Profile cover photo
Profile photo
Fereshteh Sadeghi
About
Posts

من تصمیم گرفته ام برای مدتی که نمی دانم چقدر وقت باشد ، و یا شاید هم اصلا برای همیشه ، از اینجا بروم. قصد داشتم اکانتم را پاک کنم اما از آنجایی که آرشیوی ازمطالب چندین سال نوشته شده ام، ندارم بنابراین گذاشتم همه پست ها فعلا تا چند وقت بمانند و به جای اکانت، خودم دی اکتیو بشوم.

از همه شما که در تمام این چند سال به دوستان نادیده من تبدیل شدید، مطالب من را خواندید، لطف کردید کامنت گذاشتید و همیشه رفتاری دوستانه و مودبانه داشتید خیلی متشکرم. با من کاری داشتید به اسمم پیغام بفرستید در ای میل خواهم دید.
Commenting is disabled for this post.

Post has attachment
قبلا اینجا از برو بچه ها و زن های دستفروش چهارراه های نزدیک خانه مان حرف زده ام که تک تک شان را می شناسم و آمارشان را دارم. نه اینکه ازشان چیزی خریده باشم (معمولا یا بسته دستمال کاغذی مربعی شکل است یا دستمال های آشپزخانه ) بلکه چون خوب نگاه شان می کنم. گاهی باهاشون حرف می زنم برای اینکه کمی اطلاعات دستگیرم بشود، گرچه اینها چیزی ندارند بگویند ولی خب از هیچی بهتره. گاهی که پر می شوند یک چیزی می گویم که طرف دمش را بگذارد روی کولش و برود. مثلا یک دفعه یکی شان گیر داده بود که من بدبختم بیچاره ام. کمی نگاهش کردم و گفتم اگرپول نداری چرا بچه ات را پمپرز کرده ای؟ ماند چی بگوید. رفت که رفت.

حالا یکی شان هست که چند وقت پیش همین جوری که داشتم با نگاهم حرکتش را بین ماشین ها تعقیب می کردم دیدم دماغش عمل کرده است. از آن عمل های قشنگ و حرفه ای نه از اینها که 2-3 میلیون است و قسطی و زن سرای دار خانه دایی مامانم انجام داده بود. دماغش درست و حسابی عمل شده و خیلی خوش ترکیب و سربالا بود. سراغ ماشینم که آمد و افتاد به التماس گفتم دماغت عمل کرده است. جا خورد گفت اره. گفتم پس به اندازه کافی داری! گفت مثل اینکه خیلی دلت می خواهد دماغت را عمل کنی. می دانی چرا اینجوری شده؟ تصادف کردم و کلی چاخان پاخان ردیف کرد. بعد هم التماس که دستمال بخر و کمک کن من حامله ام (حالا یک بچه هم بغلش بود) دعایت می کنم . گفتم نمی خواهم دعایم کنی. برو برای خودت دعا کن از دست این شغل راحت بشی. رفت.

دیروز بازدوباره ظهر پشت چراغ قرمز بودم که آمد. (: طبق معمول همیشه گله گذاری که تو هیچ وقت چیزی نمی خری. گفتم نمی خواهم. دستمال دارم. گفت همیشه همینی. بعد یک چیز جالب گفت که خودم ماندم. گفت تو همیشه داری پشت چراغ قرمز ناخن هایت را سوهان می زنی. (((:
ناگهان دیدم راست می گوید. خیلی وقت ها بدون اینکه خودم متوجه باشم پشت چراغ قرمز سوهان را از کیفم در می آورم و ناخن هایم را مرتب می کنم. برای مامانم تعریف کردم می گوید مگر دست هایت را می گیری بالا؟ نگران است که مردهای ماشین های کناری ببینند من دارم ناخن هایم را سوهان می زنم، از شان خانم بودن من کم بشود. می گویم نه! اون می چسبد به شیشه ماشین پایین را نگاه می کند همه چیز را می بیند.

خلاصه داستانی دارم من با این دستفروش ها. نکته قابل توجه اینکه همه این مکالمات بین من و آنها معمولا یا از پشت شیشه است یا دو سانتی متری که شیشه را می دهم پایین. ولی احساس می کنم این کار شده نوعی تفریح و بازی موش و گربه بین من و آنها.

https://plus.google.com/u/0/112067876038779827587/posts/eBNAbFi2fsH



Add a comment...

