Profile cover photo
Profile photo
bahare arvin
4,103 followers
4,103 followers
About
Posts

Post has attachment
فردا، دوشنبه ۲۷ بهمن ۹۳ ساعت ۱۷ در سالن کنفرانس انجمن جامعه‌شناسی سخنرانی خواهم داشت با عنوان «طرح یک استراتژی پژوهشی برای انجام تحقیقات راهبردی».

ورود برای عموم آزاد است و آدرس انجمن هم این است: تهران، بزرگراه جلال آل احمد، پل گیشا، دانشکده علوم اجتماعی دانشگاه تهران، طبقه اول، انجمن جامعه ‏شناسی ایران..

این هم خلاصه‌ای از آن‌چه قرار است ارائه شود:
«بخش زیادی از پژوهش‌های اجتماعی در ایران از سوی سازمان‌های دولتی سفارش داده می‌شوند که غالبا ارائه‌ی راهبردهای مشخص و قابل انجام برای حل مسائل مختلف در حوزه‌های اجتماعی را هدف اصلی این پژوهش‌های سفارش داده شده تعیین می‌کنند. این درحالی است که  اغلب این پژوهش‌ها در دست‌یابی به این هدف تعیین شده از سوی کارفرما ناکام می‌مانند و این مساله خود به یکی از مسائل مورد تاکید در حوزه‌ی پژوهش‌های اجتماعی تبدیل شده است؛ مساله‌ای که مکررا هم از سوی محققان علوم اجتماعی و هم از سوی مدیران و مسئولین سازمان‌های دولتی مورد تاکید قرار می‌گیرد. از طرفی محققان علوم اجتماعی از بلااستفاده ماندن نتایج حاصل از انبوه پژوهش‌های اجتماعی گله‌مندند و از طرف دیگر مدیران و مسئولان ذیربط از کاربردی نبودن یافته‌های حاصل از پژوهش‌های اجتماعی در حل مسائل اجتماعی موجود در حوزه‌های مورد بررسی انتقاد می‌کنند.

در این نشست سعی خواهم کرد با بررسی نمونه‌هایی از پژوهش‌های راهبردی انجام شده در حوزه‌ی ارتقاء اخلاق شهروندی در کلانشهرها، نشان دهم که چگونه عدم اتخاذ یک استراتژی پژوهشی که مشخصا مرتبط با انجام یک پژوهش راهبردی طراحی شده باشد، باعث می‌شود راهبردهای ارائه شده در این پژوهش‌ها اغلب تکراری و غیرعملی برای مسئولین ذیربط و مهم‌تر از همه نامرتبط با یافته‌های حاصل از پژوهش انجام شده ارائه شود. در ادامه نیز با شرح نمونه‌ای از یک پژوهش راهبردی در حوزه‌ی اخلاق شهروندی، استراتژی پژوهشی جایگزین برای انجام یک پژوهش راهبردی را طرح خواهم کرد.»
Add a comment...

Post has attachment
نابرابری یک مسئلۀ اقتصادی است نه روضه الشهدای اقتصاد

داستان نابرابری اقتصادی شده مثل روضه الشهدا. ملا حسین واعظ پانصد سال پیش کتابی نوشت در حوادث کربلا و شد موضوع مرثیه خوانی برای قرون. صحت و سقم داستانهایی که او نقل کرده را زعمای قوم تعیین فرمایند. آنچه رخ داد این است که بنا به گفتۀ زعمای قوم، از آن به بعد هر کس هر چه به عقل ناقص یا کاملش رسید چسباند به این داستان و شد مرثیه خوان. (یادش بخیر فرشاد به بامزه ترین شکل ممکن تعریف می کرد که چطور این داستان که حضرت ابوالفضل با یک ضربۀ شمشیر 100000 (بخوانید یک و تعداد زیادی صفر) نفر را کشت، ابداع شد تو همین اصفهان. ما مخلصیم فرشاد.)

حالا ماجرای نابرابری در اقتصاد هم شده مثل این داستان. با این تفاوت که برخی زعمای قوم نفس مرثیه خوانی و روضه خوانی را تایید و تحسین می کنند، در حالی که اقتصاد جای مرثیه خوانی نیست. هر کس که مرثیه خوانی را به عنوان شغل دوست دارد، بهتر است شغلش را عوض کند که هم دنیا را بدست بیاورد و هم آخرت را.

این روزها هر سایتی را باز می کنی داستان پولدارهای تهران است که دارند عکس ماشینشان و عطر و ویلا و ساعت گرانقیمتشان را می گذارند در معرض دید عموم، یا داستان اکسفام است که آی چه نشسته اید که قرار است یک درصد مردم بیش از نیمی از ثروت دنیا را داشته باشند، یا اگر کمی پیشرفته تر باشد، داستان پیکتی است که در کتابش اثبات کرده است پولدارها دارند پول می سازند. و بعدش هم مرثیه خوانی است که گریه کنید جماعت!

اول اینکه این داستان یک درصد و نود و نه درصد بیش از آنکه اهمیت اقتصادی داشته باشد، شده است منبع کسب توجه. توجه گسترده به این خبر بیشتر از این فرض سرچشمه می گیرد که انگار یک پیتزای بزرگ داریم و آن یک درصد دارند نیمش را می خورند و نیم دیگر را می گذارند برای بقیه که بزنند به سر و کلۀ هم برای کندن یک لقمۀ بخور و نمیر. این ماجرای یک اقتصاد ایستا است. در اقتصادهای دو قرن اخیر ماجرا طور دیگری بوده است. ماجرا به تولید بر می گردد. و البته پول می تواند پول بسازد، ولی حتی این هم تغییر کرده است. الان ماجرای اقتصاد داستان نوآوری هست و بخش بزرگ اقتصاد هم همین است. شرکتهای بزرگی که هر روزه اسمشان را می شنویم را مرور کنید. این شرکتها و صاحبان آنها زندگی در دنیای امروز را با نوآوریهایشان شکل داده اند. منظورم فقط مایکروسافت و اپل نیست. شرکتهای زالو صفت(!) مالی هم هستند که دارند جریان سرمایه را در جهان شکل می دهند. بدون وجود آنها آن صدها میلیون نفری که در چین از فقر مطلق خارج شده اند به خاطر رشد اقتصادی دهه های اخیر این کشور، یا مرده بودند یا در آستانۀ مرگ.

دوم، حتی نابرابری به معنای آن چیزی که با ضریب جینی مشخص می شود، جای مرثیه خوانی ندارد. اثری که این نابرابری بر وضع عمومی اقتصاد دارد، حتی اگر غیر صفر باشد، آنقدر ناچیز است که به دستکاری اش نمی ارزد. موضوع بیشتر از آنکه اقتصادی باشد، سیاسی است.

سوم، بسیاری از نوشته هایی که به عنوان روضه الشهدای نابرابری اقتصادی برای مرثیه خوانی استفاده می شود، شامل حجم بزرگی از اطلاعات نادرست و فروض غیر قابل تست و تایید است. مثلاً اطلاعات نابرابری آمریکا بر مبنای دستمزد داده می شود، در حالیکه درآمد خانواده ها از سایر منابع شامل کمکهای دولتی در آن وارد شود، مسئله بکلی متفاوت می شود. یا مثلاً در آمریکا ارزش رفاهی که بیمه های بهداشتی فراهم می کنند، در محاسبات وارد نمی شود. همچنین فروض مربوط به واحدی مورد مطالعه می تواند نتایج را بکلی عوض کند. مشابه این تعدیلها در بسیاری از مطالعات نابرابری قابل اعمال است.

