Profile cover photo
Profile photo
‫علیرضا آذر‬‎
169 followers -
اشعار به همراه تکسوگرافی
اشعار به همراه تکسوگرافی

169 followers
About
Posts

Post is pinned.Post has attachment
سگ مستِ دندان تيز ِچشمانش، از لانه بيرون زد، شکارم کرد
گرگی نخواهد کرد با آهو، کاری که زن با روزگارم کرد...!
.
.
.
:
من ريزه کاری های بارانم
در سرنوشتی خيس می مانم

ديگر درونم يخ نمي‌ بندی
بهمن‌ترين ماهِ زمستانم

رفتی که من يخچال قطبی را
در آتشِ دوزخ، برقصانم

رفتی که جای شال در سرما
چِشم از گناهانت بپوشانم

ای چشم‌های قهوه قاجاری
بيرون بزن از قعرِ فنجانم

از آستينم نفت می ريزد
کبريت روشن کن بسوزانم

از کوچه‌های چرک مي‌آيم
در باز کن سر در گريبانم

در باز کن شايد که بشناسی
نُت‌های دولّا چنگِ هذيانم

*

يک بی کجا درمانده از هر جا، سيلی خور ژن‌های خودکامه
صندوق پُست پَست بی نامه، يک واقعا در جهل علامه

*

يک واقعا تر شکل بی شکلی
دندانه‌های سينِ احسانم

دندانه‌ام در قفل جا مانده
هر جور مي خواهی بچرخانم

سنگم که در پای تو افتادم
هر جا که مي خواهی بغلتانم

پُشت سَرَت تابوت قايق‌هاست
سر بر نگردان روح عريانم

خودکار جوهر مُرده‌ام يا نه
چون صندلی از چهار پايانم

مي‌خواهی آدم باش يا حوّا
کاری ندارم من که حيوانم

*

يک مژّه بر پلکم فرود آمد
يک ميله از زندان من کم شد

تا کِش بيايد ساعت رفتن
پُل زير پای رفتنم خَم شد

بعد از تو هر آيينه‌ای ديدم
ديوار در ذهنم مجسم شد

*

از دودمان سدر و کافوری
با خنده از من دست مي شوری

من سهمی از دنيا نمی خواهم
می خواستم حالا نمی خواهم

اين لاله‌ ی بدبخت را بردار
بر سنگ قبر ديگری بُگذار

تنهايی ام را شير خواهم داد
اوضاع را تغيير خواهم داد

اندامی از اندوه می سازم
با قوز پشتم کوه می سازم

بايد که جلاد خودم باشم
تفريق اعداد خودم باشم

آن روزها پيراهنم بودی
يک روز کامل بر تَنَم بودی

از کوچه‌ام هرگاه می رفتی
با سايه‌ ی من راه می رفتی

اي کاش در پايت نمی افتاد
اين بغض‌های لخت مادر زاد

اي کاش باران سير می ‌باريد
از دامنت انجير می باريد

در امتدادِ اين شب نفتی
سقط جنونم کردی و رفتی

در واژه‌های زرد مي ميرم
در بعدازظهری سرد مي ميرم

بايد کماکان مُرد اما زيست!
جز زندگی در مرگ راهی نيست...

بايد کماکان زيست اما مُرد
با نيشخندی بغض خود را خورد

انسان فقط فوّاره‌ای تنهاست
فوّاره‌ها تُف‌های سر بالاست

*

من روزنی در جلد ديوارم، ديوار ِ حتما رو به آوارم
آواره يعنی دوستت دارم...

آوار کن بر من نبودت را
با «روت» نه ، با فوت ويرانم

از لای آجر‌ها نگاهم کن
پَروانه‌ای در مُشتِ طوفانم

طوفان درختان را نخواهد بُرد
از ابر باران زا نترسانم

بو می کشم، تنهايی خود را
در باجه‌ ی زرد خيابانم

هر عابری را کوزه می بينم
زير لبم، خيّام می خوانم

اين شهر بعد از تو چه خواهد کرد؟
با پرسه‌های دور ميدانم...

يک لحظه بنشين برف لاکردار
دارم برايت شعر ميی خوانم

*

خوب است و عمری خوب می ماند، مردی که روی از عشق می گيرد
دنيا اگر بد بود و بد تا کرد، يک مردِ عاشق، خوب مي ميرد!

از بس بدی ديدم به خود گفتم، بايد کمی بد را بلد باشم ...
من شيرِ پاک از مادرم خوردم، دنيا مجابم کرد بد باشم !

دنيا مجابم کرد بد باشم !من بهترين گاوِ زمين بودم !
الان اگر مخلوقِ ملعونم، محبوبِ ربَ العالمين بودم...

سگ مستِ دندان تيز ِچشمانش، از لانه بيرون زد، شکارم کرد
گرگی نخواهد کرد با آهو، کاری که زن با روزگارم کرد...!

هرکار می کردم سرانجامش، من وصله‌ی ناجورتر بودم
يک لکه‌ ی ننگ دائمی اما، فرزندِ عشقِ بی پدر بودم...

دريای آدم زير سَر داری، دنيای تنها را نمي بينی
بر عرشه با امواج سرگرمی، پارو زدن‌‌ها را نمي بينی

اي استوايی زن، تنت آتش، سرمای دنيا را نمي فهمی
برف از نگاهت پولکی خيس است، درماندگی ها را نمي فهمی

درماندگی يعنی تو اينجايی، من هم همينجايم ولی دورم
تو اختيار زندگی داری؛ من زندگی را سخت مجبورم

درماندگی يعنی که فهميدم، وقتی کنارم روسری داری
يک تار مو از گيسوانت را، در رخت خواب ديگری داری ...

آخر چرا با عشق سر کردی؟
محدوده را محدودتر کردی

از جانِ لاجانت چه می خواهی؟
از خط پايانت چه می خواهی؟

اين درد انسان بودنت بس نيست؟
سر در گريبان بودنت بس نيست؟

از عشق و دريايش چه خواهی داشت؟!
اين آب تنها کوسه ماهی داشت ...

گيرم تو را بر تن سَری باشد
يا عُرضه‌ ی نان آوری باشد.

گيرم تو را بر سر کلاهی هست
اين ناله را سودای آهی هست

تا چرخِ سرگردان بچرخانی
با قدِ خَم دُکّان بچرخانی ...

پيری اگر روی جوان داری
زخمی عميق و ناگهان داری

نانت نبود، بامت نبود ای مرد؟
با زخم ناسورت چه خواهی کرد؟

پيرم دلم هم سنِ رويم نيست
يک عمر در فرسودگی، کم نيست !

تندی نکن اي عشق کافر کيش
خيزابِ غم، گردابه‌ی تشويش

من آيه‌های دفترت بودم
عمري خدا پيغمبرت بودم

حالا مرا ناچيز مي بينی؟
ديوانگان را ريز مي بينی؟

عشق آن اگر باشد که می گويند، دل‌هاي صاف و ساده می خواهد
عشق آن اگر باشد که من ديدم، انسان فوق العاده می خواهد !

سِنّی ندارد عاشقی کردن، فرقی ندارد کودکی، پيری
هروقت زانو را بغل کردی، يعنی تو هم با عشق درگيری

حوّای من، آدم شدم وقتی، باغ تنت را بر زمين ديدم
هی مُشت مُشت از گندمت خوردم، هی سيب سيب از پيکرت چيدم

سرما اگر سخت است، قلبی را، آتش بزن درگير داغَش باش
ول کن جهان را! قهوه‌ات يخ کرد... سرگرمِ نان و قلب و آتش باش !

اين مُرده‌ای را که پی اش بودی، شايد همين دور و وَرت باشد
اين تکه قلب شعله بر گردن، شايد علی ِ آذرت باشد

او رفت و با خود بُرد شهرم را، تهران پس از او توده‌ای خالی ست
آن شهر روياهای دور از دست؛ حالا فقط يک مشت بقالی ست !

او رفت و با خود بُرد يادم را، من مانده‌ام با بی کسی هايم
خوب دستِ کم گلدان و عِطری هست، قربان دستِ اطلسی هايم

او رفت و با خود برد خوابم را، دنيا پس از او قرص و بيداری ست
دکتر بفهمد يا نفهمد باز؛ عشق التهاب خويش آزاری ست...

جدی بگيريد آسمانم را، من ابتدای کُند بارانم
لنگر بياندازيد کشتی ها، آرامشی ما قبل طوفانم

من ماجرای برف و بارانم
شايد که پايی را بلغزانم

*

آبی مپنداريد جانم را
جدی بگيريد آسمانم را

آتش به کول از کوره مي‌آيم
باور کنيد آتشفشانم را...

می خواستم از عاشقی چيزی
با دست خود بستند دهانم را

من مرد شب‌هايت نخواهم شد
از بسترت کم کن جهانم را

رفتن بنوشم اشکِ خود را باز
مردم شکستند استکانم را

*

تا دفترم از اشک مي ميرد
کبرای من تصميم مي گيرد

تصميم ميگيرد که برخيزد
پائين و بالا را به هم ريزد

دارا بيافتد پای سارا ها
سارا به هم ريزد الفبارا

سين را، الف را، را و سارا را !
درهم بپيچانند دارا را !

دارا نداری را نمي فهمد
ساعت شماری را نمي فهمد

دارا نمي فهمد که نان از عشق
سارا نمي فهمد، امان از عشق

ساراي سالِ اولی ، مَرد است
دستانِ زبر و تاولی ، مَرد است

اين پاچه سارا مالِ يک زن نيست
سارا که مالِ مرد بودن نيست

شال سپيدِ روی دوشت کو؟
گيلاس‌های پشتِ گوشت کو؟

با چشم و ابرويت چها کردی؟
با خرمن مويت چها کردی؟

دارا چه شد سارايمان گم شد؟
سارا و سيبش حرف مردم شد؟

تنها سپاس از عشق خودکار است
دنيا به شاعرها بدهکار است ...

دستان عشق از مثنوی کوتاه
چيزی نمی خواهد پلنگ از ماه

با جبر اگر در مثنوی باشی
لطفي ندارد مولوی باشی !