نوشیدنی امشب: گل گاو زبان با سنبل الطیب و نبات، کمی هم پودر لیمو عمانی برای ته مزه ترش آن بریزید ولی زیاد نه، چون رنگ بنفش گل گاوزبان که همه قشنگی این نوشیدنی به آن هست ، را از بین می برد.

توضیح اینکه: گربه ها عاشق ریشه سنبل الطیب هستند، وقتی دلشان درد می گیرد - چون گربه ها هم دل درد می گیرند، می روند ریشه سنبل الطیب پیدا می کنند و می خورند. لطفا گیر ندهید و نپرسید از کجا می دانی گربه ها دل درد می گیرند؟
چون که: می دانم! مامانم گفته! به او هم یک گربه گفته بوده!

Add a comment...

Post has attachment
ماجراهای اسراییل و عهد التمیمی

این قضیه فعالان ضداسراییلی فلسطینی که از قضا خیلی از آنها نوجوان هم هستند تازگی ها برای اسراییل دارد شدیدا دردسر ساز می شود. البته دستگیری بچه ها و نوجوانان توسط ارتش اسراییل امر چندان عجیبی نیست و تعداد زیادی از بچه ها در تمام چند دهه گذشته دستگیر، بازداشت موقت و زندانی شده اند و همین حالا هم چیزی حدود 300 کودک و نوجوان فلسطینی در زندان های اسراییل آب خنک می خورند. اما مورد عهد التمیمی یک مورد خاص است که باعث مضحکه شدن اسراییل نزد خاص و عام شده است.

عهد التمیمی یک دختر 16 ساله اهل روستای نبی صالح در کرانه غربی اشغالی است که بار اولش نیست خبرساز می شود: چند سال پیش ویدئویی از یک سرباز اسراییل منتشر و بسیار معروف شد که در آن سرباز یک پسر 10-11 ساله فلسطینی را کتک می زد، خانواده پسرک شامل خواهر و مادرش ریختند سر سرباز وماسک صورت او را که چیزی مثل جوراب نایلون بود پاره کردند. خواهر پسرک هم در این میانه دست سرباز را گاز می گرفت و خلاصه بساطی بود. آن زمان دوستان سرباز به کمکش آمدند و آزادش کردند و اما ارتش اسراییل هیچ وقت آدم ها را و کارهای شان را از یاد نمی برد و به وقتش تلافی می کند.

چند سال گذشت تا تقریبا یک ماه و نیم پیش دخترک همان خانواده که حالا بزرگتر شده دوباره خبرساز شد. این بار عهد که از تیرخوردن پسرعمویش محمد التمیمی عصبانی بود با یک سرباز اسراییلی که در حیاط خانه آنها ایستاده بود درگیری لفظی پیدا می کند و بعد به صورت او سیلی می زند. سرباز هم روی عهد دست بلند می کند و مادرعهد نریمان می آید کمک دخترش و ارتش اسراییل هم عهد و مادرش و دخترعمویش نور را دستگیرمی کند. (محمد التمیمی بعد از این واقعه قسمتی از استخوان جمجمه اش را بخاطر تیری که به سرش خورده از دست داد)

بعد از بازداشت موقت، نریمان و نور آزاد شدند اما ارتش اسراییل علیه عهد بخاطر حمله به سربازش، بی احترامی، قانون شکنی و شلوغ کاری اعلام جرم کرده و او را در دادگاه نظامی محاکمه می کند. قرار بازداشت موقت هم برای چهارمین بار تمدید شده است. گفته می شود اگر عهد محکوم بشود دست کم 14 سال زندان منتظرش است.

حالا جدای از اینکه این دختر را در دادگاه نظامی محاکمه می کنند، کنست یا پارلمان اسراییل یک دسته گل جدید توی آب انداخته و آنهم اینکه مایکل اورن سفیر سابق اسراییل در آمریکا که حالا نماینده مجلس ست گفته یک کمیته مخفی دارد شایعاتی را بررسی می کند که این خانواده دردسرساز تمیمی اصلا خانواده نیستند، همه هنرپیشه اند که پول می گیرند وبرای پروپاگندا نقش مظلوم بازی می کنند که البته با هیچ عقل سلیمی --با توجه به هزینه ای که این خانواده برای فعالیت های ضد اشغال گری شان می پردازند، جور در نمی آید.

