Profile cover photo
Profile photo
mostafa nikkerdar
2,774 followers -
آزادی و آبادی برای ایران و آرامش و آسایش برای ایرانیان و .برای یک ملت ننگی بالاتر از آمار سرانه مطالعه ۲ دقیقه ای نیست .
آزادی و آبادی برای ایران و آرامش و آسایش برای ایرانیان و .برای یک ملت ننگی بالاتر از آمار سرانه مطالعه ۲ دقیقه ای نیست .

2,774 followers
About
Posts

Post has attachment
            بازگشت احمدی نژاد یک  شایعه تاکتیکی و موثر
اخیرا شایعه ای در مورد بازگشت دوباره محمود احمدی نژاد به صحنه سیاسی آشفته و بی در و پیکر جمهوری اسلامی (( که چند پست و مقام و منصب همزمان داشتن دولتمردان آن نشانه بارز قحط الرجال و حاکی از کمبود شدید آدم حسابی ! در این نظام است )) بر سر زبان ها افتاده و نقل محافل و سوژه خبری رسانه ها گردیده است .

هر چند که در نظام جمهوری اسلامی هیچ چیز بعید و دور از انتظار نیست و ممکن است همین فردا صبح با گفتن یک " نظرم به نظرش بند است " و یا یک " حکم حکومتی " همین محمود بدون هیچ چون و چرائی جای حسن را بگیرد ((که به احتمال خیلی کم در صورت اعتراض  نهایتا شاید فقط چند نفر به تعداد محصورین خانگی اضافه شود)) اما کارشناسان بنابر کارنامه سیاه دولت او و نتیجه اسفبار هشت سال ریاست جمهوری اش  بر وضعیت کشور و لطمات اقتصادی  و سیاسی حاصله از دوران زمامداری وی این خبر را غیر قابل قبول و این ادعا را بی پایه و اساس میدانند .

و ما خودمان هم میدانیم حتی آن کسانیکه فقط صفحه حوادث و یا آگهی های تجاری و کاریابی روزنامه ها را میخوانند هم بروشنی و بخوبی میدانند که تاریخ مصرف احمدی نژاد تمام شده و او دیگر هیچ کاربردی برای نظام ندارد .

ولی در کمال تعجب میبینیم که هر چند وقت یکبار شایعه بازگشت دوباره و فعالیت این مهره سوخته خبرساز میشود و تیتر رسانه ها میگردد و پس از چندی نیز به محاق فراموشی سپرده میشود !!

اما چرا و به چه دلیل ؟!

اگر اخبار روز را بطور مستمر دنبال کنید و به خبرها کمی دقت کرده باشید و سرسری از برخی اخبار نگذشته باشید میبینید و متوجه میشوید که هر وقت خبری در مورد نتایج دادگاه های مفاسد اقتصادی و اختلاس ها که همه در دوران ریاست جمهوری وی صورت گرفته و یا خبر افشای یک اختلاس جدید که توسط نزدیکان و یاران و مدیران او انجام شده , در جراید و رسانه ها نشر و پخش میگردد بلافاصله خبری از محمود احمدی نژاد , در مورد اظهار نظرش درباره مطلبی و یا سفر او به ترکیه و یا حضورش در مجلس ختمی و یا سخنرانی او در محفلی و یا خبر بازگشت دوباره او به صحنه سیاست اوج میگیرد و خبرساز میشود!!

 و درست همزمان با فروکش کردن تب و تاب آن اخبار این شایعات نیز فروکش میکند  ودیگر هیچ خبری از احمدی نژاد نمیشود و هیچ مطلبی در مورد او بیان نمیگردد و هیچ خبری از او بچشم نمیخورد و نوشته نمیشود !!

 ولی در اصل این اخبار یکسری شایعات تاکتیکی و کاملا حساب شده ای میباشد که دقیقا برای همین مواقع و بخاطر فریب اذهان عمومی و فرار محمود احمدی نژاد از  پاسخگوئی و پاک نمودن نقش او در این دزدی ها و پنهان نمودن نسبت افراد دستگیر شده با وی و کتمان مسئولیتش در قبال مدیران منتخب و منتصب او طراحی شده است .

که هر جور حساب کنیم میبینیم این روش (( همراه با جنجال بیشتر و دامن زدن به همین شایعات)) برای رئیس جمهور سابق بسیار کارآمدتر از تکذیب و دادن بیانیه است  و همچنین  ساختن چنین شایعاتی خیلی کم هزینه تر از حضور او در دادگاه و پاسخگو بودنش در جریان محاکمه دزدی ها و اختلاس های  یاران و مدیران و دولتمردانش در دوران ریاست وی میباشد .
Add a comment...

Post has attachment
        مخالفت کردن دشمنی نیست بلکه کمترین حق من است 
شخصی ( که احتمال میدهم جوجه طلبه ای باشد)  پس از دیدن پست " جیک جیک مستون آخوندها "  از من پرسیده که :
دلیل دشمنی من با اسلام و روحانیت چیست ؟
و من چه کینه و عقده ای از آنها دارم و کجایم میسوزد ؟

بهتر دیدم که جواب این سوال ها را کمی کاملتر و در پستی مجزا بدهم تا این آقا و آقایان پاسخ خود را بصورت کامل و جامع دریافت کنند .

خدمت این دوستان باید بگویم که :

اولا , بنده تا زمانیکه کسی با من دشمنی نکند و نخواهد که عقیده و اعتقادات خودش را بر من تحمیل بکند , با هیچ شخص و هیچ قشری  و هیچ اعتقادی هرگز عداوت و دشمنی ای نداشتم و ندارم .

دوما , مگر شما واقعا فکر میکنید که این آخوندها روحانی هستند و چیزی که تبلیغ میکنند و میگویند اسلام است ؟!!

