Profile cover photo
Profile photo
Bamdad Irani (‫بامدادی‬‎)
A small man with big dreams
A small man with big dreams
About
Posts

Post has shared content
پرسیدن و جنگیدن
گفت‌وگو با دکتر منوچهر آشتیانی درباره تاریخ معاصر و علوم انسانی در ایران

رضا نساجی
نشر نی
524 صفحه

به زودی ....
Photo
Add a comment...

Post has shared content
وقتی دربارهٔ «نوشتن» حرف می‌زنیم، معمولاً ذهن‌مان به سراغِ فنونِ نگارش واژه‌ها می‌رود. اما نوشتن به چیدمانِ هدفمندِ واژه‌ها محدود نمی‌شود، بلکه فرایندی است که از مدت‌ها پیش آغاز می‌گردد و شامل مجموعهٔ مهارت‌هایی است که فرد را قادر می‌سازند خوانده‌ها، دیده‌ها، شنیده‌ها، اندیشه‌ها، عواطف و مجموعاً تجربه‌هایش را به آن‌چه قابلِ نوشته شدن است تبدیل سازد. به این فرایند «پیش-از-نوشتن» می‌گویم. برخلافِ آن‌چه در کارگاه‌های داستان‌نویسی یا آموزه‌های مربوط به فنِ نوشتن مرسوم است، فکر می‌کنم بزرگ‌ترین چالش‌های نوشتن را باید در پیش-از-نوشتن جستجو کرد. اگر نوشتن را دشوار می‌یابیم، احتمالاً به این خاطر است که پیش‌نیازهای آن‌ را فراهم نساخته‌ایم. اما پیش-از-نوشتن چیست و چرا دشوار است؟ در این جُستار به سه ویژگیِ مهم دوران معاصر که پیش-از-نوشتن—و به تبعِ آن نوشتن—را دشوارتر می‌کنند اشاره می‌کنم.

http://notes.feizonline.com/2018/03/on-prewriting

کانال تلگرام من را دنبال کنید: https://t.me/roozbehfeiz
Add a comment...

Post has shared content

اهداف واقعی در پشت واژه‌‌سازی‌های مجازی
علی نصری

پس از پایان جنگ سرد و فروپاشی اتحاد شوروی - به عنوان رقیب اصلی نظامی/سیاسی/ایدئولوژیک آمریکا - و تک‌قطبی شدن جهان٬ «مجتمع نظامی صنعتی» آمریکا (Military–industrial complex) و جریان‌های جنگ‌طلب و نئوکانسرواتیو (NeoConservative) این کشور٬ طرح «نظم نوین» جهانی را از زبان رئیس‌جمهور وقت - جرج بوش - اعلام کردند.

این طرح چند هدف استراتژیک درازمدت را دنبال می‌کرد:

- جلوگیری از بازسازی و ظهور دوبارهء روسیه به عنوان یک ابرقدرت جهانی - که وارث هزاران کلاهک هسته‌ای است از اتحاد شوروی.
- مهار اتحادیه اروپا به عنوان یک رقیب اقتصادی و سیاسی آمریکا.
- جلوگیری از تبدیل شدن چین به یک ابرقدرت‌ جهانی.

اتاق‌فکرهای سیاست خارجی آمریکا برای رسیدن به این سه هدف استراتژیک کلیدی٬ راه‌کار واضحی را ارائه دادند که برخی از جزئیات آن در سندی به نام (Project For The New American Century) «پروژهء قرن جدید آمریکایی» موجود است. مهم‌ترین راه‌کار ارائه شده در این سند: تسلط بر منطقهء خاورمیانه است.

خاورمیانه گلوگاه انرژی جهان است. همسایهء روسیه. هم‌جوار اروپا. محل تقاطع سه قارهء بزرگ جهان. طراحان «نظم نوین» حضور گستردهء نظامی آمریکا در این منطقه و تسلط یافتن کامل بر آن را قدمی لازم برای احقاق هر سه هدف بزرگ استراتژیک‌ خود برای «قرن جدید آمریکایی» می‌دانند.

بزرگ‌ترین مانع در برابر طرح تسلط بر خاورمیانه٬ وجود کشورهای بزرگ پُرجمعیت٬ پُراستعداد و صاحب تاریخ و تمدن در منطقه‌ است که اگر مجال رشد و شکوفایی بیابند٬ خود تبدیل به قدرت‌های اقتصادی٬ نظامی٬ توسعه‌یافته و مصرف‌کننده انژری می‌شوند که حضور یک هژمون خارجی در منطقه‌شان را برنمی‌تابند. به همین دلیل٬ در طرح «پروژه برای قرن جدید آمریکایی»‌ (PNAC) منطقهء خاورمیانه باید به دهها کشور کوچک و ضعیف و وابسته و بی‌هویت تجزیه شود که هیچ کدام توان یا ارادهء ایستادگی در برابر هژمونی آمریکا را ندارند وتسلیم ارادهء «صاحبان» قرن جدید هستند.

اما چگونه می‌توان در زمان صلح «لشکرکشی» به یک منطقه در هزاران کیلومتری مرزهای آمریکا را توجیه کرد؟ چگونه می‌توان افکار عمومی آمریکا و جهان را راضی کرد که به کشورهایی که هیچ‌گونه تعرض نظامی به آمریکا نکرده‌اند و هیچ تهدید نظامی برای این کشور محسوب نمی‌شود٬ دهها هزار سرباز و نیروی نظامی ارسال نمود؟ پاسخ‌ش ساده‌است:‌ واژه‌سازی

«واژه‌سازی» یعنی خلق یک «واقعیت» مجازی با استفاده از استعاره‌های زبانی برای زمینه‌سازی و توجیه سیاست‌های جنگ‌طلبانه و مداخله‌جویانه خارجی در افکار عمومی.

جرج لیکاف (George Lakoff) - محقق و استاد مشهور زبان‌شناسی در دانشگاه برکلی کالیفرنیا - اصطلاح «War on Terror» «جنگ علیه ترور (وحشت)» که توسط دولت جرج بوش به منظور زمینه‌سازی برای لشکرکشی آمریکا به افغانستان و عراق خلق شده بود را این‌گونه تشریح می‌کند (نقل به مضمون):

«مفهوم واقعی کلمهء "جنگ" رویارویی نظامی بین کشورهاست. و در "جنگ‌ علیه ترور" هم ما در واقع به رویارویی تمام عیار نظامی علیه کشورها می رویم. اما با پنهان کردن این هدف پشت اصطلاح "جنگ علیه ترور (وحشت)" به افکار عمومی چنین القا شده که ما برای مقابله با یک حالت روانی (وحشت) می‌توانیم از ارتش‌مان استفاده کنیم»

«در اصطلاح "جنگ علیه ترور" از واژه "ترور" (وحشت) استفاده شده و نه "تروریسم" یا "تروریست". چون اگر مثلاً می‌گفتم "جنگ علیه تروریست‌ها" مفهومش این بود که به جنگ یک تعداد معینی «تروریست‌» می‌رویم که در مدت زمان مشخصی نابود خواهند شد و جنگ به پایان خواهد رسید. اما وقتی از واژهء "ترور" (وحشت)‌ استفاده می‌کنیم که مفهومی انتزاعی است٬ دست خودمان را برای تداوم جنگ و اشغال و حضور نظامی نامحدود باز می‌گذاریم.»

استفاده از فن «واژه‌سازی» برای زمینه‌سازی و توجیه سیاست‌های جنگ‌طلبانه و سلطه‌گرانه و مداخله‌جویانه و پنهان کردن انگیزه‌های استراتژیک اصلی‌ در پشت این واژه‌ها٬ از شیوه‌های نسبتاً جدید سیاست‌ورزی‌ در عصر رسانه‌ و ارتباطات است.

این شیوه البته مختص به لشکرکشی آمریکا به افغانستان و عراق نیست. کافی است این روزها به ادبیات سیاسی در شبکه‌های اجتماعی فارسی‌زبان توجه کنیم تا با انبوهی از واژه‌هایی مواجه شویم - که هرچند شاید در نگاه اول جذاب و واقع‌گرایانه به نطر برسند - اما پشت‌شان سیاست‌هایی نهفته است که سازندگان این واژه‌ها به عمد از نظر خوانندگان پنهان می‌دارند.

مثلاً تقسیم جریان‌های منتقد سیاسی داخل ایران به «#استمرارطلب»٬ «#تحول‌خواه»٬ «#سرنگون‌طلب/ #برانداز».

هر چند ممکن است این واژه‌ها در یک فضای انتزاعی با ایده‌آل‌های بخشی از جامعه سازگار باشند یا نظرات کلی آن‌ها هم‌خوانی داشته باشد٬ اما بی‌شک سیاست‌ها و جریان‌هایی واقعی که پشت این واژه‌ها مجازی پنهان شده٬ در صورتی که برای افکار عمومی شفاف شود٬ قطعاً از حمایت مردم برخوردار نخواهند بود.

- #استمرارطلب: هدف از این واژه بهره‌برداری از نارضایتی بخشی از جامعهء ایران از شکست‌ها و ناکامی‌های جناح موسوم به «اصلاح‌طلبان»٬ به منظور مایوس کردن جامعه از هرگونه تلاش برای ایجاد تغییر از «درون» است.

جریان‌های جنگ‌طلب که این واژه را ساختند خود در نوشته‌های‌شان بیان داشته‌اند که اصطلاح‌طلبی را «خندق»ی در برابر مداخلهء نظامی خارجی در ایران می‌دانند و ایجاد یک اجماع بین‌المللی برای مداخلهء نظامی علیه ایران را مشروط به نابودی جریان اصلاح‌طلبی در داخل کشور خوانده‌اند.

- #تحول‌خواه: این واژه یک مفهوم بسیار کلی است که هر جناح و جریانی می‌تواند خود را با آن توصیف کند. کم‌تر جریان یا فعال سیاسی وجود دارد که ادعای «تحول‌خواهی» نداشته باشد٬ چرا که «تحول‌خواهی» ماهیت سیاست‌ورزی است. اما جریان‌هایی که این واژه‌ را خلق کرده‌اند و در آن را در شبکه‌های اجتماعی تزریق نموده‌‌اند هرگز به دنبال تحول «مثبت» در ایران نبوده‌اند و همواره در برابر چنین تحولاتی مقاومت و کارشکنی کرده‌اند.

آن‌ها همان جریان‌هایی هستند که در زمان مذاکرات هسته‌ای تمام تلاش خود را برای ایجاد خلل در روند مذاکرات بکار بردند٬ برای تشدید تحریم‌های اقتصادی به دولت‌های خارجی نامه نوشتند و هرگونه مشارکت سیاسی ملت را همواره تحقیر نموده‌اند. منظور آن‌ها از «تحول‌خواهی» پذیرفتن تحریم‌های اقتصادی و انزوای سیاسی و مداخله‌گری خارجی در کشور است.

