Profile cover photo
Profile photo
‫لینک‌زن | Linkzan.ir‬‎
3,592 followers -
مجله آنلاین وبلاگستان زنان ایران
مجله آنلاین وبلاگستان زنان ایران

3,592 followers
About
Posts

Post has attachment

وبلاگ قصه‎ی سادگی گم شده مون...
قرار بود لطیفه باشیم، نه ضعیفه!
نظر خودم را می‌نویسم. این نظر ممکن است درست باشد یا غلط باشد. ولی خب به نظرم خیلی از زن‌ها و دخترها دچار یک‌جور سوءتفاهم شده‌اند در مورد بعضی چیزها!

همه قبول داریم که بعضی چیزها با طبع دخترانه‌مان جور می‌آید و بعضی چیزها نه. و آنجایی که جور شدن باشد آرامش بیشتری هست. ولی گاهی بعضی چیزها را اشتباه می‌گیریم! هنرمند بودن و زیبایی آفریدن را با مشغول شدن به ظواهر اشتباه می‌گیریم. به جای اینکه  هنر و ایده داشته باشیم برای بهتر کردن زندگی خودمان و اطرافیان، می‌رویم دنبال مد و آرایش و نگرانی‌های مسخره در مورد سروشکلمان. بعد تازه با این مشغولیات فکر می‌کنیم خیلی خانوم شده‌ایم غافل از این‌که روز به روز از هویت اصلیمان دورتر می‌شویم. همیشه خیاطی دوست داشتم و گهگاهی هم برای پیدا کردن ایده چرخی بین سایت‌ها می‌زنم. و این میان گاهی وبلاگ‌هایی هستند که واقعا حال آدم را بد می‌کنند. مثلا وبلاگی که خیلی هم بازدید کننده داشت و در نظر اول با توجه به عنوانش به نظرم جالب آمد. ولی هرچه بیشتر خواندم بیشتر دلم سوخت برای زن‌ها و دخترهایی که اینقدر زیاد و به هر قیمتی می‌خواهند فقط خوشگل باشند! خوب دیده شوند و به خاطر ظاهرشان مورد تایید دیگران قرار بگیرند! بعد هم با خودشان فکر می‌کنند هرچه بیشتر به خودشان برسند و ظاهر بهتری داشته باشند خانوم ترند!

گاهی اینقدر غرق در ظواهر  و دربند نظر دیگران و مشغول به اجسام  شدیم که یادمان رفت روح مردانه و زنانه ندارد! شاید طبع زنانه با آرایش کردن اندکی سر کیف بیاید  ولی روحمان چه؟ روحمان را فراموش کردیم و به جای خواندن و فکر کردن و یادگرفتن رفتیم سراغ  نمایش دادن و تو چشم کردن و مقایسه کردن. توی گرانی‌ها هیچ وقت از لباس و لوازم آرایشمان به بهانه‌ی طبع ظریف و لطیف دخترانه! کم نگذاشتیم ولی به بهانه‌ی همین گرانی کتاب را به کل از خریدهایمان گذاشتیم کنار. این که توی خانه یک بوفه گذاشتیم با چه شکوه و جلالی و خانوم بودنمان را با ظرف و ظروف کریستال فراوان جدید و برق انداخته مان نشان فک و فامیل دادیم هیچ، هر وقت رفتیم جایی که دکوری‌هایشان جدید نبود یا هر روز برق انداخته نشده بود کلی حرف پشت سر خانوم خانه زدیم.

غذای اشتباهی به خورد طبع لطیفمان دادیم و ذائقه‌اش را خراب کردیم. به‌جای این‌که با لذت فهم و تدبر در معانی و حقایق سیرش کنیم، با ظواهر کم اهمیت سرش را گرم کردیم.

