Profile

Cover photo
Alireza H
198,118 views
AboutPostsPhotosVideos

Stream

Alireza H

Shared publicly  - 
 
 
کتابفروشی به روایت نصرالله کسرائیان
نصرالله کسرائیان را به عنوان عکاس می‌شناسیم. اما او در این یادداشت ماجرای کتاب‌فروش شدن خود را نقل می‌کند و از سال‌های متمادی خلوت کتابفروشی‌اش می‌گوید.

خانه ما در سعادت‌آباد است. آن را بیست-سی سال پیش خریدیم. وقتی خریدیم‌اش در ضلع جنوبی آن، در خیابان سوم، دکانی هم بود. خیلی دلم می‌خواست که نمی‌بود. به دلایل مختلف: یکی این‌که من همیشه با کلمه دکان و اصطلاحات مربوط به آن، «دکان‌دار»، «دکاکین»، «دکان‌داری»، «دکان بازکردن» و … مشکل داشته‌ام، دیگر این‌که ملک بدون دکان ارزان‌تر در می‌آمد و با بودجه ما تناسب بیشتری می‌داشت. از فروشنده خواستم اگر ممکن است دکان را از ملک تفکیک کند، گفت می‌پرسم. بعد از پرسیدن گفت: متأسفانه شدنی نیست چون این ملک یک‌ بار دیگر هم تفکیک شده است. به هرحال صاحبِ خانه‌ای شدیم با یک دکان.

چهار سالی دکان برای خودش ته زمین نشسته بود و ما هم کاری با آن نداشتیم. از بس برای اجاره‌اش مراجعه کردند به صرافت استفاده از آن افتادیم. همسرم گفت: جز کتابفروشی چیزی به عقلم نمی‌رسد. خودِ من هم که سوء‌سابقه کتابفروش بودن پدرم را در پرونده داشتم، با تغییر اندکی در کاربری استقبال کردم. گفتم: می‌کنیم‌اش «کافه کتاب». بالاخره، من، هم از نسل بعدی بودم و هم فرنگ رفته بودم و آن‌جا همچو چیزی دیده بودم، بعضی جاها توی گوشه‌ای از کتابفروشی قهوه می‌فروختند. می‌توانستی بنشینی و کتابی را که به نظرت جالب آمده بود تورق کنی و در همین فاصله قهوه‌ای هم بخوری و اگر هم نخواستی کتاب را بخری، بزنی بیرون. همسرم پذیرفت. خودش هم رفت دنبال جواز و این‌جور چیزها. (می‌دانست که صبح تا شب فعلگی کردن برایم به مراتب ساده‌تر و لذت‌بخش‌تر از مراجعه به دوایر دولتی و این‌جور جاهاست.) گفتند: نمی‌شود. کافه یا کافی coffee با کتاب جور در نمی‌آید. برای اولی با اماکن سر و کار پیدا می‌کنی و برای دومی با ارشاد. تازه صنف برای کافه جواز نمی‌دهد، برای آب‌میوه فروشی می‌دهد. در قوانین چیزی به اسم کافه نداریم. خود من هم از تحصیلم در دانشکده حقوق، «اسقاط کافه خیارات» یادم مانده بود اما به کافه برخورد نکرده بودم. به کتابفروشی خشک و خالی رضایت دادیم، عصرها گاهی خانمم می‌رفت، گاهی خودم، بعضی وقت‌ها هم دوستی مترجم که همسایه‌مان بود به جای نشستن توی خانه در کتابفروشی می‌نشست و کارش را می‌کرد.

