Profile cover photo
Profile photo
Fereshteh Sadeghi
About
Fereshteh's posts

Post has attachment

مهمترین خبر سیاسی این هفته نه پرتاب موشک های سپاه پاسداران به سوی داعش بلکه تعیین امیرمحود بن سلمان فرزند 31 ساله ملک سلمان پادشاه کنونی عربستان سعودی به سمت ولی عهدی بود.


اهمیت این خبر از چند جهت بود:


1- سن محمد بن سلمان که در محافل انگلیسی زبان به MbS معروف است. او زمانی که پدرش در سال 2015 به پادشاهی رسید و او را به سمت ولی ولی عهد و وزیر دفاع قرار داد 29 سال داشت و حالا با انتصابش به سمت ولی عهد دیر یا زود به عنوان جوان ترین شاه عربستان سعودی در چند دهه عمر خاندان آل سعود به تخت حکومت تکیه خواهد زد.


2- جاه طلبی محمد وقتی به این نکته دقت کنیم که او تنها فرزند مذکر پدرش یا حتی بزرگترین آنها نیست.


3- این واقعیت که برای انتصاب محمد ، ملک سلمان از برادرزاده اش و وزیر کشور مقتدر عربستان امیر محمد بن نایف گذشت و او را از همه سمت هایش برکنار کرد حاوی جهت گیری مهمی است. محمد بن نایف برای سالها مرد شماره یک امریکا در ریاض بود و هدایت تمامی اعمال ضد تروریسم و ضد القاعده در عربستان و منطقه تحت نفوذ آمریکا و عربستان را بر عهده داشت. مورد وثوق سازمان سیا CIA بود و حالا رفتن او به این معناست که احتمالا آمریکا هم تصمیم گرفته از محمد بن نایف به نفع محمد بن سلمان بگذرد و یکی دیگر از مهره های کلیدی اش را بازنشسته کند.


4- اینکه محمد بن نایف پسری ندارد نشان می دهد در صورتی که او به پادشاهی می رسید احتمالا بازهم محمد بن سلمان ولی عهد او می بود هرچند نمی توان با اطمینان گفت اگر او به قدرت می رسید محمد بن سلمان را به عنوان ولی عهد حفظ می کرد.


5- ولایت عهدی محمد بن سلمان همچنین با تغییراتی در قانون سلطنتی این کشور همراه بوده که عملا دست شورای سلطنت که وظیفه آن انتخاب پادشاه بعدی از میان فرزندان ملک عبدالعزیز پادشاه اول سعودی بوده را بست و مهمتر اینکه ظاهرا طبق قانون تغییر داده شد پادشاه بعدی فرزند پادشاه قبلی خواهد بود. به این ترتیب اگر محمد بن سلمان موفق شود به پادشاهی برسد نفر بعدی فرزند پسر او خواهد بود.


6- در تلاش برای کنار گذاشتن نسل قدیمی و کهنه و پوسیده شاهزادگان سعودی، پادشاه همچنین پسر جوان دیگر خودش را به سمت سفیر امریکا در امریکا منصوب کرد و نوه یک برادر دیگر (که از قضا برادرزاده محمد بن نایف است) را به عنوان وزیر کشور جدید برگزیده است.


از محمد بن سلمان چه می دانیم؟


محمد همانطور که قبلا گفتم تنها فرزند ذکور پدرش یا حتی بزرگترین آنها نیست و چندین برادر تنی و ناتنی دارد. در واقع او برگترین پسر همسر سوم ملک سلمان است. 31 ساله است. از دانشگاه ملک سعود در جده (یا ریاض) لیسانس حقوق گرفته است و معمار جنگ بی فرجام یمن است که پس از به قدرت رسیدن او به عنوان وزیر دفاع راه افتاد و هنوز به هیچ کدام از اهداف از پیش تعیین شده اش نرسیده، نه حوثی ها از صنعا بیرون رفته اند، نه عبد ربه منصور هادی به حکومت بازگشته و نه ارتش من و علی عبدالله صالح از صحنه بیرون رفته اند. تنها دستاورد این جنگ کشته شدن بیشتر از 12 هزار مرد و زن و کودک یمنی؛ ویران شدن خانه ها و زیر ساخت ها و اوارگی میلیون ها نفر بوده است. و حالا یمن در آستانه اعلام قحطی و گرسنگی به همراه اپیدمی وباست. محمد ظاهرا الکل نمی نوشد و حداقل 2 بار ازدواج کرده ولی در مورد جزییات زندگی یا تعداد فرزندانش اطلاعاتی در دست نیست.


برای فهم بهتر ذهن محمد بن سلمان می شود به مصاحبه سال گذشته او با روزنامه اکونومیست چاپ لندن اشاره کرد جایی که او در مورد طرح بلندپروازانه اش به نام سعودی 2030 صحبت کرده که طبق آن عربستان سعودی باید تا 14 سال دیگر کشوری مستقل از درآمدهای نفتی باشد. برای تبلیغ هدف خود، محمد اعداد و ارقام زیادی را با مهارت ردیف می کند و توضیح می دهد که با اصلاحات جدید در قانون سوبسید (یارانه ها)؛ وضع مالیات و اخراج کارگران خارجی و دادن مشاغل آنها به شهروندان سعودی سعی خواهد کرد طرح های جدید اقتصادی را پیاده کند. جایی دیگر هم در مورد فروش بخشی از سهام شرکت نفتی آرامکو Aramco که بزرگترین شرکت نفتی جهان است حرف می زند تا بتواند هزینه طرح های تحول اقتصادی را فراهم کند.

برخی عقیده دارند طرح محمد بن سلمان اجرا خواهد شد و به موفقیت خواهد رسید و برخی دیگر طرح ها را بسیار بلندپروازانه و محکوم به شکست می دانند خصوصا که عربستان سعودی به خاطر هزینه های جنگ یمن و کاهش قیمت نفت در یکی دو سال اخیر با کاهش بودجه سالانه روبرو بوده است.


طرح های محمد بن سلمان یک شاه جدید را برای آینده عربستان به تصویر می کشد که می خواهد سر بلند کند و به قدرت بزرگ اقتصادی و نظامی (به کمک خریدهای بزرگ و عظیم نظامی از امریکا) تبدیل شود و برای این کار عربستان محبورست رقبای منطقه ای را به شدت کنار بزند.


طرح های بن سلمان برای خاموش کردن رقبای منطقه ارعاب و تهدید است: پس قطر که مدتی است موی ماغ عربستان شده است را به همراه نوچه های مصری و اماراتی و بحرینی تحریم سیاسی- تجاری- پروازی-نظامی می کند تا یا این کشور به کمپ تحت رهبری محمد بن سلمان بپیوندد یا اینکه با سخت ترین تنبیه ها روبرو شود. اتفاقی که همین حالا افتاده است.


دومین رقیب منطقه ای ایران است و راهکار محمد بن سلمان در مورد ایران کشاندن جنگ نیابتی به داخل ایران است. از نظر محمد با کشوری که به دنبال اشاعه ایدئولوژی بازگشت مهدی منتظر است و می خواهد در تمام کشورهای اسلامی حضور داشته باشد و مقدمات آن را فراهم کند نمی شود حرفی داشت. محمد بن سلمان می گوید عربستان از یک سوراخ دوبار گزیده نخواهد شد و شگرد ایران که در زمان های مختلف روسای جمهور تندرو و کندرو رو می کند تا کشورهای دیگر را فریب بدهد برای ریاض رو شده است. او مشخصا از هاشمی نام می برد که با عربستان دوست بود و بعد می گوید در دوره احمدی نژاد ایران به همه کشورهای اسلامی سرک کشید و حالا روحانی آمده تا ما را دوباره فریب بدهد تا بعد از او دوباره یک تندرو بر سرکار بیاید و سایست های توسعه طلبی ایران را ادامه بدهد.


به این ترتیب معلوم می شود محمد بن سلمان برای رسین به رویای بزرگی عربستان سعودی از هیچ اقدامی حتی جنگ علیه ایران فروگذار نخواهد کرد.