موقعی که خواستیم برای ازدواج آماده شویم به جای اینکه رشد کنیم، اخلاقمان را بهتر کنیم، به سلامتی جسم و روحمان هم زمان توجه کنیم و مهارت‌های زندگی کردن را یاد بگیریم، رفتیم دنبال خوشگل‌تر شدن. هنوز هم وقتی به حرف‌های زن میانسالی که توی اتوبوس کنارم نشسته بود و مثلا نصیحتم می‌کرد فکر می‌کنم خنده‌ام می‌گیرد. خنده‌ی تلخ. می‌گفت اینقدر خودتو توی چادر نپیچ اینجوری هیچ وقت نمی تونی ازدواج کنی! و تو خود حدیث مفصل بخوان ازین مجمل!

حتی در تشخیص کارهای مردانه هم به نظرم بعضی چیزها را اشتباه گرفتیم. خیلی‌هایمان هیچ‌وقت دل به ریاضی و فیزیک و منطق و مسئله حل کردن ندادیم چون فکر کردیم دخترانه نیستند و فقط به درد مردهای مهندس سیبیل کلفت می‌خورند! درحالی‌که همین مسئله‌ها را اگر بادل و جان حل کرده بودیم و تفکر منطقی را یاد گرفته بودیم، توی جریان زندگی هم خیلی منطقی‌تر برخورد می‌کردیم و هوشمندانه‌تر مسائل را حل می‌کردیم. لذت حل مسئله مردانه و زنانه ندارد که! مسئله هم که همه جای زندگی هست. ایده زدن و راه حل پیدا کردن. ما فقط با ترس الکی و فرار از ریاضی و منطق فرصت تمرین کردن و بهتر شدن را از دست دادیم.

نمی‌دانم این‌همه اشتباه توی شناخت مصادیق چیزهایی که با دختربودنمان جور باشد از کجا آمده. کسی این‌ها را عمدا اشتباهی یادمان داده یا خودمان غفلت کردیم و اشتباه فهمیدیم؟! به نظرم اینکه دختر بودن را با سطحی بودن اشتباه بگیریم همانقدر مسخره است که مثلا پسر بودن را با لات و قلدر بودن!

توی این دنیای وانفسا، حداقل یک زن مسلمان نباید به بهانه‌ی لطیف ماندن، ضعیف بشود!

پ ن: این متن خیلی ناقص و خامه. به بزرگی خودتون ببخشید. یه فکری بود که رد شد و این اثر ازش موند. مثالای خیلی بیشتری می شه آورد از چیزایی که به عنوان دخترونه و زنونه بودن سرمونو باهاشون گرم کردیم در حالی که کارای اصلیمون زمین موندن! و چیزای مفیدی که با سوء تفاهم لطیف نبودن و دخترونه نبودن ازشون دور موندیم در حالی که برامون لازم بودن! خوشحال می شم نظراتتونو در راستای تکمیل بحث یا حتی ردش بدونم!

+ عکس ازمرضیّه میرهادی‬‎
http://linkzan.ir/archives/26527
Photo
Add a comment...

Post has attachment

وبلاگ حرف‎هایی که صف می‎کشند
درد بی دردی علاجش آتش است …
نمی‌دانم چه تعریف دقیقی برای درد کشیدن می‌توانم پیدا کنم چون فکر می‌کنم درد کشیدن امری قابل تعریف نیست و همه می‌توانند با حس کردن آن، به‌طور ملموسی درد را برای خودشان معنا کنند.

بعضی دردها هستند که کارشان باروح و روان آدم است و چه بسا که درد  کشنده‌تری از درد دندان و دل درد و کمرد درد  دارند … و بدی شان هم همینجاست که درمان قطعی و ثابتی نمی‌توانی برایشان پیدا کنی. مثل خوره یا شبیه موریانه‌هایی که به جان چوب‌ها حمله می‌کنند این دردها به جان روح تو می‌افتند و از درون و کم کم خالی‌ات می‌کنند.

