Profile cover photo
Profile photo
‫فرشته ثابتیان (‪Fera Sabetian‬‏)‬‎
About
Communities and Collections
View all
Posts

Post has attachment
مهمان باشید به رنگهای پاییزی
Add a comment...

Post has attachment
چی بگم...
در واقع در برگشت از تخت سلیمان در حال غصه بودیم که کی می‌خواد برگرده زنجان! و یکمرتبه فکری به سرم زد که خب چرا بریم زنجان؟ می‌ریم ماهنشان. جاده و مناظر عالی بودن، قبل از اینکه به کوههای رنگی ماهنشان برسیم هوا تاریک شده بود، ولی ورودمون به این شهر کوچک دره شکل برابر بود با بازشدن دروازه‌های بهشت! از همون سوپرمارکت اول که رفتیم برای شام چیزی بخریم با برخورد خیلی صمیمانه‌ی آقای صاحب مغازه کلی حالمون خوب شد، بعد هم که دنبال نونوایی بودیم و از مردم سئوال می‌کردیم، دیدیم چقدر مردم اینجا با محبت هستن. آقایی که به ما آدرس داده بود وقتی دوباره به ما رسید و دید که هنوز نون نخریدیم سوار شد تا ما رو ببره جلوی نونوایی‌ای که باز باشه. بعد رفتیم و مکان چادر زدنمون رو پیدا کردیم، توی پارک، نزدیک زمین بازی بچه‌ها که اتفاقا یه آلاچیق با میز و صندلی برای شام شبمون داشت. نشستیم شام خوردیم و تخمه شکوندیم و کلی حرف زدیم، و البته مردم شهر رو تماشا کردیم که با چه آرامشی تو اون ساعت شب بچه‌هاشون رو میارن که بازی کنن. خیلی برام جالب بود، که مثلا پدری دوتا دخترش رو با موتور سیکلت آورده بود تا بازی کنن، با صبر تماشاشون کرد و وقتی بچه‌ها دیدن بازی بسه اومدن و سوار موتور شدن که برن خونه. یکی دو نفر هم نبودن، انگار نصف شهر این احساس مسئولیت رو داشتن که بچه‌هاشون به بازی روزانه‌شون نرسیدن و میومدن که جبران کنن. بچه‌ها با هم بازی می‌کردن، والدینشون با هم گپ می‌زدن، یه آرامش خوبی توی کل فضا بود که خیلی بهم می‌چسبید. حیرت من وقتی بیشتر شد که وقتی چادر رو علم کردیم و داشتم توی چادر کیسه خوابم رو باز می‌کردم، دیدم بچه‌ای به دوستهاش می‌گه بچه‌ها سروصدا نکنین مسافر خوابه!! این شد که ماهنشان بخاطر ادب و فرهنگ مردمش توی قلبمون جا گرفت.
صبح به مناسبت شهر خوبی که توش بودیم، املت درست کردیم و روی یکی از میز و صندلی‌های پارک سفره انداختیم و صبحانه‌ی مفصلی با لبخند عمیق خوردیم. اگر جا داشت و اگر مجبور نبودم به تهران برگردم، هیچ بدم نمی‌اومد چند روز توی ماهنشان بمونم. کم‌کم جمع کردیم و راه افتادیم. جاده‌ی ماهنشان بسیار زیبا با مناظری کم‌نظیر بود، پیشنهاد می‌کنم سعی کنید در زمان غروب آفتاب به ماهنشان برسید چون نور غروب جلوه‌ي کوههای رنگی رو چندین برابر خواهد کرد. اما اطراف ماهنشان هم دیدنی کم نبود. قلعه‌ی بهستان از عجیب‌ترین عارضه‌های طبیعی صخره‌ای منطقه، دودکشهای جن، و جاده‌ی فرعی که ما رو برد وسط یه باغ سیب دیم، و روستاهایی که آدم می‌خواست بشینه و ساعتها و ساعتها تماشا کنه و با مردم جدی اما خوش‌قلب اونها همکلام بشه... اینجا رو روی نقشه‌ی ذهنم علامت زدم که بهش برگردم، شاید بهار.

