Profile cover photo
Profile photo
زهرا قاسمی
About
زهرا قاسمی's posts

گفته بودند اگر می خواهی بخشی از قلبت جایی بیرون از سینه ات بزند مادر شو و حالا بخشی از قلبم جایی لابه لای انگشتان کوچک پسرم فشرده می شود و با هر بار نگاه کردنش، گریه کردنش و حتی خندیدنش دوست دارد ببارد...

به نظرم ازدیاد نسل خودخواهانه ترین عمل آدمی است که صرفا برای لذتش می پذیردش هر چند ممکن است در مقابل دردی که باید تحمل کند آن لذت اولیه زیاد به چشم نیاید. به خودم قول دادم که با پسرم منصف باشم اگر بعد از سالها یقه ام را گرفت و گفت چرا مرا به دنیا آوردی بگویم صرفا به خاطر تجربه لذت مادری... چرا که سالها در زندگی حرف مردم را تحمل کرده ام و دارم پوست کلفت می شوم اما لذت خالق بودن چیزی نیست که بشود راحت از آن گذشت. اینکه بتوانی کسی را خلق کنی که خلقا، به فتح خ، و خلقا،به ضم خ، شبیه تو باشد. خودت را دوباره بیافرینی بدون کاستی های قبلی
هنوز هم جدی به این موضوع فکر می کنم ترس وجودم را می گیرد، قرار است من چه کسی را تربیت کنم و آیا اصلا باید تربیت کنم؟ یا فرزند آدمی خود بهتر از هر کسی بلد است مسیرش را بیابد و من تنها نباید سد راه باشم...

صبح روزی که خبر دادند جنازه برادرم پیدا شده فهمیدم باردارم و حالا چند روز مانده به سالگرد شهادتش خداوند پسری به من داد که به اصرار دیگران محمد حسن نامیدمش...
دوست داشتم اسم حسن در ذهن دوست و آشنا مصاوق با برادر شهیدم باشد و مثل خود او فقط یکی ولی خوب انسان در طول زندگی خیلی چیزها را می خواهد که نمی شود...



#چیزهایکوچک
وقتی حس و حال غذا پختن نداری و کسی برای نهار دعوتت میکنه...

ظاهرا در راستای نایاب شدن فیلم های استخوان دار وطنی در جشنواره های داخلی، جشنواره های خارجی هم هر سال نسبت به سال های گذشته افول می کنند تا جاییکه بهترین فیلم هاشان می شود لالالند یا در زیر روشنایی ماه، یا هر فیلمی که همجنس بازی را بهتر به تصویر بکشد و بهتر تابوشکنی کند. دیگر برای دیدن یک فیلم خوب باید چند سال منتظر نشست شاید هم نتیجه اش بشود دیدن مد و مکس:-/. این می شود که وقتی تلویزیون داخلی را هم باید درش را گل بگیری مجبور شوی بروی سراغ سریال ها اما مگر کارگردان ها چقدر می توانند حرف جدیدی برای گفتن داشته باشند؟

اگر فیلم خوبی این روزها دیده اید خوشحال می شوم معرفی کنید...

بسم الله
آخرین باری که دیدمس عید فطر پارسال بود...
این پست یک پست طولانی چند پاراگرافي بود از خاطره آخرین شب ولی نمی دانم چرا دلیت شد! شاید احساسات شخصی باید شخصی بماند، درون حفره دل...

هر دفعه دفترچه استخدامی میاد اول تو دلم به اونا که هنوز امیدوار به این دفترچه هان می خندم، بعد از چند روز خودم هم به خیلشون می پیوندم و بعد از خوندن نزدیک سیصد صفحه دست از پا درازتر بی خیال میشم. به خودم فحش میدم تو دوباره بازی خوردی...