یه سری از  این دردها هم هستند که چکش و بیل و کلنگ برمی‌دارند و می‌افتند به جانت و بدا به حالت اگر از آن تیتیش مامانی‌های لوس باشی و تحمل  آتش کبریت و سوزش دست و شکستن ناخن برایت عذاب آخرت باشد.

گاهی این دردها انقدر جان آدم را توی دست‌هایشان مچاله می‌کنند و آن‌قدر نفس آدم را به بازی می‌گیرند که دلت می‌خواهد زندگی را دودستی تقدیم خودشان کنی بلکه بروند و تو را راحت بگذارند… گاهی هم شبیه دیشب من به قدری طاق بلند صبر و تحملت پایین می‌آید که نصف شبی سه ساعت دندانت را محکم روی جگرت می‌گذاری شاید زور خواب به دردتو برسد و برای ساعتی هم شده از این درد نا غافل فرار کنی تا به سپیدی صبحی دنبال چاره‌اش باشی…  غافل از اینکه خوابت هم دردش گرفته و تو را به جایی نمی‌رساند… آنوقت چاره این درد می‌شود پناه بردن به اتاق  و فضای کوچک آن… حلقه‌هایی که دور خودت می‌زنی و می‌پیچی و با یادآوری تلخی‌های زندگی و دردهای گذشته می‌خواهی به‌واسطه‌ی اشک‌هایت، آبی روی آتش درد بی‌درمانت بریزی. انقدر دور خودت می‌چرخی که یحتمل فکر می‌کنی الان است که دیوانه شوی… آخر ش زورت به هیچ چیز نمی‌رسد و خودت را به‌زور وادار می‌کنی که خواب قشنگ مادرت را بهم بزنی و به آغوش پرمهرش پناه ببری و با گرفتن دستان مهربانش، درد را زیرمیزی رد کنی. آن موقع است که درد کم می‌آورد و خواب لبخند می‌زند و نوازش دستان مهربان مادری، کاری می‌کند که حریف قدرتمندت، رینگ را ترک کند و برای ساعتی هم شده جا بماند پشت  خواب  و جا بذارد آن پنج ساعتی را که با خودتو زندگی کشتی می‌گرفتی .

همیشه‌ی خدا این وقت هاتمام ذهن من پر می‌شود از اینکه چه قدر خوب است خدا صبر و تحمل را به ما داده است…  چه قدر خوب است که اگر غم داده است، صبر و تحمل را هم قبل آن فرستاده است…  چه قدر خوب است که نیرویی به اسم تحمل و صبر به کمک آدم می‌آید و طاقت پذیرش دردت را آن‌قدری بالا می‌برد که فقط می‌گویی بگذرد… کاری هم نداری چطور… فقط به دوساعت بعدی فکر می‌کنی که گذشته است و تو آرام‌گرفته‌ای.

آری درد… تکه‌ی جدایی‌ناپذیر زندگی آدم‌هایی که  خدایشان از همان اول وعده داده است: لقد خلقنا الانسان فی الکبد… آدم‌هایی که خدایشان  به زبان خودشان گفته است: انا الانسان لفی خسر …

همان خدا، آمده است و این درد را جزو جدایی ناپذیر و لاینفک زندگی   ِ آدم‌هایش کرده و چه بسا که همانطور که پیامبر گرامی اسلام فرموده‌اند: لحظه‌ها و ساعت‌هایی که انسان گرفتار همّ و غم ها است، ساعات کفارة گناهان است و چه خوب که خداوند بخشایشگر ما، این گناهان کوچک را وسیله‌ای قرارداده که ازعذاب های بزرگ آینده در امان باشیم   و به این طریق از دردی که می‌خواهد گریبان گیر آخرتمان باشد دور بمانیم  …

خدا جانم… اگر درمان تویی… خیالی نباشد… دردم فزون باد… دلخوشم به دوا و درمان تو مهربانم…
دردی است غیر مردن آن را دوا نباشد

پس من چگونه گویم کاین درد را دوا کن …

+انی رضای به قضاک  مهربان…
http://linkzan.ir/archives/26509
Photo
Add a comment...