استادِ مولانا که خورشيد است
هفت آسمان را هيچ می ديدست

ما هم دهان را هيچ می گيريم
زخم زبان را هيچ می گيريم

دارم جهان را دور می ریزم
من قوم و خويش شمس تبريزم

نانت نبود؟ آبت نبود ای مرد؟
ول کن جهان را! قهوه‌ات يخ کرد...
.
علیرضا آذر - احسان افشاری - دو در یک
#علیرضا_آذر #احسان_افشاری #دو_در_یک
#گرگ #آهو #کوه
#زن #روزگار #قهوه  
Photo
Add a comment...

Post has attachment
آخر چرا با عشق سر کردی؟
محدوده را محدودتر کردی
.
.
.
:
من ريزه کاری های بارانم
در سرنوشتی خيس می مانم

ديگر درونم يخ نمي‌ بندی
بهمن‌ترين ماهِ زمستانم

رفتی که من يخچال قطبی را
در آتشِ دوزخ، برقصانم

رفتی که جای شال در سرما
چِشم از گناهانت بپوشانم

ای چشم‌های قهوه قاجاری
بيرون بزن از قعرِ فنجانم

از آستينم نفت می ريزد
کبريت روشن کن بسوزانم

از کوچه‌های چرک مي‌آيم
در باز کن سر در گريبانم

در باز کن شايد که بشناسی
نُت‌های دولّا چنگِ هذيانم

*

يک بی کجا درمانده از هر جا، سيلی خور ژن‌های خودکامه
صندوق پُست پَست بی نامه، يک واقعا در جهل علامه

*

يک واقعا تر شکل بی شکلی
دندانه‌های سينِ احسانم

دندانه‌ام در قفل جا مانده
هر جور مي خواهی بچرخانم

سنگم که در پای تو افتادم
هر جا که مي خواهی بغلتانم

پُشت سَرَت تابوت قايق‌هاست
سر بر نگردان روح عريانم

خودکار جوهر مُرده‌ام يا نه
چون صندلی از چهار پايانم

مي‌خواهی آدم باش يا حوّا
کاری ندارم من که حيوانم

*

يک مژّه بر پلکم فرود آمد
يک ميله از زندان من کم شد

تا کِش بيايد ساعت رفتن
پُل زير پای رفتنم خَم شد

بعد از تو هر آيينه‌ای ديدم
ديوار در ذهنم مجسم شد

*

از دودمان سدر و کافوری
با خنده از من دست مي شوری

من سهمی از دنيا نمی خواهم
می خواستم حالا نمی خواهم

اين لاله‌ ی بدبخت را بردار
بر سنگ قبر ديگری بُگذار

تنهايی ام را شير خواهم داد
اوضاع را تغيير خواهم داد

اندامی از اندوه می سازم
با قوز پشتم کوه می سازم

بايد که جلاد خودم باشم
تفريق اعداد خودم باشم

آن روزها پيراهنم بودی
يک روز کامل بر تَنَم بودی

از کوچه‌ام هرگاه می رفتی
با سايه‌ ی من راه می رفتی

اي کاش در پايت نمی افتاد
اين بغض‌های لخت مادر زاد

اي کاش باران سير می ‌باريد
از دامنت انجير می باريد

در امتدادِ اين شب نفتی
سقط جنونم کردی و رفتی

در واژه‌های زرد مي ميرم
در بعدازظهری سرد مي ميرم

بايد کماکان مُرد اما زيست!
جز زندگی در مرگ راهی نيست...

بايد کماکان زيست اما مُرد
با نيشخندی بغض خود را خورد

انسان فقط فوّاره‌ای تنهاست
فوّاره‌ها تُف‌های سر بالاست

*

من روزنی در جلد ديوارم، ديوار ِ حتما رو به آوارم
آواره يعنی دوستت دارم...

آوار کن بر من نبودت را
با «روت» نه ، با فوت ويرانم

از لای آجر‌ها نگاهم کن
پَروانه‌ای در مُشتِ طوفانم

طوفان درختان را نخواهد بُرد
از ابر باران زا نترسانم

بو می کشم، تنهايی خود را
در باجه‌ ی زرد خيابانم

هر عابری را کوزه می بينم
زير لبم، خيّام می خوانم

اين شهر بعد از تو چه خواهد کرد؟
با پرسه‌های دور ميدانم...

يک لحظه بنشين برف لاکردار
دارم برايت شعر ميی خوانم

*

خوب است و عمری خوب می ماند، مردی که روی از عشق می گيرد
دنيا اگر بد بود و بد تا کرد، يک مردِ عاشق، خوب مي ميرد!

از بس بدی ديدم به خود گفتم، بايد کمی بد را بلد باشم ...
من شيرِ پاک از مادرم خوردم، دنيا مجابم کرد بد باشم !

دنيا مجابم کرد بد باشم !من بهترين گاوِ زمين بودم !
الان اگر مخلوقِ ملعونم، محبوبِ ربَ العالمين بودم...

سگ مستِ دندان تيز ِچشمانش، از لانه بيرون زد، شکارم کرد
گرگی نخواهد کرد با آهو، کاری که زن با روزگارم کرد...!

هرکار می کردم سرانجامش، من وصله‌ی ناجورتر بودم
يک لکه‌ ی ننگ دائمی اما، فرزندِ عشقِ بی پدر بودم...

دريای آدم زير سَر داری، دنيای تنها را نمي بينی
بر عرشه با امواج سرگرمی، پارو زدن‌‌ها را نمي بينی

اي استوايی زن، تنت آتش، سرمای دنيا را نمي فهمی
برف از نگاهت پولکی خيس است، درماندگی ها را نمي فهمی

درماندگی يعنی تو اينجايی، من هم همينجايم ولی دورم
تو اختيار زندگی داری؛ من زندگی را سخت مجبورم

درماندگی يعنی که فهميدم، وقتی کنارم روسری داری
يک تار مو از گيسوانت را، در رخت خواب ديگری داری ...

آخر چرا با عشق سر کردی؟
محدوده را محدودتر کردی

از جانِ لاجانت چه می خواهی؟
از خط پايانت چه می خواهی؟

اين درد انسان بودنت بس نيست؟
سر در گريبان بودنت بس نيست؟

از عشق و دريايش چه خواهی داشت؟!
اين آب تنها کوسه ماهی داشت ...

گيرم تو را بر تن سَری باشد
يا عُرضه‌ ی نان آوری باشد.

گيرم تو را بر سر کلاهی هست
اين ناله را سودای آهی هست

تا چرخِ سرگردان بچرخانی
با قدِ خَم دُکّان بچرخانی ...

پيری اگر روی جوان داری
زخمی عميق و ناگهان داری

نانت نبود، بامت نبود ای مرد؟
با زخم ناسورت چه خواهی کرد؟

پيرم دلم هم سنِ رويم نيست
يک عمر در فرسودگی، کم نيست !

تندی نکن اي عشق کافر کيش
خيزابِ غم، گردابه‌ی تشويش

من آيه‌های دفترت بودم
عمري خدا پيغمبرت بودم

حالا مرا ناچيز مي بينی؟
ديوانگان را ريز مي بينی؟

عشق آن اگر باشد که می گويند، دل‌هاي صاف و ساده می خواهد
عشق آن اگر باشد که من ديدم، انسان فوق العاده می خواهد !

سِنّی ندارد عاشقی کردن، فرقی ندارد کودکی، پيری
هروقت زانو را بغل کردی، يعنی تو هم با عشق درگيری

حوّای من، آدم شدم وقتی، باغ تنت را بر زمين ديدم
هی مُشت مُشت از گندمت خوردم، هی سيب سيب از پيکرت چيدم

سرما اگر سخت است، قلبی را، آتش بزن درگير داغَش باش
ول کن جهان را! قهوه‌ات يخ کرد... سرگرمِ نان و قلب و آتش باش !

اين مُرده‌ای را که پی اش بودی، شايد همين دور و وَرت باشد
اين تکه قلب شعله بر گردن، شايد علی ِ آذرت باشد

او رفت و با خود بُرد شهرم را، تهران پس از او توده‌ای خالی ست
آن شهر روياهای دور از دست؛ حالا فقط يک مشت بقالی ست !

او رفت و با خود بُرد يادم را، من مانده‌ام با بی کسی هايم
خوب دستِ کم گلدان و عِطری هست، قربان دستِ اطلسی هايم

او رفت و با خود برد خوابم را، دنيا پس از او قرص و بيداری ست
دکتر بفهمد يا نفهمد باز؛ عشق التهاب خويش آزاری ست...

جدی بگيريد آسمانم را، من ابتدای کُند بارانم
لنگر بياندازيد کشتی ها، آرامشی ما قبل طوفانم

من ماجرای برف و بارانم
شايد که پايی را بلغزانم

*

آبی مپنداريد جانم را
جدی بگيريد آسمانم را

آتش به کول از کوره مي‌آيم
باور کنيد آتشفشانم را...

می خواستم از عاشقی چيزی
با دست خود بستند دهانم را

من مرد شب‌هايت نخواهم شد
از بسترت کم کن جهانم را

رفتن بنوشم اشکِ خود را باز
مردم شکستند استکانم را

*

تا دفترم از اشک مي ميرد
کبرای من تصميم مي گيرد

تصميم ميگيرد که برخيزد
پائين و بالا را به هم ريزد

دارا بيافتد پای سارا ها
سارا به هم ريزد الفبارا

سين را، الف را، را و سارا را !
درهم بپيچانند دارا را !

دارا نداری را نمي فهمد
ساعت شماری را نمي فهمد

دارا نمي فهمد که نان از عشق
سارا نمي فهمد، امان از عشق

ساراي سالِ اولی ، مَرد است
دستانِ زبر و تاولی ، مَرد است

اين پاچه سارا مالِ يک زن نيست
سارا که مالِ مرد بودن نيست

شال سپيدِ روی دوشت کو؟
گيلاس‌های پشتِ گوشت کو؟

با چشم و ابرويت چها کردی؟
با خرمن مويت چها کردی؟

دارا چه شد سارايمان گم شد؟
سارا و سيبش حرف مردم شد؟

تنها سپاس از عشق خودکار است
دنيا به شاعرها بدهکار است ...

دستان عشق از مثنوی کوتاه
چيزی نمی خواهد پلنگ از ماه

با جبر اگر در مثنوی باشی
لطفي ندارد مولوی باشی !

