Profile cover photo
Profile photo
احمد معصومی
با او همه ای و بی او هیچ
با او همه ای و بی او هیچ
About
احمد's posts

یا حق...

روزگاری دور
والا تبار پیمبری گفت :
دانش را بجویید اگر در چین باشد..
سال ها گذشت...
قرن ها سپری گشت...
که ما
راهی چین شدیم!
به قصد علم؟!
به نیت دانش؟!
به حرمت اندیشه؟!
نه!
نه!
و باز هم نه!
آزاد،
رها،
بی انتها!
بوی پول
مشام مان را مست کرده بود!
و ما به قصد جستن گنج
به قصد صید طلا ...
به نیت قربه الی الپول...
چین را دوباره کشف کردیم!
کفش هامان چینی شد...
لباس ها مان...
بیرق عزاداری هامان...
چادر مشکی زن هامان
همه چینی شد...

عروسک دخترکان مان...
اسب و یراق و ماشین پلاستیکی پسرک هامان...
همه چینی شد!

مهر و سجاده و تسبیح هم
از چین؟!
فرش و گلیم و گبه و صندل هم
از چین؟!

کشتی کشتی،
تریلی، تریلی
از چین آوردیم و چینی تر شدیم!
زمینی نه!
زیر زمینی تر شدیم!

دیگر غداهامان،
لباس هامان،
کفش هامان،
کتاب هامان،
همه چینی شد!
و روز به روز
چین جیب هامان را بذر پاشید!
و پول هامان را درو کرد!

کارگرها،
همه بی کار!
بوق کارخانه ها همه خاموش!
مغازه ها همه بسته!
زن ها
راهی خیابان!
بیابان!
کوچه و پس کوچه!
تا شاید...
بی کاری همسر و برادر و دوست را
جبران کنند!

چه جنگ عظیمی!
نه انفجار مینی،
نه شلیک گلوله ای،
نه ترکش خمپاره ای...

بی هیچ کش و واکشی!
دو دستی...
قلب های بکر بازارهامان...
چینی شد!
رواج بی دینی شد...
سر تا پا
همه چین و چین و چین...
و چروک شدیم...

و تا به خود آمدیم
تا دل هامان را
را هم چینی کنیم!
شکننده،
رقیق،
رام،
آرام،
که ناگه فهمیدیم...
دل هامان نه چینی
که سیمانی
که سنگی،
که بی رحم،

آه ای پیامبر
ما را ببخش...
که به چین رفتیم
نه به نیت دانش!
که
قربت پول!

و این گونه بود که چین
ما را کشف کرد!

احمد شاهرخ





یا حق...

روزگاری دور
والا تبار پیمبری گفت :
دانش را بجویید اگر در چین باشد..
سال ها گذشت...
قرن ها سپری گشت...
که ما
راهی چین شدیم!
به قصد علم؟!
به نیت دانش؟!
به حرمت اندیشه؟!
نه!
نه!
و باز هم نه!
آزاد،
رها،
بی انتها!
بوی پول
مشام مان را مست کرده بود!
و ما به قصد جستن گنج
به قصد صید طلا ...
به نیت قربه الی الپول...
چین را دوباره کشف کردیم!
کفش هامان چینی شد...
لباس ها مان...
بیرق عزاداری هامان...
چادر مشکی زن هامان
همه چینی شد...

عروسک دخترکان مان...
اسب و یراق و ماشین پلاستیکی پسرک هامان...
همه چینی شد!

مهر و سجاده و تسبیح هم
از چین؟!
فرش و گلیم و گبه و صندل هم
از چین؟!

کشتی کشتی،
تریلی، تریلی
از چین آوردیم و چینی تر شدیم!
زمینی نه!
زیر زمینی تر شدیم!

دیگر غداهامان،
لباس هامان،
کفش هامان،
کتاب هامان،
همه چینی شد!
و روز به روز
چین جیب هامان را بذر پاشید!
و پول هامان را درو کرد!

کارگرها،
همه بی کار!
بوق کارخانه ها همه خاموش!
مغازه ها همه بسته!
زن ها
راهی خیابان!
بیابان!
کوچه و پس کوچه!
تا شاید...
بی کاری همسر و برادر و دوست را
جبران کنند!

چه جنگ عظیمی!
نه انفجار مینی،
نه شلیک گلوله ای،
نه ترکش خمپاره ای...