- #سرنگون‌طلب یا #برانداز: این واژه به ظاهر نارضایتی بخشی از جامعه نسبت به کلیت نظام را نمایندگی می‌کند. اما در واقع دقیقاً ترجمهء فارسی سیاست «Regime change» در ادبیات سیاسی آمریکاست. اصطلاح «Regime change» در سیاست خارجی آمریکا مفهومی جز براندازی یک نظام سیاسی از طریق نابودی زیرساخت‌های اقتصادی کشور (تحریم‌های «فلج‌کنندهء» )٬ تلاش برای تشدید تفرقه‌های قومی٬ ایجاد جنگ داخلی٬ حمایت از گروه‌های تروریستی و تجزیه‌طلب و نهایتاً مداخلهء مستقیم نظامی٬ ندارد.

امروز٬ در عصری که ما در آن زندگی می‌کند٬ باید به این واقعت آگاه باشیم که در عرصهء سیاست - چه داخلی و چه خارجی - هیچ واژه‌ای به مفهوم عام و مطلق‌ش استفاده نمی‌شود. در پشت تمام واژه‌هایی که وارد ادبیات سیاسی کشور می‌شوند٬ جریان‌های سیاسی‌ با اهداف و مقاصد خاص خودشان وجود دارند. اگر به دنبال تحولات مثبت در کشور هستیم٬‌ باید حتی در عرصهء واژه‌‌‌ها از جریان‌های جنگ‌طلب و افراطی رها و مستقل باشیم.
Add a comment...

Post has shared content
خردِ پیشرفت و توسعه
رضا داوری اردکانی

یادداشت زیر را باید در شمارِ جامع‌ترین و عمیق‌ترین نوشته‌هایی دانست که توسطِ متفکرانِ ایران در بابِ «توسعه» و مفاهیم و کلیدواژه‌های مرتبط با آن نظیرِ توسعه‌یافتگی و توسعه‌نیافتگی نوشته شده است. این یادداشت در ویرایشِ اصلیِ آن اندکی دشوار‌خوان است، بنابراین ما با در نظر گرفتن چند نکتهٔ مهم آن‌را ویرایش کرده‌ایم. اول این‌که چون این متن ترجمه نیست، بلکه به زبانِ فارسی تألیف شده، ما در هیچ‌ واژه یا جمله‌ای تصرف نکرده‌ایم و ویرایش‌هایمان را به علامت‌گذاری و ظواهر و افزودن برخی معادل‌های لاتین در زیرنویس‌ها محدود ساخته‌ایم. اما در همین ظواهر هم سعی کرده‌ایم به انتخابِ نویسنده احترام بگذاریم، بنابراین لازم می‌دانیم به خواننده یادآوری کنیم که ما تعدادِ بندهایِ متن را به شدت زیاد کرده‌ایم. در ویرایشِ اصلی، بخش‌های بزرگی از یادداشت به صورتِ فشرده و در یک بندِ بزرگ نوشته شده که خواندنِ آن‌را دشوارتر می‌کند. برای خواناییِ بهتر، ما این بندهایِ بزرگ را، آن‌جا که خود تشخیص داده‌ایم، به چندین بندِ کوچکتر تقسیم کرده‌ایم. اما همزمان برایِ این‌که بندهایِ اصلی مشخص باشند، آن‌ها را با 🔸 مشخص ساخته‌ایم.

http://eco-literacy.net/mind-of-progress-and-development

🌱🌱🌱🌱🌱🌱🌱🌱🌱🌱🌱🌱

www.eco-literacy.net
https://t.me/utopiamag
خردِ پیشرفت و توسعه
رضا داوری اردکانی

یادداشت زیر را باید در شمارِ جامع‌ترین و عمیق‌ترین نوشته‌هایی دانست که توسطِ متفکرانِ ایران در بابِ «توسعه» و مفاهیم و کلیدواژه‌های مرتبط با آن نظیرِ توسعه‌یافتگی و توسعه‌نیافتگی نوشته شده است. این یادداشت در ویرایشِ اصلیِ آن اندکی دشوار‌خوان است، بنابراین ما با در نظر گرفتن چند نکتهٔ مهم آن‌را ویرایش کرده‌ایم. اول این‌که چون این متن ترجمه نیست، بلکه به زبانِ فارسی تألیف شده، ما در هیچ‌ واژه یا جمله‌ای تصرف نکرده‌ایم و ویرایش‌هایمان را به علامت‌گذاری و ظواهر و افزودن برخی معادل‌های لاتین در زیرنویس‌ها محدود ساخته‌ایم. اما در همین ظواهر هم سعی کرده‌ایم به انتخابِ نویسنده احترام بگذاریم، بنابراین لازم می‌دانیم به خواننده یادآوری کنیم که ما تعدادِ بندهایِ متن را به شدت زیاد کرده‌ایم. در ویرایشِ اصلی، بخش‌های بزرگی از یادداشت به صورتِ فشرده و در یک بندِ بزرگ نوشته شده که خواندنِ آن‌را دشوارتر می‌کند. برای خواناییِ بهتر، ما این بندهایِ بزرگ را، آن‌جا که خود تشخیص داده‌ایم، به چندین بندِ کوچکتر تقسیم کرده‌ایم. اما همزمان برایِ این‌که بندهایِ اصلی مشخص باشند، آن‌ها را با 🔸 مشخص ساخته‌ایم.

http://eco-literacy.net/mind-of-progress-and-development

🌱🌱🌱🌱🌱🌱🌱🌱🌱🌱🌱🌱

www.eco-literacy.net
https://t.me/utopiamag

Add a comment...

Post has shared content
یارانی را تجسم کنید که در شبی تاریک دورِ آتشی سرخ و گرم نشسته‌اند و گُل می‌گویند و گُل می‌شنوند. برای اغلبِ ما این تصویری خواستنی است؛ جذابیتی که ریشه‌هایِ آن‌را احتمالاً باید در اولیه‌ترین و کهن‌ترین نیازهایِ انسانی جستجو کرد. در لایه‌هایِ عمیقِ ذهن‌مان، ما هنوز آن انسانِ غارنشینی هستیم که آرامش را بر گردِ آتش، در حصارِ امنِ غار و در کنارِ دوستان و خویشانش می‌یافت. ما نیازمندِ چنین لحظه‌هایی هستیم؛ نیازمندِ توجه‌ها، بازخوردها و تأییدهایی که از چشم‌ها و دست‌ها و لبخندها و نفس‌هایِ آشنا بر می‌خیزند و به سوی ما جاری می‌شوند. علتِ جذابیتِ تصویرهایی نظیرِ محفلِ شبانهٔ گردِ آتش همین‌ است. بدونِ محفلِ انس، چشم‌هایِ ما آواره می‌شوند. گاه آن‌چه را که در نزدیکی‌هایِ روشن و آشنا نمی‌یابند، در دوردست‌‌های تاریک و بیگانه جستجو می‌کنند. اما رفتن به تاریکی‌ها به مثابهِ ورود به قلمرویی دیگر از تجربهٔ انسانی است؛ قلمروی رویارویی با ناشناخته‌ها‌، همراه با همهٔ وحشت‌ها، اضطراب‌ها، گریزها، خشونت‌ها و مرگ‌هایش. اما ما نمی‌توانیم همیشه در این قلمرو بمانیم، بلکه نیازی بنیادی داریم که بازگردیم به آن‌چه نزدیک و آشناست، به ساحتِ مألوف، به کنارِ آتش، به محفلِ یاران.

معاشرانْ گره از زُلفِ یار باز کنید
شبی خوش است، بدین قصه‌اش دراز کنید
حضورِ خلوتِ اُنس است و دوستان جمعند
و اِن یکاد بخوانید و در، فَراز کنید

با ورود به عصرِ ارتباطات، ظاهراً نوعِ دیگری از «نزدیک و آشنا» جلوه‌گر شد: صفحهٔ نمایش. صفحهٔ نمایش که به شکلی فریبا آشنا و نزدیک به نظر می‌رسید و چشم‌ها و دل‌ها را مفتونِ خود ساخت. رقابتی چند جانبه شکل گرفت: در یک‌سو «فرد» قرار داشت و صفحهٔ نمایشی که با سایرِ آشنایانِ او رقابت می‌کرد و آن‌ها را یکی‌یکی به کناری می‌راند، و از سویِ دیگر عرضه‌کنندگانی که برای جلبِ نگاه‌هایِ مخاطبان با هم رقابت می‌کردند. محفلِ دیرین‌سالِ قدیمیِ دوستان به حاشیه رفت و محفلی سایبرنتیک، حولِ محورِ صفحهٔ نمایش و سیگنال‌های دیجیتال شکل گرفت.

* * *

به ظاهر چیزی تغییر نکرده و اگر هم تغییری کرده در جهتِ بهتر شدن بوده است. مگر نه این‌که آدم‌ها همان آدم‌ها هستند و محفل هم بزرگ‌تر و پیوسته‌تر شده است؟ مگر نه این‌که آدم‌های بیشتری می‌توانند از نقاطِ بیشتری در محفل حاضر شوند و چیزهایِ متنوع‌تری را با سرعتِ بیشتری با یکدیگر به اشتراک بگذارند؟ این‌ها درست است، اما به واقع چیزی اساسی تغییر کرده است.