استادِ مولانا که خورشيد است
هفت آسمان را هيچ می ديدست

ما هم دهان را هيچ می گيريم
زخم زبان را هيچ می گيريم

دارم جهان را دور می ریزم
من قوم و خويش شمس تبريزم

نانت نبود؟ آبت نبود ای مرد؟
ول کن جهان را! قهوه‌ات يخ کرد...
.
علیرضا آذر - احسان افشاری - دو در یک
#علیرضا_آذر #احسان_افشاری #دو_در_یک
#عشق #محدوده #قهوه
#انسان #دفترت #پیغمبر  
Photo
Add a comment...

Post has attachment
از مسیری که رفته بودی داشت، موجی از انجماد می آمد...
.
.
.
:
نقشِ یک مَردِ مُرده در فالت، توی فنجان ِ مانده بر میزم
خط بکش دور مرد دیگر را، قهوه ات را دوباره می ریزم

زندگی از دروغ تا سوگند، خسته از زیر و روی رو در رو
زیر صورت هزارها صورت، خسته از چهره های تو در تو

چشم بستی به تخت طاووسم، در اتاقی که شاه من بودم...
مَرد تاوان اشتباه ات باش، آخرین اشتباه من بودم

*

چشم وا کردم از تو بنویسم، لای در باز و باد می آمد
از مسیری که رفته بودی داشت، موجی از انجماد می آمد...

مفت هم  بوسه ام نمی ارزد، وای از این عشق های دو زاری
هی فرار از تو سوی خود رفتن... آخ از این مردهای اجباری

مثل ماهی معلق از قلاب، زیر بار الاغ ها مُردن
بر چلیپای تخت ها مصلوب، با خودت در اتاق ها مُردن

زندگی از دروغ تا سوگند، خسته از زیر و روی رو در رو
زیر صورت هزارها صورت، خسته از چهره های تو درتو

بی گناه از شکنجه ها زخمی، پشتِ هم اتهام ها خوردن
هق هق از درد و اَلکن از گفتن، انتهای کلام را خوردن…

غرق در موج های پیش آمد، گوشه ی گوش های دور از من
پشت سُکّان خدا نشست اما، باز هم ناخدا پرستیدن!

دل به دریای هرچه بادا باد، قایقم را به بادها دادم
ناگزیر از گریز از ماندن، توی شیب مسیر افتادن...

بادبان پاره… عرشه بی سُکّان، قایقم رفت و قبل ساحل مُرد
پیکرش داشت وقت جان کندن، روی گِل ها تلو تلو می خورد

دستم از هرچه هست کوتاه است...از جهان قایقی به گِل دارم
بشنو ای شاه گوش ماهی ها! دل اگر نیست... درد و دل دارم…

چشم وا کردم از تو بنویسم، لای در باز و باد می آمد
از مسیری که رفته بودی داشت موجی از انجماد می آمد

با زبان، با نگاه، با رفتن، زخم جُز زخم های کاری نیست
پای اگر بود پای رفتن بود، دست اگر هست دستِ یاری نیست!

از کمرگاه چِلّه ها رفتند،از پی تیرها نباید گشت
چشم بردار علیرضا بس کن!!! از کمان رفته بر نخواهد گشت…

آسمان، هیچ سربلندی بود، از صعودی که نیست افتادم
لااقل با تو بال وا کردم، زندگی را اگر هدر دادم

استخوان وفا به دندانم، زوزه از سوز مثل سگ مُردن
زندگی چوب لای چرخم کرد...پشت پا، پشت استخوان خوردن

لاشه ی باد کرده ای بودم، آمد از روبرو... ولی نشناختم
صورتی را که دوستش می داشت، چهره چرخاند و... تف زمین انداختم

این منم مرد تا همین دیروز، مرد پابند آرزوهایت
مرد یک عمر کودکی کردن لابه لای بلندِ موهایت

خاطرت هست روزگارم را؟! جایگاه مقدسی بودم...
وزن یک عشق روی دوشم بود، من برای خودم کسی بودم!

من برای خودم کسی هستم، دور و بر خورده عشق هم کم نیست…
آن که دل از تو برد هر کس است، بند انگشت کوچکم هم نیست

می شد از ورد های کولی ها، با دعا و قسم طلسمت کرد
می شد آن سیب سرخ جادو را، از تو پنهان و با تو قسمت کرد

می شد ازخود بگیرمت،اما، زور بازو به دست هایم نیست
می شد از رفتنت گذشت، اما، جان در اندازهای پایم نیست

زندگی سرد بود، اما خوب، خانه و سقف و سایه ای هم بود
گه گداری نوشته ای چیزی از قلم دست مایه ای هم بود

زندگی سرد بود، اما عشق می توانست کارگر باشد
می توان قُطب را جهنم کرد، پای دل درمیان اگر باشد

خواب دیدم که شعر و شاعر را، هردو را در عذاب می خواهی
از تعابیر خواب ها پیداست...خانه ام را خراب می خواهی

خانه ام را خراب میخواهی!؟ دست در دست دیگری برگرد…
دست در دست دیگری برگرد... خانه ام را خراب خواهی کرد

دیگر ای داغ دل چه می خواهی؟ از چنین مَرد زیر آواری
رد شو ازاین درخت افتاده...می توانی که دست برداری

*

لحن آن بوسه های ناکرده است
بیت ها رو جدا جدا کرده است

گفته بودی همیشه خواهی ماند...
سنگ بارید شیشه خواهی ماند!

گفته بودی تَرَک نخواهی خورد
دین و دل از کسی نخواهی بُرد

گفته بودی عروس فردایی...
با جهانم کنار می آیی...

گفته بودی دچار باید بود
مرد این روزگار باید بود

گفته بودی بهار در راه است
ماهِ باران سوار در راه است

گفته بودی... ولی نشد انگار
دست از این کودکانه ها بردار

گفته بودم نفاق می افتد
اتفاق، اتفاق می افتد

گفته بودم شکست خواهم خورد
از تو هم ضربه شست خواهم خورد

گفته بودم دراوج ویرانی
از من و خانه رو بگردانی

هرچه بود و نبود خواهد مُرد...
مرد این قصه زود خواهد مُرد

ماجرا زخم و داستان ها درد
نازنین پیچ قصه را برگرد…

نازنین قصه ها خطر دارند
نقشها نقشه زیر سر دارند

نازنین راه و چاه را گفتم
آخرِ اشتباه را گفتم

گفتم اما... عقب عقب رفتی!
شب شنیدی و نیمه شب رفتی…

دیدی آخر نفاق هم افتاد؟!
اتفاق از اتاق هم افتاد؟!

از اتاقی که باز تنها ماند
پر کشیدی و لای در وا ماند

*

چشم وا کردم از تو بنویسم، لای در باز و باد می آمد
از مسیری که رفته بودی داشت، موجی از انجماد می آمد

با دعا های پُشت در پشتم، باید این درد مختصر می شد
حرف ها را به کوه می گفتم، قلبش از موم نرم تر می شد

بین این ماه های هرجایی، ماه من در محاق می افتد
قصه  در خانه پیش می آید، اتفاق از اتاق می افتد

در اتاقی که پیش از این ها، در سَرَت فکر و ذکر رفتن داشت
در اتاقی که روی کاشی هاش... پشت پاهات آرزو می کاشت

لای دیوارها چروکیدم، در نمایی که تنگ تر می شد
هرچه این دوربین جلو می رفت... مرگ من هم قشنگ تر می شد

خارج از قسمتی که من باشم، در اتاقی که ضرب در مَردُم
نان از این سفره دور خواهد شد... ده طرف داس و یک طرف گندم

نقش یک مردِ مرده در فالت، توی فنجان مانده در میزم
خط بکش دور مرد دیگر را... قهوه ات را دوباره می ریزم

چشم بستی به تخت طاووسم، در اتاقی که شاه من بودم…
مرد تاوان اشتباهت باش آخرین اشتباه من بودم

دردسرهای ما تفاوت داشت، من سَرَم گرمِ پای بستن بود
نقشه ها می کشید چشمانت... چشم ها چشم دل شکستن بود

درنگاهت اتاق زندان است، این طرف سفره های اجباری
آن طرف در بساط خود خوردن... هر طرف حکم دیگر آزاری

غوطه ور در سیاه شب بودم، صبح  فردای آنچه را دیدم
در خیالم نرفته بر می گشت، هم تو را هم مرا نبخشیدم

جای پاهای خیس ازحمام، تا اتاقی که رفتنت را رفت
یک قدم مانده بود تا برگرد، یه قدم مانده تا تنت را… رفت

چشم وا کردم از تو بنویسم، لای در باز و باد می آمد
از مسیری که رفته بودی داشت، موجی از انجماد می آمد

رفته ای کوله پوشتی ات هم نیست، رفتی اما اتاق پا برجاست
گیرم از یاد هردومان هم رفت...خاطرات چراغ پابرجاست

شاهدان... حرفهای پنهانند، آن چراغی که تا سحر می سوخت
گوش خود را به حرف ما می داد. چشم خود را به چشم ما می دوخت

لای در باز و سوز می آمد، قلبم آتش فشانی از غم بود
عقده ها حس و حال طغیان داشت، کنج پاگَرد یک تبر هم بود

زیر پلکم تگرگ باران بود، در اتاقم هوا که ابری شد
رو به آینه حرص ها خوردم...کینه ام سینه ستبری شد

رو به برفی سپید می رفتم، رد پاهایت رو به خون می رفت
مثل گرگی که بوی آهو را...عطر موهات تا جنون می رفت

با نگاهی دقیق می گشتم، هی به دنبال جای پا بودم
ذهن هر آنچه بود را خواندم، لای جرزِ نشانه ها بودم

تا نگاهی به پشتِ سَر کردم، پُشت هر جای پا درختی بود
این درختان، هویتم بودند...من... تبر... انتخاب سختی بود

ترسم از مرگ بیشتر می شد، تا تبر روی دوش چرخاندم
هر درخت که ضربه ای می خورد... زیر آوار درد می ماندم

توی هر برگ هم تو هم من بود، ساقه ها ساقِ پای ما بودن
آن تبر حکم قتل ما را داشت...این درختان به جای ما بودند
.
علیرضا آذر - اتاق

#علیرضا_آذر #اتاق #انجماد #تبر #رفت
#مسیر #درخت #کولی #بوسه #تاوان  
Photo
Add a comment...