نه برادر من , نه دوست عزیز , شما اشتباه میکنی ,

این آخوندها اگر روحانی باشند و خودشان  را روحانی میدانند پس چرا چهارچنگولی به دنیا و مادیات چسبیده اند و برای تحصیل مال و ثروت و قدرت و مکنت با یکدیگر کورس گذاشته اند و مسابقه میدهند؟

مگر جای روحانیت در مسجد نیست ؟

مگر کار روحانیت راهنمائی و هدایت مردم به سوی خدا و رسیدگی به  امورات معنوی آنها نیست ؟

مگر روحانیت نباید در مورد دین و روح و معنویت حرف بزند ؟

پس چرا این آخوندها در هر جائی هستند و هر کاری میکنند و در مورد همه چیز , از ایزوتوپ های هسته اتم گرفته تا سبک معماری آشپزخانه اوپن و مسائل جنسی و لایه اوزون و نقش سورئالیسم در نویسندگی و هنر و تا نحوه شستن مقعد و جماع با خر و الاغ و سوخت موشک های بالستیک حرف میزنند و قاطعانه اظهار نظر میکنند ؟؟!

کجای کاری که این آخوندها میکنند و حرفهایی که میزنند به اسلام ربط دارد و اسلامی هست ؟

آیا اسلام به آخوند احمد جنتی گفته که ۲۵ شغل و سمت داشته باشد و بابت هر شغلی میلیونها تومان حقوق بگیرد و هیچ کاری هم نکند ؟

آیا اسلام گفته که فرزند پدر و مادر پیری را ( سعید زینالی ) سربه نیست کنند و هشت سال آنها را آواره این زندان و آن زندان و این کمیته و آن سازمان کنند و حتی یک جواب درست و حسابی به آنها ندهند ؟

آیا اسلام گفته که چند هزار جوان را که دوران محکومیت خودشان را سپری میکنند به جوخه  های اعدام بسپارند و پدران و مادران آنها را داغدار کنند ؟

آیا اسلام گفته که با خط فقر یک میلیونی اگر به حقوق چند صد هزار تومانی خودت اعتراض کنی ( معلمان و کارگران ) سزایت تهدید و تهدید و توهین و ضرب و شتم و زندان و بند و اعدام است ؟

و الی ماشالله ...

نه آقایان , نه ...

یک روحانی هرگز خودش را معصوم نمیداند و خودش را تا پایه پیامبران و امامان بالا نمیبرد و توهین به خودش را توهین به اسلام و خدا و پیامبر و ائمه اطهار نمیداند و در مسجد به امورات دینی و مذهبی مردم رسیدگی میکند و اسلام هم هرگز نگفته که برای  ساختن آن دنیا باید مردم را گوسپند دید و تو سرشان زد و آنها را فقیر و معتاد و بیمار کرد تا به بهشت بروند .

در مورد عقده و کینه باید به شما بگویم که کینه و عقده گفتنی نیست و چیزی هست که باید انشالله تبارک و تعالی به وقتش نشان داد...

پاسخ ( کجایم میسوزد ؟!)

و به شما بگویم وقتی که میبینم در دوران نوجوانی و جوانی من پینگ پنگ و یا والیبال بازی کردن روز سیزده بدر جرم بود و بابت آن کتک میخوردی و علاف میشدی و تحقیرت میکردند ولی حالا آقایان با همان لباسی که شما فکر میکنید لباس رسول الله هست می آیند و پینگ پونگ بازی میکنند و عکس میگیرند و در ینستاگرام و فیس بوک خودشان میگذارند , دلم به حال جوانی از دست رفته خودم و جگرم از این همه وقاحت اینها آتش میگیرد و میسوزد.

و اما دشمنی و مخالفت کردن !

باید به شما بگویم که متاسفانه یا خوشبختانه هنوز به مرحله دشمنی نرسیدیم که اگر برسیم مطمئن باشید که نه در ایران بلکه در هر نقطه جهان تنبان به پای یکی نخواهد ماند و نمیماند و مخالفت کردن دشمنی نیست بلکه زمینه ساز دشمنی میباشد .

و اما مخالفت کردن هم حق من است و من میتوانم به خاطر :

این همه دزدی و اختلاس های میلیاردی و دادگاه های نمایشی ا-ت - گ - ج - م -ز - ب , و ...و این مسخره بازی ها  ,

غارت منابع و سرمایه های کشورم توسط نورچشمی ها و آقازاده ها ,

این همه فقر و کمبود و گرانی و تورم و تبعیض و نابرابری ها ,

این همه دشمن سازی و دشمن بازی و زدو بست های پشت پرده و حقارت ها و باج دادن ها ,

بیست و پنجسال سرمایه را در لجاجت و بچه بازی خرج کردن و در آخر نرمش قهرمانانه ها ,

خرج کردن پول نفت در لبنان و فلسطین و ونزوئلا و عراق و ساختن اتوبان و بیمارستان و جاده و خانه برای آنها ,

بخاطر اشاعه مواد مخدر و معتاد کردن جوانان و قاچاقچی شدن آنها از بیکاری و اعدام های فله ای آنها ,

بخاطر رانت خوری و تملق و رشوه دادن و رشوه گرفتن نمایندگان مجلس و وکلا و وزرا و فساد روزافزون آنها ,

 به خاطر دادن آن همه وعده و عمل نکردن به هیچکدام یک از آنها و این همه دروغ و دغل و نابکاری ها ,

و این حق من است که بخاطر این همه مشکلات و بدبختی و نامدیریتی و بی لیاقتی مسولان و این همه تقاضا و خواسته و پرسش و جوابگو نبودن هیچکس هیچ مسئولی در مقابل آنها , مخالف باشم و مخالفت کنم.

و پس از این هم با آگاهی از عواقب و تبعات آتی این مخالفت کردن , حتی اگر همه مردم از سر ترس و حقارت بی تفاوت باشند و یا بخاطر ندانستن و ناآگاهی از حق خودشان هر گونه مخالفتی را  بی فایده و بیهوده بدانند اما من مخالفت میکنم و مخالفت خواهم کرد...

چون مخالف بودن حق من و مخالفت کردن وظیفه من است و به همه هم میگویم که مخالفت کنید چون حق شماست و بدانید که مخالفت کردن بی تاثیر نیست .
Add a comment...