محفل‌هایِ دیجیتال به معیارِ جدیدی تبدیل شده‌اند و پس از فرونشستنِ هیجانِ اولیه ما مانده‌ایم و این حس که خوشنودتر از پیش نیستیم. محفل‌هایمان پر از نوفه‌ها و آلودگی‌ها هستند. دیگر نمی‌شود «در را فراز کرد» و در «حضورِ خلوتِ انس» با امن و یکدلیِ یاران خوش بود؛ نامحرمان حضور دارند. اما این همهٔ ماجرا نیست. حتی اگر بشود به لطفِ این یا آن فنِ رمزگذاری، نامحرمان را بیرون راند، محفلِ انس برقرار نمی‌شود؛ چرا که محفل از افراد تشکیل شده و افراد دیگر چنگی به دل نمی‌زنند: اشیاءِ مجازی جالب‌ترند! اشیاءِ مجازی، همان کالاهایِ تصویری، از جنسِ‌ عکس‌-فیلم‌-تیتر، که با فشردنِ چند دگمه برای ده‌ها و صدها و هزاران نفر فرستاده می‌شوند و رویِ صفحه‌های نمایشْ توجه‌هایشان را میخکوب می‌کنند. چه جایِ حرف زدن با آدم‌ها، که هر چه بگوییم در مقابلِ تصویرهایِ این شهرِ فرنگِ مجازیْ بی‌رنگ و کسل کننده است! این‌گونه است که «گفت‌و‌شنید» رنگ می‌بازد و جایِ خود را به «فرستنده‌ها و گیرنده‌هایِ مخابراتی» می‌دهد؛ «ذهن‌» جایِ خود را به «پردازش‌گرها» می‌دهد؛ پرده‌ها می‌افتند و صفحهٔ نمایشْ خلوت‌ترین گوشهٔ خانه‌ها را تسخیر می‌کند. استعاره‌هایِ زبانی نیز تغییر می‌کنند: ما دیگر با هم «حرف» نمی‌زنیم، بلکه به لطفِ علمِ ارتباطات «پیام‌»هایمان را ارسال می‌نماییم و مثلِ گیرنده‌ها و فرستنده‌هایِ رادیویی با هم «ارتباط برقرار می‌کنیم»؛ دیگر دربارهٔ تجربه‌ها و ایده‌های مختلف «نمی‌اندیشیم»، بلکه «اطلاعاتِ دریافت شده را پردازش می‌کنیم». میدانِ بازی نیز متحول می‌شود: ما دیگر گردِ هم و در کنارِ یاران نمی‌نشینیم، بلکه درونِ قلمرویی مجازی محاط هستیم؛ دیگر نه با «حریفانِ» آشنایِ نزدیک، که با «رقیبانی» دور و بیگانه سر‌و‌کار داریم؛ آن‌ها که کیفیتِ حضورشان را با «مگابیت‌در‌ثانیه» و «پیکسل‌در‌اینچ» می‌توان سنجید؛ کمیت‌هایی که هر چه فربه‌تر و گران‌تر می‌شوند به کیفیتِ مطلوب نمی‌رسند.

اما مگر نه این است که آدم‌ها هنوز هستند؟ آیا نمی‌شود گیرشان آورد و با آن‌ها حرف زد؟ بله، آدم‌ها هنوز هستند، اما گفتگو به شیوهٔ کهن دیگر ساده نیست. گفتگو مکان و مقام، «جا»، می‌خواهد، اما قلمرویِ دیجیتال آن‌چنان تمامیت‌خواه است که «جایی» را بر نمی‌تابد؛ گفتگو گوش و چشم می‌خواهد، اما چه کنیم که گوش‌ها و چشم‌ها مشحونِ صفحه‌هایِ نمایشند؛ گفتگو آدم می‌خواهد، اما آدم پشتِ فرستنده‌ها، گیرنده‌ها، پردازش‌گرها و آواتارها پنهان شده است. و تازه، اگر جایی گوشی و چشمی یافتیم، این خودآگاهیِ آزاردهنده در ما هست که با فتانه‌ای بی‌مانند رقابت می‌کنیم: باید طوری حرف بزنیم و رفتار کنیم—نمایش اجرا کنیم—که از آن‌چه در صفحهٔ نمایشِ تلفنِ او می‌گذرد جذاب‌تر باشیم؛ باید ماهیِ لغزندهٔ توجهش را ماهرانه در دست‌هایمان نگاه داریم… برای لحظاتی شاید، و بعد با حسرت علائم کسالت را در چهره‌اش تشخیص دهیم و بدانیم که ذهنش به صفحهٔ نمایش‌اش می‌اندیشد.

اما صفحهٔ نمایش به دزدیدنِ حریفان‌مان بسنده نمی‌کند، بلکه حتی خودمان را نیز از خودمان می‌گیرد! دیگر با خودمان حرف نمی‌زنیم، چون صفحهٔ نمایش جالب‌تر است. اگر این فکرِ عجیب به ذهنِ اشباع‌شده‌مان برسد که به شیوهٔ مألوفِ قدیمی با خودمان دقیقه‌ای خلوت کنیم هم نمی‌شود، چون حوصله‌‌مان فوراً سر می‌رود: درونِ ما به اندازهٔ کافی هیجان‌انگیز نیست، در حالی که در صفحهٔ نمایش معجزه‌هایی رخ می‌دهد که به مراتب از تازه‌ترین و تکان‌دهنده‌ترین افکار و احساساتی که قادر به ارائه‌شان هستیم جذاب‌ترند! این است که خودمان را خاموش می‌کنیم تا صفحهٔ نمایش روشن بماند. روزگاری می‌گفتند خداوند از رگِ گردن به انسان نزدیک‌تر است؛ رگِ گردن تمثیلِ نزدیک‌ترین و آشناترین چیزها بود. امروز صفحهٔ نمایش جایِ خدا را گرفته است؛ از رگِ گردن هم به ما نزدیک‌تر است. خدا هم به صفحهٔ نمایش باخته است.

اما این‌ واقعیت‌ها به تن و جانِ ما خیانت می‌کنند. ما نمی‌توانیم با سرعت و چابکیِ امواجِ رادیویی، فیبرِ نوری، کامپیوترها و روبات‌ها رقابت کنیم؛ همان‌طور که ذهنِ ما نمی‌تواند پیوستگی و انبوهگیِ بی‌نهایتِ صفحهٔ نمایش را هضم کند. تن و جانِ ما در چارچوبِ واقعیت‌هایِ زیستی‌اش عمل می‌کند. می‌توان او را با هزاران بستهٔ هیجان‌انگیزِ سرگرم‌کننده، هیجان‌انگیز، مفید، جالب و تحریک‌کننده بمباران کرد، اما او فقط بخشِ کوچکی از آن‌ها را به شکلِ معناداری درک خواهد کرد و باقی را به بدلی اشباع‌‌شده و نیمه‌جان از خود خواهد سپرد. علاوه بر این، تن‌و‌جانِ ما نیازی بنیادی دارد که به نزدیک و آشنا، به محفلِ یاران، بازگردد. روزگاری شوق این را داشتیم که سیبرنتیک قادر خواهد بود دور و بیگانه را نزدیک و آشنا کند؛ اما در واقع نزدیک و آشنایمان را هم دور و بیگانه کرد. دوردست‌ها را آوردیم پشتِ صفحهٔ نمایش، اما سرانگشتان‌مان دیگر چیزی را احساس نمی‌کنند. روزها در قلمرویی دیجیتال به وسعتِ همهٔ جهانِ شکار و تفرج می‌کنیم؛ اما شباهنگام جایی نزدیک و آشنا نداریم که به آن بازگردیم و چشم‌هایمان را سکنی دهیم. دنبال این بودیم که رویاهایمان را واقعیت بخشیم، واقعیت‌مان هم خواب‌گونه شد.

از تن‌و‌جان‌مان که نمی‌توانیم بگذریم؛ مگر این‌که آن‌را هم به دستِ فن‌ بسپاریم و یکسره مجازی شویم. پس چاره چیست؟ مسلماً در این نیست که اصرار کنیم صفحهٔ نمایش جالب‌ نیست، چرا که واقعاً جالب‌ و سرگرم‌کننده‌ است. مادامی که رو به این قبله نماز می‌خوانیم، باید تسلیمِ خدایش نیز باشیم: هیجان‌انگیزترین و سرگرم‌کننده‌ترین چیزها در دوردست‌‌های نزدیک، در صفحهٔ نمایش، یافت می‌شوند. اما چاره در پشت کردن به این قبله و خداوندگارش است. به جایِ گشتنِ بی‌پایانِ بی‌حاصلْ پیِ هیجانِ بیشتر، خود را یکسره از چنگالِ آن گسستن. خروجِ ارادی از پارادایمِ جذابیت، رویارو شدنِ شجاعانه با کسالت و افسردگی، امساک در مصرفِ تصویرهای دوردست و تحریک‌هایِ آنی، روزهٔ سرگرمی گرفتن. به جایِ فرارِ مذبوحانهٔ دائمی از کسالت، دل به دریایِ بی‌حوصلگی زدن، شنا کردن تا ساحلِ دیگرش، و در ساحتِ خودبسندهٔ نشاط از نو متولد شدن.


کانال تلگرام من را دنبال کنید: https://t.me/roozbehfeiz

Add a comment...

Post has shared content
آشوب‌ها و اعتراض‌های اخیر، دارای خصوصیت‌هایی است که تحلیل کردنِ آن‌را دشوار می‌کند. با این‌حال، فکر می‌کنم سکوت کردن هم رویهٔ مناسبی نیست و بهتر است دربارهٔ این روزهای مهم حرف بزنیم. در این‌جا چند نکتهٔ مهم را، از زاویهٔ دیدِ خودم، با شما مطرح می‌کنم.

۱
شواهدِ متعددی وجود دارد که نشان می‌دهد شروعِ این اعتراضات‌ به بخش‌هایی از یک جریانِ اصول‌گرای تندرو و ذی‌نفوذ مربوط می‌شود و هدفِ اولیهٔ آن‌ها این بوده که به وسیلهٔ آن به دولتِ آقای روحانی (دولتِ اعتدال) فشارِ بیشتری بیاورند. تظاهرات برگزار می‌شود، اما برخلافِ انتظار، دامنهٔ اعتراض‌ها به دولتِ آقایِ روحانی محدود نمی‌ماند و به سرعت به بخش‌هایِ مختلفِ نظام تسری می‌یابد. به نظرِ من به خاطر سپردنِ این نکته، یعنی این‌که نقطهٔ آغازینِ این اعتراض‌ها به جناحِ اصول‌گرایِ منتقد (به نوعی معاند با دولت) باز می‌گردد و در بسترِ نارضایتیِ عمومی به سرعت رادیکال‌ می‌شود، مهم است. نادیده گرفتنِ آن می‌تواند منجر به تحلیل‌هایِ یکسویه و بی‌توازن شود: فرضاً‌ می‌توان همه چیز را به برنامه‌ریزی و دخالتِ نهادها و دولت‌هایِ رقیب یا متخاصم نسبت داد. اما اگر این نکته را در نظر داشته باشیم، قطعاً باید ریشهٔ تحولات را در داخل جستجو کنیم. تحریک‌ها و دخالت‌هایِ خارجی مثلِ خامه‌ای هستند که به کیکِ تحلیلی‌مان اضافه می‌کنیم. بنابراین حداقل دو نتیجه می‌توانیم بگیریم. اول این‌که ما با جناح یا جناح‌هایِ سیاسی‌ِ ویژه‌ای در ایرانِ امروز مواجه هستیم که «ثبات و امنیتِ ملی» را به شکلی کاملاً ابزاری در نظر می‌گیرند؛ هر گاه لازم بدانند از آن برای محدود کردنِ رقبایشان استفاده می‌کنند، اما نوبت به خودشان که می‌رسد با سهل‌انگاریِ ویژه‌ای آن‌را به مخاطره می‌اندازند. دوم این‌که بسترِ نارضایتی‌ها در جامعهٔ ایران به مرحله‌ای بسیار خطرناک رسیده است، تا حدی که تظاهراتِ معمولیِ سیاسی و حکومتی می‌تواند به سرعت به آشوبِ سراسری‌ منجر شود. با این اوصاف، معلوم نیست آیندهٔ راه‌پیمایی‌ها و تظاهراتِ مهمِ حکومتی در آینده چگونه خواهد بود.

