Profile cover photo
Profile photo
A. choofe
546 followers
546 followers
About
Posts

Post has attachment
پرسه در باد
دو ماهی بود ریششو نزده بود سیبیلاش هی میرفتن تو دهنش. حالش دیگه از خودش به هم میخورد. تو آینه خودشو ورانداز کرد. بی شباهت نبود دوستاش میگفتن عضو طالبان شدی. دستی به ریشش کشید پوزخندی زد و به آینه گفت تو که میدونی. لباساشو کرد تنش چند روزی بود از خونه بیرون ...
Add a comment...

Post has attachment
سرما، سکوت، تنهایی
تو اتاقش از سرما مچاله شده بود، سکوت اتاقشو صدای پاییز طلایی پر کرده بود و چه صدایی بهتر از این می تونست سکوت رو به اتقاق تحمیل کنه! از پنجره بیرون رو نگاه کرد. همه جا سفید شده بود. برف همه جارو گرفته بود مثل بازی بچه ها که بالش ها رو تیکه پاره میکنن و پنبه...
Add a comment...

Post has attachment
غریقیم و گردابی چنین هایل
می گویمش  :دی باز میگویمش :دی چنگالی قلبم را فشار میدهد  باز هم با لطایف الحیل و انواع و اقسام حیلت که حیلت رها کن عاشقا میزنم به اونجا که نباید :دی ................ آخر او را گونه ای نادر دیدم از نسل همنژادانش که آخرین هایشان را سال ها پیش در کتاب ها خواند...
Add a comment...

Post has attachment
چقدر دور چقدر نزدیک
امروز بازم به دیدن بزرگ ترین حقیقت زندگی رفته بودیم بازم همه حقایق با اینکه خیلی سرد بود نشسته بودن کسی به کسی کار نداشت همه یه جورایی داستان خودشون رو از زیر نقاب سنگینی که داشتن تعریف میکردن  بعضی هاشون تازه به گروه ملحق شده بودن و هنوز نقابشون آماده نشده...
Add a comment...

Post has attachment
ناجی
گاهی حالت خوب نیست گاهی حوصله هیچکیو نداری گاهی هر کی باهات تماس میگیره جواب نمیدی یا یه جوری میپیچونیش چون همه اشون یه مدل حرف میزنن...  چت شده تو؟ چه مرگته؟ خاک تو سرت بیچاره خجالت بکش از سنت یه خورده بهتراش... چه کمکی از من بر میاد-ینی چه کاری هست تو بتو...
Add a comment...

Post has shared content
Add a comment...

Post has shared content
Originally shared by ****
روزی که امیرکبیر گریست
****************
سال 1264 قمرى، نخستین برنامه‌ى دولت ایران براى واکسن زدن به فرمان امیرکبیر آغاز شد. در آن برنامه، کودکان و نوجوانانى ایرانى را آبله‌کوبى مى‌کردند. اما چند روز پس از آغاز آبله‌کوبى به امیر کبیر خبردادند که مردم از روى ناآگاهى نمى‌خواهند واکسن بزنند. به‌ویژه که چند تن از فالگیرها و دعانویس‌ها در شهر شایعه کرده بودند که واکسن زدن باعث راه ‌یافتن جن به خون انسان مى‌شود*/ هنگامى که خبر رسید پنج نفر به علت ابتلا به بیمارى آبله جان باخته‌اند، امیر بى‌درنگ فرمان داد هر کسى که حاضر نشود آبله بکوبد باید پنج تومان به صندوق دولت جریمه بپردازد. او تصور مى کرد که با این فرمان همه مردم آبله مى‌کوبند. اما نفوذ سخن دعانویس‌ها و نادانى مردم بیش از آن بود که فرمان امیر را بپذیرند. شمارى که پول کافى داشتند، پنج تومان را پرداختند و از آبله‌کوبى سرباز زدند. شمارى دیگر هنگام مراجعه مأموران در آب انبارها پنهان مى‌شدند یا از شهر بیرون مى‌رفتند*/*روز بیست و هشتم ماه ربیع الاول به امیر اطلاع دادند که در همه‌ى شهر تهران و روستاهاى پیرامون آن فقط سى‌صد و سى نفر آبله کوبیده‌اند. در همان روز، پاره دوزى را که فرزندش از بیمارى آبله مرده بود، به نزد او آوردند. امیر به جسد کودک نگریست و آنگاه گفت: ما که براى نجات بچه‌هایتان آبله‌کوب فرستادیم.پیرمرد با اندوه فراوان گفت: حضرت امیر، به من گفته بودند که اگر بچه را آبله بکوبیم جن زده مى‌شود. امیر فریاد کشید: واى از جهل و نادانى، حال، گذشته از اینکه فرزندت را از دست داده‌اى باید پنج تومان هم جریمه بدهی.. پیرمرد با التماس گفت*/باور کنید که هیچ ندارم.. امیرکبیر دست در جیب خود کرد و پنج تومان به او داد و سپس گفت: حکم برنمى‌گردد، این پنج تومان را به صندوق دولت بپرداز*
چند دقیقه دیگر، بقالى را آوردند که فرزند او نیز از آبله مرده بود. این بار امیرکبیر دیگر نتوانست تحمل کند. روى صندلى نشست و با حالى زار شروع به گریستن کرد*/..*در آن هنگام میرزا آقاخان وارد شد. او در کمتر زمانى امیرکبیر را در حال گریستن دیده بود. علت را پرسید و ملازمان امیر گفتند که دو کودک شیرخوار پاره دوز و بقالى از بیمارى آبله مرده‌اند. میرزا آقاخان با شگفتى گفت: عجب، من تصور مى‌کردم که میرزا احمدخان، پسر امیر، مرده است که او این چنین هاى‌هاى مى‌گرید. سپس، به امیر نزدیک شد و گفت: گریستن، آن هم به این گونه، براى دو بچه‌ى شیرخوار بقال و چقال در شأن شما نیست /*امیر سر برداشت و با خشم به او نگریست، آنچنان که میرزا آقاخان از ترس بر خود لرزید. امیر اشک‌هایش را پاک کرد و گفت:خاموش باش،

تا زمانى که ما سرپرستى این ملت را بر عهده داریم، مسئول مرگشان ما هستیم.
میرزا آقاخان آهسته گفت: ولى اینان خود در اثر جهل آبله نکوبیده‌اند
امیر با صداى رسا گفت: و مسئول جهل شان نیز ما هستیم.. اگر ما در هر روستا و کوچه و خیابانى مدرسه بسازیم و کتابخانه ایجاد کنیم، دعانویس‌ها بساطشان را جمع مى‌کنند. تمام ایرانى‌ها اولاد حقیقى من هستند و من از این مى‌گریم که چرا این مردم باید این قدر جاهل باشند که در اثر نکوبیدن آبله بمیرند
Photo
Add a comment...

Post has attachment
Photo
Add a comment...
Wait while more posts are being loaded