Post has attachment

وبلاگ من و خدا دوستیم
کوتاهی ما وبلاگ‌نویسان در حق هم
داشتم به وبلاگم و وبلاگ نویسی و وبلاگ نویسان دیگر فکر می‌کردم و لیست دوستانی که در حدود صد روزبه بالا هست که آپ نکرده‌اند و من هنوز منتظر بازگشتشان مانده‌ام و بغضم می‌گیرد که کجا هستند وبعد از آخرین پستشان در چه حالند…

خیلی‌ها به مینیمال نویسی پناه برده‌اند، به برنامه‌های راحتی که در گوشی هاشان دارند و آنجا آپ می‌کنند و حتی شخصی ترین هاشان وعکس هایشان را هم درج می‌کنند وفقط دوستانشان می‌خوانندشان و راحت‌اند وحتما امنیتش از وبلاگ بیشتر است… ولی اینجا هرکسی میاید وتورا میخواند وشاید حتی همسایه وهم کلاسی ات هم تورا دنبال کنند و تو ندانی!

هرچند بیشتر ما وبلاگ نویس ها شجاعیم و می‌نویسیم و رد می‌شویم و یا نظرات را بازمیگذاریم و یا می‌بندیم و حتمادلیلش این است که دلمان کمی سکوت و آرامش می‌خواهد…

هروقت که درحال ورود به بلاگفا هستم یک نگاه به لیست وبلاگ‌های به روز شده می‌ندازم و کلیک نمی‌کنم! وبلاگ‌هایی مثل ضد دخترها و ضد پسرها و من شوهر/زن می‌خوام! و… شاید همین اسم‌ها باشند که از  چک کردنشان بیزارم کنند و بگذرم و فقط به خواندن لیست دوستان خودم اکتفا کنم.

اما با تمام این‌ها بازهم کسانی هستند که حرفی برای گفتن دارند و زیبا می‌نویسند و آدم گم می‌شود درمتن هایشان و به فکر فرومی‌رویم وگاهی هم با حرف‌هایشان همزادپنداری می‌کنیم  وحس می‌کنیم جلوی چشمانمان هستند وحرف میزنند و میبینیمشان …

حس می‌کنم حق بیشتر وبلاگ نویسان به خوبی ادا نشده و بیشترشان تنها هستند و فقط می‌نویسند و می‌روند وبعد از یک مدت رهایش می‌کنند و شاید حذف!

شاید یکی از دلایلش هم کوتاهی ما وبلاگ نویسان در حق یکدیگر باشد، مایی که در لینک‌هامان هر نوع وبلاگ آپ شده یا نشده را داریم ولی آن ناب نویسان را شاید نه!

بارها پیش آمده وبلاگ‌هایی بوده‌اند که حتی لینکشان کرده‌ام ولی لینک نشدم ومهم نبود و نیست، ولی باز هم گذاشتم در لیست بمانند و دیگران با آن‌ها و طرز فکرشان آشنا شوند ویک طوری وبلاگ خوانی سر جایش بماند وجایش را به نوشته‌هایی از نوع اس‌ام اسی ومی‌نیمال ندهد…
ولی بازهم خیلی‌ها ننوشتند و حذف کردند و پس حذف شدند و کاش بودند.

ختم کلام، کاش وبلاگ نویسی از مد نرود و بیایید نگذاریم که از مد برود و هوای هم را داشته باشیم.

همین…
http://linkzan.ir/archives/26514
Photo
Add a comment...

