Profile

Cover photo
Madian Vahshi
Lives in United States
19,429 followers|810,756 views
AboutPostsVideos

Stream

Madian Vahshi

Shared publicly  - 
 
امید را اولین بار توی یک میهمانی دیدم. من با علیرضا رفته بودم . علیرضا تنها دوست پسر خوشگل و خوشتیپ زندگی من  بود، چون من همیشه فتیش مردهای زشت خوشتیپ را داشتم. مثلن امیرمسعود ، دوست پسر قبلی ام یک چیزی تومایه های رضا کیانیان بود. اما علیرضا خوشگل بود و پرفکت. من پیرهن سبز کله غازی پوشیده بودم. دخترهای میهمانی بدجوری به امید نخ می دادند. دو روز بعد از میهمانی آنیتا آمد پیش من. گفت به امید زنگ زده و گفته یکی از دخترهای آن میهمانی است. امید پرسیده بود کدامشان؟ آنیتا گفته بود دوست داری کدامشان باشم، و امید جواب داده بود: پیرهن سبزه!!! 
میهمانی بعدی با آن گروه، چند ماه بعدش اتفاق افتاد. قبل از اینکه برویم میهمانی آمار گرفتم چه کسانی می آیند، می خواستم مطمئن بشوم امید هم می آید، و البته او هم بود. با فاصله خیلی نزدیکی از جلویش رد شدم ، پیراهن سیلک نازکم روی باسنم می لغزید . نگاهی به سرتا پایم کرد و گفت عجب باسنی! رفتم دستشویی. یک نفر داخل دستشویی بود. پشت در منتظر بودم که یک صدای کلفت توی گوشم زمزمه کرد : اسمت چیه؟ جوابش را دادم . شماره اش را داد و رفت. 
چند روز بعدش علیرضا را برای همیشه دودره کردم و به امید زنگ زدم. امید برعکس شرایطش که همه دخترها دنبالش بودند، اصلن اهل دختربازی نبود. دنبال یک رابطه خاص بود. یک رابطه خیلی خاص. من و امید همه چیز بودیم. رفیق ، پارتنر، همصحبت و همدل. ساعتها توی اتاقش کیبورد میزد و دوتایی میخواندیم. ساعتها با هم در مورد آهنگهایی که می ساخت صحبت می کردیم. هر کاری می کردیم چیزی نبود که یک نفرمان بخاطر آن یکی فداکاری کند و با وجود اینکه نمیخواهد انجام دهد. هر دویمان آن کار را میخواستیم. هر دویمان مناظر خاص خارج شهر را کشف می کردیم و همدیگر را به آنجا می بردیم. هردویمان به یک همبرگر فروشی چرک می رفتیم و همبرگر چرک می خوردیم. هر دویمان کوهنوردی می کردیم و ساعتها با هم حرف می زدیم. 
الان از آن زمان خیلی گذشته. دیشب آهنگ جدیدش را توی رادیو جوان شنیدم: باران ! یکهو یک اپیزود از خاطراتمان آمد جلوی چشمم. یاد آن روز بارانی افتادم که هر دویمان شلوار سفید پوشیده بودیم و توی باران با هم می دویدیم  و  اهمیتی نمیدادیم که شلوارهایمان گِلی شده اند... دلم برای دیوانه بازی هایم تنگ شد. 
اتفاقهای زندگی ما خودشان اتفاق نمی افتند، ما میسازیمشان. وقتی هم می گوییم که خاطرات جوانی دیگر تکرار نمی شوند بخاطر این است که ما دیگر نمی توانیم بسازیمشان. دیگر نمی توانیم از لمس یک مرد هیجان زده بشویم ، نمی توانیم دیوانه بازی در بیاوریم و ساعتها زیر باران، شلوار سفیدمان را بگا بدهیم. نمیتوانیم دوست پسری که خوشتیپ و پولدار است را ول کنیم برویم سراغ دیوانه بازی. نمیتوانیم توی راه پله ها هیجان انگیز ترین و دلهره آور ترین سکس زندگیمان را داشته باشیم. نمیتوانیم انقدر دل به دل یک نفر بدهیم.
 ولی حتی وقتی به جایی رسیدیم که عاجز از تکرار همه هیجانات جوانی هایمان هستیم ، شنیدن صدای کسی  که آن موقع ها، وقتی لخت و کرخت توی بغلش ولو شده بودی برایت آواز می خواند، می تواند یادت بیاندازد که چقدر تلخ است دیگر نمیتوانی خاطرات گذشته را تجربه کنی. 
 ·  Translate
281
5
کتا یون's profile photoAshkan Nemati's profile photoAsHkAn St's profile photonastaran shakeri's profile photo
44 comments
 
به منم لینک بده 
 ·  Translate
Add a comment...

Madian Vahshi

Shared publicly  - 
 
عمه ام امروز مُرد. همه فامیل از خاطراتشان با عمه نوشته اند، و من هیچ خاطره ای از عمه ام بیاد نمی آورم.  در دلم آرزو می کنم که وقتی مُردم ، در یک جزیره دور افتاده بمیرم که آدمها خاطرات کیری من را در شبکه های اجتماعی استفراغ نکنند و مرگ من را جنده نکنند. دوست دارم مرگم همانطور مقدس و در سکوت باشد. از شلوغ کاری های مرده پرستی حالم بهم میخورد. شاید چون رابطه ام با مرگ بسیار پیچیده است. شاید هم چون میدانم هیچکس من را واقعن و عمیقن دوست ندارد ، و از اینکه تلاش کنند که من را با خاطرات تاریخ مصرف گذشته شان عزیز جلوه دهند سطحی تر از سطح توقع من از مردنم می باشد. در واقع آدمها چیزی برای گفتن در مورد من ندارند، خیلی ها بخاطر نوشته هایم از من متنفرند، خیلی ها هم بخاطر اینکه لایف استایل  و طرز فکر من را دوست ندارند. بقیه را هم خودم از زندگی ام به هر دلیلی بیرون کرده ام، چون آدمهای فیک و دروغگو را نمی توانم تحمل کنم. حضورشان حالم را به هم میزند. 
در بین مقوله های زندگی، از نظر من مرگ و ازدواج در یک طبقه قرار می گیرند. بعبارتی ازدواج ، یک خودکشی مزمن محسوب می شود. چرا که مرگ آخر راه بی بازگشت است و ازدواج اول راه بی بازگشت. برای همین همیشه بهترین استاتوس زندگی از نظر من تنهاییست. زندگی در تنهایی... مرگ در تنهایی... در سکوت خبری خاطره سازان فامیل!!! اینطوری دردش خیلی کمتر است. خیلی! 
 ·  Translate
208
2
ساقی مست's profile photoEli Bakhtiyari's profile photomarjan m's profile photoوکیل مدافع's profile photo
43 comments
 
من فکر میکنم تو دنیای امروز اکثریت آدمها همین جوری ینی تنهایی رو ترجیح میدن،چون واقعیت همینه
 ·  Translate
Add a comment...

