Profile

Cover photo
Madian Vahshi
Lives in United States
16,552 followers|491,164 views
AboutPostsVideos

Stream

Madian Vahshi

Shared publicly  - 
 
عبدالحسين زرين کوب در کتاب دو قرن سکوت مي نويسد: فاتحان (عرب) ، گريختکان را پي گرفتند؛ کشتار بيشمار و تاراج گيري باندازه اي بود که تنها سيصد هزار زن و دختر به بند کشيده شدند.شست هزار تن از آنان به همراه نهصد بار شتري زر و سيم بابت خمس به دارالخلافه فرستاده شدند و در بازارهاي برده فروشي اسلامي به فروش رسيدند ؛ با زنان در بند به نوبت تجاوز می کردند و برای فرزندان، پدران ناشناخته بسيار بر جاي نهادند.

اسلام ، عرب را که پست ترین و پراکنده ترین مردم بود به سوی رفعت و وحدت کشانید. یزدگرد رستم فرخ زاد را از خراسان خواست تا اعراب را که به ایران حمله کرده بودند، درسی عبرت آموز دهد.اعراب که پیش از این بندگان ایران زمین بودند از جنگ ترس داشتند ، اما دستبرد های آنان از ایران و آشفته بودن اوضاع ایران که هر چند گاه سرداری شورش میکرد. اعراب را گستاخ تر می کرد.

رستم پس از مذاکره با اعراب دریافت که این قوم ساده دل بر ایرانیان آشفته حال دست خواهند یافت. در نبرد قادسیه،  نبردی که در آن ایرانیان به سرو وضع اعراب میخندیدند، طوفانی به هوا خاست و شن در چشم سپاهیان ایران کرد و اعراب از این موقعیت استفاده کردند و رستم کشته شد و سپاه پراکنده شد.


اعراب با ورود به کسری و غنایم آن شروع به غارت کردند . گویند فرق بین نمک و کافور راهم نمی دانستند حتی بعضی فکر میکردند که نقره از طلا با ارزش تر است. گفته اند عربی یاقوتی به هزار دینار فروخت گفتند چرا ارزان فروختی گفت  از هزار بیشتر اگر میدانستم  همان می گفتم. یا فرش مهستان را به مدینه فرستادند و از بزرگی فرش در مدینه مکانی یافت نشد که فرش را در آنجا بیندازند و در آخر فرش را پاره پاره کردند و بین سران قوم تقسیم کردند. گویند قسمتی را بیست هزار دینار فروختند.

گویند اعراب به عمر نامه نوشتند که با کتاب های کتابخانه ها چه کنیم عمر گفت: آن ها را به آب افکن که اگر آنچه در آن کتابها هست سبب راهنمایی است خداوند برای ما قرآن فرستاده است که از آنها راه نماینده تر است و اگر در آن کتاب ها جز مایه گمراهی نیست ،خداوند ما را از شر آنها در امان داشته است.از این سبب کتاب ها در آب یا اتش افکندند.

در آخرین جنگ دولت ساسانی ، یعنی جنگ نهاوند از سر تا سر ایران سپاه به نهاوند آمد و هر روز بیشتر میشدند و سپاهیان اعراب که صف آرایی کرده بودند می دیدند که جنگی در نمی گیرد و تعداد ایرانیان با گذشت هر روز بیشتر میشود این شد که حیله ای ساختند تا سپاه ایران را از استحکامات خود بیرون بیاورند.به دروغ گفتند که خلیفه مرده است و ما بر میگردیم سپاه ایران هم برای تعقیب و کشتن اعراب بیرون آمد و در دام اعراب افتادند.با شکست در نهاوند ایران به دست اعراب افتاد.


لشکر اعراب در شهرها به قتل و غارت پرداختند و آناني را که از پذيرفتن اسلام خود داري کرده بودند گردن زدند. پس به زور شمشیر ، هر کس که به دین آنها نبود را به دین خود آوردند و هر کس که امتناع کرد را گردن زدند، و زنهای ایرانی را از خود چنان باردار کردند که زن باروری نبود که فرزند عربی در شکم نداشته باشد. و چنین شد که ما از قومی پدید آمدیم که دخترکان نوجوان و پسرکان خود را بخاطر یک اشتباه ، یک حادثه ، و یک اتفاق به دار می افکنیم و خود جوی خون راه می اندازیم در خفا از خون بی گناهانی که عقیده مذهبی یا سیاسی متفاوتی از ما دارند. به راستی که ما نوادگان همان الاغ های کیر درازیم. 

آیندگان چه تاریخی بنگارند از امروز ما !



http://whitewildmare.blogspot.com/2014/04/blog-post_18.html
 ·  Translate
عبدالحسين زرين کوب در کتاب دو قرن سکوت مي نويسد: فاتحان، گريختکان را پي گرفتند؛ کشتار بيشمار و تاراج گيري باندازه اي بود که تنها سيصد هزار زن و دختر به بند کشيده شدند.شست هزار تن از آنان به همراه نهصد بار شتري زر و سيم بابت خ...
139
7
Souraj Yasaei's profile photomehdi k's profile photoخالد عبدالخانی's profile photoSenator Dp's profile photo
95 comments
 
اسلام دین اخلاق نیکو هست با همه وهمه جا
 ·  Translate
Add a comment...