Post has attachment

وبلاگ تنهایی‎های همیشه
آدم دیگری
بعضی چیزها تا وقتی عمیقا تجربه نشده باشند، تا وقتی درک نشده باشند ساده‌اند. آن‌قدر ساده که جزء واژه‌های دم‌دستی آدم‌ها شده‌اند و بابت وصف هر اتفاق دم‌دستی ساده‌ای ازشان استفاده می‌کنند. ولی وای به روزی که عمیقا درکشان کنیم. وای به روزی که مجبور باشیم، تنها باشیم، ترسیده باشیم، مرگ را جلوی چشممان ببینیم، صدای خدا را بشنویم، عاشق کسی باشیم، بی‌چاره و بی‌پناه باشیم، با فقر کلنجار برویم، و آن‌وقت است که زندگی ما به قبل و بعد از آن تجربه تقسیم می‌شود. که دربرابر خیلی از آدم‌ها سکوت خواهیم کرد. که می‌گذاریم آدم‌ها راحت بگویند “خیلی ترسیدم” و “مجبور شدم” و “عاشقشم” و “مرگو به چشم دیدم” و… و ما آدم‌های دیگری شده باشیم.
http://linkzan.ir/archives/26504
Photo
Add a comment...

Post has attachment

وبلاگ زنان سرزمین من
مراسم عروسی مذهبی
عروسی کلن پدیده هیجان‌آور و دوست‌داشتنی و لذت بخشی است. مثل همین عروسی یکشنبه شب؛ اگر بگذریم از هیجان پوشیدن پیراهن مهمانی و کفش پاشنه ۱۷ سانتی حتی و دیدن فک و فامیل و دست انداختن همدیگر و کرکر خندیدن؛ باقی می‌ماند یک مراسم عروسی که مثلا برای شادی کردن از نوع مذهبی، آهنگ‌های مجاز در آن پخش می‌کردند؛ از خواجه امیری و شهرام شکوهی بگیرید تا محمد اصفهانی و محمد علیزاده. آهنگ‌هایی که نمی‌شد حتی با آن‌ها دست زد، چه برسد به اقدامات دیگر.

گذشته از این عروسی و از راه‌حلی که این بندگان خدا به ذهنشان رسیده و استفاده کرده‌اند، به واقع هنوز که هنوز است مدل شادی کردن درست درمان در مراسم عروسی برای آدم‌های مذهبی و اهل رعایت مشخص نیست. یادم می‌آید که خیلی سال قبل هم در این مورد نوشته بودم.

اغلب مراسم عروسی آدم مذهبی‌ها که می‌روم یا کاملاً سوت‌وکور است و بی‌سروصدا؛ یا نهایت مداحی دعوت کرده‌اند که چون آن بندگان خدا هم شعرهای درست درمان ندارند؛ یا همان ترانه‌های دیگر را باکمی تغییر در محتوا می‌خوانند و تنها چیزی که عاید مخاطب می‌شود این است که مجبورند به جای صدای قشنگ خواننده اصلی، صدای نخراشیده و نتراشیده مداح مذکور را تحمل کنند؛ و یا شعرهایی می‌خوانند در حد اشعار مهدکودک؛ مثلا در مراسم عروسی پسر همسایه مان، می‌خواندند: “عروسی عروسی؛ خروسیِ خروسی”. ازطرفی کلهم خیلی هم روش هیجان انگیزی نیست؛ بعضی مذهبی‌ها هم که دست به دامن این آهنگ‌های مجاز بی‌ربط به مراسم عروسی می‌شوند؛ همین آهنگ‌هایی که فقط به درد این می‌خورد که از ضبط ماشین و با صدای بلند و نصفه شب در اتوبان و جاده و این‌ها پخش شوند.