Madian Vahshi

Shared publicly  - 
 
سهیلا دختر اخترخانوم از اون دخترایی بود که بزرگترین خلاف زندگیش برداشتن پشت لبش اونم در سن سی و پنج سالگی بود. اختر خانوم هم واسه اینکه براش یک شوهر خوب پیدا کنه توی هر مراسمی دست سهیلا رو میگرفت و با خودش می برد نمایشش بده. بالاخره هم در سن سی و نه سالگی با یک آقای دکتر که توی انگلستان بزرگ شده بود ازدواج کرد و سفر کرد به بلاد غربت. از فردای عروسی اخترخانوم هر روز چادرشو ور میکشید و می رفت خونه در و همسایه و فامیل و از عروس داماد تعریف می کرد. یک روز که قرعه به نام مامان من افتاده بود و اختر خانوم اومده بود خونه ما، بطور اتفاقی شنیدم که اختر خانوم با آب و تاب داشت از ماجرای شب زفاف دختر آفتاب مهتاب ندیده اش تعریف می کرد. اختر خانوم خیلی با افتخار و پُز می گفت داماد وقتی فهمید سهیلا باکره اس انقدر تعجب کرد که زنگ زد به مامانش گفت : شی ایز ویرجین !!! و همه فامیل داماد شاخ درآورده بودن از نجابت سهیلا که در سی و نه سالگی هنوز باکره اس. اینه شخصیت دختر ایرانی واقعی و باعث سرافرازی تمام فامیل ، و کم مونده بود سرافرازی ایران و آسیا و خاورمیانه رو هم از صدقه سری بکارت دخترش بدونه. تازه فهمیدم رازی که اخترخانوم رو خونه به خونه کشونده تا قصه رو تعریف کنه چیه! بعد سعی کردم داماد رو توی ذهنم مجسم کنم. بنظرم عجیب میومد که یک عاقله مرد چهل و هفت هشت ساله که تو فرنگ بزرگ شده، بیاد زنگ بزنه به مامانش و با تعجب بکارت زنش رو اعلام کنه. اونموقع خودم هفده هجده سالم بود ، و هیچوقت نتونستم سر از این معما در بیارم. نفهمیدم که اون تعجب دقیقن بخاطر این بوده که فکر می کرده عروس مشکل جنسی داره. چون در اینصورت چطور تونسته اینهمه از بهترین سالهای جوونیش رو سکس نکنه و صبر کنه تا شوهر گیرش بیاد و واسش افتتاحش کنه. تعجبی که بیشتر با وحشت توام بود. وحشت قرارگرفتن در رابطه ای که طرف با وجود اینکه چهل سالشه، یک پاپاسی چیزی ازش نمیدونه و تازه باید با اینهمه حجب و حیا شروع کنه به یاد گرفتن. وحشت از اینکه با یک زنی طرفه که در اصل چیزی از زن بودن نمیدونه و سالها زنانگیش رو توی قفس حبس کرده. 
اینجا خونه پُرش، دخترا وقتی هجده سالشون میشه با بهترین پسری که به هم احساس دارن دوست میشن و یک شب میرن هتل و اولین سکسشون رو با اون افتتاح می کنن. البته من برای هر عقیده ای که تحت جبر انتخاب نشده باشه احترام قائلم ولی خیلی از جبرها انقدر نامحسوس توی ذهن آدم نهادینه شدن که تبدیل شدن به انتخاب. انتخابی که هیچ فلسفه با اساسی پشتش نیست. این انتخاب ها اصولن در اثر قرار گرفتن در شرایط آزاد ، کلن تغییر شکل میدن و معلوم میکنن که خونه نشینی بی بی از بی چادریش بود.
تو ایران اما، خیلی از دخترا هم خودشون رو آزاد می دونن و آزاد زندگی می کنن، و درست وقتی میخوان ازدواج کنن، میرن دکتر و پرده بکارتشون رو میدوزن. این یعنی من ویرجینم!‌ یعنی تمام آزادیهایی که بهش معتقد بودم یواشکی بودن یعنی خودمم به اون آزادیها معتقد نبودم و فقط میخواستم ازشون استفاده کنم تا روزی که به کارم میان. و وقتی دیگه به کارم نمیان میتونم راحت و آسوده منکرشون بشم.  یعنی پای چیزی که می دونستی حق توئه چون بدن توئه وانستادی. تا حرف نشنوی. تا یکی از این پسرایی که کون دنیا رو پاره کردن و حالا میخان دختر باکره بگیرن رو لایق دونستی تا تمام بودن تو رو بذاره توی قفس و بقیه عمرت رو با یک هویت جدید زندگی کنی، هویتی که مطبوع مذاق همین پسر فوکولی های بچه ننه اس. شاید اگر دخترای اینجا هم  پرده هاشون رو دوخته بودن الان صاحب اختیار بدن خودشون نبودن. 

پ ن : حکایت باکره گی دیگه خیلی کش اومده و جنده شده. منم دلم نمیخاست یک ماجرای نخ نما شده رو رو کنم، اما شاید دلیلی که باعث شد اینو بنویسم این بود که الان عمیقن میفهمم آقا داماد چرا زنگ زد به مامانش و گفت : شی ایز ویرجین!!!

https://www.youtube.com/watch?v=kTlLX9jMjwk
 ·  Translate
218
11
مصی ایرانی's profile photoS. h Sehri's profile photoMehrdad Sadegh's profile photoعلی جعفری's profile photo
41 comments
 
ولی من هنوز قیافه ی متعجب داماد اختر خانومو بعد از دیدن خون تو ذهنم مجسم میکنم وغش غش غش میخندم خخخخخ
 ·  Translate
Add a comment...