سه سالی باز بود، از بس کسی نیامد تعطیل‌اش کردیم. دوازده سالی بسته بود. در این فاصله، باز هم مراجعه کردند و خواستندش برای آژانس، آرایش عروس، کبابی، پیتزایی، پروتئینی، سوپری، برَند. باز هم ندادیم. اما از آن‌جا که رو به خرابی گذاشته و وضع خیلی غم‌انگیزی پیدا کرده بود، دوباره وسوسه شدیم از آن استفاده کنیم. گربه‌ها از پنجره کوچک زیرزمین رفته بودند داخل و هر کاری دلشان خواسته بود با کتاب‌ها کرده بودند و آخر سر هم که نتوانسته بودند بیرون بیایند، پس از آن‌که با حاصل کار نویسندگان و شاعران و دانشمندان و علما کارهای بی‌شرمانه‌ای کرده بودند همان‌جا دارفانی را وداع گفته و فسیل شده بودند. با دو سه‌تایی از دوستان‌مان که یکی دوتایشان دستی در کسب و کار داشتند، مشورت کردیم. با واقع‌بینی تمام پیشنهادهایی دادند که هیچ‌کدامشان از محدوده شکم بالاتر نمی‌آمد: یک چلوکبابی خاص، رستورانی برای عرضه غذاهای شمالی، آذری، لبنانی و … صحبت‌ها همه حول کوبیده چهل سانتی، برگ شصت سانتی، میرزاقاسمی، کوفته تبریزی و هوموس دور می‌زد.

با واقع‌نابینی تمام، همه پیشنهادها را رد کردیم و باز رفتیم سراغ همان «شغل» یا «کسب» قبلی و بالاخره با هزینه کردن هفتاد ـ هشتاد میلیونِ ناقابل، چهار سال پیش دوباره راهش انداختیم و برای اداره‌اش هم از خانمی که عاشق کار در کتابفروشی بود کمک گرفتیم. این خانم هشت ـ ده سالی را در مجارستان معماری خوانده بود و بعد از مراجعت به میهن عزیز مدتی هم در یک کتابفروشی کار کرده و فوق‌لیسانس زبان‌شناسی‌اش را هم از  دانشگاه علامه گرفته بود.

بالای در نزدیم «با مدیریت جدید» اما واقعاً می‌شد نشانه‌های «مدیریت جدید» را دید؛ نمای آجری کتابفروشی را برای «جلب توجه» رنگ زرد کاترپیلار زدیم، علاوه بر تابلوی سردر، تابلویی هم که شب‌ها با چراغ‌های اِل‌ای‌دی زردرنگ روشن می‌شود، بغل سردر زدیم که از چندصد متری دیده شود. به پیشنهاد دوستی که هم ناشر است و هم کتابفروش «برای جلب مشتری» در زیرزمین‌اش بیش از صدتا و در طبقه اصلی سی و هشت عکس هم از دیدنی‌های مام میهن و زندگی مردم زدیم به در و دیوار. قرار گذاشتیم نوشت‌افزار و کتاب‌های گاج و قلم‌چی هم نفروشیم. پشت ویترین هم بزنیم «فتوکپی و سیمی می‌شود» نداریم. تا جایی هم که بتوانیم کتاب آشغال نیاوریم. قفسه‌ای را هم زیر عنوان «جهت مطالعه» اختصاص دادیم به کتاب‌هایی که یا اجازه تجدید چاپ نگرفته بودند یا گران بودند، برای امانت دادن به آن‌هایی که وسعشان نمی‌رسید که بخرند. سپرده بودیم اگر کسی کتاب بلندکرد به رویش نیاورند (از همان جوانی بین انواع سرقت تفاوت قائل بودم)، اگر امانت گرفتند و پس نیاوردند هم حرفی نزنند، کتاب هم پس از فروش پس گرفته ‌شود. هم‌چنین شعاری را هم که همسرم مطرح کرده بود سرلوحه کارمان قرار دادیم: سال اول مقاومت، سال دوم استقامت، سال سوم مداومت و…

