Profile

Cover photo
Madian Vahshi
Lives in United States
16,368 followers|479,693 views
AboutPostsVideos

Stream

Madian Vahshi

Shared publicly  - 
 
سه شنبه ، در تاریکی سحرگاه ، ریحانه اعدام می شود. 
 ·  Translate
سه شنبه ، در تاریکی سحرگاه ، ریحانه اعدام می شود. 
90
4
SANDRO SILVA's profile photomaryam pashang's profile photoنسر یم's profile photoنیمــ ــماهـ's profile photo
2 comments
 
جاش رو با من عوض نمى کنن
 ·  Translate
Add a comment...

Madian Vahshi

Shared publicly  - 
 
خیلی تخم می خواهد آدم با وجود یک مادری که آن سر دنیا تنها سرگرمی اش این است که غروب به غروب بیاید فیس بوک و عکسهای کسشر بچه هایش را دید بزند و پایینش کامنتهای قربان صدقه بنویسد، صبح بیدار شود ، فیس بوکش را باز کند، برود توی ستینگ و بزند دی اکتیوش کند، و بقیه عمر خود را با خوبی و خوشی زندگی کند. و مثلن بجای اینکه کله سحر چشمش بیفتد به این که یک خانم دکتر نوشته اند : «اسلام منادی آزادی زنان است و هر چه ناعدالتی در مورد زنان وجود دارد ریشه سنتی دارد»، و هی حرص بخورد که چرا آدمها مغز و شعور بقیه  را به اندازه یک ارزن ارزیابی می کنند و هی شعارهای صد من یک غاز می دهند، در عالم بی خبری از چنین خزعبلاتی به صدای باران گوش دهد و برای خودش آهنگ مورد علاقه اش را زمزمه کند. 
البته من قبول دارم که فرهنگ مرد سالاری ریشه در سنت دارد، ولی آیا غیر از این است که سنت ریشه اش در مذهب است؟ قبل از انقلاب ریشه های فرهنگ مرد سالاری در ایران سست شده بود که آیت الله خمینی با روی کار آمدنش به شدت به حقوق زنان به اسم اسلام حمله کرد. از اجبار به لچک به سر کردن تا تعیین تکلیف برای شخصی ترین مسائل زنان توسط جامعه و مردان. وقتی حق انتخاب پوشش نداشته باشی ، وقتی اجازه اعضای بدن خودت دست خودت نیست ، وقتی حق خندیدن هم نداشته باشی ، وقتی نیاز جنسی ات همیشه محکوم شده و به چشم ابزاری جهت رفع حاجت مرد به آن نگاه شده است، و وقتی همه مردم جامعه از جمله مادرت همه اینها را پذیرفته و تمایل رقت باری به چپاندن همه آنها در مغز تو هم داشته باشد، دیگر تو هم مجبور می شوی زیر بار بروی. در حال حاضر حقوق زنان ایرانی هزار سال از زنان جوامع پیشرفته عقب تر است. مشکل اینجاست که همه می دانند که مرد سالاری و اطاعت کردن از تعدادی آخوند مفت خور که دین را مستمسک قرار می دهند تا بر مسند قدرت و پول بمانند، چیزی غیر از توهین کردن به شخصیت مرد ایرانی نیست. در واقع مذهبیون کوچکترین اهمیتی به حقارت زنها نمی دهند، برای آنها فقط مهم این است که با مغز شویی به همه از جمله خود زنان بقبولانند که همه اینها به نفع خود زنان است و طوری شود که زنان با آغوش باز از حقارت خودشان استقبال کنند. 
شما به خودتان حق می دهید با سو استفاده از قدرتی که در دستتان است ، اختیار بدن من را در دست بگیرید به من بگویید چه بپوشم، چطور زندگی کنم، از چه مسائلی صحبت کنم، کجا آرایش کنم، کجا و برای چه کسی لخت شوم، چه کسی را در آغوش بگیرم و در تمام طول این زندگی تحمیلی ناخواسته حیوانی ام عقاید زن ستیزانه و فرهنگ عقب مانده آخوندیسم شما را ستایش کنم و بابتش از شما ممنون و متشکر هم باشم. 
متشکرم!




پ ن : در ادامه بخاطر حوصله جر و بحث نداشتن با یک سری آدم های متعصب کسمغز ، منبع قید می شود:

نامه ۳١ نهج البلاغه
وایاک و مشاورة النّساء فانّ رایهنّ الی افن و عزمهن الی و هن و

از رای زدن با زنان بپرهیز،زیرا ایشان را رایی سست و عزمی نا توان است با پرده نشینی، نگاه آلوده شان را راه ببند که سخت گیری در پرده نشینی آنان، ماندگاریشان را افزون کند.

