Profile cover photo
Profile photo
Fateme Chavoshi
1,658 followers -
هر دختری را که دیدید دارد توی خیابان‌های شهر دنبال قاصدک‌ها می‌دَوَد، من‌ام.
هر دختری را که دیدید دارد توی خیابان‌های شهر دنبال قاصدک‌ها می‌دَوَد، من‌ام.

1,658 followers
About
Posts

Post has attachment

دیشب برای اولین بار بعدِ پنج سال موفاسا رفت حمام. به‌قاعده‌ی مادری که برای اولین بار می‌خواهد خودش تنهایی نوزاد چندروزه‌اش را ببرد حمام نگران بودم و ترس داشتم. که نکند پنبه‌های توی دلش گولّه شود. که نکند‌ پوستش زبر و خشک شود. که نکند از شکل بیفتد. از مامان پرسیدم: «با آب گرم بشور‌م‌اش یا سرد؟» گفت: «گرم. ولی نه گرمِ گرم.» گفتم: «از هم وا نره؟» گفت: «نترس. تشتْ سفیده رو آب کن. یه کم شامپو بریز کف دستت، خوب کف‌مال‌اش کن.» گفتم: «شامپو بچه که نداریم. حالا چی‌کار کنیم؟» حوصله‌ی مامان از نگرانی‌‌ام سررفته بود؛ گفت: «اصلاً بده‌ش خودم. از تو برنمی‌آد.» و موفاسا را از دستم گرفت و رفت توی حمام. دخترک دوید توی اتاق که دوربین بیاورد و اولین حمام خواهرزاده‌اش را ثبت کند. من ایستاده بودم دم در حمام و دلم شور می‌زد و دست روی دست می‌ساییدم. مامان هم همان‌طور که داشت کله‌ی کفی موفاسا را می‌شست سرم غر می‌زد که چرا گذاشته‌ام این بچه این‌قدر کثیف شود.
بعدِ یک ربع مامان با نوه‌ی ترگل‌ورگلش از حمام آمد بیرون. دخترک شروع کرد به آواز خواندن که: «گل دراومد از حموم سنبل دراومد از حموم.» من هم سراپا شوق شده بودم و به بچه‌ام نگاه می‌کردم.
مامان گفت یک آب‌کش بیاورم موفاسا را بگذارم توش تا صبح آبش برود. صبح که داشتم ماجرا را برای دوست تعریف می‌کردم، گفت بگذارش توی آفتاب که ویتامین‌دی بدنش هم تأمین شود. رفتم موفاسا را آویز کردم به بند رخت و دو تا گیره زدم به دست‌هاش. گفتم: «مامان باید همین‌جا بمونی تا خشک شی. اگه خیس باشی که نمی‌تونم بیارم‌ت تو اتاقم شبا بگیرم‌ات تو بغلم برات لالایی بخونم‌.» کلی برایش قصه بافتم که راضی‌اش کنم تا غروب آن بالا آویزان بماند و بهش قول دادم مرتب بهش سر بزنم.
حالا گل‌پسر را آورده‌ام تو. شده ماهِ شبِ چارده. دارم قربان‌صدقه‌اش می‌روم و شانه‌هایش را آرام نرمش می‌دهم که جای گیره‌ها روش نماند.
Photo
Add a comment...


حالا شده‌ام یک دختر ترگل‌ورگل: اتاق را مرتب کرده‌ام. میز را گردگیری کرده‌ام. شیشه‌های قاصدک را دست‌مال کشیده‌ام و چیده‌ام روش. کف اتاق را جارو زده‌ام. ماگ‌های کثیف را برده‌ام گذاشته‌ام توی سینک ظرف‌شویی. ظرف شکلات‌رنگی‌ها را پر کرده‌ام. آنتن رادیو را راست‌وریس کرده‌ام. روتختی را صاف‌وصوف کرده‌ام. وَ انگار منتظرم اتفاقی بیفتد. مثل زنان خانه‌داری که تا آفتاب غروب کند زندگی‌شان را درچین‌ورچین می‌کنند و سماور آب می‌کنند و منتظر می‌شوند مردشان از کار بیاید و بنشینند با هم به اختلاط و چای. گویی منتظر یک اتفاق‌ام. یک چیز اما این میان سر جایش. از کِی؟ از بعد کنکور؟ از بعد آمدن رتبه‌ها؟ قبل‌تر؟ از وقتی تمام زندگی را تعطیل کردم که بچسبم به درس و کتاب و تست؟ دیروز به علی می‌گفتم. نمی‌دانم چه مرگم شده. وقتی نتیجه‌ها آمد مثل بادکنکی بودم که یک‌دفعه می‌رود روی یک سوزن و پق! همه چیز تمام شد. چه خالیِ بی‌پایانی! حتیٰ خوش‌حالی‌ام برای رتبه یک شبانه‌روز هم طول نکشید. همه چیز انگار فقط همان شب بود. همان شب که کیلومترها دورتر از همه‌ی کسانی که دوستشان دارم بودم. همان شب که همه مامان و بابا و مامانی و زینب و علی و زهرا و دوست برایم از پشت تلفن‌ و تلگرام و وُیس جشن گرفتند. اما دریغ! وقتی خوابیدم، صبح‌اش که از خواب پا شدم، انگار هزار سال بود رتبه‌ها آمده بود و همه چیز ته‌نشین شده بود. چه خالیِ بی‌پایانی! مرضم هم انگار از همان لحظه شروع شد. به علی می‌گفتم؛ نسبت به همه چیز بی‌تفاوت شده‌ام. دل‌ودماغی برای هیچ‌چیز ندارم. دستم نمی‌رود چیزی بنویسم. سازم را که مدت‌هاست بیرون نیاورده‌ام. حوصله نمی‌کنم دو ساعت بنشینم پای یک فیلم سینمایی. چشمم توان خواندن کلمات کتاب‌ها را ندارد. حتیٰ حوصله‌ام به سال تحصیلی جدید و ورود به دنیای جدید و مقطع جدید و آدم‌های جدید هم نمی‌رسد. زندگی‌ام این روزها خلاصه می‌شود توی خواب. وَ خواب. وَ خواب. علی گفت طبیعی است. گفت نترسم. گفت که همه بعد از کنکور این‌جوری می‌زند به کله‌شان. گفت که همه‌ی آن نقشه‌هایی که آدم برای تابستانِ بعد کنکور می‌ریزد دود می‌شود و جایش را خواب می‌گیرد. من اما با این همه نگران‌ام. نگران‌ام که نکند هیچ‌وقت مثل قبل نشوم؟ که نکند افسار زندگی‌ام مثل گذشته، مثل قبل کنکور نیفتد دست خودم؟ که نکند آن یک چیز هیچ‌وقت نرود سر جایش.
چه خالیِ بی‌پایانی!
Add a comment...

