Profile cover photo
Profile photo
Yadban .ir
34 followers
34 followers
About
Posts

Post has attachment
ولی حتی اگر چند نفر از بزرگ ترها هم کمک کرده باشند، این پروژه با یک کودک شروع شد. وقتی وسایل مناسب را – یک معلم، یک کتاب، یک قلم - در اختیار کودکی بگذارید، فرصت ها بی نهایتند. 
درباره این پروژه در یادبان بیشتر بخوانید.
Add a comment...

Post has attachment
بیش تر به دیوار روبه رو فکر می کنم،

صورتی است، لکه های کوچکی دارد.

آن قدر به او نگاه کرده ام،

که فکر می کنم

پاره ای از دل من است. 
آینه
آینه
yadban.ir
Add a comment...

Post has attachment
 شان و یومی خیلی زود متوجه میشوند که اگرچه گذشته را با تمام دلبستگی‌ها و دلتنگی‌هایی که برایشان افریده است، نمی‌توانند فراموش کنند، اما آینده باطلوع‌های درخشانِ پی در پی وسحرگاه‌ها و روزهای زیبا در انتظارشان است. پس باید درکنار احترام به گذشته، امیدوار باشند و برای روزهای اینده، تلاش کنند.
Add a comment...

Post has attachment
آیا می‌دانید چه افرادی در باغ وحش کار می‌کنند؟ کار کردن در باغ وحش بسیار هیجان انگیز ولی گاهی سخت و کثیف است. افرادی که در این محیط کار می‌کنند باید عاشق حیوانات باشند. هیچ می دانستید مکانیک، عکاس، باغبان و یک مسئول آزمایشگاه هم در کنار حیوانات و برای مراقبت از آن ها باید در باغ وحش باشند...
Add a comment...

Post has attachment
 دوست دارید با دست‌هایتان یک چیز نو و قشنگ بسازید؟ مثلا یک دختر خوشحال با موهای فرفری چطور است؟ اگر کاردستی ساختن و خوشحال بودن را دوست دارید، پس دست به کار شوید. من یک دختر خوشحال و مو فرفری می‌خواهم درست کنم، شما می‌توانید هر چه که دوست داشتید بسازید... 
Add a comment...

Post has attachment
 ممکن است یک روز از خواب بلند بشوی و ببینی آب رفته‌ای. شاید هم همین طور که داری غذا می‌خوری ببینی روی دستت پرهای سفید نرمی بیرون زده‌اند و بدتر از همه اینکه وقتی جلوی آینه ایستاده‌ای که دکمه لباست را ببندی یا موهایت را شانه کنی ببینی رنگ پوستت آبی شده. این اتفاق‌های عجیب غریب که ممکن است در زندگی معمولی‌ات هم اتفاق بیفتد، از کتاب  «آب رفتن تریهورن» شروع می‌شود.
Add a comment...

Post has shared content
تنهايي
پوست مي‌اندازد

ديگر تنها نيست
خودش
و
پوستش

عاطفه جوینی
تصویرگر: سحر حق گو
+Yadban .ir 
Photo
Add a comment...

Post has shared content
چشم می بندم و می پرسم:

چشم های دنیا کجاست؟

 

پوزخند می زنی: ها!

چشم بسته ای و دنبالِ

چشم های دنیا می گردی؟

 

می دانم، لبخند تو همیشه راست می گوید.

حتی اگر کمی پوز،

کمی پیر باشد.

 

هراس آلود چشم باز می کنم.

دنیا از سرم رد می شود:

قطاری هو هو می کشد.

اتوبوسی لق می زند.

پسرکی می پرسد

دستمال بدم،

دستمال؟

 

 

چشم می بندم و می گویم:

دست های آسمان را ندیده ای؟

 

شانه ات بالا،

دست هایت پایین می افتد.

 

می دانم، ندیده ای.

 

دست های من را چی،

دست های من را دیده ای؟

دو ریسمان باریکی که گردنم را حلقه زدند؟

دست های من به آسمان نمی رسند،

به گردن خدا.

 

می گردم.

باید به دنیا برسم.

می دانی دنیا کجاست؟

واگن ها در سرم فریاد می کشند.

می چرخم،

چرخ ها روی سرم،

چرخ ها زیر تنم سبز می شوند.

پس چرا نمی رسم؟

 

چشم می بندم و می گویم:

خدا را چی،

خدا را ندیده ای؟

 

اخم می کنی و

پیشانی ات ترک برمی دارد،

می پرسی این هم شد شعر؟

شعرت استخوان ندارد،

شبیه خودت.

آن وقت دنبال خدا می گردی؟

 

صدای تو کم کم دور می شود، صدای قطار نزدیک.

نه، صدای قطار نیست،

صدای آسمان است!

شکم باز کرده:

چاقوها می بارند.

خون از سوراخ های شعرم،

از شانه های سوراخم بیرون می زند.

 

دیدی چه کار کردی؟

 

شکم باز می کنم:

توله سگی که سال ها در تاریکی روحم رشد کرده بود،

رها می شود.

دنبال تو

می گردد،

دنبال تو

می چرخد.  

 

تقصیر خودت بود.

تقصیر دنیا،

اصلاً تقصیرِ ...

 

نترس.

چشم می بندم و محو می شوم،

چشم می بندم و محو می شوی.

قطار می رود،

دنیا هم.

تنها صدای پسری ماند

که نشسته کف دست های خدا،

تمام روز فریاد می زند.

فریاد می زند.

 

دستمال بدم،

دستمال؟ 

رویا زنده بودی
تصویرگر: فرحناز خادمی
+Yadban .ir 
Photo
Add a comment...

Post has shared content
بخش شعرای نوجوانان اینجا http://yadban.ir/ واقعا قشنگن!

قرار بود حرف‌هایم را همیشه توی نامه بنویسم
از بس که موقع حرف زدن می‌خندم، می‌ترسم که مبادا...
که مبادا فکر کنی تمام دوستت دارم‌هایم هم از سر شوخی‌ و خنده‌ست
 
امشب تمام ترس‌ها را چپانده‌ام توی کشوی میز
و درش را هم سه قفله کرده‌ام
قرار شد سوار فرفره‌های رنگی،
توی آسمان قل بخورم و از پنجره‌ی زیر شیروانی
بیایم تو
و آغوشت را قرق کنم
 
قول بده تمام دوستت دارم‌هایم را از بر کنی
مبادا یادت برود که من به یاد چشم‌هایت
گوشواره‌های بلوطی به گوش می‌اندازم

پرستو جمشیدی
تصویرگر: Kinga Rafusz
+Yadban .ir 
Photo
Add a comment...

Post has attachment
من همیشه بهشت را یک جور کتابخانه تصور کرده ام!
خورخه لوئیس بورخس
Photo
Add a comment...
Wait while more posts are being loaded