یک سالی که گذشت، فروشنده گفت: عمو این‌جا اولاً به‌ندرت کسی می‌آید و آن‌ها هم که می‌آیند، بیشتر دنبال کتاب‌های «خالطوری» هستند (این اصطلاحی است که ایشان به ‌کار بردند، من بیشتر با «دَرِ پیتی» آشنا بودم)، بیشتر سراغ کتاب‌های عشقی و روان‌شناسی و چیزهایی مثل این‌که «چگونه افسردگی خود را درمان کنیم»، «زنان ونوسی»، «مردان مریخی»، «چرا مریخ و ونوس به هم برخورد می‌کنند»، «زن، مرد، ارتباط»، «خانواده موفق» و «تعبیر خواب» و … را می‌گیرند. بهتر است این‌ها را هم بیاوریم، چه‌بسا آن‌ها که این کتاب‌‌ها را می‌خوانند، وقتی چشم‌شان به کتاب‌های دیگر بیافتد آن‌ها را هم بخرند. گفتم: عمو، ریش و قیچی دست ِخودت است، هر کاری صلاح می‌دانی بکن، مطمئن باش اگر یک روز بیایم و ببینم قفسه‌ها را از وسط ارّه کرده‌ و کُپه کرده‌ای وسط کتابفروشی، یک کلمه حرف نخواهم زد ـ از خوش‌شانسی به حرف من اعتماد دارد (بیشتر نگرانی‌ام از سَرخوردن و افسردگی اداره‌کننده کتابفروشی بود). از آن کتاب‌ها هم آوردیم، هر وقت هم فاکتور دادند، نَه نُه‌ماهه و یک‌ساله که رسم است، تقریباً بلافاصله تسویه کردیم. باز هم نچرخید.

پیرارسال دیدم فکرِ بِکری به ‌نظرش رسیده. گفت: باید مناسبت‌هایی برگزار کنیم، مثل رونمایی، شعرخوانی، داستان‌خوانی، شب یلدا … (البته یواشکی و بی‌سروصدا که گیر ندن) گفتم: عمو، همان که قبلاً گفتم، هرچه صلاح می‌دانی بکن. داستان‌خوانی و شب یلدا را قاطی کرد و پشت ویترین با شابلُن و اِسپرِی، سی چهل تا انار نقاشی کردند و تو توییتر و اینستاگرام و این چیزایی که ازشان سر در نمی‌آورم اعلام کردند و چای و شیرینی و قهوه و … شب خوبی بود، آن‌قدر که خود من هم سر شوق آمدم و با سوءاستفاده از فرصت، چند شعر از آن‌هایی که ترجمه کرده بودم خواندم. اگر بعد از آن شب، شما کسی از آن پنجاه شصت نفری را که آمدند، دیده‌اید من هم دیده‌ام. البته بی‌انصافی نباید کرد، آن شب چند جلدی کتاب فروختیم. اما همچنان از رونق خبری نبود.

چند ماه پیش که داشت حوصله‌اش سر می‌رفت گفت: عمو بیشتر کتابفروشی‌ها درآمدشان از محل فروش چیزهایی غیر از کتاب است. مردم همه‌ چیز می‌خرند، برای همه ‌چیز پول دارند، امّا برای کتاب ندارند (از نشر آگاه که از این چیزها نمی‌فروشد خبر داشتم، می‌دانستم سال قبل به زور حقوق کارمندهایش را داده بود. سی، چهل سالی هست که با مدیر مسئولش افتخار آشنایی دارم).

گفتم: عمو جان، همان که قبلاً گفتم، حرف مرد یکی است. گفت: باید یه مقدار  «جینگولی مستون» بیاریم. پرسیدم: عمو «جینگولی مستون» چیه دیگه؟ (بهتر از من اصطلاحاتی را که جوانان به ‌کار می‌برند می‌شناسد.) گفت: چیزایی مثل ماگ، فِرفِره، شمع، جامدادی، دفترچه‌هایی با جلدهای خوشگل از جنس موکت یا پارچه زیرشلواری، کیف نَمَدی، گوشواره، النگو و … نمی‌دانستم چه بگویم، به‌خصوص که می‌دانستم خودش خیلی حرص می‌خورد، اما این را هم گفته بود که شاید این بهانه‌ای بشود برای این‌که کتاب هم بخرند.