Post has attachment
           امان از دست این جانور دوپا !
شیر سلطان جنگل را وادار به گرگم به هوا بازی و پرش از تو حلقه آتش کرد !
فیل بزرگترین جاندار خشکی را کاری کرد رو یه پا معلق بزنه و آواز بخونه و سوت بزنه !
خرس گریزلی با اون هیبت را مینی ژوپ پاش کرد و کلاه سرش گذاشت و وادار به رقصیدن کرد !
حالا ببینید چجوری کوسه درنده ترین و خطرناک ترین جانور را سرکار گذاشته و اونو میخ و اسکولش کرده ... 
Add a comment...

Post has attachment
                جیک جیک مستون آخوندها !
آیا تا به حال عکس دوتا آخوند را دیدید که در حال بیل زدن و آباد کردن تکه زمینی باشند ؟
آیا تا به حال عکس آخوندی را دیده اید که مشغول بنائی و ساختن مدرسه ای در مناطق محروم باشند ؟

آیا تا به حال عکس آخوندی را دیده اید که در حال کاشتن درختی باشد تا بنده خدائی زیر آن کمی استراحت کند ؟

(( ما که ندیدیم ولی اگر شما دیدید لطفا به ما هم نشان بدهید که کمی مستفیض شویم ...!))

نمیدانم چند وقت پیش عکس آن هفت راس از احمق ترین جوجه آخوندهای فیضیه که رفته بودند خلیج پارس و زیر آب درخت بکارند را دیدید یا نه ؟!

یا آن دو گله طلابی که چنان از کون کیف بودند و از بیکاری زورشان زیادی کرده بود و وسط حیاط حوزه مشغول طناب کشی بودند؟!

و حالا این دو بچه آخوند که در شهرک ساخته شده برای آنها مشغول ورجه وورجه کردن با لباس آخوندی میباشند و به اصطلاح و ارواح شکمشان دارند پینگ پونگ بازی میکنند...

خوش باشید برادران , خوش باشید دوستان که فعلا دور دورشماست .

و تا میتوانید عشق و حال خودتان را بکنید که , حالا جیک جیک مستون و شب مستی شماست.

اما نمیدانم شما میدانید که خواهی نخواهی زمستون  و بامداد خماری هم در راه و در کار است؟!

و آن وقت است که باید بجای این ادا بازی ها , بنشینید یه قل و دو قل بازی کنید!
 
(( تاکید میکنم , یه قل دوقل !))

فعلا که روزگارتان بر وفق مراد است , پس تا میتوانید خوش باشید...!!
Add a comment...

Post has attachment
 بگو بی شرف , بی وجدان پس ۳۷ ساله چه شکری دارید میخورد ؟؟!
وقتی نتونستید ؛ بگو غلط کردیم و گورتون گم کنید !
مرتیکه نانجیب , وقیح , با پرروئی میگه هیچ گوهی نخوردیم ولی باز هم داره از غرب ایراد میگیره !!؟
Add a comment...

Post has attachment
  ببینید تا کجا در منجلاب جهل و مرداب خرافات فرو رفته ایم

واقعا شرم آور است و بسی جای خجالت و افسوس دارد که خبرگزاری دانشجویان یک کشور که باید از فهمیده ترین و آگاه ترین اقشار یک جامعه باشند و از خبرگزاری آنها  به جز پخش اخباری  در راستای  نشر اندیشه و درمورد علم و دانش و تشویق به تحقیق و پژوهش انتظار دیگری نمیرود از میان این همه خبر , چنین مهملی  را انتخاب کند و آن را قابل نشر و قابل پخش بداند و در ترویج خرافات سنگ تمام بگذارد !!

 واقعا ما را چه شده ؟ 

ببینید چه بر سر ما آمده که جهل و خرافات حتی تا مغز و استخوان تحصیلکردگان و درس خواندگان ما نیز نفوذ کرده که برای گشایش کار صاحب و گشاینده اصلی را فراموش کرده اند و دست به خایه علی و شیخ بهائی و مکارم شیرازی و جادو و جنبل و دنبک و دستک رمالان و شیادان شده اند !

و چقدر بدبخت شده ایم که دانشجویان و خبرنگاران و نویسندگان یک خبرگزاری درست با همان ادبیات و مهملاتی که شارلاتان ها و شیادان و رمالان مردم را فریب میدهند با ملت و مخاطبان خودشان سخن میگویند :

[[  هیچ خطی دوبار کشیده نشود، سوراخ‌های ستاره و میم و ها و واو بسته نشود، خطوط ابتدا و انتهای ستاره یکدیگر را قطع نکنند، اندازه الف‌ها یکسان باشد، واو آخر روی تمام نقش کشیده شود، اگر روی کاغذ نوشته می‌شوند با گلاب و زعفران نوشته شوند. *اگر از نگین استفاده می‌کنید سعی کنید هر سال در ساعت ذکر شده و با آداب کامل بوسیله یک سوزن روی نقش کنده شده را دوباره خراش دهید.*اگر روی کاغذ نوشتید آن را باز نکنید و به کسی نشان ندهید و در آخرین چهارشنبه سال به آب روان بسپارید.]] 

و حتما یادشان رفته که بگویند و بنویسند که قبل از نوشتن آن خزعبلات , نگین را با شاش دختر باکره ای که پدرش نماینده مجلس باشد ولی رشوه نگرفته و اختلاس نکرده باشد  مطهر کنند و بشویند و قبل از انداختن آن به آب روان حتما دم کرده سنبل الطیب و گل گاو زبان را با شاش اول صبح روز سه شنبه یک پسر بچه نابالغ به نسبت سه به یک مخلوط  کنند و بنوشند و بروند خیالشان راحت باشد که حتما حاجتشان روا میشود و کارشان به اندازه لنگ های مکارم شیرازی گشاد میگردد  و گشادش پیدا میکند ...!

