Profile

Cover photo
Mehdi Naghdi
Lives in اصفهان
502 followers|9,519 views
AboutPostsPhotosVideos

Stream

Mehdi Naghdi

Shared publicly  - 
 
جملات جالب حسین پناهی
دنیا را بغل گرفتیم گفتند امن است هیچ کاری با ما ندارد
خوابمان برد بیدار شدیم دیدیم آبستن تمام دردها یش شده ایم
 * *
اینجا در دنیای من گرگ ها هم افسردگی مفرط گرفته اند
دیگر گوسفند نمی درند
به نی چوپان دل می سپارند و گریه می کنند...
* *

مي داني ... !؟ به رويت نياوردم ... !
از همان زماني كه جاي " تو " به " من " گفتي : " شما "
فهميدم 
پاي  " او " در ميان است ...
* *
اجازه ... ! اشک سه حرف ندارد ... ، اشک خیلی حرف دارد!!!
**
می خواهم برگردم به روزهای کودکی آن زمان ها که : پدر تنها قهرمان بود .
عشــق، تنـــها در آغوش مادر خلاصه میشد
بالاترین نــقطه ى زمین، شــانه های پـدر بــود ...
بدتـرین دشمنانم، خواهر و برادر های خودم بودند .
تنــها دردم، زانو های زخمـی ام بودند.
تنـها چیزی که میشکست، اسباب بـازیهایم بـود
و معنای خداحافـظ، تا فردا بود...!
* *
این روزها به جای" شرافت" از انسان ها 
فقط" شر" و " آفت" می بینی !
* *
راســــــتی،
دروغ گـــــفتن را نیــــــــز، خـــــــــوب یاد گـــرفتــه ام...!
حــــال مـــن خـــــــوب اســت" ... خــــــوبِ خــــوب
* *
می‌دونی"بهشت" کجاست ؟
یه فضـای ِ چند وجب در چند وجب !
بین ِ بازوهای ِ کسی که دوسـتش داری...
* *
وقتی کسی اندازت نیست 
دست بـه اندازه ی خودت نزن...
* *
این روزها "بــی" در دنیای من غوغا میکند!
بــی‌کس ، بــی‌مار ، بــی‌زار ، بــی‌چاره بــی‌تاب ، بــی‌دار ، بــی‌یار ،
بــی‌دل ، بـی‌ریخت،بــی‌صدا ، بــی‌جان ، بــی‌نوا
بــی‌حس ، بــی‌عقل ، بــی‌خبر ، بـی‌نشان ، بــی‌بال ، بــی‌وفا ، بــی‌کلام
،بــی‌جواب ، بــی‌شمار ، بــی‌نفس ، بــی‌هوا ، بــی‌خود،بــی‌داد ، بــی‌روح
، بــی‌هدف ، بــی‌راه ، بــی‌همزبان 
بــی‌تو بــی‌تو بــی‌تو......
* *
ماندن به پای کسی که دوستش داری 
قشنگ ترین اسارت زندگی است !
* *
می کوشم غــــم هایم را غـــرق کنم اما
بی شرف ها یاد گرفته اند شــنا کنند ...
* *
می دانی
یک وقت هایی باید
روی یک تکه کاغذ بنویسی
تـعطیــل است
و بچسبانی پشت شیشه ی افـکارت
باید به خودت استراحت بدهی
دراز بکشی
دست هایت را زیر سرت بگذاری
به آسمان خیره شوی
و بی خیال ســوت بزنی
در دلـت بخنــدی به تمام افـکاری که
پشت شیشه ی ذهنت صف کشیده اند
آن وقت با خودت بگویـی
بگذار منتـظـر بمانند !!!*
**
مگه اشك چقدر وزن داره...؟
که با جاري شدنش ، اينقدر سبک مي شيم...
* *
من اگه خـــــــــــــــــــــدا بودم ...
یه بار دیگه تمـــــــــــــــوم بنده هام رو میشمردم 
ببینم که یه وقت یکیشون تنــــــــــــــها نمونده باشه ...
و هوای دو نفره ها رو انقدر به رخ تک نفره ها نمی کشیدم!!!!
 ·  Translate
1
Add a comment...

Mehdi Naghdi

Shared publicly  - 
 
وقتی که همه فصل ها آمده و رفته باشند . . .
مردی چهار پسر داشت. آنها را به ترتیب به سراغ درخت گلابی ای فرستاد که در فاصله ای دور از خانه شان روییده بود؛ پسر اول در زمستان، دومی در بهار، سومی در تابستان و پسر چهارم در پاییز به کنار درخت رفتند. سپس پدر همه را فراخواند و از آنها خواست که بر اساس آنچه دیده بودند درخت را توصیف کنند.
پسر اول گفت: «درخت زشتی بود، خمیده و در هم پیچیده.»
پسر دوم گفت: «نه، درختی پوشیده از جوانه بود و پر از امید شکفتن.»
پسر سوم گفت: «نه، درختی بود سرشار از شکوفه های زیبا و عطرآگین و باشکوهترین صحنه ای بود که تابه امروز دیده ام.»
پسر چهارم گفت: نه، درخت بالغی بود پربار از میوه ها و پر از زندگی و زایش.»
مرد لبخندی زد و گفت: «همه شما درست گفتید، اما هر یک از شما فقط یک فصل از زندگی درخت را دیده اید. شما نمیتوانید درباره یک درخت یا یک انسان براساس یک فصل قضاوت کنید. لذت، شوق و عشقی که از زندگیشان بر می آید فقط در انتها نمایان می شود، وقتی همه فصلها آمده و رفته باشند.»
اگر در زمستان تسلیم شوید، امید شکوفایی بهار، زیبایی تابستان و باروری پاییز را از کف داده اید. مبادا بگذاری درد و رنج یک فصل زیبایی و شادی تمام فصلهای دیگر را نابود کند. زندگی را فقط با فصلهای دشوارش نبین. در راههای سخت پایداری کن. لحظه های بهتر بالاخره از راه میرسند!
 ·  Translate
2
1
Nazanin Rezaei's profile photo
Add a comment...

Mehdi Naghdi

Shared publicly  - 
 
من در ابتدا خداوند را یک ناظر ؛ مانند یک رئیس یا یک قاضی میدانستم که دنبال شناسائی خطاها ئی است که من انجام داده ام و بدین طریق خداوند میداند وقتی که من مردم ؛ شایسته بهشت هستم و یا مستحق جهنم .

وقتی قدرت فهم من بیشتر شد؛ به نظرم رسید که گویا زندگی تقریبا مانند دوچرخه سواری با یک دوچرخه دو نفره است و دریافتم که خدا در صندلی عقب در پا زدن به من کمک میکند.