Post has attachment
با به بوق بلند آدم ها! یک نفر توی آب دارد... مُرد!...
.
.
.
:
لهجه ات را غلاف کن ای عشق، زخمی ام از زبانِ نوک تیزت
شمس مولای بی کَسی ها باش، بی خیال شکوهِ تبریزت

مثنوی، زخم های تدریجی است، مرگِ آرام در تحملِ بِستر
مثل ققنوسِ شمس برگشتن، در مسیحایِ سردِ خاکستر

دست هایم به کار کُشتنم اند، این جنایت به پاس بودن هاست
شهرِ بی شعر... نوش جان شما، شاعر اینجا جنازه ای تنهاست!

دوست دارم به آسمان بزنم، تا نگاهم به ماه برگردد
می فروشم خدای نورم را، روزگار ِ سیاه برگردد

بیت، من را گرفته از خویشم، اولم شعر بوده، عشق آخر
شعر یعنی تمام آدم ها، عشق یعنی علیرضا آذر

عشق اما نهایتی مجهول، بی حضورش اگر چه شب عالی است
در تن فکرهای هر شبه ام، باز هم جای خالی اش خالی است

پُشتِ ذهنم دهان سوراخی، به خیال کلید وا مانده
یا کلیدی به فکر سوراخی، توی جیب جلیقه جا مانده

آنوَرِ قفل های تکراری، می پذیرم عمیقِ چاهم را
دوزخت از بهشت آبی بهتر، می کِشَم وزنه ی گناهم را

چشم هایت کنار ماشین ها، زیر پاهای شهر جان بدهند
عابرین شلوغِ بی سر و تَه، رَد شوند و سَری تکان بدهند

جفت گیری گاو ــ آدم ها، پای تابوت کَرکَسی مُرده
ماهیانی که دیر فهمیدند، کوسه از رنج بی کسی مُرده...

باز روزی شریکِ جُرمت را، توی تارِ عنکبوت می بینی
دست و پای ظریف جفتت را، روی میز نهار می چینی

توی بشقاب مهمان ها، تِکه های غرور خون بارَت
زیر چشمی تعارفی بزنی، به لب و لوچه ی پرستارت

مفصل و ساقِ استخوانت را به سگ هرزه ای نشان بدهی
استخوان را به نیش خود بِکشی، رو به خود هم دُمی تکان بدهی

بعداز عمری خَرِ خودت باشی، یک نفر گردن کلفتت را
مُفت دریا به تُخم ماهی ها... یک نفر در طویله جفتت را...

از دهان تو خسته تر باشم، زیر فُحش تو جان به جان بدهم
زیر فحش تو خوار مادر را... به درک! روی خوش نشان بدهم

عشق یعنی علاج واقعه ای، قبل از افتاد و بعد از افتادن
عشق یعنی که نامه ای خوش خط، به زنِ هیتلر فرستادن

و بگویی که عاشقش هستی، بچه ها هم تفنگ می گیرند
عشق یعنی به تخم ماهی ها، که هزاران نهنگ می میرند

غرق در انتهای یک باور؛ در تمنای صید مروارید
زیر آبی و غافل از اینکه بچه میگو به هیکلت میرید!

بی نفس از فشار یک پوچی، در سراشیب تَن پَس از سیگار
زیر لب آرزو کنی هر شب، دست از این مَردِ بی پدر بردار

مثل کبریتِ بی خطر باشی، هیزمی از تو گُر نگیرد بعد...
مثل آتشفشان سردی که، برف را ساده می پذیرد بعد...

عشق یعنی بغل کُنم زن را؛ فکر زن جای دیگری باشد
عشق یعنی زنی بغل کُنَدَم؛ فکرِ من جای دیگری باشد



جان این ایستگاه متروکه، زنده کُن لاشه ی قطارم را
هیچ عشقی به مقصدم نرسید، پس بِده مُهره های مارم را

ضامِنم را بکِش که منتظرند، بمب هایی که در مدار منند
رو به صفری که می رسد بشمار؛ لحظه در لحظه انتظارم را

تشنه ی قطره های خون آبم، در تکاپوی مرگ ِ من بودی؟!
نوش جان کن مرا حلال تو اَم، سر بِکِش موج انفجارم را

تیک تاک تمام ساعت ها، تاک تیک دقیق مرگِ من است
رو به صفر زمان تماشا کن، حرکَتِ ثانیه شمارم را

نه؛ به تقویم اعتقادی نیست، فصل فصلم به زرد معتقد است
مثل پتیاره ای که در بِستر، می فروشم تنِ بهارم را



حیف از تو که آسمانِ تو هَم، سوت و کور از خسوف ماهی که
حیف از من غلط کُنم که دگر... باز تکرار اشتباهی که...

عشق یعنی به تخم ماهی ها، آبی از آب تکان نخواهد خورد
با به بوق بلند آدم ها! یک نفر توی آب دارد... مُرد!

مثل جغرافیای نامحدود، هر زبانی شکنجه ای بلدَست
مَجمع الدردهای در نوسان، مثل نبضی که خط ممتد بست

کوچه راهم قدم قدم باشم، هیکلت توی چشم های من است
در من ابری به جوش می آید، از بهاری که پُشت پیرهن است

من مسلمانم و نمازم را، در کلیسایِ داغِ اندامت
مسخ ناقوس های آویزان، گوژپشتم که در نوتردامت

پوزخندی تمسخری لطفاً، یک بغل حبه قند کم دارم
باغ من از گیاه تکمیل است، لاله ای از هلند کم دارم

کوه و دریای نور یک عُمر است، پشت یک سینه بند بیدارند
صف به صف نطفه های بودایی، زیر پوتین چرم افشارند

حرف های نگفته ای دارد، این مُهاراجه اسب ابلیس است
پیرمردی که با شب ادراری، تخت طاووسِ هر شبش خیس است

حرف های نگفته ای دارم، مثل هر آدمی که در شهر است
مردمانی عبوس در بُن بست، اجتماعی که با خودش قهر است

حرف های نگفته ای دارم، گوش هایی که سوت از سیلی...
منگولانی که شعر می فهمید!چرخه ی ازدواج فامیلی!

حرف های نگفته ای دارم، گوش خود را به چشمِ من بدهید!
اوج تنها و یار مردان نیست، اندکی هم به جنس زن بدهید

من کجای جهان من بودم که سر و کله ی تو پیدا شد؟
عرشه را آنقدر دعا کردم، تا خدا نا خدای دریا شد

من زبان مزخرفی دارم، واژه ها در سرم اَلَک شده اند
شکل هایی عجیب و بی معنا، بر تنم با کلنگ حک شده اند!

عشق یعنی تو را کسی از دور، به خیابان بی کسی بِکَشد
مثل دستی که حجم مُردن را، شکل یک بوته اطلسی بکشد!



عشق من را دوباره بازی داد، سینه ام در مُحاق زندان است
توی چشمم شیار ناخن هاست، بر تنم جای زخمِ دندان است

در سرم رد پای اقیانوس، مرغ های سفید ماهی گیر
سینه ام داغ کهنه ای اما، قلبم اندازه ی بیابان است

نا امید از تمام داروها، ناامید از دعای هر ساعت
چشمم اما خلاف پاهایم، رو به دروازه ی خراسان است

حس یک ماه مُرده را دارم، توی تابوت خیس دریاچه
چهره ی تکه های مواجم، زیر انگشت های باران است

آه سرها که در گریبانید، آسمان سرخ و برف می بارد
اسکلت ــ باغ ها بلور آجین، های بگشای در، زمستان است!



گورِ خرها دوباره زندانی، کره خرها دوباره زندان بان
لهجه ات را غلاف کن ای عشق، هرزه است این جهان بی تنبان
.
شعر: شِشق
شاعر: علیرضا آذر
کتاب: اسمش همین است

#عشق #ششق #علیرضا_آذر #بوق #آب  
#اسمش_همین_است #مرد #نیما_یوشیج #کمک #دست  
Photo
Add a comment...

Post has attachment
نیم وجب بچه ی ولگرد ماند...
.
.
.
:
زهر ترین زاویه ی شوکران
مرگ ترین حقه ی جادوگران

داغ ترین شهوتِ آتش زدن
تُهمت شاعر به سیاوش زدن

هر که تو را دید زمین گیر شد
سخت به جوش آمد و تبخیر شد

دردِ بزرگِ سرطانی من
کهنه ترین زخم جوانی من...

با تو ام ای شعر، به من گوش کن!
نقشه نکِش! حرف نزن! گوش کن!

شعر تو را با خفه خون ساختند
از تو هیولای جنون ساختند

ریشه به خونابه و خون می رسد
میوه که شد بمب جنون، می رسد!

محض خودت بمب منم، دور تر !
می ترکَم... چند قدم دور تر!

از همه ی کودکی ام درد ماند
نیم وجب بچه ی ولگرد ماند

حال مرا از من بیمار پُرس
از شب و خاکسترِ سیگار پُرس

از سر شب تا به سحر سوختن
حادثه را از دو سه سر سوختن

خانه خرابی من از دست توست
آخر هر راه به بن بست توست

چِک چِک خون را به دلم ریختم
شعر چه کردی که به هم ریختم؟

گاه شقایق تر از انسان شدی
روح تَرَک خورده ی کاشان شدی

شعر تو بودی که پس از فصل سرد
هیچ کسی شک به زمستان نکرد

زلزله ها کار فروغ است و بس؟
هر چه که بستند دروغ است و بس!

تیغه ی زنجان بِخَزَد بر تَنت
داغ دل مُنزَویان گردنت

شاعر اگر رب غزل خوانی است
عاقبتش نُصرتِ رحمانی است

حضرت تنهای به هم ریخته
خون و عطش را به هم آمیخته

کهنه قماری است غزل ساختن
یک شبه ده قافیه را باختن

دست خراب است چرا سَر کنم؟
آس نشانم بده باور کنم!