۲
بسیاری می‌گویند این اعتراض‌ها سر و ساختار ندارد. این حرف تا حدی درست است، چرا که هیچ‌ کدام از جریان‌هایِ سیاسی‌ِ کشور نمی‌تواند ادعا کند که تمامیتِ این اعتراض‌ها را نمایندگی می‌کند. شاید بشود گفت که فصلِ مشترکِ این شعارها در نارضایتی است. ورایِ این ابرازِ‌ ناهمگونِ نارضایتی، هماهنگیِ جامعی بینِ معترضان به چشم نمی‌خورد: برخی اعتراض‌شان به سیاست‌هایِ اقتصادی دولت است، برخی به همهٔ نظام؛ برخی نامِ گروه‌هایی را به زبان می‌آورند که روزگاری نه چندان دور تفاله‌هایِ سیاسی و اجتماعی تلقی می‌شدند و برخی دیگر کاملاً با آن‌ها فاصله دارند و صرفاً دردِ دلشان را فریاد می‌کنند. این طور به نظر می‌رسد که بخشِ بزرگی از این اعتراض‌ها، اصولاً سیاسی—به معنایِ محدودِ سیاست، یعنی طرفداری از این یا آن شخصیت یا جریان‌ برای کسبِ صندلی‌های مدیریتی—نیستند. با این‌حال، به نظر می‌رسد با گذشتِ چند روز شدتِ اعتراض‌ها کاهش یافته و در عوض شاهدِ افزایشِ آشوب‌ و تخریب‌کاری هستیم که مصداقِ فتنه‌ای نوظهور یا به تعبیرِ دوستی، اژدهایی بدونِ سر است. ساده‌تر می‌بود اگر این اژدها سری می‌داشت که می‌شد آن‌را قطع کرد یا دستِ کم تقصیرها را گردنش انداخت! اما کشتن یا محکوم کردنِ اژدهای عصبانیِ بی‌سر ساده نیست.

اما جورِ دیگری هم می‌توان به این فتنهٔ نوظهور نگاه کرد: این اژدها نه تنها بی‌سر نیست، بلکه هزار سر دارد و مدام سرهای جدید می‌رویاند. یک سرش این‌جا، یک سرش آن‌جا؛ یک سرش پیدا، یک سرش ناپیدا؛ یک سرش خندان، یک سرش گریان؛ یک سرش مکار، یک سرش گول؛ یک سرش آسان، یک سرش دشوار، یک سرش آشنا، یک سرش بیگانه. سر و کله زدن با اژدهایِ‌ بی‌سر دشوار است، اما وای از اژدهایِ هزارسر! اصلاً معلوم نیست از کجایش باید شروع کرد. خشکسالی و کمبودِ آب، گسترش کویر، تخریبِ جنگل‌ها، از بین رفتنِ خاک‌های سطحی، انقراضِ هزاران گونهٔ گیاهی و جانوری؟ آلودگیِ آب و خاک و هوا و نابودیِ همدارها؟ گسترشِ بی‌کاری، بی‌عاری، بی‌خیالی و انواع و اقسامِ اعتیادها و ناامیدیِ روزافزونِ جوانان؟ فروپاشیِ معنویت و اخلاق و اپیدمیِ ترسناکِ بی‌اعتمادی در جامعه؟ تخریبِ سنت‌ها و زوالِ اجتماعات و شیوه‌هایِ زندگیِ کهن‌آزمودهٔ بومی؟ تبعیدهای اجباری یا خودخواسته از روستاها به شهرها و از شهرها به خارج از کشور؟ ظلم، زورگویی، اقتدارگرایی و تحقیرِ نهادینهٔ حقِ انتخابِ مردم از سویِ مراکزِ قدرتِ رسمی؟ خودحق‌پنداریِ حاکمان و تحمیلِ نظام‌مندِ «راهِ رستگاری» بر نخبگان و توده‌ها؟ تحقیر و زورگویی و تبعیضِ نهادینه علیهِ زنان و اقلیت‌های قومی، مذهبی و غیرمذهبی؟ ترویجِ فرهنگِ سانسور، خودسانسوری، تظاهر و ریاکاری؟ تحقیرِ نهادینهٔ هنر، خلاقیت و اندیشهٔ انتقادی و مستقل؟ گسترشِ فساد، نابرابری‌هایِ اجتماعی، و ناکارآمدی اداری و اجرایی و صنعتی و همزمان اقتصادزدگیِ روزافزونِ مناسبت‌هایِ کیفیِ زندگی؟ تهی شدن سیاست از معنا و همزمان سیاست‌زده شدنِ روزافزونِ ارکانِ زندگیِ اجتماعی؟ فرار از واقعیت‌های تاریخی و جغرافیایی و گسترشِ فرهنگِ ندیدن، نشنیدن، نخواندن، نیاندیشیدن؟ مصرف‌گرایی و ترویجِ اسطوره‌هایِ مبتنی بر دود کردنِ یک شبهٔ منابعِ طبیعی و اجتماعی؟ استحالهٔ انقلاب و انقلابیون و تبدیل شدنِ تدریجی‌شان به آن‌چه همهٔ این سال‌ها قصدِ مبارزه کردن با آن را داشتند؟ یا حصر و تحقیر و سرکوبِ بصیرترین و صادق‌ترین فرزندانِ انقلاب و حمایت و تشویقِ مشتی مردم‌فریبِ فاسدِ نالایق؟ و تازه این‌ها در حالی است که ما در منطقه‌ای بسیار خطرناک زندگی می‌کنیم که در آن بردارهای سیاسیِ متعددی در جهتِ ایجادِ آشوب و ناآرامی در ایران وجود دارد و این نکته که آفتاب در سرزمینِ جاه‌طلبی‌های ما غروب نمی‌کند نیز کارمان را دشوارتر ساخته است.

این سرزمین و ساکنانش فراز و نشیب کم به خود ندیده‌اند. تاریخِ چند هزار سالهٔ ایران سرشار از نشانه‌هایی است که می‌توانند مایهٔ فخر و مباهاتِ بشریت باشند. در این شک ندارم. انقلابِ ایران به دریایی مواج می‌ماند که ساحلِ آلوده‌ای را شست و مرواریدهای زیادی به ارمغان آورد؛ مردانِ پاک و زنانِ پاکیزهٔ انقلابی، مخلص، صادق، صابر، شاهد و شهید. در این هم شک ندارم. اما ترسم از زوالِ خوبی‌ها است چرا که آن‌طور که یک ضرب‌المثلِ لاتینی می‌گوید «بهترین چو فاسد شود، بدترین است» (Corruptio optimi pessima). به سختی می‌توانم واقعیتی اجتماعی را تصور کنم که از یک «انقلابِ بزرگِ گندیده» زشت‌تر باشد، همان‌طور که منظره‌ای غم‌انگیزتر از درغلطیدنِ خوبانِ خدا به ورطهٔ ظلم و فساد برایم متصور نیست.

۳
ظاهراً امروز ما در نوعی وضعیتِ جنگی به سر می‌بریم که هم با جنگِ داغ (نظیرِ جنگ ایران و عراق) فرق می‌کند، هم با جنگِ نیابتی (نظیرِ جنگِ قدرت‌هایِ منطقه‌ای و جهانی با یکدیگر در سوریه)، و هم با جنگِ سرد به معنایِ‌ کلاسیکِ آن. دبیرِ شورایِ عالیِ امنیتِ ملی آن‌را «جنگِ نیابتی اینترنتی» می‌نامد، که مکملِ «جنگِ نیابتیِ رسانه‌ای» است. کمی دقت در پوشش‌هایِ معمولی خبری رسمی و غیررسمی ابعاد این جنگِ رسانه‌ای علیهِ ایران را فاش می‌کند. مثلاً به این فکر کنید که در شبِ سالِ نوی میلادی، تقریباً همزمان با اعتراضاتِ سراسری در ایران، آشوب‌گران در کشورِ فرانسه حدود ۱۰۰۰ خودروی شخصی را به آتش کشیدند و با این‌حال هیچ رسانه‌‌ای را پیدا نمی‌کنید که اوضاعِ فرانسه را در «آستانهٔ انقلاب» گزارش کند. اما اعتراضاتِ اخیر در ایران به صورتی اغراق‌آمیز منعکس می‌شوند؛ تا حدی که گاه برای افزایشِ تأثیرگذاری تصاویر و ویدئوهایی از تظاهراتِ مردمی در آرژانتین یا بحرین به عنوانِ اعتراضات در ایران عرضه شده یا صحنه‌هایی از فیلم‌ِ سینمایی به عنوانِ نمونه‌هایی از خشونتِ پلیس در ایران جا زده می‌شود. این‌ها مشتی نمونهٔ خروار هستند. در عصرِ نمایش زندگی می‌کنیم. چشم‌ها خیره بر صفحه‌هایِ نمایش است و تصویرها و فیلم‌ها و تیترها دنیا و آخرتِ آدم‌ها را می‌سازند.