در کل استان اصفهان یک نفر دبیر عربی میگیره یکی نیست به اینا بگه اونوقت که کیلویی دانشجوی ادبیات عرب می گرفتین حواستون نبود بعد اینا کار می خوان:-/
باید بگم من رشته ام عربی نیست؟

می گویم از حدود هفت هشت کانال تلویزیون که دیدم بیش از پنج تاشان همزمان سخنرانی مذهبی پخش می کردند
می گوید راه ارزانتری برای پر کردن آنتن صدا و سیما سراغ داری؟
سکوت می کنم

پ ن: در آینده ای نه چندان دور مسئولین صدا و سیما به این نتیجه خواهند رسید به جای اینهمه کارمندی که خروجی مفیدی ندارند و تنها فایده کارشان کم کردن مخاطبین سیماست به بستن قراردادهای کوتاه مدت با بخش خصوصی روی بیاورند. کارمندی که می داند با پخش یک سخنرانی مذهبی هم اموراتش می گذرد چرا به خود زحمت فعالیت بیشتر بدهد؟

Post has attachment
وقتی از همه نشانه ها، یادگاری ها، حرف زدن ها، دردو دل کردن ها فرار می کنی شاید آروم بگیری ولی ذهن و دلت رو نمی تونی کاری بکنی...
Photo

Post has shared content
در کتاب "baby Jahre"، فصل دوران بارداري نوشته : از این به بعد خيليها به شما می گویند مادر آینده! ولی شما از همان روز نخست بارداري، مادر شده اید.

حس مادری برای من هم از همان موقع شروع شده بود که فهمیدم هست. ولی راستش هویت مادرانگي، کيفيت مادربودنم را برای موجودی که مرا مادر خودش بداند درک نکرده بودم. فقط میدانستم همين مادر بودن است که درد امانم را مي برد یا برآمدگی شکمم روزبروز بزرگتر میشود. وقتی هشت ساعت مستمر تا لحظه در آغوش کشيدنش ضربان قلبش زیر گوشم بود و ستون فقراتم بیحس بود و چندین مرتبه تشنج کرده بودم ولی تنها به سلامت او و ماندن او فکر میکردم حتي به قیمت نبودن خودم هنوز نفهميده بودم چقدر یا چگونه مادرش هستم. حتی آن وقتی که مثل بچه گربه خیس کوچکي گذاشته بودندش روی سینه ام و بلافاصله شروع کرده بود به لیسیدن اشکهایم. يا وقتی اسمش را نوشتند زیر کارتی که نام من بعنوان مادر در بالایش چاپ شده بود. یا وقتی برای اولین بار مرا شکل غذا بو کرد و گرسنه و حریص با همه بدن کوچکش گردن و قفسه سینه ام را پوشاند. 

همه اینها و صدها لحظه دیگر در این مدت نبود که من درست در یک لحظه به مادر بودنم از جانب او "واقف" شدم. شب دوم زندگيش که از دلدرد به خودش می پیچید. همزمان آنقدر کوچک که در دستهای پدرش زیر چراغ مهتابي تقریبا ناپیدا بود و همچنان جوری عاصي جیغ میزد فکر کنی الان کل یک بیمارستان بیدار شده. جایی بین استیصال و ترس، من ناخودآگاه شروع کردم به آواز خواندن. تقریبا نه ماه هر روز و شب به هر بهانه، صبحها وقت آماده شدن و لباس پوشیدن، غروبها وقت آشپزی، شبها وقت حمام کردن، برایش خوانده بودم یو آر مای سان شاين... بعد همان لحظه ای که صدایم پیچید در اتاق، همان لحظه ناگهان ساکت شد و بدنش قوس آمد. گوش داد و انگار دلدردش یادش رفت. همان لحظه که صدای من را بین هیاهوی خودش شناخت و آرام گرفت. آنجا بود که دیدم ديگر در جهان امروزم موجودی است که به من هویت جدیدی غیر آنچه خودم داشته ام داده و مرا با آن به تعریف و سبک خودش می شناسد. از همان لحظه تا همین الان که چهار صبح است و در همه نسوج بدنم ردی از عبور یا حضور او به جا مانده، همین الان که کنارم خوابیده عمیق و گلگون. که "شبم از رویای او رنگین است  و من دگر من نیستم..."