چهارم، نابرابری می تواند در دستمزد باشد (برای مزد و حقوق بگیرها) که کاربرد مهمش بررسی عواملی است که در بازار کار اهمیت دارند مثل داستان افزایش نابرابری دستمزد در آمریکا از دهۀ هشتاد که عامل اصلی اش تحصیلات بود. همچنین نابرابری می تواند در هزینه ها باشد که نزدیکترین شاخص به اندازه گیری رفاه است. برای اندازه گیری دقیقتر رفاه حتی هزینه ها هم کافی نیست و باید اثر استفادۀ مشترک اعضای خانواده از برخی هزینه ها را در نظر گرفت. (دو نفر اگر در مسکن مشترک زندگی کنند، رفاهی که از مسکن کسب می کنند تقریباً معادل رفاهی است که از زندگی به تنهایی درآن مسکن می گیرند، ولی هزینه ها نصف است). داستان نابرابری ثروت بیشتر ناظر به مصرف طول عمر است و تحرک بین نسلی. استفاده از آن برای صحبت در مورد رفاه مشکلات زیادی دارد. مثلاً در بیشتر کشورهای صنعتی که بازار سرمایه درست کار می کند، برای خرید خانه وام می گیریم. خرید خانه با وام چیزی به ثروت ما اضافه نمی کند (حتی به خاطر هزینه های مبادلۀ خانه پس انداز افراد را هم می بلعد) ولی رفاهی که ایجاد می کند بالا است. حدود سی درصد افراد درآمریکا ثروت صفر یا منفی دارند (خانه خریده اند و الان قیمت آن زیر مقدار وامی است که دارند) ولی رفاه خوبی دارند. یک نکتۀ مهم دیگر که در مورد نابرابری ثروت وجود دارد، اهمیتش بر تصمیمات سیاسی است. بخصوص آن یک درصد هر چه ثروتمند تر باشند بیشتر می توانند بر تصمیمات سیاسی اثر بگذارند و فرایند را از حالت دموکراتیک خارج کنند. این اتفاق در اکثر کشورهای دارای منابع طبیعی مثل نفت افتاده است. افرادی که به پول این منابع دسترسی دارند مثل همان یک درصدند که قدرت سیاسی هم دارند. همین گروه مهمترین مانع اصلاحات اقتصادی اند. (پیکتی در مصاحبه اش با EconTalk به این نکته اشاره ای صریح دارد و می گوید تهدید فرایندهای دموکراتیک تصمیم گیری از مهمترین خطرات افزایش نابرابری ثروت است). [در نتیجه طنز آمیزترین گفته ها آنهایی اند که توسط صاحبان قدرت سیاسی در کشورهای دارای رانت منابع در مذمت نابرابری ثروت یا قدرت آن یک درصد پولدارها گفته می شود.]

پنجم: اگر کسی بر مبنای نوشته های بالا بگوید که پس بگذاریم کم درآمدها از بین بروند، از چارچوب گفتمان خارج می شوم و با ورود به گفتمان خشونت دو بامبی (البته آنلاین) می زنم توی سرش! حمایت از اقشار کم درآمد داستان دیگری است که معادل گرفتنش با نابرابری اقتصادی تماماً اشتباه است. هر جامعه ای نیازمند نظام حمایتی است که خانواده هایی که در تلۀ فقر گرفتارند را کمک کند. البته در این زمینه هم من بیشتر متمایل به گروهی هستم که در کمک کردن به اقشار کم درآمد ملاحظۀ مهمشان خرابکاری هر چه کمتر انگیزه های سعی و تلاش است. دیدن کسی که چهار برابر من قد و هیکل دارد و به جای کار کردن از دولت انواع کمکهای بیکاری و اجتماعی می گیرد تا راست راست بچرخد، یا معادلش در ایران، یارانه ای که دولت قبلی پرداخت کرد به همۀ افراد جامعه و دست همه را در حنا گذاشت که با این تخم دو زرده چه می توان کرد، از دیدن پولداری که عکس مازراتی اش را می گذارد به تماشای عموم، بیشتر آزارنده است. به یک دلیل مشخص: پولی که بابت کمک دولتی داده می شود یا یارانه ای که به همگان داده می شود مستقیماً از جیب من و تو خارج می شود.

آخر کلام: نابرابری مسئله ای است در کنار دهها مسئلۀ دیگر اقتصادی، نه اول و آخر اقتصاد است و نه مهمترین مسئلۀ اقتصادی. نابرابری فقط یک تعریف و یک بُعد ندارد. به همین دلیل دقت در تعریف نابرابری و روشن کردن زاویۀ دید و کاربرد بسیار مهم است. مسئلۀ نابرابری و مسئلۀ فقر با هم مرتبطند ولی به هیچ وجه معادل نیستند. مسئله ها را باید مطالعه کرد و مشکلاتشان را رفع. تبدیلشان به مرثیه خوانی کار اقتصادی نیست.
Add a comment...