جامعهٔ ایران در برابرِ این جنگِ رسانه‌ای تقریباً بی‌دفاع است. چندی پیش شاهدِ دست به دست شدنِ قسمت‌هایی از بودجهٔ پیشنهادی سالِ آینده در فضاهایِ مجازی بودیم و با حیرت هزینه‌هایِ کلانی را که جمهوریِ اسلامی صرفِ انواعِ فعالیت‌هایِ عقیدتی-تبلیغی می‌کند ملاحظه نمودیم. اگر این بودجه‌هایِ‌ هنگفت منجر به قدرتِ رسانه‌ای ایران شده بود دستِ کم می‌شد نوعی توجیهِ منطقی برایِ آن‌ها آورد. اما افسوس که ضعفِ رسانه‌ای ایران در اتفاقاتِ اخیر دوچندان آشکار شد. از شبکه‌هایِ تلویزیونی نظیرِ من‌و‌تو و بی‌بی‌سی فارسی که بگذریم، ظاهراً باید بپذیریم که یک کانالِ تلگرامی نظیرِ آمدنیوز نیز می‌تواند امنیتِ کشور را به خطر بیاندازد و آشوب ایجاد کند. به نظر می‌رسد جمهوریِ اسلامی در همهٔ آن سال‌هایی که موفق شد قدرتِ بازدارندگی و تواناییِ نظامیِ بومیِ خود را افزایش دهد، در عرصهٔ رسانه‌ای میدانِ جنگ را به کلی به حریفانش واگذار کرد. اگر قرار است واردِ بازی‌هایِ مدرن شویم، که عمیقاً شده‌ایم، باید قواعدشان را نیز درست یاد بگیریم و سعی کنیم آن‌‌ها را با مهارت بازی کنیم. تخصیصِ منصفانه و هوشمندانهٔ بودجه البته کارِ مهمی است، اما این همهٔ داستان نیست. بودجه‌ها باید به شکلی کارآمد صرف شوند و برای کارآمد بودن در چیزی باید اول شیوهٔ فعل و تأثیرِ آن‌را شناخت و تبدیل به فن، اعم از ساختارها و رویه‌ها، نمود. اما فنْ قاعدهٔ خودش را بر ما تحمیل می‌کند، همان‌طور که بر همهٔ جهانِ صنعتی تحمیل کرده است. با بودجهٔ چاق و شعارهایِ خودفریب نمی‌شود با ماشین‌های رسانه‌ای کارآمد—یعنی آن‌ها که فنِ رسانه را به کار می‌گیرند—رقابت کرد!

۴
اما جنگِ نیابتیِ اینترنتی همهٔ داستانی نیست که بر ما می‌گذرد. اگر کسی در چند دههٔ اخیر در خوابِ زمستانی نبوده باشد، یا خودش را به خواب نزده باشد، قطعاً نمی‌تواند از ارادهٔ نیرومندی که در منطقه و جهان علیهِ مردمِ ایران و نظامِ جمهوریِ اسلامی عمل می‌کند بی‌خبر باشد. نهادها و دولت‌هایِ خارجی به شکل‌هایِ مختلف در اموراتِ داخلیِ ایران دخالت می‌کنند؛ اما هدف‌‌ها، وسائل و تأثیراتِ این دخالت‌ها بسیار متفاوت است. نفسِ این دخالت‌ها عجیب نیست، چرا که بخشی نانوشته از منطقِ مدرنِ روابطِ بین‌المللی هستند؛ منطقی که ما هم آن‌را کاملاً پذیرفته‌ایم—اگر شک دارید، سعی کنید شخصیتی سیاسی را پیدا کنید که صادقانه منکر این باشد که ایران باید در کشورهای همسایه جاسوس یا عواملِ نفوذی داشته باشد؛ یا این‌که کشورهای دیگر در ایران جاسوس و عوامل نفوذی دارند. هر جا لازم بدانیم، در سطحِ توان‌مان، در امورِ کشورهایِ دیگر دخالت می‌کنیم و طبعاً این‌کار را با علم به این‌که کشورهایِ دیگر نیز در کارِ ما دخالت می‌کنند انجام می‌دهیم. هر جا از دخالتی سرباز زده‌ایم، بیشتر از جنبهٔ مصلحتی بوده است تا اصولی. در واقع، منطقِ حاکم بر روابطِ بین‌المللی چنین می‌گوید: اگر می‌خواهی در بازیِ دولت-ملت‌سازی موفق باشی، باید تا جایی که می‌توانی نفوذ کنی و تا جایی که می‌توانی جلوی نفوذِ دیگران را بگیری. با این منطق، که ما هم آن‌را پذیرفته‌ایم، باید فرض را بر این بگیریم که بخشی از آشوب‌ها و اعتراض‌هایِ اخیر به واسطهٔ دخالت و تحریک‌هایِ بیگانگان شکل می‌گیرد. آن‌چه مهم است درکِ این دخالت‌ها و داشتنِ ایمنیِ کافی در برابرِ آن‌هاست. اما این ایمنی با شعار و دستور ایجاد نمی‌شود. برای ایمن بودن باید تنی سالم و نیرومند داشت و ذهنی با نشاط که آمادهٔ رنج‌ کشیدن باشد. جامعه‌ای که از درون بیمار باشد و دارای ذهنیتِ اجتماعیِ پژمرده و عافیت‌طلبی که رویایش «خوش گذرانی» است، به سختی می‌تواند در برابرِ عواملِ بیماری‌زا مقاوم باشد؛ همان‌گونه که قادر به رنج کشیدنِ با عزت نیست.

بنابراین، این درست که بخشی از مشکلاتِ امروزِ جامعهٔ ایران به فشارهایِ ناجوانمردانه‌‌ای باز می‌گردند که قدرت‌هایِ «شبه‌استعماری» بر ما وارد می‌کنند تا عزم و ارادهٔ تاریخی‌مان برای بالندگی را خُرد کنند یا به صورتِ یکجانبه در خدمتِ منافعِ خود بگیرند؛ مشکلاتی که نوعاً «برون‌زاد» هستند. اما توهمِ بزرگی خواهد بود اگر پذیرفتنِ این واقعیتِ کلیدی ما را از ملاحظهٔ واقعیت‌هایِ مهم‌ِ دیگر، یعنی بلاهایی که خودمان بر سر خودمان می‌آوریم، یعنی مشکلاتِ «درون‌زاد» بازدارد. فکر می‌کنم این‌که مشکلاتِ درون‌زادی که جامعهٔ ایران با آن‌ها روبه‌روست بزرگ و عدیده هستند جایِ‌ بحثِ چندانی نداشته باشد. اما همهٔ ما باید از خودمان این سؤال را بپرسیم که در رویارویی با تهدیدهایِ برون‌زاد و درون‌زاد چه می‌کنیم؟ همان‌طور که همهٔ مشکلاتِ ما به عواملِ خارجی و دوردست مربوط نمی‌شود، همهٔ مشکلاتِ داخلی‌مان نیز مربوط به حکومت و نظامِ سیاسی نیست. من و شما، این‌جا و اکنون، چه می‌کنیم؟ شیوه‌مان در این جهان کدام است؟ آیا در دایرهٔ وسوسه‌ها و نیازهایی اسیر هستیم که تأمینِ آن‌ها در سرزمینی که تجربهٔ صنعتی شدن را به تمامی طی نکرده کارِ هیچ دولتِ زمینی‌ای نیست یا می‌خواهیم و می‌توانیم بر وسوسه‌ها و نیازهایمان افسار بزنیم؟ آیا مشتریانِ عافیت‌طلب، ثروت‌دوست و قدرت‌دوستِ نظامِ تولیدِ رفاه، ثروت و قدرت هستیم و دعوایمان فقط این است که سهمِ بیشتری از رفاه، ثروت و قدرت داشته باشیم یا این‌که مجهز به برنده‌ترین سلاحِ وجودی هستیم که ما را بی‌نیاز و بی‌نهایت نیرومند می‌سازد؟ فقیرِ علی و مریدِ حافظیم یا بندهٔ دیوان‌سالاران، کارشناسان، اُمرا و سرمایه‌داران؟

۵
مادامی که اعتراضات محدود به تظاهراتِ صلح‌آمیز باشند شری بر آن‌ها متصور نیست و برعکس، می‌توانند سرچشمهٔ حضورِ فعالِ اجتماعی، عبرت‌آموزی و تغییراتِ تدریجی در نظامِ سیاسیِ کشور باشند. اما اگر اعتراضات به خشونت کشیده شود «دروازه‌های جهنم» باز خواهند شد و اژدهای هزارسر فربه‌تر و خطرناک‌تر از قبل خواهد گردید. در این‌جا منظورم از خشونت یک امرِ انتزاعیِ نظری نیست. به طورِ مشخص از سیاستِ ترویجِ خشونت در اعتراضات سخن می‌گویم که تا امروز شاهدِ دامن گرفتنِ جدیِ آن نبوده‌ایم—هم از سویِ عمدهٔ معترضان و هم از سویِ حاکمیت؛ اما نمی‌توانیم به این امرِ شکننده دل خوش کنیم چون اولاً ادامهٔ ناآرامی‌ها می‌تواند زمینه را برای گسترشِ خشونت فراهم کند و ثانیاً دلیلی ندارد که دخالت‌هایِ‌ خارجی محدود به حوزهٔ رسانه‌ای باشد و همیشه احتمالِ تزریقِ گروهک‌هایِ مسلح بینِ جمعیت‌هایِ متعرض وجود دارد. اما حتی اگر اعتراضات با آرامشِ نسبی فرو بنشینند (علی‌رغم خسارت‌ها و کشته‌هایی که تا این لحظه رخ داده) مشکلاتِ اصلی سرجایشان خواهند ماند. همان‌طور که گفتم خطرهایی که تمامیت و امتدادِ تاریخی، اقلیمی و مدنی ایران را تهدید می‌کند جدی و متعددند.
تا جایی که چشم‌هایِ کم‌سویِ من اجازه می‌دهند در چشم‌اندازهایِ اصلیِ رسمی و غیررسمیِ جامعه نشانه‌ای جدی از حکمت و دوراندیشیِ پایا و مبتنی بر عقلانیتِ تاریخی و بومی دیده نمی‌شود. ظلم و فساد و بی‌کفایتی هست، نیتِ خوب و ارادهٔ خیر هم هست، اما عمدهٔ اراده‌های نیک نیز انگار در صندوق‌چه‌ای از سردرگمی و کوته‌اندیشی حبس شده‌اند. این سردرگمی‌ها البته بخشی از تجربهٔ انسان بودن است. ما هستیم تا خطا کنیم و عبرت بگیریم و ان‌شاءالله راهِ نیکو را برگزینیم.