معلوم نیست واکنش بی شمار شاهزاده های سعودی در قبال به قدرت رسیدن احتمالی محمد بن سلمان چه باشد، بخصوص که طبق برخی شایعات ملک سلمان قصد دارد به نفع محمد از سلطنت کناره گیری کند. در مراسم بیعتی که برای او تدارک دیده اند اکثریت جناح مذهبی و سیاسی و شاهزادگان سعودی با محمد بیعت کرده اند اما خبرها و شایعاتی هم در مورد حبس خانگی تعدادی از آنها که علم مخالفت برداشته اند به گوش می رسد.


به نظر می رسد ملک سلمان به این نتیجه رسیده بود که بعد از او به قدرت رسیدن چند شاهزاده پیر و پاتال یا فردی مثل محمد بن نایف که گفته می شود با وجود قدرت زیادش معتاد به کوکایین است عملا تیشه به ریشه خاندان آل سعود می زند و بجای چند پادشاه در طی چند سال بهترست یک جوان برای چندین دهه (شاید) حکومت کند، جوانی که جاه طلب است، رویای بزرگی عربستان را در سر دارد و برای رسیدن به این طرح حاضر به هیچ مصالحه ای نیست. آدمی که خودش زمانی پلی استیشن بازی می کرده، هم سن بسیاری از جوانان سعودی است و می تواند آنها را بهتر از شاهان پیر درک کند و شاید شاهزاده های پیرو پاتال و جناح مذهبیون و مفتی ها هم با درک همین نگاه با محمد بیعت کرده اند.


و اما فقط می ماند خامی محمد که اولین بار خودش را در جنگ یمن و دومین بار در تحریم قطر نشان داده تا سومین آن چه باشد. محمد جایی گفته است (البته من هنوز نتوانستم این گفته را در منابع خارجی پیدا کنم) که من از دوران کودکی همراه پدرم در جلسات دولتی و حکومتی شرکت می کردم و از این راه تجریه زیادی کسب کردم اما رفتار او نشان می دهد هنوز هم یک جوان 31 ساله است و نه بیشتر و حتی اگر به تخت پادشاهی هم برسد مدت زمان زیادی شاید حداقل یک دهه نیاز دارد تا به تعادل و ثبات و عقلانیت فکری واقعی برای حکومت بر کشوری چون عربستان سعودی برسد.


#عربستان_سعودی #ایران #محمد_بن_سلمان


Post has shared content
هرمان بروش در باره وین آخر قرن می‌گفت: « حقیقت یک عصر و دوران را به طور کلی می‌توان از نمای ساختمان‌ها دید». اگر این حرف درست باشد، کلونی‌های اسراییل حکم شعار دارد. رابطه‌ با وحشت را بیان می‌کند. واهمه از بیرون را. درست برعکس مهمان‌نوازی محل. هر چه بیش‌تر در قلمرو دشمن پیش می‌رویم، بیش‌تر خودمان را زندانی می‌کنیم. این فرمول برای همه جامعه اسراییلی صدق می‌کند. نه آن معماری‌های مستعمراتی اسپانیایی امریکای لاتین که به روی بیرون گشوده است و خود را به فضای دشمن را صاحب شدن محدود نمی‌کند بلکه معنی از خود بیرون شدن را می‌دهد. نوع مطلوب‌اش بانکر است. این جنبه‌ای‌ست که بحث‌های سیاسی و رسانه‌ای از آن با سکوت عبور می‌کند: استعمار اسراییلی قلمرو اشغال شده نه تنها ناعادلانه بلکه غیر ممکن است. بر روی این ناتوانیِ در مقیم شدن که آسیب‌پذیری تبعیدی‌هاست سوار شده که ساکنین اردوگاه‌های آوارگان را هم شامل می‌شود. به آسانی می‌توان گفت که کلونی‌های اسراییلی قابل سکونت نیستند. نه برای این که راحت نیستند یا خطرناک‌اند، یا در دراز مدت قابل زندگی نیستند. آن‌ها ناممکن بودن «اقامت» را که آن سوی بازگشت است افشا می‌کنند.
سفرنامه فلسطین

این سفرنامه را کریستیان سالمون در سال ۲۰۰۲ در سفری به فلسطین هم‌راه با پارلمان بین‌المللی نویسندگان نوشته.
ترجمه نیشابور

زمان جنگ یوگسلاوی، آرشیتکت بوگدان بوگدانوویچ واژه شهرکشی راجعل کرده بود تا تخریب شهرهای بالکان را نشان دهد. در فلسطین آن‌چه از این به بعد متحیر می‌کند تجاوز اعمال شده بر زمین است و بر قلمرو. تا آن‌جا که چشم کار می‌کند زیر آسمان خدا، شانتیه است، تپه‌هایی که دل و روده‌شان در آمده، جنگل‌هایی که از بین رفته. مناظری که با خشونت غیب شده. نه تنها خشونت بمب و جنگ، نه تنها تخریب تحمیل شده تانک‌هایی هر چه مدرن‌تر و سنگین‌تر که تاخت و تاز می‌کنند، بلکه خشونتی فعال، سمج. زشتی و پلشتی بتون و قیر بر زیباترین چشم‌انداز تاریخ انسانی گسترده شده. تپه‌ها مجروح از « جاده‌هایی که دور می‌زنند» که برای حفاظت از ورودی‌های کلونی‌های اسراییلی ساخته شده، سر راهش خانه‌ها را ویران کرده، درخت‌های زیتون را از ریشه درآورده، باغ های پرتقال را با خاک یک‌سان کرده....... تا به‌تر دیدبانی کند. به جایش زمین‌های بایر شده، زمین‌هایی بی‌سرنشین-نو مانس‌لاند سر در آورده. بولدوزرهایی که همه‌جا کنار جاده‌ها می‌بینیم همانقدر استراتژیک به نظر می‌آیند که تانک‌ها. هر‌گز هیچ ماشینی بی‌دفاع به نظرم حامل چنان خشونتی بی‌زبان نیامده بود که وحشی‌گری بولدوزرها.

می‌‌گویند جغرافیا اول به درد جنگ می‌خورد. در فلسطین جنگ است که جغرافیا را به هم می‌ریزد. به مدت یک هفته از رام‌الله تا غزه و رفح ما تنها تصاویر تخریب در سر راهمان دیدیم: روستاها، جاده‌ها، خانه‌های ویران.
محصولات را می‌سوزانند. خدمات عمومی را ویران می‌کنند. تجهیزان جمعی را که به زحمت به انجام رسیده با تیر موشک‌ها یا هلکوپترها، یا اف شانزده‌ها خراب می‌کنند. بندر و فرودگاه بین‌المللی غزه مثلا. صدای فلسطین در رام‌الله، آمد و رفت راه‌ها، آزمایش‌گاه پزشکی، زیرساخت‌های شهرداری، مدرسه، عمارت و مجتمع، فاضلاب، زباله‌دانی. به که می‌خواهند بباورانند که همه این‌ تجهیزات مخفی‌گاه تروریست‌ها بوده است؟

در رفح از آبادیی که با خاک یک‌سان شده است دیدن می‌کنیم، بر خانه‌های فروریخته پا می‌گذاریم. زیر پایمان دفترچه‌های مدرسه، لوازم آشپزخانه. یک مسواک. خرده‌ریزه‌های زندگی. زنی تعریف می کند که پنج دقیقه به ساکنین فرصت دادند تا محل را ترک کنند. نیمه‌شب بولدوزرها چندین بار آمدند و رفتند تا «کار را به پایان برسانند». این فرمول دارد شعار تزاحال ارتش اسراییل می‌شود. بالای برج مراقبت مسلسل‌های انفراروژ از زمینی بایر مراقبت می‌کنند. هیچ سربازی نیست. شب‌ها تا چراغی روشن شود، خود‌به خود شلیک می‌کند. اولین ردیف خانه‌ها سوراخ سوراخ است. ساکنین تحت تهدیدِ مداوم سلاح‌های اتوماتیک هستند. ماشین‌های از شکل و شمایل بیانداز، بی‌وقفه فعال‌اند، صبور و کم‌حافظه مثل زنبور. چه می‌کنند؟ دارند مرز می‌سازند. دارند مرز می‌پراکنند. مرزسازی می‌کنند.