Post has attachment
این‌ها را امشب گفته‌ام در این دیدار با رئیس‌جمهور (+) گفتم قبل از این‌که احیانا تکه‌ پاره‌‌هایش این‌جا و آن‌جا منتشر شود، خودم تمام و کمال بیاورم‌اش.
——————————————————————–
سلام. روی صحبتم با خودمان است، با آقای رئیس‌جمهور هم که از خودمان است. پس از هشت سالی که جامعه را تا مرز خفگی پیش برده بود، پس از هشت سالی که نفس‌های‌مان را به شماره انداخته بود، حالا روزهایی فرا رسیده است که می‌توان نفس کشید، حالا آن سال‌های تلخ می‌تواند تنها یک خاطره‌ی بد باشد که روز به روز دورتر و کمرنگ‌تر به نظر می‌رسد. من اما می‌خواهم در همین چند دقیقه‌، این خاطرات تلخ را یادآوری کنم، می‌خواهم پیشنهاد کنم که فراموش نکنیم، از روی این هشت سال نپریم انگار که استثنایی بر قاعده بوده است و حالا هم تمام شده و رفته است، می‌خواهم بی‌دفاع بودن خودمان در آن هشت سال را به یاد بیاوریم، بی‌دفاع بودن جامعه در برابر سیاست‌های افراطی و تصمیمات یک‌شبه، می‌خواهم حواس‌مان به بهت‌زدگی این روزهای‌مان باشد از شنیدن خبرهای مربوط به دولت قبل، خبرهایی ان‌چنان عجیب و باورنکردنی که هرکس نداند فکر می‌کند نه در همین مملکت و جلوی چشمان‌مان بلکه در داستان‌های تخیلی ترسناک در جوامع چنین و چنان اتفاق افتاده است. حالا البته آن روزها تمام شده، آن سال‌ها گذشته است، اما ما و جامعه‌مان تا چه حد در برابر تکرار چنین سال‌هایی مصون شده‌ایم، تا چه حد توانمند شده‌ایم، اگر بار دیگر قرار باشد سازمان برنامه‌ریزی مملکت یک‌شبه منحل شود، دانشگاهی یک‌شبه ادغام شود، صدها تن از اساتید به انحاء مختلف از کار برکنار شوند، انبوه دانشجویان با ستاره‌های مرئی و نامرئی از تحصیل بازبمانند، میلیاردها دلار بدون هیچ نوع حساب و کتابی حیف و میل شود، اگر قرار باشد هزاران نفر از دوستان و خویشاوندان مسئولین دولت وقت بدون رعایت هرگونه قانون و ضابطه‌ای به استخدام دولت در آیند، اگر قرار به تکرار آن سال‌های تلخ باشد، جامعه تا چه حد توانمند شده است؟ تا چه حد می‌تواند از خودش دفاع کند در برابر قدرت افسارگسیخته‌ای که هیچ حدی برای خواست و اراده‌اش نمی‌شناسد؟
ما امروز می‌توانیم نفس بکشیم، می‌توانیم امیدوار باشیم، به تدبیر دولتمردان‌مان‌ اعتماد کنیم، اما اگر بار دیگر این‌گونه نباشد چه؟ اگر بار دیگر دولت جایش را به دولت قبل بدهد چه؟ ما از این فرصت نفس‌ کشیدن، از این روزهای اعتماد و امید چه استفاده‌ای کرده‌ایم؟ باز همه دست به دامن دولت شده‌ایم برای شغل، برای سر و سامان دادن به اوضاع دانشگاه، به وضعیت فرهنگ، به اقتصاد. باز هم دولت یک سر دارد و هزار سودا، انگار که دولت غول چراغ جادو باشد و پایه‌ی برآوردن یک به یک آروزهای ما، امیدهای ما، حرفم این است که غول غول است، امروز حرف ما را می‌شنود اما شاید باز روزی برسد که به اشاره‌ی سرانگشتش نه از تاکِ این روزها نشانی بگذارد نه از تاک‌‌نشان‌اش، چنان‌که در آن هشت سال کرد و شد. غول غول است، می‌تواند پایش را دوباره بگذارد روی گلوی جامعه و نفس‌هایش را به شماره بیندازد، حالا که پایش را برداشته، حالا که باز فرصت نفس کشیدن بازگشته، همین روزها وقتش است برای این‌که ما و جامعه‌مان بلند شویم، روی پای خودمان بایستیم، یکی یکی کارهای غول را از دستش بگیریم و خودمان مسئول‌شان شویم، خودمان، جامعه‌مان توانمند شویم آن‌قدر که بتوانیم اگر روزی روزگاری باز مجبور به تحمل روزهای سخت و سال‌های تلخ شدیم، این‌بار بتوانیم از خودمان دفاع کنیم، این‌بار دیگر غول آن‌قدرها هم غول نباشد، که دیگر نتواند هر لحظه هرکار دلش خواست بکند.
می‌دانید آقای رئیس‌جمهور، ظاهرش نشان نمی‌دهد، ظاهرش خیلی هم معقول و موجه است، چه اشکالی دارد دولت خودش را مسئول ریز و درشت مسائل موجود بداند و با تمام توان در جهت حل این مسائل گام بردارد، ظاهرش نشان نمی‌دهد که چنین رویکردی، چنین همه کاره بودنی تا چه حد می‌تواند جامعه‌ را به سمت دست به سینه نشستن و تنها چشم به دست دولت داشتن براند. تا چه حد می‌تواند جامعه را کم‌توان کند و بی‌دفاع، کم‌توان و بی‌دفاع برای مقابله با روزهایی که دیگر دولت، دولت تدبیر و امید نیست.
باز می‌خواهم یادآوری کنم، می‌خواهم خودمان را به خودمان یادآوری کنم، به آقای رئیس‌جمهور هم که از خودمان است، می‌خواهم روزهایی را به یاد بیاوریم که در اوج نومیدی و یاس بودیم و درست در همان روزها، به تدریج اما مطمئن به این نتیجه رسیده بودیم که به دولت، به بهبود اوضاع از طریق دولت امیدی نیست، کار خودمان است، خودمان باید دست به زانوهای‌مان بگیریم و بلند شویم، بعد ناگهان اوضاع عوض شد، دولت عوض شد، حالا دیگر می‌شد به بهبود اوضاع به مدد هزاران دستِ پرقدرت دولت امیدوار بود، چشم‌مان باز همه‌اش به دولت است به جای این‌که به خودمان باشد، به دست‌های کم‌تجربه و کم‌توانِ جوانانه‌مان، دولت هم مثل ما، چشم‌اش به نیروهای پرتجربه‌ و متخصصی است که بتوانند در کمترین زمان بخش‌هایی از ویرانی‌های سال‌های گذشته را سامان دهند، همه‌ی حرفم این بود که این اصلاحات، این ساختن‌ها نه فقط خوب بلکه ضروری است اما ناپایدار است اگر تکیه‌اش به قدرت دولت باشد نه توانمندی جامعه؛ جامعه روی پای جوانانِ تازه نفس‌اش می‌ایستد، جوانانی که باید بهشان اعتماد کرد تا بیاموزند، تجربه کنند، مسئولیت بر عهده گیرند و توانمند شوند.
همین دیگر، خواستم بگویم از روی آن هشت سال نپریم، فراموش‌اش نکنیم چون پر است از خاطره‌های بد، آن هشت سال با همه‌ی تلخی‌اش، جزئی از جوانی ماست، جزئی از تاریخ ماست، فراموش کردن تاریخ‌ تنها به تکرارش می‌انجامد، روی صحبتم با خودمان است، با آقای رئیس‌جمهور هم که از خودمان است.
قدرتان پرقدر
Add a comment...

Post has attachment
آخیش، بالاخره نجات پیدا کردند، شده در آخرین دقایق، فوتبال و عدالت و اخلاق و بشریت یکجا نجات پیدا کردند.

پ.ن: پیرو این پست لینک شده:)  
Add a comment...

مدت‌ها بود می‌خواستم متنی بنویسم با عنوان "پوپولیسم خوب، پوپولیسم بد" و در آن به خودمان تلنگر بزنم که تا دیروز دولت احمدی‌نژاد آب می‌خورد به نظرمان پوپولیستی می‌آمد و حالا دولت به بهانه‌ی رضایت عمومی و این‌که سر و صدا بلند نشود، از ضروری‌ترین اصلاحات اقتصادی طفره می‌رود و صدا از کسی در نمی‌آید انگار مثلا پوپولیسم نوع خوب و بد داشته باشد.
این‌ها را نه حالا بلکه می‌خواستم همان‌وقتی بگویم که دولت به جای بالا بردن قیمت بنزین که عقلانی‌ترین و بهینه‌ترین راه افزایش درآمد و جبران کسری بودجه‌اش است، حالا بهینه شدن مصرف و پایین آمدن میزان استفاده‌ی غیرضروری از وسیله‌ی نقلیه‌ی شخصی و به تبع کاهش نسبی آلودگی هوا و جلوگیری از قاچاق بی‌وریه و هزار و یک‌ فایده‌ی دیگر به کنار، به جای چنین اصلاح ضروری و پرفایده‌ای ترجیح داد بر موج احساسات عمومی سوار شود و طرح بی‌مبنا و از ابتدا شکست‌خورده‌ی حذف یارانه‌ی ثروتمندان را علم کند صرفا به این دلیل که با احساسات و شهود عمومی سازگارتر است، حالا هر چقدر هم که تخیلی و غیرعملی باشد عیب ندارد لابد. به قول عبدی شما خیلی عرضه و توان تشخیص درست و کم‌خطای ثروتمندان و دهک‌های پردرآمد را دارید بروید ازشان مالیات بگیرید لازم نیست همینطور الله‌بختکی چندرغاز یارانه‌ی نقدی‌ این و آن را قطع کنید که پس‌فردا خروار خروار حرف و حدیث از توی‌اش در بیاید که آی مال کی حذف شد و مال کی حذف نشد.
حالا هم که این فضاحت سبد کالا به بار آمده و دیگر گفتن این‌جور حرف‌ها و تلنگرها زیادی تکراری و پیش پاافتاده به نظر می‌رسد گرچه همه‌ی این‌ها به کنار، یک سوال جدی و اساسی برای یکی مثل من این است که چطور دولتی با این حجم از بدنه‌ی کارشناسی و تکنوکرات و چه و چه می‌تواند به این شکل تکان‌دهنده و باورنکردنی پوپولیستی و کم‌خردانه عمل کند، واقعا چطور؟
------------------------------------------------------------------------------------
بنزین نوعی سیب زمینی است!

