Profile cover photo
Profile photo
parastoo samiee
2,467 followers -

2,467 followers
About
Posts

Post has attachment
دلم تنگه پرتقال من*



خالی خالی. خالی حسی است که بعد از هر تغییر بزرگ همه وجود من رو می گیره. وقتی همه چیزی رو که داری دو قسمت کردی. یک قسمتش تو چمدون بیست و سه کیلویی جا شده و آوردی. یک بخش بزرگش رو ولی پشت سر خودت جا گذاشتی. مدت های طولانی باید بعدش با اون خالی بزرگ، با اون حس حفره توی قلبت زندگی کنی. تا حل شه؟ تا حفره پر شه؟ نه، فقط تا وقتی که عادت کنی که چه جوری با حفره زندگی کنی. یاد می گیری که چه جوری هر روز و هر ساعت حفره رو حس نکنی و زندگی روزمره ات رو پیش ببری. بعد یک لحظه هایی یکهو حفره می آد بالا، حس خالی می آد بالا و تو همون چند لحظه یا دقیقه کوتاه همه دردی رو که طی این مدت ازش فرار کردی یکهو حس می کنی. 

خالی خالی که نه. خالی دردناک عمیق. 


نگاشته شده به وقت برگشتن از جلسه سنگین دم غروب، وقتی که باید طبق عادت برم روی مبل های توی بریج بشینم و تلفن بزنم بهت. که بهم بگی "دیدی دوباره شلوغش کرده بودی؟". که بگی حاضر باش ده دقیقه دیگه بیا همکف که بریم عشق و حال. که جایزه شجاع بودنم رو بدی. 


*: عنوان آهنگ مرجان فرساد 
https://www.youtube.com/watch?v=V5-2mcqj5QE

Post has attachment
سی و شش سالگی هم تمام شده و بیشتر از یک ماه از سی و هفت سالگی گذشته. این رو امروز وقتی یادم اومد که دیدم بسته قرص های ویتامین دی تموم شده و باید برم داروخانه سر کوچه. اگه می خواستم حساب کنم که چند روز پیش این بسته رو خریدم می گفتم سه چهار روز، فوقش ده روز. ولی امروز فهمیدم که بسته شصت تایی قرص تموم شده. تموم شدم قرص ویتامین دی در پاییز و زمستون کانادا از تموم شدن ذخیره آب و غذای توی خونه موقع یخبندون هم بدتره. همچین با کمبودش روحیه ات رو از دست می دی و غمگین می شی که نمی فهمی چرا. می فهمی هوا ابریه و مودت پایینه. تا یکهو یادت بیاد که ویتامین دی نخوردی. بعد می بینی که بسته اش تموم شده و این یعنی  کلی وقت گذشته از وقتی که این بسته رو شروع کردی. بعد یادت می آد که این عمر چرا داره اینقدر زود می گذره. چرا تا دور خودت می چرخی و دو سه تا جلسه می ری و یکی دوو تا گزارش می نویسی و شش هفت تا غذا درست می کنی و می خوری همه هفته تموم شده. هیچ وقت تو این سی و هفته سال نشده بود که بگذارم زندگی اینجور از لای انگشتام لیز بخوره و بره. وقتی از پنجره به بیرون زل زده بودم و صدای تلویزیون سی ان ان می اومد که داشت راجع به اینکه یک مرد پولدار بی ادبی فکر می کنه می تونه همه زن ها رو بغل کنه و هیچ اتفاقی نیفته به ذهنم رسید. به اینکه زندگی ام داره می گذره. تند و تند  من اصلا نمی فهمم زمان چه جوری داره می گذره. نمی فهمم  زندگی ام داره کجا می ره. هر روز رو صرف این می کنم فقط بگذره. هیچ وقت اینقدر بی فکر کردن به تصویر بزرگ (big picture) زندگی نکرده بودم. هیچ وقت اینقدر توی خودم غرق نشده بودم. این روزها حتی نمی تونم خودم رو پیدا کنم.

Post has attachment
وقتی می فهمی همزمان غرب زده و معتاد به اینترنت شدی که دو ماه بعد از خریدن و راه انداختن لپ تاپ جدید می فهمی فونت نازنین روش نداری. یعنی هیچ فونت فارسی ای روش نداری. یعنی یک بار در دوماه هم محض رضای خدا توی word فارسی ننوشتی.