نمیدانم چه زمانی بود که خدا به من پیشنهاد داد جایمان را عوض کنیم؛ از آن موقع زندگی ام بسیار فرق کرد؛ زندگی ام با نیروی افزوده شده او خیلی بهتر شد؛ وقتی کنترل زندگی دست من بود من راه را می دانستم و تقریبا برایم خسته کننده بود ولی تکراری و قابل پیش بینی و معمولا فاصله ها را از کوتاهترین مسیر می رفتم.

اما وقتی خدا هدایت زندگی مرا در دست گرفت؛ او بلد بود...
از میانبرهای هیجان انگیز و از بالای کوهها و از میان صخره ها و با سرعت بسیار زیاد حرکت کند و به من پیوسته می گفت : « تو فقط پا بزن ».

من نگران و مظطرب بودم پرسیدم « مرا به کجا می بری ؟ » او فقط خندید و جواب نداد و من کم کم به او اطمینان کردم !

وقتی می گفتم : « میترسم » . او به عقب بر میگشت و دستانم را می گرفت و من آرام می شدم .

او مرا نزد مردمی میبرد و آنها نیاز مرا بصورت هدیه میدادند و این سفر ما، یعنی من وخدا ادامه داشت تا از آن مردم دور شدیم .

خدا گفت : هدیه را به کسانی دیگر بده و آنها بار اضافی سفر زندگی است و وزنشان خیلی زیاد است؛ بنابراین من بار دیگر هدیهها را به مردمانی دیگر بخشیدم و فهمیدم « دریافت هدیه ها بخاطر بخشیدن های قبلی من بوده است » و با این وجود بار ما در سفر سبک تر است .

من در ابتدا در کنترل زندگی ام به خدا اعتماد نکردم؛ فکر میکردم او زندگی ام را متلاشی میکند؛ اما او اسرار دوچرخه سواری « زندگی » را به من نشان داد و خدا میدانست چگونه از راههای باریک مرا رد کند و از جاهای پر از سنگلاخ به جاهای تمیز ببرد و برای عبور از معبرهای ترسناک پرواز کند.

ومن دارم یاد می گیرم که ساکت باشم و در عجیب ترین جاها فقط پا بزنم و من دارم ازدیدن مناظر و برخورد نسیم خنک به صورتم در کنار همراه دائمی خود « خدا » لذت میبرم و من هر وقتی نمیتوانم از موانع بگذرم؛ او فقط لبخند میزند و می گوید : پابزن . . .
 ·  Translate
1
Add a comment...

Mehdi Naghdi

Shared publicly  - 
 
اشتباه از ما بود
اشتباه از ما بود که خواب سرچشمه را در خیال پیاله می‌دیدیم
دستهامان خالی
دلهامان پر
گفتگوهامان، مثلن یعنی ما
کاش می‌دانستیم هیچ پروانه‌ای پریروز پیله‌گی خویش را بیاد نمی‌آورد
حالا مهم نیست که تشنه به رویای آب می‌میریم
از خانه که می‌آیی
دستمالی سفید، پاکتی سیگار، گزیده شعر فروغ
و تحملی طولانی بیاور
احتمال گریستن ما بسیار است …
 ·  Translate
1
Add a comment...

Mehdi Naghdi

Shared publicly  - 
 
13 رفتار زشت برخی از ایرانی ها . . .
البته توجه داشته باشید که در این روزگار، همه حرف خوب می زنند اما آنچه برای دیگران توصیه، نصیحت و سخنرانی می کنند در عمل ناقص اجرا می شود. درست مثل روشنفکری ایرانی، که مثل بعضی چیزهای دیگر در مملکت ما، ناقص متولد شده است؛ مرور رفتار زشتی که به جهت تکرار تبدیل به فرهنگ فردی ما شده است. اما با کنار گذاشتن آنها می توان دنیای جدیدی را برای خود و کائنات ساخت .

1. هیچکس عقل کل نیست
در این جهان و بین مخلوقات خداوند، از شما بهتر نیز وجود دارد. بعضی از ما تصور می کنیم خدا فقط ما را با نهایت درایت و تفکر آفریده است. نشانه دانایی؛ اقرار به نادانی و ناتوانی در برابر دانش حقیقی کائنات است. در بارگاه حضرت عشق، آنها که ندانستند، به نادانی خویش اعتراف کردند اما شیطان که فرشته مغرور خداوند بود به تصور دانایی خویش، جاهلانه عمل کرد.

2. با یک بار دیدن یک نفر، قضاوت نکنیم
یکی از کارهای زشتی که معمولاً ما انجام می دهیم، قضاوت غیر عادلانه درباره افرادی است که شاید فقط یک بار آنها را دیده باشیم! این نهایت ظلم در حق شخصی است که نمی شناسیمش. آن قدر مطمئن قضاوت می کنیم و به شایعات دامن می زنیم! هیچ اشکالی ندارد که در اظهارنظرهایمان درباره سایرین، عجله نکنیم و برای حرمت و آبروی افراد احترام قائل شویم.

3. کارشناس چند رشته نباشیم
یک اتفاق زشت در کشور ما خود متخصص انگاری خودمان در زمینه های مختلف است. راستی چرا در بیست موضوع متعدد، یک نفر ثابت احساس می کند که خبره است؟ شاید این نیز شهامت بخواهد که وقتی فردی در موضوعی از ما سوالی پرسید، به او بگوییم که «نمی دانم، بلد نیستم، نیاز به تحقیق و مطالعه دارم».

4. مصرف زیاد، نشان شخصیت هست؟
خارج شدن از جاده اعتدال و میانه روی در هر زمینه ای زشت است. خود را اسیر مارک ها و برندها کردن، بسیار زشت است. بعضی از همسران و مادران ما، آن قدر درگیر وسواس تمیزی و مرتب بودن می شوند که فراموش می کنند، روح زندگی خانوادگی شان، در حال مرگ است! درست و به اندازه مصرف کردن را جایگزین بیماری خرید مدل های جدید کنید.

5. همیشه فقط حق با ماست؟
همه حق دارند در مسیر احقاق حق خود، تلاش کنند. اما زشتی رفتار برخی از ما این است که همواره حق خود می دانیم که در هر مجادله ای، تصور کنیم حق با ماست. برای لحظه ای به موضوع فکر کنید که چند بار جمله «من اشتباه کردم حق با شماست» را شنیده اید؟ زشت است که فردی همیشه حق را برای خویش بداند!

6. تفریحی، معتاد هیچ چیز نشویم
خیلی از زشتی های جهان شوخی شوخی جدی می شود. تمام سیگاری ها و معتادان هیچ وقت فکر نمی کردند قرار است در مرداب رفتاری گرفتار شوند که خارج شدن از آن انگیزه مردانه و سلیقه زنانه می خواهد. پس حواس مان به رفقای نارفیق و تفریحاتی که مثل از چاله در چاه افتادن است باشد. این نیز رفتار زشتی است که علیرغم دانستن مان، اما به دلایل مختلف به هر پدیده سرگرم کننده معتاد شویم حتی اگر آن چیز ساعت ها تلویزیون نگاه کردن باشد، که بی تردید به ضرر ماست.