Madian Vahshi

Shared publicly  - 
 
هر آدمی یک دیکتاتور درون دارد که از بدو تولد مُدام در حال گاییده شدن است تا روزی که کلن جر می خورد و می رود جزو قاذورات. بخصوص در جوامع دیکتاتوری ای که هزار و یک دیکتاتور بالا دست آدم در حال فرمانروایی هستند. اولین دیکتاتورهایی که از بدو طفولیت دیکتاتورِ درون آدم را مورد فضل قرار می دهند، پدر و مادر هستند، و از آنجایی که  امر خطیر تربیت را با پادگان اشتباه گرفته اند، یک سیاهه از بایدها و نباید ها را نان استاپ توی مغز ما تزریق می کنند. اما پدر و مادر فقط دیکتاتورهای خُرده پا هستند، که خودشان از هزار و یک دیکتاتور دیگر مثل سگ حساب می برند و ما را هم تشویق به مثل سگ حساب بردن از آنها می کنند. دیکتاتورهایی مثل سنت ، فرهنگ ، عُرف ، مذهب و درنهایت پولدارترین و قوی ترین آنها یعنی « دولت ». کم کم دیکتاتور درون ما آدمها آنقدر مورد مرحمت انواع اقسام دیکتاتور قرار می گیرد که کُس و کونش یکی می شود و می شود مُهره سوخته و می رود به قبرستانِ دیکتاتورها. 
من در اصل آدمِ دموکراتی هستم، ولی این دلیل نمی شود که مسائل شخصی ام را دیگران ، آنهم دیگرانی که دیکتاتور درونشان در حال کون وارو دادن به دیکتاتورهای بزرگتر است، برایم دیکته کنند. مثلن من به جرات می توانم بگویم آدم انتقاد پذیری هستم. تا جایی که انتقاد در راستای سازندگی باشد ، نه تغییر کلی. مثلن اگر یکی به من بگوید حروف اضافه زیاد در نوشته هایم بکار می برم، من با آغوش باز استقبال می کنم و زمان ادیت کردن حواسم را جمع حروف اضافه می کنم، اما اگر یکی بگوید این سبک نوشتن را عوض کنم و بیشتر در مورد عشق و وصال و فراق غزل بسرایم، آنجا است که دیکتاتور درونم از خواب بیدار می شود و می گوید به خودم مربوطه! برای اینکه واقعن فقط و فقط به خودم مربوط است. و از آنجایی که من دیکتاتور درونم را دوست دارم و از شر کیرهای کلفت دیکتاتورهای دیگر محفوظ نگاه داشته ام، اتفاقن خودش یک کیر دارد به چه کُلُفتی ، که فقط دنبال یک سوراخ یک دیکتاتورِ ضعیفه می گردد که بکند توی حلقش. 
البته حاضرم به برخی از اشتباهاتم همینجا جلوی همین افرادی که وبلاگ من را می خوانند اعتراف کنم. من معترفم که اشتباه کردم در مورد آدمهایی که ارزش حرام کردن وقت من و نوشتن مطلب در موردشان را نداشته اند، چیز نوشتم. اتفاقی که هم به خودم و هم به خیلی از افراد دیگر آسیب وارد کرده. همین. اشتباه کردم. و انسان جائزالخطا است و هیچ انسانی کامل نیست و همه ما تا حلقمان اشتباه در زندگی مان مرتکب شده ایم اینهم رویش. کاری اش هم نمی شود کرد. مشکل اینجاست که خیلی ها فرهنگ وبلاگ خوانی را نمی دانند. به اندازه موهای سر مان وبلاگ وجود دارد، و آدمها می توانند اگر از مطالب یک وبلاگ آزرده خاطر می شوند، آن را نخوانند. نه اینکه هی بخوانند و هی جیگر خودشان را کباب کنند. این پالِسیِ من است. و متاسفانه مثل خیلی از سایتها که وقتی وارد می شویم چک می کند بالای هجده سال باشی، تنظیمی برای وبلاگ هنوز ابداع نشده که چک کند که « فقط افراد با جنبه بخوانند.» این وبلاگ را بگذارید برای من و کسانی که آن را دوست دارند. چون دیکتاتور درون من یک مقدار بد پیله و سگ لج است ، هر چه تهدیدش کنید که در مورد فلان چیز یا فلان آدم ننویسد حشرش می زند بالا و بیشتر در آن مورد می نویسد . بگذریم که هنوز معتقدم خیلی ها بی ارزش تر از آنند که بشود در موردشان چیزی نوشت.
 ·  Translate
هر آدمی یک دیکتاتور درون دارد که از بدو تولد مُدام در حال گاییده شدن است تا روزی که کلن جر می خورد و می رود جزو قاذورات. بخصوص در جوامع دیکتاتوری ای که هزار و یک دیکتاتور بالا دست آدم در حال فرمانروایی هستند. اولین دیکتاتورها...
119
1
Kambiz Afsary's profile photoSenator Dp's profile photoAta Didi's profile photoMohsen S.M's profile photo
11 comments
 
این رک نوشتن و بدونه سانسور رو دوست دارم .آزادی در نوشتن .
 ·  Translate
Add a comment...

Madian Vahshi

Shared publicly  - 
 
خیلی تخم می خواهد آدم با وجود یک مادری که آن سر دنیا تنها سرگرمی اش این است که غروب به غروب بیاید فیس بوک و عکسهای کسشر بچه هایش را دید بزند و پایینش کامنتهای قربان صدقه بنویسد، صبح بیدار شود ، فیس بوکش را باز کند، برود توی ستینگ و بزند دی اکتیوش کند، و بقیه عمر خود را با خوبی و خوشی زندگی کند. و مثلن بجای اینکه کله سحر چشمش بیفتد به این که یک خانم دکتر نوشته اند : «اسلام منادی آزادی زنان است و هر چه ناعدالتی در مورد زنان وجود دارد ریشه سنتی دارد»، و هی حرص بخورد که چرا آدمها مغز و شعور بقیه  را به اندازه یک ارزن ارزیابی می کنند و هی شعارهای صد من یک غاز می دهند، در عالم بی خبری از چنین خزعبلاتی به صدای باران گوش دهد و برای خودش آهنگ مورد علاقه اش را زمزمه کند. 
البته من قبول دارم که فرهنگ مرد سالاری ریشه در سنت دارد، ولی آیا غیر از این است که سنت ریشه اش در مذهب است؟ قبل از انقلاب ریشه های فرهنگ مرد سالاری در ایران سست شده بود که آیت الله خمینی با روی کار آمدنش به شدت به حقوق زنان به اسم اسلام حمله کرد. از اجبار به لچک به سر کردن تا تعیین تکلیف برای شخصی ترین مسائل زنان توسط جامعه و مردان. وقتی حق انتخاب پوشش نداشته باشی ، وقتی اجازه اعضای بدن خودت دست خودت نیست ، وقتی حق خندیدن هم نداشته باشی ، وقتی نیاز جنسی ات همیشه محکوم شده و به چشم ابزاری جهت رفع حاجت مرد به آن نگاه شده است، و وقتی همه مردم جامعه از جمله مادرت همه اینها را پذیرفته و تمایل رقت باری به چپاندن همه آنها در مغز تو هم داشته باشد، دیگر تو هم مجبور می شوی زیر بار بروی. در حال حاضر حقوق زنان ایرانی هزار سال از زنان جوامع پیشرفته عقب تر است. مشکل اینجاست که همه می دانند که مرد سالاری و اطاعت کردن از تعدادی آخوند مفت خور که دین را مستمسک قرار می دهند تا بر مسند قدرت و پول بمانند، چیزی غیر از توهین کردن به شخصیت مرد ایرانی نیست. در واقع مذهبیون کوچکترین اهمیتی به حقارت زنها نمی دهند، برای آنها فقط مهم این است که با مغز شویی به همه از جمله خود زنان بقبولانند که همه اینها به نفع خود زنان است و طوری شود که زنان با آغوش باز از حقارت خودشان استقبال کنند. 
شما به خودتان حق می دهید با سو استفاده از قدرتی که در دستتان است ، اختیار بدن من را در دست بگیرید به من بگویید چه بپوشم، چطور زندگی کنم، از چه مسائلی صحبت کنم، کجا آرایش کنم، کجا و برای چه کسی لخت شوم، چه کسی را در آغوش بگیرم و در تمام طول این زندگی تحمیلی ناخواسته حیوانی ام عقاید زن ستیزانه و فرهنگ عقب مانده آخوندیسم شما را ستایش کنم و بابتش از شما ممنون و متشکر هم باشم. 
متشکرم!