بسه دیگه... عکس ببینیم...
ماهنشان
ماهنشان
chamedanak.blogspot.com
Add a comment...

Post has attachment
مسیر زنجان به تخت سلیمان رو از جاده‌ی زنجان دندی رفتیم. احتمالا جاده‌ی سخت‌تری انتخاب کردیم ولی جاده عالی بود. بالا و پایین شدنهای جاده، مناظر کشتزارهای درو شده یا در حال درو، آسمونی آبی آبی، هوای پاک، و مردم سختکوش بهترین تصاویریه که از عبور از جاده‌ی دندی به یادم مونده.
برای دیدن عکسها و باقی مطلب چاره‌ای نیست جز آمدن به وبلاگ...
تخت سلیمان
تخت سلیمان
chamedanak.blogspot.com
Add a comment...

Post has attachment
«همه جای ایران سرای من است» به جز زنجان!
بعد از این سفر شعارم را عوض کردم. واقعا یک شهر باید خیلی آزارم داده باشد که درباره‌اش بد بنویسم. اگرچه خوبیهایش را هم خواهم گفت، اما شهر زنجان (و نه استان زنجان) یکی از عجیب‌ترین و نچسب‌ترین شهرهایی بود که به عمرم دیدم. نمی‌دانم آیا بازهم به خودم جرئت خواهم داد به این شهر بروم و یکبار دیگر امتحان کنم؟ داستان چه بود؟
شب دوم سفر خودمان را به سلطانیه رساندیم، اما جای مطلوبی برای چادر زدن پیدا نکردیم (البته جستجوها با نگاه کردن روی لکه‌های سبز شهر که پارک را نشان می‌دهند انجام می‌شد، اما از طرفی چون روز بعد می‌خواستیم به تکاب برویم، ترجیح دادیم شب را در خود زنجان و سرمایش بگذرانیم.
خسته و له به زنجان رسیدیم و طبق سفارش وبسایتها به پارک ملت رفتیم تا محل چادر زدن مسافرها را پیدا کنیم. خب محل چادر زدن درست در ورودی شهر، پشت هتل لوکس بزرگ زنجان، برِ بلوار خرمشهر قرار داشت و جای سوزن انداختن نبود! خسته بودیم و حوصله‌ی سخت‌گیری برای کیفیت محل نداشتیم اما واقعا هیچ جای پارک پیدا نمی‌شد. پارک بزرگ را دور زدیم و از ورودی دیگر رفتیم تو. یک جور عجیبی بود. احتمالا شهرستانیهایی که می‌آیند تهران هم همین حس را نسبت به پارکهای ما دارند، و بیشتر نسبت مردم ما. فضا یک جوری نچسب بود. هیچ مامور نظامی و انتظامی هم پیدا نمی‌شد از او سئوال کنیم. رفتیم از فروشنده‌های بوفه که سرشان خیلی شلوغ بود پرسیدیم. گفتند فقط در همان محل مخصوص مسافران می‌توانید چادر بزنید هر جای دیگر چادر بزنید می‌آیند جمع می‌کنند. ناامیدانه برگشتیم و یک تلاش دیگر کردیم و به راه باریک که دوطرفش اتومبیل پارک شده بود راندیم، ولی کم‌کم به جایی رسیدیم که دیدیم اگر جلوتر برویم گیر می‌کنیم، در حالی که جای پارک هم پیدا نمی‌شد. بالاخره پلیس راهنمایی رانندگی پیدا کردیم و از او پرسیدیم. گفت برویم پارک ارم در آن‌سر شهر، یا برویم پارک میثم، کمی جلوتر، اگرچه راه رسیدن به پارکینگ آن کمی گیج کننده است. رفتیم و راه پارک میثم را (که روی نقشه‌ی گوگل تنها مثلث کوچی بود و فضای چادر زدن در اصل جای دیگری بود) پیدا کردیم و با اینکه اینجا هم خیلی شلوغ بود، بعد از مدتی معطلی شانس آوردیم و پارکینگ هم پیدا کردیم. سریع چادر را علم کردیم و