خلاصه که به‌هم‌ریختگی جالبی است و هرکسی برای خود ابداعی دارد. قبلا در مورد رابطه حکومت با عناصر فرهنگی زندگی مردم نوشته بودم و اینکه چه رابطه‌ای حاکمیت اسلامی با این عناصر برقرار کرده و چه تبعاتی داشته. الان بیشتر دلم می‌خواهد بدانم چه روش‌هایی می‌توان برای شادی در مراسم عروسی در نظر گرفت که هم خدا راضی باشد و هم خلق خدا؛ هم خدا بپسندد و هم خلق خدا با نیش باز و هیجانات درونی تخلیه‌شده مجلس را ترک کنند. اصلا خود دوستان متاهل در مراسم عروسی تان از چه روشی استفاده کردید؟ راضی بودید؟ یا کسی از اقوام و آشنایان روشی استفاده کرده که به نظرتان جالب آمده باشد؟

 پی‌نوشت ۱: روش جالب که می‌گویم منظورم روشی است که برای اکثر مهمان‌ها حتی آن‌هایشان که خیلی هم مذهبی نیستند، خوشایند باشد.
http://linkzan.ir/archives/26499
Photo
Add a comment...

Post has attachment

وبلاگ زلف هندو
من این شکلی‎ام را می‎میرم
کتاب را بستم و دست‌هایم را تکیه گاه سرم کردم و لم دادم روی تخت، گوشی را از زیر بالشت درآوردم و ساعتش را نگاه کردم، هنوز ۱۲ نشده بود، به فاصله‌ی یک متر از من او روی تختش خوابیده بود و با هندسفری داشت یک چیزی را گوش می‌داد…نیم‌خیز شدم و به چراغ اتاق دختر همسایه نگاه کردم او هنوز داشت درس می‌خواند، وای فای دختر همسایه‌ی این طرفی هنوز روشن بود و داشت توی نت می‌چرخید؛ دست‌هایم صفحه‌ی گوشی را لمس کرد و چندتا شماره را گرفت یکی مشغول بود یکی در حال مکالمه یکی خاموش و…

چشم‌هایم را بستم و به این فکر کردم که این وقت شب دخترهایی با سن و سال من تو چه حالی هستند؟ چندتای شان درس می‌خوانند، چندتای شان خوابند، چندتای شان تلویزیون می‌بینند، چندتای شان اشک می‌ریزند و … چندتای شان چشم‌های شان را گرد کرده‌اند و دارند با مخاطب خاصشان توی نت دل و قلوه می‌دهند، چندتای شان هندسفری به گوش با صدایی از ته حنجره یک جوری که فقط خودشان بفهمند و آن مخاطب حرف می زنند و وسطش شارژ تمام می‌کنند…و بعد روی همین دوتا آخری ماندم، نسل من! نسل درک درست‌وحسابی این دوتای آخری به کرّات بود وقت گذاشتن‌های تا خود صبح و از خود صبح تا لنگ ظهر خوابیدن؛ بی‌هیچ منتی و گاه از سر رفاقت تنها و تنها، نسلی که دخترهایش یاد گرفتند برای جنس مخالف شبیه مادر باشند تا یک همراه و این حال به هم زن ترین حالت ممکن بود؛ نسلی که وجود چنین خصلتی در آن‌ها یعنی پایان مسلم خودشان برای دیگری. نسلی که خیلی وقت‌ها بلد نبود از حق خودش دفاع کند و بگوید وقت خوابم گذشته! حتا اگر آن دیگری ناراحت هم می‌شد…به خوبی‌ها و بدی‌هایش فکر کردم، به بودن کسی کنار آدمی به این عدم تعادل و بعد گوشی‌ام را روی ساعت ۶ کوک کردم و خوشحال بودم از این که فول تایم برای خودم هستم و نه دیگری؛ مجبور نیستم وقتم را با کسی تنظیم کنم، بسنجم او کجا و کی ناراحت می‌شود و از چه چیز و چه کس خوشحال…با لبخند خوابیدم و با آلارم ساعت ۶ هم بیدار…
http://linkzan.ir/archives/26495
Photo
Add a comment...