هشت ماه پیش این مطلب را در مورد قیمت بنزین نوشتم. این روزها که دولت درگیر تعیین قیمت بنزین است دوباره می گذارمش اینجا.
این روزها صحبت از افزایش قیمت بنزین است. افزایشی که قیمت بنزین در سال 1390 داشت عملاً با افزایش تورم و افزایش قیمت ارز آزاد خنثی شده است. بر گشته ایم سر جای اولمان. بنزین صد تومانی با ارز 1200 تومانی خیلی با بنزین 400 تومانی و ارز 3600 تومانی فرقی ندارد. بازار قاچاق بنزین اگر امسال خیلی داغ نباشد، به زودی داغ می شود. افزایش تورم هم بنزین را دوباره مثل سالهای قبل آنقدر بی ارزش خواهد کرد که دوباره برای شستن کابراتور گالن گالن بنزین مصرف خواهیم کرد.
قیمتش را بکنیم 1000 تومان یا 2000 تومان یا سه هزار تومان هم اصل مشکل رفع و رجوع نخواهد شد. مشکل این است که یکی بنا دارد با حساب و کتاب روی کاغذ چیزی به نام «قیمت» را تولید کند. چنین قیمتی نه اطلاعاتی  از «ارزش منابع صرف شده برای تولید» را در بر دارد و نه اطلاعاتی از «ارزشی که مصرف کننده ها برای آن قائلند». برای همین است که این بازار را هر کاری اش بکنید باز هم یک جای کارش می لنگد.
راه حل بلند مدت همان است که در حال حاضر در همه جای دنیا بجز ایران و ونزوئلا و چند کشور عربی نفت خیز استفاده می شود: بنزین تولید می شود و به قیمتی که در بازارهای جهانی تعیین می شود فروخته می شود به توزیع کننده. توزیع کنننده هم به قیمتی که منعکس کنندۀ هزینه هایش است آن را به جایگاه دار می فروشد. و جایگاه دار هم با حساب و کتاب هزینه هایش آن را می فروشد به مشتری. برای همین است که قیمت بنزین این طرف خیابان با قیمت بنزین آن طرف خیابان متفاوت است بدون اینکه عدالت و از این قبیل چیزها لکه دار شود.
ترجمۀ چنین بازاری در ایران می تواند چنین باشد: بازار بنزین را مثل بازار سیب زمینی کنید.
پالایشگاه بنزین را به شرکتهای توزیع بفروشد. پالایشگاهها دولتی هستند و ممکن است با استفاده از نفوذشان در دولت قیمت انحصاری برای محصولاتشان تعیین کنند. امکان واردات بنزین و نظارت شورای رقابت می تواند این احتمال را کاهش دهد. فروش پالایشگاهها به بخص خصوصی در بلند مدت هم می تواند بخشی از برنامه باشد.
از این مرحله به بعد جایی برای دخالت دولت نیست. توزیع کننده می تواند بنزین را حمل کند و به جایگاه دادان بفروشد. جایگاه داران هم بنزین را به مردم می فروشند. قیمت هم در این فرایند بدون دخالت دولت تعیین می شود. هزینه های خرید، توزیع و فروش بنزین هم در این قیمت ظاهر می شود. لزومی هم به صدور مجوز برای جایگاه نیست. فقط استانداردهای محیط زیستی و امنیتی باید رعایت شوند.
در چنین حالتی بنزینی که در فرمانیه فروخته می شود با بنزینی که در جادۀ بهشت زهرا فروخته می شود تفاوت قیمتی دارد. این تفاوت طبیعی است، چرا که هزینه فرصت جایگاه داری در این دو محل کاملاً متفاوت است. آنچه غیر طبیعی است و با هیچ منطق اقتصادی نمی خواند این است که در حال حاضر قیمت در همه جای ایران یکی است. مثلاً صفهایی که در شمال تهران برای بنزین تشکیل می شود نشان می دهد که جایگاه داری در این مناطق با توجه به قیمت بالای زمین به صرفه نیست.
لب کلام اینکه شبکۀ (لابد مافیایی) سیب زمینی در ایران دارد به خوبی کارش را انجام می دهد و کاری هم به دولت ندارد. تصمیم گیران بازار بنزین برای مدتی بروند سیب زمینی بفروشند تا دستشان بیاد تنظیم بازار یعنی چه.
پس نوشت: آنچه من گفتم کاری است که همۀ کشورها دارند می کنند. اگر ما این کار را نمی کنیم مشکل از ماست نه از بازار بنزین. اگر نظر بدهید که بنزین با سیب زمینی فرق دارد و نمی شود این کار را کرد، یه سیب زمینی استامبولی می کوبم وسط چشم چپتان تا ببینید که فرق ندارد!

http://irpdonline.com/2014/02/02/post282/
Add a comment...

Post has attachment
سبد کالایی ابتکار مسخره ای بود. که البته آخرین اشتباه دولت روحانی نخواهد بود. ظاهر قضیه این است که تیم اقتصادی دولت روحانی سردرگم است.
----------------------------------------------------------
آیا مردم ایران گرسنه‌اند؟ 
حجت قندی via اقتصادانه

در بعضی نقاط امریکا، در ساعت 12:01 نیمه شب اولین روز ماه، ماجرای جالبی در فروشگاههای وال مارت (که بزرگترین فروشگاه زنجیره ای جهان است) اتفاق می افتد. این فروشگاهها ناگهان شلوغ می شوند. این اتفاق، پس از رکود سال های اخیر قابل مشاهده تر بوده است. دلیل این شلوغی این است که بن های غذایی که دولت امریکا هر ماه به شهروندان می دهد در این لحظه است که قابل استفاده در فروشگاهها می شوند. نتیجه اکثر تحلیل گران از این هجوم این است که این مردم گرسنه اند و نمی توانند صبر کنند.

جریانی مشابه فوق و در همین روزها در ایران در حال تکرار است. اگر به گزارش های تصویری خبرگزاری های ایرانی سر بزنید عکس های زیادی از صف های طولانی در مقابل مراکز توزیع سبد کالایی دولت می بینید. اگر حکم به استقراء ِ برداشتِ تحلیل گران در امریکا از هجوم به وال مارت در دقیقه اول روز اول ماه باشد، نتیجه این می شود که مردم ایران هم گرسنه اند و حتی یکی دو روز نمی توانند صبر کنند که با وجود سرما در چنین صف های درازی ایستاده اند که شانه ای تخم مرغ یا چند کیلو برنج بگیرند.

چند نکته در این جا لازم به تذکر می آید: یکی اینکه، بن های غذا در امریکا، که اگر اشتباه نکنم حدود 80 میلیارد دلار بودجه سالانه دارد، به افراد با درآمد کمتر از  130 درصد خط فقر تعریف شده توسط دولت تعلق می گیرد که برای یک خانواده چهار نفره، این درآمد حدود 2500 دلار است. حدود 50 میلیون نفر، یعنی کمتر از یک ششم، یا کمتر از دو دهک فقیر امریکا از این بن های غذایی دریافت می کنند و متوسط دریافت هر فرد هم چیزی در حدود 130 دلار در ماه است. اما کسانی که در ایران سبد کالایی را دریافت می کنند فقیران جامعه نیستند که طبقه متوسط است. روستائیان نیستند که سبد کالا را می گیرند، این کارمندان دولتند که درصفند. آیا می شود گفت که مردم طبقه متوسط در ایران گرسنه اند؟ به همان تعبیری که مردم فقیر امریکا گرسنه اند.