یا رب این آتش که در جان من است
سرد کن زان سان که کردی بر خلیل (حافظ)


فتنهٔ بی‌سر؛ اژدهای هزارسر
نوشتهٔ روزبه فیض
۱۳ دی‌ماه ۱۳۹۶

کانال تلگرام من را دنبال کنید: https://t.me/roozbehfeiz
لینک مطلب در وب‌گاهِ شخصی: http://notes.feizonline.com/2018/01/leaderless-chaos-dragon/

✒️✒️✒️✒️✒️✒️✒️

پی‌نوشت۱: تمثیلِ اژدها و فتنه، دربارهٔ ناآرامی‌های اخیر را وام‌دارِ «نیشابور» هستم که نوشته بود: «مسئله این است که حالا باید برای فتنه دنبال سر گشت. فتنه نام دیگر اژدهاست.» ( https://goo.gl/NRaBC6 )
پی‌نوشت۲: چند نوشتهٔ خوب که به صورتِ مستقیم یا غیرمستقیم به اعتراض‌های اخیر مربوط می‌شوند و به نوعی در شکل‌گیریِ این نوشته نقش داشته‌اند:

📌 دیالکتیک خشم و هراس: در فقدان ایده و اراده تغییر در سیاست رسمی ایران—آرمان ذاکری (https://goo.gl/87p5Yk)
📌 آیا ممکن است ایران سوریه شود؟—مهرداد فرهمند (https://goo.gl/3ZbYUy)
📌 «صدای خیابان» (چند نکته‌ی پراکنده درباره‌ی تجمعات اعتراضیِ این روزها)—محسن حسام مظاهری (https://goo.gl/FvT49o)
📌 اعتراضات دی ۹۶ چه آینده‌ای دارد؟—رضا علیجانی (https://goo.gl/5iHXqq)
📌 موج بی ریشه فرو می نشیند، اما!؟—عطاءالله مهاجرانی ( https://goo.gl/yCcbrS)
📌 ایران، اندکی اعتراض، مقداری آشوب، آمریکا برای مرحلهٔ بعدی آماده می‌شود—ماهِ آلاباما (انگلیسی) (https://goo.gl/nropHF)
📌 چرا المیادین فارسی از نان شب واجب‌تر است—حسین درخشان (https://goo.gl/sqy5bo)
📌 مجموعهٔ بیانیه‌های میرحسین موسوی پیرامونِ انتخاباتِ ۱۳۸۸ (https://goo.gl/EfbGba)
📌 نفوذ؛ ابعاد و مصادیق آن—گفتگوی بیژن عبدالکریمی و شهریار زرشناس در برنامه زاویه (https://goo.gl/eDheZh) فیلم این گفتگو هم موجود است (https://goo.gl/V7WL2M)

Add a comment...

Post has shared content
لطفاً کمی آهسته‌تر مهربان باشید
نوشتهٔ روزبه فیض

وقتی یک حادثهٔ طبیعی و در مقیاسِ بزرگ نظیرِ زلزلهٔ اخیر در استان کرمانشاه رخ می‌دهد طبعاً جامعه با قربانیانِ حادثه همدلی می‌کند. مردمِ مهربان در سراسرِ ایران—و جهان—سعی می‌کنند به سهمِ خود به بازماندگانِ حادثه کمک کنند. اما این کمک‌ها چه وقت و چگونه لازم هستند؟ من در مقابلِ همهٔ انسان‌هایی که قلب‌شان برای کمک کردن به دیگران می‌تپد تعظیم می‌کنم و دست‌شان را می‌بوسم؛ و با این‌حال اجازه می‌خواهم یک نکتهٔ مهم را با شما مطرح کنم. شاید شما هم در آن حقیقتی را بیابید.

روزها و بلکه هفته‌هایِ اول بعد از حادثه را می‌توانیم «فازِ بحرانی» یا «فازِ اضطراری» تلقی کنیم. در فازِ اضطراری، اولویت‌ها رویِ اولیه‌ترین و حیاتی‌ترین موضوعات است: یعنی بیرون آوردن زنده‌مانده‌ها از زیرِ آوار، یافتن و شناسایی و دفنِ اجساد، ارائهٔ خدماتِ درمانی به مجروحان، اسکانِ موقتِ آواره‌شدگان، ارائهٔ نیازهایِ اولیهٔ غذایی و بهداشتی و … اگر مقیاسِ حادثهٔ طبیعی به شکلی غیرِقابلِ تصور بزرگ نباشد—که در کشورِ ما با توجه به تجربهٔ جنگ و همین‌طور وقوعِ زلزله‌هایِ مهیبِ تقریباً هر پنج یا ده سال یک‌بار، این دست حوادثِ طبیعیِ بزرگ معمولاً غیرقابلِ تصور نیستند—معمولاً نهادهایِ رسمی یا تخصصی به سرعت و کفایت وارد عمل می‌شوند و تا حد زیادی از عهدهٔ مدیریتِ فازِ اضطراری بر می‌آیند. در صورتِ نیاز، آن‌ها می‌توانند از برخی کمک‌هایِ مردمی نیز استفاده کنند، اما اولویت‌بندی و مدیریتِ اصلیِ کار دست‌ِ خودشان است. در این میان نباید نقشِ جمعیتِ هلالِ احمرِ ایران را دستِ کم بگیریم؛ نهادی که با حدودِ یک قرن سابقه و تجربه‌هایِ متعدد و منحصر به فرد در جنگ و انواعِ سوانحِ طبیعی و بهره‌گیری از انواعِ استعدادها و ظرفیت‌هایِ داوطلبیِ بومی و محلی، بدونِ شک در شمارِ توان‌مندترین و باتجربه‌ترین نیروهایِ امدادی در سراسرِ جهان به شمار می‌رود. علاوه بر این، در فازِ اضطراری انواعِ نهادهایِ دولتی، نظامی، مردم‌نهاد و بین‌المللی واردِ عمل می‌شوند و عملیاتِ امداد را مدیریت می‌کنند، یا به شکلی هماهنگ در آن مشارکت می‌ورزند. در این مرحله، اقداماتِ داوطلبانه بهتر است تا حد امکان با این نهادهایِ اصلی هماهنگ باشد. این به این معنا نیست که من اهمیتِ این اقدامات را ناچیز می‌شمارم. ابداً. به نظرِ من، در تحلیلِ نهایی، هیچ نهادی نمی‌تواند جایگزینِ اقدامِ بی‌واسطهٔ افراد در کمک کردن به کسی که به آن نیاز دارد باشد. اما صرفاً به یک واقعیتِ دیگر اشاره می‌کنم که در شرایطِ اضطراری نباید بیش از حد «مغرور» و «خودخواه» بود: خیلی از کارهایی که در این مرحله به صورتِ ناهماهنگ انجام می‌شود، اگر چه از نظر شخصی و احساسی بسیار خوشایند است و با نیتِ خوبی هم انجام می‌شود، اما شاید به اندازهٔ کافی موثر نباشد. نتیجه این می‌شود که تعدادِ زیادی «کنسرو» و «پتو» به برخی مناطقِ دمِ دست رسانده می‌شود؛ تا حدی که بخش قابلِ توجهی از این اقلام نیز هدر می‌رود؛ یا نصیبِ افرادِ فرصت‌طلب می‌شود. اگر هم شخص بخواهد خودش اقدام کند و در فازِ بحرانی به مناطقِ دوردست‌تر برود، با توجه به عدمِ تجربهٔ کافی در امداد، به احتمالِ زیاد ممکن است به یک عاملِ مزاحم تبدیل شود که منابع حیاتی نظیرِ جایِ خواب، مسیرِ تردد، سوخت، کانال‌هایِ ارتباطی و غیره را اشغال می‌کند. خلاصه این‌که، اگر به صورتِ مستقل قصدِ کمک کردن دارید، توجه کنید که بهتر است به نوعی خودتان را با نهادهایِ اصلی و با تجربه‌تر هماهنگ کنید. سعی کنید در این دام نیفتید: نیازِ عاطفیِ خودتان به کمک کردن را بالاتر از نیاز‌هایِ واقعیِ آسیب‌دیدگان قرار ندهید. چه بسا افرادِ نیکوکاری که به واسطه‌ٔ شوق و عجله‌ای که در فازِ اضطراری دارند در این دام می‌افتند.

در فازِ اضطراری، اخبارِ مربوط به حادثه در صدر قرار دارد، همهٔ جامعه از مشاهدهٔ تصاویرِ دلخراش متأثر است؛ آسیب‌دیدگان در کانونِ توجهِ رسمی و غیررسمی قرار دارند. اما بعد از این‌که روزها و هفته‌های اول سپری شد، وضعیت از «فازِ اضظراری» خارج می‌شود، ولی «عادی» نمی‌شود. چطور ممکن است بعد از گذشتِ چند هفته، وضعیتِ خانواده‌ای که خانه‌اش ویران شده و چه بسا برخی اعضایِ آن دچارِ آسیب‌هایِ جانی نیز شده باشند «عادی» شود؟ خیر. وضعیتِ مردمِ بحران‌زده، تا ماه‌ها و بلکه سال‌ها عادی نخواهد شد، اگر چه بسیاری از زخم‌ها به تدریج التیام خواهند یافت؛ حتی اگر جای‌ِ آن‌ها برای همیشه باقی بماند. اجازه دهید نامِ این وضعیت را «فازِ بهبود» بنامیم. در فازِ بهبود، مناطقِ آسیب‌دیده از صدرِ خبرها خارج شده‌اند و همراه با آن از افقِ ذهنی و عاطفی جامعه نیز. دیگر کسی هیجان کمک‌کردن و ارسالِ هدیه‌هایِ نقدی یا غیرنقدی به مناطقِ بحران‌زده را ندارد. افراد نیازِ عاطفی‌شان برایِ رایگان‌بخشی و کمک‌کردن را در جاهایِ دیگری جستجو می‌کنند. فرضِ عمومی این است که با عبور از فازِ اضطراری، دیگر احتیاجِ مبرمی به کمک‌رسانی نیست و اگر هم کمکی لازم باشد، همان خدماتِ رسمیِ دولتی یا نهادی کافی است. اما اوضاع چنین نیست. خانواده‌هایِ مصیبت‌زده، بعد از این‌که روزهایِ داغِ اضطراری را سپری کردند تازه کم‌کم با مصیبتی که بر سرشان آمده تنها مانده‌اند. دیگران رفته‌اند و‌لی آن‌ها مانده‌‌اند و دیوارهایِ فروریخته، محله‌هایِ ویران شده و سنگینیِ سوگ‌هایی که انگار نمی‌خواهند سبک شوند. شاید، این‌جا به کمکِ شما دوستِ عزیز و مهربان بیشتر نیاز باشد. درست این‌جا، که هیجانِ عمومی در جامعه فرونشسته‌، شما می‌توانید دور یا نزدیک حضور داشته باشید و سعی کنید به هر شکلی که می‌توانید، کوچک و کم‌واسطه و بی‌ادعا، به خانواده‌ای که همه چیزش را از دست داده است کمک کنید.

اگر در این نکته حقیقتی می‌یابید؛ دست نگه دارید و کمی آهسته‌تر اقدام کنید. خوب است که از هیجانِ موجود بهره بگیرید و تا جایی که امکان دارد از اطرافیان یا دوستان پول یا هدیه برای کمک‌رساندن به آسیب‌دیده‌ها جمع‌آوری کنید. اما در فرستادنِ آن به مناطقِ آسیب‌دیده خیلی عجله نکنید. حالا که زمین به این شکلِ مهیب و غم‌انگیز لرزیده، هیچ اشکالی ندارد اگر کمی آهسته‌تر و پیوسته‌تر مهربان باشید. شاید بسی نیک‌تر باشد اگر چند هفته یا حتی چند ماه صبر کنید؛ و بعد که موضوع «زلزله» به کلی به حاشیه رفت و دیگر هیچ‌کس شوق و هیجانی برای کمک کردن به قربانیان نداشت، هدیه‌هایی که گردآوری‌ کرده‌اید را به دستِ جوانه‌هایی که می‌خواهند دوباره از خاک بیرون بزنند برسانید.