Post has attachment

وبلاگ کافه مشق
بعضی‎ها
دیدید بعضی از زن‌ها چه افتخاری می‌کنند که بعضی از کارها را مثل بعضی از مردها انجام می‌دهند، مثل همین رانندگی کردن. شاید روزگاری بعضی از ماها هم همین‌طور بودیم. شبیه همین بعضی از زن‌ها که می خواستند شبیه بعضی از مردها باشند.

باد به کبکبه می‌انداختیم که فلانی سبقتی می گیره‌ها! دست‌فرمانی داره ها! گازی می ده ها! یک دستی رانندگی می کنه جلل خالق. گاهی هم به طریق همین بعضی از مردها، ویراژ و سرعت و گاز. گاهی هم بد و بی راه و کل انداختن با مردها که مثلا چی؟ خودمان را ثابت کنیم.

همین طور که دارد از رانندگی دوستش که مثل مردهاست، تعریف می کند، کلمه خب را می‌کشم و می‌پرسم: مگه خیلی خوبه؟ می گه: آره دیگه زن‌ها فس فس و کند رانندگی می‌کنند. چیه!
می گم:

حالا مردانه یا زنانه اگر سعی کنیم مثل انسان، درست رانندگی کنیم بهتر نیست؟! بدون هول و ولا و استرس. اول برای آرامش خودمان و بعد دیگران.

اثبات خودمان در غیر اصولی رانندگی کردن کار سختی نیست؛ اما در اصولیش خیلی سخت است.

می گه: آخه!

می گم: آخه چی؟

می گه: آخه بعضی از مردها خیلی به زن‌های پشت رل بی‌احترامی می‌کنند. می‌گویند بروید پشت ماشین لباس‌شویی!

می گم: خودت داری می گی بعضی هاشون. تازه اصلا برای تو چه مهم است که بگویند بروید پشت ماشین لباس‌شویی یا ظرف‌شویی یا هرچیز دیگ‌های. مهم اینه که تو پشت رل هرچی هستی خوب برونی… همین

می گه: آره!

می گم: آره!
...
http://linkzan.ir/archives/26487
Photo
Add a comment...

Post has attachment

وبلاگ دختری مستقر در ماه
گلخانه‎ای در کوچه
این روزها بیشتر از اینکه دلم به نوشتن برود ، دستم به عکس گرفتن می‌رود. تازگی‌ها جرئت این را پیداکرده‌ام که در کوچه و خیابان هم دوربین دربیاورم، و از نگاه بقیه نترسم. تا حالا هیچوقت جسارت این را نداشته‌ام که وقتی تنها در خیابانم و چیزی توجهم را جلب می‌کند، دلم بخواهد عکاسی کنم، اما امروز، سعی کردم این قفل را بشکنم. چند وقت پیش که ابرهای ته کوچه توجهم را جلب کردند سعی داشتم از پشت پنجره این عکس را بگیرم، مامان غر زده بود، که چرا نمیری تو کوچه که بتونی زاویه رو خوب تنظیم کنی. این شد که جسارتم برای این کار بیشتر شد. این روزها علاوه بر اینکه حرف جدیدی برای گفتن ندارم، با عکس گرفتن هم، حالم بهتر می‌شود.عکس‌های هرچند ناشیانه، هرچند مبتدیانه.پس چرا این حال خوب را از خودم بگیرم.

+ خانم همسایه جلوی خانه‌اش را به گلخانه تبدیل کرده و همسایه‌ها برای گرفتن شاخه گل برای کاشتن بهش مراجعه می‌کنند.البته الان فصل سرماست و تعداد گله‌اش کمتر شده.آن روز که زهرا ازم پرسید اینجا گلفروشیه؟ جز خنده، چیز دیگری نداشتم تحویلش بدهم.
http://linkzan.ir/archives/26481
Photo
Add a comment...

