Profile cover photo
Profile photo
Naamomken | ناممکن‎
86 followers -
ناممکن
ناممکن

86 followers
About
Posts

Post has attachment
شاهد باش شاهدم باش
پرهام شهرجردی

دارم می‌روم. به سویت می‌آیم. یک سال و هزار سال است که دارم می‌آیم. هنوز نرسیده‌ام. به خودم، به تو، به خودت در خودم می‌گویم: بمان تا برسم. آن روز سرمی‌رسد که بالاخره از این‌جا راه بیافتم و به سویت بیایم. به تو تلفن می‌کنم. گوشی را برمی‌داری. می‌گویم منم. می‌گویی هستی. قاره عوض می‌کنم. ساعت عوض می‌کنم. این‌جا کجاست. تورنتوست. فرودگاه است. جانم بالا می‌آید تا از این شهر عبور کنم. به ریچموند هیل می‌روم. کسی می‌داند ریچموند هیل کجای این دنیای لعنتی‌ست؟ نه، نمی‌داند. معلوم است که نمی‌داند. نباید هم بداند. خُب نداند! دستِ کم به ندانستن‌اش اعتراف کند. آخر این‌جا کجاست، کجای توست، وطن‌ِ توست؟ زبانِ توست؟ شهرِ توست؟
Add a comment...

Post has attachment
نفس تنگی | کتاب دوم از سه گانه‌ی در به دری | فرهاد ح. گوران

رمان «نفس تنگی» فرهاد ح. گوران منتشر شد. نسخه‌ی چاپی‌ی این کتاب در سایت‌های آمازون موجود است. نسخه‌ی الکترونیکی‌ی کتاب به صورت رایگان قابل دریافت است. برای اطلاعاتِ بیش‌تر و دریافتِ کتاب:
http://naamomken.org/1874

«هق‌هق گریه‌اش. رق‌رق خنده‌اش. بغلش می‌کردم و دور چادر می‌چرخاندمش. چادری که سوراخ بود و شر شر باران می‌ریخت روی کله‌هامان، کله‌های سر سه نفرمان. ستاره‌های آسمان را نشانش می‌دادم. بغلش می‌کردم. می‌بردمش بیرون. راه شیری و دب کوچک و بزرگ را نشانش می‌دادم مثل اینکه دود پیچیده باشد به سقف آسمان و تاریکی تاریکی. رد هواپیماهای مسافری را از غرب به شرق می‌گرفتم. می‌گفتم این اردوگاه هر چه ندارد آسمان دارد. خدا بالا سرمان است برایش با سایه‌ی دو انگشت روی زمین، بازی موش وگربه در می‌آوردم. توی گوشش می‌خواندم للی للی بکنیم، دلی دلی بکنیم. بلکه بخندد. چشم‌هایش قیچ می‌شد و پلک‌هاش می‌پرید. ساعت‌ها بغلش می‌کردم می‌نشستم جلوی یکی از این سوراخ‌ها که از زیر زمین آن طرف سیم خاردار زده به این طرف. موش‌ها، روز بیرون نمی‌آمدند. باوه می‌گفت این موش‌هایی که من می‌بینم خوراک‌شان گندم و جو نیست روزها گوشت و استخوان آدمیزاد می‌خورند و شب‌ها روح و روان ما را می‌جوند. تا دلت بخواهد اینجا آدمیزاد چال کرده‌ایم. بَشِ هزار سال‌شان. آدم‌های بی‌شناسنامه. نه گذشته‌شان معلوم بود نه آینده‌شان. هق‌هق گریه‌اش. رق‌رق خنده‌اش.»
Add a comment...

Post has attachment
لیلا
علی اسداللهی
http://naamomken.org/1847

بی‌تصادف و زخم
بی ردپای اسید
بی زیگزاگ بخیه بر درزی باز شده از تیزی
ایستاده‌ای برابرم
همان که بوده‌ای
همان که شُهره است: صبیحِ وجیهِ جمیلِ صاحب حُسن
همان گونه
همان لب
همان دندان و گوش و پیشانی
شاعر اما از چشم نوشتن‌اش باید!
Add a comment...