( در ضمن قبل از نوشتن این مطلب کامنتی هم بشرح ذیل برایشان فرستادم که مطمئنم نشر نمیشود :

  واقعا زشت و شرم آوراست که یک خبرگزاری که نام دانشجو را هم یدک میکشد , اینگونه به ترویج خرافات در جامعه یاری برساند و در اشاعه عقاید پوسیده و احمقانه گام در بیراهه و جهالت و ظلمت بگذارد ...از خودتان شرم نمیکنید ؟

که چنین مزخرفاتی را قابل نشر میدانید و با حماقت تمام این خزعبلات را در جامعه پخش میکنید !

من برای حرف خودم و شماتت و سرزنش و این لحن تحقیر آمیز با شما , دو دلیل دارم :

ای مفلوکان جهل زده و از خرد بدور مانده ,

اگر به خدا اعتقاد ندارید که باید بدانید گشایش در کار در سایه تلاش و کوشش است و بس .

و اگر به خدا اعتقاد دارید (( که من بعید میدانم )) پس چرا مثل احمق ها او را که روزی دهنده است و مقدار روزی هر کسی در نزد او محفوظ  و مشخص و مقدر است را ول کردید و از یاد او غافل شدید و دست به خایه علی و شیخ بهائی و مکارم شیرازی و دستمال و عقیق زرد و این مزخرفات شدید ؟

این مطلب مزخرف را بردارید و به خدا توکل کنید و دل به او بسپارید و جز از او از هیچ کس و ناکسی هم هیچ درخواستی نکنید و نخواهید که عین بلاهت است .
                                                                            مصطفی نیک کردار )

[[ «شرف‌الشمس» در روز ۱۹فروردین؛ آری یا نه؟
» سرویس: معارف و حقوق - دين و انديشه
کد خبر: 95011906487
پنجشنبه ۱۹ فروردین ۱۳۹۵ - ۰۸:۳۳
0092.jpg

برخی اعتقاد دارند که حکاکی«شرف‌الشمس» در روز 19 فروردین ماه، وسعت روزی و توفیق در عبادت را به همراه دارد.

جدای از این موضوع که چقدر این مطلب واقعیت دارد و یا خیر؟ باید گفت که اگر می‌خواهیم در کاری موفق شویم ابتدا باید نفس خود را از بدی پاک و دور نگه داریم و پس از آن با توکل بر حضرت حق و پشتکار باید به خواسته دل خود برسیم.
(( بگو تو غلط میکنی وقتی از راست و دروغ چنین مهمی خبر نداری آنرا نشر میکنی !!))
به گزارش خبرنگار دین و اندیشه خبرگزاری دانشجویان ایران(ایسنا)، با فرا رسیدن نوزدهم فروردین بار دیگر بازار نقره‌سازی‌ها و انگشترفروشی‌ها برای حکاکی «شرف الشمس» روی عقیق‌های زرد داغ می‌شود.
در باور عامیانه، «شرف‌الشمس» نگین انگشتری زردرنگ است که بعضی‌ها به نیت گشایش در کارها به دست می‌کنند. اما در واقع شرف‌الشمس سنگ نیست. بلکه دعایی منسوب به امام علی(علیه السلام) است که در روز نوزدهم فروردین با آدابی خاص می‌نویسند و نقشی رمزگونه را پشت انگشتر عقیق زردرنگ حک می‌کنند.
کارهایی که معتقدان به این مساله در چندسال اخیر انجام می‌دهند:
در روز 19 فروردین شکل «شرف‌الشمس» را از ساعت ۱۱ ظهر تا ساعت ۲۳ شب روی طلا، عقیق زرد و یا پارچه زرد کشیده و یا حک کرده و یا با خط زرد روی کاغذ و یا پارچه می‌نویسند و دعای آورده شده را خوانده و نوشته و بعد هر حاجتی که از خدا دارند را زیر دعا می‌نویسند و لای قرآن می‌گذارند.
- اما نقش‌های رمز گونه‌ای که شرف ‏الشمس نامیده می‏‌شود در کتاب «جنة‏الوافیه» مشهور به «مصباح کفعمی» آمده است. کفعمی در حاشیه کتاب می‏‌نویسد: «در بعضی از کتاب‏‌های علمای شیعه دیدم که این شکل از امیرالمومنین(علیه السلام) نقل شده است که وقتی عازم جهاد بود در بین راه که استراحت می‌کردند این شکل‌ها را بر روی سنگی حک کرد و فرمود: این رمز پیروزی ماست. به نظر می‏‌رسد بیان چنین نقلی محکم نیست چون سند این روایت تا امیرالمومنین(علیه السلام) ذکر نشده است.»
مرحوم شیخ بهایی هم همین شکل را در کتاب «سرّ المستتر» با اندکی تغییر آورده است. البته در کتاب‏‌های یاد شده این شکل به «شرف‏ الشمس» نامیده نشده است و احتمالاً تشخیص اساتید علم ختوم و اذکار این بوده که این شکل در شرف الشمس که نوزدهم فروردین ماه است نوشته شود که ساعت خوبی است و باعث تأثیر بیشتر این شکل خواهد بود.
در کتاب‌های اسلامی هم نقش شرف الشمس را شامل پنج اسم اعظم خداوند می‌دانند که آنها را کلمات مبارکه: الله، جمیل، رحمان، مۆمن و نور گفته‌اند و بجای نقش از پنج حرف اول آنها بصورت ا.ج.ر.م.ن می‌توان استفاده کرد.
از سنگ شرف الشمس برای چشم زخم، گشایش امور، برآورده شدن آرزوها، افزایش رزق و روزی استفاده می‌شود.
دعای شرف الشمس
بسم الله الرّحمن الرّحیم اَللّهُم اِنّی اَسئَلُکَ بِالهاءِ مِنْ اِسمِکَ الْاَعظَم و بالثَلآثِ العِصّیِ و بالالَفِ المُقَّّوِم و بِالمِیمِ الطَمیس الاَبتَر و بالسِّلمِ و بالاَربَعَه الَتِی هی کالکَفِ بِلا مُعصَم و بِالهاءِ المَشقُوقَه و بالواوِ المُعظَّم صوره اِسمکَ الشَّریفِ الاَعظَم اَن تُصَلِیَ علی سَیِّدِنا مُحمَّدِ وَ آلِهِ بعدد حروف ماجری بِالقلم و اَن تَقضِی حاجَتِی.
باور افراد معتقد به شرف‌الشمس درباره نوشتن دعا به این شرح است:
هیچ خطی دوبار کشیده نشود، سوراخ‌های ستاره و میم و ها و واو بسته نشود، خطوط ابتدا و انتهای ستاره یکدیگر را قطع نکنند، اندازه الف‌ها یکسان باشد، واو آخر روی تمام نقش کشیده شود، اگر روی کاغذ نوشته می‌شوند با گلاب و زعفران نوشته شوند.
*اگر از نگین استفاده می‌کنید سعی کنید هر سال در ساعت ذکر شده و با آداب کامل بوسیله یک سوزن روی نقش کنده شده را دوباره خراش دهید.*اگر روی کاغذ نوشتید آن را باز نکنید و به کسی نشان ندهید و در آخرین چهارشنبه سال به آب روان بسپارید.
اما: آیت‌الله مکارم‌شیرازی در پاسخ به استفتایی مبنی بر اینکه "آیا حرز شرف الشمس که به صورت اشکال مبهمی است و می‌گویند روز نوزدهم فروردین روی کاغذ زرد رنگی نوشته شود و آثار فراوانی دارد صحیح است؟" گفته است: حرز مزبور اعتبار ندارد و در روایات معتبر نیامده است و محتوای آن هم محتوای قابل ملاحظه‌ای نیست و سزاوار است مومنین و مومنات برای حفظ خود از آیات و روایاتی که از معصومین علیهم السلام در کتب معتبر وارد شده است استفاده نمایند.
همچنین درباره درستی و یا نادرستی این باور و نوشتن شرف الشمس روی کاغذ و یا نگین انگشتری با دو نفر از کارشناسان مذهبی نیز گفت‌وگو کردیم.
حجت‌الاسلام والمسلمین جعفری قائم‌مقام بنیاد فرهنگی مهدی موعود (عج) با بیان این‌که «درباره این مساله مطلب خاصی در مفاتیح‌الجنان و یا کتاب‌های معتبر وارد نشده است» گفت: لزوماً هر چیزی که در کتب تاریخی وجود داشته باشد به معنای تأیید آن نیست. به نظر بنده اینگونه کارها در دین اسلام جایگاهی ندارد و اصل را باید در وجود خود و بندگی خداوند بیابیم.
وی گفت: این کارها از روی بیکاری بشر است که در بین مردم و عوام ترویج پیدا کرده است. ما در زندگینامه ائمه (ع) دیده‌ایم که آنها انگشتری به دست می‌کنند و بر روی آن نگین‌ها مطالبی همچون «لا اله الاالله الملک الحق المبین» و یا « لا حول و لا قوة الا بالله» و امثال اینها دیده شده است ولی ما در کتب تاریخی سند روایی مبنی بر حکاکی شرف‌الشمس نداریم.
همچنین حجت‌الاسلام والمسلمین سیدهاشم بطحایی‌گلپایگانی با رد حکاکی شرف‌الشمس، گفت: این مساله از جمله مواردی است که در بین عوام ترویج داده‌اند. مثل سعدی و نحسی عدد 13 که اصلاً صحت و سقم ندارد. ما در روایات اسلامی روایات محکمی برای انگشتر عقیق یمانی داریم ولی در مورد این دعا مطلب محکمی وجود ندارد.
انتهای پیام   کد خبرنگار: 71461   برچسب : شرف‌الشمس
http://www.isna.ir/fa/news/95011906487/-شرف-الشمس-در-روز-۱۹فروردین-آری-یا-نه
Add a comment...