Madian Vahshi

Shared publicly  - 
 
آقای الف وقتی با خاله سارا ازدواج کرد خاله رو بانو صدا می کرد. این اولین باری بود که توی فامیل ما یک نفر زنش رو بانو صدا می کرد. یا بهتره بگم اولین باری بود یک نفر تو فامیل ما زنش رو اینقدر با احترام صدا می کرد. من اون موقع کلاس پنجم بودم. چیز زیادی هم از زندگی سابق آقای الف نمی دونستم. اما از نظر من همینکه آقای الف خاله سارا رو بانو صدا می کنه یعنی خیلی دوستش داره و براش احترام قائله. اینم یادم رفت بگم آقای الف خیلی وسواسی بود. بانو واسه آقای الف خونه رو برق مینداخت. آشپزی می کرد. وقتی غذا رو می کشید چهارچشمی غذا رو چک می کرد که مبادا تار مو تو غذا باشه و آقای الف قهر کنه و از سر میز بلند شه.  و اگر قرار بود مهمونی یا خرید برن راس ساعتی که آقای الف می گفت جلوی در آماده وایساده بود. توی مهمونی ها هم هر وقت آقای الف  خسته می شد یک کلمه می گفت : بانو! و بانو دوزاریش میفتاد که سه دقیقه وقت داره تا از همه خداحافظی کنه و جلوی در وایسه.  آقای الف هر شب میفتاد روی بانو و بانو رو با اون سینه های درشت و سفیدش ، تا خایه میگائید و از اونجایی که خاله سارا حالا بانو شده بود براش افت داشت بیفته روی آقای الف و خودشو ارضا کنه. دلش به همین خوش بود که آقای الف جز اون هیچ زن دیگه ای رو نمی خواد.
من بزرگ شدم و بانو پیر شد. یک بانوی پیر و خسته. دیگه برق انداختن خونه و چهارچشمی پاییدن تار مو توی غذا عادتش شده بود. یادمه یک بار که اومده بودن خونه من، وقتی داشتم غذا رو می کشیدم، بانو دوید تو آشپزخونه و عینکشو زد و شروع کرد به وارسی غذا که مبادا تار مو توش باشه. ازش پرسیدم بانو، تو این همه سالی که با آقای الف زندگی می کنی، چند بار توی غذات مو بوده؟ جواب داد : یک بار. گفتم آقای الف چیکار کرد؟ گفت قهر کرد یک روز لب به غذا نزد. گفتم : یک عمر خودتو آزار میدی که اون راضی باشه؟ اینقدر عاشقشی؟ آهی کشید و گفت من فقط می خواستم همونجوری باشم که اون توقع داشت: مثل یک بانو. 
سر میز شام به آقای الف با شوخی گفتم : شانسم نداشتیم کسی ما رو بانو صدا کنه. از بچگی حسرتش به دلمون موند. آقای الف صداشو صاف کرد و گفت: تو هیچوقت مثل یک بانو نبودی. با مردا خیلی مردونه برخورد می کنی. حالت زنونه نداری. مردا باهات راحتن . به خودشون اجازه می دن جلوت آروغ بزنن و بگوزن و برای زدن مخ بانوها باهات نقشه بکشن. از همین الان بهت میگم تا آخر عمرت امکان نداره مردی پیدا بشه تورو بانو صدا کنه. 
راست هم میگفت. هیچوقت هیچکس منو بانو صدا نکرد . با من مثل یک بانو هم رفتار نکرد. من بال زدم و پرواز کردم و دویدم ، سیگار کشیدم و مست کردم و بلند بلند خندیدم و رقصیدم و هر مردی رو که دلم خواست گاییدم.مثل بانو نشدم. خسته نشدم.آه نکشیدم.  پیر نشدم. 
 ·  Translate
278
6
نوشین عطایی's profile photoMehrdad Razi's profile photomohammad amirizadeh's profile photoمصی ایرانی's profile photo
37 comments
 
من نمیدونم چرا انقد نوشته های شما بعضی ها رو عصبی میکنه!!!!!!!!
خب حقیقت تلخه البته
همیشه همین بوده ،
والااا فروغ فرخزاد هم ب این دلیل مورد غضب خیلی از آقایون بود که هیچ وقت حاضر نشد،یک بانو خطاب بشه و مثل یک احمق باهاش رفتار بشه
 ·  Translate
Add a comment...

Madian Vahshi

Shared publicly  - 
 
تا همین چند وقت پیش ، هر وقت یاد آقای م و کارایی که اون اواخر برای پیچوندن من و خوش گذروندن با دوست دختر جدیدش انجام می داد می افتادم ، یه فحش نثار خودم می کردم و در عین حال حالم بیشتر و بیشتر از اون به هم می خورد. فکر می کردم همین که یک نفر بخاطر یک رابطه دیگه، زنش رو دایورت کنه به تخمش دلیل لازم و کافیه برای اینکه مُهر آدم عوضی روش بخوره. تا اینکه سر و کله آقای س پیدا شد. آقای س تو زندگیش هیچی کم نداشت. زن خوب و مهربون، کار خوب، پول، مسافرت و خلاصه هر چیزی که اکثر آدما خودشون رو جر میدن داشته باشن ! فقط حوصله اش از اون زندگی تکراری سر رفته بود. از همه مهمونیایی که می رفتن، مسافرت های تکراری با کارای تکراریشون. از زنش که همیشه از نظر اون بطور منزجر کننده و تکراری ای به شوهرش عشق می ورزید، و سکس باهاش تبدیل به یک روتین منزجر کننده شده بود. خلاصه هر چیزی که اطرافش بود بنظرش پوچ و بی ارزش می اومد تا اینکه با خانم ف آشنا شد. اولین شبی که تو هتل با هم قرار گذاشتن ، مجبور شد با هزارتا دروغ  زنش رو بپیچونه و بیاد تو بغل خانم ف بخابه. بعد از مدتها سکس تکراری با یک آدم ثابت، انقدر از لخت کردن  یه دختر جدید هیجان زده شده بود که تمام شب رو تا صبح از عشقبازی با خانم س سیر نمیشد. پایه های رابطه آقای س با خانم ف از توی همون عشقبازی ده ساعته در هتل محکم شد. چیزی که آقای س اسمشو گذاشته بود عشقی که بخاطرش حاضر بود هرکاری بکنه و خانم ف هم از لنگی که توی زندگی یک زن دیگه دراز کرده بود کوتاه نمیومد. آقای س بدجوری وسط دوراهی موند و خانم ف برای اینکه قال قضیه رو بکنه زنگ زد به همسر آقای س و همه چیز رو بهش گفت. و اما همسر آقای س! نه !‌ اون مثل من ول نکرد بره . اون حتی بچه ای هم نداشت که بهونه بخاطر بچه رو بیاره، تنها بهونه اش عشق بود. عشق به خانواده ای که با هم ساخته بودن . عشق به سالهایی که با هم صرف کرده بودن. فرق من با همسر آقای س در یه چیز بود. من هیچوقت تو زندگیم بخاطر چیزی که خراب شده فداکاری نکردم. فقط ولش کردم و رفتم. همیشه فکر کردم اگر کسی آدمو نخاد باید راهیش کرد بره. نوع غیر مودبانه اش هم می شد :هرررری! من همیشه فکر کردم سالهایی که به پای هر کسی صرف شده ، بهرحال صرف شده. مهم آینده اس که دیگه نباید خرابتر از اینی که الان هست باشه. همسر آقای س اما مثل من نبود. اون از اون زندگی بیرون نرفت ومیدون رو برای خانم لنگ دراز خالی نکرد. خواست بمونه و روی لنگ دراز رو کم کنه. اما همیشه اونی که می مونه ظالم به حساب میاد و اونی که میره میشه مظلوم ماجرا و یادش تا ابد در اذهان باقی می مونه. حداقل در ذهن آقای س. آقای س بازم نمی تونه با زنش بخابه. یاد سکس های آتشینی که با خانم ف داشته از مغزش بیرون نمیره. هی ورزش می کنه هی سرشو با کار گرم می کنه که به خانم ف فکر نکنه ولی نمی تونه. همسرش هم سُر و مُر و گُنده سرجاشه و خوشحاله که پای لنگ دراز از زندگیش رفته بیرون. امروز آقای س به من می گفت دارم دیونه میشم. چیکار کنم که بتونم خانم ف رو فراموش کنم، و من یاد زندگی خودم افتادم. ته دلم آقای م رو درک کردم. یه جورایی هم دلم براش سوخت چون  کمتر از یک ماه بعد از رفتن من ، اون دو تا به جون هم افتاده بودن و عشق آتشینشون به کوه یخ تبدیل شده بود.چون همسر من ته دلش از رابطه ای که بخاطرش من ، تنهایی، یک چمدون دستم گرفته بودم و رفته بودم ، سرد شده بود. و بعدش هم هرچقدر اصرار کرد من برنگشتم. با خودم فکر کردم ای کاش همسر آقای س ول می کرد و می رفت. ای کاش با کسی که قدرشو نمی دونست نمی موند. کاش بجای اینکه هر شب بشینه و از آقای س بپرسه چه کادوهایی به خانم ف  می داده و چجوری خانم ف رو می گاییده و چه حرفایی بهش می زده، بجای اینکه این کنجکاوی بیجا و مسخره اش رو ارضا کنه ، می رفت. می رفت و خودش یه زندگی جدید شروع می کرد. شایدم یه عشق جدید. مشکل ما آدما اینه که خیلی وقتا نمی دونیم چیو نگه داریم و چیو نه !همیشه تو خونه مون پر از آشغاله و همیشه چیزی رو که لازم داریم هفته پیشش انداختیمش دور !
 ·  Translate
197
3
Sherif Mohyi's profile photoNahal Ch's profile photoکتا یون's profile photoP.G.H M.J.M's profile photo
21 comments
 