تو را برای من، و ما را برای خودش آفرید.
Add a comment...

روزهایم جوری سخت‌اند که حس می‌کنم هیچ‌وقت قرار نیست تمام شوند.
Commenting is disabled for this post.

Post has attachment

مهمان آمده در اتاق من. من زیر پتو خودم را به خواب زده‌ام. شیشه‌های قاصدک را که می‌بیند از مامان می‌پرسد: «منتظر کسی است؟» مامان می‌گوید: «نمی‌دانم.» من در خواب لبخند می‌زنم.
Photo
Add a comment...

پدر می‌پرسد: «حالا یعنی واقعاً می‌خوای بری؟ خب من دلم برات تنگ می‌شه که.» با خنده می‌گویم: «اگه راست می‌گید بیاید بهم سر بزنید.» می‌گوید: «تو اگه راست می‌گی، نرو.»
Add a comment...

امروز در خیابان مردی دیدم شبیه به کیهان کلهر. من به او گفتم: «کمی کمانچه ما را مهمان کن.» او سوار موتور شد و رفت.
Add a comment...

همین که جاگیر شدم روی صندلی، پشت‌بندم یک خانم دیگر هم سوار شد. راننده گفت: «خانوم، آروم ببند.» و سرش را چرخاند عقب که ببیند زن آرام می‌بندد یا نه. زیر لب گفت: «حالا ببین.» زن محکم بست؛ خیلی محکم. راننده شیشه‌ی جلو را داد پایین؛ داد زد: «خانوم انصافاً بیا!» زن همان‌طور که داشت بقیه‌ی پولش را می‌گذاشت توی جیب جلوی کیف‌دستی‌اش، با تعجب سرش را بلند کرد و چند قدم آمد جلو. راننده از من پرسید: «خانوم شما بگو مگه من نگفتم به ایشون آروم ببند؟» لب‌خند کم‌رنگی زدم و سرم را تکان دادم که یعنی بله. زن مانده بود چه کند. آرام گفت: «ببخشید... حواسم نبود...» مرد بی‌که واکنشی نشان دهد، با خلق‌تنگی فرمان را با یک دست چرخاند و دور شد.
مرد راننده تمامِ طولِ مسیر را تا برسیم به مقصد غُر زد: «پونصد تومن می‌دن، کل در و پنجره رو می‌زنن داغون می‌کنن. خوبه به همه‌شون هم می‌گی آروم؛ از هزار تا زن نه‌صدونودونُه‌تاشون محکم می‌بندن. حالا مَردها، از هزار نفر یکی‌شون ممکنه محکم ببنده؛ اونم شاید. من نمی‌فهمم چه سرّی‌یه. نمی‌دونم زن‌ها نمی‌فهمن؟ متوجه نمی‌شن زن‌ها خانوم؟» و منتظر واکنشِ من ماند. لب‌خندِ از روی اجباری تحویلش دادم. ادامه داد: «خوبه زن‌ها جای مردها نیستن. والا. اگه جای مردِ بدبخت بودن روزی ده نفرُ زیر ماشین می‌کردن: حواسم نبود! تو فکر بودم! من نمی‌دونم به چی هم فکر می‌کنن دائم. شب هم که از سر کار می‌رفتن خونه بچه‌هاشونُ دار می‌زدن. والا. خوبه اینا نون‌دربیار نیستن.» نزدیک شده بودیم. گفتم: «درست می‌شه.» با قاطعیت گفت: «نه. دیگه درست‌بشو نیست.» کرایه را حساب کردم و پیاده شدم. نگاهِ مَرد به دستِ من و دست‌گیر ماشین بود. در را با نهایتِ آرامی بستم. مرد نفس عمیقی کشید. آمدم دمِ شیشه‌ی سمت شاگرد؛ گفتم: «دیدی؟ اون یه نفرِ امروز من بودم.» و خندیدم. مرد لب‌خند رضایت‌مندانه‌ای زد و راه افتاد.
#روزینگی
Add a comment...

خزیده‌ای در غار؟ من یارِ غارِ تو باشم.
Commenting is disabled for this post.

Post has attachment
روزهای‌مان در خلسه و شور و نگرانیِ توأم می‌گذرد. تا شب می‌مانیم مدرسه. درس می‌خوانیم. می‌ریزیم. می‌پاشیم. می‌زنیم. می‌رقصیم. گریه می‌کنیم در خلوت. مسخره‌بازی درمی‌آوریم در جلوت. رویا می‌بافیم. روزها را می‌شماریم تا کنکور.
«بچه‌ها، فقط هفتادوچهار روز!»
Photo
Add a comment...
Wait while more posts are being loaded