بعد از این ماجرای یک نویسنده و شاعر معروف اسراییلی به نام جاناتان گفن آغاز شده که یک شعر در رثای عهد سروده و را در مقاومت همسان ان فرانک دختر یهودی که در جریان جنگ جهانی دوم در هلند و بعد در اردوگاه یهودیان مرد و دفتر خاطراتش بعدها منتشر و معروف شد، دانسته. گفن در شعرش نوشته "عهد اینگونه بدنیا امده و سیلی که او به سرباز زد سیلی 50 سال تحقیر و اشغال است. روزی که داستان این مبارزه گفته بشود، تو، عهد که مثل داوود که جالوت را سنگ زد موقرمز هستی، در کنار ژان دارک و حنا سنش و ان فرانک خواهی ایستاد"

اما از بخت بد همه ریخته اند سرگفن که به چه حقی عهد را با آن مقایسه کردی و اورا رسما به معذرت خواهی وادار کرده اند. اویگدور لیبرمن وزیر دفاع اسراییل که خودش یک مهاجر روس است و هنوز عبری را با لهجه روسی حرف می زند و شهرک نشین هم هست، گفته "دیگر نبینم این شاعر را در رادیوی ارتش اسراییل راه بدهید بیاید شعر بخواند" و اضافه کرده "تلویزیون المنار حزب الله جای بهتری برای مزخرفات و دری وری های گفن است."

این وسط وزارت دادگستری اسراییل بدو بدو آمده بیانیه داده (از لج لیبرمن) که محتوای برنامه های رادیوی ارتش اسراییل به لیبرمن هیچ ارتباطی ندارد و او نمی تواند در مورد مهمانان و محتوای برنامه های این رادیو نظر بدهد.

اما یک سوال هم ذهن خیلی ها را درگیر کرده که آیا علت توجه رسانه های غربی به عهد التمیمی و دنبال کردن داستان او و حتی تظاهرات در حمایت از او در لندن، لس انجلس و نیویورک به این دلیل نیست که غربی ها با عهد التمیمی همذات پنداری می کنند چون پوستش سفید است و موهایش طلایی و فرفری و چشم هایش آبی؟ مثل یک دختر غربی یا آمریکایی؟ اگر رنگ و روی عهد تیره بود هم همین قدر اهمیت به او داده می شد؟


این هم مقاله ها آرتزدر مورد محمد التمیمی پسر عموی عهد و تیری که توسط سربازان اسراییل به جمجمه اش شلیک شده.

https://www.haaretz.com/israel-news/.premium-israel-investigated-whether-ahed-tamimi-s-family-was-real-1.5762887



#اسراییل #فلسطین #عهد_التمیمی #اشغالگری
#Israel
#Palestine
#occupation
#Ahed_al_tamimi

PhotoPhotoPhoto
1/29/18
3 Photos - View album
Add a comment...

Post has shared content
"به طور کلی همه چیز هست، همه چیزِ سیاسی هست، اما دریغ از دو کلمه اقتصاد. کاپیتالیسم مبارکتان باشد، اما باید از سهم ضعیف جامعه حمایت شود."
۱- حالم بد می‌شود. از این، این؟ نمی‌دانم چیست، این بالا بردن‌ها و زمین‌زدن‌های نزد ایرانیان و بس. بالا بردن سید جواد طباطبایی، داریوش شایگان و زمین زدن‌های.....بهتر است اسم نبرم. یک سو بچه‌های یتیم، یک سو بچه‌های لوس. حرفی دارید، بنشینید دو کلمه بنویسید از داریوش شایگان چه فهمیده‌اید.

۲- اصلاح‌طلبان در سفره‌شان همه‌چیز پیدا می‌شود جز اقتصاد. تنها چیزی که بلدند، بیزاری از اقتصاد دولتی‌ست. از سعید حجاریان، که در همین مطلبی که ساعتی پیش خواندم ادعا کرده بودند فرانسوا میتران خیلی چیزها یعنی سرمایه‌ها را ملی کردند و نتیجه این شد که سرمایه‌ها فرار کردند و بعد خود کارگرها آمدند گفتند حقوق ما را ارزان کنید و غلط کردیم- این را من اضافه کردم، خوانش من است- سرمایه‌ها را بازگردانید.

یعنی چه؟ یعنی سرمایه‌ها و صنایع اگر میتران آنها را ملی نمی‌کرد، فرار نمی‌کردند؟ در تاریخ اخیر اقتصادی فرانسه چندین مرحله ملی‌سازی بوده است. یکی میان دو جنگ، یکی بعد از جنگ دوم و به دست ژنرال دوگل برای مثال یکی از صنایع اتومبیل‌سازی که به همکاری با اشغال‌گر متهم شده بود. یکی هم بعد از روی کار آمدن میتران که با اجماع حزب کمونیست و یک حزب چپ دیگر روی کار آمده بود، که البته خیلی زود با نخست‌وزیری ژاک شیراک و وضعیت دو زیستی راست و چپ، به خصوصی‌سازی تمایل پیدا کرد. بودند رؤسایی هم که از راست بودند مانند سارکوزی که در سال ۲۰۰۸ دست به ملی‌سازیی زدند.