شيكو
Add a comment...

Madian Vahshi

Shared publicly  - 
 
بعضی ها ازدواج می کنند چون از بی سکسی به ستوه آمده اند. دلشان می خواهد هر وقت هوس کردند کسی را فشار بدهند یا کسی فشارشان بدهد دنبال مکان و آدم نگردند. این افراد بعد از اینکه چند ماه از ازدواجشان گذشت و برای هم عادی شدند، کم کم حوصله شان از مناسک تکراری لنگ هوا کردن سر می رود و می روند سر وقت یک نفر دیگر که به شور و شعف بیاوردشان. یک آدم جدید، لمس جدید، لذت جدید، تجربه جدید.
بعضی ها ازدواج می کنند چون فکر می کنند دیگر کم کم وقتش رسیده که ازدواج کنند و بچه دار شوند. این افراد کسانی هستند که دوستهایشان همه ازدواج کرده اند و ترس برشان داشته که مبادا از قافله عقب بیفتند. این افراد بعد از ازدواج و شرکت در مهمانی های خانوادگی دوستهای متاهلشان، پی می برند که همه آنها تا خرخره در بول شت گیر کرده اند و از گوه خوردن خودشان پشیمان می شوند که بخاطر مساله ناچیزی خودشان را درگیر چنین دردسری کردند. 
بعضی ها هم ازدواج می کنند چون فکر می کنند با ازدواج می توانند از مشکلاتشان فرار کنند. این افراد آدمهایی هستند که بعد از ازدواج بزرگترین درس زندگی شان را می گیرند: هیچوقت بخاطر از چاله در آمدن خودت را در چاه ننداز!
بعضی ها فقط به خاطر این ازدواج می کنند که مقام و موقعیت اجتماعیشان بالا برود. اینها در اصل تنها کسانی هستند که به هدفی که از ازدواج دارند دقیقن دست پیدا می کنند، ایران و خارج از ایران هم ندارد. همه جا آدمهای متاهل موقعیت اجتماعیشان بالاتر از آدمهای مجرد است.
بعضی ها به این خاطر ازدواج می کنند که عروس بشوند و به رویاهای کودکی شان دست بیابند. این افراد اصولن جشنها ی خیلی مجلل می گیرند چون یک عمر این آرزو را در سرشان به هزار شکل مختلف پرورانده اند و حالا وقت بهره برداری از آرزوهایشان رسیده است. این آدمها بزرگترین لذت زندگیشان دیدن عکسها و فیلم عروسی شان است بطوریکه تمام دنیا را آب ببرد، آنها را خواب عروسی شان برده است و ول کن معامله هم نیستند. 
بعضی ها بخاطر منافع مالی ازدواج می کنند، این افراد موفقیت را در داشتن پدرزن یا شوهر پولدار می بینند. خودشان هم کون کار کردن ندارند، ترجیح می دهند یک عمر طفیلی باشند تا روی پای خودشان بایستند. اما بعضی ها برای فرار از تنهایی ازدواج می کنند و در این میان عده زیادی هم هستند که برای سوزاندن کون معشوقه قبلی شان ازدواج می کنند، و بعد از اینکه ازدواج می کنند متوجه می شوند تنها کسی که کونش این وسط هم سوخت هم پاره شد کسی نبود جز خودشان. عده زیادی ازدواج می کنند چون فکر می کنند عاشق شده اند و باید حتمن با همین فرد زندگی کنند، ولی بعد از چند ماه فقط عده خیلی خیلی کمی از آنها عاشق می مانند، و اکثریتشان هی راه می روند و هی به ننه بابایشان قُر می زنند که من جوان بودم و خر بودم شما چرا اجازه دادید من چنین اشتباهی بکنم؟ 
بهرحال ازدواج برعکس چیزی که توی کله ما کرده اند ، چیز خیلی مقدسی بنظر نمی رسد. آن هم یک معامله است مثل معامله ماشین، فقط فرقش در این است که مورد معامله ات سالهای عمر و جوانی ات است. بهترین سالهای زندگی ات! 
 ·  Translate
بعضی ها ازدواج می کنند چون از بی سکسی به ستوه آمده اند. دلشان می خواهد هر وقت هوس کردند کسی را فشار بدهند یا کسی فشارشان بدهد دنبال مکان و آدم نگردند. این افراد بعد از اینکه چند ماه از ازدواجشان گذشت و برای هم عادی شدند، کم ک...
417
23
Ra Ko's profile photoآدی نا's profile photoAmir Rezaei's profile photoJimmy Black's profile photo
197 comments
Add a comment...
Have her in circles
19,429 people
Mohammad Abdollahi's profile photo
Amir Masoud GH's profile photo
Amir Hossein Alizadeh's profile photo
Hesam Sp's profile photo
babak abbasi's profile photo
Tayebe.ilani Tayebe's profile photo
Moin FR's profile photo
surya lama Tamang's profile photo
Hadi Hassanvand's profile photo