7. فقط منافع خودمان را جدی نگیریم
همه آنها که زباله اتومبیل خود را در خیابان یا در قلب طبیعت رها می کنند باور دارند که منافع شخصی شان مهمتر از منافع جمعی و ملی است. اگر منافع جمعی ما کمی مهمتر از تامین نیازها و خواسته های خودمان بود بسیاری از کارهای زشتی که تاکنون بعضی از ما انجام داده ایم دیگر اجرایی نمی شد، خلاف های رانندگی سرعت ها و سبقت ها را به خاطر بیاورید. بسیاری از حوادث جاده ای به بهانه و دلیل اجابت منافع آنی و فردی افراد است.

8. به بهانه انجام احکام، اخلاق را فراموش نکنیم
با آن همه خدای کوچک و بزرگی که بیش از ظهور آخرین پیامبر الهی در مکه وجود داشت و سختگیری بزرگان قریش جهت انجام احکام و رفتارهای خاص مورد نظرشان، چه دلیل موجب ایجاد ضرورت بعثت پیامبر اعظم (ص) و نیز پذیرش دین جدید در بین مردم شد؟ حلقه مفقوده بشر در آن زمان و شاید اکنون، مفهوم «اخلاق» است. اخلاق، دلیل بعثت و ارسال رسالت جدید بوده و هست. حال آیا می شود به بهانه اجرای احکام، اخلاق را کنار گذاشت؟

9. تغییر از دیگران شروع نخواهد شد
با همه اشکالاتی که اطراف ما وجود دارد اما گروهی فکر می کنند برای اصلاح امور باید اتفاقی از بالا رخ دهد. انگار ما خود نمی توانیم مبنای تغییر باشیم. برای برطرف کردن زشتی نباید به سایرین و تلاش از ما بهتران متکی بود. این نیز یک رفتار زشت است که ما گناه همه ضعف ها را به گردن دیگران بیندازیم و نیز جهت تحول، توقع داشته باشیم که دولت مثلاً افسردگی یا ناآرامی روحی و نداشتن برنامه برای شادی و تفریح پایان هفته ما را تغییر دهد.

10. فردای طبیعت را فدای هوس امروزمان نکنیم
گاهی برخی از ما فراموش می کنیم که طبیعت، امانت و هدیه الهی برای همه نسل هاست. اما بعضی افراد باور دارند که حرمت یک دیگ براساس جوشیدن یا نجوشیدن برای ما تعیین می شود. کنار دریا، میان جنگل و حتی در کوچه منتهی به خانه مان، بی توجهی به طبیعت و آلودگی زیست محیطی، نوعی خودکشی و دیگر کشی است.

11. دروغ مصلحتی، با هر منطقی مصلحت نیست
در ادبیات دینی ما بی نمازی، بی حجابی، بی محاسنی و خیلی بدی های دیگر؛ دشمنی با خدا و بدترین گناه، ذکر نشده بلکه دروغ و دروغگویی عنوان شده است. پس به هیچ بهانه ای نمی توان دروغ گفت: دروغ برای هر کسی و به خصوص برای کسی که خود از زشتی دروغ می گوید زشت تر است اما کسی که خود مدعی زشتی دروغ و همچنین گوینده دروغ است در واقع دروغ و دروغگویی را برای دیگران زشت می داند و نه برای خود. چنین فردی با دروغ دیگر سعی می کند دروغ ثابت شده خویش را کتمان کند.

12. اخمو و عصبانی بودن، نشانه وقار نیست!
یک رفتار زشت که به جهت تکرار زیاد، متاسفانه به عادت و فرهنگ فردی ما تبدیل شده؛ خود درگیری مزمن است. همیشه اخمو بودن و با عصبانیت برخورد کردن، ما را از دیگران جدا می کند. اگر مدیر یا بزرگتر یک خانواده هستید، بد نیست که شخصیت خود را از عینک دیگران ببینید. جدی بودن با عصبانی بودن متفاوت است. معمولاً آدم هایی که ایست قلبی یا سکته قلبی می کنند همان هایی هستند که با لبخند قهر کرده اند.

13. کمتر حرف درست بزنیم و بیشتر درست عمل کنیم
در روزگاری که همه حرف خوب می زنند، خوب عمل کردن باید بیش از پیش مورد توجه مان باشد. یکی دیگر از رفتارهای زشت دیگری که می توان آن را کنار گذاشت، کمتر حرف زدن و بیشتر عمل کردن است. توفیق حرف های معلمان و مربیان تربیتی را باید در تربیت فرزندان و خانواده ایشان جستجو کرد. نکته دیگر، اظهارنظر نکردن درباره همه موضوعاتی که «می دانیم» یا «نمی دانیم» است! اولین گام خردمندی؛ تفکر و سکوت است.
 ·  Translate
1
Add a comment...