بی هیچ کش و واکشی!
دو دستی...
قلب های بکر بازارهامان...
چینی شد!
رواج بی دینی شد...
سر تا پا
همه چین و چین و چین...
و چروک شدیم...

و تا به خود آمدیم
تا دل هامان را
را هم چینی کنیم!
شکننده،
رقیق،
رام،
آرام،
که ناگه فهمیدیم...
دل هامان نه چینی
که سیمانی
که سنگی،
که بی رحم،

آه ای پیامبر
ما را ببخش...
که به چین رفتیم
نه به نیت دانش!
که
قربت پول!

و این گونه بود که چین
ما را کشف کرد!

احمد شاهرخ





یا حق...

روزگاری دور
والا تبار پیمبری گفت :
دانش را بجویید اگر در چین باشد..
سال ها گذشت...
قرن ها سپری گشت...
که ما
راهی چین شدیم!
به قصد علم؟!
به نیت دانش؟!
به حرمت اندیشه؟!
نه!
نه!
و باز هم نه!
آزاد،
رها،
بی انتها!
بوی پول
مشام مان را مست کرده بود!
و ما به قصد جستن گنج
به قصد صید طلا ...
به نیت قربه الی الپول...
چین را دوباره کشف کردیم!
کفش هامان چینی شد...
لباس ها مان...
بیرق عزاداری هامان...
چادر مشکی زن هامان
همه چینی شد...

عروسک دخترکان مان...
اسب و یراق و ماشین پلاستیکی پسرک هامان...
همه چینی شد!

مهر و سجاده و تسبیح هم
از چین؟!
فرش و گلیم و گبه و صندل هم
از چین؟!

کشتی کشتی،
تریلی، تریلی
از چین آوردیم و چینی تر شدیم!
زمینی نه!
زیر زمینی تر شدیم!

دیگر غداهامان،
لباس هامان،
کفش هامان،
کتاب هامان،
همه چینی شد!
و روز به روز
چین جیب هامان را بذر پاشید!
و پول هامان را درو کرد!

کارگرها،
همه بی کار!
بوق کارخانه ها همه خاموش!
مغازه ها همه بسته!
زن ها
راهی خیابان!
بیابان!
کوچه و پس کوچه!
تا شاید...
بی کاری همسر و برادر و دوست را
جبران کنند!

چه جنگ عظیمی!
نه انفجار مینی،
نه شلیک گلوله ای،
نه ترکش خمپاره ای...

بی هیچ کش و واکشی!
دو دستی...
قلب های بکر بازارهامان...
چینی شد!
رواج بی دینی شد...
سر تا پا
همه چین و چین و چین...
و چروک شدیم...

و تا به خود آمدیم
تا دل هامان را
را هم چینی کنیم!
شکننده،
رقیق،
رام،
آرام،
که ناگه فهمیدیم...
دل هامان نه چینی
که سیمانی
که سنگی،
که بی رحم،

آه ای پیامبر
ما را ببخش...
که به چین رفتیم
نه به نیت دانش!
که
قربت پول!

و این گونه بود که چین
ما را کشف کرد!

احمد شاهرخ





یا حق...

روزگاری دور
والا تبار پیمبری گفت :
دانش را بجویید اگر در چین باشد..
سال ها گذشت...
قرن ها سپری گشت...
که ما
راهی چین شدیم!
به قصد علم؟!
به نیت دانش؟!
به حرمت اندیشه؟!
نه!
نه!
و باز هم نه!
آزاد،
رها،
بی انتها!
بوی پول
مشام مان را مست کرده بود!
و ما به قصد جستن گنج
به قصد صید طلا ...
به نیت قربه الی الپول...
چین را دوباره کشف کردیم!
کفش هامان چینی شد...
لباس ها مان...
بیرق عزاداری هامان...
چادر مشکی زن هامان
همه چینی شد...

عروسک دخترکان مان...
اسب و یراق و ماشین پلاستیکی پسرک هامان...
همه چینی شد!

مهر و سجاده و تسبیح هم
از چین؟!
فرش و گلیم و گبه و صندل هم
از چین؟!

کشتی کشتی،
تریلی، تریلی
از چین آوردیم و چینی تر شدیم!
زمینی نه!
زیر زمینی تر شدیم!

دیگر غداهامان،
لباس هامان،
کفش هامان،
کتاب هامان،
همه چینی شد!
و روز به روز
چین جیب هامان را بذر پاشید!
و پول هامان را درو کرد!