این جا همه جا مرز است. از هر گوشه‌ای می‌گذرد، از هر تپه‌ای، از هر آبادی، از هر خانه‌ای.........سنگر جای بیشه را می‌گیرد، خاک‌ریز بارو را استحکام می‌بخشد. هر دیواری دشمن است. هر خانه‌ای می‌تواند یک تک‌تیرزن را پنهان کرده باشد. در هر گردنه‌ای نقطه‌های بازرسی سر در می‌آورد. برای ما در دویست متر، دو بار پیش آمد. در کرانه باختری رود اردن تا به امروز هفت‌صد تا شمرده‌اند. بعضی از کوچه‌ها را دیوار کشیده‌اند. برای ورود به دانشگاه بیرزیت باید دوبار از اتوبوس و تاکسی استفاده کنی و در میانش پیاده رفتن هم اجبار است. ارتش اسراییل قلمرو را به سیستمی حفره‌دار و ضدآب که خروج و ورودش را مهار می‌کند تبدیل کرده است. ما دویست و بیست‌ تایش را شمردیم، سوراخ موش‌هایی واقعی تا از اردوگاه و گتو حرفی زده نشود. آن‌جا که به طور مرتب تانک‌های مرکاوا رفت و آمد و هلکوپترهای آپاش که امریکا داده است پرواز می‌کنند.
مرزهایی تازه است. مرزهایی متحرک، سوراخ‌دار، تیره و تار، مرزهایی که تکان می‌خورند. یک شب در رام‌الله محمود درویش ما را از تپه‌ای بالا برد، بیت‌المقدس را می‌شد دید. در چند کیلومتری، شهری از هزاران چراغ می‌درخشید. میان ما و شهر مناطقی در سایه ، پرتوی این‌جا و آن‌جا پراکنده و لرزان: خانه‌های فلسطینی، و بعد دورتر در جانب راست، دوباره منطقه‌ای زیر نورهایی شدید. آن‌جا که جاده‌ای عبور می کرد، نورانی و خالی به یک کلونی اسراییلی می‌رسید. در این بازتاب چراغ‌ها در شب، من مرزی را که برق می‌زد دیدم.

ت. کونویسکی نوبسنده لهستانی، یک روز در باره سرزمین‌اش می‌گفت: «وطن من بر روی چرخ است، مرزهایش با قراردادها راه می‌روند.» در فلسطین از این هم بدتر است. مرزهایش مثل ابری از ملخ ناگهان با جهشی جا‌به‌جا می‌شوند. با تغییر ناگهانی آب و هوا. می‌تواند به خانه‌تان بیاید، مثل یک نامه، یا یک شب با سرعت یک تانک. یا چون سایه‌ای بخزد. مرزها سینه‌خیز می‌روند.

روستا را محاصره می‌کنند. آب‌گیرها را. مثل این چیزهایی که با قلاب به سر در خانه ها در رفح آویزان می‌کنند، می‌شود با خود بردش، به نسبتی که استعمار پیش‌روی می‌کند. مثل دیوارهای کاذب پیش‌پاافتاده‌ی مسکنی قابل تحول.
مرزها مخفی‌ست. مثل خود بمب‌افکن‌ها فضا را با خاک یک‌سان می‌کند و از هم می‌پاشد. به فضا- مرز تبدیل‌اش می‌کند. به خرده‌ریزه‌های قلمرو. فضا- مرز. جریان ترافیک را سازمان نمی‌دهد، آن را فلج می‌کند. کسی را محافظت نمی‌کند بلکه هر نقطه‌ای از فضا رابه منطقه‌ی مین‌کاری‌ شده تبدیل می کند و هر فردی را به هدف زنده، بمب انسانی.

مرزهای این‌جا این خطوط صلح‌طلب که فضای حق حاکمیت را مشخص می‌کنند و به هر کس جایش را نشان می‌دهند نیست. خطوطی که به فضا چهره و حاشیه و رنگ می‌دهد.
عقب می‌زند، جابه جا می‌کند، بی‌برنامه و بی‌سامان می‌کند. چه در اسراییل و چه در قلمرو اشفال شده. فضا دشمن شده است. فضایی بی‌ کیفیت و بدون محیط که ناامنی را عمومی می‌کند. رنه شار گفته بود:« لغو دوری می‌کشد».

پنجره‌ها را سیمان کشیده‌اند و جلوی ساختمان‌ها را دیوار، به ردیف، ثابت. شهر- پادگان.........
آن‌چه از کلونی‌های اسراییلی دیده می‌شود معماری گشوده بر خود را تداعی می‌کند. خود زندانی کردنی که مسلما از ترس ناشی می‌شود اما اعترافی‌ست به وسواس فضا، فضایی ترس‌ناک، سرکوب‌شده، فضا-ترس.

هرمان بروش در باره وین آخر قرن می‌گفت: « حقیقت یک عصر و دوران را به طور کلی می‌توان از نمای ساختمان‌ها دید». اگر این حرف درست باشد، کلونی‌های اسراییل حکم شعار دارد. رابطه‌ با وحشت را بیان می‌کند. واهمه از بیرون را. درست برعکس مهمان‌نوازی محل. هر چه بیش‌تر در قلمرو دشمن پیش می‌رویم، بیش‌تر خودمان را زندانی می‌کنیم. این فرمول برای همه جامعه اسراییلی صدق می‌کند. نه آن معماری‌های مستعمراتی اسپانیایی امریکای لاتین که به روی بیرون گشوده است و خود را به فضای دشمن را صاحب شدن محدود نمی‌کند بلکه معنی از خود بیرون شدن را می‌دهد.
نوع مطلوب‌اش بانکر است. این جنبه‌ای‌ست که بحث‌های سیاسی و رسانه‌ای از آن با سکوت عبور می‌کند: استعمار اسراییلی قلمرو اشغال شده نه تنها ناعادلانه بلکه غیر ممکن است. بر روی این ناتوانیِ در مقیم شدن که آسیب‌پذیری تبعیدی‌هاست سوار شده که ساکنین اردوگاه‌های آوارگان را هم شامل می‌شود. به آسانی می‌توان گفت که کلونی‌های اسراییلی قابل سکونت نیستند. نه برای این که راحت نیستند یا خطرناک‌اند، یا در دراز مدت قابل زندگی نیستند.
آن‌ها ناممکن بودن «اقامت» را که آن سوی بازگشت است افشا می‌کنند. این اَشکال متضاد از آن‌جا می‌آید. عماراتی عجیب و غریب به معنای دقیق کلمه. امنیت هر کلونی در قلب فضایی با اکثریت فلسطینی ( پانصد هزار کلونی در یک و نیم میلیون فلسطینی تنها در نوار غزه)، تلاش‌های امنیتی مداوم را طلب می‌کند، مهار کامل ورود و خروج را: گذر هر اتومبیل کلون باعث ترافیک در چندین کیلومتر بر جاده‌هایی که با نقاط بازرسی مسدود شده است، می‌شود. نوعی آپارتاید جاده‌ای که هر بار و بی‌وقفه عملیاتی تازه خرج می‌کند. در غزه که جمعیت کمتری هست خارج‌شدن از کلونی‌ها بیش‌تر امکان‌پدیر به نظر می‌آید. ما راه‌هایی دیدیم که با دیوارهای دومتری جدا می‌شوند. پلی در حال ساختمان سوار بر قلمرو اشغال شده. بولدوزرهای همه‌جا‌حاضر اعترافی نگران کننده هستند. مسئله این نیست که کافکا پرسیده بود:
« برای مقیم شدن چه کنیم». اقامت مطرح نیست. از خانه بیرون کردن است. اسراییلی‌ها طی چند دهه از اتوپیای کیبوتص به کلونی‌ها رسیدند. می‌خواستند بیابان را باغ کنند، در سال‌های شصت گفته می‌شد، وقتی برنامه‌های کیبوتص هنوز فریبا بود. باغ کتاب مقدس را به بیابان تبدیل کردند. به سرزمینی بایر. میدان جنگ حتی. جنگی‌ست با بولدوزر، شرکتی ویران‌کن. کوششی بی‌سابقه در تاریخ. دوباره قلمروسازی کردن. جنگ اگورافوبیایی.