نکته دوم: می دانم که متغیر های دیگری هم در کارند: مثلا ممکن است که دوره دریافت سبد کالا در ایران محدود باشد. (هست یا نیستش را نمی دانم.) یا دولت بی اعتبار باشد و مردم فکر کنند که بعدا کالاها را نخواهند توانست پیدا کنند. نمی دانم آیا چیزی دیگری هم هست که اینجا قابل مشاهده نیست؟

نکته سوم: همان طور که فقر در امریکا با فقر در ایران قابل مقایسه نیست، فقر در ایران هم با فقر در هند و پاکستان قابل مقایسه نیست. فقر مطلق به معنای درآمد کمتر از 1.25 دلار در روز در ایران کم است.

نکته چهارم: سبد کالایی ابتکار مسخره ای بود. که البته آخرین اشتباه دولت روحانی نخواهد بود. ظاهر قضیه این است که تیم اقتصادی دولت روحانی سردرگم است.

نکته آخر: نوشته فوق تحلیل علمی فقر در ایران نیست. فقط مشاهده ای است که شاید درک ما را از وضعیت اقتصادی در ایران بهتر کند
Add a comment...

Post has attachment
از متن:  هر وجودی که ورودی های بیشتر، گیرندگی بالاتر درباره این عالم دارد، بیشتر نیاز دارد و باید که به عقل رجوع کند...
یک جورهایی این حالت، شمشیر دو لب است. که اگر رجوع نکند، ورودی های متعدد وجودش سرگردان و رها و حیران هی می گردند و می گردند و راه به مقصد مطمئنی نمی برند، به بیراهه می روند...
بعد، "زن" آن وجودی است که گیرندگی ش توی عالم بیشتر است...آنتن ملکوت ِ بالاست روی زمین!
انسان ها با فهم اندک خودشان سخیفانه می گویند خب زن احساساتی تر است! بله، ورودی ش تبدیل به احساسات می شود، چون اولین نقطه ی فهم از حس شروع می شود. اما این آخرین نقطه فهم و تصمیم که نیست.
او نه اینکه محکوم به احساساتی بودن و دور از منطق بودن باشد!
نکته ش اینجاست که هرکس بیشتر ورودی دارد، اتفاقا بیشتر نیاز دارد تک تک داده ها را با عقلش تراز کند...هرکه بام ش بیش، برف ش بیشتر!
شکوه ش اینجاست که زن باشی، گیرنده باشی، اما در نقطه ی حس گیر نکنی. همین که چیزی را حس کردی، متمایل شدی یا متنفر شدی، در همان لحظه متوقف نشوی. اتفاقا صبر کنی...صبر...
حس ات را تا نقطه ای که "معیار" است همراهی کنی، حوصله به خرج دهی، پیش ببری ش...مطمئن شوی با معیار عقلانی درست یا نه؟
اینطور شکوه ِ "عقیله" بودن یک زن، عالم را متعجب می کند...
-------------------------------------------
در ستایش عقل و آنها که گیرنده ترند

بسم الله

بعد از سنی آدم ها می فهمند این "من" شان، یکی نیست. دو تاست! دارند دو تا صدا را توی خودشان می شنوند...

صدایی که همیشه نق می زند، یک چیزهایی می خواهد و ندارد، هم زود ناامید می شود هم زود خوشحال، هم خودت را قبول دارد هم ندارد!، دعوا می کند، چیزی اگر دست دیگران باشد سریعا می خواهد...خلاصه اینکه طفل است و کم طاقت و طلبکار.

در عوض، صدای دیگری هم هست که همیشه دنبال بایدها و نبایدهاست. می خواهد بداند اینی که صدای اول می خواهد، درست است؟ اگر نه، پس چرا انقدر اصرار؟ اگر بله، خب از چه راهی به دست بیاید؟ همه ش سوال می پرسد، مکث می کند، شک می کند ولی دوست دارد شکش برطرف شود. حالش، حال غریبی است...صدای عقلی که می خواهد بزرگ شود و مطمئن. عقلی که هست و سالم نیز، اما هنوز خام است.

نقطه ی اختیار آدم ها، نقطه ی انتخاب بین دو صدای درونی شان است. اختیار اتفاقی در درون توست. اتفاقی که بروزاتش در تصمیم و عملت، البته تبعاتی در بیرون خواهد داشت. اما تو تقدیر بخش این عالم نیستی!

نباید بگویی چرا هم می گویند اختیار داری، هم هرچه می خواهم نمی شود؟! خب نباید هم بشود! اصلا یک لحظه خدا و اراده ش را هم اگر بی خیال بشویم، حالا بگو: توی عالمی که تو قدر نقطه ی ریزی در اعماق کهکشان ها هم حتی نیستی، چرا باید اختیار تو عملی شود و اختیارهای متضاد دیگر عالمیان نشود؟!
اختیار، تفویض اراده ی خدا به تو نبوده که حالا چانه بزنی این چه وضع دنیاست! این معنای اختیار نیست! اراده تنها و تماما از آن خداست...

تو در فهمیدن مجبوری*، چون عقل ت سالم است، دیوانه نیستی، و عقل، این مخلوق ِ بی بدیل ِ خدا، *بلند بلند و بی پرده، دائما و هر لحظه، در تو زمزمه می کند که خیر چیست...حالا فقط مختاری که آن خیر را انتخاب کنی و یا اگر نه، پس لاچاره شر را بر می داری. این تمام تفاوت انسان است، با حیوان ِ تماما غریزه و ملائکه ی تماما عقل.

این است که گفته اند از هر آنچه عقلت را تخدیر می کند، دور شو...از شرب خمر، از غرق شدن در بازی ها، از هر نوایی که تو را در گرداب خیالات و اوهام بیندازد و...
فقط هشدارت داده اند...اما تو همچنان در دور شدن یا نشدن از پوشاننده های عقل نیز، حتی مختاری!

بعد، در شروع سنی که عقلت زبان باز می کند، نطق می کند، منطق پیدا می کنی، به تو می گویند که زین پس به صدایش گوش بده، از همین اول گوش بده...می گویند بالغ شده ای. به سن تکلیف رسیده ای. چه تولد باشکوهی!
عقل دارد کم کم از رحم ِ جنینی ش در می آید، او تشنه ی امر شدن بهش است! دنبال اینکه باید و نبایدش را بفهمد. اینجاست که انسان ِ نوجوان ِ تازه مکلف شده با یک برنامه دستور روبرو می شود. همه چیز بر وفق مراد باهم هماهنگ است!
عقل اینطور است که هیچ گاه خاموش نمی شود، اما هرچه بیشتر و زودتر به آن گوش دهی، زودتر بزرگ می شود، تفصیل پیدا می کند، از کلیات تو را به جزئیات دقیق تری می رساند...

هر وجودی که ورودی های بیشتر، گیرندگی بالاتر درباره این عالم دارد، بیشتر نیاز دارد و باید که به عقل رجوع کند...
یک جورهایی این حالت، شمشیر دو لب است. که اگر رجوع نکند، ورودی های متعدد وجودش سرگردان و رها و حیران هی می گردند و می گردند و راه به مقصد مطمئنی نمی برند، به بیراهه می روند...
بعد، "زن" آن وجودی است که گیرندگی ش توی عالم بیشتر است...آنتن ملکوت ِ بالاست روی زمین!