پ ن : در ادامه بخاطر حوصله جر و بحث نداشتن با یک سری آدم های متعصب کسمغز ، منبع قید می شود:

نامه ۳١ نهج البلاغه
وایاک و مشاورة النّساء فانّ رایهنّ الی افن و عزمهن الی و هن و

از رای زدن با زنان بپرهیز،زیرا ایشان را رایی سست و عزمی نا توان است با پرده نشینی، نگاه آلوده شان را راه ببند که سخت گیری در پرده نشینی آنان، ماندگاریشان را افزون کند.

خارج شدن زنان از خانه بدتر نیست از اینکه کسی را که به او اطمینان نداری به خانه در آوری(یعنی هر دو اینها به یک اندازه میتواند خطرناک باشد)…

حکمت ۵٨ زن چون کژدم است که شیرین است گزیدن او

حکمت ١١٩  غیرت زن کفر است و غیرت مرد ایمان است

حکمت ١۳١  جهاد زن خوشرفتاری با شوهر و اطاعت از اوست

حکمت٢۳٠همه چیز زن بد است و بدتر چیزی که در اوست این است که مرد را چاره ای نیست از بودن با او

نهج البلاغه خطبهٔ ی هشتادم:

 ترجمه آیتی: اى مردم ، بدانید که زنان را ایمان ناقص است و بهره‏ مندیهایشان ناقص است و “عقلهایشان ناقص” است . اما ناقص بودن ایمانشان از آن روست که در ایام حیض از خواندن نماز و گرفتن روزه معذورند و ناقص بودن عقلهایشان، بدان دلیل است که شهادت دو زن برابر شهادت یک مرد است و نقصان بهره‏مندیشان در این است که میراث زنان نصف میراث مردان است . از زنان بد بپرهیزید و از زنان خوب حذر کنید و کار نیک را به خاطر اطاعت از آنان انجام مدهید، تا به کارهاى زشت طمع نکنند

 قوانین زن ستیزانه و مورد اجرا در ایران تحت حاکمیت روحانیت و جمهوری اسلامی را می نویسم.

 - شهادت دو زن برابر با شهادت یک مرد است .

- سن ازدواج برای دختر ۱۳ سال است.

- زن مایملک مرد محسوب میشود و حتی در روابط جنسی باید از مرد تمکین کند.

- ارتباط جنسی با زور بوسیله شوهر تجاوز محسوب نمیشود.

ـ حق طلاق با مرد است.

ـ حضانت بچه حق پدر است.

- مرد می تواند ۴ زن عقدی و بینهایت زن صیغه داشته باشد.

- ارث مرد دو برابر زن است.

- روابط جنسی قبل از ازدواج، اعدام پای چوبه دار و یا سنگسار را هم بدنبال دارد.

- آزادی پوشش برای زنان وجود ندارد وحجاب برای زنان اجباری است.

- بر طبق ماده ۱۱۱۷ قانون اساسی جمهوری اسلامی، زنان برای کار کردن خارج از خانه احتیاج به اجازه شوهر دارند.


ـ بر طبق ماده ۱۰۰۵ قانون اساسی جمهوری اسلامی، مردان حق انتخاب محل سکونت و کنترل رفتار زن را دارند.
 ·  Translate
خیلی تخم می خواهد آدم با وجود یک مادری که آن سر دنیا تنها سرگرمی اش این است که غروب به غروب بیاید فیس بوک و عکسهای کسشر بچه هایش را دید بزند و پایینش کامنتهای قربان صدقه بنویسد، صبح بیدار شود ، فیس بوکش را باز کند، برود توی س...
144
3
Ti Tan's profile photoساقی خمار's profile photoLeyli E's profile photoAram 'Esh's profile photo
12 comments
 
ﺩﻭﺭاﻥ ﺳﺎﺳﺎﻧﻲ ﺑﺪﺗﺮﻳﻦ ﺩﻭﺭاﻥ ﺣﻜﻮﻣﺖ ﭘﺎﺩﺷﺎﻫﻲ ﺗﻮﻱ اﻳﺮاﻥ ﺑﻮﺩ و ﻳﻜﻲ اﺯ ﻣﻬﻤﺘﺮﻳﻦ ﺩﻻﻳﻠﻲ ﻛﻪ ﺑﺎﻋﺚ ﺷﺪ ﻋﺮﺑﺎ ﺭﻳﺨﺘﻦ ﺗﻮ اﻳﺮاﻥ اﻳﻦ ﺑﻮﺩ ﻛه ﻣﺮﺩﻡ اﻳﺮاﻥ ﻧﺎﺭاﺿﻲ ﺑﻮﺩﻥ ﻭﻟﻲ اﻭﻥ ﻣﻮﻗﻊ ﭼﻪ ﺭﺑﻂﻲ ﺑﻪ اﻻﻥ ﺩاﺭﻩ ﺣﺎﻻ?
 ·  Translate
Add a comment...

