را هم خراب کرد حتی.
بیت:
به یزدان که گر ما خرد داشتیم
کجا این‌همه فیلم بد داشتیم؟
 ·  Translate
نگاهی بر فیلم سخیف Gravity (جاذبه، گرانش، ثقل) به درخواست یک مشت اراذل پیج خب فیلم را دیدم که طبق روال معمول فیلمی بود بد. البته نمی‌خواهم بگویم از همه...
5
1
‫کـاویان اُکسین‬‎'s profile photo
Add a comment...

Alireza H

Shared publicly  - 
 
 
مردان خود حاکم و خود قاضی و خود جلادند، و اگر دنیا بد است برای همین است. زنان، هیچ به قلم رفته‌اند؛ هرچند اگر آنان نیز می‌کوشند در نگهداری این دنیاست. با شما از زخمی سخن می‌گویم برآمده از نیزه‌های نادانی، و ما همه قربانی آنیم. کسی دوستدار حقیقت نیست، و همه دوستدار مصلحت‌اند.

«فیلمنامه طومار شیخ شرزین، بهرام بیضائی»
 ·  Translate
View original post
8
Alireza H's profile photoSamane Tiji's profile photo
3 comments
 
+Alireza H
انشالا :)
 ·  Translate
Add a comment...

Alireza H

Shared publicly  - 
 
Brooklyn-based French photographer Franck Bohbot has a new series that captures the dreamy beauty of New York City’s Chinatown. Simply titled ‘Chinatown’, his photographs of its deserted streets and alleys, shuttered stores and towering high-rise buildings have a gauzy, misty feel that will make you see one of Manhattan’s most distinctive ethnic enclaves in a […]
4
Add a comment...

Alireza H

Shared publicly  - 
 
يه زمانى بازى واليبال كه ميشد تو هرست واليبال بيشتر از دويستا پست ميومد رو استريم ، تا الان من هيچ پستى در مورد اين بازى نديدم !!!!!
 ·  Translate
5
‫شکوفه پناهی‬‎'s profile photoAlireza H's profile photo
2 comments
 
+شکوفه پناهی
اينجا ديگه جذابيتى نداره واسه كاربرا
 ·  Translate
Add a comment...

Alireza H

Shared publicly  - 
 
امبرتو اکو، رمان‌نویس ایتالیایی است که علاوه بر آن به عنوان یک نشانه‌شناس، فیلسوف و متخصص قرون وسطی هم شناخته می‌شود. اکو تنها ۵ رمان دارد اما همین ۵ رمان او را در زمره رمان‌نویسان خاص قرار داده است.

رمان‌های امبرتو اکو بیش از ۱۰ میلیون نسخه فروش رفته است. او در مورد موفقیت خیره‌کننده کتاب نام گل سرخ گفته است:«ناشر آمریکایی‌ام به من گفت با اینکه عاشق کتابم شده اما انتظار ندارد که بیش از سه‌هزار نسخه فروش کند، آن هم در کشوری مثل آمریکا که هیچ‌کس صومعه ندیده یا لاتین نخوانده‌است. برای همین به من پیش‌پرداختی برای سه‌هزار نسخه داد. کتابم درنهایت در آمریکا دو تا سه میلیون نسخه فروش کرد. کتاب‌های زیادی پیش از این دربارهٔ قرون وسطی نوشته شده‌اند. من فکر می‌کنم موفقیت این کتاب، یک راز است. هیچ‌کس نمی‌توانست موفقیتش را پیش‌بینی کند.»

نشر چکه، کتاب سه‌قصه از امبرتواکو را با اجازه ناشر اصلی‌ و اول آن در ایران با ترجمه غلامرضا امامی منتشر کرده است. “سه قصه” داستانی است درباره زندگی و نگاهی دوباره به زمین، ‌سرزمین و جهانی که در آن زندگی می‌کنیم. نگاه جذاب و ژرف اومبرتو اکو داستان‌های پدید آورده که برای تمامی مخاطبان، از ۹ سال تا ۹۰ سال گیراست.
 ·  Translate
پندار - گزارش - امبرتو اکو، رمان‌نویس ایتالیایی است که علاوه بر آن به عنوان یک نشانه‌شناس، فیلسوف و متخصص قرون وسطی هم شناخته می‌شود. اکو تنها ۵ رمان دارد اما همین ۵ رمان او را در زمره رمان‌نویسان خاص قرار داده است.
4
Add a comment...

Alireza H

Shared publicly  - 
 
به مناسبت صد سالگي لايكا ، گاردين منتخبي از بهترين عكس هايي كه با اين دوربين كرفته شده رو انتخاب كرده
 ·  Translate
From Henri Cartier-Bresson to Annie Leibovitz, many of the 20th century’s defining images were shot on a LeicaJohn Naughton: Why I love my Leica
5
Add a comment...
Story
Introduction
Engineer
Links
YouTube
Contributor to
Basic Information
Gender
Male