Post has attachment
تقدیم به افشین ...
Add a comment...

Post has attachment
         نشانه ای از  قبول و درک واقعیت های اجتماعی و زندگی شهری
این عکس را باید بعنوان اولین مدرک تصویری و نشانه ای از قبول و درک واقعیت های اجتماعی و زندگی شهری در مردم ایران که توسط یک حرکت جمعی شهروندان تهرانی صورت گرفته در تاریخ به ثبت رساند . 
Add a comment...

Post has attachment
         نباید گفت معلم فداکار بلکه باید گفت معلم مظلوم , معلم بیچاره...  
حمیدرضا گنگو زهی، «معلم فداکار» امروز و «معلم خرید خدمتی» دیروز ما هفت ماه حقوق ۴۵۰ هزار تومانی خودش را نگرفته بود .

در اینکه همه معلمان فداکارند و از جان خودشان برای فرزندان ما مایه میگذارند هیچ شکی نیست و گل سرسبد این معلمان فداکار , حمیدرضا گنگو زهی، معلم مقطع ابتدایی روستای نوکجو بود که با فدا کردن جان خودش جان چند دانش آموز را نجات داد و بر این حقیقت صحه گذاشت .

شرح واقعه را از زبان عبدالغفور شهنوازی دوست و همکارش بشنوید :

[[  «15 فروردین بود. چهاردهم شب، باران شدیدی آمد. صبح هم طوفان بود و گردباد. زنگ تفریح با حمیدرضا در حیاط مدرسه مراقب بچه‌ها بودیم. دیوار خشت و گلی و مدرسه، نم کشیده بود و داشت می‌ریخت. حمیدرضا متوجه شد. بچه‌ها کنار دیوار داشتند بازی می‌کردند. داد زدیم. صدا به صدا نمی‌رسید. دویدیم به سمتشان. همین که با حمیدرضا بچه‌ها را کشیدیم کنار، دیوار ریخت. حمیدرضا ماند زیر آوار و سرش ضربه خورد. من نجات پیدا کردم و فقط پای چپم شکست».]]