کتاب‌های میز وسط کتابفروشی منتقل شد به قفسه‌ها و جایش را داد به همان چیزها که بالا گفتم. همین حالا آن چیزها جلوی چشمم است به‌ اضافه چندتایی جغد و کبوتر سفالی و گچی که روی یکی‌شان نوشته «مرغ دلم باز پریدن گرفت» و دارد مرا نگاه می‌کند.

الآن توی کتابفروشی‌ در سکوت و آرامش مطلق دارم این مطلب را می‌نویسم. حتی بیشتر از خانه‌ام آرامش دارم. چهارمین سالی است که کتابفروشی را باز کرده‌ایم، یعنی در دوران «پسا مداومت» هستیم.

و اما انگیزه نوشتن این یادداشت:

چند شب پیش نشسته بودم و کار می‌کردم. یک کارگر افغانی که تقریباً همه نوع مواد و مصالح ساختمان جز پاره‌آجر از سر و لباس‌اش می‌بارید، لای در را باز کرد و پرسید: «حافظ دارید؟» خانم فروشنده گفت: بله. گفت: کوچیکش را هم دارید؟ گفت: داریم. گفت: می‌خوام خوش‌خط باشه. گفت: خوش‌خطش را هم داریم. وسط این گفت‌وگو هرچه اصرار می‌کردم بیاید داخل، می‌گفت لباس‌هایم کثیف است. چیزی نمانده بود به زور متوسل شوم. پرسید: چند است؟ فروشنده گفت: بیست و دو تومن یا همچی چیزی. گفت: ده تومنی‌اش را ندارید؟ دیگر نتوانستم خودم را کنترل کنم، تقریباً یقه‌اش را گرفتم و کشیدمش تو. گفتم: عزیزم، با تخفیف قیمت‌اش همان ده تومن است. البته بعداً به فروشنده گفتم: نمی‌دانم چرا همان ده تومن را هم گرفتم. خانم فروشنده گفت: کار درستی کردی. و من به یاد دوران دانشجویی‌ام افتادم. مریض شده بودم، چند روزی بود تب داشتم. فکر می‌کنم بالای چهل درجه، واقعاً داشتم می‌مردم اما پول نداشتم. آن موقع‌ها حق ویزیت بیست تومن بود. به دکتر گفتم: لطفاً من را به اندازه ده تومن معاینه کن. می‌خواست نگیرد، به اصرار دادم، غرورم اجازه نمی‌داد.

نه شووینیست هستم، نه پشیزی برای خزعبلاتی مثل نژاد پرافتخار آریایی قائلم، نه تبلیغات شهرداری را برای اشاعه کتابخوانی جدّی می‌گیرم، اما همیشه از ایرانی بودنم خوشحال بوده‌ام یا دست‌کم هیچ‌وقت نبوده که احساس شرمساری کنم اما این بار واقعاً از ایرانی بودنم خجالت کشیدم.

آن‌ها که گذارشان به سعادت‌آباد افتاده، می‌دانند که بساز بفروش‌ها از برکت یک اقتصاد بیمار و مجوزهای بی‌حساب و کتاب شهرداری چه شلتاقی می‌کنند. حتی یک نفر بساز بفروش‌، آرشیتکت‌، تکنیسین‌، دلال‌ و کارگر (حتی نه برای خرید) سری به این کتابفروشی نزده‌اند. از ساکنین محل هم که خیلی‌شان ماشین چندصدمیلیونی سوار می‌شوند و قاعدتاً باید متعلق به دیگر گروه‌ها و قشرهای اجتماعی باشند، آمار نگرفته‌ام اما با اطمینان می‌گویم بین نود و پنج تا نود و هشت درصدشان وارد کتابفروشی نشده‌اند ـ می‌خواستم این را ننویسم، گفتم هم‌محله‌ای‌ها آزرده می‌شوند. بعد به خودم گفتم نگران نباش، آن‌ها چیزی نمی‌خوانند!

