Profile cover photo
Profile photo
بهار گل
4,056 followers
4,056 followers
About
بهار's posts

اگه سریال بلک لیست رو تا الان ندیدید،
اوصیکم به دیدنش!
اونم به زبان اصلی :|
تو نسخه ی دوبله! مامور ایرانی موساد رو مامور انگلیسی معرفی میکنند و اسمی هم از ایران نیست!
در کل خاک تو سرشون!
 جالبترین قسمتش:شخصیت اول داستان که از همه چیز با خبر هستش و منابع قوی ای داره اما از یک مامور سپاه قدس!!! :| بی خبر است!  در یک قسمت فیلم  :))
اما بازم خاک برسرشون، خیلی نرم کار میکنند :(

عه 
عه

سال نو مباررک :))))

Post has shared content
اولین پستی که خواهش می‌کنم اگر می‌توانید، بازنشرش کنید

وقتی مصاحبه‌ی یکی از فرماندهان ارتش نیجریه را شنیدم که می‌گفت: «شیخ زکزاکی به زودی با پیروانش سخن خواهد گفت»، چیزی جز این برداشت نکردم: «با او کاری خواهیم کرد که در مقابل دوربین به عذرخواهی و اعتراف بیفتد» و دیدم آن فراز از دعای جوشن صغیر چقدر با حال آن شیخ شیعه متناسب است:
«چه بسیار بنده‌ای که صبح و شب به زنجیر بسته و به دست دشمنان، در آهن پیچیده شده و به او رحم نکنند. دورمانده از زن و فرزندانش، بریده از برادران و شهرش... در تنگناهای زندان با ناراحتی و خواری به سر می‌برد و در دست دژخیمان دست به دست می‌شود ... هر لحظه منتظر است که چگونه کشته خواهد شد و من از همه‌ی اینها در سلامتم ...»
حالا که توان یا عرضه‌ی خیلی کارها را برای کمک به برادران‌مان نداریم، بیایید برای شیخ زکزاکی و شیخ علی سلمان و سایر اسراء از محبّین اهل‌بیت، همه با هم مفاتیح را باز کنیم و جوشن صغیر بخوانیم

قرار ما امشب ساعت 23 

Post has shared content
مذهبی پولدار اگر باشد میگویند از سر شکم سیریست، درد گرسنگی نکشیده تا بهشت و جهنم یادش برود...

مذهب بی پول اگر باشد میگویند فقر و فلاکتش باعث شده تا در پی منجی و پناه به #دین چنگ بزند. حتی خنده دارتر، بعضی افاضه میکنند که #مذهب دلیل عقب ماندگی(!) اوست!

موجودات #متناقض_نمای مضحکی اند این #لامذهب های متعصب.

یه استادم از اول ترم تمام مدت جای درس  دادن، کشور و مسئولین و امکانات ما و همه چی رو مسخره میکرد و شبهه می انداخت :|
بعد 5 هفته رو فقط لبخند بهش زدم و سکوت کردم :)
دو هفته پیش باهاش بحث کردم، یکی دیگه هم با من همصدا شد، له شد !
هفته ی پیش باز باهاش بحث کردم، سه نفر دیگه با من همصدا شدند !! :))

بعد یهو سر یه آدم دیگه قاطی کرد، همه رو فحش داد، گفت گم شید بیرون ! O:
کسی نرفت، خودش از کلاس رفت :))
منم داشتم از خنده میمردم :))

تو 5 مین هر چی از فرهنگ و ادعاهاش بود، ریخت :|
خدا این جلسه رو بخیر کنه :)))

پ.ن: مرده اومده میگه خانم چرا تو کلاس بحث میکنید، ما اومدیم درس بخونیم نه چیز دیگه!
حالا طرف سن پدرمو داره :|
میگم: آفرین، پس به استاد بگو فقط درسش رو بده، از شبهه و بحث بیاد بیرون :)

اولین بار اومدم اینجا، 19 سالم بود! :|
اولین تولدی که اینجا بودم، 20 سالم شد :|

الان 24 سالم شده!!!

چ عمر تند و مسخره ی بیهوده ای :)

خدایا...