کنسرو عدسی گرم کردیم و نشستیم مثل الیور تویست خوردیم. چیزی که اینجا عجیب بود، درب ورودی خانه‌ها بود که درست به روی این چادرها و فضای در هم برهم باز می‌شد! در حالی که یک کوچه‌ی خیلی باریک جلویش قرار داشت. کلا فضا عجیب بود. سر توالت عمومی و استفاده از روشویی جر و بحث بود. ظاهرا وقتی آب روشویی‌ها را باز می‌کردند توالتها دیگر آب نداشت و بالعکس. به هر حال من که از خستگی بی‌هوش شدم، تا موقع اذان صبح که تریلی‌ها شروع به حرکت کردند و جاده بی‌اندازه شلوغ شد. یک آقایی هم راه افتاده بود در میان چادرها رژه می‌رفت و داد می‌زد «بربری داغه بربری». دیدید یک موقع‌هایی آدم از تراژدی ماجرا خنده‌اش می‌گیرد؟ آقای بربری فروش تا ساعت هفت صبح دائم رفت و با بربری داغ برگشت! ما هم که بی‌خواب شده بودیم راه افتادیم به سمت تکاب.
بخش مربوط به تکاب و بعد از آن را در پست بعدی می‌نویسم. بگذارید از راه بازگشت و آمدن دوباره به زنجان بگویم و اینکه چه چیزی فراری‌مان داد. در راه برگشت، دوستم از ویز استفاده می‌کرد و من از نقشه‌ی گوگل، اما هر دو برنامه راه ورود به شهر را اشتباه می‌دادند! مسیر ما را می‌فرستاد توی ورود ممنوع، یا کوچه پس‌کوچه‌های بازار که برخی گاری دستی‌هایشان را پارک کرده بودند یا نهایتا به تکیه یا بن‌بستی ختم می‌شدند! یک جا هم داشتیم در خیابان یکطرفه و پشت یک ماشین دیگر، و تعدادی ماشین پشت سرمان جلو می‌رفتیم، دیدیم یک نفر از روبرو دارد خلاف می‌آید. جالب اینجا بود که راننده‌ی جلویی ما توقف کرد و دنده عقب گرفت!! ما هم دست روی بوق که بابا!!! راه مال ماست!!! یک آقای کارگر شهرداری هم کنار خیابان داشت به ترکی به ما می‌گفت خب بروید عقب دیگر! شگفت آور بود! بعد از این مخمصه به زحمت راه ورود به مرکز شهر را پیدا کردیم و به دنبال جایی برای غذا خوردن می‌گشتیم. هدفمان هم خوردن غذا و سر زدن به موزه‌ی مردان نمکی بود. از رانندگی‌های دیوانه‌وار و توی خیابان راه‌رفتن‌های متهورانه و بی‌خیال مردم شهر عصبی شده بودیم. من خیلی از شهرهای ایران را با راننده‌های بد دیده‌ام اما این یکی چیز دیگری بود! واقعا برایم سئوال شده بود که آمار تصادفات این شهر چقدر می‌تواند باشد. زنجان به نظر روستایی می‌آمد که خیلی بی‌حساب و کتاب بزرگ شده بود.
برِ خیابان اصلی یک جای پارک پیدا کردیم و پارک کردیم. من داشتم نگاه می‌کردم پل یا تابلو یا چیزی نباشد که جریمه شویم. یک راننده‌ی دیگر با ماشینش کنار ما نگه داشت و گفت اینجا پارک نکنید می‌آیند جریمه می‌کنند. ما هم ساده، گفتیم لابد راست می‌گوید، داشتیم از پارکینگ می‌آمدیم بیرون که دیدیم ایستاده که بیاید جای ما پارک کند!! تنها چیزی که خوشحالمان کرد این بود که خانمی با ماشینش پشت ما ایستاده بود که وقتی ما بیرون رفتیم او آمد توی جای پارک، پس آن آقا نتوانست جای پارک را بگیرد.