Madian Vahshi

Shared publicly  - 
 
ظهر که رفتم سرکار دیدم اوضاع خراب است و هیچکس نتوانسته مشکلی که در کار بوجود آمده بود را درست کند. پایم را که گذاشتم داخل ، رئیسم گفت من میدانم تو میتوانی درستش کنی. عصر که داشتم میرفتم خانه رئیسم به من گفت : تو شگفت انگیزی! و من فقط لبخند زدم و در دلم گفتم کس خارت ! توی حرامزاده من را خر می کنی چون به نفعت است.  وقتی رفتم خانه دخترم خواست با هم بشینیم و فیلم نگاه کنیم. یک پاپ کورن برداشتیم و نشستیم فیلم بی سر و تهی که دخترم انتخاب کرده بود را دیدیم. ظرفها را گذاشتم توی ماشین ظرفشویی ، رفتم سراغ لپتابم که برای تحقیقم مطلب پیدا کنم. موضوع تحقیقم تفاوت مغز و نوروبیولوژی یک مرد معمولی با یک مرد ترانس سکچوال است یعنی مردی که تغییر جنسیت میدهد. آقای ف از وقتی آمدم خواب بود. وسط تحقیق، رفتم توی سایت نمره یک تحقیق دیگرم را چک کردم دیدم مادرقحبه پنج نمره بخاطر دلایل کسشر کم کرده است. به استادم ایمیل دادم که زبان انگلیسی زبان چهارم من است و او حق ندارد من را با کسانی که همینجا بدنیا آمده اند و همین یک زبان را فقط می دانند مقایسه کند، و بخاطر یک اشتباه کوچک گرامری که ربطی به کار تحقیقی من نداشته پنج نمره کم کند. لپ تاب را بستم و سعی کردم به نمره ام فکر نکنم آقای ف از خواب بیدار شد که حاضر بشود برود سر کار. پرسید چرا قیافه ام عصبی است ، موضوع نمره را بهش گفتم و او گفت نگران نباش من مطمئنم این درس را هم نمره کامل میگیری. از اینکه یک نفر اینقدر الکی به من دلخوشی بدهد عصبی تر می شوم ولی به او گیر نمیدهم چون شرایط او از خودم بد تر است، چون از ساعت ۱۰ امشب می رود سر کار و تا ساعت ۲ بعد از ظهر فردا قرار است روی پایش بایستد . میروم توی اتاق خوابم. به سگم نگاه می کنم توی صورتش زل می زنم و به او میگویم چقدر ازش متنفرم چون انگار نه انگار من صاحبش هستم او دیگر مرا کیر خودش هم حساب نمیکند و از در کون آقای ف دیگر تکان نمی خورد و همش فقط دنبال او راه می رود. توی چشمهایش نگاه می کنم انگار او هم با نگاهش میگوید دل به دل راه دارد. دلم می خواهد یک لگد محکم به او بزنم که از جلوی چشمم گورش را گم کند ولی او دندانش را به من نشان می دهد و من منصرف می شوم چون لگد زدن انیمال ابیوز محسوب می شود. وبلاگم را باز می کنم و حالم از نوشتن بهم می خورد. احساس می کنم نوشتن بیفایده ترین کاری بوده که در زندگی ام انجام داده ام . نه تنها هیچوقت نفعی برای من نداشته، بلکه ضرر هم داشته . آقای ف من را سرزنش می کند که چرا به تن سگ کرم موبر زدم و توی این سرما کچلش کردم . جوابش این است که جانورها از توی موهایش نمی رفتند و به داروهایی که من به آنها میزدم واکسینه شده بودند، ولی من جوابش را نمی دهم . فقط می گویم بهترکه از سرما بمیرد سگی که اینقدر نمک نشناس و مادرقحبه است. با تمام وجودم از آن سگ متنفرم ولی وقتی میگویم آقای ف می زند زیر خنده، نمی فهمد که من چه ضربه ای از این سگ خورده ام. انگار که با کسی که بهت خیانت کند زندگی کنی و عشقبازی هایش را با پررویی جلوی چشم تو بکند و تو را عن خودش هم حساب نکند و تو هم باید هی شاهد کثافتکاری هایش باشی و چون سگ است چیزی بهش نگویی. چرا من اینها را اینجا می نویسم؟ هیچکس امکان ندارد بفهمد چه حسی دارد سگ آدم ، یک نفر دیگر را صاحب خودش بداند و آدم را عن خودش هم حساب نکند و نهایت بی مهری را به آدم بکند بدون هیچ دلیلی یکهو یکی دیگر را جایگزین شما کند. دوست دارم آدم خوبی باشم، ولی امکانش نیست. همسایه دیوار به دیوارمان دارد با دوست دخترش سکس می کند و دوست دخترش هی جیغ می کشد و وقتی ارگاسم می شود صدایش می لرزد. بعد همسایه مان چهل و پنج دقیقه آنچنان می کوبد که خانه ما می لرزد و من عصبی می شوم که چرا مرتیکه بلخره نمی آید ، چون گومب گومبشان توی کله من می پیچد. وسط آه و اوه دوست دخترش یکهو یک جیغ وحشتناک می کشد و می زند زیر گریه. آقای ف می آید توی اتاق می پرسد صدای چی بود؟ می گویم دراورد کرد تو کونش ! آقای ف کاپشنش را می پوشد می آید گونه من را می بوسد می گوید خداحافظ. من هنوز عصبی هستم. آقای همسایه ساکت می شود. دوست دخترش هم خفقان می گیرد. چند دقیقه بعد صدای خر و پف آقای همسایه در می آيد. دو تا دستم را میگیرم جلوی صورتم ، سعی می کنم آرام باشم ولی صدای خرو پفش عصبی ترم می کند. گریه ام می گیرد. من خسته ام. 
 ·  Translate
251
4
milad gudarzi's profile photoMarjan Niksan's profile photoPourya Weirdo's profile photoomid abassi's profile photo
49 comments
 
مرسي :)
Add a comment...