خارج شدن زنان از خانه بدتر نیست از اینکه کسی را که به او اطمینان نداری به خانه در آوری(یعنی هر دو اینها به یک اندازه میتواند خطرناک باشد)…

حکمت ۵٨ زن چون کژدم است که شیرین است گزیدن او

حکمت ١١٩  غیرت زن کفر است و غیرت مرد ایمان است

حکمت ١۳١  جهاد زن خوشرفتاری با شوهر و اطاعت از اوست

حکمت٢۳٠همه چیز زن بد است و بدتر چیزی که در اوست این است که مرد را چاره ای نیست از بودن با او

نهج البلاغه خطبهٔ ی هشتادم:

 ترجمه آیتی: اى مردم ، بدانید که زنان را ایمان ناقص است و بهره‏ مندیهایشان ناقص است و “عقلهایشان ناقص” است . اما ناقص بودن ایمانشان از آن روست که در ایام حیض از خواندن نماز و گرفتن روزه معذورند و ناقص بودن عقلهایشان، بدان دلیل است که شهادت دو زن برابر شهادت یک مرد است و نقصان بهره‏مندیشان در این است که میراث زنان نصف میراث مردان است . از زنان بد بپرهیزید و از زنان خوب حذر کنید و کار نیک را به خاطر اطاعت از آنان انجام مدهید، تا به کارهاى زشت طمع نکنند

 قوانین زن ستیزانه و مورد اجرا در ایران تحت حاکمیت روحانیت و جمهوری اسلامی را می نویسم.

 - شهادت دو زن برابر با شهادت یک مرد است .

- سن ازدواج برای دختر ۱۳ سال است.

- زن مایملک مرد محسوب میشود و حتی در روابط جنسی باید از مرد تمکین کند.

- ارتباط جنسی با زور بوسیله شوهر تجاوز محسوب نمیشود.

ـ حق طلاق با مرد است.

ـ حضانت بچه حق پدر است.

- مرد می تواند ۴ زن عقدی و بینهایت زن صیغه داشته باشد.

- ارث مرد دو برابر زن است.

- روابط جنسی قبل از ازدواج، اعدام پای چوبه دار و یا سنگسار را هم بدنبال دارد.

- آزادی پوشش برای زنان وجود ندارد وحجاب برای زنان اجباری است.

- بر طبق ماده ۱۱۱۷ قانون اساسی جمهوری اسلامی، زنان برای کار کردن خارج از خانه احتیاج به اجازه شوهر دارند.


ـ بر طبق ماده ۱۰۰۵ قانون اساسی جمهوری اسلامی، مردان حق انتخاب محل سکونت و کنترل رفتار زن را دارند.
 ·  Translate
خیلی تخم می خواهد آدم با وجود یک مادری که آن سر دنیا تنها سرگرمی اش این است که غروب به غروب بیاید فیس بوک و عکسهای کسشر بچه هایش را دید بزند و پایینش کامنتهای قربان صدقه بنویسد، صبح بیدار شود ، فیس بوکش را باز کند، برود توی س...
144
3
Ti Tan's profile photoساقی خمار's profile photoLeyli E's profile photoAram 'Esh's profile photo
12 comments
 
ﺩﻭﺭاﻥ ﺳﺎﺳﺎﻧﻲ ﺑﺪﺗﺮﻳﻦ ﺩﻭﺭاﻥ ﺣﻜﻮﻣﺖ ﭘﺎﺩﺷﺎﻫﻲ ﺗﻮﻱ اﻳﺮاﻥ ﺑﻮﺩ و ﻳﻜﻲ اﺯ ﻣﻬﻤﺘﺮﻳﻦ ﺩﻻﻳﻠﻲ ﻛﻪ ﺑﺎﻋﺚ ﺷﺪ ﻋﺮﺑﺎ ﺭﻳﺨﺘﻦ ﺗﻮ اﻳﺮاﻥ اﻳﻦ ﺑﻮﺩ ﻛه ﻣﺮﺩﻡ اﻳﺮاﻥ ﻧﺎﺭاﺿﻲ ﺑﻮﺩﻥ ﻭﻟﻲ اﻭﻥ ﻣﻮﻗﻊ ﭼﻪ ﺭﺑﻂﻲ ﺑﻪ اﻻﻥ ﺩاﺭﻩ ﺣﺎﻻ?
 ·  Translate
Add a comment...