🔗 http://notes.feizonline.com/2017/11/be-kind-but-slower-please/
Add a comment...

Post has shared content
خاتمی تاکید کرد: اهانت به ملت ایران و نگاه کردن به ایران به عنوان یک خطر و برنامه ریزی برای لطمه زدن به این کشور، برای هیچ ایرانی منصفی قابل قبول نیست. این را اشتباه نکنند؛ در ایران ممکن است اختلاف نظرهایی وجود داشته باشد اما در پاسداشت عزت ایران و اصل انقلاب و منافع اصلی ملی و ایستادن در مقابل تهدیدهای بیرونی، هیچ گونه اختلافی نیست.
وی افزود: مگر می شود یک نفر بیاید سپاه پاسداران را در شرایطی که در برابر تروریستها ایستاده و شهید می دهد، با گزافه گویی هایش مورد اهانت قرار دهد؟ سپاهی که برآمده از متن انقلاب و از ارکان امنیت ملی ماست.
خاتمی با تاکید بر اینکه برنامه دفاعی و موشکی ما فقط جنبه بازدارندگی دارد اظهار کرد: مگر ما موشک می خواهیم که به دیگران حمله کنیم؟ اما در جریان جنگهایی که هست آیا نباید در مقابل تهدیدهای موجود قدرت دفاع از خود را داشته باشیم؟ این مربوط به کسی نیست که بخواهد دخالت کند.
Add a comment...

Post has attachment
ایران و استراتژی‌هایِ بازدارندگی‌—بخش ۱
وبلاگ بامدادی

هر اقدامِ خصمانه‌ای که علیهِ ایران صورت می‌گیرد، خواه‌ناخواه گامی به سویِ جنگ است. به همین دلیل هم هست که برنامه‌ریزی‌هایِ دفاعی و سیاسیِ ایران باید به گونه‌ای طراحی شود که تا حدِ امکان وقوعِ چنین جنگی را پرهزینه و دور کند.

مواضعِ عملیِ ترامپ، رئيس جمهورِ جنجالیِ آمریکا، روز به روز نسبت به ایران تندتر می‌شود و تصمیمِ اخیرِ او دربارهٔ برجام نیز مؤید چنین روندی است. ترامپ در فرمانِ اخیرِ خود تعهدِ ایران به برجام را تأیید نکرد؛ ولی در اقدامی که احتمالاً از آن هم مهم‌تر است، با اشاره به فرمانِ اجرایی ۱۳۲۲۴، کلیتِ سپاهِ پاسداران را یک سازمانِ تروریستی قلمداد نمود. این اقدامی کاملاً خصمانه و خطرناک است، چرا که اولاً بنیادِ معاهده‌هایِ بین‌المللیِ ناظر بر جنگ‌ها و حقوقِ اسیرانِ جنگی را بیش از پیش متزلزل می‌سازد و ثانیاً ایران را به واکنشی تند ترغیب می‌کند. فرضاً ایران ممکن است به طورِ متقابل ارتش یا نیروهایِ ویژهٔ آمریکا را تروریستی اعلام کند و با توجه به حضورِ گستردهٔ این نیروها در منطقهٔ خاورمیانه، با آن‌ها همانندِ گروه‌هایی نظیرِ داعش یا القاعده برخورد کند. برایِ چنین کاری لازم نیست ایران حتماً مستقیماً واردِ عمل شود، بلکه می‌تواند از طریق سازمان‌ها و گروه‌هایِ نیابتیِ گستردهٔ خود اقدام کند. در صورتِ چنین روی‌کردی، آمریکا نیز وادار به واکنش خواهد شد و زنجیرهٔ این واکنش‌ها می‌تواند به درگیریِ مستقیمِ نظامی بیانجامد.

طبیعی است که وارد شدنِ جنگِ مستقیم با آمریکا می‌تواند بسیار خطرناک و با عواقبِ غیرِ قابلِ پیش‌بینی باشد. دامنه و مقیاسِ چنین جنگی غیرِقابلِ مهار کردنِ خواهد بود و از نظرِ زمانی، وسعتِ نواحیِ درگیری، نوعِ درگیری و همین‌طور گروه‌ها یا دولت‌هایی که مستقیم یا غیرمستقیم درگیر می‌شوند گسترده خواهد بود. تنها نتیجهٔ قطعیِ آن نیز تلفاتِ جانی، مالی و زیست‌محیطیِ فراوان خواهد بود، اما احتمالاً هیچ حاصلِ قابلِ پیش‌بینیِ دیگری نخواهد داشت. حملهٔ نظامی به ایران قابلِ مقایسه با جنگ‌ها یا درگیری‌های‌ دو دههٔ اخیرِ آمریکا در افغانستان، عراق، لیبی، پاکستان، سومالی و یمن نخواهد بود و علی‌رغم همهٔ سروصداها و اقداماتِ خصمانه‌ای که علیهٔ ایران انجام می‌شود، فکر نمی‌کنم در آمریکا ارادهٔ تأثیرگذاری برای ایجادِ چنین جنگی وجود داشته باشد. اما این به این معنی نیست که ظرفیت و امکانِ چنین جنگی وجود ندارد: هر اقدامِ خصمانه‌ای که علیهِ ایران صورت می‌گیرد، خواه‌ناخواه گامی به سویِ جنگ است. به همین دلیل هم هست که برنامه‌ریزی‌هایِ دفاعی و سیاسیِ ایران باید به گونه‌ای طراحی شود که تا حدِ امکان وقوعِ چنین جنگی را پرهزینه و دور کند.

علی‌رغمِ هجمهٔ عظیمی که علیهِ ایران در منطقه و جهان وجود داشته و دارد، سیاستِ ایران—تا امروز—برایِ ایجادِ بازدارندگی به صورتِ نسبی موفق بوده است. البته ما در همه جا به یک اندازه موفق نبوده‌ایم و در حوزه‌هایی اشتباهاتی جدی کرده‌ایم و همین‌طور با مشکلاتِ بزرگی رو به رو هستیم. به نظرِ من سیاستِ بازدارندگیِ ایران را می‌توانیم به درختی شبیه بدانیم که «یک تنه» و «پنج شاخهٔ اصلی» دارد. این پنج‌ شاخه به ترتیبِ اهمیت عبارتند از (۱) مشروعیتِ داخلی مبتنی بر مردم‌سالاریِ بومی، (۲) گسترش، تعمیق و تقویتِ دوستیِ فرهنگی با جوامعِ منطقه، (۳) گسترش، تعمیق و تقویتِ دیپلماسیِ عمومی با دولت‌هایِ منطقه و جهان، (۴) گسترشِ توان‌مندیِ نظامی، شبه‌نظامی و دفاعیِ بومی و (۵) ایجادِ سازمان‌ها و نهادهایِ نظامی و سیاسیِ نیابتی و دارایِ پیوندهایِ ارگانیک با ایران در منطقه.

اما تنهٔ درخت که پنج شاخهٔ آن‌ را به هم وصل می‌کند و به آن‌ها توان و نیرو و ثمر می‌بخشد «نظامِ اقتصادی پویا و پایایی» است که هم بتواند پاسخ‌گویِ نیازهایِ متکثرِ جامعه باشد و هم با شرایطِ اقلیمی و زیست‌محیطی سازگاری بلندمدت داشته باشد.

در نوشته‌هایِ آتی این موارد را شرح خواهم داد.

https://bamdadi.com/2017/10/15/iran-and-strategies-of-deterrence-part-1/
Add a comment...

Post has shared content
خیانت در عینِ خلوص
روزبه فیض

افراد معمولاً برایِ کسی که مخصلانه برای دفاع از آرمان‌‌هایِ یک جامعه مبارزه می‌کند و در این راه از جان و مال و آبرویش می‌گذرد احترامِ زیادی قایل هستند. اما همین مبارز، چنان‌چه به آن آرمان‌‌ها خیانت کند از چشمِ همگان می‌افتد و سرزنش و طرد می‌شود. اما چطور ممکن است یک مبارزِ مخلص، کسی که تا دیروز حاضر بود جان و آبرویش را برایِ رسیدن به آرمان‌ها به جامعه تقدیم کند، ناگهان به یک خیانت‌کار تبدیل شود؟

مبارزی که پاک و صادق باشد به این سادگی‌ها فریب نمی‌خورد و در برابرِ وسوسهٔ قدرت و ثروت ایمن است. پس علتِ خیانتِ او را باید در چیزِ دیگری جستجو کرد: خیانتِ او معمولاً به شکلی پنهانی و موذیانه رخ می‌دهد؛ او خیانت می‌کند در حالی که صادقانه و بی ریا تا آخرین لحظه به آرمان‌هایش وفادار مانده است. خیانتِ او وقتی رخ می‌دهد که نمی‌تواند تغییر کند و بر مسیرِ قبلی پافشاری می‌کند: شرایطی که در آن محیطِ پیرامون تغییرِ اساسی کرده و لازمهٔ آرمان‌گرا باقی ماندن انعطاف‌پذیری و تغییرِ رویه است، اما مبارزِ بااخلاصی که منعطف نیست و نمی‌تواند این تغییراتِ اساسیِ را درک کند یا بپذیرد، تغییرِ جهت نمی‌دهد و در نتیجه به یک ضدآرمان‌گرا تبدیل می‌شود. او خودش را کاملاً ثابت قدم می‌بیند و از این‌که جامعه ناگهان به او پشت کرده تعجب می‌کند و می‌رنجد، در حالی که این خودِ اوست که با تغییر نکردنش به آرمان‌هایش خیانت کرده است. ثابت قدمِ بودنِ یک مبارز فقط تا وقتی خوب است که در شرایطِ عادی مبارزه قرار گرفته باشد؛ اما چنان‌چه جامعه از نقطهٔ عطف عبور کند و شرایطِ عادیِ دیروز—عادی از لحاظِ واضح بودنِ مسیرِ مبارزه—به شرایطِ خارق‌العادهٔ امروز تبدیل شوند، تعریفِ مبارزهٔ آرمان‌گرایانه نیز عوض می‌شود. مبارزی که متوجه این تغییر نشود، لطفش به جور، و خدمتش به خیانت تبدیل می‌شود. او ناگهان از جبههٔ «حق» به جبههٔ «باطل» پرتاب می‌گردد، در حالی که باورها و رفتارش هنوز همان است که پیش‌تر بود.