چندین بار خواسته ام بنویسم و بعد پشیمان شده ام شاید این نوشته را هم بعد از اندک مدتی پاک کنم. اینکه شما خواهر من، فعال فرهنگی هستی، خوب صحبت می کنی و موقعیت اجتماعی خوبی داری درست است که باعث می شود پیجت در شبکه های اجتماعی پربازدید باشد ولی هم خودت می دانی هم ما که بیشتر بازدیدهایت به خاطر این است که بیش از هفتاددرصد پستهایت با عکس خودت همراه است. افتخار می کنی که هنرمندی و محجبه ولی آیا صرف داشتن حجاب کافی است که مدام عکس هایت را بگذاری و برادرها! هم بیایند بنویسند آفرین به حجابت! یادم است یک روز که خیلی از قصیه انتشار عکس های دختر شهید مغنیه و سردار سلیمانی حرص می خوردم و اینکه بچه مذهبی ها آنها را در شبکه های اجتماعی دست به دست می گنند و برای حجابشان دست می زنند. آشنایی گفت اینها رویشان نمی شود درباره ظاهر این خانم ها صحبت کنند به بهانه حجاب عکسشان را مدام ریشیر می کنند. حال نقل بعضی از این خانم های فعال فرهنگی خوشگل محجبه است که حتی وقتی خبرگزاری ها ازشان خبر می زنند عکس زیبایی از آنها در اول خبر نقش می بندد هر چند موضوع اصلی خبر چیز دیگری باشد.
حس می کنم ارزش ها وارونه شده، اشتباه نکنید من با انتشار عکس هاشان مشکلی ندارم اما اینکه یک پست بنویسی درباره عسق به امام زمان و عکس پستت خودت باشی، پست بعدی درباره فلان فعالیت فرهنگی، پست بعدی درباره فلان دیدار پست بعدی درباره دختر فلان شهید و عکس ثابت پستهایت خودت باشی در ژست های مختلف، انسان را به شک وا می دارد که حتی برای اینکه برای امام زمان بنویسی داری از زیباییت استفاده می کنی و این مساله در دینی که من پذیرفته ام با هم جمع نمی شود...

✍🏻
۲۷ سال پیش در چنین روزی به دنیا آمد. نیمه رمضان سال ۶۹ هجری شمسی. در روز میلاد امام حسن مجتبی علیه‌السلام. به همین منظور نامش را محمدحسن گذاشتند.
۲۶ سال بعد، پیکر تیر باران شده‌اش در ماه صفر سال ۹۵، مصادف با تاریخ صحیح شهادت امام حسن مجتبی علیه‌السلام و در تاسی به همان مولا، در جبهه‌ی مقاومت، تفحص شد‌.
در حدود یک ماه قبل نیز، شجره‌نامه‌ای صحیح از خاندان مادرش به دست آمد که ثابت می‌کرد پدر بزرگ مادریش آقای" محمد صدری ارحامی" با هفت واسطه‌ی نسلی به خاندان صدر در عراق می‌رسند و از نسل امام حسن مجتبی علیه‌السلام هستند.
البته علاقه خاص محمدحسن به امام حسن مجتبی بماند و اینکه در مسجدی با نام امام حسن مجتبی(ع) فعالیت می‌کرد و دوستان مسجدیش بعد از شهادت او، با پروفایل عکس او گروهی را در تلگرام راه انداختند با نام امام حسنی‌ها، جای هیچ گونه حرف و سخنی باقی نمی‌گذارد، جز اینکه این شهید والامقام، میزبان امروز سفره رمضان در سی روز سی شهید باشد.
این شهید افلاکی،
به زبان و بیان مادر بزرگوار و خواهر ارجمندش، میزبانان امروز سی روز سی شهید خواهند بود.
🌸شادی روحش و تسلای قلب تازه داغدیده خانواده صبورش صلوات🌸


🌈
🌳

#سی_روز_سی_شهید_۷
#شهید_محمد_حسن_قاسمی_مدافع_حرم_جامعه_پزشکی
Wait while more posts are being loaded