هدف‌مان از باز کردن کتابفروشی کسب درآمد نبوده، خواسته‌ایم به خیال خودمان کار فرهنگی بکنیم. نمی‌دانم اگر قرار بود اجاره محل را هم بدهیم، ناچار از فروش چه چیزها یا ارائه چه خدماتی می‌شدیم. همه‌اش یاد آخرین صحنه فیلم «شاه‌لیر» در نسخه سیاه و سفیدی که کوزینسف کارگردانی‌اش کرده بود می‌افتم: «کجایم من؟»

کجاییم ما؟

آذر ۹۴
 ·  Translate
۴۸۸۰ خانه ما در سعادت‌آباد است. آن را بیست-سی سال پیش خریدیم. وقتی خریدیم‌اش در ضلع جنوبی آن، در خیابان سوم، دکانی هم بود. خیلی دلم می‌خواست که نمی‌بود. به دلایل مختلف: یکی این‌که من همیشه با کلمه دکان و اصطلاحات مربوط به آن، «دکان‌دار»، «دکاکین»، «دکان‌داری»، «دکان بازکردن» و … مشکل داشته‌ام، دیگر این‌که …
2 comments on original post
5
Add a comment...

Alireza H

Shared publicly  - 
5
Add a comment...

Alireza H

Shared publicly  - 
2
Add a comment...

Alireza H

Shared publicly  - 
5
Add a comment...

Alireza H

Shared publicly  - 
 
چه خبر شده اینجا؟ چرا اینشکلی شد پلاس؟؟؟
 ·  Translate
10
Chobin H's profile photomahboobe gol's profile photoAlireza H's profile photo
4 comments
 
اپلیکیشت ios خیلی تغییر کرده 
 ·  Translate
Add a comment...

Alireza H

Shared publicly  - 
 
 
مردان خود حاکم و خود قاضی و خود جلادند، و اگر دنیا بد است برای همین است. زنان، هیچ به قلم رفته‌اند؛ هرچند اگر آنان نیز می‌کوشند در نگهداری این دنیاست. با شما از زخمی سخن می‌گویم برآمده از نیزه‌های نادانی، و ما همه قربانی آنیم. کسی دوستدار حقیقت نیست، و همه دوستدار مصلحت‌اند.

«فیلمنامه طومار شیخ شرزین، بهرام بیضائی»
 ·  Translate
View original post
10
Alireza H's profile photo
 
+Samane Tiji
هستم ولی کم میام :)
شاید از این به بعد بیشتر بیام
 ·  Translate
Add a comment...

Alireza H

Shared publicly  - 
 
 
نشست تو ماشين، دستاش مى لرزيد، بخارى رو روشن كردم. گفت ابراهيم ماشين ات بوى دريا ميده ، گفتم ماهى خريده بودم. گفت ماهى مرده كه بوى دريا نميده. گفتم هر چيزى موقع مرگ بوى اون جايى رو ميده كه دلتنگشه. گفت من بميرم بوى تو رو ميدم؟ شيشه رو كمى دادم پايين و با انگشتم زدم به سيگار تا خاكسترش بيوفته بيرون. گفتم تو هيچ وقت نمى ميرى، لااقل برا من. گفت تو بميرى بوى چى ميدى؟ گفتم تا حالا پرنده به آسمون گره زدى؟ گفت نه. گفتم من بوى پرنده اى رو ميدم كه آسمانش رو گم كرده بود، گفتم تو اولين بار منو به آسمانى كه نداشتم گره زدى، من بعد مرگ بوى مه و ابر، بوى باران، بوى ماهِ كامل رو خواهم داد. بوى يه روز برفى رو كه دستات براى هميشه تو جيب هاى پالتو من گم شد. بوى جاده هاى تكاب به بيجار، بوى دارچين، بوى تمام كودكانى كه كنار گردنت به خواب رفته بودند، كودكانى كه خواهران كوچك تو و بازمانده هاى لب هاى من از جنگ جهانى بوسيدن ات بود. گفت ابراهيم بس كن اشكم در اومد و ماشين تو بخار نفس هاى گرم و گريه هايش گم شد. ما هيچ وقت بوى همديگر را نداديم.