رفت و آمد میان اسراییل و قلمرو اشغالی کاملا مسدود است. محمود درویش سه سال پیش نتوانست به اسراییل برود تا در تشییع جنازه دوست‌اش امیل حبیبی نویسنده و نماینده کنست شرکت کند. حتی نتوانست از مادرش که در بیمارستان بستری بود عیادت کند. حضورش در اسراییل تهدیدی برای ناامنی تلقی شده بود. چقدر از نویسندگان فلسطینی از این حصر خانگی به ما شکایت بردند. بچه‌های اسراییلی پایشان را در اسراییل نمی‌گذارند. از این کشور دشمن تنها سربازهای با سلاح‌هایی که خانه‌شان را خراب می‌کند می‌شناسند که پدر و مادرشان را تحقیر می‌کند. وقتی بالغ می‌شوند تنها بمب‌افکن‌هایی که در آسمان می‌غرند را می‌شناسند و هلکوپترهای آپاش که زهر آتشین‌شان را بر مدرسه و مراکز فرهنگی می‌بارند. بولدوزرهایی که روستاشان را با خاک یک‌سان می‌کنند.
از آن طرف اسراییلی‌ها دیگر فلسطینی‌ها را نمی‌بینند، تنها انتحاری‌ها را که خودشان را در کافه‌ها منفجر می‌کنند. دیدار میان نویسندگان اسراییلی و فلسطینی به خاطر رفت و آمد ناممکن شده است. برای از این سوی نوار غزه به آن سو رفتن، وقت بیش‌تری گذاشته می‌شود تا رفتن به نیویورک. نویسنده‌ای فلسطینی به ما می‌گفت: «یک‌دیگر را نمی‌بینیم. یک‌دیگر را نمی‌خوانیم. با هم حرف نمی‌زنیم». بی‌زبانی‌ای نگران کننده بر فلسطین حاکم شده است. این سو و آن سوی مرزی ناپیدا، واژه‌ها دیگر یک چیز را نشان نمی‌کنند. چیزهایی حتی دیگر نامیده نمی‌شوند. چهره فلسطینی انتحاری خیال اسراییلی را پر کرده است. اشغال‌گر اسراییلی آینده فلسطین را بسته است. دو روز بعد از بازگشت ما، ارتش اسراییل وارد رام‌الله شد. باز دوباره تمام ساختمان‌های عمومی رااشغال کرد. بر طبقات بالا تک‌تیر زن گماشت که بر عابران هم‌چون که در سارایه‌وو شلیک کنند. عمارت‌هایی که در آن مردم عادی پناه گرفته بودند. به عبادت‌گاه‌های مذهبی که از قرون وسطی پناه‌گاه بود تجاوز کردند. اما از این بدتر این است: کنترل شبکه خصوصی را به دست گرفتند و بی آن‌که مردم را خطاب کنند، برنامه‌ها را قطع کردند و فیلم‌های پورنو پخش کردند.

این است دنیای آزادی که شارون ادعایش را داشت. ارتشی اشغال‌گر که چنین اعمالی انجام می‌دهد مشروعیت خود را از دست داده است، تنها یک قدرت تحقیر کننده است. تاریخ استعمار بارها نشان داده است که جنگ را این‌طور پیروز نمی‌شوند. اما می‌خواهند به ما بباورانند که این یک جنگ نیست و دفاع از خود است. که تخریب تمام زیرساخت‌های آینده دولت فلسطینی‌ تدابیر ضد تروریستی‌ست. و لشگرکشی قلمرویی با حق حاکمیت، اشغال نیست.

تنها در محاصره در آوردن قلمرو نیست که ناسزایی‌ست به آینده. محاصره صنعت بیان است. زبان ناتوان شده است. فلسطین منطقه‌ای‌ست با زبانی فروریخته. در مرکز فرهنگی رام‌الله مخصوصا شاعری فلسطینی را به یاد می‌آورم که از زیان جنگ بر نحو حرف می‌زد. « زبان ما بر اثر جنگ تصلب پیدا کرده است. شعرهامان بیش‌تر از کوچه‌هامان با خاک یک‌سان شده اند. ما مرتب مجبوریم شعرهامان را دراماتیزه کنیم. مجبور به مقاومت در برابر عروض نظامی هستیم. باید آهنگی پیدا کنیم که آهنگ طبل نباشد.» و قبل از این‌که نتیجه‌گیری بکند با طنزی ملول گفت: « وقتی به ستاره‌ها نگاه می‌کنیم، هلکوپتر می‌بینیم. تنها چیز پسامدرن این‌جا ارتش اسراییل است.» و من به این جمله شجاعانه درویش فکر می‌کردم که چند ماه پیش می‌گفت: « من به عنوان شاعر آزاد نخواهم شد مگر وقتی که مردمم آزاد شوند، وقتی که از فلسطین آزاد شوم.»

حیرت می‌کردم که فلسطینی‌ها این آزادی را در جنگ حفظ کرده‌اند. این رابطه حقیقی را با خود و با زبان‌شان. مقاومت زبان، پیش و بیش‌تر از زبان مقاومت. چند روز بعد، همین را در تل‌آویو ملاحظه کردم، در دهان مورخ اسراییلی آمنون راز، مخالف سیاست شارون: « از زمان شکست کمپ دوید، ما دیگر لغت نداریم. برای مذاکره، برای صلح، زبانی جدید لازم است.» آرتور کستلر چیز دیگری نمی‌گفت: « جنگ‌ها با واژه‌ها پیش می‌روند در زمین الفاظ».
امروز منطق جنگی بر بحث‌ها مسلط است. برای این است که نویسندگان لازم‌اند. نه برای این‌که نقش کلاه‌آبی ها را بازی کنند. برای گوش دادن و برای به گوش رساندن صدایی دیگر، صدای نویسنده‌ها، هنرمندان، دانشگاهیان. همه آن‌ها که با هم آینده را خارج از احزاب آماده می‌کنند. می‌توانند در مقابل منطق جنگ بایستند، نه به عنوان میانجی بلکه به عنوان مترجم. نقش‌شان عظیم و در عین حال محدود است. سکوت را می‌شکند و روایت را دوباره به راه می‌اندازد، زبان صلح را دوباره ترسیم می‌کند. صلح همیشه زبانی تازه است. منطقی دیگر و نحوی دیگر است.

این بود آن‌چه ما با نویسندگان اسراییلی و فلسطینی میان دو محاصره گفتیم.
وقتی ارتش اسراییل وارد رام‌الله شد ما شهر را ترک کرده بودیم. تاتر القصبه را به هم ریخت که هنوز صدای متونی که ما در هشت زبان از چینی و افریقایی و انگلیسی و اسپانیایی و عربی و فرانسوی و پرتغالی و ایتالیایی خوانده بودیم را منعکس می‌کرد. آن‌جا که درویش شعر حکومت نظامی‌اش را در برابر هزاران تماشاچی و شنونده که بعضی‌شان به خاطر نقاط بازرسی ساعت‌ها طول کشیده بود تا خودشان را برسانند و ایستاده دست می‌زدند. نه فاناتیک‌های مذهبی لبریز از نفرت و نه حتی مبارزین مسلح مسئله فلسطین. به خودم گفتم چیزی که این مردم را از هم جدا می‌کند این است که فلسطینی‌ها هنوز نه حکومت دارند و نه زمین اما یک روایت دارند. چیزی که حکومت اسراییل سرکوب و تحقیر می‌کند، غارت و ویران می‌کند، همان چیزی‌ست که دارد از دست‌اش می‌دهد.

اقتدار و تسلط بر روایت. نه افتدار سیاسی که شارون و جانشین‌های او می‌توانند آرزویش را داشته باشند که باز هم مدتی به زور توپ و تانک بتوانند ادامه‌اش دهند. بلکه اقتدار بر چیزهای نقل شده. می‌توان مردمی بی سرزمین و بی‌‌دولت بود اما نمی‌توان مدت‌ها مردمی بدون قصه و روایت بود. این است آن‌چه در فلسطین آموختم و این درس در یک کلمه خلاصه می‌شود: صابرین. صابرین چون نام کوچک زنانه طنین دارد و رنگ زمین فلسطین است، این لغت را نه در کتاب و نه حتی در لغت‌نامه پیدا نکردم، در کوچه‌ای در رام‌الله کشف‌ کردم، سر راه. در غزه و در ربح بر صورت نیم‌گشوده کارگران و توده کنار نقطه‌های بازرسی که ساعت‌ها به انتظار می‌ایستند تا شب به خانه‌هاشان بازگردند. صابرین واژه نفرت نیست. کرامت زن آبستن است که کنار جاده می زاید. صابرین شعف دانش‌‌جویانی‌ست که هر روز مسیری را که با پاشنه تانک‌ها چال شده پیش می‌گیرند تا به دانشگاه بیرزیت برسند. صابرین، سماجت زن‌هایی‌ست که با یک نکاه به ما دیوار‌های فرو ریخته آلونک‌های خود را در اردوگاه‌ نشان می‌دهند. صابرین یعنی آن‌ها که صبر دارند...... و آن شب من در تاتر القصبه رام‌الله که امروز غرق در تاریکی و سکوت ویران شده گفتم: چون شما صبورید، آینده از آن شماست.