اقتصاد فرانسه، برنامه اقتصادی‌اش اقتصادی مخلوط است. هم اقتصاد بازار است و هم سوسیالیستی. از یک سو کاپیتالیسم تشریف دارند و از یک سو برنامه حمایت از خانواده، بی‌کار، بیمار و غیره. مدارس رایگان و دانشگاه رایگان. اینکه دولت بی‌پول است و با برنامه‌های ریاضتی اروپا از پس حمایت برنمی‌آید داستانی جداست.

یک جایی هم آقای طباطبایی از برنامه اقتصادی تاچر دفاع کرده بودند. آقای طباطبایی فیلسوفند یا اندیشمند یا اقتصاددان؟ که خوب، باید دقیقا انگلیس و فرانسه را با هم مقایسه کرد. اعداد ، آمار نفس نمی‌کشند. جامعه متحرک لزوما جامعه‌ای درست نیست. یا تعداد بی‌کاران به تنهایی نشانه‌ای نیست وقتی در فرانسه حقوق حداقل وجود دارد و در آلمان تا همین دو سه سال پیش نبود و هنوز هم با ساعتی چهار یورو کار یافت می‌شود. در فرانسه هم ممکن است کار سیاه باشد اما منظور من کار قانونی‌ست. خشونتی که در جامعه انگلیس هست و نتیجه برنامه‌های تاچر است و در بسیاری از فیلم‌های انگلیسی نمایان است، در فرانسه وجود ندارد. نزد جمعیت سفید و انگلیسی، نه نزد مهاجرین. در انگلیس چه صنعتی باقی مانده که در فرانسه باقی نمانده. اگر منظور اقتصاد واقعی است و نه مالی. اینها هیچ‌کدام نه به برگزیت اشاره می‌کنند و نه به انتخاب ترامپ. نه فاشیسم منتظر را می‌بینند.

تنها یک چیز می‌بینند، در ایران اقتصاد دولتی‌ست. من که سواد ندارم، اما دولت را با حکومت اشتباه می‌گیرند. از آن طرف چون این دخالت را درست نمی‌دانند، نتیجه می‌گیرند که دولت نباید دخالت کند. پس که دخالت کند؟ خود بازار تربیت دارد.
نمی‌دانم اما فکر می‌کنم اگر دولت یا قدرت دخالت می‌کرد باید جلوی همین‌ها را که به فساد و دزدی و غیره متهم شده‌اند می‌گرفت. اگر دخالت کرده بود باید وضعیت طور دیگری بود. مسئله خودی و غیر خودی با ملی و دولتی و خصوصی فرق دارد. یعنی فهمیدنش اینقدر سخت است؟ یکی باید از سرمایه ملی دفاع کند. یکی باید از صنعت ملی حمایت کند. این دخالت است یا دخالت نیست؟ فردا که خصوصی شد، اتومبیل خارجی وارد نمی‌شود؟ یا چیزی دیگر؟

به طور کلی همه چیز هست، همه چیزِ سیاسی هست، اما دریغ از دو کلمه اقتصاد. کاپیتالیسم مبارکتان باشد، اما باید از سهم ضعیف جامعه حمایت شود.
Add a comment...

Post has attachment
من هفته دیگر تولدم است. (خیلی ممنون! لطف دارید)
بعد من معمولا نه اهل تولد گرفتن هستم نه از کسی توقع هدیه دارم چون به نظرم روز تولد یک امر شخصی است و دلیلی ندارد همه جمع بشوند برای آدم کادو بیاورند. حالا اگر نزدیکان تان باشند یک چیزی، من یک خانمی را می شناسم نزدیک به 60 سالش است، سالی یک بار برای خودش تولد می گیرد. یک بار منهم رفتم. یک گل سینه خیلی قشنگ هم گران خریدم و بردم. مهمانی خوبی هم بود چقدر هم دستپخت عالی ای دارد، ولی واقعا به من چه که او فلان روز متولد شده. بعدش سالهای بعد هم می گرفت (یعنی هرسال می گیرد. ماشاالله هم پشتکار خوبی دارد هم دل خجسته ای!) من دیگر نرفتم. هربار هم گفت یا دعوت کرد پیچاندم. امسال بچه ها گفتند تولد فلانی است. می آیی؟ گفتم البته که نه!