از یک جایی دیگر ساکت شده بودیم، فایده ای نداشت دائم درباره‌ی چیزهای عجیب این مردم حرف بزنیم و حرص بخوریم. در جایی دیگر ماشین را پارک کردیم و تا موزه رفتیم و تنها انسان شریفی که در کل شهر با او برخورد کردیم آقای متصدی فروش بلیط موزه بود. با حوصله برایمان شرح داد که کجا می‌توانیم غذا بخوریم، و چون وقت داریم، اول به موزه‌ی رختشویخانه برویم و سپس برگردیم برای بازدید از موزه‌ی باستانشناسی.
صادقانه بگویم بعد از برخوردهای غریب، علاقه‌ی چندانی به لذت بردن از شهر نشان نمی‌دادم چون لذتی برایم نداشت. برای اینکه اعصابمان بیشتر از این خرد نشود زدیم به دنده‌ی طنز، عکس‌العمل مردم را پیش‌بینی کردیم، صحنه‌های تصادف را مجسم کردیم و اسپشال افکت تصادفات را هم تا توانستیم بردیم بالا. اینطور بود که از آنجا جان سالم به در بردیم. از غذای محلی پرسیدیم و برایمان جغور بغور و جگر آوردند. مقایسه کردن کار خوبی نیست، ولی آدم قیمه نثار فاخر دو روز پیش را با جغور بغور مقایسه کند کمی حساب کار دستش می‌آید!
اگر زنجان رفتید، موزه‌ی رختشویخانه را ببینید. بیشتر از آداب و رسوم انجام کارها، تنوع لباسهای مانکنها جالب هستند. اگر با حوصله‌ی بیشتری رفته بودم از این تنوع بیشتر لذت می‌بردم. با همان تخیلاتِ امکان تصادف و مرگ نابهنگاممان در خیابانهای زنجان برگشتیم به موزه. آقای متصدی که قبلا هم بسیار با حوصله و با شخصیت بود، با دیدن کارت ایکوموس دیگر سنگ تمام گذاشت. طوری که می‌آمد از ما می‌پرسید سئوالی نداریم؟ کمکی نمی‌خواهیم؟ و حتی وقتی در سالن موزه‌ی مردان نمکی وقت به پایان رسید و مسئول آنجا داشت همه را بیرون می‌کرد، ما به طرز سفارش شده‌ای راحت گذاشته شدیم تا با سرعت خودمان بازدید را تمام کنیم. واقعا از مسئولین موزه ممنون بودم که این تجربه‌ی بسیار گرم و خوب را در بین تجربیات عجیب و غریب شهر به ما هدیه کردند.
ساختمان موزه، خانه‌ی ذوالفقاری، بنای فاخر و زیبایی‌ست که پشت نرده‌های زشتی محصور شده. وقتی توی موزه به عکسهای هوایی قدیمی خانه چشم دوختیم و دیدیم آن باغ زیبا حالا تبدیل به آسفالت خیابان و پارکینگ شده(!!!) به حال این شهر بسیار افسوس خوردم. حتی منِ عاشق بازار، قید بازار طولانی این شهر را زدم و گفتم می‌خواهم هر چه زودتر از شهر بروم بیرون. البته بعد از صرف یک لیوان بزرگ آب‌هویج تازه که واقعا نیاز داشتیم. بیرون رفتن از شهر هم خودش داستانی بود. خیابان امام خمینی که ویز و گوگل با اصرار ما را به آنجا هدایت می‌کردند پیاده راه بود و اصولا ورودی‌ای برای ماشین نداشت. بازهم آدرسهای اشتباه به ورود ممنوع‌ها، و به نظر می‌آمد زنجانی‌ها بیشترین تلاش را برای به اشتباه انداختن نرم‌افزارهای مسیریابی انجام داده‌اند!!
بالاخره از شهر بیرون رفتیم و تا رسیدن به پلیس راه هنوز عصبی بودیم. از پلیس راه زنجان تا کرج چراغ دستم گرفتم و بلند بلند شاهنامه خواندم. وقتی به تهران می‌رسیدیم دیگر با خاطرات خوب سفر آرام گرفته بودم.
Add a comment...