دستِ کسی نیست زمین گیری ام
عاشق این آدم زنجیری ام

شعله بِکش بر شب تکراری ام
مُرده ی این گونه خود آزاری ام

من قلم از خوب و بدم خواستم
جُرم کسی نیست، خودم خواستم

شیشه ای ام، سنگ تَرت را بزن
تهمت پُر رنگ تَرت را بزن

سارق شب های طلاکوب من
می شکنم می شکنم خوبِ من


منتظر یک شب طوفانی ام
در به در ساعت ویرانی ام
پای خودم داغ پشیمانی ام
مثل خودت درد خیابانی ام
با همه ی بی سر و سامانی ام
باز به دنبال پریشانی ام


مرد فرو رفته در آیینه کیست؟
تا که مرا دید به حالم گریست.
ساعت خوابیده حواسش به چیست؟
مُردن تدریجی اگر زندگی ست!
طاقت فرسودگی ام هیچ نیست
در پی ویران شدنی آنی ام


من که منم جای کسی نیستم
میوه ی طوبای کسی نیستم
گیج تماشای کسی نیستم
مزه ی لب های کسی نیستم
دلخوش گرمای کسی نیستم
آمده ام تا تو بسوزانی ام


خسته از اندازه ی جنجال ها
از گذرِ سوق به گودال ها
از شب چسبیده به چنگال ها
با گذر تیر که از بال ها
آمده ام با عطش سال ها
تا تو کمی عشق بنوشانی ام


شعر اگر خرده هیولا شدم
آخر ابَر آدم تنها شدم
گاه پریشان تر از این ها شدم
از همه جا رانده ی دنیا شدم
ماهی برگشته ز دریا شدم
تا تو بگیری و بمیرانی ام


وای اگر پیچش من با خَمت
درد شود تا که به دست آرمت
نوشِ خودم زهر سراپا غمت
بیشترش کن که کمَم با کمَت
خوب ترین حادثه می دانمت
خوب ترین حادثه میدانی ام؟


غسل کن و نیت اعجاز کن
باز مرا با خودم آغاز کن
یک وجب از پنجره پرواز کن
گوش مرا معرکه ی راز کن
حرف بزن ابر ِ مرا باز کن
دیر زمانی است که بارانی ام


قحطی حرف است و سخن سال هاست
قفل زمان را بِشِکَن سال هاست
پُر شدم از درد شدن سال هاست
ظرفیت سینه ی من سال هاست
حرف بزن حرف بزن سال هاست
تشنه ی یک صحبت طولانی ام


روز و شبم را به هم آمیختم
شعر چه کردی که به هم ریختم؟

یک قدم از تو همه ی جاده من
خون بطلب، سینه ی آماده من

شعر تو را داغ به جانَت زدند
مُهر خیانت به دهانت زدند

هر که قلم داشت هنرمند نیست!
ناسره را با سره پیوند نیست!

لغلغه ها در دهن آویختند
خوب و بدی را به هم آمیختند

ملعبه ی قافیه بازی شدی
هرزه ی هر دست درازی شدی

کُنج همین معرکه دارت زدند
دست به هر دار و ندارَت زدند

سرخ تر از شعر مگر دیده اید؟
لب بگشایید اگر دیده اید

تا که به هر واژه سِتم می شود
دست، طبیعی است قلم می شود

واژه ی در حنجره را تیغ کن!
زیر قدم ها تَله تبلیغ کن!

شعر اگر زخم زبان تیز تر
شهرِ من از قونیه تبریز تر

زنده بمان قاتل دلخواهِ من
محو نشو ماه ترین ماهِ من

مُردی و انگار به هوش آمدند
هی! چِقَدَر دست برایت زدند!
.
شاعر: علیرضا آذر
شعر: تومور یک
کتاب: اسمش همین است

#علیرضا_آذر #تومور_یک #اسمش_همین_است
#صحبت #محمدعلی_بهمنی #شوکران  
Photo
Add a comment...

Post has attachment
نیش تیز کنار ابروهاش، او هم از توله های آبان بود...
.
.
.
:
می روم تا درو کنم خود را، از زنانی که خیس پاییزند
از زنانی که وقت بوسیدن غرق آغوشَت اشک می ریزند

می روم طرح غصه ای باشم مثل اندوه خالکوبی هاش
میروم تا که دست بردارم از جهان مَخوف خوبی هاش !

مثل تنهایی ِ خودم ساکت؛ مثل تنهایی ِ خودم سر سخت
مثل تنهایی ِ خودم وحشی، مثل تنهایی ِخودم بدبخت !

هر دوتا کُشته مُرده ی مُردن، هر دوتا مثل مَرد آزرده
هر دوتا مثل زن پُر از گفتن، هر دوتا پایِ پشتِ پا خورده

ما جهانی شبیه هم بودیم، آسمان و زمینمان با هم
فرقمان هم فقط در اینجا بود، او خودش بود و من خودم بودم

در نگاهش نگاه می کردم، در نگاهش دو گرگ پنهان بود!
نیش تیز کنار ابروهاش، او هم از توله های آبان بود...

با تو ام؛ قاب عکس نارنجی، با تو ام زر قبای پاییزی
در نگاهت حضور مولانا است، پا رکاب دو شمس تبریزی!

توی چشمت دوباره ماهی ها، توی چشمت عمیق اقیانوس
توی چشمت همیشه دعوا بود، بین هر هشت دستِ اختاپوس

توی چشمت چقدر آدم ها، داس ها را به باغ من زده اند
سیب بِکری برای خوردن نیست، تا ته باغ را دهن زده اند

در سرت دزد های دریایی، نقشه ام را دوباره دزدیدند
اجتماعی که سارقت بودند از تو غیر از بدن نمی دیدند!

از تو غیر از بدن نمی خواهند، کِرم هایی که موریانه شدند
عده ای هم که مثل من بودند، ساکنان مریض خانه شدند!

ساکنان مریض خانه شدیم حال ما را اگر نمی دانی
عقربی را دچار آتش کن، اینچنین است مرد آبانی !

ماده جغد سفید من برگرد !بوف کورم، چقدر گمراهی ؟!
من هدایت شدم... خدا شاهد !بار کج هم به منزلش گاهی …

بار کج هم به منزلش برسد، آه من هم نمی رسد به تنت
قاصدک های نامه بر گفتند: شایعه است احتمال آمدنت

عشقِ من در جنون خلاصه شده، دستِ من نیست، دستِ من، عشقم !
دست من ناگهان به حلقومت !مرگِ من، دست و پا نزن، عشقم !

من مریضم که صورتم سرخ است، شاعری که چقدر تب دارم
اندکی دوست رو به رو با من؛ یک جهان دشنه از عقب دارم

در سَرم درد های مرموزی است، مغزم از شعر مُرده پر شده است
خط و خوط نوار مغزی گفت: شاعر، این شعر هم تومور شده است

من سه تا نطفه در سرم دارم جان من را سه شعر می گیرد؟
خط و خوط نوار مغزی گفت: فیل هم با سه غده می میرد !

بیت هایی که آفریدمِشان، در پی روز قتل عام منند
هر مزاری علیرضا دارد، کل این قبر ها به نام منند

مرگ مغزی است طعم ابیاتم، مزه ی گنگ و می خوشی دارم
باورم کن که بعد مُردن هم، حس خوبی به خود کشی دارم !

کار اهدای عضو هایم را، به همین دوستان اندکم بدهید
چشم و گوشم برای هر کَس خواست، مغز من را به کودکم بدهید

در سرم رنج های فر هاد است، یک نفر بعد من جنون باید!
تیشه ام را به دست او بدهید، بعد من کاخ بیستون باید...

وای از این مَرد زرد پاییزی، وای از این فصل خشکِ پا خوردن
وای از این قرص های اعصابی، وقت هر وعده بیست تا خوردن

مرد آبانی ام بفهم احمق!لحظه ای ناگهان، که من باشم
هر چه ضد و نقیض در یک آن، کوچک بی کران، که من باشم

مرد آبانی ام که قنداقی، وسط سردی کفن بودم
بعد یک عمر تازه فهمیدم، جسدی لای پیرهن بودم !

جسد شاعری که افتاده، از نفس، از دوپا، از هر چیز
سال تحویلتان بهار، امّا، سال من از اواسط پاییز

زردی ام از نژاد فصلم بود، سرخی ام از تبار برگی که
روز میلادم از درخت افتاد، زیر رگباری از تگرگی که

از تبار جنون پاییزی، کاشف لحظه های ویرانی
عقربی در قمر تمرکیدیم، وای از این اجتماع آبانی

من تو ام، من خود تو ام شاید، شعر دنبال هردومان باشد
نیمه ای از غمم برای تو تا، خودکشی مال هر دومان باشد
.
شعر: تومور سه
کتاب: اسمش همین است
شاعر: علیرضا آذر

#علیرضا_آذر #تومور_سه #اسمش_همین_است #ابروهاش #نیش  
Photo
Add a comment...

Post has attachment
با جبر اگر در مثنوی باشی...
.
.
.
:
من ريزه کاری های بارانم
در سرنوشتی خيس می مانم

ديگر درونم يخ نمي‌ بندی
بهمن‌ترين ماهِ زمستانم

رفتی که من يخچال قطبی را
در آتشِ دوزخ، برقصانم

رفتی که جای شال در سرما
چِشم از گناهانت بپوشانم

ای چشم‌های قهوه قاجاری
بيرون بزن از قعرِ فنجانم

از آستينم نفت می ريزد
کبريت روشن کن بسوزانم

از کوچه‌های چرک مي‌آيم
در باز کن سر در گريبانم

در باز کن شايد که بشناسی
نُت‌های دولّا چنگِ هذيانم

*

يک بی کجا درمانده از هر جا، سيلی خور ژن‌های خودکامه
صندوق پُست پَست بی نامه، يک واقعا در جهل علامه

*

يک واقعا تر شکل بی شکلی
دندانه‌های سينِ احسانم

دندانه‌ام در قفل جا مانده
هر جور مي خواهی بچرخانم

سنگم که در پای تو افتادم
هر جا که مي خواهی بغلتانم

پُشت سَرَت تابوت قايق‌هاست
سر بر نگردان روح عريانم

خودکار جوهر مُرده‌ام يا نه
چون صندلی از چهار پايانم

مي‌خواهی آدم باش يا حوّا
کاری ندارم من که حيوانم

*

يک مژّه بر پلکم فرود آمد
يک ميله از زندان من کم شد

تا کِش بيايد ساعت رفتن
پُل زير پای رفتنم خَم شد

بعد از تو هر آيينه‌ای ديدم
ديوار در ذهنم مجسم شد

*

از دودمان سدر و کافوری
با خنده از من دست مي شوری

من سهمی از دنيا نمی خواهم
می خواستم حالا نمی خواهم

اين لاله‌ ی بدبخت را بردار
بر سنگ قبر ديگری بُگذار

تنهايی ام را شير خواهم داد
اوضاع را تغيير خواهم داد

اندامی از اندوه می سازم
با قوز پشتم کوه می سازم

بايد که جلاد خودم باشم
تفريق اعداد خودم باشم

آن روزها پيراهنم بودی
يک روز کامل بر تَنَم بودی

از کوچه‌ام هرگاه می رفتی
با سايه‌ ی من راه می رفتی

اي کاش در پايت نمی افتاد
اين بغض‌های لخت مادر زاد

اي کاش باران سير می ‌باريد
از دامنت انجير می باريد

در امتدادِ اين شب نفتی
سقط جنونم کردی و رفتی

در واژه‌های زرد مي ميرم
در بعدازظهری سرد مي ميرم

بايد کماکان مُرد اما زيست!
جز زندگی در مرگ راهی نيست...