Madian Vahshi

Shared publicly  - 
 
مردها را دوست دارم. مردها برعکس آنچه که اغلب زن ها وقتی دور هم جمع می شوند درباره شان میگویند، از نظر من موجوداتی مهربان،  بی غل و غش و بامعرفت هستند. وقتی توی رختخواب، لخت و بی دفاع کنارت خوابیده اند، می شود راحت دست کشید روی صورتشان و کودکیشان را توی چشمهایشان دید. رفاقتشان با دوام تر است . کمتر خاله زنک بازی می کنند . من با مردها راحت ترم. در کنار مردها بیشتر آرامش روانی دارم تا در کنار زن ها.  راستش من تا بحال با هیچ مردی جز آقای م مشکلی نداشته ام. آقای م از روز اولی که با من ازدواج کرد شروع کرد با من جنگ قدرت راه انداختن، که بنظر من مغایر صفت همه مردهایی بود که می شناختم. مردهایی که می شناختم همیشه مثل یک شیر نر رفتار می کردند. هیچوقت نیازی به اثبات قدرتشان نداشتند، آقای م اما مثل یک کفتار بود. همیشه میخواست با زور چنگ و دندان وانمود کند یک شیر است. برای همین از همان روز اول من اصلن روی مردانگی آقای م حساب نکردم. اشتباهم آن بود که بجای اینکه دمم را بگذارم روی کولم و بروم سر زندگی خودم،  با آقای م به جنگ قدرت ادامه دادم . چند سال  از زندگی مشترک من و آقای م گذشته بود که یک روز یکی از دوستان مشترکمان که سعی در آشتی دادن ما داشت به من گفت :هر چی باشه اون یه مرده! و من تنها کاری که کردم این بود که با خونسردی به آن آشنا نگاه کردم و گفتم مشکل اینه که از نظر من نیست! این حرف من توهین بزرگی به ایل و تبار آن آشنا که از قضا فامیل آقای م بود محسوب شد، ولی من هیچ اصراری به اثبات حرفم نداشتم، چون هیچ مدرکی هم نداشتم. 
رفتم پیش مشاور. مشاور کار را خرابتر کرد ، و گفت تو هم زن نیستی. تو مرد درونت خیلی قوی تر از زن درونت است و برای همین هم در زندگیتان جنگ قدرت بوجود آمده. مرد درون تو حتی از مرد درون آقای م هم قوی تر است. من اما حرفهای مشاور را قبول نکردم. 
وقتی از آقای م جدا شدم، تا یکی دو سال از همه مردها فاصله گرفتم. اولین دوست پسرم بعد از طلاق، یک مدل ترک بود که از من کوچکتر بود. عکسش روی بیلبوردهای شهر بود و تنها کسی بود که بعد از سالها، با آن یقه بازش که همیشه نصف سینه اش بیرون بود ، به محض اینکه به من نزدیک می شد من خیس می شدم. تنها ایرادش این بود که روش ارتباطی مان خیلی ضعیف بود. او انگلیسی اش زیاد خوب نبود، و من ترکی ام ضعیف بود. من تنها بودم و نیاز داشتم با کسی باشم که بتوانم با او حرف بزنم. توی کافه، توی بار، توی رختخواب ، حتی حرفهای کثیف رختخوابی ای که حال لاشی درونم را خوب می کند، اما با آن مدل خوش قد و بالای ترک، ممکن نبود! 
بعد از آقای مدل، یک مدت تنها بودم، تا اینکه اینبار با یک آقای ایرانی وبلاگ نویسی که همانجا در ترکیه زندگی می کرد و پناهنده سیاسی بود آشنا شدم. تازه بعد از مدتها توانستم کنار یک مرد دراز بکشم و به حرفهای قشنگ یک مرد گوش بدهم، و وقتی تا خرخره آبجو خوردیم و ولو شدیم به خوابیدنش نگاه کنم. از جنگ قدرت خبری نبود. 
آمدم امریکا و با آقای ف آشنا شدم. آقای ف مهربان بود. اما حرف رختخواب که پیش می آمد، یک جور عجیبی بی ملاحظه می شد. این بی ملاحظگی اش من را بیشتر تحریک می کرد. چون من هم پا به پایش می توانستم بی ملاحظه بشوم و توی مهمانی ببرمش توی اتاق خواب ، کراواتش را دور مچم بپیچم و برای اینکه دامنم را بزند بالا ازش پول بگیرم. می توانستم افسار وحشی درونم را توی رختخوابش ول کنم و او هم هیچ مشکلی با آن نداشت و مهارش نمی کرد. 
ماجرا همینطوری پیش نرفت و آقای ف کم کم عاشق من شد و از بی ملاحظگی به یک ملاحظه کار صرف تبدیل شد. حرفهای کثیفی که من میزدم در برابر جملات عشقی و شعرهایی که او برای من می خواند مثل قور قور یک قورباغه وسط کنسرت موتزارت بود. یک بار به او گفتم تیریپ نجابت که برمیداری منو ترن آف میکنه! اما اهمیت نداد. کم کم من احساس کردم حرفهای من بی ربط است، و آقای ف دوست دارد نغمه های عاشقانه برای من بخواند و وسط سکس قربان صدقه من برود، غزل بخواند و لطیف باشد، چون تمام عمرش عاشق عاشق شدن بوده و من تنها زنی بودم که هیچوقت او را وادار به عشق نکرده. ولی آقای ف مثل آقای م نبود. او با من جنگ قدرت راه نینداخت. او مرا در آغوش کشید و تمام زنانگی های من را ستایش کرد. وقتی پای ستایش بمیان می آید از جنگ قدرت خبری نمی شود. 
مردها از نظر من موجودات جذابی هستند. آنها آرایش نمی کنند. موهایشان را پلاتینه نمی کنند. ژل لب نمی زنند. از حمام که بیرون می آیند فقط ریششان را می زنند و لباس می پوشند و هنوز هم جذابند. جذابیتشان در اعتماد بنفسشان است. در مرام و معرفتشان است و در اینکه بجای اینکه بخواهند قدرتشان را به زن ها نشان دهند، آنها را حمایت می کنند. بجای اینکه جنگ قدرت با زن ها راه بیندازند ، آنها را در آغوش می گیرند. درست مثل یک شیر نر !
 ·  Translate
277
27
so heila's profile photohamid amirkaveh's profile photonarjes khatoon shakeri's profile photoMoosa Hosseini's profile photo
46 comments
 
شیفته نوشته هات شدم ازاین به بعد هر شب سری به نوشته می زنم
 ·  Translate
Add a comment...