Post has attachment
دو شب پیش چاووش رو دیدم، داستان یک مرکز فرهنگی هنری که تو سالهای انقلاب خیلی فعال و تاثیرگذار بود. تقریبا نیمه‌های فیلم می‌خواستم بلند بشم بیام بیرون. فیلم داشت اذیتم می‌کرد. حس می‌کردم مصاحبه‌ها خیلی هدفمنده یا خیلی هدفمند تدوین شده. یا اینکه مصاحبه شونده‌ها یه جورایی دارن یه مسائلی رو ماله می‌کشن. فیلم که از نیمه گذشت، بهتر شد، به واقعیت نزدیکتر شد، و آخرهاش دیگه خوشحال بودم که بلند نشدم برم.
خب، مصاحبه‌ها مال سال ۸۱ و ۸۲ بودن. فیلم در واقع باید اونموقع به اکران در میومد، اما ظاهرا چند نفر از شخصیتهای کلیدی چاووش مصاحبه‌شون رو دائما عقب می‌نداختند، از جمله محمدرضا لطفی، پرویز مشکاتیان و هوشنگ ابتهاج. به همین علت کار تدوین این فیلم تفریبا ۱۵-۱۶ سال طول کشیده! شخصا می‌تونم درک کنم بعد از سالهای سال سراغ راش‌های قدیمی رفتن و سردرآوردن از اینکه فیلمساز قبلا چی توی ذهنش بوده چقدر سخته. و البته نهایتاً صحبتهای این سه نفر رو نشنیدیم که به انصاف در مورد وقایع اون زمان لطمه وارد می‌کنه، حالا هر چقدر هم من طرفدار حسین علیزاده باشم.
چرا بزم رزم رو دوست داشتم ولی چاووش رو نه چندان؟ خب روایت این دو فیلم با هم متفاوت بود. بزم رزم اونقدر دقیق با تسلسل زمانی پیش نمی‌رفت. فیلم به شق قهرمان‌سازی و تخریب قهرمانها تقسیم نشده بود. مسئله هم طوری نبود که بخوان طرفداری یا مخالفت کسی رو بکنن. اما چاووش اینطوری نبود. علامت سئوالهای زیادی با دیدن این فیلم به ذهن بیننده می‌رسید که بی‌جواب می‌موند. خط سیر فیلم انسجام نداشت. فیلم دو ساعت بود، ولی به نظر میاد تو این دو ساعت می‌تونست حرفهای مهم‌تری زده بشه.
با اینکه لطفی توی فیلم نبود، ولی منو به شدت یاد رییس سابقم تقی فرور می‌نداخت. آدم خیلی توانا و خیلی کاریزماتیکی که خیلی خوب بلده دیگران رو مدیریت کنه، اما اشکال کارش اینجاست که به شدت معتقده فقط خودش داره درست می‌گه. بارها تصور کردم اگر نوازنده بودم و شانس این رو داشتم که توی گروه لطفی باشم، احتمالاً همون سال اول از گروه زده بودم بیرون! اگرچه یه جورایی فکر می‌کنم ما ایرانیا کلا تا حرف زور بالای سرمون نباشه، یه حرکت جمعی و سازنده انجام نمی‌دیم، اما بخش دیگه‌ی ذهنم می‌گه زور خوب است، اما برای دیگران!
چاووش رو ببینید. اونقدرها که من ازش بد گفتم بد نیست. زحمت زیادی براش کشیده شده، پونزده سال خاک خورده و مهمتر از اون، یه ذره از تاریخ زمان انقلاب رو از زیر خاک می‌کشه بیرون.
Add a comment...