Mehdi Naghdi

Shared publicly  - 
 
این مردهای غمگین نازنین
این از وبلاگ یک خانم الهام، به نظر خیلی جالبه! اینطور نیست!؟
یک وقت هایی فکر میکنم مرد بودن چقدر می تواند غمگین باشد. هیچ کس از دنیای مردانه ...نمی گوید. هیچ کس از حقوق مردان دفاع نمیکند. هیچ انجمنی با پسوند «... مردان» خاص نمیشود. مرد ها نمادی مثل رنگ صورتی ندارند. این روزها همه یک بلند گو دست گرفته اند و از حقوق و دردها و دنیای زنان می گویند. در حالی که حق و درد و دنیای هر زنی یکی از همین مردها است. یکی از همین مردهایی که دوستمان دارند. وقتی میخواهند حرف خاصی بزنند هول می شوند. حتی همان مرد هایی که دوستمان داشتند ولی رفتند...
یکی از همین مرد های همیشه خسته. از همین هایی که از 18 سالگی دویدن را شروع میکنند. و مدام باید عقب باشند. مدام باید حرص رسیدن به چیزی را بخورند. سربازی، کار، در آمد، تحصیل... همه از مرد ها همه توقعی دارند. باید تحصیل کرده باشند. پولدار، خوشتیپ، قد بلند، خوش اخلاق، قوی... و خدا نکند یکی از اینها نباشند...
ما هم برای خودمان خوشیم! مثلن از مردی که صبح تا شب دارد برای در آمد بیشتر برای فراهم کردن یک زندگی خوب برای ما که عشقشان باشیم به قولی سگ دو می زند، توقع داریم که شبش بیاید زیر پنجره مان ویالون بزند و از مردی که زیر پنجره مان ویالون می زند توقع داریم که عضو ارشد هیات مدیره ی شرکت واردات رادیاتور باشد. توقع داریم همزمان دوستمان داشته باشند، زندگی مان را تامین کنند، صبور باشند و دلداریمان بدهند، خوب کار کنند و همیشه بوی خوب بدهند و زود به زود سلمانی بروند و غذاهای بد مزه مارا با اشتیاق بخورند و با ما مهمانی هایی که دوست داریم بیایند و هر کسی را که ما دوست داریم دوست داشته باشند و دوست های دوران مجردیشان را فراموش کنند و نان استاپ توی جمع قربان صدقه مان بروند و هیچ زن زیباتری را اصلن نبینند و حتی یک نخ هم سیگار نکشند!
مرد ها دنیای غمگین صبورانه ای دارند. بیایید قبول کنیم. مرد ها صبرشان از ما بیشتر است. وقت هایی که داد میزنند وقت هایی هم که توی خیابان دست به یقه می شوند وقت هایی که چکشان پاس نمیشود وقت هایی که جواب اس ام اس شب به خیر را نمیدهند وقت هایی که عرق کرده اند وقت هایی که کفششان کثیف است تمام این وقت ها خسته اند و کمی غمگین. و ما موجودات کوچک شگفت انگیز غرغروی بی طاقت را دوست دارند. دوستمان دارند و ما همیشه فکر میکنیم که نکند من را برای خودم نمیخواهد برای زیبایی ام میخواهد، نکند من را برای شب هایش میخواهد؟ نکند من را برای چال روی لپم میخواهد؟ در حالی که دوستمان دارند؛ ساده و منطقی... مرد ها همه دنیایشان همین طوری است. ساده و منطقی... درست بر عکس دنیای ما.
بیایید بس کنیم. بیایید میکرفون ها و تابلو های اعتراضیمان را کنار بگذاریم. من فکر میکنم مرد ها، واقعن مرد ها، انقدر ها که داریم نشان میدهیم بد نیستند. مردها احتمالن دلشان زنی میخواهد که کنارش آرامش داشته باشند. فقط همین. کمی آرامش در ازای همه فشار ها و استرس هایی که برای خوشبخت کردن ما تحمل میکنند. کمی آرامش در ازای قصر رویایی که ما طلب میکنیم... بر خلاف زندگی پر دغدغه ای که دارند، تعریف مردها از خوشبختی خیلی ساده است.
 ·  Translate
1
Add a comment...