Madian Vahshi

Shared publicly  - 
 
برعکس زندایی زینت که آمار تمام تبریکهای مناسبتهای مختلفش را داشت و گاهی آنها را با پتک می کوبید توی سرِ بیکس و کارهایی مثل شمسی خانوم، من همیشه از تبریک و حتی تسلیت گفتن بدم می آمد.
داستان از آنجا شروع می شود که در هشتم مارچ ۱۹۰۷ یک سری کارگران زن کارخانه نساجی در نیویورک بخاطر پایین بودن حقوقشان دست به تظاهرات میزنند و پلیس به آنها حمله می کند و تعدادی از آنها زخمی می شوند. اما این اتفاق به همینجا ختم نمی شود. زنهای دیگر در امریکا هم شروع به احقاق حقوق از دست رفته شان می کنند و زنها دست از سر کچل دولت و پارلمان برنمیدارند تا اینکه بالاخره در سال ۱۹۰۸ حق رای کسب می کنند. یعنی درست صد و شش سال پیش. این روز را هم بخاطر گامهای موفق آغازینی که نتیجه اش حقوق برابر زن و مرد در امریکا شده است گرامی میدارند. اما من باید دقیقن به چه کسی تبریک بگویم؟ به زنانی که از سال ۱۹۶۲ در ایران حق رای را گرفته اند زده اند به دیوار و دارند لحظه لحظه سالهای زندگی شان را مثل یک طفیلی در سرزمین خودشان زندگی می کنند؟ 
وقتی مشاوران مصدق اعلام کردند که در قانون اساسی همه شهروندان برابرند و درخواست حق رای برای زنان ایرانی کردند، اول از همه رگ غیرت آیت الله کاشانی باد می کند. همین طلاب برای مخالفت می ریزند در خیابان حتی یکی دو نفری هم در راه حمایت از عدم اعطای حق رای به زنها شهید می شوند. 
وقتی که نهایتن در سال ۱۹۶۲ حق رای به زنها در ایران اعطا شد، حقی که زنها بخاطرش حتی از مطبخ پایشان را بیرون نگذاشتند و همانطور در اندرونی ماندند تا مردها با هم به تفاهم برسند، جناب روح الله خمینی مثل اسفند روی آتش شروع کردند به تحریک علمای حوزه و زرت و زرت برای محمد رضا شاه تلگراف فرستادند که از خشم خدا بترسد و از این گوه های زیادی نخورد. بماند که در آستانه انقلاب برای کسب مشتری بیشتر خشم خدا هم فروکشید و جناب روح الله خمینی خودشان خدا را راضی نمودند و خدا هم با ایشان کنار آمدند و قبول کردند که زنها هم حق رای داشته باشند. 
البته حق رای به درد لای جرز هم نمی خورد برای جامعه ای که زنهایش  به همان قناعت کنند و بی خیال بقیه حقوقشان بشوند. تمام این صغرا کبراها این بود که بگویم من بخاطر امتحاناتم نبود که به هیچ کس روز زن را تبریک نگفتم. بخاطر این بود که از کارهای کلیشه ای ای که مفهومش را از دست داده و تبدیل به یک سنت شده است حالم بهم می خورد. 
 ·  Translate
128
5
Azad. Se's profile photoAram 'Esh's profile photoHoshang Heshmati's profile photoAristo Fantess's profile photo
13 comments
 
حتی یکی دو نفری هم در راه حمایت از عدم اعطای حق رای به زنها شهید می شوند. 
:|
 ·  Translate
Add a comment...

Madian Vahshi

Shared publicly  - 
 
مایو اش را از تنش درآورد و گفت بیا لخت شیم بریم تو آب. لخت لخت ! یه پک به سیگارم زدم و گفتم تو برو ! پرید توی آب و شروع کرد با همون اندام سفید و سینه های درشتش توی آب غلطیدن ، و این تنها باری بود که از دیدن اندام یه زن ، خودم را خیس کردم.
زن و مردش مهم نیست، مهم این است که بعضی از خصلتهای فیزیکی قابلیت تحریک کردنِ آدم را دارند و بعضی نه! با علیرضا توی یک توالت آشنا شدم. توالتِ بار. راه افتاده بود دنبالم که شماره اش را بدهد. نگاهی به سرتاپایش کردم و از آنجایی که خیلی وقتها دلم نمی آمد دست رد به سینه پسرهای خوش هیکل و خوش تیپ بزنم ، دعوتش را برای مشروب بعدی رد نکردم. من معمولن عاشقِ لمسِ بدنِ مردها هستم.  مخصوصن کسی که بار اول است می بینمش. دستم که به بدنشان می خورد، هیجان زده می شوم . شاید همین هیجان است که باعث میشد هی آدم عوض کنم. همینکه رفتم جلوی در سیگار بکشم ، دنبالم آمد و دستش را انداخت دور کمرم . من را به خودش چسباند و شروع کرد به لب گرفتن. طپش قلبم رفت بالا. دستم را با هیجان بردم توی موهای بلندش. بعد گردنش. از روی ستون مهره هایش دستم را لغزاندم بردم پایین تا روی کمرش . صورتش را برده بود توی گردنم و مثل یک کیسِرِ عالی که کار خودش را بلد است  داشت زیر گوشم را با لبهایش می مالید.  دلم می خواست دستش را بگیرم ببرم توی یکی از اتاقهای هتل روبرو و تا صبح بگایمش . کمربندش را باز کردم و دستم را کردم توی شلوارش و هی دنبالِ آلتش گشتم. آنقدر کوچک بود که برای چند لحظه احساس کردم  یک پیرزن عجوزه ام که دارم پسربچه پنج ساله ای را خِفت می کنم. انگار یک سطل آب ریختند روی همه هیجانم. و به سرعت حشرم خوابید. دستم را کشیدم بیرون و سعی کردم جوری که بهش برنخورد جمع و جورش کنم. برگشتیم سر میز. دلم نمی خواست ناراحت شود ولی  این یک واقعیت است. بعضی چیزها قابلیتِ تحریک کردنِ آدم را دارد، و بعضی چیزها خواباندن. سعی کردم دوتا شات اضافه تر از ظرفیتم هم بزنم که باز حشرم برگردد. احساس حماقت می کردم. احساس می کردم یک عمله تمام عیارم که با فیزیک آدمها حشرم بالا پایین می رود، ولی وقتی که خوابید، خوابیده است. کیفم را برداشتم و با حماقت خاصی که هیچوقت یادم نمی رود گفتم : دوستم قراره بیاد خونه ام. باید برم. خوشال شدم از آشناییت. 
رفتم خانه ، همانطور که سوتینم را در می آوردم که بروم توی تخت، به خودم نگاه کردم و گفتم. کسی چه می داند، شاید اگر او هم هیکل لاغر و سینه های کوچک من را می دید، فلنگ را می بست ! پتو را کشیدم روی سرم و سعی کردم به هیچ چیز فکر نکنم.
 ·  Translate
188
1
reza kia's profile photoKambiz Afsary's profile photoAli R. M.'s profile photomahsa bahramian's profile photo
16 comments
 