انسان ها با فهم اندک خودشان سخیفانه می گویند خب زن احساساتی تر است! بله، ورودی ش تبدیل به احساسات می شود، چون اولین نقطه ی فهم از حس شروع می شود. اما این آخرین نقطه فهم و تصمیم که نیست.
او نه اینکه محکوم به احساساتی بودن و دور از منطق بودن باشد!
نکته ش اینجاست که هرکس بیشتر ورودی دارد، اتفاقا بیشتر نیاز دارد تک تک داده ها را با عقلش تراز کند...هرکه بام ش بیش، برف ش بیشتر!
شکوه ش اینجاست که زن باشی، گیرنده باشی، اما در نقطه ی حس گیر نکنی. همین که چیزی را حس کردی، متمایل شدی یا متنفر شدی، در همان لحظه متوقف نشوی. اتفاقا صبر کنی...صبر...

حس ات را تا نقطه ای که "معیار" است همراهی کنی، حوصله به خرج دهی، پیش ببری ش...مطمئن شوی با معیار عقلانی درست یا نه؟
اینطور شکوه ِ "عقیله" بودن یک زن، عالم را متعجب می کند...

باشد که حضرت عقل ِ تمام (ص)، اویی که هم خودش می گفت "انا بشر مثلکم" و هم متهم بود که چرا رسولی باید بیاید که بشری مثل خودمان است؟!، اویی که عقل ش همه وحی بود، اویی که بشر بود و نبود! اویی که اصلا چیزی جز وحی نبود، اویی که دست مهربانانه می کشد روی سر تک تک مان تا بزرگ شود عقل مان، اویی که اگر نبود، مکالمات ش با خدا ثبت نمی شد تا قرآنی به ما برسد، اویی که گیرنده ی تمام این عالم بود و هست و خواهد بود...
باشد که به برکت وجود او و اهل بیت ش (سلام الله علیهم اجمعین)، عقل-دار که هستیم، عاقل هم بشویم...
الهی آمین.
Add a comment...

Post has attachment
واقعیت‌های آماری که نقض‌کننده‌ی شهود عامیانه‌اند:

1. تصور عمومی بر این است که خانواده های دارای سرپرست زن، به دلیل شرایط نامناسب بازار کار ایران برای زنان و تبعیض بر علیه زنان در بازار کار، در شرایط مالی نامناسب هستند. این درحالی است که آمار نشان می‌دهد درصد خانوارهای دارای سرپرست زن در تمامی دهکها  از نظر آماری تقریباً یکسان است. به عبارت دیگری خانواده های زیادی هستند که سرپرستشان زن است ولی وضع مالی بدی ندارند.

2. تصور عمومی بر این است کارمندان حقوق‌بگیر دولت اوضاع مالی مناسبی ندارند و جزء اقشار آسیب‌پذیر در برابر تورم‌اند. درحالی‌که آمار نشان می‌دهد کارمندان دولت وضعشان از بسیاری از اقشار دیگر بهتر است، حتی اگر فیش حقوقی شان آن را نشان ندهد. آنها بیشتر در دهکهای بالای هزینه ای و درآمدی هستند و این علتی ندارد بجز رانتی که دولت دارد و بخشی از آن را با کارمندانش تقسیم می کند.

3. تصور عمومی بر این است که افراد دارای مشاغل آزاد اغلب پولدارند. این درحالی است آمار نشان می‌دهد مشاغل آزاد معمولا درآمدهای متوسط ایجاد می کند نه درآمدهای بالا.

و در نهایت آن‌که آمار نشان می‌دهد  مزد و حقوق بگیران بخش خصوصی در معرض آسیبهای بیشتری از سایر اقشار قرار دارند.
-------------------------------------------------------------------------------------------
در دو نوشتۀ قبل اطلاعاتی در مورد مشخصات خانواده ها در دهکهای هزینۀ سرانه ارائه کردم. در این نوشته نگاهی دارم به مشخصات دیگر خانوارها دراین دهکها.
اولین مشخصه داشتن سرپرست زن است. گفته می شود که خانواده های دارای سرپرست زن، به دلیل شرایط نامناسب بازار کار ایران برای زنان و تبعیض بر علیه زنان در بازار کار، در شرایط مالی نامناسب هستند. این گفته را بسیار شنیده بودم و باور داشتم. نمودار زیر خلاف این موضوع را نشان می دهد. درصد خانوارهای دارای سرپرست زن در تمامی دهکها از نظر آماری تقریباً یکسان است. به عبارت دیگری خانواده های زیادی هستند که سرپرستشان زن است ولی وضع مالی بدی ندارند. خانواده هایی با اعضای مسن که سرپرست مردشان را از دست داده اند ولی منابع درآمدیشان را حفظ کرده اند در گروههای بالاتر هزینه ای قرار می گیرند. البته اگر این متغیر با متغیرهای اجتماعی دیگر مانند سن و تحصیلات و محل سکونت ترکیب شود شاید بتوان اطلاعات دقیقتری از اثر سرپرست زن بدست آورد.
 
متغیر دیگر که اثر قابل توجهی بر رفاه دارد نوع شغل است. سه نمودار در زیر آورده ام: اول، نمودار درصد خانوارهای دارای سرپرست حقوق بگیر بخش دولتی، دوم نمودار درصد خانوارهای دارای سرپرست حقوق بگیر بخش خصوصی، و سوم، نمودار درصد خانوارهای با سرپرست دارای درآمد از محل مشاغل آزاد.
دو نمودار نخست داستانی را می گویند که برخی از اقتصاددانان به آن اشاره کرده اند: کارمندان دولت وضعشان از بسیاری از اقشار دیگر بهتر است، حتی اگر فیش حقوقی شان آن را نشان ندهد. آنها بیشتر در دهکهای بالای هزینه ای و درآمدی هستند و این علتی ندارد بجز رانتی که دولت دارد و بخشی از آن را با کارمندانش تقسیم می کند. کارگران بخش خصوصی بیشتر در دهکهای پایین قرار می گیرند و احتمال یافتنشان با افزایش دهک به شدت کاهش می یابد. این یافته ها با تصور عموم بسیاری از ما از کارمند دولت بودن متفاوت است. (به یاد دارم که اولین بار این مطلب را سال 1374 از در کلاس دکتر طبیبیان شنیدم و در آن زمان شوکه شدم. با گذشت زمان شواهد بسیاری در تایید آن دیده ام. هم آمار موجود و هم نظریات اقتصاد سیاسی با این مسئله سازگار است).
نمودار سوم درصد افراد دارای درآمد از محل مشاغل آزاد را نشان می دهد. باز هم بر خلاف تصور عموم، افراد دارای مشاغل آزاد همگی پولدار نیستند. درصد آنها در دهکهای بالا در شهرها کاهش می یابد که نشان می دهد مشاغل آزاد درآمدهای متوسط ایجاد می کند نه درآمدهای بالا. این درصد در روستاها در دهکهای بالاتر افزایش می یابد که احتمالاً نشان از مالکیت زمین می دهد.
بر مبنای این اطلاعات مزد و حقوق بگیران بخش خصوصی در معرض آسیبهای بیشتری از سایر اقشار قرار دارند و سیاستهای رفاهی، که امیدوارم روزی جایگزین برنامۀ یارانه های نقدی شود، باید این نکته را در نظر بگیرد.
Add a comment...