Mehdi Naghdi

Shared publicly  - 
 
علی آقا Businessman  درجه یک

یعنی خواب بود یا واقعا اجاره نامه مغازه امضا شده بود ؟ (مغازه که چه عرض کنم یه خورده از یک زیر پله ای بزرگتر) علی آقا هنوز باورش نمیشد !
آرزویی که سالها ذهن اونو به خودش مشغول کرده بود به حقیقت پیوسته بود .
علی از بچگی که شاگرد قهوه چی بود ، این آروزی بزرگ را در سر پرورانده بود که : “یه روز قهوه خونه خودمو راه میندازم” . بعدها که بزرگتر شد و شاهد جمع شدن تدریجی قهوه خونه ها و تبدیل اونها به “کافی شاپ” بود ، ایده خودش رو مرتب با شرایط روزگار تطبیق میداد و در نهایت ، چند سال قبل که مطمئن شده بود فکر و ایده بکر و درستی داره ، دست به کار شد تا به این فکر جامه عمل بپوشونه . تو این سالها فهمیده بود که شکل قدیمی قهوه خونه و حتی نوع جدیدش “کافی شاپ” ، سرمایه گذار� زیادی میخواد :
اصل ملک یا سرقفلی ؛ اسباب و اثاثیه ، کارگر زیاد و ماهر و ……
تازه این ایراد رو داشت که ماشااله این جوونها میان دوتا کافه گلاسه سفارش میدن و سه ساعت تموم کنگرمیخورن و لنگر میندازن . بخودش گفته بود : ” ولش کن اینجوری نمیشه ، تازه من که پول حسابی ندارم . بایستی شریک بگیرم و تازه اول دردسره ….. هیچی بابا ! اصلا اینجوری عملی نیست “.
پس اولین نتیجه گیری مهمی که کرد این بود که بایستی کار و کاسبی کوچکی راه بندازه و در نتیحه نمیتونه چیزی به اصطلاح ” سرو ” کنه . بایستی مشتری ها پول بدن ، جنسشونو بردارن و ببرن . بقول فرنگی هاTake Away باشه .
خوب چی ؟ کجا ؟
یه دوره که با موتور سیکلتش مسافرکشی میکرد فهمیده بود که این روزها مردم خیلی عجله دارن . همه وقت کم دارن حتی فرصت غذا خوردن درست و حسابی هم ندارن …. حالا باز شام رو همه تو خونه هاشون میخورن . نهار هم یه لقمه ای ، ساندویچی یا اگه پاداد ، با همکارا یه ته بندی می کنن . اما چیزی که بکلی داشت فراموش میشد “ صبحانه ” بود . چون همه اول صبح مثل کسی که دنبالش کرده باشن از خونه شون میزنن بیرون و از ترس ترافیک و دود و هوای آلوده و …. هجوم میبرن سر کار . خیلی ها با صبحونه غریبه شدن و قهر کردن .
نتیجه گیری مهم دوم این بود که بایستی صبحونه بفروشه ، که هم خیلی خواستار داشته باشه هم خوبی اش اینه که هیجکس دیگه اینکارو نمیکنه . یعنی به حای اینکه کلی دردسر بکشه که سری تو سرا دربیاره و با همه غذافروشای دیگه رقابت کنه ، یک کاری راه بندازه که تک باشه .
خوب جواب چی بود ؟
پیدا کردن جواب این سئوال برای “علی آقا ” خیلی سخت نبود هرچی نباشه سالهای سال تو قهوه خونه کارکرده بود ….. چایی شیرین با ساندویچ نون و پنیر ! همون صبحونه ای که همه مردم از بچگی مشتریش بودن .
میگن از توحرکت از خدا برکت
یه روز که داشت سوار مترو میشد نزدیک در ورودی ، یه تابلو توجهشو جلب کرد : ” این مغازه واگذار میشود” ….. خودش بود ! تمام چیزی که لازم داشت همین بود ! ترکیب کار تو ذهنش ، خیلی شفاف و روشن شکل گرفته بود:
- مغازه کوچک دم در ورودی مترو
- چایی شیرین و ساندویچ نون و پنیر تو ظرف یکبارمصرف که سرپایی هم میشد خوردش .
بله کارها ردیف شده بود . اجاره مغازه که رسمی شد لوازم رو مستقر کرد و شروع کرد به کار .
تابلو زد: ” صبحانه علی آقا ” ، مردم هم ازهمون روز اول استقبال خوبی نشون دادن .
یه چایی داغ و خوشمزه و خوش طعم با نون سنگک و پنیر تبریز . ظرف 3 یا 4 دقیقه یه صبحانه خوب میخوری ، قیمت هم مناسب بود .
آقا چند روزی نگذشت که جلوی در مغازه به اون کوچیکی ” صف ” میبستن ! گاهی 10 – 15 نفر تو صف بودن . به
قول امروزی ها : بیزینس عالی … توپ ! مردم راضی ، ” علی آقا ” هم خوشحال .
تا حالا شنیدین یکی از بس کارش خوب باشه مردمو کلافه کنه ؟!؟!
“ای داد و بیداد ، حالا چیکار کنم ؟ این جاشو نخونده بودم ! “
میدونین چی شده بود ؟ خوب صبحانه علی آقا کارش گرفته بود ، متقاضی زیاد بود و صف گاهی طولانی میشد و اون ته صفی ها کفرشون در میومد تا نوبتشون بشه . تقریبا یه عده اینقدر معطل میشدن که قید صبحونه علی آقا رو میزدن و دلخور ، سر صبحی گشنه ، تو صف وایستاده ، صبحانه نخورده ، ول میکردن و میرفتن !
شهرت خوبی که بهم زده بود داشت لطمه میدید ……. ” چیکار کنم ؟ ” به هر راهی بگین زد :
- یه شاگرد گرفت ( تو جا به اون تنگی ) که چایی ها رو ریخته و آماده داشته باشه .
- یه بسته بندی سفارش داد که یه چایی و یه ساندویچ باهم توش بود که حملش راحت بشه .
- قیمتاشو آورد پایینتر که واسه مردم بصرفه تر باشه
….. ولی مشکل صف و معطلی داشت جدی جدی شاخ میشد ….
” اینطوری نمیشه …. باید هرطور شده از شر این مشکل خلاص شم وگرنه اسممو عوض میکنم” . خیلی فکر کرد . روز و شب داشت مرور میکرد که چه کاری رو میتونه سریعتر انجام بده ؟ ولی دیگه از این سریعتر نمیشد تا اینکه …..
یه روز شروع کرد وقت گرفتن که از اول رسیدن مشتری تا رفتنش ، هر کاری متوسط چقدر طول میکشه ؟
- سلام و احوالپرسی 5 ثانیه
- گرفتن سفارش مشتری 10 ثانیه
- تحویل سفارش مشتری و بسته بندی 15 ثانیه
- گرفتن پول و دادن بقیه پول مشتری 25 ثانیه …. !!!!
نتیجه گیری مهم سوم : “صبر کن ببینم ! یعنی تقریبا نصف وقت من با هر مشتری سر پول دادن میره ؟ یعنی اگه یه راهی پیدا کنم که مشکل پول دادن ، بقیه پول ، پول خورد و …. رو حل کنم 2 برابر سریعتر میفروشم ؟ و صف 2 برابر سریعتر جلو میره ؟ خوب اگه اینجوری یاشه ، هیچکس دلخور نمیذاره بره . عالی میشه ! “
” خوب چیکارکنم ؟ کوپنی اش کنم ؟ اول ماه به هر کی کوپن بدم ؟ …..نه بابا ، کسی وقت اینکارا رو نداره . چوب خط بزنم و آخر ماه ار هر کی پول بگیرم ؟ نه جانم ، اینم که صرف نمیکنه ، کافیه چند نفر نیان تسویه کنن ، مگه من چقدر سود دارم ؟ آخه اینروزا به هیچکی هم که نمیشه اعتماد کرد …. “
” صبر کن ببینم … چرا نمیشه ؟ …. عجب فکر بکری ! …… آخ جااااااان ، پیدا کردم ! “
” اعتماد ” کردن به مشتری در روزگار بی اعتمادی !
فرداش ” علی آقا ” رفت بانک و چند دسته اسکناس 100 و 200 و 500 تومنی گرفت ، 2 تا جعبه درست کرد و توی هر کدوم مقداری از اون اسکناسها رو گذاشت .جعبه های پول خرد رو گذاشت یه قدری اونورتر ، کنار گیشه ای که چایی و ساندویچ رو تحویل میداد . تصمیم خودشو گرفته بود . با خودش می گفت :
” من که دزدی نکردم و پولم حلاله ……. ملت هم که با من پدرکشتگی ندارن که پولمو بخورن ……..پس اگه من بهشون اعتماد کنم کار خطایی نیست “.
” تازه اگر صدی چند نفر هم پول ندن ایرادی نداره خودم هم اگه روزی یکی دو نفر بیان و چایی مجانی بخوان که بهشون میدم پس چه فرقی میکنه ؟ “
لحظه بزرگ ….مشتری اول اومد :

- سلام علی آقا صبح به خیر !
- سلام عزیز جان خوب هستین انشااله ؟
- بله ، سلامت باشین .
- یه چایی شیرین، یه نون پنیر ؟
- آره جونم .
- میشه 400 تومن ، بفرمایین …. قابلی هم نداره .
- چشم ، الان تقدیم میکنم ….. ( جیبهاشو میگرده ، کیفشو بیرون میاره … ) الان تقدیم میکنم
- لازم نیست عجله کنی جونم ، یه جعبه اونجا گذاشتم ، پول خورد هم توش هست ، لطفا خودت پولتو بریز اون تو ، باقیشو بردار و برو به سلامت ، روز خوبی داشته باشی .
- شوخی میکنی ؟ دستم انداختی ؟
- نه جون داداش خودت برو ببین.
( مشتری اول با ناباوری رفت سمت جعبه و …)
دومی :
- سلام علی آقا
- سلام خانم بفرمایین ؟
- یه چایی 2 تا نون پنیر لطفا
- چشم …..
چند روز اول تا مردم بفهمند که ” علی آقا ” چه تغییر مهم و جالبی در کارش داده یه کم طول کشید . حتی بعضیا بیشتر از معمول طول دادن تا مطمئن بشن که درست فهمیده اند .
ولی از روز سوم و چهارم مردم اصلا میومدن که خودشون به چشم خودشون این پدیده عجیب غریبو ببینن و اصلا از این نون و پنیر و چایی شیرین بخورن تا باورشون بشه .
از همه مهمتر این بود که ” علی آقا ” چاره کارو پیدا کرده بود . فکرش واقعا درست کار کرده بود و صف تقریبا 2 برابر سریعتر جلو میرفت .
فروش علی آقا دو برابر شد و ……… سودش بیشتر از دو برابر ! بگو چرا ؟
خوب معلومه ! اینروزها 100 تومن پولی نیست . خیلی ها از این که علی آقا به مشتری هاش اینقدر احترام گذاشته بود و بهشون اعتماد کرده بود که پولشون رو خودشون بدن و بقیه اش رو هم خودشون بردارن اینقدر خوششون اومده بود که اصلا قید بقیه پول تا 100 تومن رو میزدن و دستخوش و انعام میذاشتن و میرفتن . این سود خالص بود و کم هم نبود !
هیچکس ” علی آقا ” رو از این خوشحالتر و شادتر ندیده بود .
مشتری ها هم ، همه از دم ، روزشون رو با یک اتفاق ساده دلپذیر شروع میکردن . بعدها داستانهای زیادی دهان به دهان شد که چقدر مشتری های علی اقا در طول روزشون برخوردهای بهتری با مردم دیگه داشته اند و دلیلش یک آغاز خوب با ” علی آقا ” و اعتماد و روی خوش او بود .
 ·  Translate
1
Add a comment...
Have him in circles
502 people
amr Asher's profile photo
Xing Chen's profile photo
Briangga Friendiawan's profile photo
green boy's profile photo
santosh tarlapally's profile photo
Najme Rif's profile photo
naved shaikh's profile photo
Elham kashan's profile photo