+mahsa bahramian
خخخخخخخخخخخخ
Add a comment...

Madian Vahshi

Shared publicly  - 
 
دُرسا اولین کسی بود که اسم ولنتیان را ازش شنیدم. آن سالها هنوز زیاد حرف ولنتاین توی ایران زده نمی شد. یادم است درسا برای دوست پسرش یک کارت پستال موزیکال گرفته بود که دو تا قلب قرمز هم وسطش بود و رویش نوشته بود آی لاو یو . پرسیدم «این کارت واسه چیه؟» و او گفت « میخام بدم به تنها عشق زندگیم.»  و من حسرت خوردم که چرا هیچ عشقی در زندگی ام ندارم. اما این تنها عشق زندگی، مدت زیادی تنها عشق زندگی درسا نماند، درست تا وقتی که درسا پایش به دانشگاه باز شد و با علی آقای مهندس آشنا شد. بعد از آن ، تنها عشق زندگی اش تبدیل شد به کسی که سطح تحصیلاتش پایین است ، کسی که او را نمی فهمد ، و کسی که یک نسخه پیچ ساده در یک داروخانه است. درسا جای تنها عشق زندگی اش را بخاطر همین چیزها با علی عوض کرد، و من دیگر ندیدمش . فقط چهار سال بعدش درست زمانی که لیسانسش را گرفته بود و توی پارس آنلاین مشغول بکار شده بود ، برگشت سراغ همان اولین عشقش و خواست که او را ببخشد و باز هم با هم باشند ، گفته بود که علی آنقدر کارهای وحشتناکی در حقش کرده که دیگر نمی تواند به این زندگی ادامه دهد. بهرحال برای برگشتن دیگر دیر شده بود و آقای اولین عشق، دیگر ازدواج کرده بود، و حاضر نشد دل همسرش را بخاطر درسا (با وجود اینکه هنوز دوستش داشت) بشکند. بعد از این اتفاق، درسا رفت بالای یکی از برجهای کامرانیه و خودش را از طبقه هفدهم پرت کرد پایین.
من هیچوقت نفهمیدم که آن کارهای وحشتناکی که علی در حق درسا کرده بود چه بود که درسا تصمیم گرفت برود بالای آن برج ، به آن پایین نگاه کند ، و بدون اینکه بترسد خودش را بیندازد پایین، ولی می دانم که برای کسی که عشق را تجربه کرده باشد، زندگی بدون عشق مثل سقوط است. عشق یک حس غریبی است که برعکس آنچه ما فکر می کنیم ربطی به تحصیلات ، شغل و وضعیت مالی آدمها ندارد. 
دیشب یک فیلم قدیمی  به اسم سلینا را که قبلن دیده بودم از آرشیو فیلمهایم درآوردم و با دخترم نگاه کردیم. سلینا عاشق گیتاریستش می شود ، با او مخفیانه ازدواج می کند، و حتی وقتی خیلی پولدار و معروف می شود ، بازهم گیتاریستش تنها عشقش می ماند. بازهم تنها مرد زندگی اش است. و وقتی همه دنیا عاشق سلینا هستند و ثروتش از پارو بالا می رود، باز هم سلینا فقط گیتاریستش را می پرستد. بعد پیش خودم فکر کردم چند درصد از ما آدمها جنبه پیشرفتن و نگه داشتنٍ  احساسات قدیمی مان را داریم؟ چند درصد ما جوگیر نمی شویم و دنبال کیس بهتر نمی گردیم؟ چند درصدمان وقتی آپشن هایمان افزایش یافت به همان کسی که دوستش داریم قناعت می کنیم؟ ما آدمها عشق را نفهمیده ایم. ما آدمها عشق را یک جایی در همان دهه پنجاه گم کرده ایم و دیگر پیدایش نکردیم. حالا دیگر راه برگشتن به دهه پنجاه را هم نداریم . ما نه راه پیش داریم نه راه پس.  شاید ماهم تنها کاری که برای خودمان باید بکنیم این است که برویم بالای یک بلندی چشممان را ببندیم و خودمان را پرت کنیم پایین. 
 ·  Translate
303
16
Faezeh P's profile photoSaba Arabshahi's profile photoraheleh miralami's profile photoTabassom A's profile photo
29 comments
 