Post has attachment
بعد از خروج از قزوین رفتیم سمت تاکستان به امید اینکه غروب رو تو یه منظره‌ی زیبا ببینیم، خب تاکستان خیلی هم شبیه سونوما یا بوردو نبود، بخصوص که اکثر باغهای انگور، لااقل اونها که ما از جلوشون رد می‌شدیم محصور بودن. یه جا دیدیم یه دروازه‌ای بازه. گفتیم علی‌الله، می‌ریم تو. دو تا مرد موتور سوار اومدن طرفمون گفتن اینجا ملک خصوصیه. برین بیرون. گفتیم اشتباهی اومدیم. ولی وقتی دیدن ما داریم از خورشید و منظره‌ی قبل از غروب عکس می‌گیریم رفتن و دروازه رو قفل کردن!! دو سه تا جاده‌ی دیگه هم تو محوطه بود، یکی‌ش که به نظر میومد به بیرون راه داشته باشه انتخاب کردیم و جالیزهای خربزه رو دور زدیم و دوباره از جلوی در بسته‌ی باغ سر درآوردیم.
بقیه‌ش توی وبلاگ.
Add a comment...

Post has attachment
دو هفته آخر شهریور۹۷ رو رفته بودم سفر، به قزوین و زنجان و تکاب، سفری با یک دوست خوب و مدل چادر خوابی و هر جاده‌ای که دیدیم قشنگ بود بپیچیم بریم توش! قزوین مثل همیشه دوست داشتنی بود و قیمه‌نثارش مثل همیشه لذیذ. بهترین بخش قزوین اینبار جلوی دروازه‌ی عالی قاپو بود، که اونطرف خیابون دوتا میز و صندلی گذاشته بودن، انگار برای ما. نشستیم بر قدیمی‌ترین خیابون ایران، روبروی عالی‌قاپو، چای تو استکان کمر باریک و بعد باد و طوفان شد و بارون!!!! اولین بارون پاییزی امسال تو بهترین جا. انقدر حسش قشنگ بود که هر چی صاحب قهوه‌خونه گفت بیاین تو بشینین اصرار کردیم که نه. یه حس پاریس‌گونه‌ای داشت کل فضا. تازه این وسط چون کف خیابون سنگ بود دو تا موتور سوار همزمان لیز خوردن و نقش زمین شدن. چیزی‌شون نشد، ما هم که دل پری از موتور سیکلت و سر و صداش داریم، بهشون زیرزیرکی خندیدیم.
بقیه‌ش رو بیاید توی وبلاگ، عکسها اینجا دیده نمی‌شن.
گذر از قزوین
گذر از قزوین
chamedanak.blogspot.com
Add a comment...

Post has attachment
عکسهای پرو، بخش آخر. دره‌ی مقدس و ماچوپیچو
اول بگم که یه مقدار توضیحات راجع به ماچوپیچو در این پست داده بودم که خودش باز لینک داره به پستهایی که دوباره اعلام کردم. بعد هم خودم مشکوکم که حرفایی که قبلا می‌زدم چرت بوده یا نه. فکر کنم هر جا که خیلی با اطمینان اظهار نظر کردم می‌تونین فکر کنین که احیاناً خیلی هم درست نبوده. گیج کننده شد؟ تازه می‌فهمین اوضاع خودم چه جوره این روزها. دیگه هیچ حرفی رو نمی‌تونم با اطمینان بزنم، خاطره و خیال توی ذهنم قاطی شده‌ن. بریم عکس ببینیم!
Add a comment...