خلاصه اینکه من اهل تولد و کادو گرفتن نیستم ولی معمولا برای تولد نزدیکانم حتما کادو می گیرم و اگر کمی دورتر باشند پیامکی، تلگرامی چیزی می فرستم چون احساس می کنم آدم ها از اینکه کسی روز تولد آنها را بخاطر داشته خوشحال می شوند.

حالا چند وقت بود دنبال خریدن یک سری وسایل کوچک بودم از قبیل انبردست و دم باریک و غیره. تنبلی ام می آمد بروم بخرم. (: مامانم یک سری نارنجی رنگش را دارد و هرموقع من برای چیزهای کوچولو لازمشان دارم می روم سراغ آنها، ولی خب به شان حساس است و می گوید تو گم شان می کنی. بنابراین منهم امسال پرویی کردم به خواهرم گفتم به برادرم بگوید اگر می خواهی برای فرشته کادوی تولد بخری از این جور چیزها بخر. حالا دیشب آمده بود خانه ما. شنیدم صدایم می کند. رفتم دیدم اینها را برایم خریده: یک انبر دست، یک دم باریک، یک سیم چین، 2 تا پیچ گوشتی ظریف و یک فازمتر، یک فندک (که برای کارهای هنری به درد می خورد)، و یک آچار که من عاشقش شده ام. آن چکش که توی عکس هست را خیلی وقت است دارم و او برایم یک عدد بزرگتر هم خریده که به خواهرم خواهم داد. این قیچی قرمز را هم امسال خریدم. البته من بازهم پیچ گوشتی های کوچک ظریف و چند تا قیچی دیگر و یک سری تیغ با سایزهای مختلف دارم اما اینها بیشتربه هم می آیند. نهایت اینکه این جورچیزها برای کادو دادن خوب هستند اگر زمانی به فکرتان نرسید که برای کسی (مرد خصوصا و زن ها اگر اهلش باشند) چه چیزی کادو بخرید ایده بدی نیست. بگذریم که خودم توی ذهن شان انداختم. حالا همان هفته دیگر که تولد من است تولد همین برادرم هم هست. می خواهم بجای بلوز و عطر و این چیزهای معمول مردانه، برایش اعتبار اینترنت بخرم. البته گفته نمی خواهم ولی خب اینهم جزو برج (بر وزن خرج) هایی است که واقعا لازم است.


Photo
Add a comment...

Post has attachment
چند سال پیش وقتی قرار بود آخرین فیلم سه گانه ارباب حلقه ها به نام "بازگشت شاه" در اروپا و آمریکا و روسیه پخش بشود، پخش کننده فیلم روی یکی از برج های بلند مسکو بصورت دیجیتال یک چشم سارون eye of sauron را انداخته بود که از مسافت دوری دیده می شد. سر و صداها بلند شد و کلیسای ارتودوکس روسیه که بر خلاف گذشته کمونیست در این سالهای اخیر بخصوص بعد از قدرت گرفتن پوتین ، دوباره قدرت گرفته است اعتراض کرد و نهایتا یک دادگاه پخش کننده فیلم را مجبور کرد این چشم را طوری روی برج بیندازد که فقط با عینک های خاصی دیده بشود (که هرکسی می خواست چشم را ببیند باید می رفت یک عدد از آن عینک ها هم ابتیاع می کرد) و هرکسی به حالت عادی این چشم را که آنها چشم شیطان می گفتند نبیند. (ناگفته نماند به موازات قدرت گرفتن کلیسای ارتودوکس مردم روسیه هم از قبل مذهبی تر شده اند)

حالا در یونان در شهرک توریستی پالایو فالیرو Palaio Faliro یک اتفاق مشابه افتاده: قضیه این بوده که شهرداری شهر برداشته یک مجسمه 8 متری به نام Phylax که در اساطیر یونان "فرشته نگهبان" معنی می دهد و ساخته یک مجسمه ساز معروفست را توی یکی از میادین نصب کرده. اهالی شهر احساس کرده اند که این مجسمه که رنگ قرمزی هم دارد بیشتر از اینکه نشانه فرشته نگهبان باشد نشانه شیطان است. (کلا در غرب برای شیطان معمولا رنگ قرمز انتخاب می شود با آن نیزه دو سر، 2 عدد شاخ و دم پیکان دارش) و نتیجه اینکه ملت اعتراض کرده اند که این مجسمه به ما اهانت می کند. شهرداری محل نگذاشته و ملت خودشان دست به کار شده اند. اول رنگ بهش پاشیدند، بعد برداشتند یک کشیش بردند که به آن آب مقدس پاشیده تا نحسی اش برود و نهایتا دیشب یک عده مرد نقاب دار رفته اند مجسمه را با یک طناب به وانتی-کامیونی چیزی وصل کرده اند و آن را کشیده اند. مجسمه از آن بالا پرت شده پایین و بالهایش شکسته. حالا شهردار تقصیر ماجرا را انداخته گردن تندروهای مذهبی و سیاسیون دست راستی و رقبای سیاسی و گفته بال های فرشته که درست شد دوباره نصبش می کنند.

