Profile cover photo
Profile photo
Sara Hosseini
About
Sara's interests
View all
Sara's posts

Post has shared content

Post has shared content
آیا انتفاضه سوم شروع شده؟ تحلیلگران که این‌طور می‌پندارند. برای من این پرسش اهمیت چندانی ندارد؛ آنچه مشخص است، اما این است که ما شاهد پایان یک دوره طولانی از آرامش نسبی در کرانه باختری، بخصوص در قدس اشغالی و اطراف آن هستیم. [highlight]همه چیز نشان از آن…

Post has shared content
در طول دو هفته گذشته شهروندان لبنان با برپایی تجمعات بزرگ نسبت به بحران زباله، فساد دولتی و ناکارآمدی نظام سیاسی این کشور اعتراض کردند. این اعتراضات در مرکز شهر بیروت با برخورد خشونت‌آمیز پلیس روبرو شده است؛ برخوردی غافلگیرکننده از پلیسی که در دوازده سال…

Post has shared content
پس از شش سال حبس ظالمانه، احمد زیدآبادی که از چند ساعت پس از انتخابات ۸۸ در زندان بوده است، با پایان دوران محکومیت خود بدون وقفه به تبعید (گناباد) فرستاده می شود.

مهدیه محمدی گرگانی، همسر احمد زیدآبادی، در این باره در صفحه فیس بوک خود نوشته است: “منتظر بودیم روز ۳۱ اردیبهشت احمد بعد از ۶ سال زندان آزاد شود اما حالا می گویند از همان زندان به تبعید فرستاده می شود. احساس می کنم خیلی مظلومیم.”

این در حالی است که زیدآبادی همین ۶ سال را هم به نوعی در تبعید به سر برده و در محلی غیر از محل سکونت خود و خانواده اش، یعنی زندانی رجایی شهر کرج و استان البرز زندانی بوده است.

احمد زید آبادی، روزنامه نگار و دبیرکل سازمان دانش آموختگان ایران (ادوار تحکیم وحدت) در خرداد ۸۸، تنها ساعاتی پس از اعلام نتایج انتخابات ریاست جمهوری دهم از سوی ماموران امنیتی بازداشت و ۱۴۱ روز در سلول انفرادی بند ۲۴۰ زندان اوین به سر برد.

او که مدت کوتاهی در بند ۳۵۰ زندان اوین زندانی بود و در ۱۲ بهمن ۱۳۸۸ به زندان رجایی شهر کرج منتقل شد، در آذر ماه ۸۹ از سوی شعبه ۲۶ دادگاه انقلاب تهران به شش سال زندان و پنج سال تبعید در گناباد محکوم شد.

بر اساس این حکم، ۳۱ اردیبهشت ماه سال جاری حکم ۶ سال حبس احمد زیدآبادی به پایان می رسید و همه منتظر آزادی او بودند، اما حالا ماموران گفته اند که او از زندان رجایی شهر به محل تبعید خود در گناباد فرستاده می شود.

دادگاه انقلاب همچنین زیدآبادی را به طور مادام‌العمر از هر گونه فعالیت سیاسی و شرکت در احزاب و هواداری و مصاحبه و سخنرانی و تحلیل حوادث، به صورت کتبی یا شفاهی، محروم کرده است!



Post has attachment
یادداشت امیدمهرگان از آنچه در قیام بالتیمور می گذرد

"این گیجی به تجربه‌ی تاریخی سرکوب سیاهان مربوط است، به نفی سیستماتیک آنچه می‌توان هویت آنها خواند: چنین هویتی به‌هیچ روشن نیست چیست. بخشی از سیاست سیاهان بازسازیِ خود سیاه‌بودن در جامعه‌ی معاصر است. چنین هویتی مستقیماً از منابع سنت، خانواده، تاریخ، سرزمین‌های آبااجدادی یا حتی کلیسا و اسلام به‌دست نمی‌آید، هرچند همگی سهم خود را با نه چندان سخاوت‌مندی ادا می‌کنند. با این همه، قضاوت درباره‌ی وجود یا فقدان یا حتی نحوه‌ی شکل‌گیری چنین هویتی برای موضع کسی چون نویسنده‌ی این یادداشت ناممکن و بی‌معناست. توهمی نباید داشت درمورد فهم تجربه‌ی اقلیت‌هایی که جزوشان نیستی. اما در عین حال راهی باید باشد برای نجات این تجربه از فرورفتن در «خاص‌بودن» و لاجرم بی‌زبان‌بودن صرف. تجربه‌ی اخیر بالتیمور گامی در همین راستاست. به آن، صدابخشیدن به بی‌صدایان هم می‌گویند. ساختن هویت ساختنی سیاسی و اجتماعی و حتی زیباشناختی است که با آگاهی تاریخی به پیوستگی خیزش‌ها پیوند دارد."