Madian Vahshi

Shared publicly  - 
 
برعکس زندایی زینت که آمار تمام تبریکهای مناسبتهای مختلفش را داشت و گاهی آنها را با پتک می کوبید توی سرِ بیکس و کارهایی مثل شمسی خانوم، من همیشه از تبریک و حتی تسلیت گفتن بدم می آمد.
داستان از آنجا شروع می شود که در هشتم مارچ ۱۹۰۷ یک سری کارگران زن کارخانه نساجی در نیویورک بخاطر پایین بودن حقوقشان دست به تظاهرات میزنند و پلیس به آنها حمله می کند و تعدادی از آنها زخمی می شوند. اما این اتفاق به همینجا ختم نمی شود. زنهای دیگر در امریکا هم شروع به احقاق حقوق از دست رفته شان می کنند و زنها دست از سر کچل دولت و پارلمان برنمیدارند تا اینکه بالاخره در سال ۱۹۰۸ حق رای کسب می کنند. یعنی درست صد و شش سال پیش. این روز را هم بخاطر گامهای موفق آغازینی که نتیجه اش حقوق برابر زن و مرد در امریکا شده است گرامی میدارند. اما من باید دقیقن به چه کسی تبریک بگویم؟ به زنانی که از سال ۱۹۶۲ در ایران حق رای را گرفته اند زده اند به دیوار و دارند لحظه لحظه سالهای زندگی شان را مثل یک طفیلی در سرزمین خودشان زندگی می کنند؟ 
وقتی مشاوران مصدق اعلام کردند که در قانون اساسی همه شهروندان برابرند و درخواست حق رای برای زنان ایرانی کردند، اول از همه رگ غیرت آیت الله کاشانی باد می کند. همین طلاب برای مخالفت می ریزند در خیابان حتی یکی دو نفری هم در راه حمایت از عدم اعطای حق رای به زنها شهید می شوند. 
وقتی که نهایتن در سال ۱۹۶۲ حق رای به زنها در ایران اعطا شد، حقی که زنها بخاطرش حتی از مطبخ پایشان را بیرون نگذاشتند و همانطور در اندرونی ماندند تا مردها با هم به تفاهم برسند، جناب روح الله خمینی مثل اسفند روی آتش شروع کردند به تحریک علمای حوزه و زرت و زرت برای محمد رضا شاه تلگراف فرستادند که از خشم خدا بترسد و از این گوه های زیادی نخورد. بماند که در آستانه انقلاب برای کسب مشتری بیشتر خشم خدا هم فروکشید و جناب روح الله خمینی خودشان خدا را راضی نمودند و خدا هم با ایشان کنار آمدند و قبول کردند که زنها هم حق رای داشته باشند. 
البته حق رای به درد لای جرز هم نمی خورد برای جامعه ای که زنهایش  به همان قناعت کنند و بی خیال بقیه حقوقشان بشوند. تمام این صغرا کبراها این بود که بگویم من بخاطر امتحاناتم نبود که به هیچ کس روز زن را تبریک نگفتم. بخاطر این بود که از کارهای کلیشه ای ای که مفهومش را از دست داده و تبدیل به یک سنت شده است حالم بهم می خورد. 
 ·  Translate
128
5
Azad. Se's profile photoAram 'Esh's profile photoHoshang Heshmati's profile photoAristo Fantess's profile photo
13 comments
 
حتی یکی دو نفری هم در راه حمایت از عدم اعطای حق رای به زنها شهید می شوند. 
:|
 ·  Translate
Add a comment...

Madian Vahshi

Shared publicly  - 
 
مایو اش را از تنش درآورد و گفت بیا لخت شیم بریم تو آب. لخت لخت ! یه پک به سیگارم زدم و گفتم تو برو ! پرید توی آب و شروع کرد با همون اندام سفید و سینه های درشتش توی آب غلطیدن ، و این تنها باری بود که از دیدن اندام یه زن ، خودم را خیس کردم.
زن و مردش مهم نیست، مهم این است که بعضی از خصلتهای فیزیکی قابلیت تحریک کردنِ آدم را دارند و بعضی نه! با علیرضا توی یک توالت آشنا شدم. توالتِ بار. راه افتاده بود دنبالم که شماره اش را بدهد. نگاهی به سرتاپایش کردم و از آنجایی که خیلی وقتها دلم نمی آمد دست رد به سینه پسرهای خوش هیکل و خوش تیپ بزنم ، دعوتش را برای مشروب بعدی رد نکردم. من معمولن عاشقِ لمسِ بدنِ مردها هستم.  مخصوصن کسی که بار اول است می بینمش. دستم که به بدنشان می خورد، هیجان زده می شوم . شاید همین هیجان است که باعث میشد هی آدم عوض کنم. همینکه رفتم جلوی در سیگار بکشم ، دنبالم آمد و دستش را انداخت دور کمرم . من را به خودش چسباند و شروع کرد به لب گرفتن. طپش قلبم رفت بالا. دستم را با هیجان بردم توی موهای بلندش. بعد گردنش. از روی ستون مهره هایش دستم را لغزاندم بردم پایین تا روی کمرش . صورتش را برده بود توی گردنم و مثل یک کیسِرِ عالی که کار خودش را بلد است  داشت زیر گوشم را با لبهایش می مالید.  دلم می خواست دستش را بگیرم ببرم توی یکی از اتاقهای هتل روبرو و تا صبح بگایمش . کمربندش را باز کردم و دستم را کردم توی شلوارش و هی دنبالِ آلتش گشتم. آنقدر کوچک بود که برای چند لحظه احساس کردم  یک پیرزن عجوزه ام که دارم پسربچه پنج ساله ای را خِفت می کنم. انگار یک سطل آب ریختند روی همه هیجانم. و به سرعت حشرم خوابید. دستم را کشیدم بیرون و سعی کردم جوری که بهش برنخورد جمع و جورش کنم. برگشتیم سر میز. دلم نمی خواست ناراحت شود ولی  این یک واقعیت است. بعضی چیزها قابلیتِ تحریک کردنِ آدم را دارد، و بعضی چیزها خواباندن. سعی کردم دوتا شات اضافه تر از ظرفیتم هم بزنم که باز حشرم برگردد. احساس حماقت می کردم. احساس می کردم یک عمله تمام عیارم که با فیزیک آدمها حشرم بالا پایین می رود، ولی وقتی که خوابید، خوابیده است. کیفم را برداشتم و با حماقت خاصی که هیچوقت یادم نمی رود گفتم : دوستم قراره بیاد خونه ام. باید برم. خوشال شدم از آشناییت. 
رفتم خانه ، همانطور که سوتینم را در می آوردم که بروم توی تخت، به خودم نگاه کردم و گفتم. کسی چه می داند، شاید اگر او هم هیکل لاغر و سینه های کوچک من را می دید، فلنگ را می بست ! پتو را کشیدم روی سرم و سعی کردم به هیچ چیز فکر نکنم.
 ·  Translate
188
1
reza kia's profile photoKambiz Afsary's profile photoAli R. M.'s profile photomahsa bahramian's profile photo
16 comments
 
