دیشب سر چهارراه حافظ-ولی‌عصر با د. نشسته بودیم لبه‌ی جدول. نه که تافته‌ی جدا بافته، اما آرام، در قیاس با محیط، آرام، بسیار آرام. فکر می‌کردم، خیلی جدی فکر می‌کردم که حالا من باید چه کنم؟ اولین چیزی که به ذهنم رسید این بود که وقتی خواستم برگردم خانه، بطری آب خالی توی دستم را بیندازم توی سطل زباله و حتما از پل عابر بروم آن‌طرف چهارراه.
Shared publiclyView activity