Post has attachment
جایز نیست!
پروین اردلان

این خشونت و این خشم نباید فراموش شود. گاهی باید خشمگین  و عصبانی بود تا این درد سنگین را از سینه برداشت و موقعیت را عوض کرد. اعتراض جمعی زنان خشمگین افغان اگر ادامه نیابد فرخنده ای دیگر خاکستر می شود، دشواری کار همین جاست.  
وقتی زنی مورد خشونت قرار می گیرد، خودش و حامیانش برای اعتراض به خشونت اعمال شده باید دلیل بیاورند و اتهام زدایی کنند. اگر در اصفهان مورد اسیدپاشی قرار می گیرد اول باید ثابت کند که کاری نکرده، نجیب بوده، دانشجو بوده، حجابش ایراد نداشته، مسلمان بوده، ...اگر در خانه مورد خشونت قرار بگیرد باید ثابت کند که "مادر بدی نبوده، مجاهد نبوده!" عدم تمکین نمی کرده، شوهر نگهدار بوده ...، اگر در خیابان های کابل به آتش کشیده می شود، باید ثابت شود که مسلمان بوده، قران را به آتش نکشیده، قاری قران بوده، دیوانه و بیمار روانی بوده... یعنی "آن دیگری "نبوده که خشونت علیه اش جایز است! در این گفتمان خشونت گر دلیلی برای اعمال خشونت ندارد اما زن قربانی ومعترض و خاکسترشده اول باید رفع اتهام کند، یعنی "کاری نکرده بوده"! ... این یعنی اگر نتوانی ثابت شوی همه چیز و همه نوع خشونت جایز است.  اگر دیوانه بودی ، یا حتی قران آتش زده بودی یا زن آبرو بر شوهر بودی همه چیز در حق تو جایز است. نه  جایز نیست! 
خشونت علیه زنان با دلیل و بی دلیل جایز نیست. خشمگین بودن در این زمان ضرورت است!

Post has shared content
نفیسه آزاد

خشونت خانگی نه یک استثناء است –از هر سه زن یک زن خشونت خانگی را تجربه می‌کند- و نه پدیده‌ای‌ست که منحصر به طبقه اجتماعی و اقتصادی خاصی باشد، بنابراین ممکن است به سادگی اگر نگاه دقیق‌تری به اطراف خود بیاندازیم زنانی را ببینیم که قربانی خشونت خانگی هستند، حتی اگر به آن اذعان نکنند و یا حتی آن خشونت را به عنوان خشونت به رسمیت نشناسند. فراگیرتر شدن رسانه‌های اجتماعی، بالاتر رفتن آگاهی در ارتباط با خشونت خانگی و تغییر در نظام ارزشی و حتی سبک زندگی، باعث خواهد شد که از این پس بیشتر و بیشتر در معرض اعلام زنانی قرار بگیریم که از خشونت خانگی‌ای که به آنها رفته است حرف می‌زنند، به فرض که این افراد مانند خانم نامداری شهرت عمومی هم نداشته باشند، اما ممکن است ما آنها را بشناسیم، دوست، خانواده یا همکار آنها باشیم. می‌خواهم به سادگی بگویم که پنج کار هست که وقتی با این زنان مواجه می‌شویم نباید بکنیم. ادعا نمی‌کنم که این لیست کامل است، این‌ها چیزهایی است که به ذهن من رسیده است. شاید بتوانیم با کمک هم کاملترش کنیم و فضای امن‌تری برای زنانی فراهم کنیم که امروز در معرض خشونت خانگی هستند و جرئت ابراز آن را ندارند.