بايد کماکان زيست اما مُرد
با نيشخندی بغض خود را خورد

انسان فقط فوّاره‌ای تنهاست
فوّاره‌ها تُف‌های سر بالاست

*

من روزنی در جلد ديوارم، ديوار ِ حتما رو به آوارم
آواره يعنی دوستت دارم...

آوار کن بر من نبودت را
با «روت» نه ، با فوت ويرانم

از لای آجر‌ها نگاهم کن
پَروانه‌ای در مُشتِ طوفانم

طوفان درختان را نخواهد بُرد
از ابر باران زا نترسانم

بو می کشم، تنهايی خود را
در باجه‌ ی زرد خيابانم

هر عابری را کوزه می بينم
زير لبم، خيّام می خوانم

اين شهر بعد از تو چه خواهد کرد؟
با پرسه‌های دور ميدانم...

يک لحظه بنشين برف لاکردار
دارم برايت شعر ميی خوانم

*

خوب است و عمری خوب می ماند، مردی که روی از عشق می گيرد
دنيا اگر بد بود و بد تا کرد، يک مردِ عاشق، خوب مي ميرد!

از بس بدی ديدم به خود گفتم، بايد کمی بد را بلد باشم ...
من شيرِ پاک از مادرم خوردم، دنيا مجابم کرد بد باشم !

دنيا مجابم کرد بد باشم !من بهترين گاوِ زمين بودم !
الان اگر مخلوقِ ملعونم، محبوبِ ربَ العالمين بودم...

سگ مستِ دندان تيز ِچشمانش، از لانه بيرون زد، شکارم کرد
گرگی نخواهد کرد با آهو، کاری که زن با روزگارم کرد...!

هرکار می کردم سرانجامش، من وصله‌ی ناجورتر بودم
يک لکه‌ ی ننگ دائمی اما، فرزندِ عشقِ بی پدر بودم...

دريای آدم زير سَر داری، دنيای تنها را نمي بينی
بر عرشه با امواج سرگرمی، پارو زدن‌‌ها را نمي بينی

اي استوايی زن، تنت آتش، سرمای دنيا را نمي فهمی
برف از نگاهت پولکی خيس است، درماندگی ها را نمي فهمی

درماندگی يعنی تو اينجايی، من هم همينجايم ولی دورم
تو اختيار زندگی داری؛ من زندگی را سخت مجبورم

درماندگی يعنی که فهميدم، وقتی کنارم روسری داری
يک تار مو از گيسوانت را، در رخت خواب ديگری داری ...

آخر چرا با عشق سر کردی؟
محدوده را محدودتر کردی

از جانِ لاجانت چه می خواهی؟
از خط پايانت چه می خواهی؟

اين درد انسان بودنت بس نيست؟
سر در گريبان بودنت بس نيست؟

از عشق و دريايش چه خواهی داشت؟!
اين آب تنها کوسه ماهی داشت ...

گيرم تو را بر تن سَری باشد
يا عُرضه‌ ی نان آوری باشد.

گيرم تو را بر سر کلاهی هست
اين ناله را سودای آهی هست

تا چرخِ سرگردان بچرخانی
با قدِ خَم دُکّان بچرخانی ...

پيری اگر روی جوان داری
زخمی عميق و ناگهان داری

نانت نبود، بامت نبود ای مرد؟
با زخم ناسورت چه خواهی کرد؟

پيرم دلم هم سنِ رويم نيست
يک عمر در فرسودگی، کم نيست !

تندی نکن اي عشق کافر کيش
خيزابِ غم، گردابه‌ی تشويش

من آيه‌های دفترت بودم
عمري خدا پيغمبرت بودم

حالا مرا ناچيز مي بينی؟
ديوانگان را ريز مي بينی؟

عشق آن اگر باشد که می گويند، دل‌هاي صاف و ساده می خواهد
عشق آن اگر باشد که من ديدم، انسان فوق العاده می خواهد !

سِنّی ندارد عاشقی کردن، فرقی ندارد کودکی، پيری
هروقت زانو را بغل کردی، يعنی تو هم با عشق درگيری

حوّای من، آدم شدم وقتی، باغ تنت را بر زمين ديدم
هی مُشت مُشت از گندمت خوردم، هی سيب سيب از پيکرت چيدم

سرما اگر سخت است، قلبی را، آتش بزن درگير داغَش باش
ول کن جهان را! قهوه‌ات يخ کرد... سرگرمِ نان و قلب و آتش باش !

اين مُرده‌ای را که پی اش بودی، شايد همين دور و وَرت باشد
اين تکه قلب شعله بر گردن، شايد علی ِ آذرت باشد

او رفت و با خود بُرد شهرم را، تهران پس از او توده‌ای خالی ست
آن شهر روياهای دور از دست؛ حالا فقط يک مشت بقالی ست !

او رفت و با خود بُرد يادم را، من مانده‌ام با بی کسی هايم
خوب دستِ کم گلدان و عِطری هست، قربان دستِ اطلسی هايم

او رفت و با خود برد خوابم را، دنيا پس از او قرص و بيداری ست
دکتر بفهمد يا نفهمد باز؛ عشق التهاب خويش آزاری ست...

جدی بگيريد آسمانم را، من ابتدای کُند بارانم
لنگر بياندازيد کشتی ها، آرامشی ما قبل طوفانم

من ماجرای برف و بارانم
شايد که پايی را بلغزانم

*

آبی مپنداريد جانم را
جدی بگيريد آسمانم را

آتش به کول از کوره مي‌آيم
باور کنيد آتشفشانم را...

می خواستم از عاشقی چيزی
با دست خود بستند دهانم را

من مرد شب‌هايت نخواهم شد
از بسترت کم کن جهانم را

رفتن بنوشم اشکِ خود را باز
مردم شکستند استکانم را

*

تا دفترم از اشک مي ميرد
کبرای من تصميم مي گيرد

تصميم ميگيرد که برخيزد
پائين و بالا را به هم ريزد

دارا بيافتد پای سارا ها
سارا به هم ريزد الفبارا

سين را، الف را، را و سارا را !
درهم بپيچانند دارا را !

دارا نداری را نمي فهمد
ساعت شماری را نمي فهمد

دارا نمي فهمد که نان از عشق
سارا نمي فهمد، امان از عشق

ساراي سالِ اولی ، مَرد است
دستانِ زبر و تاولی ، مَرد است

اين پاچه سارا مالِ يک زن نيست
سارا که مالِ مرد بودن نيست

شال سپيدِ روی دوشت کو؟
گيلاس‌های پشتِ گوشت کو؟

با چشم و ابرويت چها کردی؟
با خرمن مويت چها کردی؟

دارا چه شد سارايمان گم شد؟
سارا و سيبش حرف مردم شد؟

تنها سپاس از عشق خودکار است
دنيا به شاعرها بدهکار است ...

دستان عشق از مثنوی کوتاه
چيزی نمی خواهد پلنگ از ماه

با جبر اگر در مثنوی باشی
لطفي ندارد مولوی باشی !

استادِ مولانا که خورشيد است
هفت آسمان را هيچ می ديدست

ما هم دهان را هيچ می گيريم
زخم زبان را هيچ می گيريم

دارم جهان را دور می ریزم
من قوم و خويش شمس تبريزم

نانت نبود؟ آبت نبود ای مرد؟
ول کن جهان را! قهوه‌ات يخ کرد...
.
علیرضا آذر - احسان افشاری - دو در یک
.
#علیرضا_آذر #احسان_افشاری #دو_در_یک #مولوی #شمس  
Photo
Add a comment...

Post has attachment
پیش چشمان تو اما سپر انداخته ام...
.
.
.
:
زندگی یک چمدان است که می آوریش
بار و بندیل سبک می کنی و می بَریش

خودکشی، مرگ قشنگی که به آن دل بستم
دستِ کم هر دو سه شب سیر به فکرش هستم

گاه و بیگاه پُر از پنجره های خطرم
به سَرم می زند این مرتبه حتما بپرم

گاه و بیگاه شقیقه ست و تفنگی که منم!
قرص ماهی که تو باشی و پلنگی که منم...