حالا احتمالا این بار که مجسمه را نصب کنند یک سنسوری چیزی هم کنارش وصل می کنند که اگر کسی نزدیکش شد صدا کند و پلیس ها بریزند سرش و شاید این بار اهالی هم کار را یکسره کنند و بالکل مجسمه را بزنند ناک‌ اوت کنند تا دیگر حتی با تعمیر بالهایش آن بالا برنگردد. بقول معروف مرگ یک بار شیون یک بار!

حالا خودمانیم ولی واقعا هم این مجسمه به تنها چیزی که نمی رود فرشته است خصوصا از نوع نگهبانش.
#یونان


Photo
Add a comment...

Post has shared content
در یک برنامه رادیویی در باره مهدویت، خانمی محقق معتقد بود که یهودیان از مهدویت تهی بودند. یا متون یهودیت از آن تهی بودند. خانم محقق بر این بود که مفهوم آخر زمان و بازگشت مسیح نزد یهودیان با آشنایی با ایرانیان و دریافتی که آنها از چرخش و گردش و زمان و پایانش و بازگشت، از ایرانیان قبل از اسلام پیدا کردند، به وجود آمد. و نزد یهودیان قبل از تبعید غایب بود.

در سال ۱۹۹۴ نتانیاهو با خاخام بزرگ، از رهبران معنوی یهودیان در جهان Menahem Mendel Schneerson، چهار سال قبل از مرگش دیداری دارد.

خاخام بزرگ می‌گوید: مدتهاست که تو را ندیده‌ام. و دعاهایی می‌خواند.
نتانیاهو می‌گوید: من آمده‌ام که از شما تبرک و یاری بجویم.
خاخام بزرگ می‌گوید: در هر زمینه‌ای؟
نتانیاهو: در همه زمینه‌ها شخصی و عمومی.
خاخام: از زمان دیدار قبلی ما خیلی پیش‌رفت حاصل شده، چیزی که تغییر نکرده این است که مسیح هنوزنیامده، باید کاری بکنید تا آمدنش را سرعت ببخشد۰ شتاب دهید.
نتانیاهو: در کاریم. در کاریم.
خاخام: ظاهرا کافی نیست، در صورتی که ساعت‌ها از روز گذشته است، اینجا نیست. اما هنوز چند ساعتی از روز مانده است. ( یک روز یعنی سکانس کوتاه تاریخی) از انجا که آمدنش نزدیک است، پس بنابراین امروز تلاش کنید.
نتانیاهو: بله.

شارل آندرلن که به مدت سی سال در بیت المقدس روزنامه نگار بود و برای فرانسه، به طور مثال تلویزیون دولتی فرانسه کار می‌کرد در ماه مه سال ۲۰۱۳ در مصاحبه‌ای می‌گوید که گرایش به ظهور مسیح در سطوح گوناگون جامعه اسراییلی رخنه کرده است. گفتمان جناح راست در اسراییل گفتمان آخززمانی‌ست. ۴۰ در صد از پیاده نظام ارتش به جنبش ناسیونالیست دینی تعلق دارند. افسران با درجات بالاتر در کلونی‌های «وحشیانه» ساخته شده زندگی می‌کنند که مجوز ساختش را دولت صادر نکرده است. چنانکه باید به اجبار و زور از نیروی لائیک برای تعادل تشکل استفاده کرد. پژوهش‌گری، Menahem Klein کارشناس صهیونیسم مذهبی براین است که دولت اگر هم بخواهد نمی‌تواند کلونی‌ها را تخلیه کند بی آنکه شورشی مسلحانه برنخیزد. دولتی که نتانیاهو تشکیل داده مسیح‌گراترین دولت اسراییل است. وزیر مسکن Uri Ariel از بنیان‌گذاران Goush Emounim است، رئیس کمیسیون مالی Knesset رئیس سابق شورای کلونی‌هاست، بیشتر از پنجاه در صد از یهودیان به آمدن مسیح اعتقاد دارند.........
Add a comment...