Madian Vahshi

Shared publicly  - 
 
نمیدونم چی شد  که یهو آقای ف اومد توی تراس ، و پابرهنه دوید وسط صحبت های من و فرزانه و همینطور که سعی می کرد یک لبخند تصنعی عاقل اندر سفیه تحویل ما بده و اعتماد بنفس ما رو تضعیف کنه گفت: واقعن برای یابوهایی مثل شما متاسفم که ارزش مرد رو به اندازه آلتش می دونین ! فرزانه خندید و با شوخی گفت حالا تو چرا بهت برخورد؟ مال تو که تا جایی که من شنیدم بزرگه!  آقای ف  سرش رو با تاسف تکون داد و گفت آدمای متفکری مثل شما اینجوری فکر کنن که سایز آلت مهمه، از بقیه چه توقعی باید داشت؟ این اوج بیشعوریه که آدم بخاد بخاطر سایز آلت یک نفر باهاش باشه، یا ازش جداشه. من که تا اون موقع ساکت نشسته بودم، یهو به فکر افتادم. چطوره که همه مردا به راحتی از سایز ممه و برجستگی کون زن ها، حرف می زنن و همیشه پارتنرشونو با توجه به ممه های برجسته و کون خوش فرمش انتخاب می کنن. وقتی از زن ها حرف می زنن طوری مسآله ممه و کون رو مطرح می کنن که انگار هیچ چیز مهم دیگه ای در این آدم وجود نداره، بانضمام سوراخ البته، اما وقتی در مورد خودشون اینجوری قضاوت میشه سریع گارد می گیرن. از آقای ف پرسیدم: اولین باری که منو دیدی چی شد که منو انتخاب کردی؟ گفت از هیکلت ! البته توی اون شلوار تنگ فاق کوتاه کونت زیاد نمود نداشت، ولی از راه رفتنت خوشم اومد. به دوستم گفتم اینکه کون نداره. دوستم گفت داره !‌من با بیکینی دیدمش کنار دریا! کون داره. 
 گفتم اما توی روشنفکر به خودت اجازه میدی اون لبخند عاقل اندر سفیه رو تحویل ما بدی و از قبیح بودن قضاوت آدما از روی سایز اعضای جنسی شون برای ما سخنرانی کنی. البته اون چیزی كه باعث ميشه به يك مرد نسبت سكسـى داده بشه بـا اون چیزی كه يك زن رو سكسى ميكنه  فرق داره. اون چیزی كـه يك زن رو سكسى ميكنه اندازه ها، پستى ها و برآمدگيهاى بدن به اضافه جذابيتهاى سطح آن مانند رنگ و حالت پوست و موی زن،  يعنى بیشتر هر چیزی كه صرفا به فيزيكش مربوط ميشـه و البتـه حـالات و حركـاتش هم تـا می تونن اين جذابيتها رو برجسته ميکنن و شدت تاثيرشون رو بالا ببرن. در حاليكه سكسى بودن يك مرد بيشتر با علائم و نشانه هائى غير فيزيكى مشخص ميشـن مثـل شخصـيت ، زرنگـى و هـوش ، قـدرت و موقعيت اجتماعى-اقتصادى، جـدى بـودن ، تعهـد و مهربـانی و اغلب هر چیزی كه به غير ظاهرش مربوط ميشه. در واقع به همون اندازه كه در مورد زن بنمـايش گـذاشتن زيبـائى بيرونیش لازمه سكسى بودنش هست در مورد مرد به نمايش گذاشتن خصوصيات درونيش زنان را به سمتش جذب ميكنه. اما چرا؟ شاید علتش برمیگرده به عصر مردسالاری که همیشه مردها از زنها بعنوان کالای جنسی استفاده می کردن، و خیلی از زن ها حتی نمی دونستن سکس برای زن هم میتونه لذتبخش باشه. تفکر زن های اون زمان این بود که: شوهرم باید خرج منو بده چون من خودمو در اختیارش میذارم. اون زمان شغل و ثروت مرد مهم بود و زیبایی زن. این دیدگاه از نظر آدمهای امروزی بیشتر شبیه روسپیگریه و هیچ نشونه ای از ازدواج مقدس درش دیده نمیشه. و همین تفکر باعث شد هیچوقت خصوصیات ظاهری مردها به راحتی ابراز نشه و همیشه برای مردها افت داشته باشه که درموردشون اینجوری قضاوت بشه!‌درست همونطوری که خودشون در مورد زنها قضاوت می کنن !! 
 ·  Translate
225
11
Mary A's profile photosam sad's profile photoAlireza Mehrkhoo's profile photoNeda Z's profile photo
40 comments
 
این اولین باريه که من نوشته ها تو می خونم. خوشم امد جدای انتخاب موضوع قلم راحتی داری ولی آخرش یه کم سخنرانی شده و روال داستان محاوره ایش کمتر شده. موضوع هم عالیه زاویه نگاه خوبه. البته شما اینو ننوشتی که کسی نقد ادبی کنه واسه چالش کشیدن موضوع نوشتی ولی چون بقول اون دوستمون "چیزی که عوض داره گله نداره" حرفی واسه گفتن نداشتم، نقد کردم. 
 ·  Translate
Add a comment...

Madian Vahshi

Shared publicly  - 
 
مرتضی رو اولین باری که دیدم توی اتاق هتل روی تخت دراز کشیده بودم که وقتی شیما درو باز کرد، یهو وارد اتاق شد. یک مرد چاق که از زیر چشماش به پایین فقط ریش دیده می شد،  با همون ظاهر تیپیکال مامورای اطلاعاتی یا سپاه پاسداران. اولش داشتم سنکوپ می کردم. با خودم گفتم وات دِ فاک ! اینا از کجا سر و کله شون پیدا شد!! فکر کردم شاید شیما تریاکی چیزی همراهش داره که اینا به اتاق ما حمله گاز انبری کردن. مثل احمقا دنبال روسریم می گشتم که شیما که هم اتاقیم هم بود، زد زیر خنده. گفت نترس بابا مرتضی از خودمونه. مات و مبهوت بهش نگاه کردم گفتم ینی چی از خودمونه؟ همونطور که خودشو تو بغل مرتضی می چپوند گفت دوست پسر منه. بهش گفته بودم ما اومدیم کیش ، قرار بود اونم اگر پرواز کیش بهشون خورد بیاد کیش یه شب بمونه.
و اما مرتضی. مرتضی یه مرد میانسالِ مامور انتظامات پرواز بود. از اون مامورایی که با قیافه وحشتناکشون از پشت پرده یه چشمی همه چیو میپان. رفتارش با زن ها مزخرف و عصر حجری بود. جلو جلو می رفت، در رو که باز می کرد اول خودش می رفت ، و موقع غذا خوردن مثل کارخونه پیچ و مهره سازی از دهنش صدا در میومد و آخرش هم با خیال راحت آروغ می زد. یک زن داشت با دو تا بچه. زنش اونطوری که شیما می گفت چادری بود. شیما همش نوزده سالش بود. خوشگل و امروزی! بهش گفتم چندشت نمیشه ؟ گفت نه اتفاقن خیلی هم حال میده با کسی که همیشه ازش می ترسیدی بخوابی. گفتم زنش چی؟ واست مهم نیست؟ گفت نه بابا! خودش گفته با زنش حال نمیکنه. گفتم خب نبایدم حال کنه وقتی لالنگِ  هلویی مثل تو میخوابه. آخر شب هم مرتضی یه بساط جور کرد و شیما رو برد تو اتاق خودش، که کنار اتاق ما گرفته بود. تا صبح از صدای آه و اوه شیما و گومب گومب کوبیدن مرتضی چند بار عوق زدم. سعی می کردم اون مرتیکه وحشی پشمالوی اطلاعاتی رو روی شیما تجسم نکنم ولی نمیشد. آخرش رفتم تو کافه هتل و از اونجایی که عادت ندارم شبا قهوه بخورم، یه چای سبز خوردم تا سر و صداشون بخوابه. وقتی برگشتم تو اتاقم صدای خنده شون میومد. بعد با خودم فکر کردم فیتیش خوابیدن با آدمای ترسناک هم بهرحال معقول بنظر می رسه. مخصوصن واسه زن ها. بعد از اون دیگه مرتضی رو ندیدم. و کلن خاطره مرتضی از ذهنم پاک شده بود تا اینکه امروز بعد از سالها یهو یادش افتادم.
حالا چی شد من یاد مرتضی افتادم. توی محل کار من ، بین پلیس های سکیوریتی یا همون انتظامات خودمون، یه پلیسی بود که با من خیلی جور بود. همیشه با هم گپ می زدیم، امروز بعد از چند وقت دیدمش و یهو مردمک چشمام گشاد شد، یه ریش گذاشته بود عین مرتضی. اینجا مردای امریکایی برای اینکه جذاب بشن ریش میذارن ، و واقعن هم با ریش جذابتر میشن، اما من یهو یک جوری این یکی رو نگاه کردم که با تعجب پرسید : چیه بهم نمیاد؟ گفتم ترسناک شدی. گفت ترسناک هم خودش جذابه. و من یاد جمله شیما افتادم . لبخندی زدم و گفتم آره! جذابه !
 ·  Translate
204
1
Bahram Homaye Nikfar's profile photoso heila's profile photoMike2020able's profile photoshakiba sadeghi's profile photo
Add a comment...
 