چمدان دست تو و ترس به چشمان من است
این غم انگیزترین حالت غمگین شدن است

قبل رفتن دو سه خط فحش بده، داد بکش
هی تِکانم بده، نفرین کن و فریاد بکش

قبل رفتن بگذار از تهِ دل آه شوم
طوری از ریشه بکش ارّه که کوتاه شوم

مثلِ سیگار، خطرناک ترین دودم باش
شعله آغوش کنم حضرت نمرودم باش

مثلِ سیگار بگیرانم و خاکستر کن
هر چه با من همه کردند از آن بدتر کن

مثل سیگار تمامم کن و ترکم کن باز
مثل سیگار تمامم کن و دورم انداز

من خرابم بنشین، زحمت آوار نکش
نفست باز گرفت،این همه سیگار نکش

آن به هر لحظه ی تب دار تو پیوند منم
آنقدر داغ به جانم که دماوند منم

توله گرگی، که در اندیشه ی شریانِ منی
کاسه خونی، جگری سوخته مهمان منی

چَشم بادام، دهان پسته، زبان شیر و شکر
جام معجونِ مجسم شده این گرگ پدر

تا مرا می نگرد قافیه را می بازم
بازی منتهی العافیه را می بازم
 
سیبِ سیب است تَن انگیزه ی هر آه منم
رُطب عرشِ نخیل او، قدِ کوتاه منم

ماده آهوی چمن، هوبره ی سینه بلور
قاب قوسِین دهن، شاپریه قلعه ی دور

مظهر جانِ پلنگم که به ماهی بندم
و به جز ماه دل از عالم و آدم کَندم

ماهِ بیرون زده از کنگره ی پیرهنم
نکند خیز برم پنجه به خالی بزنم

خنده های نمکینَت، تبِ دریاچه ی قم
بغض هایت رقمی سردتر از قرنِ اتم

مویِ بَرهم زده ات، جنگل انبوه از دود
و دو آتشکده در پیرهنت پنهان بود

قصه های کهن از چشم تو آغاز شدند
شاعران با لب تو قافیه پرداز شدند

هر پسربچه که راهش به خیابان تو خورد
یک شبه مَرد شد و یکه به میدان زد و مُرد

من، تو را دیدم و آرام، به خاک افتادم
و از آن روز که در بندِ توام آزادم

چشممان خورد به هم، صاعقه زد پلکم سوخت
نیزه ای جمجمه ام را به گلوبندِ تو دوخت

سَرم انگار به جوش آمد و مغزم پوسید
سرطانی شدم و مرگ لبم را بوسید!

دوزخِ نی شدم و شعله دواندم به تنت
شعله پوشیدم و مشغولِ پدر سوختنت...

به خودم آمدم انگار تویی در من بود
این کمی بیشتر از دل به کسی بستن بود!

پیشِ چشم همه از خویش یَلی ساخته ام
پیشِ چشمان تو اما سپر انداخته ام...

ناگهان دشنه به پُشت آمد و تا بیخ نشست
ماه من روی گرفت و سر مریخ نشست

آس ِ در مشتِ مرا لاشخوران قاپ زدند
کرکسان قاعده را از همه بهتر بلدند

چایِ داغی که دلم بود به دستت دادم
آنقدر سرد شدم، از دهنت افتادم

و زمینی که قسم خورد شکستم بدهد
و زمان چَنبره زد کار به دستم بدهد

تو نباشی من از آینده ی خود پیرترم
از خر زخمیِ ابلیس زمین گیر ترم

تو نباشی من از اعماقِ غرورم دورم
زیر بی رحم ترین زاویه ی ساطورم

تو نباشی من و این پنجره ها هم زردیم
شاید آخر سر ِ پاییز توافق کردیم

هر کسی شعله شد و داغ به جانم زد و رفت
من تو را دو... دهنه روی دهانم زد و رفت

همه شهر مهیاست مبادا که تو را
آتش معرکه بالاست مبادا که تو را

این جماعت همه گرگند مبادا که تو را
پی یک شام بزرگند مبادا که تو را

دانه و دام زیاد است مبادا که تو را
مرد بد نام زیاد است مبادا که تو را

پشت دیوار نشسته اند مبادا که تو را
نا نجیبان همه هستند مبادا که تو را

تا مبادا که تو را باز مبادا که تو را
پرده بر پنجره انداز مبادا که تو را

دل به دریا زده ای پهنه سراب است، نرو
برف و کولاک زده راه خراب است نرو

بی تو من با بدن لخت خیابان چه کنم؟!
با غم انگیزترین حالت تهران چه کنم؟!

بی تو پتیاره ی پاییز مرا می شکند
این شب وسوسه انگیز مرا می شکند

بی تو بی کار و کسم وسعت پُشتم خالیست
گُل تو باشی من مفلوک دو مُشتم خالیست

بی تو تقویم پر از جمعه بی حوصله هاست!
و جهان مادر آبستن خط فاصله هاست...

پسری خیر ندیدهَ م که دگر شک دارم
بعد از این هم به دعاهای پدر شک دارم

می پَرم، دلهره کافیست خدایا تو ببخش
خودکُشی دست خودم نیست، خدایا تو ببخش
.
شعر: تومور دو
کتاب: اسمش همین است
شاعر: علیرضا آذر

#تومور_دو #اسمش_همین_است #علیرضا_آذر #چمدان #خودکشی  
Photo
Add a comment...

Post has attachment
از مسیری که رفته بودی داشت، موجی از انجماد می آمد...
.
.
.
:
نقشِ یک مَردِ مُرده در فالت، توی فنجان ِ مانده بر میزم
خط بکش دور مرد دیگر را، قهوه ات را دوباره می ریزم

زندگی از دروغ تا سوگند، خسته از زیر و روی رو در رو
زیر صورت هزارها صورت، خسته از چهره های تو در تو

چشم بستی به تخت طاووسم، در اتاقی که شاه من بودم...
مَرد تاوان اشتباه ات باش، آخرین اشتباه من بودم

*

چشم وا کردم از تو بنویسم، لای در باز و باد می آمد
از مسیری که رفته بودی داشت، موجی از انجماد می آمد...

مفت هم  بوسه ام نمی ارزد، وای از این عشق های دو زاری
هی فرار از تو سوی خود رفتن... آخ از این مردهای اجباری

مثل ماهی معلق از قلاب، زیر بار الاغ ها مُردن
بر چلیپای تخت ها مصلوب، با خودت در اتاق ها مُردن

زندگی از دروغ تا سوگند، خسته از زیر و روی رو در رو
زیر صورت هزارها صورت، خسته از چهره های تو درتو

بی گناه از شکنجه ها زخمی، پشتِ هم اتهام ها خوردن
هق هق از درد و اَلکن از گفتن، انتهای کلام را خوردن…

غرق در موج های پیش آمد، گوشه ی گوش های دور از من
پشت سُکّان خدا نشست اما، باز هم ناخدا پرستیدن!

دل به دریای هرچه بادا باد، قایقم را به بادها دادم
ناگزیر از گریز از ماندن، توی شیب مسیر افتادن...

بادبان پاره… عرشه بی سُکّان، قایقم رفت و قبل ساحل مُرد
پیکرش داشت وقت جان کندن، روی گِل ها تلو تلو می خورد

دستم از هرچه هست کوتاه است...از جهان قایقی به گِل دارم
بشنو ای شاه گوش ماهی ها! دل اگر نیست... درد و دل دارم…

چشم وا کردم از تو بنویسم، لای در باز و باد می آمد
از مسیری که رفته بودی داشت موجی از انجماد می آمد

با زبان، با نگاه، با رفتن، زخم جُز زخم های کاری نیست
پای اگر بود پای رفتن بود، دست اگر هست دستِ یاری نیست!

از کمرگاه چِلّه ها رفتند،از پی تیرها نباید گشت
چشم بردار علیرضا بس کن!!! از کمان رفته بر نخواهد گشت…

آسمان، هیچ سربلندی بود، از صعودی که نیست افتادم
لااقل با تو بال وا کردم، زندگی را اگر هدر دادم

استخوان وفا به دندانم، زوزه از سوز مثل سگ مُردن
زندگی چوب لای چرخم کرد...پشت پا، پشت استخوان خوردن

لاشه ی باد کرده ای بودم، آمد از روبرو... ولی نشناختم
صورتی را که دوستش می داشت، چهره چرخاند و... تف زمین انداختم

این منم مرد تا همین دیروز، مرد پابند آرزوهایت
مرد یک عمر کودکی کردن لابه لای بلندِ موهایت

خاطرت هست روزگارم را؟! جایگاه مقدسی بودم...
وزن یک عشق روی دوشم بود، من برای خودم کسی بودم!

من برای خودم کسی هستم، دور و بر خورده عشق هم کم نیست…
آن که دل از تو برد هر کس است، بند انگشت کوچکم هم نیست

می شد از ورد های کولی ها، با دعا و قسم طلسمت کرد
می شد آن سیب سرخ جادو را، از تو پنهان و با تو قسمت کرد

می شد ازخود بگیرمت،اما، زور بازو به دست هایم نیست
می شد از رفتنت گذشت، اما، جان در اندازهای پایم نیست

زندگی سرد بود، اما خوب، خانه و سقف و سایه ای هم بود
گه گداری نوشته ای چیزی از قلم دست مایه ای هم بود

زندگی سرد بود، اما عشق می توانست کارگر باشد
می توان قُطب را جهنم کرد، پای دل درمیان اگر باشد

خواب دیدم که شعر و شاعر را، هردو را در عذاب می خواهی
از تعابیر خواب ها پیداست...خانه ام را خراب می خواهی

خانه ام را خراب میخواهی!؟ دست در دست دیگری برگرد…
دست در دست دیگری برگرد... خانه ام را خراب خواهی کرد

دیگر ای داغ دل چه می خواهی؟ از چنین مَرد زیر آواری
رد شو ازاین درخت افتاده...می توانی که دست برداری

*

لحن آن بوسه های ناکرده است
بیت ها رو جدا جدا کرده است

گفته بودی همیشه خواهی ماند...
سنگ بارید شیشه خواهی ماند!

گفته بودی تَرَک نخواهی خورد
دین و دل از کسی نخواهی بُرد

گفته بودی عروس فردایی...
با جهانم کنار می آیی...

گفته بودی دچار باید بود
مرد این روزگار باید بود

گفته بودی بهار در راه است
ماهِ باران سوار در راه است

گفته بودی... ولی نشد انگار
دست از این کودکانه ها بردار

گفته بودم نفاق می افتد
اتفاق، اتفاق می افتد

گفته بودم شکست خواهم خورد
از تو هم ضربه شست خواهم خورد

گفته بودم دراوج ویرانی
از من و خانه رو بگردانی

هرچه بود و نبود خواهد مُرد...
مرد این قصه زود خواهد مُرد

ماجرا زخم و داستان ها درد
نازنین پیچ قصه را برگرد…

نازنین قصه ها خطر دارند
نقشها نقشه زیر سر دارند

نازنین راه و چاه را گفتم
آخرِ اشتباه را گفتم

گفتم اما... عقب عقب رفتی!
شب شنیدی و نیمه شب رفتی…

دیدی آخر نفاق هم افتاد؟!
اتفاق از اتاق هم افتاد؟!