Mehdi Naghdi

Shared publicly  - 
 
سروده پایانی (منتسب به فردوسی‌) آنقدر زیبا و پر معنی‌ است
بعضی‌ از ابیاتش مو را به بدن هر ایرانی‌ راست می‌کند
چه کردیم کین گونه گشتیم خار؟
 
در این خاک زرخیز ایران زمین
نبودند جز مردمی پاک دین
همه دینشان مردی و داد بود
وز آن کشور آزاد و آباد بود
چو مهر و وفا بود خود کیششان
گنه بود آزار کس پیششان
همه بنده ناب یزدان پاک
همه دل پر از مهر این آب و خاک
پدر در پدر آریایی نژاد
ز پشت فریدون نیکو نهاد
بزرگی به مردی و فرهنگ بود
گدایی در این بوم و بر ننگ بود
کجا رفت آن دانش و هوش ما
که شد مهر میهن فراموش ما
که انداخت آتش در این بوستان
کز آن سوخت جان و دل دوستان
چه کردیم کین گونه گشتیم خار؟
خرد را فکندیم این سان زکار
نبود این چنین کشور و دین ما
کجا رفت آیین دیرین ما؟
به یزدان که این کشور آباد بود
همه جای مردان آزاد بود
در این کشور آزادگی ارز داشت
کشاورز خود خانه و مرز داشت
گرانمایه بود آنکه بودی دبیر
گرامی بد آنکس که بودی دلیر
نه دشمن دراین بوم و بر لانه داشت
نه بیگانه جایی در این خانه داشت
از آنروز دشمن بما چیره گشت
که ما را روان و خرد تیره گشت
از آنروز این خانه ویرانه شد
که نان آورش مرد بیگانه شد
چو ناکس به ده کدخدایی کند
کشاورز باید گدایی کند
به یزدان که گر ما خرد داشتیم
کجا این سر انجام بد داشتیم
بسوزد در آتش گرت جان و تن
به از زندگی کردن و زیستن
اگر مایه زندگی بندگی است
دو صد بار مردن به از زندگی است
بیا تا بکوشیم و جنگ آوریم
برون سر از این بار ننگ آوریم
 ·  Translate
1
Nazanin Rezaei's profile photo
 
بسیار مسرورم از اینکه زاده ی چونان سرزمینی هستم و از سویی دل آزرده از آنچه کنون گشته ایم ....
 ·  Translate
Add a comment...

Mehdi Naghdi changed his profile photo.

Shared publicly  - 
2
Add a comment...

Mehdi Naghdi

Shared publicly  - 
 
این دنیای ما چقدر جای شگفت انگیزی است

داستان رویدادی که در سال 1892در دانشگاه استنفورد اتّفاق افتاد:

دانشجویی 18 ساله در تلاش بود تا شهریه اش را تأمین کند. یتیم بود و نمی دانست به کجا روی آورد و نزد چه کسی دست دراز کند. ناگهان اندیشه ای به ذهنش خطور کرد. او و دوستش تصمیم گرفتند کنسرت موسیقی در محوّطۀ دانشگاه ترتیب دهند تا پول تحصیلات خود را فراهم آورند.

آنها نزد پیانیست بزرگ، ایگناسی پادرفسکی رفتند. مدیر برنامه اش مبلغ دو هزار دلار برای تضمین اجرای برنامه مطالبه کرد. معامله صورت گرفت و دو پسر مزبور شروع به فعالیت کردند تا کنسرت را به موفّقیت نزدیک نمایند. روز بزرگ فرا رسید، امّا متأسّفانه آنها نتوانسته بودند به اندازۀ کافی بلیط بفروشند. کلّ مبلغی که توانستند جمع آوری نمایند 1600 دلار بود. آنها نومید نزد پادرفسکی رفتند و تنگنای خود را با او در میان گذاشتند. کلّ 1600 دلار جمع آوری شده را با چکی به مبلغ 400 دلار به او دادند با این وعده که در موعد مقرّر مبلغ مزبور را تأمین کنند.

پادرفسکی گفت، "خیر؛ این قابل قبول نیست." او چک را پاره کرد و مبلغ 1600 دلار را به آنها برگرداند. سپس گفت، "این 1600 دلار را بگیرید. لطفاً جمیع مخارجی را که تا به حال کرده اید از آن کم کنید. پولی را که برای شهریه لازم دارید نگه دارد و آنچه که باقی می ماند به من بدهید." دو پسر خیلی تعجّب کردند و با تشکّر فراوان از او جدا شدند.

این کار کوچکی به نشانۀ محبّت بود. امّا پادرفسکی را به عنوان مردی بزرگ نشان داد. چرا باید به دو نفری که حتّی آنها را نمی شناسد کمک کند؟ همۀ ما در زندگی خود در وضعیتی مشابه قرار میگیریم. اکثر ما با خود میگوییم، "اگر به آنها کمک کنم، بر سر خود من چه می آید؟" امّا آنها که واقعاً بزرگند و بزرگ فکر میکنند به این فکر می افتند که، "اگر به آنها کمک نکنم چه بر سر آنها خواهد آمد؟" آنها این کار را به امید و توقّع عوض و پاداش انجام نمی دهند. آنها صرفاً به این علّت که باور دارند کار درستی است انجام میدهند.

پادرفسکی بعداً به مقام نخست وزیری لهستان رسید. رهبری بزرگ بود؛ امّا متأسّفانه جنگ جهانی اوّل در گرفت و لهستان تاراج شد و به شدّت آسیب دید. بیش از 5/1 میلیون نفر از مردم کشورش در معرض خطر مرگ ناشی از گرسنگی قرار گرفتند و هیچ پولی برای تأمین موادّ غذایی برای آنها موجود نبود. از وزارت رفاه و غذای ایالات متّحده تقاضای کمک کرد.