Post has attachment
کاملا موافق؛ به من باشد می‌گویم اصلی‌ترین پروژه علوم اجتماعی در ایران باید "فهم تجربه‌ی جمهوری اسلامی" باشد، دست‌کم برای خود من که این‌گونه است، یعنی من اگر یک کار در زندگی حرفه‌ای‌ام داشته باشم که هم به نظرم ارزشمند باشد و هم برایش انگیزه داشته باشم فهم همین تجربه است، فارغ از این‌که این تجربه چقدر برای من شخصا خوشایند یا ناخوشایند بوده است، فهم‌اش  مقدم بر هر تلاش دیگری در جهت حفظ یا تغییرش است.  این‌که منظورم از فهم دقیقا چیست  و چرا اصلا این فهم در نظرم تا این حد ضروری و ارزشمند است مفصل‌تر از این‌هاست، این متن هم به این سوالات نپرداخته است اما تلنگر جالبی زده که همسویی‌اش با آن‌چه مدت‌ها در ذهن داشتم، ذوق‌زده‌ام کرد.
--------------------------------------------------------------------
«جمهوری اسلامی»: غایبِ همیشگی

 یک.
وقوع انقلاب اسلامی و تاسیس «جمهوری اسلامی»، زمینة شکل­گیری یک «حوزة عمومی» فعال و خلاق در ایران را فراهم آورد. مع­الاسف، خودِ «جمهوری اسلامی»، تاکنون دست­کم به­طور جدّی موضوع مباحثة عمومی قرار نگرفته و طرف­های مختلف بحث، به اشکال متفاوتی، کمابیش بحث از «جمهوری اسلامی» را فروگذارده­اند. دست­کم، به­رغم تنوع و تکثّر موجود، دو جریان اصلی پژوهشی در دروة مابعد انقلاب اسلامی قابل تفکیک­اند:
نخست، دسته­ای از محققان که معتقد به «بی­طرفی ارزشی» هستند و از قضا تلاش می­کنند تا هرچه بیشتر خود را از تعلقات و وفاداری­ها، از جمله از تعلق خاطر به «جمهوری اسلامی» دور کنند و بدین­ترتیب، نتیجة کارشان علمی­تر و «واقعی»تر شود. نتایج تحقیقات این محققان، هرچند به مشکلات و مسائل اجتماعی ایران می­پردازد، اما کمکی به فهم «مسائل جمهوری اسلامی» نمی­کند. این دسته، مسائل کلاسیک خاصّ خودشان را دارند که برآمده از «نظریه»هاست و نظریه­ها، نظریة «جمهوری اسلامی» نیستند؛
دوم، محققانی که حول و حوش دوگانة سنت-تجدد تجمع کرده­اند و چون وقوع «انقلاب اسلامی»، از یک جهت، بر سر همین شکاف رخ داده، مباحث­شان برای «جمهوری اسلامی»، آشناتر و سودمندتر است، اما این دسته هم به «مسائل جمهوری اسلامی» توجهی نکرده­اند. در این دوگانه، موافقان جمهوری اسلامی خواسته­اند نشان دهند که سنت با تجدد تمایز اساسی دارد، و البته راه برین و برتر راه «سنت» است؛ مخالفان و عموم منتقدان نیز خواسته­اند اثبات کنند که تجدد و سنت قابل ادغام با یکدیگر نیستند و راه درست، زدودن سنت و مظاهر آن است. هر دو گروه، تاکنون، عمدتاً از منظری بیرونی، در مورد ضرورت و «لزوم» تاسیس یا زوالِ «جمهوری اسلامی» بحث کرده­اند، اما خارج از گود ایستاده و به آنچه درون «جمهوری اسلامی» می­گذرد، توجهی نکرده­اند.
به­طور مثال، بخش عمده­ای از تحقیقات اجتماعی در ایران، در پارادایم «نوسازی» و «توسعه» (و در سال­های اخیر «جهانی­شدن»)، صورت گرفته و می­گیرد. از منظر موضوع این نوشتار، مبنای نظری این تحقیقات، قائل بودن به دوگانة «دولت-ملت» و «حکومت-جامعه» است. به همین دلیل، این محققان، بررسی مسائل اجتماعی را به­زعم خود در کفّة «ملّت» و «جامعه» قرار داده و آن را دلیلی و ضربه­ای بر دولت و حکومتی می­پندارند که در راه متجدد شدن ملت-جامعه سنگ­اندازی می­کند. روشن است که چنین تحقیقاتی، اساساً به بحث از «جمهوری اسلامی» ورود پیدا نمی­کند. مقالات و رسالات متعددی نوشته شده و پژوهش­های متنوعی صورت گرفته است، اما آنچه اهمیت دارد تعیین نسبت این پژوهش­ها با «جمهوری اسلامی» است. بسیاری از این محققان، جزوِ مخالفانِ خودآگاه جمهوری اسلامی نیستند که آگاهانه از توجه به «مسائل جمهوری اسلامی» اکراه داشته باشند، بلکه این مقتضای آن جهت­گیری روشی-نظری است که اتخاذ می­کنند. کما این­که موافقان سرسختِ «جمهوری اسلامی» که در دوگانة سنت-تجدد در حال بحث از «لزوم» و ضرورت «جمهوری اسلامی» هستند نیز عملاً هیچگاه مباحث­شان به بحث از «مسائل جمهوری اسلامی» کشیده نمی­شود.
 
دو.
با بررسی یک تجربه، مراد از بحث پیرامون «مسائل جمهوری اسلامی» آشکارتر می­شود. به مجموعه «جلسات راهبردی الگوی اسلامی ایرانی پیشرفت» که در موضوعات مختلفی نظیر زنان، توسعه، علم و نظایر آن در حضور رهبر انقلاب برگزار شده است، توجه کنید: مجموعه­ای از اساتید و پژوهشگران برجستة حوزه­های مربوطه، اعم از موافقانِ «جمهوری اسلامی» و نیز محققانی با رویکرد «انتقادی»، در بالاترین سطح تصمیم­گیری گردآمده و پیرامون جهت­گیری و نحوة عمل در «جمهوری اسلامی»، دیدگاه­های خود را بیان کرده و به بحث پرداخته­اند. چه چیزی از این مباحث در ذهن مخاطبان شکل گرفته است؟ ما پژوهشگران و اساتید برجسته­ای را دیده­ایم که بر صفحة تلویزیون ظاهر شده و در مورد «ضرورت»، «لزوم» و «بایسته­ها»ی الگوی «زن»، «توسعه»، «علم» و نظایر آن بحث کرده­اند. به تعبیری، همة مباحث، «نظری» است. عمدة این محققان و پژوهشگران برجسته، قبل از «جمهوری اسلامی» ایستاده­ و گفته­اند که جمهوری اسلامی «چگونه باید باشد»، اما از این­که جمهوری اسلامی، «چگونه هست» حذر کرده­اند. اگر هم به «هست»ها و شرایط واقعی جمهوری اسلامی پرداخته­اند، بیشتر برای تهیة لوازم «نقد» و در برخی موارد غُر زدن بوده است. محققان و اساتید برجسته در مورد «الگوی اسلامی ایرانی پیشرفت» در جمهوری اسلامی بحث می­کنند، در حالی­که از خودِ «جمهوری اسلامی» به­عنوان نمونه­ای از الگوی اسلامی-ایرانی پیشرفت، غفلت می­کنند. جمهوری اسلامی، خود، الگویی با بیش از سه دهه دوام و تجربه است، اما هیچ­گاه به کاویدنِ خود این الگو توجه نشده است. به نظر می­رسد مراد رهبر انقلاب از برگزاری چنین جلساتی نیز بررسی همین تجربة سی­ساله است: در سه دهة گذشته، «جمهوری اسلامی» در سیاست و اقتصاد و فرهنگ و خانواده و زنان و آموزش و ورزش و اخلاق و قومیت و سیاست خارجی و روابط بین­المللی و مناسبات جهان اسلام، و دیگر حیطه­های جهان اجتماعی، الگویی ارائه کرده که از وجوه مثبت و منفی برخوردار است. مقصود از بحث در مورد «جمهوری اسلامی»، پرداختن به همین وجوه مثبت و منفی است: تحلیل وجوه مثبت و تقویت آنها و تلاش برای یافتن وجوه منفی و تقلیل آنها.
نکتة جالب توجه اینجاست که در مباحثی از این قسم، پژوهشگرانِ ما از مالزی یا ترکیه به­عنوان دیگر اشکال جایگزینِ الگوی پیشرفت اسلامی یاد می­کنند، و از قضا آن کاری را در معرفی و بررسی این دو الگو انجام می­دهند که در مورد «جمهوری اسلامی» انجام نمی­دهند: در بررسی ترکیه و مالزی، به­طور جامعه­شناختی، متغیرها و روندهایِ موجود موثر بر تحول و تداوم این الگوها را بررسی کرده و اصطلاحاً «وارد گود می­­شوند» و تحلیل­هایشان مبتنی بر آمار و ارقام، و خلاصه، «دقیق و عینی» است. اما همین پژوهشگران وقتی وارد بحث از «جمهوری اسلامی» می­شوند، قبل از گود ایستاده و در مورد بایسته­ها و ضرورت­ها سخن می­گویند. و این همان کاری که در سه دهة گذشته دلمشغول آن بوده­ایم: تلاش برای اثبات «مشروعیت» و نه افزایش «کارآمدی».
 