تازه 10 روز رفتم سرکار، همزمان با درس خوندن و اینا
از روز 11 تا 13، اول انگشت دستم درد گرفت، بعد شد دو تا انگشت، بعد کف دستم هم اضافه شد، بعد شد کل دست و بازو :|
بعد دستم باد کرد کلا ! :|
الان داره کبود میشه ! :))

نتیجه: نیازی نیست برم سرکار :| D:

Post has shared content
نازخاتون میگفت: عروسی ایشون تو مهدیه بوده...

دارم فکر میکنم، این آدمها از خیلی وقت پیش ها از این دنیا بریدند و رفتند، نه امروز...

#خیلی_خیلی_متفاوت_از_ما  :(
Photo
Photo
10/28/15
2 Photos - View album

میخوام تارت شلیل درست کنم

بعد داشتم فکر میکردم حاضر که شد، برم بکوبم تو صورت بعضی از آقایان مجلسی! :|
حتی دولتی ! :)


اما میترسم بعد مجبور به مهاجرت بشم ! :))

Post has shared content
....
چند روز پیش روی صندلی ای در آخرهای مرکز همایش های صدا و سیما نشسته بودم و محمد اصفهانی داشت با گروهش اجرا میکرد. نور و سر و صدا و آقا و خانم دکترهایی که داشتند با گوشی فیلم میگرفتند. من داشتم نرمی صندلی ها و دیوارپوش های چوب و اجلاس های مهمی که توی این سالن برگزار شده فکر میکردم. یه این که این جا در زمان جنک پناه گاه اهالی رسانه بوده و شاید اون موقع کارکرد بهتری داشته !  آن زمان حداقل جان انسان هایی رو از مرگ نجات میداده ولی حالا هر روز یه مشت (شاید هم چند مشت) حرف مفت میرود توی گوش این در و دیوار چوب و این صندلی های مخملی! اصفهانی داشت میگفت که این آهنگ شعرش واس کیه و تنظیمش فلانه که داشتم به صحبت های دختر خانمی فکر میکردم که یک ساعت قبل بخش هایی از وصیت نامه ی پدرش را خواند. پدرش گفته بود یه دخترم نگویید پدرش به سفر رفته است؛ به دخترم دروغ نگویید ؛ بگویید که سینه ی پدرش برای نجات او و اسلام زیر پوتین استکبار له شده است. دختر که وصیت را میخواند حس مسعود شصت چی را داشتم که توی مرد دو هزار چهره دعوتش میکردن تو عروسی ها تا دفاعیه ی دادگاهش رو بخونه. بعد همه میخندیدن. حس میکردن اصلا جنس اون حرفها برای اون سالن و فضا نیست. انگار آدم مریخی ای پیامی فرستاده و ما مجبوریم گوش کنیم. سالن را که نگاه میکردم حسم این بود که هیچ کدامشون دوست ندارن به "استکبار" فکر کنن. به جنگ دوست ندارن فکر کنن. شاید اگر به کشور حمله بشه بعضی ها برن ولی دوست ندارن بهش فکر کنن. پس جرا اون دختر باید بیاد متن وصیت پدر شهیدش رو که پیکرش بعد از 28 سال برگشته تند تند بخونه و بره!  اصفهانی میگه " آقایون دکترها هم بالاخره تو خلوتشون زمزمه میکنن. حالا آهنگی رو میخونم که همتون شعرش رو بلدید. همه با من همراهی کنن" و شروع میکنه آهنگ "امشب در دل شوری دارم " رو میخونه. سالن همه دارن میخونن. فکر میکنم، من جنگ رو بیشتر دوست دارم تا این اوضاع. شاید از سر دلخوشی و دل سیری باشه. نمیدونم ولی فکر میکنم جنگ و نزدیک بودن مرگ همه چیز رو شفاف تر میکنه . و چیزهای شفاف دوست داشتنی تر هستند. من فکر میکنم اگر جنگ باشد به چیزهای مهمتری فکر میکنم. فکر میکنم اگر جنگ باشد کارهای مهمتری میکنم. فکر میکنم اگر جنگ باشد آدمها دوست داشتنی تر خواهند شد. فکر میکنم اگر جنگ باشد یک بشفاب غذای گرم ارزش بیشتری خواهد داشت و دیگر نمی رود توی سطل زباله. فکر میکنم اگر جنگ باشد .... ولش کن؛ این حرفها برای مغز من بزرگ است؛ گفتند برویم پذیرایی و شام ... برویم شام ...
Wait while more posts are being loaded