امروز 2 روزه ..للو
فردا 3 روزه ..جون
با "شاه پسند" می پزم قیمه بادمجون جون
وای وای عزیز خان
سردار کل ایران

به مامانم می گویم مطمئنی "عزیزخان" بود؟ کریم خان مثلا نبود؟ می گوید یادم نیست. ولی هرطور فکر می کنم به نظر می آید یک کلمه دیگر باید باشد یک خان دیگر.. بعد بهش می گویم مامان! تو بند دوم نباید بازهم "للو" باشد؟ می گوید: نه! باید "یار" باشد. می گویم مامان! شما همیشه می خواندی "یار" نداشت، فوق فوقش "جون" داشت ولی من هیچ وقت از شما یار نشنیدم. می گوید نه اصلا کل شعر و تبلیغ را (که برای روغن جامد شاه پسند بوده) از آهنگی که سیما بینا خوانده بود و لری بود و تویش "للو" می گفت برداشته بودند بنابراین 2 تا للو نداشت.

ماست ماست کنگر ماست
شمسی مال حاج آقاست..
این را دیروز داشت می خواند.. گفت حمیده خیرآبادی را یادت هست؟ گفتم اره. گفت این مال یک تبلیغ فیلم سینمایی بود. یک مرد شکم گنده بود که زیر درخت نشسته بود و حمیده خیرآبادی (که بهش می گفتند نادره) می رفت کنارش می نشست و اسمش شمسی بود. بعد می گوید ما که آن موقع ها سینما نمی رفتیم. بنابراین تبلیغ و شعرش را توی تلویزیون دیده بودیم و یادم مانده.
حالا من با خودم فکر می کنم فصل بهار که شد و کنگر توی مغازه ها دیده شد یک بار که خریدیم کنگر را توی ماست خرد کنم بریزم و امتحان کنم ببینم مزه اش چه جوریه؟

می دانم احتمالا با خواندن اینها کمی گیج شده اید که داستان چیه؟
مامان من پر از شعر و آهنگ است. بیشتر شعر .. همه مال دوران دختری اش است که زمان شاه بوده و مامان اینهای من توی فامیل شان جزو معدود کسانی بودند که تلویزیون داشتند و این شعرها را بیشتر از آنجا یادش هست. همینطور فیلم های آمریکایی و هنرپیشه های شان را ... من اولین بار کلارک گیبل و همفری بوگارت و لورن باکال و اودری هیپورن را با مامانم شناختم...


گل زردم.. گل زردم.. چی بگم از دل تنگم.. غصه ها دارد ... مثل آفتاب اگـه بـر من نتابی سردم و بیرنگم
بعد از اینها فهمیدم این گل زردم نیست گل سنگم است اما برای من در ذهنم گل زردم مانده...

به مامانم می گویم مامان! پدربزرگت-- پدر پدرت ، کجا دفن است؟ می گوید تو کربلا یک گوشه تو صحن حضرت عباس...بعد می گویم مادربزرگت --مامان پدرت کجا دفن است؟ می گوید تو امامزاده گل زرد. آن موقع ها یکی از قبرستان های تهران تو جاده خاوران بود. تو صحن امازده گل زرد... بعد از اینها دیگر معلوم نیست چی شد امامزاده گل زرد.. انگار اطرافش پر از گل های زرد صحرایی بود که این اسم را رویش گذاشته بودند. مامانم می گوید مادربزرگم یک کیسه اشرفی داشت وقتی فوت کرد تو بیمارستان بابام پیشش نبود. بابام وقتی رفت که مامانش فوت کرده بود هیچ وقت نفهمید اشرفی ها کجاست... بعد می گوید یک بار بچه بودم خواب مادربزرگم را دیدم. به من گفت اشرفی ها توی صندوق است. یک صندوق داشتیم رویش مخملی بود از این صندوق های بزرگ که مال مادربزرگم بود... صبح بیدار شدم و به بابام گفتم و همه به سمت صندوق حمله بردیم. همه جایش را گشتیم پیدا نشد که نشد... اسم مادربزرگ مادرم مریم بوده.. مریم خانم...

دارم فکر می کنم یک روز بروم طرف جاده خاوران، همان جا که اسمش را حالا گذاشته اند جاده امام رضا، چون اگر بخواهید با ماشین از تهران به مشهد بروید ناگزیر باید از آنجا رد شوید. بروم ببینم امامزده گل زرد کجاست...