+mahsa bahramian
خخخخخخخخخخخخ
Add a comment...
Have her in circles
16,552 people

Madian Vahshi

Shared publicly  - 
 
سه شنبه ، در تاریکی سحرگاه ، ریحانه اعدام می شود. 
 ·  Translate
سه شنبه ، در تاریکی سحرگاه ، ریحانه اعدام می شود. 
90
4
SANDRO SILVA's profile photomaryam pashang's profile photoنسر یم's profile photoنیمــ ــماهـ's profile photo
2 comments
 
جاش رو با من عوض نمى کنن
 ·  Translate
Add a comment...

Madian Vahshi

Shared publicly  - 
 
نه فقط خودش ، بلکه همه کسانی که می شناسندش می گویند با هیچ دختری بیشتر از یک ماه نمانده است. همیشه با هر کسی دوست می شود یکی دو ماه بعد می زند به چاک. از بخت بدش، این بار با من آشنا شده بود. همه می آمدند به دوست من هشدار می دادند که مواظب من باشد، و دوست من می خندید. می گفت این دفعه فرق می کند. طرف گیر یکی خارکسده تر از خودش افتاده. این شد که لقب من شد «یکی خارکسده تر از او» خارکسدگی معنی اش لزومن این نیست که خواهر آدم کسده باشد. خارکسدگی یک منش است. یک منش که نمی گذارد یکی زیر و رویت کند ، و یکی بهتر از تو که گیرش آمد یکی بزند در کونت و برود پی کارش. خارکسدگی یک سپر است که آدم را از کیر خوردن حفظ می کند. خارکسدگی یک فحش نیست ، یک روش زندگی است . روش زندگی من. خیلی هم امن و راحت است. چون نه مجبورت می کند که کوچکترین کاری که به انجامش علاقه ای نداری انجام دهی، نه اینکه کادوهای گران قیمت برای حفظ طرفت بخری. تنها هزینه اش این است که همیشه بدانی که این رابطه قرار است فوق فوقش یکی دو ماه طول بکشد، برای همین هیچگونه هزینه عاطفی و مالی برای طرف نمی کنی. فقط فان ! فقط خوشگذرانی و تخلیه هورمونهای پاپ آپ شده. کافی است پیش خودت فکر کنی خوابیدن با یک مرد خیلی بهتر از دیلدو است. چون دیلدو به مرور زمان میل جنسی را کم می کند . اما مردها مثل آب دریا هستند هرچه با آنها بخوابی تشنه تر می شوی. کافیست فکر کنی پسرها را فقط باید گایید و رها کرد. هر چه بیشتر بهشان بچسبی بیشتر پیچیده می شوی. پس بهتر است تا کادو پیچت نکرده اند تقدیم رفیقشان کنند، خودت ولشان کنی بروند سراغ نفر بعدی. این شیوه تفکر نجاتت می دهد. این می شود که خارکسده ترین آدمی که فکرش را بکنی الان دو سال است از توی بغل من نیم متر آنطرف تر نمی رود. از ترس اینکه امشب شب آخری باشد که با من می خوابد. 
 ·  Translate
نه فقط خودش ، بلکه همه کسانی که می شناسندش می گویند با هیچ دختری بیشتر از یک ماه نمانده است. همیشه با هر کسی دوست می شود یکی دو ماه بعد می زند به چاک. از بخت بدش، این بار با من آشنا شده بود. همه می آمدند به دوست من هشدار می د...
200
8
Senator Dp's profile photoMohammd M's profile photoبانو یلدا's profile photoساسان شهبازی's profile photo
29 comments
 
خب یهو اسمتم میکردی فاطی اره
http://www.dibache.com/text.asp?cat=54&id=2574
یکی بود یکی نبود. یک روزگاری تو یه شهری، جوان پول‌وپله‌داری بود به اسم علی. این علی راه کار را به خیال خودش یاد گرفته بود: هر زنی به‌اش می‌دادند از فردای شب زفاف بنا می‌کرد ازش عیب و ایراد و بهانه گرفتن و روز دوم و سوم اگر خود زنه کارد به استخوانش نمی‌رسید و نمی‌گفت مهرم حلال جانم آزاد، خود علی آستین بالا می‌زد و بیچاره را طلاق به کون می‌فرستاد خانه باباش و می‌رفت دنبال زن بعدی؛ تا عاقبت کارش به جایی رسید که مردم اسمش را گذاشتند علی بونه‌گیر و دیگر هیچ‌کس حاضر نشد به‌اش زن بدهد.