کارگرها،
همه بی کار!
بوق کارخانه ها همه خاموش!
مغازه ها همه بسته!
زن ها
راهی خیابان!
بیابان!
کوچه و پس کوچه!
تا شاید...
بی کاری همسر و برادر و دوست را
جبران کنند!

چه جنگ عظیمی!
نه انفجار مینی،
نه شلیک گلوله ای،
نه ترکش خمپاره ای...

بی هیچ کش و واکشی!
دو دستی...
قلب های بکر بازارهامان...
چینی شد!
رواج بی دینی شد...
سر تا پا
همه چین و چین و چین...
و چروک شدیم...

و تا به خود آمدیم
تا دل هامان را
را هم چینی کنیم!
شکننده،
رقیق،
رام،
آرام،
که ناگه فهمیدیم...
دل هامان نه چینی
که سیمانی
که سنگی،
که بی رحم،

آه ای پیامبر
ما را ببخش...
که به چین رفتیم
نه به نیت دانش!
که
قربت پول!

و این گونه بود که چین
ما را کشف کرد!

احمد شاهرخ





یا حق...

روزگاری دور
والا تبار پیمبری گفت :
دانش را بجویید اگر در چین باشد..
سال ها گذشت...
قرن ها سپری گشت...
که ما
راهی چین شدیم!
به قصد علم؟!
به نیت دانش؟!
به حرمت اندیشه؟!
نه!
نه!
و باز هم نه!
آزاد،
رها،
بی انتها!
بوی پول
مشام مان را مست کرده بود!
و ما به قصد جستن گنج
به قصد صید طلا ...
به نیت قربه الی الپول...
چین را دوباره کشف کردیم!
کفش هامان چینی شد...
لباس ها مان...
بیرق عزاداری هامان...
چادر مشکی زن هامان
همه چینی شد...

عروسک دخترکان مان...
اسب و یراق و ماشین پلاستیکی پسرک هامان...
همه چینی شد!

مهر و سجاده و تسبیح هم
از چین؟!
فرش و گلیم و گبه و صندل هم
از چین؟!

کشتی کشتی،
تریلی، تریلی
از چین آوردیم و چینی تر شدیم!
زمینی نه!
زیر زمینی تر شدیم!

دیگر غداهامان،
لباس هامان،
کفش هامان،
کتاب هامان،
همه چینی شد!
و روز به روز
چین جیب هامان را بذر پاشید!
و پول هامان را درو کرد!

کارگرها،
همه بی کار!
بوق کارخانه ها همه خاموش!
مغازه ها همه بسته!
زن ها
راهی خیابان!
بیابان!
کوچه و پس کوچه!
تا شاید...
بی کاری همسر و برادر و دوست را
جبران کنند!

چه جنگ عظیمی!
نه انفجار مینی،
نه شلیک گلوله ای،
نه ترکش خمپاره ای...

بی هیچ کش و واکشی!
دو دستی...
قلب های بکر بازارهامان...
چینی شد!
رواج بی دینی شد...
سر تا پا
همه چین و چین و چین...
و چروک شدیم...

و تا به خود آمدیم
تا دل هامان را
را هم چینی کنیم!
شکننده،
رقیق،
رام،
آرام،
که ناگه فهمیدیم...
دل هامان نه چینی
که سیمانی
که سنگی،
که بی رحم،

آه ای پیامبر
ما را ببخش...
که به چین رفتیم
نه به نیت دانش!
که
قربت پول!

و این گونه بود که چین
ما را کشف کرد!

احمد شاهرخ





یا حق...

روزگاری دور
والا تبار پیمبری گفت :
دانش را بجویید اگر در چین باشد..
سال ها گذشت...
قرن ها سپری گشت...
که ما
راهی چین شدیم!
به قصد علم؟!
به نیت دانش؟!
به حرمت اندیشه؟!
نه!
نه!
و باز هم نه!
آزاد،
رها،
بی انتها!
بوی پول
مشام مان را مست کرده بود!
و ما به قصد جستن گنج
به قصد صید طلا ...
به نیت قربه الی الپول...
چین را دوباره کشف کردیم!
کفش هامان چینی شد...
لباس ها مان...
بیرق عزاداری هامان...
چادر مشکی زن هامان
همه چینی شد...