سلام ب همه دوستان
 ·  Translate
Add a comment...
In her circles
226 people
Have her in circles
16,368 people
Morteza Nasr's profile photo

Madian Vahshi

Shared publicly  - 
 
هر آدمی یک دیکتاتور درون دارد که از بدو تولد مُدام در حال گاییده شدن است تا روزی که کلن جر می خورد و می رود جزو قاذورات. بخصوص در جوامع دیکتاتوری ای که هزار و یک دیکتاتور بالا دست آدم در حال فرمانروایی هستند. اولین دیکتاتورهایی که از بدو طفولیت دیکتاتورِ درون آدم را مورد فضل قرار می دهند، پدر و مادر هستند، و از آنجایی که  امر خطیر تربیت را با پادگان اشتباه گرفته اند، یک سیاهه از بایدها و نباید ها را نان استاپ توی مغز ما تزریق می کنند. اما پدر و مادر فقط دیکتاتورهای خُرده پا هستند، که خودشان از هزار و یک دیکتاتور دیگر مثل سگ حساب می برند و ما را هم تشویق به مثل سگ حساب بردن از آنها می کنند. دیکتاتورهایی مثل سنت ، فرهنگ ، عُرف ، مذهب و درنهایت پولدارترین و قوی ترین آنها یعنی « دولت ». کم کم دیکتاتور درون ما آدمها آنقدر مورد مرحمت انواع اقسام دیکتاتور قرار می گیرد که کُس و کونش یکی می شود و می شود مُهره سوخته و می رود به قبرستانِ دیکتاتورها. 
من در اصل آدمِ دموکراتی هستم، ولی این دلیل نمی شود که مسائل شخصی ام را دیگران ، آنهم دیگرانی که دیکتاتور درونشان در حال کون وارو دادن به دیکتاتورهای بزرگتر است، برایم دیکته کنند. مثلن من به جرات می توانم بگویم آدم انتقاد پذیری هستم. تا جایی که انتقاد در راستای سازندگی باشد ، نه تغییر کلی. مثلن اگر یکی به من بگوید حروف اضافه زیاد در نوشته هایم بکار می برم، من با آغوش باز استقبال می کنم و زمان ادیت کردن حواسم را جمع حروف اضافه می کنم، اما اگر یکی بگوید این سبک نوشتن را عوض کنم و بیشتر در مورد عشق و وصال و فراق غزل بسرایم، آنجا است که دیکتاتور درونم از خواب بیدار می شود و می گوید به خودم مربوطه! برای اینکه واقعن فقط و فقط به خودم مربوط است. و از آنجایی که من دیکتاتور درونم را دوست دارم و از شر کیرهای کلفت دیکتاتورهای دیگر محفوظ نگاه داشته ام، اتفاقن خودش یک کیر دارد به چه کُلُفتی ، که فقط دنبال یک سوراخ یک دیکتاتورِ ضعیفه می گردد که بکند توی حلقش. 
البته حاضرم به برخی از اشتباهاتم همینجا جلوی همین افرادی که وبلاگ من را می خوانند اعتراف کنم. من معترفم که اشتباه کردم در مورد آدمهایی که ارزش حرام کردن وقت من و نوشتن مطلب در موردشان را نداشته اند، چیز نوشتم. اتفاقی که هم به خودم و هم به خیلی از افراد دیگر آسیب وارد کرده. همین. اشتباه کردم. و انسان جائزالخطا است و هیچ انسانی کامل نیست و همه ما تا حلقمان اشتباه در زندگی مان مرتکب شده ایم اینهم رویش. کاری اش هم نمی شود کرد. مشکل اینجاست که خیلی ها فرهنگ وبلاگ خوانی را نمی دانند. به اندازه موهای سر مان وبلاگ وجود دارد، و آدمها می توانند اگر از مطالب یک وبلاگ آزرده خاطر می شوند، آن را نخوانند. نه اینکه هی بخوانند و هی جیگر خودشان را کباب کنند. این پالِسیِ من است. و متاسفانه مثل خیلی از سایتها که وقتی وارد می شویم چک می کند بالای هجده سال باشی، تنظیمی برای وبلاگ هنوز ابداع نشده که چک کند که « فقط افراد با جنبه بخوانند.» این وبلاگ را بگذارید برای من و کسانی که آن را دوست دارند. چون دیکتاتور درون من یک مقدار بد پیله و سگ لج است ، هر چه تهدیدش کنید که در مورد فلان چیز یا فلان آدم ننویسد حشرش می زند بالا و بیشتر در آن مورد می نویسد . بگذریم که هنوز معتقدم خیلی ها بی ارزش تر از آنند که بشود در موردشان چیزی نوشت.
 ·  Translate
هر آدمی یک دیکتاتور درون دارد که از بدو تولد مُدام در حال گاییده شدن است تا روزی که کلن جر می خورد و می رود جزو قاذورات. بخصوص در جوامع دیکتاتوری ای که هزار و یک دیکتاتور بالا دست آدم در حال فرمانروایی هستند. اولین دیکتاتورها...
117
1
Kambiz Afsary's profile photoSenator Dp's profile photoAta Didi's profile photoMohsen S.M's profile photo
10 comments
 
جه ربطي داشت?????!!!!!
 ·  Translate
Add a comment...