   توی آن شهر یک دختری هم بود به اسم فاطمه، که او را هم بس که چموش و آتشپاره بود فاطمه ارّه (فاطمه ارقه) می‌گفتند و تنابنده‌یی ازعزب‌اوغلی‌های شهر جرأت نمی‌کرد برای گرفتنش پا پیش بگذارد. وقتی این فاطمه ارّه شنید این علی بونه‌گیر بی زن مانده و اهل شهر هم قسم شده‌اند اگر هم وزن دخترشان هم طلا و جواهر بدهد به دامادی قبولش نکنند به کس و کار خودش گفت: اگه علی آقا منو قبول کنه حاضرم کنیزش بشم.

دورش را گرفتند که: اوّلندش واسه یه دختر عیبه که برای مرد پیغوم بده که بیا منو بگیر. دوّمن: مگه به سرت زده دختر؟ این مردو به‌اش میگن علی بونه‌گیر. دخترها رو می‌بره گل شونو می‌چینه، سر دو روز که دلشو زدن هزار جور ایراد ازشون می‌گیره طلاق‌شون می‌ده بیوه‌شون می‌کنه می‌ندازه‌تشون تو کوچه!

فاطمه گفت: الاوبِلا، همینه که گفتم. اگه علی آقا منو بپسنده منتّ‌شم می‌کشم!

   خبر که به گوش علی بونه‌گیر رسید نیشش تا بناگوش باز شد و فوری کس وکارش را فرستاد خواستگاری و تو دلش گفت: «دخترۀ ارقۀ آتیش‌پاره لابد خیال کرده می‌تونه منو از رو ببره. باشه، بگرد تا بگردیم! بلایی به روزگارت بیارم که نقال‌های قهوه خانه‌ها تا قیامت نقلش را برا مردم بگن»!

خلاصه، خواستگارها رفتند بله‌بران کردند قول‌وقرارها را گذاشتند و روز عروسی رسید. فاطمه را که بردند حمام عروسی، سرِ حنابندان به ینگه گفت دست و پایش را آن جور که خودش می‌گوید نگار کند. باقی کارهای توی حمامش را هم گفت خودش به سلیقه خودش انجام می‌دهد. تو خانه هم به کارهای بزک و دوزکش نگذاشت دیگران دخالت کنند و  - چه دردسر بدهم؟ - بعدازظهر عروس و داماد را عقد کردند دهل و سرنا زدند، شب هم بعد از رفتن ولیمه خورها فاطمه و علی را دست به دست دادند کردند تو حجله. فاطمه مثل دخترهای خجالتی با دست حنانگاریش چادر نمازش را جوری نگه داشته بود که فقط یک تاق ابروش دیده می‌شد و چشمش را هم دوخته بود به گل قالی. علی که تصمیم گرفته بود از همان توی حجله دماغ فاطمه را بسوزاند نگاهش که به انگشتان حنائی و ابروی وسمه‌یی و چشم سرمه کشیدۀ او افتاد دادش درآمد که: - این دیگه چه بازیه؟ کی به تو گفت من چشم و ابروی سورمه و وسمه‌یی و سرانگشت حنا کرده دوست دارم؟

   فاطمه با یک حرکت چادرش را با دست دیگرش گرفت کشید آن ور، آن یکی چشم و ابروش را بیرون انداخت و با هزار ناز و غمزه گفت: - اوا، آقا علی جون، من که سلیقۀ شما رو نمی‌دونستم. حالا که حنا و سورمه و وسمه دوست ندارین امشبه رو از این ور نگام کنین که ساده گذاشتم، تا بعد!

   علی که تیر اولش به سنگ خورده بود آمد به بوسه بازی مشغول بشود چشمش افتاد به سرخاب لپّ فاطمه، با نفرت گفت: - ای وای! این کثافتا چیه به لپّات مالیدی؟

   فاطمه فوری آن طرف صورتش را آورد پیش و باز به طنازی درآمد که: -  خدا بکشه‌تم آقا علی جون! نمی‌دونستم شمام مث من از این انتربازی‌ها خوشتون نمیاد! اما واسه احتیاط این ور صورت‌مو ساده گذاشتم که اگه بزک دوزک دوست نداشتین شب به این خوشی اسباب دلخوری تون نشم!

   علی که این بار هم یخش نگرفته بود چادر فاطمه را که یک ور نشسته بود از سرش برداشت که او را به رختخواب ببرد، به دیدن گیسوی بلند و بافتۀ فاطمه دوباره بهانه گیرش آمد که: - این دم خر دیگه چیه که به خودت آویزون کردی؟ حیف طرّه نیست؟

   باز فاطمه با هزار عشوه و دلبری گفت: -  یه شب هزار شب نیست آقا علی جونم. عوضش این ور سرمو به دلخواه شما درست کردم، فردا اون ورشم طرّه می‌کنم.

   علی باز از رو رفت اما تو دلش گفت: «اَروا بابات این دفعه دیگه فکر نمی‌کنم در رو گیر بیاری!» - فتیله چراغ را کشید پایین و فاطمه را کشید به... و همچنین که کار از... به دست بازی رسید ناگهان او را پس زد که: - دلم آشوب شد! یعنی تو خونه شما یه زن فهمیده به هم نمی‌رسید که به تو بگه با این همه پشم و پیله به رختخواب زفاف نمی‌رن؟

   فاطمه که این بار عشوه را از حد گذرانده بود با دندان های کلید شده و صدای عشوه گرانه گفت: - بلاتون به جونم آقا علی شاه، فقط نصف‌شو بی‌دوا گذاشتم که بفهمم میل دلتون چیه. یک امشبو به اون ورش بسازین و به دلتون بد نیارین، که هر کاری چاره‌یی داره!

   باری آقا علی که آن شب دیگر دستش از هر بهانه‌یی کوتاه شده بود به وظایف دامادیش قیام کرد و صبح علی‌الطلوع از خانه زد بیرون. فاطمه هم زودی پا شد ریخت و روز خودش را به همان صورتی که دیشب از زبان علی بیرون کشیده بود درآورد و با همان شگردی که شب عروسی به کار زده بود مشغول کارهای خانه شد: مثلاً پلو که برای ناهار پخت نصفش را عدس زد نصفش را ساده گذاشت. نصف حیاط و اتاق را جارو کرد نصفش را نه. نصف حیاط را آب پاشید نصفش را آب نپاشیده ول کرد. یک لنگه در حیاط را آب پاشید نصفش را آب نپاشیده ول کرد. یک لنگه در خانه را بست یک لنگه اش را باز گذاشت و... این جوری‌ها.