سیامک تقی زاده
 ·  Translate
5 comments on original post
9
1
Meysam Hasani's profile photo
Add a comment...

Alireza H

Shared publicly  - 
 
#پیاده_روی
#موقت
بیشتر از این جلوتر نمیرم ، همینجا کنار ساحل میشینم چند دقیقه و برمیگردم
بقول گویندگان تلویزیون مرسی بابت نگاهتون که با ما بود :)
 ·  Translate
12
Add a comment...

Alireza H

Shared publicly  - 
5
Add a comment...

Alireza H

Shared publicly  - 
1
Add a comment...

Alireza H

Shared publicly  - 
1
Add a comment...

Alireza H

Shared publicly  - 
 
 
صدای ممتد کولر می‌آید. شبیه صدای گام‌های ارتشی که نه نزدیک می‌شود نه دور، فقط در جا می‌زند. در چند قدمی‌ام ماری می‌خزد. شبیه اثر خودکار روی کاغذ بعد از آزمون تواناییش در نوشتن. من اما هیچ خط ماری ازم به جا نمانده است. تواناییم در نوشتن یکسر بخار شده و رفته به آسمان. البته خب توانایی همه یک روزی بخار می‌شود. کتاب علوم ابتدایی: تبخیر در هر دمایی صورت می‌پذیرد. مثل مرگ است. همه مرگ راییم پیر و جوان، که مرگ است چون شیر و ما آهوان: روی سنگ قبر پدربزرگم.
 
فکر که صدا ندارد، پس تنها صدای باقیمانده همان صدای کولر است. متاسفانه سرمایی که می‌سازد کار تبخیر من را سراعت داده. فقط کولر نیست، هر کاری بکنم آب به آسیاب تبخیر ریخته‌ام. کولر باشد یا بخاری، خنده باشد یا گریه، فرق ندارد.
 
سه روز اینجا حبس شده‌ام. خودم، خودم را حبس کرده‌ام و بدترش این است که هنوز دلیلش را هم نمی‌دانم. در واقع سه روز خودم را در این خانه حبس کرده‌ام که بفهمم چرا سه روز خودم را در این خانه حبس کرده‌ام.
 
از این احمقانه‌تر هم می‎شود؟ از این احمقانه‌تر این است که چند هفته است برای این سه روز برنامه‌ریزی کرده‌ام. برای تک تک وعده‌های غذاییش در واقع. مواد لازم توی کابینت‌ها و یخچال و فریزر تلمبار است. اینکه چه بخورم را همسایه‌ی طبقه‌ی اول جنب آسانسور بهم الهام کرده. هر روز بوی غذاهایی که با آسانسور می‌فرستاد بالا را یادداشت کرده‌ام. چیزی که حالا ازش وحشت دارم روزهایی است که همسایه مهمان داشته لابد و چند جور غذا پخته و من مخلوطی از بوها را یادداشت کرده‌ام. هیچ نمی‌دانم همچین غذای مخلوطی را بشود خورد یا نه. اما فقط همین سه روز است. کافی‌ست چشم و دماغم را ببندم. بهترین وسیله برای بالابردن سرعت حرکت زمان، داشتن هدف است. هدف من توی این سه روز قطع ارتباط بین بو و مزه خواهد بود.
 