Madian Vahshi

Shared publicly  - 
 
هر سال شب عید که می شد مامانم قبل از اینکه خونه تکونی ها رو شروع کنه با خاله ام قرار میذاشتن ما رو می بردن سپه سالار تا برامون کفش عید بخرن . یادمه من همون دو سه تا مغازه اول کفشمو انتخاب می کردم ولی دخترخاله ام مجبورمون می کرد سه بار از بالا تا پایین سپه سالار رو متر کنیم و آخرش هم میومد از همون مغازه ای که من کفش خریدم یکی عین من می خرید. کفشهای من همیشه ورنی سفید بود. مامانم معتقد بود سفید با همه لباسام ست می شه. نمی دونم شاید اون حس شعف برای رسیدن عید و پوشیدن اون کفشای نوی ورنی سفید باعث می شد من عید رو دوست داشته باشم، یا بوی نو بودن لباسای عید، یا وسواس مامانم برای عوض کردن رنگ و مدل موهاش. حالا که مامان شدم می فهمم چقدر همین وسواس ها میتونه به آدمای اطرافت امید زندگی بده. یادمه مامانم با چه عشقی به سبزه هاش می رسید و آبشون می داد، آروم آروم که بهم نریزن. با ذوق و شوق برای هر کدوممون یه سبزه کوچیک میذاشت. مامانم ما رو عید به عید می بوسید. آدمِ ابراز محبت کردن نبود. به سبک خودش محبت می کرد. سبک تیپیکالِ زنِ ایرانی : فداکاری!
الان دیگه نه خبری از کفش سفید ورنیه ، نه خبری از تردید وسواس گونه مامان برای انتخاب رنگ و مدل موی جدیدش که به آدم امید می داد. گاهی وقتا فکر می کنم برعکس ما که فکر می کنیم خوشبختی یه اتفاق بزرگ نادر الوقوعه، اتفاقن خوشبختی همین چیزهای کوچیکیه که باعث میشن ته دل آدم غنج بزنه. برای اینجاییها فردا فقط اولین روز بهاره. هیچ مزیت دیگه ای نسبت به بقیه روزای سال نداره. برای من فردا یادگار همه روزهاییه که می تونستم با یک کفش ورنی ای که از سپه سالار خریده بودم، و رنگ موی جدید مامانم احساس خوشبختی رو  تهِ دلم تجربه کنم.
 ·  Translate
185
2
so heila's profile photoگیر سه پیچ's profile photoBanaf She's profile photoMastane Mim's profile photo
9 comments
 
ماچ بهت مادیان .. پستمو منور کردی بعد از مدتها .. ;-) ماچت نمی کنم سرما خوردم ... عیدتم مبارک ... باز بیا اون ورا ♥
 ·  Translate
Add a comment...

Madian Vahshi

Shared publicly  - 
 
اینجا مردن زیاد بند و بساط نداره. کسی هم نیست که بخاد بخاطر رفتنت راهیِ تیمارستان بشه. توی اتوبان تصادف میکنی ، میبرنت بیمارستان میبینن مرگ مغزی شدی. تنها کاری که میکنن میدونی چیه؟ روی گواهینامه ات رو نگاه میکنن. نه همه شو. فقط گوشه سمت چپشو. اگر یه عکس قلب روش زده بود ، یعنی دانر هستی (اهدا کننده) . بعد سریع منتقلت میکنن به بیمارستان پیوند اعضا ، هرچی دل و روده بدرد بخور داری خالی میکنن میدن به مستحقش، بعد زنگ میزنن اگر کس و کاری داری بیان ببرن خاکت کنن. 
تکلیف منم معلومه. از دار دنیا یه جفت کلیه سالم دارم، یه قلب ناامید و خسته، یه جفت چشم قهوه ای که همه رنگ سایه چشمی بهش میاد، و یه کبد که هیچ اطلاعی از صحت و سقمِ کاربریش ندارم. یک رَحِم سالم با آی یو دیِ توش که گرونترین آی یو دی امریکاس. راستی پوستمم خوبه . به کارشون نمیاد؟ فقط میخام حروم نشم.
خودم خودمو حروم کردم کاش اونا نکنن. دوست ندارم هیچیم نصیب مورچه ها و کرما بشه. اونا به اندازه کافی ته مونده غذاهایی که براشون میریختم تو باغچه رو خوردن. به همون شدتی که از زندگی بدم میاد از مرگ هم بدم میاد. اما ترجیح میدم مرگم مرگ مغزی باشه. توی همین جوونی. چون اعضای پیرها رو پیوند نمیزنن. 
کاش میشد مغز رو هم اهدا کرد، مثلن به یک نفر دیگه که مرگ مغزی شده و عشقش منتظرشه. به کسی که عاشق زندگیشه و خیلی راه داره که حالا حالاها بره. مغز من مسلماً خیلی جای خالی داره که میشه ازش استفاده کرد حالا حالاها. کلی هم فرمول توشه.  میشه نسل به نسل به هم منتقل کرد تا شاید بعد از چند نسل حداقل نصف بیشترش پر شده باشه. از لحاظ حروم نشدن میگم. 
مغز رو حاضرم گارانتی کنم. اما قلبمو نه !‌به کار خودم اصلن نیومد. عاشقی نکرد. گردن شق و مزخرف و بی احساس بود. دلم به حال کسی که بخاد بگیرتش میسوزه. اگر از خودم بپرسن، بهشون میگم بُنجل ترین عضو بدنم،  قلبمه ! 
 ·  Translate
238
16
HAMeD IRIN's profile photoخاله ارزن's profile photoShab Ahang's profile photoelham shams's profile photo
17 comments
 