Post has shared content
بعضی چیزا را نگی، روی دل سنگینی می‌کنه، هر چند گفتنش هم دیگه دردی را دوا نکنه...
افتخار می‌کنند که هیچ کس،‌ حتی مخالفان برجام هم امروز دم از بازگرداندن برجام نمی‌زند. اینو به اسم حقانیت عمل خودشون می‌گیرند!!
واقعیت اینه که خودشان عامدنانه را ه برگشت را کور کردند.
مردم را دست بسته گروگان رفتار دل بخواهی آمریکا کردند، تا مبادا دوباره ازشون عبور کنند و به جناح انقلابی رو بیارن...
این که امروز هیچ کس از بازگشت نمی‌گه، دلیلش اینه که راه بازگشت را با مایه گذاشتن از سرمایه‌های ملی،‌ بستید!
اگر اوضاع به سامانی بود، که باید به همین خاطر محاکمه می‌شدید. ولی به عنوان پرچم افتخار بلندش می‌کنید. «زوال معنا» در پفیوزانه‌ترین جلوه‌اش.

Post has shared content
سخنرانی های اباذری را باید چند بار خواند. می زند توی کرک و پر این اسلاف اعتدالیون و تکنوکرات هایی که گند زدند به مملکت و دو قورت و نیم شان هنوز هم باقیست.
از متن:

تاکتیک این تاچری های اسلامی را گفتم، بعد از جنگ هیچ طبیبی بر سر بیمار اقتصاد ایران حاضر نشده است و الان هم مسئولیت هیچ چیز را به عهده نمی‌گیرند. ایشان هر کاری که می توانستند کردند، هر جراحی که لازم دیدند، به کار بردند. حالا این بیمار روی تخت افتاده است. وقتی هم که من آنها را نقد می کنم، می گویند اباذریِ نئومارکسیست می‌گوید این نوتاچریهای اسلامی توطئه کرده‌اند. در حالی که به نظر من توطئه‌ای در کار نیست. این کارها توطئه نیست، اینها کارهای خودشان است. ایشان به شریعتی و آل احمد تهمت می زدند که انشانویس هستند و حرف‌های احساساتی و پرشور و عاطفی می گویند. این نوتاچریها می گفتند شریعتی و آل احمد پوپولیست هستند و بی‌سوادها و جوانان پر از غلیان را جمع می کنند و با احساسات سر و کار دارند. در حالی که باید پرسید حرف‌های خود این تاچریها چقدر عقلی و علمی است؟ این مهم است.

Post has shared content
#اصلاح_طلب جماعت (خصوصا هرچه به طیف مشارکت نزدیک تر می شوند بیشتر) حیات و بقای ش در مغلطه و جنجال بی خود راه انداختن و هوچی گری است. سالهای بعد از 78 و خصوصا قضیه مجلس ششم این را ثابت کرد. 
خریت تعمدی برای جفتک زدن

بعد از صحبت‌هایی که رهبری اصطلاح «آتش به اختیار» را به کار برد اصلاحطلبان حدی از بدفهمی را منتشر کردند که صدای تعدادی از خودشان را هم درآورد، که وقتی معلوم است منظور چیز دیگری است چرا برداشت منفی منتشر می‌کنید؟ اما این عادت اصلاحطلب‌ها است که تعمدا واژه‌هایی را از رهبری، احمدی‌نژاد، رئیسی و هر کسی که مخالفشان باشد می‌گیرند و آن را با یک معنای دیگر و دروغین یعنی با یک برداشت شانتاژ شده و عوضی منتشر می‌کنند. چرا؟ چون به جفتک‌زدن نیاز دارند و این بدفهمی‌های تعمدی هم بهترین دلیل جفتک را برایشان فراهم می‌کند.

اصطلاح «خس و خاشاک» را به یاد بیاورید که چقدر در این سال‌ها با همین بدفهمی دستاویز شد تا به آتش نفرت و دعوا بدمند. وقتی خودشان را به خریت می‌زنند و عمدا منظور دیگری از حرف‌های مخالف برداشت می‌کنند بحث و استدلال فایده‌ای ندارد، چون این خریت شأن ابزاری دارد و لازمشان است. شجریان هم که می‌خواهد ادای سیاسی دربیاورد می‌گوید صدای من خس و خاشاک است و صدا و سیما نباید پخشش کند. او هم می‌خواهد به نظام جفتک بیاندازد و به بهانه نیاز دارد، وقتی هم که با صدای آمریکا مصاحبه می‌کند منظورش همین جفتک انداختن است.

اوج این بدفهمی که به حد مضحکی هم رسید عکس ناموس بود؛ همین که گند کار موسوی و زنش درآمد ناگهان با کپی عکس ۳*۴ غیرتی شد و انصافا مرزهای بی‌شرفی را جابجا کرد. تمام یاوه‌هایی که درباره تقلب سر هم می‌کردند مشمول همین قاعده «خریت تعمدی» بود و اینکه هیچ بحثی به نتیجه نرسیده دلیلش همین است، چون اصلا قرار نبود به نتیجه‌ای برسد! قرار است سوء تفاهم‌های خودشان را منتشر کنند تا جفتک زدنشان را توجیه کند. مثلا محکم‌ترین دلیل‌شان برای تقلب چه بود؟ قطع پیامک‌ها! که از قبل قرار بود ابزار هماهنگی و شلوغ‌کاری‌شان باشد.

این #خریت_تعمدی آنقدر مصداق دارد که شمردنش سخت است. نمونه عریانش نمازجمعه رهبری بود که چون گفت به خاطر زورآزمایی شما انتخابات را ابطال نمی‌کنم و مسئولیت شرارت‌ با خودتان است نتیجه گرفتند که حکم سرکوب داده! یا وقتی در قم صحبت کرد و حرف از میکروب سیاسی زد به خودشان گرفتند و باز عَر و عربده سر دادند، در صورتی که منظور آسیب‌های سیاسی اجتماعی بود. نمونه‌های دیگر مثل تهمت بغل کردن مادر چاوز، قیمت گوجه فرنگی، یا تقلیل دادن تظاهرات گسترده ۹ دی به ساندیس‌خوری و تحریف سخنان ائمه جمعه فراوان است.

کاملا روشن است که یک عده نشسته‌اند هر چیزی را که می‌توانند از حرفهای مخالف دربیاورند تا با همین بدفهمی‌ها منتشر کنند. بعضی‌‌ها مثل کارمندان بی‌بی‌سی شغل‌شان همین است، بابتش پول می‌گیرند. بعضی هم مثل مملکته و وحیدآنلاین که مسئولیت انتشار این خریت‌های تعمدی را دارند نوع کارشان کاملا شبیه همان حقوق‌بگیران است. گله‌ بزرگی از فعالین مجازی هم پشت سر اینها آماده‌اند هشتگ‌بازی و طوفان‌سازی کنند، همه‌اش سر چه؟ می‌خواهند اینقدر جفتک بیاندازند تا بالاخره شری راه بیافتد و اصلاحطلبان باقیمانده قدرت را هم به دست بیاورند.

Post has shared content
سوءِ قصد به دموکراسیِ بومیِ ما

تروریست‌ها امروز در مرقدِ امام و خانهٔ ملت خونِ مردمِ بی‌گناه را ریختند تا کینه و نفرت‌شان را از بالندگیِ دموکراسیِ بومیِ ایران نشان دهند. انتخابِ «مجلسِ شورایِ اسلامی» و «مرقدِ امام خمینی» به عنوانِ محل‌هایِ عملیاتِ تروریستی چه معنایِ دیگری می‌تواند داشته باشد؟ به نظرِ من این مکان‌ها به صورتِ تصادفی و یا صرفاً به واسطهٔ ملاحظاتِ اجرایی انتخاب نشده‌اند، بلکه هدف از انتخاب‌شان ارسالِ پیامی روشن و خونین به جامعهٔ ایران و سایرِ جهانیان بوده است.