به دعوت دوست گلم +Akbar Yar اسم چندتا از كتابايي كه خيلي دوست داشتم رو اينجا مينويسم:
دو قرن سكوت -زرينكوب
تاريخ اديان - جان ناس
وداع با اسلحه - همينگوي
آناكارنينا - تولستوي
جنگ و صلح - تولستوي
تهوع - سارتر
طاعون - كامو
جنايت و مكافات - داستايوفسكي
ابله - داستايوفسكي
كمدي الهي - دانته
#ده_كتاب_تاثيرگذار_زندگي
بعد منم بايد گويا چند نفرو دعوت كنم ولي حضورذهن ندارم كيا آلردي معرفي كردن

 ·  Translate
80
1
Eli Bakhtiyari's profile photoMadian Vahshi's profile photoreza ramezani's profile photoالعوفي عبودي's profile photo
9 comments
 
مادیان عزیز لحظه یبرای نوشته هات.....اما خیلی دیر مینویسی...
 ·  Translate
Add a comment...

Madian Vahshi

Shared publicly  - 
 
دوران کارورزی ام در بیمارستان را سپری می کنم. این بخشی که من در آن کار می کنم جایی است که اسمش را گذاشته ام خانه آخر. هر روز که می روم بالای سر هر کدامشان علائم حیاتی شان را بررسی کنم پیش خودم فکر می کنم شاید امروز روز آخرشان باشد. دیروز رئیس بخش به من گفت کار کردن در این بخش خیلی وحشتناک است. گفتم چرا؟ گفت چون آدم آینده خودش را می بیند. گفتم همه که اینجوری نمی میرند. ولی اگر آدم اینجوری بمیرد چه؟
راستش حالم از سیستمی که به زورِ شکنجه آدمها را زنده نگه می دارد بهم می خورد. به دوست پسرم وصیت می کنم اگر دید من بیماری صعب العلاجی گرفتم، بخاطر چند ماه بیشتر زنده ماندن، من را پا به پای زندگی خِرکِش نکند. این کار بنظرم از شکنجه های هیتلر هم وحشیانه تر است. کافی است که داروهای آدم را قطع کنند. امروز و دیروز اتفاقی از جلوی اتاقِ نینا رد می شدم هم سر صبحانه هم ناهار. وقتی سینی غذایش را بیرون آوردند دست نخورده بود. حتی یک قلپ آب هم نخورده بود. سینی را از پرستار گرفتم رفتم توی اتاقش گفتم نینا ضعیف میشی. حداقل یک کم بستنی بخور. فقط نگاهم کرد و لبخند زد و من فهمیدم توی این خر تو خری که کسی به تخمش هم نیست چه کسی چقدر از غذایش را خورده او دارد خودکشی می کند. من اجازه دادم به خودکشی اش ادامه دهد چون برای من که عاشق غذا خوردن هستم روش خودکشی او بنظرم خیلی هم شجاعانه و سخت می آمد. آدمها باید اجازه داشته باشند که هر وقت دلشان می خواهد بمیرند. این حق طبیعی آدمی است که بدون اجازه خودش به این دنیا آمده و زندگی به او چپانده شده است. من به نینا اجازه دادم به خودکشی اش ادامه دهد چون به او حق دادم از اینکه هر روز سه نفر بیایند بالای سرش لختش کنند، پاهایش را باز کنند و پشمهایی که شاید از نشان دادنشان به بقیه خجالت می کشد را با دستمال پاک کنند و مدفوعش را که به زخمهای بسترش چسبیده به زور پاک کنند و روی گوشتهای خون آلود زخمهایش پماد بزنند و بروند. عصر که شیفتم را تحویل می دادم  همینطور که از جلوی اتاقش رد میشدم  نگاهش کردم نمی دانم یک حس خاص غریبی مثل یک خداحافظی طولانی با یک قهرمان ! 
 ·  Translate
205
7
Aram 'Esh's profile photojodie ‌'s profile photoMos tafa's profile photoمهـ بانو's profile photo
16 comments
 
توی خیلی از این موارد اگر در دنیا سیستمی ب وجود میامد که میشد خیلی از این بیماران رو با خواست خودشون،راحت کرد از این عذاب،واقعن خوب بود و چه بسا خیلی از این دردهایی که علاجی نداشت و طرف امیدی هم نداشت برطرف میشد.
 ·  Translate
Add a comment...
People
Have her in circles
19,429 people
Mohammad Abdollahi's profile photo
Amir Masoud GH's profile photo
Amir Hossein Alizadeh's profile photo
Hesam Sp's profile photo
babak abbasi's profile photo
Tayebe.ilani Tayebe's profile photo
Moin FR's profile photo
surya lama Tamang's profile photo
Hadi Hassanvand's profile photo
Places
Map of the places this user has livedMap of the places this user has livedMap of the places this user has lived
Currently
United States
Story
Tagline
Break the rules !
Introduction

    در به درتر از باد زیستم

    در سرزمینی که گیاهی در آن نمی روید

    !ای تیز خرامان†

    لنگی پای من از ناهمواری راه شما بود


شاملو

Bragging rights
وبلاگ ته سیگار http://whitewildmare.blogspot.com/
Basic Information
Gender
Female