Post has attachment
موی پیامبر 
سلمان رشدی 
ترجمه‌ی امید شمس
http://naamomken.org/1808

اوایل سال هزار و نهصد و چند، وقتی سریناگار اسیر افسون چنان زمستان سرد و سختی بود که استخانهای آدم را مثل شیشه می‌ترکاند – جوانی که پوستِ از سرما گلرنگ شده‌ش را درخشش هویدای ثروت (مثل شبنم یخین) پوشانده بود، پای می‌گذاشت به بدبخت‌ترین و بدنام‌ترین محله‌ی شهر (که خانه‌های از چوب و حلبی‌های موجدارش همیشه در آستانه‌ی فروریختن بودند) و با لحنی آرام و جدی پرس و جو می‌کرد که کجا می‌تواند یک سارق مطمئن و حرفه‌ای اجیر کند. نام مرد جوان عطا بود و خلاف‌کارهای آن ناحیه سرخوشانه به سوی کوچه‌های تاریک‌تر و خلوت‌تر هدایتش کردند. تا اینکه توی یک حیاط خیس از خون مرغ، دو مرد که هیچوقت چهره‌شان را ندید خفتش کردند؛ دسته‌ی درشت اسکناسی را که مثل احمق‌ها همراه خودش به این سفر تک و تنها آورده بود دزدیدند و تا دم مرگ زدندش.
Add a comment...

Post has attachment
نقش خورشید بر ساعد زنی در چنانه
هامون قاپچی
http://naamomken.org/1784

هر وقت به باباجانی فکر می‌کند یا دندان‌هایش روی هم می‌روند و فشار می‌آورند و می‌خواهند همدیگر را در محیط دهان خورد کنند یا مشتش آن قدر گره می‌شود که رگهای کلفت دستش بیرون می‌زند. مسئول کارگاه‌ها، مسئول سرکوب، مسئول خایه مالی. همه می‌گویند این یک کار را باباجانی از باقی کارهایش خیلی بهتر بلد است. جوری مجیز مدیر عامل را می‌گوید که انگار زندگی‌اش را هست و نیستش را یک جا مدیون جندقی است. هر وقت شکایتی هست براق می‌آید داخل کارگاه‌ها در را با لگد می‌زند و عربده می‌کشد که کدام جوجه تازه از تخم در آمده‌ای جیک جیک می‌کند. بعد می‌گوید چرا شرایط مملکت را نمی‌فهمید بی‌سواد‌ها الدنگ‌ها مگر نمی‌دانید اوضاع مملکت چه طوری است؟
Add a comment...

Post has attachment
چشم 
رضا سیروان
http://naamomken.org/1780

اگر چشم‌ها – چنان که می‌گویند – دری به روح باشد
اگر انسان در چشمان اوست که دیده می‌شود
پس کار آدمی دیدن است
و چشم هم چشم‌انداز است و هم ابزار چشم‌اندازی
اما چشمی که به چشم می‌نگرد چیست؟
آیا این دیدنِ دیدن است یا دیده شدنِ دیدن؟
آیا چشم، شاهِ صورت است؟
وقتی دهان سخن می‌گوید
چرا به چشم می‌نگریم و نه دهان
اگر چشم ببندیم و گوش دهیم
آیا این صدای صورت است که می‌شنویم یا صدای تن؟
Add a comment...

Post has attachment
شعر
گونتر گراس
ترجمه‌ی فرهاد سلمانیان
http://naamomken.org/1774

به جنگل رفتم
از سنجاب‌ها عکس گرفتم
و پس از آن که عکس‌ها ظاهر شد
متوجه شدم که سی و دو بار
از مادربزرگم عکس گرفته‌ام!
Add a comment...

Post has attachment
ناممکن | دفتر دوم | بهار ۱۳۹۴

واکاوی‌های ناممکن:
موریس بلانشو، فیلیپ لاکولابارت، الهام ملک‌پور، والتر بنیامین، گلنار نریمانی، ژیل دلوز، نیما فرح‌بخش، جرمی هاتورن، نوید حمزوی، پرهام شهرجردی، محمد شمس جعفری، ژان لوک نانسی، الکساندر کوژو، محمدمهدی اردبیلی، شاهین کوهساری، سمیرا میرا، امید شمس.