سلام عزیزم، مرسی از این نوشته های گرانبهات این حرفاتو باید طلا گرفت خداییش
 ·  Translate
Add a comment...

Madian Vahshi

Shared publicly  - 
 
آرش پسر خوش تیپی بود تنها ایرادش این بود که بخاطر اینکه پایش مشکل مادرزادی داشت، خیلی بد راه می رفت. موقع راه رفتن پایش را میچرخاند، و این همیشه عذابش می داد. همیشه از راه رفتن خودش ناراحت بود تا اینکه یک روز تصمیم گرفت پایش را قطع کند و جایش یک پای مصنوعی بگذارد. می خواست خوب راه برود و پزشک ها به او گفته بودند تنها راه اینکه بتواند خوب راه برود همین است.  خیلی سخت است وقتی پای آدم به بدن آدم چسبیده و دارد زندگی اش را می کند، آدم تصمیم بگیرد قطعش کند بیاندازتش دور و جایش یک مصنوعی اش را بگذارد. شبهای آخر تمام بدنش از شدت استرس می لرزید. اینکه دارد دستی دستی پایش را قطع می کند بخاطر خوب راه رفتن. تمام مراحل کار درست مثل ترک کردن یک اعتیاد بیست ساله دردناک و پر از ترس است. تا اینکه بالاخره روز وداع رسید. آرش با اینکه تمام وجودش بخاطر ترس از پشیمانی می لرزید، رفت خوابید زیر تیغ عمل و پایش را از زانو به پایین قطع کرد. تا مدتها به زانویی که به آن هیچ ساق پایی وصل نبود نگاه می کرد و گریه می کرد. قیافه اش برایش نامانوس بود. بسیار نامانوس تر از آن مچ پای چپ و چوله و استخوانی ای که قبل از آن داشت. اما مشکل آن بود که آرش به آن قیافه عادت کرده بود و هر عادتی هرچقدر هم مزخرف، زمان می برد تا از یاد آدم برود. بهرحال آرش بعد از مدتی توانست روی پایش بایستد و راه برود. خیلی خوب و محکم گام بردارد و از راه رفتن جدیدش لذت ببرد. 
آدمها گاهی متوجه بوی تعفنی که در آن زندگی می کنند نمی شوند. چون به آن عادت می کنند. به تحقیر شدن، به عدم احترام به شخصیت و آزادی هایشان، به در قفس زندگی کردن. متوجه نمی شوند. حاضرند آزادی ها و حقوق شان را یکی یکی بذل و بخشش کنند و کَکَشان هم نگزد ، چون برایشان پا ، پا است. حتی اگر فلج باشد،  بهتر از یک پای مصنوعی است. حاضرند از خیر راه رفتن بگذرند ولی از پایشان نه. آدم ها از ترس بیرون زدن از تعفنی که در آن هستند، حاضرند تمام عمرشان را با تلخی و مشقت زندگی کنند. تمام عمرشان تحقیر شوند. شوهرشان مدام دوست دختر عوض کند ، ولی باشد. همینکه این شوهر چپ و چوله سایه اش بالای سرشان باشد کافیست، حتی اگر یک شب در میان لا لنگ فاطی خانومِ سرکوچه مشغول گاییدن باشد. حتی اگر برایشان تصمیم بگیرد، حتی اگر تمام حقوق انسانیشان را زیر پا بگذارد. 
آدم ها از خیر آن نمی گذرند چون هنوز پا داشتن از خوب راه رفتن برایشان مهم تر است، و شوهر داشتن از درست و مثل آدم زندگی کردن!
 ·  Translate
280
16
A.M. Abedini's profile photofateme zahra rahmati's profile photoSadjad S's profile photoMora Beik's profile photo
18 comments
 
خیلی عالی بود . 
 ·  Translate
Add a comment...