وزیر این وزارت خانه مردی به نام هربرت هوور بود که بعدها به مقام ریاست جمهوری امریکا رسید. هوور با اعطای این کمک موافقت کرد و به سرعت چندین تن موادّ غذایی برای تغذیۀ مردم گرسنه و قحطی زدۀ لهستان با کشتی ارسال شد.

مصیبت وارده جبران شد و پادرفسکی نفس راحتی کشید. تصمیم گرفت برای ملاقات با هوور به امریکا برود و شخصاً از او تشکّر کند. وقتی پادرفسکی به علّت این حرکت شریف هوور خواست از او تشکّر کند، هوور بلافاصله وسط حرف او پریده گفت، "شما نباید از من تشکّر کنید، آقای نخست وزیر. شاید به خاطر نداشته باشید؛ امّا چندین سال قبل شما به دو دانشجو کمک کردید که بتوانند تحصیلات دانشگاهی خود را ادامه دهند. من یکی از آن دو هستم."

وه که عجب این دنیا جای شگفتی است؛ به هر دست که بدهی به همان دست خواهی گرفت.

(توضیح مترجم: هربرت هوور (10 اوت 1874 – 20 اکتبر 1964) سی و یکمین رئیس جمهور آمریکا (از 1929 تا 1933) بود. در کودکی یتیم شد و تحت سرپرستی عموی خود بزرگ شد. او در طیّ جنگ اوّل جهانی سرپرستی وزارت رفاه و غذا را به عهده داشت. از سال 1892 که پادرفسکی به هوور کمک کرد، دوستی آن دو ادامه داشت تا در سال 1919 ماجرای جنگ و قحطی لهستان پیش آمد و هوور به لهستان کمک کرد. هوور شخصاً در آگست سال 1919 به لهستان رفت و از پای برهنگی 25000 کودک برآشفت و به کشورش تلگرافی دستور داد هفتصد هزار پالتو و هفتصد هزار جفت کفش برای لهستان ارسال دارند که بلافاصله انجام شد و قبل از زمستان به دست محتاجان رسید. در طول دو سال بعد پانصد هزار کُت و کفش دیگر تحویل لهستان گشت.

ایگناسی یان پادرفسکی در 18 نوامبر 1860 به دنیا آمد و در 29 جون 1941 از دنیا رفت. او پیانیست، آهنگساز، سیاستمدار و دومین رئیس جمهور لهستان بود.)

The World is a Wonderful Place

A true story, happened in 1892 at Stanford University:

An 18-year-old student was struggling to pay his fees. He was an orphan, and not knowing where to turn for money, he came up with a bright idea. He and a friend decided to host a musical concert on campus to raise money for their education.

They reached out to the great pianist Ignacy J. Paderewski. His manager demanded a guaranteed fee of $2000 for the piano recital. A deal was struck and the boys began to work to make the concert a success.

The big day arrived. But unfortunately, they had not managed to sell enough tickets. The total collection was only $1600. Disappointed, they went to Paderewski and explained their plight. They gave him the entire $1600, plus a cheque for the balance $400. They promised to honour the cheque at the soonest possible.

“No,” said Paderewski. “This is not acceptable.” He tore up the cheque, returned the $1600 and told the two boys: “Here’s the $1600. Please deduct whatever expenses you have incurred. Keep the money you need for your fees. And just give me whatever is left”. The boys were surprised, and thanked him profusely.

It was a small act of kindness. But it clearly marked out Paderewski as a great human being.

Why should he help two people he did not even know? We all come across situations like these in our lives. And most of us only think “If I help them, what would happen to me?” The truly great people think, “If I don’t help them, what will happen to them?” They don’t do it expecting something in return. They do it because they feel it’s the right thing to do.

Paderewski later went on to become the Prime Minister of Poland. He was a great leader, but unfortunately when the World War began, Poland was ravaged. There were more than 1.5 million people starving in his country, and no money to feed them. Paderewski did not know where to turn for help. He reached out to the US Food and Relief Administration for help.

The head there was a man called Herbert Hoover — who later went on to become the US President. Hoover agreed to help and quickly shipped tons of foodgrains to feed the starving Polish people.

A calamity was averted. Paderewski was relieved. He decided to go across to meet Hoover and personally thank him. When Paderewski began to thank Hoover for his noble gesture, Hoover quickly interjected and said, “You shouldn’t be thanking me Mr. Prime Minister. You may not remember this, but several years ago, you helped two young students go through college. I was one of them.”

The world is a wonderful place. What goes around comes around!
 ·  Translate
1
Add a comment...

Mehdi Naghdi

Shared publicly  - 
 
بازاریابی . . . 
دو گدا در خیابانی نزدیک واتیکان کنار هم نشسته بودند. یکی صلیب گذاشته بود و دیگری الله... مردم زیادی که از آنجا رد می شدند، به هر دو نگاه می کردند و فقط در کلاه اونی که پشت صلیب نشسته بود پول میانداختند.  
کشیشی از آنجا می گذشت، مدتی ایستاد و دید که مردم فقط به گدایی که صلیب دارد پول می دهند و هیچ کس به گدای پشت الله چیزی نمی دهد. رفت جلو و گفت: رفیق بیچاره من، متوجه نیستی؟ اینجا مرکز مذهب کاتولیک است. پس مردم به تو که الله گذاشتی پول نمی دهند، به خصوص که درست نشستی کنار یه گدای دیگری که صلیب دارد. در واقع از روی لجبازی هم که باشد مردم به اون یکی پول میدهند نه تو. 
گدای پشت الله بعد از شنیدن حرفهای کشیش رو کرد به گدای پشت صلیب و گفت: هی "اسدالله" نگاه کن کی اومده به ما بازاریابی یاد بده؟ 
* مراقب باشید به لجبازی با یکی، سکه تان را در کلاه دیگری نیاندازید، یا رای تان را در صندوق دیگری نیاندازید
 ·  Translate
1
Add a comment...

Mehdi Naghdi

Shared publicly  - 
 
تفاوت دوستی های عاشقانه با زندگی مشترک
در دنیای دوستی همه روابط عاشقانه و بی عیب و ایراد است اما در زندگی مشترک این عشق ها کم رنگ شده و عیب ها خود را نمایان می‌سازند. بسیاری از جوانان تصور می‌کنند که زندگی مشترک و شرایط به وجود آمده در زمان ازدواج مانند شرایطی است که در زمان دوستی یا نامزدی بین دو طرف حاکم بوده است و مقایسه بین این دو شرایط برای تعدادی از زوج ها باعث شده تا بدبینی خاصی نسبت به زندگی مشترک داشته باشند. در حالی که دنیای دوستی و نامزدی دنیای بسیار متقاوتی از زندگی مشترک می‌باشد.