بو و مزه مثل دو تا دوست هستند که تا خرد و کلان خوشی‌ها و ناخوشی‌هاشان را برای هم تعریف نکنند آن لذت یا اندوه به جان‌شان نمی‌نشیند. اگر کتاب خوبی خوانده‌اند یا از کار بیکار شده‌اند، یا جای قشنگی رفته‌اند، یا کسی حال‌شان را گرفته است، برای اینکه این کیف یا عذاب واقعی شود و ملموس باید برای هم تعریفش کنند. بو بدون مزه ناقص و پوچ است و مزه بدون بو وجود ندارد. این سه روز اما سه روزِ جدا کردن این دو تاست: ماموریت غیرممکن.
 
هنوز سه ساعت هم از سه روز نگذشته که حوصله‌ام سر می‌رود. کمی توی تخت دراز می‌کشم و بعد کتاب روی میز پاتختی را که سه چاهار ماه است آنجا خاک می‌خورد بر می‌دارم که سرم را گرم کنم. همان اولش جلال خان آریان توی ترمینال آزادی بین ساندویچ تخم مرغ لای نان لواش و کالباس لای نان آردی (هر دو با گوجه) و بوی روغن سوخته‌ی همبرگر و سوسیس غوطه می‌خورد. دو صفحه هنوز نخوانده‌ام که هم بو و هم مزه‌ی کلیه‌ی این اقلام توی سرم سوت می‌کشد. خودم هم مشغول قدم زدن در ترمینال آزادی هستم. سه ساعت نشده همه‌ی اهداف شکسته، هم از حبس خانه‌ خارج شده‌ام و هم بوها و مزه‌ها را قاطی کرده‌ام. قبل از آنکه من هم بروم توی اغما لای دست ثریا، کتاب را می‌بندم.
 
مار هنوز کنار تختم پهن است. دوست دارم همین طور که به پشت دراز کشیده‌ام خوابم ببرد، بعد مار آرام آرام بخزد روی سینه‌ام و زهرش را مستقیم توی قلبم وارد کند. گلوله برای مغز است، دندان مار برای قلب. حیف کیمیایی هنوز توی هیچکدام از فیلم‌هاش این جمله را نگفته: گولّه مال مغزه، نیش مار اما واس قلب.
 
خوابم می‌برد و توی خواب مار خودش را از وسط نصف می‌کند و بعد هر نصفش باز از وسط نصف می‌شود و چاهار تا مار می‌خزند روی تنم و دست‌ها و پاهام را به میله‌های کنار تختم می‌بندند. دست‌های بسته‌ام را به میله‌های کنار تخت می‌گیرم و با فریاد بیدار می‌شوم: هوا را مشت کرده‌ام. مار روی زمین توی چشم‌هام نگاه می‌کند و می‌پرسد: چرا خوشحال نیستی؟
 
چشم‌هام را می‌بندم. باز که می‌کنم، یک روز گذشته است.
 
آسانسور بوی چای را بالا نیاورده بود، اما چای برنامه سرش نمی‌شود، همیشه باید باشد، با دعوت یا بی‌دعوت. کمی چای دم می‌کنم و کتاب را دوباره باز می‌کنم. جلال آریان با اتوبوس از ترمینال آزادی تا استانبول آمده و حالا بلیط هواپیمای ملیش را با یک بلیط تورکیش ایر عوض کرده به مقصد پاریس که برسد به خواهرزاده‌ش که رفته توی کما. حالا قصه چیست زیاد مهم نیست، همین قدر مهم است که خواهرزاده‌ش اسمش ثریاست و یه دختر لیسانسه‌ست تو کشور فرانسه، که از دوچرخه افتاده زمین و رفته توی کما. کی؟ وقت جنگ ایران و عراق که خرمشهر اشغال شده و آبادان و دزفول و آن اطراف شبانه‌روز زیر انواع گلوله است. مادرش سیاتیک دارد و از کار افتاده و مانده تهران، داییش از آبادان رفته پاریس که پیگیر کارش شود و توی پاریس پول کم داشته و گرفتار خیل هنرمندان و روشنفکران و ادیبان فراری شده و حال ثریا هم هر روز بدتر از دیروز.
 