Post has attachment
1- یک زمانی اوایل دهه بیست و اندی سالگی، وقتی مغز آدم پر از ایده آل هاست یک رویا برای خودم داشتم که بعدها هر چقدر بیشتر به سمتش رفتم، دیدم چقدر چیزی که من دوست دارم نیست. اوایل سی سالگی ولش کردم و برگشتم مدرسه. آیا مدرسه رویای من بود؟ نخیر. نبود. فقط ساده انگارانه فکر کردم حالا ده سال اون کار رو کردیم، یک ده سال هم این کار رو می کنیم ببینیم چی می شه. شش سال از اون ده سال گذشته. از جایی که هستم راضی ام ولی آیا این کاری که کردم، این درس و مشق و مدرسه بی پایان رویای من بود؟ نخیر نبود. ولی خوش گذشت. خوش می گذره. با خودم و جهان اطرافم در صلح تر بودم تو این ده ساله دوم. خودخواهانه هیچ انرژی ای برای دور و اطرافم، کشورم، خانواده ام نگذاشتم. نتونستم بگذارم. از چند هزار کیلومتر اونورتر و از پشت اسکایپ که نمی شه برای خانواده یا وطن یا کشور یا بچه های کار کاری کرد. خیلی هم صادق باشم هم فکر می کنم کسایی که از دور فکر می کنن می تونن کاری کنن، اکتیویست پای فیس بوک و کامپیوتر هستن به نظرم خودشون رو گول می زنن. یا حداقل اثر کارشون اینقدری که براش انرژی می گذارن نیست تو جامعه واقعی ایران. شاید اینجوری عذاب وجدانشون رو آروم می کنن. نمی دونم. از طرفی هم، همچنان هم برای همه اونهایی که برگشتن و شروع کردن از نزدیک یک کاری کردن، برای خانواده هاشون، برای دوستای تو ایرانشون، برای بچه های کار، کارآفرین ها، دانشجوها، مریض ها، نوجوون ها، فرهنگ، هنر و هر چیزی تو اون مملکت کلاهم رو برمی دارم. ولی خیلی صادقانه خودم، تو این برهه، حاضر نیستم اون کار رو بکنم. فکر می کنم وقتشه روی خودم تمرکز کنم. فکر می کنم بیست سالگی ام رو به رویا و تلاش برای همه اون ایده آل ها گذروندم و نتیجه شون رو ندیدم. راستش بدشانس بودیم ما. ما کسایی که هشت سال احمدی نژاد رو موندیم و سعی کردیم بسازیم بدنشانس بودیم چون سرعت سقوط اینقدر زیاد بود که هر کاری هم که می کردی باز همه چیز تو کشور از دیروزش عقب تر بود. الان ها، کارکردن بهتره. چون اینقدر ته اون هشت سال اوضاع خراب بود که مملکت می تونه مصداق صا ایران باشه، هر روز بهتر از دیروز. شاید هم واقعا الان اینجور فکر می کنم چون همیشه "صدای دهل شنیدن از دور خوش است" یا چون الان اگه بودم، یک آدم سی و اندی ساله بودم با پونزده سال سابقه کار. دیگه اون جوجه از دانشگاه بیرون اومده بی تجربه نبودم.

2- اصلا نیومده بودم اینها رو بگم. اومده بودم بگم که این ده سال مدرسه قرار بود بین رویای سوخته بیست سالگی هام باشه تا وقتی که رویای بزرگم رو پیدا کنم. اون کاری که اگه در حال انجامش باشم، بگم ای ول به رویام رسیدم. تو این شش سال از ده سال راستش رویا رو پیدا نکردم. ولی خوشحال بودن، چه بی رویا، چه با رویا رو یاد گرفتم. اینکه خوشحال باشم از داشتن سلامتی و خونه و خانواده و دوستام. اینکه صبح بیدار شم خوشحال باشم از گرمی هوا یا سردی هوا. از زیبایی برگای پاییزی یا سوپ داغ زیر برف و یخبندون. تا زیبایی نفس گیر بهار. یاد گرفتم خوشحال باشم و بدون حرص خوردن فرصت بدم که روزها بگذرون. قدم بردارم پیوسته به سمت چیزی که به عنوان قدم بعدی برای خودم تعریف کردم. ولی برای نرسیدن بهش خودم رو سرزنش نکنم. یاد گرفتم با خودم دوست باشم، خودم رو دوست داشته باشم و تو مسابقه ذهنی ای که تو مغزمون نهادینه شده با همه هم دوره ای هامون شرکت نکنم. مسابقه من با خودم باشه. مسابقه امروزم با دیروزم. که هر روز بهتر از دیروز باشم. یک روزهایی هم اگه نیستم هیچ اشکالی نداره، فردا هم هست که می تونم از دیروز توش بهتر باشم.

3- نجنگیم با خودمون. اینقدر خودمون رو نزنیم برای کارهای نکرده و نتایج نگرفته. اینقدر خودمون رو با رویای بیست سالگی مون مقایسه نکنیم. اینقدر خودمون رو با بچه خاله و دایی و هم دوره ای دانشگاه مون مقایسه نکنیم. خودمون باشیم حتی اگه خودمون دلش بخواد امروز به این فکر کنه که کدوم سریال رو دوست داره ببینه یا کدوم غذا رو دوست داره بپزه. حتی اگه خودمون دوست داره بره تو کتابفروشی یا گلفروشی یا تو پاک روی تاب و سرسره بازی کنه. به قول استادمون خانم شین، شل کنیم.

4- یک کار ساعتی دو سه ماهه تو دانشگاه شهر شروع کردم واسه این دوره بیکاری بین دانشگاه و شغل بعدی. تنها مزیتش اینه که دوباره میز و دفتر کار دارم که می تونم به دیوارش کاغذ بچسبونم و غروب ها توش بشینم وب لاگ بنویسم.