اما درد اصلی اینجاست و شنیدن و خواندن این مطلب قلب انسان را بیشتر بدرد می آورد :

[[  به گفته برادر همسرش «حدود شهریور بود که ضمن خدمت استخدام شد. در این 7 ماه هم مزه حقوقش را نچشید. ماهی 450 هزار تومان بود که نداده بودند. با یک بچه مریض، سخت بود برایش. تنها شانسی که داشت این بود که بیمه شده بود».  حالا همسر 25 ساله حمیدرضا مانده و 2 یادگار؛ «یسنا» و «عسل». دایی بچه‌ها می‌گوید: «یسنا 2 ساله است و عسل 4 ساله. یسنا مشکل قلبی دارد. خدابیامرز دار و ندارش را خرج این بچه می‌کرد.» ]]

: http://www.isna.ir/fa/news/95011806266/-معلم-فداکار-چقدر-حقوق-می-گرفت

با خط فقر میلیونی فقط ۴۵۰ هزار تومان و آنهم ۷ ماه بود که حقوقی نگرفته بود ...

هفت ماهی که او حقوق نگرفته بود و دیگر همکارانش و معلمان معترضی که فقط بخاطر بیان مشکلات خودشان و اعتراض صنفی و نارضایتی از این وضعیت و و عدم رسیدگی به مشکلات و اظهار کم بودن حقوق و مزایای این قشر شریف و ارزنده در زندان نظام مقدس جمهوری اسلامی بسر میبرند و ساکن زندان هستند.

براستی به حمید رضا گنگو زهی نباید گفت معلم فداکار بلکه باید گفت معلم مظلوم , معلم بیچاره ...

یعنی به تمام معلمین و همه افراد این قشر زحمتکش و فداکار باید گفت : مظلوم و بیچاره.
 شرم کنید و معلمان دربند را آزاد سازید و به خواسته های آنها رسیدگی کنید .

خجالت بکشید و سازندگان آینده و آینده گان کشور را از زندان جهل و ترس و حماقت خودتان آزاد کنید.
Add a comment...

Post has attachment
                       یک خاطره از پاییز سال ۱۳۵۸ -۲ 

                                خلاصه که ملغمه ای بود.
البته چند ماه بعد از آن با " انقلاب فرهنگی " مشخص شد آن دیگی که آنزمان معلوم نبود در درون آن چه آش شله قلمکار و چه کله سگی بر روی آتشی که هیزمش همین جوانان شدند , مال چه کسی هست و به چه نیتی آنرا بار گذاشته اند و میجوشد؟!!

اما از حق نگذریم باید بدانید که همین دانشجویان عزیز چنان از کون کیف بودند و آنقدر به سیاست و جنگ با امپریالیسم جهانی و خوش تیپی چه گوارا و شرح مصائب جمیله بوپاشا در زندان الجزایر و روحانیت و جلوه خدائی شخصی مثل روح الله مصطفوی خمینی موسوی هندی زاده  و ریش و پشم و مارکسیسم و کمونیسم و اگزستنسیالیسم و سانتیمانتالیسم , و ایسم های مختلف و و فلسفه وجودی دیالکتیک و میلیشیا و پرولتاریا و بورژوازی و آزادی و برابری و گسستن زنجیرهای ستم و خلق های دربند و رفیق استالین و توده های زحمتکش کارگر و داس و چکش و معلم شهیدشان علی شریعتی و جلال آل احمد و صمد بهرنگی و مصطفی چمران و چریک های فلسطینی و چفیه یاسر عرفات و سادگی جمال عبدالناصر و جامعه بی طبقه کارگری و توحیدی و خط سرخ علوی و صدر اسلام و بلال حبشی و کوچه های کوفه و نقش روزه در اقتصاد جهانی و تاثیر خرما در افطاری  بر صندوق پول و نقش شتر در موجودی بانک جهانی پول و احیای امپراطوری اسلام و مرگ بر این و درود بر آن و میکشم میکشم و لاله های خون شهیدان و انتقام و نفرت از سرمایه داری و .... 

                 سرشان گرم بود که پاک درس و مشق از یادشان رفته بود !

و چنان هوا برشان داشته بود که نه تنها تمام مردم و ملت و زحمتکشان و توده های کارگری و خلق های در بند و مستضعفان و پابرهنه ها و کوخ نشینان ایران و جهان و کره زمین را , بلکه میخواستند تمام موجودات همه سیارات منظومه های شمسی کهکشان راه شیری را هم از بند ستمگران و ظالمان و امپریالیست و استکبار جهانی نجات دهند و آزاد کنند !

و ایجاد این وضعیت چنان این جوانان را از یکدیگر جدا و در دسته بندی ها و گروه ها و سازمان جای داده و دشمن یکدیگر ساخته بود و درست زمانیکه این جوانان با حماقت تمام مشغول تضعیف و خرد کردن اعصاب یکدیگر و کشتن وقت با گفتگوهای بی پایان و بی نتیجه  و کتک کاری و بزن بزن بودند , آخوندها مشغول تصرف مراکز نظامی و دفاتر مهم و وزارت خانه ها و غارت کاخ ها و اموال فراری ها و دستگیر شدگان و سرمایه داران بودند و با دادن پست و مقام های موقتی به هر چلمن و بی سر و پائی یارگیری و تحکیم قدرت میکردند .

(( دقیقا مثل حالا که همین آخوند ها با برجام و نشست های ۵+۱ و حق مسلم ماست و کیک زرد و نیروگاه هسته ای و داعش و سوریه و لبنان و ظریف و سردار سلیمانی و احمدی نژاد و کوروش و بابک و موشک و فیس بوک و فیلتر و توئیتر و لایک و داغ کردن و امتیازهای صدتا یه غاز و فالو و انجمن و لائیک و سکولار و سلطنت و اصلاح طلبی و براندازی و سبز و بنفش و کلاش و دلار و پراید و ...ما را خر میکنند و به جون هم انداختند و خودشان دارند میلیاردی میبرند و میخورند و غارت میکنند و مملکت را میچاپند... اینو گفتم که مبادا جوانان طلبکار امروزی فکر کنند که خودشون خیلی تیز و بز هستند و بیشتر از جوانان آنوقت میفهمند و خیلی بارشون هست و یه وقتی هوا برشون نداره ...آره .)) 