برایِ درکِ پیامِ تروریست‌ها باید به جوهرِ نظامِ جمهوریِ اسلامی توجه کنیم. جامعهٔ ایرانی دغدغه‌‌ و عزمی تاریخی و منحصر به فرد دارد تا نظامی سیاسی و اجتماعی برایِ خودش دست و پا کند که هم دموکراتیک است و هم بومی. جمهوریِ‌ اسلامی فرزندِ همین اراده است؛ اما هیچ چیز بیشتر از خمینی—رهبر و بنیان‌گزار—وجهِ بومیِ آن‌ را نمایندگی نمی‌کند و مجلس—خانهٔ ملت—نیز واضح‌ترین نُمادِ وجهِ دموکراتیکِ آن است. امروز دموکراسیِ بومیِ‌ ایران ایرادهایِ زیادی دارد و با چالش‌هایِ بزرگی رو به روست، اما جمهوریِ اسلامی نه یک کالایِ وارداتی است و نه یک محصولِ نهایی که بشود آن‌را به بهانهٔ ایرادهایش برگرداند؛ بلکه فرایندی پویاست که از دغدغه و عزمِ تاریخیِ مردمِ ایران نیرو می‌گیرد، رشد می‌کند و بارور می‌شود. و البته که این مسیری طولانی و پر از ترس و امید است.

http://notes.feizonline.com/2017/06/attack-on-our-native-democracy

کانالِ من را تلگرام دنبال کنید: https://t.me/roozbehfeiz



Post has shared content
از متن:

امیدوارم احمدی‌نژاد برای مراجع تقلیدی که مبالغ گزاف خمس و زکات و وجوهات دریافت می‌کنند اما دریغ از ارائه یک گزارش مالی، که آن پول‌ها دقیقا خرج چه شد، (خرج تربیت عالم دینی و زدودن فقر؟، یا خرج ساخت حوزه علمیه مجلل و قرآن طلاکوب؟) الگو واقع شود و بعد از این تامین هزینه محل استقرار تیم حفاظت، منظم و هر فصل گزارش مالی دهد که پول‌ها دقیقا و با جزئیات خرج چه مواردی شد.
ضرورت شفافیت مخارج وجوهات دریافتی توسط احمدی‌نژاد
امیدوارم احمدی‌نژاد برای مراجع تقلیدی که مبالغ گزاف خمس و زکات و وجوهات دریافت می‌کنند اما دریغ از ارائه یک گزارش مالی، که آن پول‌ها دقیقا خرج چه شد، (خرج تربیت عالم دینی و زدودن فقر؟، یا خرج ساخت حوزه علمیه مجلل و قرآن طلاکوب؟) الگو واقع شود و بعد از این تامین هزینه محل استقرار تیم حفاظت، منظم و هر فصل گزارش مالی دهد که پول‌ها دقیقا و با جزئیات خرج چه مواردی شد...
وگرنه اگر یک فرد وجوهات بگیر دیگر به کثیری از وجوهات بگیرانِ بی‌شفافیت اضافه شود، حتی اگر آن فرد احمدی‌نژاد هم باشد، (که مردم به او اعتماد کامل دارند) اما بدون شفافیت، هیچ فرد و نهادی از گزند فساد و تضییع و اتلاف منابع مالی، در امان نیست...
احمدی‌نژاد الان فرصت دارد که به خیلی افراد و نهادها درس شفافیت بدهد... افراد و نهادهایی که مردم را برای دانستن مخارج بودجه و نقدینگی‌ها، نامحرم می‌پندارند...
از باب النصیحت لائمه المسلمین هم شده، احمدی‌نژادی‌ها باید از احمدی‌نژاد بیش از هر فرد دیگری انتظار شفافیت داشته باشند و شرط استمرار اعتماد مردم و ادامه واریز وجوه، همین خواهد بود... وگرنه شاهد همان نزول تدریجی پرداخت خمس و زکات به خاطر عدم اعتماد، این بار به یک فرد جدید خواهیم بود...


Post has shared content
می خواستم من هم یادداشتی در مورد اختلاف #عربستان_سعودی و #قطر بنویسم اما حال و حوصله اش نیست (شاید بعدا وقتی اوضاع کمی روشن تر شد بنویسم)، بنابراین این یادداشت که دو سناریوی حداقلی و حداکثری را در نظر گرفته شیر می کنم. نکات خوبی را دارد هرچند به ریشه اختلافات و موارد دیگر نپرداخته است. 
صبح امروز بعد از چند روز علنی شدن اختلافات بین قطر با امارات و عربستان، این دو کشور و بعضی از دولت‌های همراه از جمله بحرین روابطشان با قطر را قطع کردند. دو عضو دیگر شورای همکاری خلیج [فارس] یعنی عمان و کویت رابطه‌شان را قطع نکرده‌اند. این دو در جریان قطع ارتباط گروهی کشورهای همراه عربستان بعد از حمله به سفارت سعودی در تهران هم رابطه‌شان را با ایران حفظ کردند.

اختلافات قطر با دو کشور دیگر بر ناظران خاورمیانه پوشیده نیست. سال‌ها پیش عربستان بر سر بازوی رسانه‌ای قدرتمند قطر، شبکه‌ی الجزیره، با این دولت مشکل پیدا کرد و اختلاف در نهایت به کاهش استقلال الجزیره ختم شد. همین چند سال پیش هم دولت‌های دوحه و ریاض در کشورهای مختلف غرب آسیا و شمال آفریقا با هم رقابت می‌کردند و اختلاف بالا گرفته بود، اما با کنار رفتن امیر قطر و سپس مرگ شاه عربستان و روی کارآمدن حاکمان جدید، بر درگیری‌ها سرپوش گذاشته شد تا جبهه‌ای متحد در برابر رقیب مشترک-ایران- تشکیل شود. قابل انتظار بود که درگیری‌ها دوباره بروز کنند. نیروهای مرتبط با این دو دولت حاشیه‌ی جنوبی خلیج فارس در مصر، لیبی، و سوریه مستقیماً با هم تعارض داشته‌اند، و در موضوعاتی نظیر کودتای ترکیه هم دو دولت کاملاً در برابر یکدیگر قرار گرفته‌اند. آنچه در این روزها از سوی ریاض و ابوظبی «نزدیکی به ایران» خوانده می‌شود، در واقع زاویه داشتن با سیاست خارجی این دو عضو شورای همکاری است. سعودی‌ها به دنبال توسعه و سلطه بر شبه جزیره‌ی عرب و بعد سراسر منطقه هستند، و این امر بدون مطیع کردن دولت‌های همسایه ممکن نخواهد شد.

دو سناریوی حداکثری موجود را می‌شود به این ترتیب نوشت:
الف) بهترین حالت ممکن: قطر در برابر عربستان و امارات کوتاه نمی‌آید. کویت و عمان در کنار قطر می‌ایستند. دولت‌های شورای همکاری سه به سه در برابر همدیگر قرار می‌گیرند، و شورا منشعب می‌شود. امارات و عربستان و بحرین دولت‌هایی مثل اردن را به شورای همکاری اضافه می‌کنند، و در دیگر سو کویت، عمان، قطر، به همراه عراق و ایران شورایی موازی تشکیل می‌دهند.

ب) بدترین حالت ممکن: عربستان با رضایت آمریکا(که پایگاهی نظامی در قطر دارد) دست به کودتا یا حتی اشغال نظامی می‌زند، و منابع عمده‌ی مالی، سیاسی، و رسانه‌ای قطر را در اختیار می‌گیرد. ترکیه(تنها همراه عمده‌ی قطر) با عربستان قدرتمندتر از
پیش همراه می‌شود، و ایران با تهدیدی بزرگ‌تر از قبل روبه‌رو می‌شود.

اتفاقی که می‌افتد احتمالاً چیزی در میان این دو سناریوی افراطی است. محتمل‌ترین حالت این است که قطر مثل درگیری‌های قبلی امتیازهایی بدهد و دوباره بر اختلافات سرپوشی گذاشته شود و حل و فصل آنها به آینده موکول شود. اما ایران باید با امید به اولی و با در نظر گرفتن دومی وارد عمل شود.