عروسک دخترکان مان...
اسب و یراق و ماشین پلاستیکی پسرک هامان...
همه چینی شد!

مهر و سجاده و تسبیح هم
از چین؟!
فرش و گلیم و گبه و صندل هم
از چین؟!

کشتی کشتی،
تریلی، تریلی
از چین آوردیم و چینی تر شدیم!
زمینی نه!
زیر زمینی تر شدیم!

دیگر غداهامان،
لباس هامان،
کفش هامان،
کتاب هامان،
همه چینی شد!
و روز به روز
چین جیب هامان را بذر پاشید!
و پول هامان را درو کرد!

کارگرها،
همه بی کار!
بوق کارخانه ها همه خاموش!
مغازه ها همه بسته!
زن ها
راهی خیابان!
بیابان!
کوچه و پس کوچه!
تا شاید...
بی کاری همسر و برادر و دوست را
جبران کنند!

چه جنگ عظیمی!
نه انفجار مینی،
نه شلیک گلوله ای،
نه ترکش خمپاره ای...

بی هیچ کش و واکشی!
دو دستی...
قلب های بکر بازارهامان...
چینی شد!
رواج بی دینی شد...
سر تا پا
همه چین و چین و چین...
و چروک شدیم...

و تا به خود آمدیم
تا دل هامان را
را هم چینی کنیم!
شکننده،
رقیق،
رام،
آرام،
که ناگه فهمیدیم...
دل هامان نه چینی
که سیمانی
که سنگی،
که بی رحم،

آه ای پیامبر
ما را ببخش...
که به چین رفتیم
نه به نیت دانش!
که
قربت پول!

و این گونه بود که چین
ما را کشف کرد!

احمد شاهرخ





"نظریه پنجره شکسته" :

ساختمان خالی از سکنه‌ای را در کنار یک خیابان پر رفت و آمد، در حالی که شیشه‌ یکی از پنجره‌هایش شکسته است تصور کنید. مشاهده‌های علمی نشان می‌دهد که اگر پنجره شکسته ظرف مدت کوتاهی، تعمیر نشود، عابران این پیام را از ساختمان می‌گیرند که کسی نگران ساختمان نیست و نظارتی وجود ندارد. پس شیطنت شروع می‌شود و پنجره‌های سالم ساختمان مورد هدف قرار می‌گیرند و ساختمان تغییر شکل می‌دهد و البته ادامه این روند می‌تواند منجر به ورود میهمانان ناخوانده به ساختمان بی‌صاحب شود و آثارش از سطح به عمق نفوذ کند. اتفاقی که در اشکال مختلف شاهد آن بوده‌ایم.

توصیف فوق، خلاصه‌ای است از یک نظریه جرم شناسی به نام «پنجره شکسته».

نظریه‌ای که در دهه هشتاد و نود میلادی به کمک شهردار نیویورک آمد تا جرم‌خیزترین مترو جهان را که شهر زیرزمینی خلافکاران و اشرار به حساب می‌آمد سر و سامان بدهد. شهرداری نیویورک، در اولین اقدام خود به بازسازی واگن‌های مترو پرداخت و دستور داد تا واگن‌هایی که طی روز با اسپری رنگ، نوشتن یادگاری و... آسیب می‌بینند، شبانه از خط خارج شوند و تاصبح روز بعد رنگ‌آمیزی و تعمیر‌شده
به خط برگردند.

در واقع همه اینکارها یک پیغام داشت:حواسمان به همه چیزهست و هیچ خلافی رو تحمل نمیکنیم واین چنین شد مترو ناامن نیویورک تبدیل به یکی از امن ترین متروهای جهان شد .
اکنون استفاده از تئوری پنجره شکسته در زندگی شخصی،تربیت کودک و تجارت و کسب و کار،کارایی دارد.
پنجره های شکسته رو بیابیم و تعمیر کنیم مطمئن باشید اوضاع بهتر خواهد شد.
پنجره های شکسته کار و زندگی ما کجاها هستند؟؟
تا حالا بهش فکر کردین؟؟؟ 

"نظریه پنجره شکسته" :

ساختمان خالی از سکنه‌ای را در کنار یک خیابان پر رفت و آمد، در حالی که شیشه‌ یکی از پنجره‌هایش شکسته است تصور کنید. مشاهده‌های علمی نشان می‌دهد که اگر پنجره شکسته ظرف مدت کوتاهی، تعمیر نشود، عابران این پیام را از ساختمان می‌گیرند که کسی نگران ساختمان نیست و نظارتی وجود ندارد. پس شیطنت شروع می‌شود و پنجره‌های سالم ساختمان مورد هدف قرار می‌گیرند و ساختمان تغییر شکل می‌دهد و البته ادامه این روند می‌تواند منجر به ورود میهمانان ناخوانده به ساختمان بی‌صاحب شود و آثارش از سطح به عمق نفوذ کند. اتفاقی که در اشکال مختلف شاهد آن بوده‌ایم.