 و من و حسین دوستم داشتیم تو این جماعت وول میخوردیم و حال میکردیم و به رگهای متورم گردن و کله های طاس قرمز شده از خشم و دهن های کف کرده نگاه میکردیم و اگر جائی هنوز دونفر یا چند نفر آدم بودند و مثل آدم با هم حرف میزدند می ایستادیم و به حرفهای آنها گوش میدادیم.

نزدیک غروب شده بود و درست زمانی که من داشتم به گفتگوی دوتا مجاهد خلق با چندتا حزباللهی هم تیپ آوینی و طرفدار چمران گوش میدادم و حسین رفته بود چرخی بزند و یهو حسین را دیدم که با هیجان برای من دست تکان میداد و اشاره میکرد که زود بیا ...

هر چند مباحثه آنها جالب بود ولی قیافه و حرکت حسین جوری بود که با عجله رفتم به آن سمت و وقتی از لای دست و پا و با کنار زدن و هول دادن دیگران به وسط و مرکز جمعیت رسیدم و حسین هم با اشاره سر و کله و چشم و ابرو به من , دیدم یک دختر بسیار زیبا ی بیست دو سه ساله با یه پسر جوان بیست بیست و پنج ساله قد بلند که از یقه بازش و لحن حرف زدنش معلوم بود از همان دارودسته علاف هائی هست که براتون گفتم ...

دختره صورت گرد و پوست روشن و چشمهای درشت و مژه های برگشته و لبهای قلوه ای پر و بوسه خواه و و صورتی گرد و گونه هائی که بر اثر هیجان گفتگو کمی قرمز شده بود و گل انداخته و آدم دوست داشت آنها را مثل سیب یا هلو گاز بگیرد و گاز بزند و یه بچه غبغب که خیلی ها را از خود بیخود میکرد و موهای صاف و زیبائی که میریخت بر روی پیراهن دکمه داری که پستانهای خوش فرم و بزرگش به دکمه هاش فشار میاورد و در حین تکان دادن دستها میشد از لای درز و شکاف پیرهنش رنگ و گلهای کرستش را دید و با جمعیتی که با هر حرکت دست دختر سرهاشون برمیگشت و بالا پایین میرفت و تنظیم و به یک نقطه زوم میشد , حظ و لذت برد و خدا را بخاطر آفرینش چنین لعبت و چنین مخلوق نازنینی شکر کرد .

معلوم بود دختره از اون چپ های کمونیستی هست که فقط بخاطر مهربانی و رقت قلبش از دیدن بدبختی فقیران و زحمت کارگران و  تحت تاثیر شخصیت های فقیر و دوست داشتنی کتابهای صمد بهرنگی و علی اشرف درویشیان قرار گرفته و با پیوستن به چپ ها و دیگر مبارزان داس و چکش بدست رهائی بخش توده های زحمتکش , با حلقه کردن دستهایشان به یکدیگر و پا کوبیدن پا بر روی آسفالت خیابان و شعار اتحاد , مبارزه , پیروزی و با از بین بردن خرده بورژوازی های اشرافی و حذف طبقات اجتماعی و ایجاد برابری و برادری در یک جامعه بی طبقه کارگری بهشتی همچون شوروی در ایران بوجود بیاورند و بسازند ...!

اما پسره را هر کسی یه نگاه مینداخت میفهمید که از اون هفت خطهای آسمون جلمبر هست و کاملا پیدا بود که هیچی از حرفهای دختره نمیفهمه و هیچی هم بارش نیست و فقط بخاطر خوشگلی دختره بود که داشت حرف های او را گوش میداد و تحمل میکرد .

اما پسره خیلی ماهرانه وانمود میکرد که شدیدا تحت تاثیر منطق و گفته های دختره قرار گرفته و با یک هوشمندی شگرف و روانشناسی ذاتی که در وجود خودش داشت هر جا که احساس میکرد دختره خسته شده و یا میخواد گفتگو را تمام بکند با یک جمله کوتاه و یا یه سوال بیمعنی و تکراری دوباره دختره را وادار میکرد که حرف بزند و توضیح بیشتری بدهد ...

و دختره با آن که از تا ریک شدن تدریجی هوا و دیدن اونهمه مرد و پسر دور خودش وحشت کرده بود ولی با حماقتی وصف ناپذیر گول حرکا ت و گفتار پسره را میخورد و با شور و شوقی احمقانه ای دوباره به حرف زدن و قانع کردن پسره مشغول میشد!

 و من زمانی رسیدم که پسره به دختره می گفت : 

ببین آبجی من حرف فقر و اینا تو قبولم ....
ولی میدونی , کمون یعنی خدا ! و نیست هم که همون نیست میشه , پس کمونیست یعنی همون خدا نیست دیگه ...

و دختره بیچاره برای پسره که چشمهاش برق میزد و داشت با نگاهش تن و بدن دختره را میلیسید و هی فاق و جلوی شلوارش میگرفت و میکشد جلو و پاهاشو جابجا میکرد و راه به راه آب دهنش را قورت میداد , میگفت که اینطور نیست و ابلهانه داشت برای پسره توضیح میداد که کمون خدا نمیشه ...

کم کم جمعیت که نمیدونم بخاطر تاریک شدن هوا بود یا بلاهت دختره که بد جوری میرفت روی اعصاب آدم و یا از لج و حسادت به تیزبازی پسره , ول میکردند و میرفتند و کمی دور و بر مون خلوت  شده بود .