Post has attachment
اما، جاهای خیلی خوب سفر پرو هنوز مونده...
از کوزکو، پایتخت اینکاها قبلا اینجا و اینجا توضیح دادم. برین اون مطالب رو هم ببینین. الان یه سری عکس اضافه‌تر از اون پستهای قدیمی می‌گذارم. عکسها مال سال ۲۰۰۹ هستند و نمی‌دونم علت اینکه سایز عکسها اینقدر کوچیکه بخاطر تنظیمات ذخیره‌ی کامپیوترم بوده یا تنظیمات دوربین. به هر حال عذرخواهی می‌کنم برای کیفیت پایین.

Add a comment...

Post has attachment
آرِکیپا، پرو
فکر می‌کردم از آرِکیپا نوشته‌م و عکس گذاشته‌م. حافظه نیست که! فکر می‌کنم این سری هم با فیس‌بوق دود شد رفت.
خب از آرِکیپا بگم که شهر خیلی دلنشینی در جنوب پروئه. سه بار به این شهر رفتم. یه موزه‌ی دانشگاهی هست توی این شهر به اسم Museo Santuarios Andinos می‌شه ترجمه کرد موزه‌ی بست‌نشینی منطقه‌ی آند. قاعدتا خیلی مذهبی، ولی چیزی که مهم بود اولین مومیایی یخی منطقه بود که اینجا نگهداری می‌شد. موزه با کارت دانشجویی معمولی مجانی بود، ولی داستان مال ۹ سال پیشه. عکاسی هم در موزه ممنوع بود بنابراین من به جز خوانیتا هیچ یادم نمیاد چه چیزهای دیگه‌ای توی موزه بود.
خوانیتا رو قبلا اینجا معرفی کرده بودم. شاهزاده‌ی اینکا که برای فروکش کردن خشم خدایان آتشفشانها، به سر قله‌ی آمپاتو برده و قربانی شد. وقتی پیداش کردن، بدنش تو یه پارچه‌ی گلدوزی شده‌ی رنگ روشن پیچیده شده بود، مجسمه‌های کوچیکی از طلا، نقره و صدف توی لباسش بود، یک کلاه پر از طوطی قرمز به سرش بود و یه شال آلپاکا که با گیره‌ی نقره محکم شده بود هم تنش کرده بودند. اینها بهترین درجه‌ی پوشاک در پایتخت اینکاها، شهر کوزکو محسوب می‌شد و بخاطر همین باستانشناسها عقیده دارند که او یک شاهزاده از خانواده‌های اینکا در کوزکو بوده.
بعد از پیدا شدن خوانیتا، باستانشناسها به قله‌های آتشفشانی دیگه هم سر زدن و جسد بچه‌های کوچکتری رو پیدا کردن. خیلی از اونها به صورت جفت (یه پسر و یه دختر) دفن شدند. خوانیتا با ضربه‌ی شدیدی به سرش کشته شده بود و خیلی‌های دیگه با الکل بیهوش شده و بعد دفن شده بودند. همین موضوع می‌تونه شروع چه داستانهای عجیبی توی ذهن خیال‌انگیز ما باشه. اگر به این منطقه از آند می‌رین یه جستجو کنین ببینین نزدیکترین موزه که یکی از این مومیایی‌های یخی رو داره کجاست.

به جز این آرکیپا برای ما اولین جای استراحت بود. ما که شیش روز هفته برای استادخانوم کار می‌کردیم و به جاش به ما بیسکویت و غذای آب‌پز می‌داد، می‌تونستیم به آرکیپا بریم و از تماشای یه شهر زنده و نوشیدن قهوه‌ی خوب و خوردن غذای دلچسب لذت ببریم. بعد از اتمام دوره‌ی باستانشناسی من و همسفرم آیرین یکبار دیگه به آرکیپا رفتیم و دو سال بعدش هم من یکبار دیگه سر از آرکیپا درآوردم. بریم عکس ببینیم.
آرِکیپا، پرو
آرِکیپا، پرو
chamedanak.blogspot.com
Add a comment...
Wait while more posts are being loaded