Post has shared content
در شماره هفتم رادیو‌ددری از خودمان درباره کارخانگی می‌پرسیم؛ از چند و‌چون انجامش. اینکه چطور خانواده منبع تقسیم نابرابر قدرت است؟ از بستر فرض بدیهی انجام کارخانگی توسط زنان. از تکرار و ملال‌آور بودنش و مرزهای تعهد زنان در به سرانجام رساندن هر روزه‌اش. ‏

‏-        بخش‌هایی از یک گفتگوی جمعی با زنان خانه‌دار – این گفتگو به زودی به صورت کامل در وبسایت رادیو قرار می‌گیرد

‏-        مصاحبه با یکی از فارغ‌التحصیلان رشته مطالعات‌زنان با رویکرد پایان‌نامه‌اش به موضوع کار‌خانگی زنان

‏-        مصاحبه با ادمین صفحه‌ی کارخانگی در فیس‌بوک

‏-        سازناکوک با بررسی ترانه آشپزخانه ایرج جنتی عطایی

موزیک اول: موسیقی متن فیلم به‌همین سادگی. ساخته‌ و تنظیم محمدرضا علیقلی، بر اساس تم قدیمیِ ارمنی-آذری آهنگ ساری‌گلین

موزیک دوم: تیتراژ برنامه تلویزیونی صبح به‌خیر تهران

‏‏موزیک سوم: ‏Flying in a Blue Dream by Joe Satriani‏‏

موزیک چهارم: سرود زنان برای برابری (جوانه می‌زنم)‏


‏‏‌نام این شماره رادیو برگرفته از نام کتاب خانم زویاپیرزاد؛ “چراغ‌ها را من خاموش میکنم” است. با یکی از دوستانمان که دانش‌آموخته کارشناسی‌ارشد زبان و ادبیات‌فارسی است و  پایان نامه‌اش درباره کارخانگی در ادبیات بوده‏‌ مصاحبه‌ای کردیم که متاسفانه به این شماره نرسید و به زودی همراه با گفتگوی کامل زنان خانه‌دار منتشر خواهد شد. در این مصاحبه کتابهای چراغ‌ها را من خاموش می‌کنم و پرنده‌ی من بررسی شده‌است. ‏

Post has shared content
چند روز پیش یونس عساکره، میوه‌فروش خرمشهری در اعتراض به جمع کردن دکه‌اش خود را مقابل شهرداری به آتش کشید. به عکس او در کنار عکس یک مدل لباس که طراحی تبلیغاتش این روزها بحث‌برانگیز شده نگاه کنید:

خرمشهر سالهاست که تنها یک ساختمان آباد دارد: موزه جنگ. شهر، خود البته موزه‌ی بزرگ روبازی است که سالانه ملیونها بازدیدکننده برایش آورده می‌شود. نه برای آن که بدی‌های جنگ را نشان دهند بلکه برای یادآوری جنگاوری.

آن چه خرمشهر را ۲۵ سال بعد از جنگ «تماشایی» می‌کند خرابی است. رد گلوله بر دیوارها و ویرانی. گذشته‌ای که در حال حضور دارد و آینده را تهدید می‌کند.

مسافران تنها از مکانی دیگر به خرمشهر نمی‌آیند. در زمان سفر می‌کنند. در خرمشهر گذشته را تماشا می‌کنند، تفاوت را.

در عکس یونس عساکره آتشی نیست، رد آتش است. بدنی سوخته و در حال احتضار. مثل خرمشهر که دیگر در آن جنگی نیست اما رد جنگ است. شهری در حال احتضار. همچون شهرش، یونس را هم تنها تماشا می‌کنند. یونس دور است. عرب است. شهرستانی‌ است. فقیر است. و بدنش از فرم افتاده.

در عکس دوم آتش زبانه می‌کشد. آتشی که قرار بوده پناهی از سرمای خیابان باشد. اما با آمدن مدل و در عکس افتادن آتش دیگر نه گرم می‌کند و نه مثل آتش غایب در عکس یونس عساکره به اعتراض می‌سوزاند. آتش تنها به عنصری زینتی بدل می‌شود که حضور مدل را از یکنواختی در می‌آورد.

یونس عساکره با چشم‌های نیمه‌باز به دوربین نگاه می‌کند. بی بیان حسی، با درد.

اما در عکس دوم مدل و مرد کلاه به سر به هم خیره شده‌اند. مرد با بهت و جاخوردگی، لابد از دیدن زیبایی مدل و یا توجهی که مدل به او می‌کند. اما خیرگی مدل چیزی نیست جز نمایش قدرت او و این که مدل در مرکز تماشا است. او ژست گرفته است. ژست تماشا کردن. انگار که آمده است سر بزند. مثل آنها که سالی یک بار به خرمشهر سر می‌زنند. مثل بازدیدکننده‌ای که ژست توجه کردن می‌گیرد در گالری تصاویری که از آنها هیچ نمی‌فهمد..