در این رابطه، فیلمِ سینماییِ «بادی که کشتزارِ جو را تکان می‌دهد»[۱] ساختهٔ کِن لوچ[۲]‌ جالب است. فیلم نمایی از جنبشِ استقلالِ ایرلند است که در اوایلِ دههٔ ۱۹۲۰ به ثمر نشست. حکایتِ دو برادر که هر دو عضوِ ارتشِ جمهوریِ ایرلند بودند؛ به واقعِ شبه‌نظامیانی که با نیروهای بریتانیا، که در آن روزگارْ آفتاب در سرزمین‌هایش غروب نمی‌کرد، می‌جنگیدند. مبارزان لا‌به‌لایِ مردم پنهان می‌شدند، روستاییان به آن‌ها غذا و پناه‌گاه می‌دادند؛ از جنسِ مردم و از رنگِ آن‌ها بودند. نتیجهٔ نبرد قابلِ پیش‌بینی بود: در یک سو مردمانی با انگیزه و استقلال‌طلب و در سویِ دیگر امپراطوری قدرتمند، اما پیر و خسته.

یک روز گروهِ شبه‌نظامیان، شاملِ‌ دو برادرِ قهرمانِ فیلم، به شکلی موفقیت‌آمیز به چند نفربرِ نظامی انگلیسی حمله کردند و همهٔ سربازانِ آن‌را کشتند. این اتفاق اوج موفقیت و همبستگی‌شان بود. وقتی به روستا بازگشتند پیامی به دست‌شان رسید مبنی بر این‌که توافقی حاصل شده و جنگ بینِ نیروهایِ بریتانیایی و ایرلندی باید متوقف شود. اختلاف و دودستگی از این‌جا آغاز شد. «ملی‌گرایان» که شاملِ یکی از برادرها نیز می‌شدند نظرشان این بود که این توافق دستاوردی بزرگ است و به حُرمتِ خونِ همهٔ مبارزانی که کشته شده‌اند و همین‌طور خواستِ اکثریتِ‌ مردمِ ایرلند باید آن‌را پاس داشت. اما گروهِ دیگر، موسوم به «جمهوری‌خواهان‌» معتقد بودند که این توافق‌نامه، علی‌رغمِ این‌که تشکیلِ دولتِ مستقلِ ایرلندی را به رسمیت می‌شناخت، اما از آن‌جا که از سرانِ سیاسیِ‌ ایرلند خواسته بود که سوگندِ وفاداری به پادشاهِ بریتانیا را بخورند، چیزی نیست که بشود آن‌را پیروزی نامید. آن‌ها می‌گفتند پیروزی نزدیک است و باید به مبارزه ادامه داد تا استقلال و آزادیِ کامل در سراسرِ ایرلند حاصل شود؛ به خصوص این‌که این معاعده بخشی از ایرلند—که بعدها تبدیل به ایرلندِ شمالی شد—را مستثنی ساخته بود و هنوز زیرمجموعهٔ بریتانیا در نظر می‌گرفت. برادرِ کوچکتر عضوِ این دسته بود.

این آغازِ جنگِ داخلیِ‌ ایرلند بینِ جمهوری‌خواهان و ملی‌گرایان بود که حدودِ ده ماه طول کشید و منجر به کشته شدنِ بسیاری گردید و زخمِ آن‌ تا مدت‌ها بر جانِ جامعهٔ ایرلند باقی ماند. جنگِ داخلی در فیلم نیز، که رویِ زندگیِ‌ این دو برادر متمرکز بود، نُمودی ویژه یافت. برادرِ ملی‌گرای طرفدارِ آتش‌بس از برادرِ‌ جمهوری‌خواهِ خواستارِ ادامهٔ مبارزات خواهش کرد که دست به کارِ اشتباهی نزند و معاهدهٔ صلح و خواستِ اکثریت را بپذیرد. از آن طرف، برادرِ مبارز، برادرِ صلح‌جویش را متهم به عافیت‌اندیشی و کوتاه‌آمدن در مقابلِ ثروتمندان و قدرتمندان کرد. جنگِ داخلی اوج گرفت. جمهوری‌خواهان اسلحه‌هایشان را زمین نگذاشتند و با نیروهایِ جمهوریِ تازه تأسیسِ ایرلند جنگیدند. ایرلندی‌ها به جانِ هم افتادند. مبارزانِ آزادی‌خواهِ دیروز، به کسانی تبدیل شدند که علیهِ جوانانِ ایرلندی اسلحه می‌کشیدند. جایی یک زنِ روستایی خطاب به یکی از آن‌ها گفت: خجالت نمی‌کشید؟ با ما که این‌همه به شما غذا و پناه دادیم چنین رفتار می‌کنید؟

قصدِ فیلم این نیست که یکی از این دو گروه را مقصر نشان دهد. با دیدنِ فیلم می‌توان با هر دو گروه، و هر دو برادر ارتباط برقرار کرد و با آن‌ها همذات‌پنداری کرد. اما آن‌چه برایِ من به ویژه جالب بود وضعیتِ برادرِ جمهوری‌خواه بود: او هم مثلِ برادرِ ملی‌گرایش برایِ آرمانِ استقلالِ ایرلند جنگیده بود، اما ناگهان در شرایطی قرار گرفته بود که بسیاری از مردم، حتی برادرش را، در برابرِ خود می‌یافت.

اگر به خودم اجازه دهم و خوانشِ خودم را از داستانِ فیلم ارائه دهم، باید بگویم که این‌جا کلیدی‌ترین وجهِ داستانِ فیلم نهفته است. شرایط عمیقاً تغییر کرده بود، اما برادرِ کوچک‌تر نمی‌توانست رفتارش را به شکلی متناسب تغییر دهد، چرا که این تغییر را خلافِ آرمان‌هایش تصور می‌کرد و خیانت‌آمیز می‌خواند؛ اما به چشمِ دیگران، پافشاری و سرسختیِ او عینِ خیانت بود: او و همفکرانش آن‌قدر در آرمان‌‌شان که استقلالِ کاملِ سراسرِ ایرلند بود مصر بودند که حاضر شدند رویِ مردمِ خود سلاح بکشند. از دیدِ منتقدان، آن‌ها برایِ این‌که بتوانند به آرمان‌هایشان وفادار بمانند می‌بایست، در آن برههٔ خاص از زمان، صد و هشتاد درجه تغییرِ مسیر می‌دادند؛ یعنی سلاح‌ بر زمین می‌گذاشتند، معاهده‌ با بریتانیا را می‌پذیرفتند و از فازِ نظامی خارج می‌شدند و به فعالیت‌هایِ مدنی و سیاسی رو می‌آوردند. اما آن‌ها نمی‌توانستند چنین انعطافی را بپذیرند؛ معاهده را صرفاً ترفندی در خدمتِ ثروتمندان و نخبگانِ سیاسیِ ایرلند می‌دانستند، در حالی که آن‌ها پیروزیِ کاملِ مردم را می‌خواستند. چنین شد که سلاح‌هایشان را زمین نگذاشتند و به جنگیدن ادامه دادند.

این پدیده چندان هم نادر نیست. احتمالاً خیلی از افرادِ مبارز و آرمان‌گرا دچارِ چنین آزمونِ دشواری می‌شوند و برخی از آن‌ها در این آزمون شکست می‌خورند. از نظرِ آن‌ها تغییراتِ محیطی، هر چقدر هم که ظفرمندانه به نظر برسند، نمی‌توانند جایِ پیروزیِ نهایی و تحققِ آرمان‌‌ها را بگیرند. مبارزی که روش و مسیرش را تغییر دهد ساز‌ش‌کار و خیانت‌کار است و سازش و خیانت بزرگ‌ترین گناه در مبارزه است؛ مبارز می‌تواند سکوت کند، اسیر شود، کشته شود، اما نمی‌تواند تغییرِ مسیر دهد و سازش کند. در شرایطِ عادی، این نگاه عینِ آرمان‌گرایی است؛ مبارزِ حق‌جو خستگی‌ناپذیر و بی‌چشم‌داشت تا آخرین نفس می‌جنگد. اما اگر جامعه، بدونِ این‌که مبارزِ آرمان‌گرا را باخبر کند، از نقطهٔ عطفی کلیدی عبور کند و واردِ وضعیتِ خارق‌العادهٔ جدید شود چطور؟ اگر آرمانی که رزمندهٔ ما برایش می‌جنگد سویه عوض کرد، جایِ ظالم و مظلومش عوض شد یا شکلِ و ماهیتِ رابطه‌شان به گونه‌ای تغییر کرد که دیگر نمی‌شد آن‌دو را از یکدیگر تفکیک کرد چطور؟ آیا مبارزِ آرمان‌گرا نباید بتواند تغییرِ شرایط از عادی به خارق‌العاده را تشخیص دهد و در رویهٔ خود تجدیدِ نظر کند؟ قطعاً چرا. او باید چنین کاری انجام دهد. اما درکِ این تغییر و تمییز دادنِ آن از سازش‌کاری و خیانت ساده نیست. آرمان‌گرایی که پیش از موعد، یعنی در شرایطِ عادیِ مبارزه سازش می‌کند به آرمانِ خود خیانت کرده است؛ اما آرمان‌گرایی که علی‌رغم پایان یافتنِ شرایطِ عادی و عبورِ جامعه به سپهری دیگر از مناسبت‌ها، هنوز بر همان شیوهٔ پیشین پافشاری می‌کند نیز به همان اندازه به آرمانش خیانت کرده است. او وفاداری به آرمانِ خود را در ادامهٔ رزم می‌بیند؛ غافل از این‌که گاهی لباسِ رزم از تن در آوردن و سلاح بر زمین گذاشتن درست‌ترین راهِ وفادار ماندن به همان آرمانی است که تا دیروز لازمهٔ پاسداری کردن از آن پوشیدنِ لباسِ رزم و جنگیدن بود.

برای کسانی که این بصیرت را دارند که تاریخِ یک جامعه را کمی دورتر از هیجاناتِ تندِ روز تماشا کنند، ملاحظهٔ آرمان‌گرایانی که تا دیروز مبارزانی مخلص و شجاع و پاک بودند ولی امروز، در حالی که همان‌قدر مخلص و شجاع و پاک هستند، به دشمنانِ خشنِ مردم و خائنانِ به جامعه تبدیل شده‌اند بسیار دردناک است. شاید این سرنوشت، از سرنوشتِ مبارزانی که فریبِ وسوسهٔ پول و قدرت را می‌خورند و آرمان‌هایشان را می‌فروشند و نقد می‌کنند تلخ‌تر باشد.

http://notes.feizonline.com/2017/10/betrayal-while-truly-devoted


کانال تلگرام من را دنبال کنید: https://t.me/roozbehfeiz
Add a comment...
Wait while more posts are being loaded