   ظهر علی آمد خانه از همان دم در صداش را انداخت به سرش که: - شاید من می‌خواستم که خانه‌ام درش بسته باشد؟

   فاطمه از ته مطبخ گفت: - اَخمتو بگردم آقا علی جونم! نصفش که بسته‌س؛ حالا که همشو بسته می‌خوای روی چشمم. همشو می‌بندم!

   گفت: - شاید می‌خواستم واز واز باشه؟

   گفت:  - درد و بلات بخوره تو سر فاطمه! نصفش که وازه؛ حالا اگر همشو واز می‌خوای خودم وازش می‌کنم. تا منو داری غصه نداشته باش!

   علی وارد حیاط شد دید حیاط مثل دسته گل جارو و آب‌پاشی شده؛ غیظش درآمد که: - شاید دلم می‌خواس خونه غرق کثافت باشه؟

فاطمه از دم مطبخ گفت: - دارمت علی جونم! دسّ کم نصف حیاط همون جوره که دلت می‌خواد. بابت اون قسمتشم به چشم؛ چند روز که جاروش نکنم همون گندی می‌شه که بود.

گفت: - شاید می‌خواسّم مث دسّه گل ترتمیز و پاکیزه باشه؟

گفت: - الهی قربون اون اداهای شیرینت برم. پس همون جا وایسا و صفا کن!

چی سرتان را درد بیارم بی‌خود؟ - علی بونه‌گیر هر ایرادی که گرفت جواب فاطمه همین جورها حاضر آماده بود. یک هفته دو هفته و یک ماه دو ماهی گذشت، یک روز دید که نه، دیگر دارد بالا می‌آورد، چون همه جا تو شهر حرف او بود و هر جا می‌رفت به ریشش می‌خندیدند که فاطمه ارّه خوب توانسته پالان را رو گردۀ علی بونه‌گیر محکم کند! خانه و زندگی را گذاشت برای فاطمه، یک مشت جواهر از وزن سبک و از قیمت سنگین برای خودش برداشت و از آن شهر گذاشت رفت که رفت.

از کتاب: قصه‌های کتاب کوچه - انتشارات مازیار
 ·  Translate
Add a comment...

Madian Vahshi

Shared publicly  - 
 
هر سال شب عید که می شد مامانم قبل از اینکه خونه تکونی ها رو شروع کنه با خاله ام قرار میذاشتن ما رو می بردن سپه سالار تا برامون کفش عید بخرن . یادمه من همون دو سه تا مغازه اول کفشمو انتخاب می کردم ولی دخترخاله ام مجبورمون می کرد سه بار از بالا تا پایین سپه سالار رو متر کنیم و آخرش هم میومد از همون مغازه ای که من کفش خریدم یکی عین من می خرید. کفشهای من همیشه ورنی سفید بود. مامانم معتقد بود سفید با همه لباسام ست می شه. نمی دونم شاید اون حس شعف برای رسیدن عید و پوشیدن اون کفشای نوی ورنی سفید باعث می شد من عید رو دوست داشته باشم، یا بوی نو بودن لباسای عید، یا وسواس مامانم برای عوض کردن رنگ و مدل موهاش. حالا که مامان شدم می فهمم چقدر همین وسواس ها میتونه به آدمای اطرافت امید زندگی بده. یادمه مامانم با چه عشقی به سبزه هاش می رسید و آبشون می داد، آروم آروم که بهم نریزن. با ذوق و شوق برای هر کدوممون یه سبزه کوچیک میذاشت. مامانم ما رو عید به عید می بوسید. آدمِ ابراز محبت کردن نبود. به سبک خودش محبت می کرد. سبک تیپیکالِ زنِ ایرانی : فداکاری!
الان دیگه نه خبری از کفش سفید ورنیه ، نه خبری از تردید وسواس گونه مامان برای انتخاب رنگ و مدل موی جدیدش که به آدم امید می داد. گاهی وقتا فکر می کنم برعکس ما که فکر می کنیم خوشبختی یه اتفاق بزرگ نادر الوقوعه، اتفاقن خوشبختی همین چیزهای کوچیکیه که باعث میشن ته دل آدم غنج بزنه. برای اینجاییها فردا فقط اولین روز بهاره. هیچ مزیت دیگه ای نسبت به بقیه روزای سال نداره. برای من فردا یادگار همه روزهاییه که می تونستم با یک کفش ورنی ای که از سپه سالار خریده بودم، و رنگ موی جدید مامانم احساس خوشبختی رو  تهِ دلم تجربه کنم.
 ·  Translate
185
2
so heila's profile photoگیر سه پیچ's profile photoBanaf She's profile photoMastane Mim's profile photo
9 comments
 
ماچ بهت مادیان .. پستمو منور کردی بعد از مدتها .. ;-) ماچت نمی کنم سرما خوردم ... عیدتم مبارک ... باز بیا اون ورا ♥
 ·  Translate
Add a comment...