شعرهای ناممکن:
رضا براهنی، پگاه احمدی، هانری میشو، الهام محتشم‌زاده، علی اسداللهی، ایو بونفوآ، پل ورلن، سهراب مختاری، محمود درویش، پدرام یگانه معافی، پرهام شهرجردی، ساقی قهرمان، پدرام مجیدی، ادمون ژابس، امید شمس، هرولد نورس، حسین مکی‌زاده، رُزا جمالی، ادمون ژابس، کورش بیگ‌پور، آتوسا قدیمی، گراسیم لوکا، محمد مختاری، ژرژ باتای، مسعود حسن‌زاده، خورخه لوئیس بورخس، مارال طاهری، فرانسیس پونژ.

داستان‌های ناممکن:
رضا براهنی
نسخه‌ی چاپی در فروش‌گاه‌های آمازون و نسخه‌ی الکترونیکی در گوگل موجود است.

برای اطلاعات‌ِ بیش‌تر:
http://naamomken.org/1755
Add a comment...

Post has attachment
شعر فارسی در دو سوی انقلاب
امید شمس
http://naamomken.org/1726

شاید آنچه بیش از هر چیز دیگری ضروری است، نه ادبیاتی جدید، که بازنویسی نظری تجربه‌های ادبی دهه‌های گذشته و آشکار ساختن اتصالات این ادبیات با بنیادهای سیاسی و اجتماعی و فرهنگی جامعه است. شاید در سایه‌ی بازنویسی انتقادی نظریه‌ی ادبی دهه‌های گذشته، هم ادبیات و هم مخاطب ادبیات ضرورت‌های تاریخی تحولات ادبی معاصر را بهتر درک کند. تنها به واسطه‌ی چنین بازبینی نظری است که می‌توانیم نشان دهیم ادبیات در عین تمرد و تن زدن از هر انتظاری “بیرون از زبان”، از طریق تغییر زبان برهمه چیز تاثیر خواهد گذاشت. شایسته است که یک بار دیگر تاکید کنیم، تغییر بنیادین جهان وظیفه‌ی ادبیات پیشرو نیست، بلکه نتیجه‌ی آن است.
Add a comment...

Post has attachment
ازرا پاوند و تصویر مدرنیستی
کریستوفر بیچ
ترجمه‌ی پگاه احمدی
http://naamomken.org/1697

ازرا پاوند از بسیاری جهات، سیمای یک شاعر مدرنیستِ آوانگارد را تجسم می‌بخشد: صریح الحن، تجربه‌گرا و شدیدا شمایل شکن. پاوند بحث انگیزترین کارنامه‌ی شعری را در میان همه‌ی شاعران قرن بیستم داشته است. به عنوان شاعر، منتقد و مشوق سایر شاعران، او کانون گسترش شعر مدرن بوده است. تی. اس. الیوت در تقدیم “سرزمین هرز” به پاوند او را ”استاد ماهرتر” می‌نامد. در حالیکه در آن هنگام، پاوند یک آواره‌ی ادبی بود که در هیچ اقلیمی چونانکه در زادگاه خود، به تمامی احساس آرامش نمی‌کرد. انرژی خستگی ناپذیری‌اش در سال ۱۹۰۸ او را به لندن، در ۱۹۲۰ به پاریس و در ۱۹۲۵ به راپا لوی ایتالیا کشاند، جایی که تا پایان جنگ جهانی دوم در آن باقی ماند. همچون یک تبعیدی که فاشیسم ایتالیایی را در آغوش کشیده بود و بعدها به خیانت متهم شد. پاوند در میان شاعران و نویسندگان هم عصرش منحصر به فرد است نه تنها به خاطر درگیری‌اش با هنر و ادبیات زمانه‌اش بلکه همچنین به خاطر درگیری با رویدادهای تاریخی جهان در نیمه‌ی اول قرن بیستم.
Add a comment...
Wait while more posts are being loaded