از اتاقی که باز تنها ماند
پر کشیدی و لای در وا ماند

*

چشم وا کردم از تو بنویسم، لای در باز و باد می آمد
از مسیری که رفته بودی داشت، موجی از انجماد می آمد

با دعا های پُشت در پشتم، باید این درد مختصر می شد
حرف ها را به کوه می گفتم، قلبش از موم نرم تر می شد

بین این ماه های هرجایی، ماه من در محاق می افتد
قصه  در خانه پیش می آید، اتفاق از اتاق می افتد

در اتاقی که پیش از این ها، در سَرَت فکر و ذکر رفتن داشت
در اتاقی که روی کاشی هاش... پشت پاهات آرزو می کاشت

لای دیوارها چروکیدم، در نمایی که تنگ تر می شد
هرچه این دوربین جلو می رفت... مرگ من هم قشنگ تر می شد

خارج از قسمتی که من باشم، در اتاقی که ضرب در مَردُم
نان از این سفره دور خواهد شد... ده طرف داس و یک طرف گندم

نقش یک مردِ مرده در فالت، توی فنجان مانده در میزم
خط بکش دور مرد دیگر را... قهوه ات را دوباره می ریزم

چشم بستی به تخت طاووسم، در اتاقی که شاه من بودم…
مرد تاوان اشتباهت باش آخرین اشتباه من بودم

دردسرهای ما تفاوت داشت، من سَرَم گرمِ پای بستن بود
نقشه ها می کشید چشمانت... چشم ها چشم دل شکستن بود

درنگاهت اتاق زندان است، این طرف سفره های اجباری
آن طرف در بساط خود خوردن... هر طرف حکم دیگر آزاری

غوطه ور در سیاه شب بودم، صبح  فردای آنچه را دیدم
در خیالم نرفته بر می گشت، هم تو را هم مرا نبخشیدم

جای پاهای خیس ازحمام، تا اتاقی که رفتنت را رفت
یک قدم مانده بود تا برگرد، یه قدم مانده تا تنت را… رفت

چشم وا کردم از تو بنویسم، لای در باز و باد می آمد
از مسیری که رفته بودی داشت، موجی از انجماد می آمد

رفته ای کوله پوشتی ات هم نیست، رفتی اما اتاق پا برجاست
گیرم از یاد هردومان هم رفت...خاطرات چراغ پابرجاست

شاهدان... حرفهای پنهانند، آن چراغی که تا سحر می سوخت
گوش خود را به حرف ما می داد. چشم خود را به چشم ما می دوخت

لای در باز و سوز می آمد، قلبم آتش فشانی از غم بود
عقده ها حس و حال طغیان داشت، کنج پاگَرد یک تبر هم بود

زیر پلکم تگرگ باران بود، در اتاقم هوا که ابری شد
رو به آینه حرص ها خوردم...کینه ام سینه ستبری شد

رو به برفی سپید می رفتم، رد پاهایت رو به خون می رفت
مثل گرگی که بوی آهو را...عطر موهات تا جنون می رفت

با نگاهی دقیق می گشتم، هی به دنبال جای پا بودم
ذهن هر آنچه بود را خواندم، لای جرزِ نشانه ها بودم

تا نگاهی به پشتِ سَر کردم، پُشت هر جای پا درختی بود
این درختان، هویتم بودند...من... تبر... انتخاب سختی بود

ترسم از مرگ بیشتر می شد، تا تبر روی دوش چرخاندم
هر درخت که ضربه ای می خورد... زیر آوار درد می ماندم

توی هر برگ هم تو هم من بود، ساقه ها ساقِ پای ما بودن
آن تبر حکم قتل ما را داشت...این درختان به جای ما بودند
.
شعر: اتاق
شاعر: علیرضا آذر


#علیرضا_آذر #اتاق #انجماد #تبر #رفت  
Photo
Add a comment...

Post has attachment
ای مرگ بر این ساعت بی هم بودن...
.
.
.
:
لیلی بنشین خاطره ها را رو کن
لب وا کن و با واژه بزن جادو کن

لیلی تو بگو، حرف بزن، نوبتِ توست
بعد از من و جان کندنِ من، نوبتِ توست

لیلی مگذار از دَم ِ خود دود شوم
لیلی مَپسند این همه نابود شوم

لیلی بنشین، سینه و سَر آوردم
مجنونم و خونابِ جگر آوردم

مجنونم و خون در دهنم می رقصد
دستان جنون در دهنم می رقصد

مجنون تو هستم که فقط گوش کنی
بگذاری ام و باز فراموش کنی...

دیوانه تر از من چه کسی هست؟ کجاست؟
یک عاشق ِ این گونه از این دست کجاست؟

تا اخم کنی دست به خنجر بزند
پلکی بزنی به سیم آخر بزند

تا بغض کنی درهم و بیچاره شود
تا آه کِشی بندِ دلش پاره شود

ای شعله به تن، خواهرِ نمرود بگو
دیوانه تر از من چه کسی بود؟ بگو

آتش بزن این قافیه ها سوختنی ست
این شعر ِ پُر از داغ ِ تو آتش زدنی ست

ابیاتِ روانی شده را دور بریز
این دردِ جهانی شده را دور بریز

من را بگذار عشق زمین گیر کند
این زخم سراسیمه مرا پیر کند

این پِچ پِچ ِ ها چیست، رهایم بکنید
مردم خبری نیست، رهایم بکنید

من را بگذارید که پامال شود
بازیچه ی اطفالِ کهنسال شود

من را بگذارید به پایان برسد
شاید لَت و پارَم به خیابان برسد

من را بگذارید بمیرد، به درَک
اصلا برود ایدز بگیرد، به درَک

من شاهدِ نابودی دنیای منم
باید بروم دست به کاری بزنم...

حرفت همه جا هست، چه باید بکنم؟!
با این همه بن بست چه باید بکنم؟!

لیلی تو ندیدی که چه با من کردند
مردم چه بلاها به سَرم آوردند

من عشق شدم، مرا نمی فهمیدند
در شهرِ خودم مرا نمی فهمیدند

این دغدغه را تاب نمی آوردند
گاهی همگی مسخره ام می کردند

بعد از تو به دنیای دلم خندیدند
مردم به سراپای دلم خندیدند

در وادیِ من چشم چرانی کردند
در صحن ِ حَرم تکه پرانی کردند

در خانه ی من عشق خدایی می کرد
بانوی هنر، هنرنمایی می کرد

من زیستنم قصه ی مَردم شده است
یک تو، وسط زندگیم گم شده است

اوضاع خراب است، مراعات کنید
ته مانده ی آب است، مراعات کنید

از خاطره ها شکر گذارم، بروید
مالِ خودتان دار و ندارم، بروید

لیلی تو ندیدی که چه با من کردند
مردم چه بلاها به سرم آوردند

من از به جهان آمدنم دلگیرم
آماده کنید جوخه را، می میرم

در آینه یک مردِ شکسته ست هنوز
مرد است که از پا ننشسته ست هنوز

یک مرد که از چشم تو افتاد شکست
مرد است ولی خانه ات آباد، شکست

در جاده ی خود یک سگِ پاسوخته بود
لب بر لب و دندان به زبان دوخته بود

بر مسندِ آوار اگر جغد منم
باید که در این فاجعه پَرپَر بزنم

اما اگر این جغد به جایی برسد
دیوانه اگر به کدخدایی برسد

ته مانده ی یک مرد اگر برگردد
صادق، سگ ولگرد اگر برگردد

معشوق اگر زهر مهیا بکند
داوود نباشد که دری وا بکند

این خاطره ی پیر به هم می ریزد
آرامش تصویر به هم می ریزد

ای روح مرا تا به کجا می بری ام
دیوانه ی این سرابِ خاکستری ام

می سوزم و می میرم و جان می گیرم
با این همه هر بار زبان می گیرم

در خانه ی من پنجره ها می میرند
بر زیر و بم باغ، قلم می گیرند

این پنجره تصویر خیالی دارد
در خانه ی من مرگ توالی دارد

در خانه ی من سقف فرو ریختنی ست
آغاز نکن، این اَلَک آویختنی ست

بعد از تو جهانِ دگری ساخته ام
آتش به دهانِ خانه انداخته ام

بعد از تو خدا خانه نشینم نکند
دستانِ دعا بدتر از اینَم نکند

من پای بدی های خودم می مانم
من پای بدی های تو هَم می مانم

لیلی تو ندیدی که چه با من کردند
مردم چه بلاها به سرم آوردند

آواره ی آن چشم ِ سیاهت شده ام
بیچاره ی آن طرز نگاهت شده ام

هر بار مرا می نگری می میرم
از کوچه ی ما می گذری، می میرم...

سوسو بزنی، شهر چراغان شده است
چرخی بزنی، آینه بندان شده است

لب باز کنی، آتشی افروخته ای
حرفی بزنی، دهکده را سوخته ای

بد نیست شبی سر به جنونم بزنی
گاهی سَرکی به آسمانم بزنی

من را به گناهِ بی گناهی کُشتی
بانوی شکار، اشتباهی کُشتی

بانوی شکار، دست کم می گیری
من جان دهم آهسته تو هم می میری

از مرگِ تو جز درد مگر می ماند
جز واژه ی برگرد مگر می ماند

این ها همه کم لطفی ِ دنیاست عزیز
این شهر مرا با تو نمی خواست عزیز

دیوانه ام، از دست خودم سیر شدم
با هر کسِ همنام ِ تو درگیر شدم

ای تُف به جهانِ تا ابد غم بودن
ای مرگ بر این ساعتِ بی هَم بودن

یادش همه جا هست، خودش نوش ِ شما
ای ننگ بر او مرگ بر آغوش شما

شمشیر بر آن دست که بر گردنش است
لعنت به تنی که در کنار تَنَش است

دست از شب و روز گریه بردار گُلم
با پای خودم می روم این بار گُلم
.
شعر: هم مرگ
کتاب: آتایا
شاعر: علیرضا آذر

#علیرضا_آذر #هم_مرگ #آتایا #لیلی #آتش_بزن  
Photo
Add a comment...
Wait while more posts are being loaded