Madian Vahshi

Shared publicly  - 
 
اینجا مردن زیاد بند و بساط نداره. کسی هم نیست که بخاد بخاطر رفتنت راهیِ تیمارستان بشه. توی اتوبان تصادف میکنی ، میبرنت بیمارستان میبینن مرگ مغزی شدی. تنها کاری که میکنن میدونی چیه؟ روی گواهینامه ات رو نگاه میکنن. نه همه شو. فقط گوشه سمت چپشو. اگر یه عکس قلب روش زده بود ، یعنی دانر هستی (اهدا کننده) . بعد سریع منتقلت میکنن به بیمارستان پیوند اعضا ، هرچی دل و روده بدرد بخور داری خالی میکنن میدن به مستحقش، بعد زنگ میزنن اگر کس و کاری داری بیان ببرن خاکت کنن. 
تکلیف منم معلومه. از دار دنیا یه جفت کلیه سالم دارم، یه قلب ناامید و خسته، یه جفت چشم قهوه ای که همه رنگ سایه چشمی بهش میاد، و یه کبد که هیچ اطلاعی از صحت و سقمِ کاربریش ندارم. یک رَحِم سالم با آی یو دیِ توش که گرونترین آی یو دی امریکاس. راستی پوستمم خوبه . به کارشون نمیاد؟ فقط میخام حروم نشم.
خودم خودمو حروم کردم کاش اونا نکنن. دوست ندارم هیچیم نصیب مورچه ها و کرما بشه. اونا به اندازه کافی ته مونده غذاهایی که براشون میریختم تو باغچه رو خوردن. به همون شدتی که از زندگی بدم میاد از مرگ هم بدم میاد. اما ترجیح میدم مرگم مرگ مغزی باشه. توی همین جوونی. چون اعضای پیرها رو پیوند نمیزنن. 
کاش میشد مغز رو هم اهدا کرد، مثلن به یک نفر دیگه که مرگ مغزی شده و عشقش منتظرشه. به کسی که عاشق زندگیشه و خیلی راه داره که حالا حالاها بره. مغز من مسلماً خیلی جای خالی داره که میشه ازش استفاده کرد حالا حالاها. کلی هم فرمول توشه.  میشه نسل به نسل به هم منتقل کرد تا شاید بعد از چند نسل حداقل نصف بیشترش پر شده باشه. از لحاظ حروم نشدن میگم. 
مغز رو حاضرم گارانتی کنم. اما قلبمو نه !‌به کار خودم اصلن نیومد. عاشقی نکرد. گردن شق و مزخرف و بی احساس بود. دلم به حال کسی که بخاد بگیرتش میسوزه. اگر از خودم بپرسن، بهشون میگم بُنجل ترین عضو بدنم،  قلبمه ! 
 ·  Translate
238
16
HAMeD IRIN's profile photoخاله ارزن's profile photoShab Ahang's profile photoelham shams's profile photo
17 comments
 
سلام عزیزم، مرسی از این نوشته های گرانبهات این حرفاتو باید طلا گرفت خداییش
 ·  Translate
Add a comment...

Madian Vahshi

Shared publicly  - 
 
آرش پسر خوش تیپی بود تنها ایرادش این بود که بخاطر اینکه پایش مشکل مادرزادی داشت، خیلی بد راه می رفت. موقع راه رفتن پایش را میچرخاند، و این همیشه عذابش می داد. همیشه از راه رفتن خودش ناراحت بود تا اینکه یک روز تصمیم گرفت پایش را قطع کند و جایش یک پای مصنوعی بگذارد. می خواست خوب راه برود و پزشک ها به او گفته بودند تنها راه اینکه بتواند خوب راه برود همین است.  خیلی سخت است وقتی پای آدم به بدن آدم چسبیده و دارد زندگی اش را می کند، آدم تصمیم بگیرد قطعش کند بیاندازتش دور و جایش یک مصنوعی اش را بگذارد. شبهای آخر تمام بدنش از شدت استرس می لرزید. اینکه دارد دستی دستی پایش را قطع می کند بخاطر خوب راه رفتن. تمام مراحل کار درست مثل ترک کردن یک اعتیاد بیست ساله دردناک و پر از ترس است. تا اینکه بالاخره روز وداع رسید. آرش با اینکه تمام وجودش بخاطر ترس از پشیمانی می لرزید، رفت خوابید زیر تیغ عمل و پایش را از زانو به پایین قطع کرد. تا مدتها به زانویی که به آن هیچ ساق پایی وصل نبود نگاه می کرد و گریه می کرد. قیافه اش برایش نامانوس بود. بسیار نامانوس تر از آن مچ پای چپ و چوله و استخوانی ای که قبل از آن داشت. اما مشکل آن بود که آرش به آن قیافه عادت کرده بود و هر عادتی هرچقدر هم مزخرف، زمان می برد تا از یاد آدم برود. بهرحال آرش بعد از مدتی توانست روی پایش بایستد و راه برود. خیلی خوب و محکم گام بردارد و از راه رفتن جدیدش لذت ببرد. 
آدمها گاهی متوجه بوی تعفنی که در آن زندگی می کنند نمی شوند. چون به آن عادت می کنند. به تحقیر شدن، به عدم احترام به شخصیت و آزادی هایشان، به در قفس زندگی کردن. متوجه نمی شوند. حاضرند آزادی ها و حقوق شان را یکی یکی بذل و بخشش کنند و کَکَشان هم نگزد ، چون برایشان پا ، پا است. حتی اگر فلج باشد،  بهتر از یک پای مصنوعی است. حاضرند از خیر راه رفتن بگذرند ولی از پایشان نه. آدم ها از ترس بیرون زدن از تعفنی که در آن هستند، حاضرند تمام عمرشان را با تلخی و مشقت زندگی کنند. تمام عمرشان تحقیر شوند. شوهرشان مدام دوست دختر عوض کند ، ولی باشد. همینکه این شوهر چپ و چوله سایه اش بالای سرشان باشد کافیست، حتی اگر یک شب در میان لا لنگ فاطی خانومِ سرکوچه مشغول گاییدن باشد. حتی اگر برایشان تصمیم بگیرد، حتی اگر تمام حقوق انسانیشان را زیر پا بگذارد. 
آدم ها از خیر آن نمی گذرند چون هنوز پا داشتن از خوب راه رفتن برایشان مهم تر است، و شوهر داشتن از درست و مثل آدم زندگی کردن!
 ·  Translate
279
16
A.M. Abedini's profile photofateme zahra rahmati's profile photoSadjad S's profile photoMora Beik's profile photo
18 comments
 
خیلی عالی بود . 
 ·  Translate
Add a comment...
People
Have her in circles
16,552 people
Places
Map of the places this user has livedMap of the places this user has livedMap of the places this user has lived
Currently
United States
Story
Tagline
Break the rules !
Introduction
So sometimes yet, in the realities of silence and solitude,
For a few people unhampered a while by things,
The mustangs walk out with dawn, stand high, then
Sweep away, wild with sheer life, and free, free, free-
Free of all confines of time and flesh.


"The Mustangs"
By Dobie
Bragging rights
وبلاگ ته سیگار http://whitewildmare.blogspot.com/
Basic Information
Gender
Female