دنیای دوستی دنیای رویاها و ایده آل هاست در حالی که زندگی مشترک دنیایی کاملا حقیقی و ملموس است. دنیایی که در آن خوبی ها و بدی ها در کنار یکدیگر است و تنها می‌توان با تلاش و کوشش و صبوری دنیای ایده آلی ساخت. دنیای دوستی سراسر شیرینی، امید و شرایط مطلوب است. اینجا مرد مورد علاقه ات کاملا در اختیار توست. برای با تو بودن به اندازه کافی فرصت دارد تنها به تو می‌اندیشد و به همه خواسته هایت تن در می‌دهد. زن مورد علاقه ات به همان گونه است که تو می‌خواهی، تنها به فکر توست و برای رضایت و خوشنودیت تلاش می‌کند.

در زمان دوستی از گذشته خود به راحتی صحبت می‌کردی، از همه خواسته هایت بی پرده سخن به میان می‌آوردی و احساس می‌کردی که گذشته و حالت از خودت می‌باشد. و آزاد هستی تا در انتخاب خود تجدید نظر کنی. همه چیز را عاشقانه می‌نگریستی و از کمی ها و کاستی ها به راحتی می‌گذشتی چون باور داشتی که باید این زندگی رویایی را شیرین نگاه داشت و برای شیرین بودن آن باید از عیب ها گذشت. اما همین که وارد زندگی مشترک می‌شوی شرایط کاملا تغییر می‌کند. اینجا دیگر صحبت از تحمل کردن است. اینجا صحبت از یک عمر زندگی است. اینجا خوبی و بدی، شیرینی و تلخی و زشتی ها و قشنگی ها در کنار همدیگر است. در دنیای دوستی محبوب تو خود را به شکلی ایده ال به تو ارایه می‌کرد اما در زندگی مشترک تو باید از او یاری ایده آل بسازی.

دنیای دوستی دنیای نیاز های عاطفی، و نیازهای غریضی است. در این دنیا برای رسیدن به خواسته هایت باید محبوب و مطلوب دوستدار خود باشی. اینجا رفع نیاز هایت در ردیف اول اولویت های زندگیت می‌باشد بنابراین خود را برای برآورده شدن نیاز های عاطفی یا دیگر نیاز های غریضی خود آماده می‌کنی. اما در زندگی مشترک با برآورده شدن این نیازها، مسائل دیگری در اولویت زندگی قرار می‌گیرند. و مردان براساس ساختار مغزی و نوع وظیفه ای که در طول تاریخ آفرینش بر عهده آنها گذاشته شده کار و موفقیت های اجتماعی خود را در راس همه امور قرار می‌دهند. اما زنان ایده آل ترین شرایط زندگی برای آنها زمانی بود که مرد مورد علاقه شان تنها به آنها فکر می‌کرد و هیچ چیز جز زن محبوب شان در اولویت کار آنان نبود.

اما با ادامه زندگی و هویدا شدن نیاز های اساسی دیگر مرد، زنان از رابطه معشوقانه خود سر خورده شده و تصور می‌کنند که: محبت و عشق مرد مورد علاقه آنها کم رنگ شده است. بنا براین نسبت به همه روابط مشترک حساس شده که این حساسیت تصور سلطه طلبی و زیاده خواهی زنان را در افکار مردان پرورش می‌دهد و این مسئله خود باعث می‌شود تا در برابر نیاز عاطفی و احساسی زنان واکنش های منفی از خود بروز دهند. اینجا یک رابطه ساده وعاطفی تبدیل به رابطه ای پیچیده و پر از شک و ظن می‌شود که حل آنها تنها به دست روانکاوان متبحر انجام می‌پذیرد.

بزرگترین اشتباه زنان در این مرحله از زندگی این است که به حساسیت های خود دامن بزنند. یا بین خود و محبوبشان فاصله ایجاد کنند. یا تصور کنند که اگر با مردی دیگر ازدواج می‌کردند عشق آنها همیشه پر رنگ و ثابت بود. در حالی که همه مردان برای آشنا شدن به روحیات زنان و تطبیق دادن روحیات خود با زنان مورد علاقه شان نیاز به کسب مهارت عشق ورزی دارند که این وظیفه اصلی هر زنی است که مرد مورد علاقه خود را در مهارت بیان احساسات درونی و عشق ورزی متبحر کند.

او باید خود را به مرد مورد علاقه خود نزدیک تر کرده و به او بفهمانند که من یک زنم. من کانون عشق و عاطفه هستم. من دوست دارم وقتی با من زیر یک سقف هستی دنیای مردانه خود را فراموش کنی و چون من تو هم به یک کانون عشق و محبت تبدیل شوی. همچون زمانی که آرزوی با هم بودن را در سر می‌پروراندیم. محبت تو برای من تنها زمانی که نیاز جنسی داری برایم کافی نیست بلکه من باید دایم و پیوسته از تو انرژی محبت و عشق بگیرم تا بتوانم شاداب و با طراوت زندگی کنم.

زنان تصور نکنند که تنها با بیان یک بار این جملات وظیفه آموزش مرد مورد علاقه خود را به پایان رسانده اند. بلکه این کار نیاز به پشتکار و به کار گرفتن فنون و جذابیت های زنانه است. چون مردان وظیفه مهارت عشق ورزی و بیان احساسات خود را فراموش می‌کنند چون این وظیفه اصلی آنها نیست و نیمکره مغز آنان که وظایف غیر احساسی و عاطفی را به عهده دارد بزرگتر از نیمکره مغزی است که وظیفه عاطفی و احساسی را به عهده دارد. در ضمن مردان موجودات تنوع طلبی هستند که اگر آنان را رها کنید زنی دیگر را همچون شما اسیر نیازهای عاطفی و جنسی خود می‌کنند.

در دنیای دوستی همه روابط عاشقانه و بی عیب و ایراد است اما در زندگی مشترک این عشق ها کم رنگ شده و عیب ها خود را نمایان می‌سازند. در این نوع زندگی باید از خرد و اندیشه کمک گرفت و به خود و محبوبمان بفهمانیم که هر انسانی دارای معایب و محاسنی است و پیدا کردن فردی که فقط خوبی در او باشد محال است همانطور که خودم یا شما دارای نقاط ضعف و عیب هایی هستیم. 
 ·  Translate
1
Add a comment...
People
Have him in circles
502 people
amr Asher's profile photo
Xing Chen's profile photo
Briangga Friendiawan's profile photo
green boy's profile photo
santosh tarlapally's profile photo
Najme Rif's profile photo
naved shaikh's profile photo
Elham kashan's profile photo
Work
Occupation
کارشناس بازاریابی و فروش
Basic Information
Gender
Male
Looking for
Networking
Story
Tagline
افتادگی آموز اگر طالب فیضی . . . هرگز نخورد آب زمینی که بلند است
Introduction
مهدی نقدی
ساکن اصفهان
کارشناس مدیریت بازرگانی
کارشناس ارشد مدیریت اجرایی
Places
Map of the places this user has livedMap of the places this user has livedMap of the places this user has lived
Currently
اصفهان