Post has attachment
وقتی یک مدت طولانی هی بیای غر بزنی تو وب لاگت، بعدش احساس وظیفه می کنی که با یک چیز مثبت شروع کنی به دوباره نوشتن. بهانه ای که دیروز پیداش کردم. تو یک مهمونی یک زن و شوهر جوون کانادایی بودن که شونزده سالگی با هم دوست شده بودن و بیست سالگی ازدواج کرده بودن. تو سی و اندی سالگی دو تا بچه دو ساله و سه ماهه داشتن که وقتی یکی از مهمون ها بهشون گفت که بچه ها چقدر شبیه پدر خانواده هستن گفتن که بچه ها، بچه های خودشون نیستن. Foster شدن. نمی دونم این مفهوم ترجمه و معادل فارسی و ایرانی داره یا نه. خانواده هایی هستن که بچه هایی رو نگهداری می کنن که یا خانواده ندارن و قراره که دنبال خانواده ای برای فرزندخواندگی براشون گشت. یا خانواده شون رو از دست دادن و خانواده دوری دارن که هنوز تصمیم نگرفتن سرپرستی شون رو قبول کنن. خلاصه هر وقت بچه ای روی دست سیستم بمونه انتخاب اول فرستادنش پیش خانواده هایی است که به صورت موقت ازشون نگهداری کنن. خانم مذکور می گفت من نمی خوام بچه داشته باشم ولی خیلی دوست دارم به بچه هایی با زندگی سخت چند ماه یا چند سال تو فضای امن و دوست داشتنی خونه خودم هدیه بدم. دیدنشون، دیدن محبت و علاقه ای که به بچه ها نشون می دادن، و حرف زدن باهاشون از محدود موقعیت هایی بود که آدم رو به بشریت امیدوار می کرد و مرهم حس بد همیشگی ناامید بودن از انسان ها بود وقتی که فقط عکس کودک زخمی و غمگین و بی جان سوری رو تو شبکه های اجتماعی برای هم می فرستن.

Post has shared content
آن نیستی که رفتی؛
آنی که در ضمیری.

Post has shared content

Post has attachment
این همه از خوبی های آکلند و نیوزیلند براتون نوشتم، ین هم یک فرصت عالی برای اینکه بیاید و ببینیدش. اگه عمرانی هستید، تو حوزه های مربوط به سوانح طبیعی،   resilience یا یک چیزهایی تو این مایه ها ( که سواد یک صنایعی بیشتر نمی رسه) کار می کنید، یک هفته وقت دارید ابسترکت بفرستید. این صفحه فیس بوک کنفرانسه و دیگه بیشتر نگم که اگه بیاید آکلند چقدر بهتون خوش می گذره. لیست رستوران ها و جاهایی که باید ببینید رو هم به قیمت ناقابل بیست دلار خدمتتون می فرستم :)))
بشتابید که از این فرصت ها کمتر پیش می آد. 


https://www.facebook.com/BuildingResilience2016/?fref=ts

Post has shared content
نه خلافِ عهد کردم که حدیثِ جز تو گفتم
همه بر سر زبانند، و تو در میانِ جانی

#سعدی در اینجا داره به طرز لامصبی می‌گه اگه سر و گوشم می‌جنبه و با دلبرای دیگه رفت و اومد دارم، دلیل نمی‌شه؛ سرم رو گرم می‌کنم وگرنه دلم با توئه.
به‌خصوص اینجا که می‌گه:

تو نظیر من ببینی و بدیل من بگیری
عوضِ تو من نیابم، که به هیچ‌کس نمانی

بعدشم می‌دونه که نمی‌تونه باهاش باشه و البته که فراموش هم نمی‌شه کرد. اینه که به رفیق دوران دانشجوییش می‌گه:

مده ای رفیق پندم، که نظر بر او فکندم
تو میان ما ندانی که چه می‌رود نهانی...

نه تنها رفیقش نمی‌دونه که گمونم خود دلبرش هم نمی‌دونه. فقط خود سعدی می‌دونه چه خبره.
#عاخ

http://ganjoor.net/saadi/divan/ghazals/sh617/

Post has shared content
نگفتم آش ترخينه خيلي عاليه؟
دوستم رفته استانبول و وقتی برگشته با اشتیاق از خوراکی های ترکیه حرف میزنه.
میگه از همه بهتر آش تارهانا بود و یک دسر عالی هم خوردیم کونافه.
وقتی بهش میگم ترخینه توی ایران خیلی استفاده میشه و کنافه هم در ایران به اسم رشته ختایی وجود داره خیلی تعجب میکنه.
تقصیر این آدم نیست که توی تهران رستورانی آش ترخینه نمیده یا توی منوی دسرها رشته ختایی نیست.
واقعن متولیان گردشگری و صنعت رستوران و کافه ایران باید خاک بر سر خودشون بریزن که یک ایرانی با ترخینه برای اولین بار توی یک کشور دیگه آشنا بشه ! اونوقت دم از ورود گردشگر با رویکرد غذا میزنن
Wait while more posts are being loaded