Profile cover photo
Profile photo
am ghasemdoost
298 followers
298 followers
About
am's posts

Post has shared content
خانووووم....شــماره بدم؟؟؟؟
گلهِ برسونمت؟؟؟؟
خانوم چن لحظه از وقتتو به مــــا میدی؟؟؟؟
اینها جملاتی بود که دخترک در طول مســیر خوابگاه تا دانشگاه می شنید!
بیچــاره اصـلا" اهل این حرفـــــها نبود...این قضیه به شدت آزارش می داد
تا جایی که چند بار تصـــمیم گرفت بی خیــال درس و مــدرک شود و
به محـــل زندگیش بازگردد.
روزی به امامزاده ی نزدیک دانشگاه رفت...
شـاید می خواست گله کند از وضعیت آن شهر لعنتی....!
دخترک وارد حیاط امامزاده شد...خسته... انگار فقط آمده بود گریه کند...
دردش گفتنی نبود....!!!!
رفت و از روی آویز چادری برداشت و سر کرد...وارد حرم شدو کنار ضریح
نشست.زیر لب چیزی می گفت انگار!!! خدایا کمکم کن...
چند ساعت بعد،دختر که کنار ضریح خوابیده بود با صدای زنی بیدار شد...
خانوم!خانوم! پاشو سر راه نشستی! مردم می خوان زیارت کنن!!!
دخترک سراسیمه بلند شد و یادش افتاد که باید قبل از ساعت ۸ خود را
به خوابگاه برساند...به سرعت از آنجا خارج شد...وارد شــــهر شد...
امــــا...اما انگار چیزی شده بود...دیگر کسی او را بد نگاه نمی کرد..!
انگار محترم شده بود... نگاه هوس آلودی تعـقــیبش نمی کرد!
احساس امنیت کرد...با خود گفت:مگه میشه انقد زود دعام مستجاب
شده باشه!!!! فکر کرد شاید اشتباه می کند!!! اما اینطور نبود!
یک لحظه به خود آمد...
دید چـــادر امامــزاده را سر جایش نگذاشته...!
Photo

Post has shared content
گفت : در می زنند مهمان است
گفت: آیا صدای سلمان است؟
این صدا، نه صدای طوفان است
مزن این خانهء مسلمان است
مادرم رفت پشت در، اما
گفت:آرام ما خدا داریم
ما کجا کار با شما داریم
و اگر روضه ای به پا داریم
پدرم رفته ما عزاداریم
پشت در سوخت بال و پر، اما
آسمان را به ریسمان بردند
آسمان را کشان کشان بردند
پیش چشمان دیگران بردند
مادرم داد زد بمان! بردند
بازوی مادرم سپر،اما
بین آن کوچه چند بار افتاد
اشک از چشم روزگار افتاد
پدرم در دلش شرار افتاد
تا نگاهش به ذوالفقار افتاد-
گفت: یک روز یک نفر اما...

**سیدحمیدرضا برقعی**
Photo

Post has shared content

مفضل بن عمر می گوید: از امام صادق ع پرسیدم: چرا گاهی نوزاد بی‌دلیل می‌خندد یا بدون درد می‌گرید؟

پاسخ فرمودند: ای مفضل! هیچ طفلی نیست مگر اینکه امام را می‌بیند و با او نجوا می‌کند، پس گریه‌اش از رفتن امام از پیش اوست و خنده‌اش بخاطر روی آوردن امام به او. اما وقتی زبان طفل به سخن باز شد این باب بر او بسته می‌شود و بر قلبش مهر فراموشی زده می‌شود.

شیخ صدوق ره، علل الشرایع
Photo

Post has shared content
راه مي‌رود
سرفه مي‌كند

پلك مي‌زند
سرفه مي‌كند...

تكيه مي‌دهد
سرفه مي‌كند

سرفه مي‌كند
سرفه مي‌كند
ايستاده مرده است

لحظه‌اي
هزار بار
تكه‌تكه او
شهيد مي‌شود
Photo

Post has shared content
یک شب پرتقالی
همین الان
Photo
Wait while more posts are being loaded