Madian Vahshi

Shared publicly  - 
 
ظهر که خسته و کوفته آمدم خانه، بوی قرمه سبزی ای که صبح قبل از رفتن توی آرامپز گذاشته بودم توی خانه پیچیده بود. توله سگ دوید به سمتم شروع کرد به بپر بپر. هیچوقت نمی دانم منظورش از اینکه هر کسی می آيد می رود جلویش مَلَق می زند چیست. بهرحال مجبور شدم تا شالگردن گرانقیمتم را جرواجر نکرده بغلش کنم یک کم کول داون شود. خانه تاریک و ساکت بود. دوست پسرم که شبکار است صبح بعد از من آمده بود خانه و خوابیده بود. از سر و صدای توله سگ هم بیدار نشد. یکهو دیدم یک پیغام از دوستم آمد. دیشب یک نامه خیلی بدجور برایش نوشته بودم. از آن نامه هایی که قابلیت این را دارد که یک نفر را برای همیشه از آدم جدا کند. اما باید می نوشتم. دوست پسرم وقتی دیده بود دارم برای دوستم نامه می نویسم گفته بود این ماه پریود من یقه رفیقم را گرفته است. و من پرسیدم :چرا هر وقت آدم می خواهد مثل‌ آدم حرفش را بزند تقویم عادت ماهیانه آدم را رو میکنید؟ خلاصه دوست من از آن آدمهای نبود که با خواندن آن نامه با من قطع رابطه کند. پیغام داد که می خواهد به من زنگ بزند ولی نمی داند چه وقتی من در دسترس هستم. برای خودم قرمه سبزی کشیدم و شروع کردم به خوردن. خیلی خوشمزه بود. درست مثل اینکه مادر آدم از صبح توی خانه به عشق برگشتن آدم این قرمه سبزی را درست کرده باشد. بعد نشسته باشد و هی از آدم بپرسد خوشمزه شده؟ و آدم کونش پاره شود که یک دستت درد نکند خشک و خالی بهش بگوید. بعد مادر آدم نا امید شود و احتمالن توی دلش بگوید کُسِ خارَت! و برود سراغ خیاطی اش. سکوت خانه را فرا گرفته بود. یک چای برای خودم دم کردم و رفتم سراغ کابینت هرچه عدس داشتیم را ریختم توی قابلمه بپزد که برای امتحان روز جمعه آمادگی مغزی ام بالا برود. زیر گاز را کم کردم و نشستم پشت میزم به درس خواندن. دوست پسرم بیدار شد و پرسید چه خبر؟ و من با بی اعتنایی گفتم «چینا کارمند نمونه شد» . دوست پسرم خندید و پرسید چرا ؟ با بی حوصلگی جواب دادم «احتمالن به رئیسمون میده» پرسید «مگه خوشگله؟» گفتم «نه بابا ولی این دختر چینیا گویا سوپرتنگن. همه میخان بخابن روشون» . یکی از همکارانم زنگ میزند می گوید علتش این بود که ما بجز دو روز همه روزهایمان را بسته ایم ولی او تمام روزهای هفته اش را باز گذاشته و هر وقت دلشان بخاهد به او اسکجوال می دهند. می گویم «به دَرَک» ، می نشینم سر درسم. حالم دارد از خودم بهم می خورد. از این موهای بلند فرفری گوه! باید یک فکری به حال موهایم بکنم. چون دیگر دارد اعصابم را بهم می ریزد. یک نگاهی به حجم چیزهایی که باید تا جمعه بخوانم می کنم و چهارستون بدنم میلرزد. دوستم که نامه وحشتناک را به او داده بودم زنگ می زند که یک سر بیاید پیشم. می پرسد «قهوه می خوری سر راه بخرم بیارم؟» می گویم «نه! » توله سگم می نشیند کنار میز تحریرم و با چشمهای درشتش به من خیره می شود. از سکوت بی وقفه اش در حد مرگ خوشم می آيد. گاهی وقتها آنقدر ازش خوشم می آيد که میخواهم گازش بگیرم، و تنها چیزی که اینقدر جاذبه در او ایجاد کرده است سکوتش است. تصمیم میگیرم منهم یک مقدار به میانگین سکوتم اضافه کنم. بعد احساس می کنم وقتی سکوت می کنم بجای اینکه موجود جذابتری شوم  فقط ترسناک تر می شوم. دوستم از راه می رسد. همینطور که دارد سیگارش را روشن می کند، می پرسد « این کسشرا چی بود واسه من نوشتی؟»
 ·  Translate
198
2
HAMeD IRIN's profile photosayad zargooshi's profile photoرضا ایرانی's profile photoanas Rcc's profile photo
24 comments
Add a comment...
People
In her circles
226 people
Have her in circles
16,368 people
Morteza Nasr's profile photo
Places
Map of the places this user has livedMap of the places this user has livedMap of the places this user has lived
Currently
United States
Story
Tagline
Break the rules !
Introduction
So sometimes yet, in the realities of silence and solitude,
For a few people unhampered a while by things,
The mustangs walk out with dawn, stand high, then
Sweep away, wild with sheer life, and free, free, free-
Free of all confines of time and flesh.


"The Mustangs"
By Dobie
Bragging rights
وبلاگ ته سیگار http://whitewildmare.blogspot.com/
Basic Information
Gender
Female