Profile cover photo
Profile photo
Setareh Solati
323 followers -
the shining star.
the shining star.

323 followers
About
Posts

Post has attachment

Promise not to fade away.

[ and I've become comfortably numb ]

"People just have an affair, or even entire relationships, they break up and they forget. They move on like they would have changed brand of cereals. I feel like I'm never able to forget anyone I've been with. Because each person have their own, specific qualities. You can never replace anyone. What is lost is lost. 
Each relationship, when it ends, really damages me. I never fully recover. That's why I'm very careful with getting involved, because... It hurts too much!"

-Before Sunset (2004)

احسان هميشه معتقد بود خدا الناز را براى او آفريده. سال اول دانشگاه با هم آشنا شدند و آنقدر به پاى هم ماندند تا چند سال بعد ازدواج كردند. ولى من هنوز به اين فكر مى كنم كه اگر احسان يكسال ديرتر كنكور شركت مى كرد يا اينكه به جاى دانشكده ى حقوق به دانشكده ى معمارى مى رفت احتمالاً الان با مريمى، مژگانى، نسترنى چيزى زير يك سقف هنوز خوشبخت بود و مى گفت خدا مريم، مژگان يا نسترن را براى او آفريده.
اگر به جاى خود من، اسپرم كنارى موفق ميشد، الان فرد ديگرى فرزند بزرگ خانواده بود و پدر و مادرم همانقدر به او عشق ميورزيدند كه امروز به من. انگار كه اصلاً اين «من» بودن من مهم نيست. آنچه مهم است «پوسته» ى من است. براى هر پدر و مادرى پوسته ى فرزندى براى آنكه مهر مادرى و پدريشان ركود نكند و براى هر عاشقى، پوسته ى معشوقى كه نياز به حامى بودنش را در زندگى برطرف كند. اگر بتواند براى يك عمر، اگر نه براى چند ماه، چند هفته، چند روز يا حتى اگر شده براى چند دقيقه با ارسال پيامكى محبت آميز.
مطمئن نيستم ولى انگار در دنياى پوسته ها، جز نقش ها و نيازها چيز ديگرى نيست. همه وسيله ايم. اسبابى براى بهتر كردن حال ديگرى. حالا من نشدم، نفر بعدى.

“Stay close to anything that makes you glad you are alive.”

 «گونه‌های خوش‌بویش را بوسیده بودم و از دلم خبر داشتم که چقدر دلم می‌‌خواست طولانی‌تر نگهش می‌داشتم در بغلم. با خودم فکر می‌کردم که ناهم‌زمانی‌های زمانی چه بی‌رحم می‌توانند باشند. فکر می‌کردم که یک وقت دیگری اگر بود من آدمِ این‌جور رهاکردنش نبودم.»

Post has attachment

"And that's what kept him with her. Not just her big brown eyes, or her smiling cheekbones. It wasn't her voice nor the things that she said. He had found solace. She was his solace. The summation of everything, his everything, and he wholeheartedly hoped that she felt like he did.
She was his first, his last, his best. And now she's in everything and everywhere. Her body may, but her spirit never left him. Choice: that was the thing. The truth. The beginning. The end."

سوزان غلط کرده گفته امروز روز خوبی نیست. هرمان گوش میدم و چایی میخورم و آرومم.
Wait while more posts are being loaded