امروز کمی دلم برای مامانم سوخت. همیشه بهش غر می زنم که چرااینقدر می نشینی پای تلگرام. این چند روز که تلگرام قطع است همچین می رود و می آید مظلومانه و بیکار شده. امروز آمده می گوید ف (خواهرم) برایم این فیلترشکن را فرستاده. زده رویش و صفحه تلگرامش می چرخد و می چرخد و هیچی نمی آید. می گوید برای تو نفرستاده؟ می گویم نه! چون من فیلترشکن روی گوشی ام دارم. می گوید احتمالا چون می دانسته برای تو نفرستاده. حالا این را چکارش کنم؟ می گویم هیچی. این فیلترشکن عمرا باز بکند.. ولش کن. می گوید ممکنه با این فیلتر شکن تلگرام بیاید؟ می گویم اره. ممکنه.

دوستش دارم. خیلی.. خیلی... و. با این حال گاهی از دستش صدایم در می آید...

این روزها کشور شلوغ است... دوست نداشتم و ندارم اینجا دیگر سیاسی بنویسم.ترجیح دادم به زنانه نویسی روی بیاورم. دیگر خودتان ببخشید. دولت ها و حکومت ها و آدم ها می روند و می آیند اما زن ها همیشه هستند. زن ها همیشه در حاشیه تاریخ هستند.





Add a comment...

دیروز می خواستم بروم خریدی بکنم که کمی مبلغش بالا بود. 2 تا کارت بانکی ام را برداشتم و بعد گفتم ولش کن پول اسکناس هم لازم ندارم. موبایلم را برداشتم و با دو تا کارت و دسته کلید بدون ماشین زدم بیرون. وقتی رسیدم به محل خرید اول دیدم آن مغازه که می خواستم تویش چیزی را ببینم بسته. یعنی بسته که بسته. خواستم تاکسی سوار شوم دیدم ای دل غافل! پول خرد ندارم یعنی کلا اسکناس ندارم! گفتم اشکالی ندارد، پیاده می روم تا محل خرید دوم و رفتم. آنجا که رسیدم نگاه کردم توی جیبم دیدم آن کارتی که باید تویش پول بیشتری می داشتم را اشتباها نیاورده ام. یعنی من از یک بانک خاص 2 تا کارت دارم، توی یکی اش پول کمتر و توی دیگری بیشتر است. حالا هیچ وقت به آن کارتی که پول کمتری دارد کاری ندارم اما دیروز دقیقا همان را اشتباه آورده بودم. خلاصه زنگ زدم به خواهرم و گفتم پول کارت به کارت کند و خرید را انجام دادم. (این اتفاق در طبقه بندی قوانین مورفی جا می گیرد.)

بعد از ظهر باید می رفتم محل کارم: تند تند از ماشینم تو پارکینگ پیاده شدم، رفتم تو آسانسور - چند نفر آقا هم وارد شدند، تا درب آسانسور بسته شود دیدم کفش هایم را لنگه به لنگه پوشیده ام. یکی سرمه ای یکی کرم با پاپیون قهوه ای! دلیلش اینست که موقع رانندگی کفش پای راستم را عوض می کنم. عجله داشتم حواسم نبود. هیچی بدو بدو برگشتم و عوض کردم. توی آسانسور سری دوم یک آقای دیگر از همکاران ایستاده بود. گفت نفس نفس می زنید. تعریف کردم. مرده بود از خنده. گفت به نظرم شما با وجود خودتان هیچ وقت حوصله تان سر نمی رود.

عجیب اینکه این اتفاق کفش های لنگه به لنگه بار دوم است که در این چند وقت اخیر می افتد. البته علت اینکه متوجه نشدم این بوده که هردو کفش تخت بودند اگر یکی شان پاشنه داشت حتما متوجه شده بودم چون آن موقع مثل اردک لنگ راه می رفتم. حالا نمی دانم این اتفاق ها نشان از مشغولیت ذهنی است یا عجله؟ به نظر خودم احتمالا عجله چون من همیشه مثل "اتو دست پاچه" هستم. همه کارهایم را هم تند تند و سریع انجام می دهم اما اگر برای کس دیگری تعریف کنم احتمالا خواهد گفت مشغولیت ذهنی.

سوال: آقایون در کدام وضعیت به یک خانم می گویند "مخلصم/مخلصیم؟" وقتی آن خانم را برابر با خودشان و یکی از خودشان فرض می کنند؟ یا بستگی به تکیه کلام آدم ها دارد؟








Add a comment...
Wait while more posts are being loaded