سه.
در پاسخ به چرایی این داستان، زنجیره­ای از دلایل را می­توان معرفی کرد. اولین نکته­ای که به ذهن خوانندة این متن می­رسد این است که سخن گفتن از «باید»ها، کم­خطرتر از «هست»هاست. در واقع، محقق ما با بحث از «هست»ها و قضاوت در مورد «موجود»، خطر کرده و نقد می­کند، و بدین­ترتیب برای خودش دشمن­تراشی کرده و حسّاسیت گروه­های ذینفع را علیه خود بر می­انگیزد. البته روشن است که اگر از افراطی­گری بپرهیزیم، باید تصدیق کرد که همیشه «نقد» دشواری­هایی دارد و محقق ایرانی نیز ممکن است از آسیب گروه­های ذینفع در امان نباشد، و اگر چنین است بر حاکمیت و نهادهای متولی لازم است که زمینة کار برای محققان ناصح و دلسوز خود را فراهم کند. اما جز این، محققان علوم انسانی به «باید­»ها بیشتر از «هست»ها می­پردازند، نه به این دلیل که کم­خطرتر است، بلکه بیشتر به این دلیل که کم­زحمت­تر است. مواد لازم برای بحث از »باید»­ها، کمی تخیّل، مقداری اسناد «مرجع» رسمی و بالادستی، و البته ذهنِ غُرغُرو و گله­مند است، اما برای بحث از «هست»ها لازم است محقق از دفتر کار و دانشکده و دانشگاه خارج شود، به میدان تحقیق برود، سند جمع­آوری کند، و بر روی حوزه­هایی کار کند که سازمان­ها و نهادهای رسمی، ضرورت کار بر روی آنها را درک نمی­کنند و بودجه­ای به آنها اختصاص نمی­دهند، و قس علی­هذا! به این اقلام بیفزایید پز روشنفکرانة بحث از «باید»ها که در آن عوالم فکر درنوردیده می­شود، در یک جمله پیرامون تاریخ قضاوت می­شود، و با جمله­سازی از «غرب» و «مدرنیته» و «تجدد» و «توسعه»، تکلیفِ بودن ما در این زمانه روشن می­شود.
گمشده واقعی، همچنان «جمهوری اسلامی» و مسائل آن است. «مسائل جمهوری اسلامی» چه هست؟ اصلاً «جمهوری اسلامی» چه هست: یک «سیستم»، یک «حکومت»، یک «جامعه»، یک «امت» یا یک «آرمان»؟ تفاوت آن با «انقلاب اسلامی» چه هست؟ و «مسائل» خاصّ آن کدام­اند؟
Add a comment...

Post has attachment
هوم، تفصیل دادنِ جواب در همه‌ی زندگی، انشای جواب با اعمال آن‌طور که باورها  و اعمال آدم سندِ صداقت جواب‌هایش باشد، هوم، به نظرم تقریر جالبی است.
--------------------------------------------------------------------------
سوال ها را وسط کارها گم نباید کرد

بسم الله

نشسته ایم روی صندلی مترو، منتظریم بیاید.
تازه از هیاهوی بی.آر.تی و فشار عجیبش نجات یافته ایم.
حرف نمی زنیم هیچ کدام مان...زل زده ایم به روبرو، به آدم هایی که می آیند و می روند.

یکهو می گوید: فلانی! این همه رفت و آمد، این همه هیاهو، این همه تلاش برای چیه آخه؟!
این حرف ها را اخیرا چند باری زده است...می دانم که اتفاقاتی برایش افتاده و نگرانی هایی دارد. اتفاقاتی که تلنگری اند تا یادت بیاید سوال هایی را که همیشه وجود داشته اند، دارند و خواهند داشت.
هرچند این حرف مشترک را از زبان خیلی از دوستان دیگر هم می شود شنید. اخیرا بیشتر.

ساکتم. گوش می دهم.
می گوید: آدم همه ش فکر می کند خب برای چی دارم زندگی می کنم؟! خب که چی؟! فقط خوشحالم که آخرش مرگ است، تمام می شود...
جمله ی آخرش نگرانم می کند.
خیلی ادامه نمی دهد...سوال کامل است. ادامه لازم ندارد!

فکر می کنم اینجا نه جا و فرصت این بحث هاست، نه من آدم باصلاحیتش. اصلا مگر جوابش توی جیب دیگران است؟! این دست سوال ها را نه باید، نه می شود سرسری و کلیشه وار سرشان را گول مالید و فرستاد پی کارشان!
می گم: آدم کلا توی این دنیا کاری ندارد جز اینکه جواب همین سوالش را تو تک تک اتفاقات زندگیش بفهمد...به خود سوال و به جوابش فکر کند...همه کارهای زندگی مان بهانه اند که به نحوی به جواب این سوالها برسیم.
می گم: تفاوت آدم هایی که همیشه ی عمر امیدوار با همه سختی هایشان زندگی می کنند و اینطور امیدوار هم می میرند، با همه ی ما بقیه، سر دانستن جواب همین سوال است...

در واقع سر ِ "تفصیل دادن" جوابش در همه ی زندگی شان است.
در آن روز حقی که مرگ مان می رسد، اولین برخورد عالم بالا با ما تازه واردین هم پرسیدن همین هاست...

کسی که آن روز، جوابش را می داند و می گوید یعنی همه ی باور و اعمالش در دنیا، سند ِ صداقت جوابهایش بوده است. داشته با اعمالش انشای جوابش را می نوشته!

بسم الله الرحمن الرحیم
وَ الْعَصْرِ(1)
إِنَّ الْانسَانَ لَفِى خُسْرٍ(2)
إِلَّا الَّذِینَ ءَامَنُواْ وَ عَمِلُواْ الصَّالِحَاتِ وَ تَوَاصَوْاْ بِالْحَقّ‏ِ وَ تَوَاصَوْاْ بِالصَّبرِْ(3)
Add a comment...
Wait while more posts are being loaded