یونس عساکره به غیر از باندها و زخم‌هایش چیزی ندارد. بساط او را قبل از گرفته شدن این عکس جمع کرده‌اند.

مدل عکس دوم کیسه‌ای دارد که می‌گوید او از خریدی معتبر آمده است، کیسه‌ای که با افتخار محتویاتش را اعلام می‌کند. در مقابل کیسه‌ مردی که مقابلش ایستاده هیچ اعتباری ندارد، طراحی خاصی نشده، آرم قابلی ندارد. سفید و خنثی است. این کیسه تنها به دلیل کیسه بودن است که استفاده می‌شود. برای حمل چیزهایی که چندان تماشایی نیستند. مثل کیسه‌های یونس عساکره که تنها حامل میوه‌هایش بودند.

همجواری با زمختی کار یدی و نداری، به مدل امکان می‌دهد بیشتر بدرخشد و عمق تمایز و دوری مدل از آن را به بهترین نحو به نمایش گذارد.

کسی نمی آید در خرمشهر ساکن شود. کسی در خیابان نمی‌ایستد تا بپیوندد به فلاکت و حاشیه. خرابی به درد سالی یک بار دیدن می‌خورد. زباله و آن که در خیابان ایستاده هم برای توجهی لحظه‌ای خوب است. شهروند خوب در آن متوقف نمی‌شود.

شهروند خوب از نظم نمی‌پرسد. از چرایی خرمشهر. از دلیل توقف در خیابان. شهرفرنگ اما می‌بیند. لحظه‌ای در آن سیر می‌کند و بعد به روال همیشگی بازمی‌گردد.

او فکر می‌کند باید جنگید تا مثل خرمشهر نشد. باید از نردبان ترقی بالا رفت. باید شیک بود. از گذشته و از مسیر و از دلیل نباید پرسید. باید از دور با احتیاط به این تضاد نگریست و ژست تماشا کردن گرفت.

یونس عساکره می‌خواست میوه‌‌اش را بفروشد. مدل هم می‌خواهد لباس کمپانی‌اش را بفروشاند.

یونس عساکره حتی اگر خودش را بسوزاند هم شاید به چشم کسی نیاید. اما مدل می‌تواند با مصادره همه چیز، از آتش گرفته تا فرد ایستاده در کنار خیابان، به چشم بیاید. می‌تواند خیابانی را که به عنوان محل کسب از یونس عساکره‌ها دریغ می‌شود به زمینه حضور خود تبدیل کند و با قرار گرفتن در کانون توجه همه چیز را به حاشیه خود بدل کند. با فاصله از کیسه‌های زباله و مرد مبهوت، با فاصله از آتش بایستد و با انحصار داشتنی‌های تماشایی، فقر و همه چیزهای نادیدنی را به آن سوی بلوک‌های سیمانی پیاده‌رو تبعید کند: زردی من از تو، سرخی تو از من. روسیاهی هم لابد برای یونس عساکره که آتش پوست و گوشتش را زغال کرد.

Post has attachment

ویوین مایر به چشم من که اینهمه عاشق بروز دادنم یه پیامبر بود. هیچی تو دستم نیست ولی با همون هیچی واسه خودم رسانه و تریبون دارم و مدام پشت میکروفنم. کی می‌تونه همچین گنجی داشته باشه و از نشون دادنش خودداری کنه؟ موقع تماشای فیلم مدام چشمای خیسمو با آستینم پاک می‌کردم و خودمو کوچیک و حقیر می‌دیدم. بدترین کاری که میشه با فیلم کرد همین همذات‌پنداری آنی‌یه و منم تمام مدت مشغولش بودم. هرکی مثل من نباشه و توان انجام کاری رو داشته باشه و انجامش نده برام تبدیل به قهرمان میشه. همیشه آدمایی که می‌تونستن بکنن ولی نکردن پیشم عزیز بودن. خودمم نمی‌دونم چه فضیلتی توش هست، شاید یه قدرت فوق بشری، قدرتی که هیچ‌وقت دست من بهش نمی‌رسه انقدر خواستنیش می‌کنه. تو این مستند دیدم برای بقیه هم همین‌طوریه.
Wait while more posts are being loaded