ولی برای من توی اون سن و سال و با یک تخیل قوی , دختره به یک فرشته و نماد زیبائی و خیر و روشنائی و دانش و پسره هم تبدیل به یک شیطان و نماد زشتی و شر و جهل و تاریکی شده بودند و اون صحنه درست مثل تابلوی صحنه برخورد خیر و شر در افقی خون گرفته و قرمز شده از غروب خورشید با چند پاره ابر سیاه و مسی رنگ که گاهی شیطان پشمالو با دوشاخ روی سرش در حالیکه قهقهه میزد با نیزه ای چنگال مانند از پشت آنها بطرف فرشته سفید پوش تندر و آتش و رعد و برق پرتاب میکرد و فرشته  به سختی آنها را از سرش رد میکرد و با زحمت از آنها میگریخت , در ذهنم تداعی شده بود و آنرا چنین میدیدم.

و  یک کنجکاوی بچه گانه و هم اینکه خیلی مایل بودم ببینم سرانجام این نبرد نابرابر و شیطانی به کجا میرسد و آن فرشته چطور از آن مهلکه جان بدر میبرد ,  من را همانطور آنجا میخکوب کرده بود.

حالا دیگه نور لامپ ها و نئون های کتابفروشی ها و مغازه های آنطرف خیابان بود که محوطه را روشن میکرد ولی بازار حرف و گفتگو و مباحثه و مجادله همچنان روشن و پر فروغ بود و ما هم همچنان ناظر این کشمکش ازلی ,ابدی مابین جهل و خرد و نور و ظلمت بودیم.

اما نمیدونم پسره که انگاری یا خفتشو گرفته بود یا عجله داشت و یا شاید هم شاش داشت که آنقدر بی تابی و پابه پا میکرد خیلی ناگهانی جلوی چشمهای ما و خود دختره که از تعجب گرد شده بود و همه همانجوری خشکمان زده بود  , یهوئی پرید دختره را سفت بغل کرد و در حالیکه خودشو به دختره میمالید , از لای دندون هاش میگفت :

جون ... بگو , تو بگو ...
هر چی تو میگی درسته ... فدات شم ... تو بگو ...
قربون تو و همه کمونیست ها برم من ...تو بگو , بگو ...
شروع به بوسیدن و ماچیدن و مالیدن دختره که همینطور هاج و واج مونده بود کرد.

بقدری این صحنه ناگهانی و غیر منتظره بود که شاید حدود یک دقیقه نه کسی از جاش تکانی خورد و نه صدائی از گلوی دختره بلند شد و در آمد!

و پسره هم در حالیکه با دستهایش از پشت لمبرهای  دختره را میمالید و میچلاند و جون جون میکرد و مشغول کار خودش بود.

 و ما هم زل زده بودیم به آنها که یکدفعه دختره با تمام وجودش و قدرتی داشت جیغی کشید که یکهو سکوتی سنگین بر تمام محوطه حاکم شد.

انگار که برای چند ثانیه زمان ایستاد و حتی ماشینهای خیابان هم متوقف شده ا ند.

و بعد قبل از اینکه دختر فرصت بکند و جیغ دوم را بکشد و یا آنکه کسی واکنشی از خودش نشان بدهد و حرکتی بکند , پسره در حالیکه با هر دو دستش صورت دختره را گرفته بود آخرین ماچ خودش را کرد و یهو مثل برق به سمت میدان شروع به دویدن کرد و در رفت.

دویدن ناگهانی و تروفرز پسره و قیافه دختره که دستهاشو روی سینه هاش گذاشته و با موهای ژولیده و دهانی باز فرار پسره را نگاه میکرد , چنان صحنه مسخره و جالبی بوجود آورده بود که همه بی اختیار زدند زیر خنده ...

 دختره در حالیکه ترسیده بود و داشت موها و سر و شکل خودشو مرتب میکرد با چشمهائی پر اشک و با بغض و صدائی گرفته گفت : احمق ها , بیشعور ها , خاک تو سر همه تون بکنند , کثافت ها , شما ها لیاقت ندارید , شما ها را باید همون تو سرتون بزنند , بدبخت ها , وحشی ها ....و در حالیکه لبهاشو جمع کرده بود و قیافه بچه گانه ای گرفته بود راهشو گرفت و رفت .

و من و حسین هم در حالیکه میخندیدیم بطرف ایستگاه اتوبوس میدویدیم تا به اتوبوس دو طبقه سبز رنگ میدان فوزیه - میدان بیست و چهار اسفند  برسیم و به خانه برگردیم .

بسیاری از آن جوانان یا در اعدام های فله ای خلخالی و گروهی لاجوردی تیرباران شدند و یا در میدان جنگ کشته شدند.

و شاید اگر آن دختر را در نیمه شب یکی از سالهای اول دهه شصت , در سلولی تاریک در زندان اوین به عقد برادر پاسداری در نیاورده و صبحگاه فردایش او را با چشمان بسته تیرباران نکرده باشند و هنگام غروب همانروز یک پیکان سفید یخچالی بدون پلاک جلوی خانه آنها نگه نداشته باشد و یکی از برادران ریشو با شلواری سیاه و پیراهنی سفید که بر روی شلوار افتاده در حالیکه جعبه شیرینی که یک ده تومانی مدرسی نو زیر بند جعبه گذاشته شده و دردست دارد و زنگ خانه آنها را میزند و پس از باز شدن در و دادن شیرینی کشتن دختر آنها به همراه آن ده تومانی که مهریه اش بوده را به مادر و پدر و برادران و خواهرانش نداده باشد و پول تیر را از آنها طلب نکرده و نخواسته باشد ,

آن دختر اینک باید مادر بزرگی باشد که با نوه اش در پارک بازی میکند ...

اما مطمئن هستم که آن پسر اگر بصورت اتفاقی در جنگ و یا در تصادفی نمرده باشد در حال حاضر یکی از مدیران موفق و زحمتکش نظام مقدس جمهوری اسلامی هست و همین حالا در گوشه و کناری مشغول اختلاس و رانت خواری و دزدی و زد و بست و یا صددرصد مشغول زدن یک بامبول جدید و یا یک پدرسوخته بازی دیگر است .
Add a comment...
Wait while more posts are being loaded