Profile cover photo
Profile photo
Bahauwddin Baha
232 followers -
I love You Dear MOM very much, and miss you alot,
I love You Dear MOM very much, and miss you alot,

232 followers
About
Bahauwddin's posts

Post has attachment

Post has shared content

Post has attachment
Hot
Photo

Post has attachment
looks nice
Photo

كودكي كه آماده تولد بود، نزد خداوند رفت و از او پرسيد:«مي گويند فردا شما مرا به زمين مي فرستيد، اما من به اين كوچكي و بدون هيچ كمكي چگونه مي توانم براي زندگي به آنجا بروم؟»

خداوند پاسخ داد: « از ميان تعداد بسياري از فرشتگان، من يكي را براي تو در نظر گرفته ام. او از تو نگهداري خواهد كرد.»اما كودك هنوز مطمئن نبود كه مي خواهد برود يا نه :«اما اينجا در بهشت، من هيچ كار جز خندين و آواز خواندن ندارم و... اينها براي شادي من كافي هستند.»

خداوند لبخند زد «فرشته تو برايت آواز مي خواند، و هر روز به تو لبخند خواهد زد . تو عشق او را احساس خواهي كرد و شاد خواهي بود.»

كودك ادامه داد: «من چطور مي توانم بفهمم مردم چه مي گويند وقتي زبان آنها را نمي دانم؟»

خداوند او را نوازش كرد و گفت: «فرشته تو ، زيباترين و شيرين ترين واژه هايي را كه ممكن است بشنوي در گوش تو زمزمه خواهد كرد و با دقت و صبوري به تو ياد خواهد داد كه چگونه صحبت كني.»

كودك با ناراحتي گفت: «وقتي مي خواهم با شما صحبت كنم ، چه كنم؟»

اما خدا وندبراي اين سئوال هم پاسخي داشت: «فرشته ات، دستهايت را دركنار هم قرار خواهد داد و به تو ياد مي دهد كه چگونه دعاكني.»

كودك سرش رابرگرداند وپرسيد: «شنيده ام كه در زمين انسانهاي بدي هم زندگي مي كنند. چه كسي از من محافظت خواهد كرد؟ »

- «فرشته ات از تو محافظت خواهد كرد، حتي به قيمت جانش تمام شود.»

كودك با نگراني ادامه داد: «اما من هميشه به اين دليل كه ديگر نمي توانم شما راببينم ، ناراحت خواهم بود.»

خدواند لبخند زد و گفت: «فرشته ات هميشه درباره من با تو صحبت خواهدكرد و به تو راه بازگشت نزد من را خواهد آموخت، گر چه من هميشه دركنار تو خواهم بود.»

در آن هنگام بهشت آرام بود اما صداهايي از زمين شنيده مي شد. كودك مي دانست كه بايد به زودي سفرش را آغاز كند.

او به آرامي يك سئوال ديگر از خداوند پرسيد: «خدايا ! اگر من بايد همين حالا بروم لطفاً نام فرشته ام را به من بگوييد.»

خداوند شانه او را نوازش كرد و پاسخ داد:

«نام فرشته ات اهميتي ندارد. به راحتي او را مادر صدا کني

Post has attachment
Photo

Post has attachment
Photo

به من می گفت هیجده ساله هستم ... تو اسمت را بگو، من هاله هستم




بگفتم اسم من هم هست فرهاد ... ز دست عاشقی صد داد و بیداد




بگفت هاله ز موهای کمندش ... کمان ِابرو و قد بلندش




بگفت چشمان من خیلی فریباست ... ز صورت هم نگو البته زیباست




ندیده عاشق زارش شدم من ... اسیرش گشته بیمارش شدم من




ز بس هرشب به او چت می نمودم ... به او من کم کم عادت می نمودم




در او دیدم تمام آرزوهام ... که باشد همسر و امید فردام




برای دیدنش بی تاب بودم ... زفکرش بی خور و بی خواب بودم




به خود گفتم که وقت آن رسیده ... که بینم چهره ی آن نور دیده




به او گفتم که قصدم دیدن توست... زمان دیدن و بوییدن توست




ز رویارویی ام او طفره می رفت ... هراسان بود او از دیدنم سخت




خلاصه راضی اش کردم به اجبار... گرفتم روز بعدش وقت دیدار




رسید از راه، وقت و روز موعود ... زدم از خانه بیرون اندکی زود




چو دیدم چهره اش قلبم فرو ریخت ... توگویی اژدهایی بر من آویخت




به جای هاله ی ناز و فریبا ... بدیدم زشت رویی بود آنجا




ندیدم من اثر از قد رعنا ... کمان ِابرو و چشم فریبا




مسن تر بود او از مادر من ... بشد صد خاک عالم بر سر من




ز ترس و وحشتم از هوش رفتم... از آن ماتم کده مدهوش رفتم




به خود چون آمدم، دیدم که او نیست... دگر آن هاله ی بی چشم و رو نیست




به خود لعنت فرستادم که دیگر ... نیابم با چت از بهر خود همسر




بگفتم سرگذشتم را به «امید» ... به شعر آورد او هم آنچه بشنید




که تا گیرند از آن درس عبرت ... سرانجامی ندارد قصّه ی چت

Post has attachment
romantic pic what do you think
Photo

Post has shared content
Hi Frinds;

Please Help me

some time i feeling very sad what shuld i do feel will.
Wait while more posts are being loaded