به نظر تحلیلگرانی از جناح‌های مختلف ایران باید الان تمام قد در کنار قطر بایستد، و دیگرانی هم هستند که با توجه به سابقه‌ی سیاه قطر ترجیح داده‌اند طرف عربستان را بگیرند. هیچکدام این دو مسیر درست نیست. بازی موازنه‌ی قوا حکم می‌کند که ایران در میان درگیری دو رقیبش طرف دولت ضعیف‌تر(قطر) را بگیرد تا سبب تضعیف بیشتر دولت قوی‌تر(سعودی) شود، اما جغرافیا، کارنامه‌ی سیاه قطر در حمایت از تروریست‌ها در چند سال گذشته، و البته احتمال کودتا در قطر ایران را ملزم به برداشتن گام‌هایی آرام می‌کند. ایران باید حمایتی صرفاً لفظی از قطر بکند، و در عوض با کویت و عمان وارد مذاکره شود و به آنها تضمین دهد در صورت بالا گرفتن اختلافات و کشیده شدن آنها به میانه‌ی میدان از آنها حمایت خواهد کرد. این دو دولت در سال‌های گذشته تلاش کرده‌اند طرف ریاض یا تهران را نگیرند و در میانه‌ی این دو قدرت بزرگ منطقه‌ای بازی کنند. ایران باید این دولت‌ها را تشویق به ایستادگی بکند و مخصوصاً به کویت اطمینان دهد که هیچ تهدیدی از ایران متوجه کویت نخواهد شد. رفتار کنونی عربستان با قطر باید این دولت‌ها را به این نتیجه برساند که بازی در میانه‌ی این میدان کارساز نیست و دیر یا زود نوبت آنها هم خواهد رسید.

در دهه‌های گذشته و مخصوصاً بعد از افول جمهوری‌های سوسیالیستی عربی نظیر مصر، عربستان سعودی به شیوه‌های مختلف، از راه‌اندازی مدارس مذهبی تا اعزام مفتی و ساخت مسجد در کشورهای مختلف نفوذ کرده‌است و همسایگان زیادی را همراه یا مطیع خود کرده است. حمایت تمام‌عیار ترامپ در فردای انتخابات ایران آنها را به این نتیجه رسانده‌است که می‌توانند یک گام بزرگ دیگر در این مسیر بردارند. اگر ایران، همراهانش، و دولت‌هایی مثل ترکیه بتوانند قطر را تشویق به ایستادگی کنند و مانع از همراهی دوباره‌ی قطر با سعودی‌ها شوند، شکست بزرگی به عربستان تحمیل خواهد شد.

Post has shared content
از متن:

سروش درباره تحصیل خودش در غرب می‌گوید از بازار و توسط تاجری از دوستان پدرش حمایت شده. آن تاجر حق داشته به او مستمری بدهد تا او شیمی و فلسفه علم بخواند، این هم خصوصی است و به خود آن تاجر مربوط است، اما آیا همان تاجر حق ندارد پولی را به دیگران پرداخت کند تا خرج فقه و اصول و فلسفه اسلامی و تفسیر شود؟! یا حق ندارد پولی بدهد تا خرج تبلیغ دین و مراسم دینی شود؟ چه کسی می‌خواهد این حق را از مردم سلب کند
آیا سروش «ارتزاق از دین» نداشته است؟

بی‌بی‌سی اخیرا مستندی تبلیغی درباره سروش ساخته و ضدیت او با نهاد روحانیت را پررنگ کرده، تکیه سروش مثل همیشه ارتزاق روحانیت از دین است و منظور او پولی است که مردم بابت خمس به علما و مراجع تقلید می‌پردازند. آنها معمولا نیمی از این پول را خرج تحصیل طلاب و اداره مدارس علمیه می‌کنند، نیمی دیگر هم سهم فقرا می‌شود. موقوفات هم پشتوانه دیگری برای روحانیت است اما سروش (شاید تعمدا) ترجیح می‌دهد روی وجوهات تمرکز کند.

مخالفت سروش با نهاد روحانیت بنیانی است، یعنی پیشنهادی برای اصلاح ندارد و می‌خواهد از اساس چنین نهادی وجود نداشته باشد. به عبارت روشن می‌توان گفت که نقد او براندازانه است و هیچ نوعی از تحمل و مدارا (جز در روکش الفاظ) در آن دیده نمی‌شود. از میان روحانیون شخصیت‌هایی مانند مطهری نسبت به ساز و کار روحانیت انتقاد و پیشنهادات اصلاحی داشته‌اند اما گرایش عمومی روشنفکران نسبت به روحانیت حذف و هدم ساختار آن بوده است.

«ارتزاق از دین» به یک کلیشه تبدیل شده که شأن ناسزا هم پیدا کرده و متجددین و گاهی عوام علیه «آخوندها» و «ملاها» از آن استفاده می‌کنند. برای اینکه معنای این بحث روشن شود باید ببینیم در صورتی که نهاد روحانیت وجود نداشته باشد چه چیزی جای آن را می‌گیرد؟ کسانی که می‌خواهند در علوم دینی تحصیل کنند از چه جایی باید درآمد داشته باشند؟ حقوق اساتید و محققین و هزینه ساخت و نگهداری مدارس و چاپ کتب و غیره از چه راهی باید تأمین شود؟

شاید بهتر باشد به نحوه ارتزاق خود سروش و کسانی که ادعاهایی مانند او دارند نگاه کنیم تا ببینیم او چه نهادی را بهتر از وجوهات و موقوفات می‌داند؟ سروش شخصیتی دانشگاهی است و تا همین چند سال پیش از دانشگاه‌های دولتی حقوق می‌گرفت. هزینه دانشگاه هم از «پول نفت» تأمین می‌شود. دولت که به نظر سروش در ایران دمکراتیک نبوده و نیست پولی که متعلق به همه مردم است را به امثال سروش می‌دهد تا در حیطه علوم (من جمله علوم دینی) کار کنند.

خود سروش هم ارتزاق از دین داشته با این تفاوت که نهاد دولت آن را از جیب مردم پرداخت کرده. مردم با اختیار خودشان و از درآمد خودشان پولی را به روحانیت می‌سپارند تا در جایی که علمای دینی صلاح می‌دانند خرج شود، یعنی رابطه حقوقی‌شان کاملا خصوصی است و جز به مرجع و مکلف به کس دیگری ربط ندارد. نظارت بر هزینه‌کرد هم به همان رابطه محدود است و باز هیچ کس (دولت باشد یا روشنفکر یا با هر عنوان دیگری) حق دخالت ندارد.

سروش حتی وقتی در موضوعات دینی کتاب نوشته و مردم بابت آن پول داده‌اند ارتزاق از دین داشته، و این رابطه شبیه‌تر است به رابطه روحانیت با مردم چون «خصوصی» است.

سروش درباره تحصیل خودش در غرب می‌گوید از بازار و توسط تاجری از دوستان پدرش حمایت شده. آن تاجر حق داشته به او مستمری بدهد تا او شیمی و فلسفه علم بخواند، این هم خصوصی است و به خود آن تاجر مربوط است، اما آیا همان تاجر حق ندارد پولی را به دیگران پرداخت کند تا خرج فقه و اصول و فلسفه اسلامی و تفسیر شود؟! یا حق ندارد پولی بدهد تا خرج تبلیغ دین و مراسم دینی شود؟ چه کسی می‌خواهد این حق را از مردم سلب کند؟

سروش از دمکراسی حرف می‌زند و نهادهای مدنی را برای تکثرگرایی در سیاست مهم می‌داند. با این حال تلاشش معطوف به این است که نهاد مدنی روحانیت را از بین ببرد! او با یک نهاد اجتماعی ایرانی و کاملا جا افتاده مخالفت می‌کند برای اینکه جای آن را دولت مدرن یا احیانا سازمان‌های مردم نهادی بگیرد که از طبقه متوسط جدید و سرمایه‌داران حمایت می‌شوند. اگر بخواهیم موضع سروش را خلاصه کنیم چه توصیفی جز غرب‌گرایی و تجدد مناسب است؟

مخالفت اساسی با روحانیت در واقع ناشی از تمامیت‌خواهی نهاد دانشگاه است که می‌خواهد همه رقبا را از بین ببرد و تنها خودش در جایگاه سخن گفتن از علم و دین و سیاست و... بنشیند. حتی روشنفکرانی مثل سروش که از پلورالیسم حرف می‌زنند و مدارا را شعار خودشان می‌دانند تحمل روحانیت را ندارند. آنها می‌خواهند این نهاد از بین برود تا مردم برای شنیدن از دین به دانشگاهیانی متوجه شوند که مهم‌ترین تکیه‌شان در ایران پول نفت بوده و هست.