این بار کتاب را نمی‌بندم، ساده‌ترین راه فرار از مسئولیت گره زدن سرنوشت خودت به دیگری است. این طوری هر جای کار که خراب شد گردن یکی دیگر است، اگر هم درست شد که مهم نیست کی درستش کرده، می‌نشینی و لذتش را می‌بری. من هم که یک روز است فقط یک لیوان چایی خورده‌ام و از موجودات زنده فقط یک مار باهام یک جمله صحبت کرده، همین ساده ترین راه را پیش می‌گیرم. سرنوشتم را گره می‌زنم به سرنوشت ثریا. تا ببینیم ثریا از کما در می‌آید یا نه. این هم از روز دوم: چای و ثریا و اغما.
 
نوبتی هم که باشد، روز سوم نوبت معده درد است: یکی از بدترین دردها. اصلن بدترین درد. گرچه هر دردی که بهش دچار باشی می‌شود بدترین درد، سردرد که بگیری، بدترین درد دنیاست، دندان درد هم همین طور، معده‌درد هم خب به همین صورت. اما خب، مسکن‌های همه‌گیر روی دردهای دیگر کارگر است، ژلوفن و استامینوفن هم دندان درد را آرام می‌کند، هم سردرد را. اما برای معده درد اصلن ضرر دارد، بدترش می‌کند. از طرفی، سرت را می‌بندی، سردرد کمی رام می‌شود. حرف نمی‌زنی دندان درد ساکت می‌شود، معده درد را اما هیچ کاریش نمی‌شود کرد. بنشینی درد می‌گیرد، به پشت بخوابی درد می‌گیرد، سمت راست همین‌طور، سمت چپ همان، مچاله به همان صورت، یک درد همه جانبه است که هر کاریش بکنی از یک جای دیگر وارد می‌شود. مثل دزدی‌ست که خانه را بهتر از صاحبخانه می‌شناسد.
 
البته چیزی که درد را شدیدتر می‌کند این است که از اول می‌دانستم وقتی یک روز جز چای هیچی نخورم سرنوشتم این است. هچلی که آگاهانه توش می‌افتی هم نقصان مایه است و هم شماتت همسایه و چه کسی همسایه‌تر از خود آدم. اصلا همسایه چرا، تو بگو خود سایه.
 
درد معده آنقدر شدید است که چشم‌هام خط‌های کتاب را نمی‌تواند دنبال کند. آخرهاش است، دکتر ثریا رفته مرخصی سال نو و یک پزشک جوان‌تر آمده جاش. این دکتر جدید جسورتر است و ماجراجوتر. یک سری درمان‌های جدید را هم می‌خواهد روی دخترک آزمایش کند. دخترک را برده‌اند بش دستگاه‌های مختلف شوک و غیره نصب کنند و من هم بدون هیچ دستگاهی و فقط مسلح به رانیتیدین، دیگر توان دنبال کردن کتاب را ندارم. تمام شب ازین پهلو به آن پهلو و از این اتاق به آن اتاق می‌شوم تا در نهایت آفتاب پایان روز سوم را جار می‌زند، کتاب ناتمام است و ثریا هنوز توی اغماست و نمی‌دانم زنده می‌ماند یا نه. سرنوشت گنگ مانده و بوها و مزه‌ها همه قاطی شده‌اند. مار را می‌پیچم دور مچ دستم و لباس می‌پوشم بروم درمانگاه مگر دوای تزریقی حریف درد معده شود. به درمانگاه که می‌رسم مار پیچیده دور آرم درمانگاه، معده‌دردم آرام‌تر شده.
 ·  Translate
5 comments on original post
6
Add a comment...
Basic Information
Gender
Male
Story
Introduction
Engineer