توصیف فوق، خلاصه‌ای است از یک نظریه جرم شناسی به نام «پنجره شکسته».

نظریه‌ای که در دهه هشتاد و نود میلادی به کمک شهردار نیویورک آمد تا جرم‌خیزترین مترو جهان را که شهر زیرزمینی خلافکاران و اشرار به حساب می‌آمد سر و سامان بدهد. شهرداری نیویورک، در اولین اقدام خود به بازسازی واگن‌های مترو پرداخت و دستور داد تا واگن‌هایی که طی روز با اسپری رنگ، نوشتن یادگاری و... آسیب می‌بینند، شبانه از خط خارج شوند و تاصبح روز بعد رنگ‌آمیزی و تعمیر‌شده
به خط برگردند.

در واقع همه اینکارها یک پیغام داشت:حواسمان به همه چیزهست و هیچ خلافی رو تحمل نمیکنیم واین چنین شد مترو ناامن نیویورک تبدیل به یکی از امن ترین متروهای جهان شد .
اکنون استفاده از تئوری پنجره شکسته در زندگی شخصی،تربیت کودک و تجارت و کسب و کار،کارایی دارد.
پنجره های شکسته رو بیابیم و تعمیر کنیم مطمئن باشید اوضاع بهتر خواهد شد.
پنجره های شکسته کار و زندگی ما کجاها هستند؟؟
تا حالا بهش فکر کردین؟؟؟ 

"نظریه پنجره شکسته" :

ساختمان خالی از سکنه‌ای را در کنار یک خیابان پر رفت و آمد، در حالی که شیشه‌ یکی از پنجره‌هایش شکسته است تصور کنید. مشاهده‌های علمی نشان می‌دهد که اگر پنجره شکسته ظرف مدت کوتاهی، تعمیر نشود، عابران این پیام را از ساختمان می‌گیرند که کسی نگران ساختمان نیست و نظارتی وجود ندارد. پس شیطنت شروع می‌شود و پنجره‌های سالم ساختمان مورد هدف قرار می‌گیرند و ساختمان تغییر شکل می‌دهد و البته ادامه این روند می‌تواند منجر به ورود میهمانان ناخوانده به ساختمان بی‌صاحب شود و آثارش از سطح به عمق نفوذ کند. اتفاقی که در اشکال مختلف شاهد آن بوده‌ایم.

توصیف فوق، خلاصه‌ای است از یک نظریه جرم شناسی به نام «پنجره شکسته».

نظریه‌ای که در دهه هشتاد و نود میلادی به کمک شهردار نیویورک آمد تا جرم‌خیزترین مترو جهان را که شهر زیرزمینی خلافکاران و اشرار به حساب می‌آمد سر و سامان بدهد. شهرداری نیویورک، در اولین اقدام خود به بازسازی واگن‌های مترو پرداخت و دستور داد تا واگن‌هایی که طی روز با اسپری رنگ، نوشتن یادگاری و... آسیب می‌بینند، شبانه از خط خارج شوند و تاصبح روز بعد رنگ‌آمیزی و تعمیر‌شده
به خط برگردند.

در واقع همه اینکارها یک پیغام داشت:حواسمان به همه چیزهست و هیچ خلافی رو تحمل نمیکنیم واین چنین شد مترو ناامن نیویورک تبدیل به یکی از امن ترین متروهای جهان شد .
اکنون استفاده از تئوری پنجره شکسته در زندگی شخصی،تربیت کودک و تجارت و کسب و کار،کارایی دارد.
پنجره های شکسته رو بیابیم و تعمیر کنیم مطمئن باشید اوضاع بهتر خواهد شد.
پنجره های شکسته کار و زندگی ما کجاها هستند؟؟
تا حالا بهش فکر کردین؟؟؟ 
Wait while more posts are being loaded