Post has attachment

وبلاگ رو به راه
از کدام بد؟
خدا می‌داند چقدر خوشحالم که در مدرسه دخترم دیگر کسی پای تخته اسم دوستانش را از بد نمی‌نویسد و برای این کار امتیاز نمی‌گیرد. خدا می‌داند چقدر خوشحالم که دخترم هنوز بلد نیست کنار تخته سیاه بایستد و به خودش اجازه بدهد که دوستان و همکلاسی‌هایش را ارزیابی کند و اسم هرکدامشان را که دلش خواست در ردیف بدها بنویسد و اسم دسته‌ای را که با آن‌ها رابطه صمیمی‌تری دارد و بده بستان خوراکی با هم دارند را در دسته آدم‌های خوب.

خدا می‌داند چقدر خوشحالم که به خوبی به دخترم یاد دادم که از ناراحتی دیگران خوشحال نباشد و راضی نشود آبروی دوستش را پهن زمین ببیند.

من به خودم افتخار می‌کنم که دخترم را طوری تربیت کردم که وقتی دید دوستش نمی‌تواند نمره خوبی از دیکته بگیرد اشک‌های او را پاک می‌کند و به او دلداری می‌دهد که کمکش می‌کند. من واقعا برای همه عمرم کافی ست که می‌بینم دخترم عیب و نقصی اگر در دوستش می‌بیند می‌خواهد برای رفع آن عیب به او کمک کند. حالا در همان بضاعت کودکی‌اش. اقلا می‌خواهد به اندازه همان ده سال کودکی‌اش تمرین آدم بودن داشته باشد. تمرین درست زندگی کردن.

بله. خیلی از ماها که فقط سنگ دهه شصتی بودن خودمان را به سینه می‌زنیم و مدام از جبر زمانه شاکی هستیم که فلک هرچه فشار و بدبختی داشته بر سر ما آوار کرده به اندازه یک بچه ده ساله هم اخلاق نداریم. به اندازه یک بچه ده ساله هم نمی‌فهمیم. از آن‌همه به اصطلاح جبر و فشار و بدبختی که ادعا می‌کنیم متحمل شده‌ایم، فقط یاد گرفته‌ایم به خودمان حق بدهیم که بایستیم جلوی تخته سیاه و با ذره بین بی عیب و نقص خودمان آدم‌ها را بررسی کنیم و اسم آدم بدها بنویسیم. کاش یک نفر آن چهره کریه پشت ذره بین را نشانمان می‌داد.
http://linkzan.ir/archives/26477
Photo
Add a comment...

Post has attachment

وبلاگ ای دل و جانم همه تو
حرف‌هایی که برای نوشتن نیست
بعضی وقت‌ها دلت پر از حرف میشه، پر از احساس، حرف‌هایی که برای نوشتن نیست … حرف‌هایی که دلشون یک گوش خیلی بزرگ می خواد که بشینه کنارت و در حالی که زل زده به چشمات؛ تو حرف بزنی و اون گوش بده … فقط گوش بده و هر از چندی هم سرش رو تکون بده که حواسم بهت هست «هر چی تو دلته بریز بیرون … من برای همین اینجام دیگه»!

بعضی وقت‌ها که دل آدم حرف زدن می خواد … وقتی که می خواد یکی به حرفهاش گوش بده … هر حرفی، شاید حرف از یک اتفاق کوچیک … یک دلتنگی … خوشی‌های لحظه‌ای … اصلا اینا هم نه! … می خواد حرف بزنه از همه چی و هیچی؛ گوش شنواش باید تو سن و سالهای خودش باشه، باید احساسش کنه، درک کنه حرف دلش رو … باید نزدیکش باشه … جوری که حرفهاش از دهن نیفتاده یا با گذشتن دقیقه ها کهنه نشده … یعنی می خوام بگم نباید فاصله‌ای باشه بین ساخته شدن در ذهن و احساس کردن با قلب و به زبون آوردن … و دونستن اینکه یکی هست که بشنودت.
http://linkzan.ir/archives/26471
Photo
Add a comment...
Wait while more posts are being loaded