روحانیت شیعه پیوندی با مردم دارد که ‌در حکومت‌های رضاخان در ایران و صدام در عراق هم از بین نرفته، این آرزوی روشنفکران به هر شکل محقق نشد و با مستقر شدن جمهوری اسلامی حتی بودجه دولتی هم به درآمد موسسات حوزوی افزوده شده، که البته گسترده شدن آن خلاف استقلال حوزه‌های علمیه است. به نظر می‌رسد رویکرد انتقادی و اصلاحی نسبت به حوزه‌های علمیه، دانشگاه، دولت و سایر نهادهای اجتماعی و سیاسی بهتر از رویکرد براندازانه و عوامانه باشد.

Post has attachment

آیت الله مایک در مقابل حکومت آیت الله ها

خبر دیروز نیویورک تایمز + در مورد مسئول جدید امور #ایران در سازمان جاسوسی #آمریکا #سیا CIA و متعاقب آن خبر وال استریت ژورنال + در مورد اینکه یک بخش جدید با عنوان ایران هم در این سازمان برای اداره امور جاسوسی مربوط به ایران تشکیل شده احتمالا باعث بروز نگرانی هایی در میان مقامات ایران خواهد شد. حالا هرچند نخواهند به روی خودشان هم بیاورند.

نکته مهم در مورد این افشاگری ها اینست که نیویورک تایمز یک رسانه نزدیک به دموکرات ها و دشمن ترامپ است و وال استریت ژورنال بر عکس رسانه ای نزدیک به نئوکان ها و جمهوری خواهان و هوادار رییس جمهور دانلد #ترامپ است. در واقع نیویورک تایمز با اعلام این خبر به نوعی قصد داشت از برنامه احتمالا جدید دولت امریکا برای فعالیت های جدید و سخت علیه ایران پرده بردارد و ترامپ را جنگ طلب نشان بدهد که WSJ به آنها پاتک زد که چه نشسته اید که حتی مرکز جاسوسی اش هم تاسیس شده است.

من نمی دانم رسانه های داخلی تا چه حد به این موضوع پرداخته اند یا چه جزییاتی را برای مردم توضیح داده اند اما چیزهایی که اینجا می نویسم از همان مقالات گرفته شده اند:

به ادعای NYT مسئول جدید ایران در سازمان سیا مایکل د آندرا نام دارد. این اسم واقعی اوست هرچند عکسی از او وجود ندارد. اما چرا اسم واقعی او بیرون آمده است؟ چون هویت او پیشتر بخاطر نقشش در شکار نیروهای القاعده و خصوصا رهبری عملیات کشته شدن #اسامه_بن_لادن لو رفته بوده، هرچند به گفته تایمز عکس اودر میان مسئولانی در اتاق کاخ سفید در این عکس معروف در زمان عملیات شکار بن لادن گرفته شده وجود ندارد و او آن روز مشغول اجرای عملیات از مقر خود سازمان سیا در لانگلی ویرجینیا بوده است.

در مورد مایکل د آندرا چه می دانیم؟


NYT از د آندرا با لقب های ایت الله مایک و شاهزاده تاریکی اسم برده، اما جزییات بیشتر از او در این لینک واشنگتن پست + در سال 2012 منتشر شده است. این قسمت را احتمالا رسانه های ایران چاپ نمی کنند اما د آندرا که در طی یکی از ماموریت هایش با زنی مسلمان آشنا و با او ازدواج می کند تغییر دین داده و خودش مسلمان است. البته به ادعای کسانی که در مورد او حرف زده اند هیچ وقت رفتارهای دینی اسلامی مانند نماز (یا احتمالا روزه) از او ندیده اند اما همیشه یک تسبیح در دستش دارد و با آن بازی می کند. شاید مسلمان بودنش برای سفر کردن به به کشورهای مسلمانی مانند عربستان سعودی هم بکارش می آید. از سویی دیگر او یک سیگاری قهارست که برای سالها آنرا ترک کرده بود اما پس از انتصابش به عنوان مسئول امور القاعده دوباره سیگار کشیدن را از سر می گیرد.

د آندرا متولد ویرجینیاست و خانواده اش از 2 نسل پیش همکاران سیا بوده اند، ظاهرا در اواخر دهه 50 یا اوایل دهه 60 زندگی است، یک آدم به شدت کاری است ویک تخت خواب جمع شو به وسایل اتاق کارش در لانگلی اضافه کرده است. به گفته همکارانش تنها تفریحش کارش است.

3 دلیل عمده برای شهرت #د_آندرا وجود دارد:

1- او کسی است که عملیات های هواپیماهای بدون سرنشین امریکا در پاکستان را به شدت افزایش داد و از تعداد 3 حمله در سال 2006 به تعداد 117 حمله در سال 2010 در دوران ریاست جمهوری اوباما رساند. او همچنین سیاستی که بر مبنای آن باید حتما از حضور یک هدف خاص در گردهم آیی های شبه نظامیان والقاعده و طالبان مطمئن می شدند تا حمله را انجام بدهند کنار گذاشت و گفت هرکجا یک یک دسته القاعده ای جمع باشند هدف ما برای حمله با هواپیماهای بدون سرنشین است. این سیاست باعث کشته شدن تعداد زیادی از عوامل القاعده در پاکستان و افغانستان شد.

2- د آندرا با همکاری سرویس اطلاعاتی اسراییل موساد در ترور عماد #مغنیه نفر دوم حزب الله لبنان در قلب دمشق نقش داشته است.

3- د آندرا بعد از سال 2001 و جنگ امریکا علیه تروریزم در برنامه انتقال مظنونان تروریستی به زندان های سیا در خارج از آمریکا و شکنجه آنها شرکت داشت. هرچند طبق قوانین امریکا هیچ کدام از مسئولان و مامورانی که در شکنجه و مسائل مربوط به مظنونان تروریزم شرکت داشتند هرگز بخاطر اقدامات شان تحت تعقیب قرار نخواهند گرفت و حتی هویت شان هم فاش نخواهد شد.

فعال شدن بخش ایران در سازمان سیا هم می تواند نوید دهنده اقدامات جدید امریکا علیه ایران باشد؛ هم به نوعی هشدار به ایران و کمی ترساندن آن باشد. اما واقعا مقصود آمریکایی ها در دهه چهارم حکومت جمهوری اسلامی و بعد از توافق هسته ای چه می تواند باشد امر دیگریست. بخصوص که ایرانی ها از سیا هرگز دل خوشی نداشته اند و اسم سازمان سیا یادآور سالهای حکومت شاه و اوایل انقلاب است. اما بهرحال می تواند مقامات کشورمان را در مورد اینکه آمریکا دوباره وارد فاز براندازی حکومت جمهوری اسلامی شده ؛ نگران کند. از این به بعد ممکنست دور جدید سخت گیری ها در شبکه های اجتماعی و تلاش برای از بین بردن هرگونه رابطه سیا با افرادی در داخل ایران شدن خواهد گرفت و حتی ممکنست تعداد افرادی که به جرم جاسوسی دستگیر می شوند هم بیشتر شود.

NYT در مقاله اش توضیح داده که د آندرا نقش سیاست گذار در قبال برنامه های سیا در ایران را ندارد بلکه فقط عامل اجرای آنهاست. در واقع سیاست گذاری را همین دفتر جدیدی که WSJ در موردش توضیح داده که مرکز گردهم آیی کارشناسان، تحلیلگران و عوامل میدانی و عملیاتی مربوط به ایران است، انجام خواهد داد و د آندرا و افرادش مجری برنامه ها و چگونگی اجرا شدن آنهاست.




Wait while more posts are being loaded