Profile cover photo
Profile photo
Hedieh Madani
318 followers
318 followers
About
Hedieh's posts

Post has attachment
رفقای جان، پلاسیون عزیز:
من از این پروفایل کوچ کردم. آدرس جدیدم، همین اسم و همین شکله. اگر لطف بفرمایید شما هم ارتباطتون رو با هم بکوچونین اونور، ممنون قدومتون می شم.
پیشاپیش از تمام مزاحمت های پیش آمده بابت این تغییر، عذر می طلبم. 
تمام توضیحات لازم رو در پست اول اونور دادم.

ببینیمتون و با ما باشید! 

Post has attachment
آقا عارف و سنت فالوئری (دنبال کردن) در ترانه فارسی:

من عشق می‌کنم که تو؛ دنبال می‌کنی منو
هربار می‌رسی به من؛ خوشحال می‌کنی منو

‏ابر اگر از مشرق آید سخت باران می‌شود
یار اگر خوشگل نباشد ملک ویران می‌شود

#نامجو

Post has attachment

يکی از نقاط ضعف من اين است که به ظاهرم اهميت نمی‌دهم. مثلاً از آن دسته نيستم که هر صبح ريش بزنم. دير به دير مو کوتاه می‌کنم، در دهه‌ی چهارم زنده‌گی هنوز تی‌شرت می‌پوشم، از اين قبيل خلاصه. عمدتاً راحتی خودم را به برداشت ديگران از ظاهرم ترجيح داده‌ام. اما به مناسبت‌ها مقيدم؛ به سال نو، به تولد کسانی که دوست‌شان دارم، به اولين باری که با دختری در جمعی ظاهر می‌شوم، از اين قبيل؛ به اين‌که به طرف مورد نظر نشان بدهم که برای‌ام اهميت دارد.

اما موقعيت‌های ديگری هم هست که ظاهرم را آراسته می‌کنم؛ به‌طور مشخص جلسه با شرکت هم‌کار يا رقيب، در نمايش‌گاه‌ها، وقت ارائه‌ی مطلبی که قرار است نظر مخاطب را نسبت به موضوعی جلب کند. در اين قبيل ملاقات‌ها، اتوی کت و شلوار، طرح کراوات، برند ساعت، رنگ جوراب، واکس کفش، دقت در اصلاح صورت، طرز نشستن روی صندلی، کيفيت ايستادن رو به جمع و خطاب قرار دادن، درجه‌ی اعتماد به نفسی که از آرامش حين ايستادن وسط جمعی غريبه برداشت می‌شود، نحوه‌ی مواجهه با شرايط پيش‌بينی‌نشده در محيط ناآشنا و چندين و چند المان نمايشی ديگر، عمده‌ی تأثير بر مخاطب را رقم می‌زنند. حرفی که می‌زنيد آن‌قدرها مهم نيست. طرف پيش از شما تيمی را مأمور تحقيق کرده، نظرات‌شان را خوانده، تصميم‌اش را در مورد موضوع گرفته، و حالا صرفاً می‌خواهد ببيند شريک يا هم‌کار بالقوه‌ی آينده‌اش کيست. کسی که در يک جلسه‌ی کاری جوراب سفيد بپوشد، هم‌کار يا شريک قابل اعتمادی نمی‌تواند باشد. به همين راحتی. چرا؟ به همان دليل که در فوتبال آفسايد و هند هست، اوت دستی و پنالتی هست. يک بازی است و قواعدی دارد. نمايشی است از قدرت انتخاب، سليقه در انتخاب، هم‌آهنگی، مهارت نگه‌داری و چيزهای ديگر. کافی‌ست يک بار نشان بدهيد که در صورت لزوم می‌دانيد و می‌توانيد.

اما در روابط شخصی... اگر حرفی را زديد و طرف نپذيرفت، کسی با ژست تجاری - که وصف‌اش رفت! - همان حرف را گفت و طرف پذيرفت، خب... خود دانيد.

[ ] http://tobecome.blogspot.com/2014/06/blog-post_7.html

Post has attachment
آدم مطلقاً تنهايی مثل من، دل‌اش به همين احوال‌پرسی‌های گاه و بی‌گاه دوستان‌اش خوش است. خواستم از همين تريبون، رسماً بابت لطف و محبتی که بی‌دريغ، به‌واسطه‌ی ايميل و تلفن و البته حضوری نثارم می‌کنيد، صميمانه تشکر کنم. آدمی‌زاد از فردای خودش که خبر ندارد.

[ ] http://feedly.com/e/5GsYpsE2

Post has attachment
#درست_بنویسیم
توزیح حرارت؟!؟! توزیح؟؟
Photo

Post has shared content
ببینین! نزدیک تلویزیون نشستن چشم رو ضعیف می کنه!
مستر پرزیدنت هستن ایشون بله :)))))
Photo

Post has attachment
شبیه قلب شده!
اثر زمین خوردگی دو روز پیش.
پ.ن: این طرح بدون برخورد با جایی و کاملا خودکفا ایجاد شده!
Photo

Post has attachment

تا آنجا که به یار برمی‎گشته، مردهای زندگی‎ من همه سیگاری بوده‎اند. عجیبش آنجاست که من با پدری بزرگ شده‎ام که سیگار برایش با انواع دیگر اعتیاد فرقی ندارد و خودم تا همین پیش پای شما دلی داشتم که از دیدن خاکستر سیگار هم آشوب می‎شد (یک ماه قبل از آمدنم در یک مهمانی به اشتباه بطری آبی که برای خاموش کردن سیگار استفاده کرده بودند در تاریک و روشن آشپزخانه سر کشیدم و نمردم و پایان این دوره رسما اعلام شد).

به خیال خودم هیچ‎وقت از آن دسته‎ی "یا من یا سیگار" نبودم اما راستش وقتی شما به مردی که دوست‎تان دارد بگویید نمی‎توانید ته سیگار، خاکستر سیگار یا بو و دودش را تحمل کنید معنی‎اش کم و بیش همین است. آدم‎های جدی زندگی‎ام همه دست‎کم یک‎بار سیگار را به خاطر من ترک کردند و همیشه هم با اولین دست‎انداز در رابطه‎مان به آغوش یار همیشگی و بی‎نازوادای‎شان برگشتند.(راستش جز یک مورد. اولین پارتنر جدی‎ام در نوزده بیست سالگی که می‎گفت من را باید همین‎طور که هستم بخواهی و خیلی زود فهمیدم هیچ راهی ندارد که طوری را که هست بخواهم.)


به "ت" هیچ‎وقت نتوانستم بگویم سیگاری. نه اینکه نبود ولی یک جور مقیدی بود که دلت نمی‎آمد جمعش ببندی. در تمام دوران دوستی هیچ‎وقت اجازه نداد اثری ببینم از سیگار کشیدنش. شد که سه شبانه‎روز با هم باشیم و خماری بکشد و سیگار نه. حواسش هم باشد که بداخلاقی نکند فقط چون اسباب‎بازی موردعلاقه‎اش دردسترس نیست. 


سیگار را به خاطر من ترک نکرد. نمی‎توانم اعتبارش را به پای خودم بنویسم. هشت نه ماه پیش به دلایل شخصی به این نتیجه رسید که باید بگذارد کنار و از یک روزی به این‎ور دیگر نکشید. طبعا وزن اضافه کرد. شاید ده کیلو. بعد یک روز دوباره به این نتیجه رسید که کافی است و باید برگردد به وزن مناسبش و دوباره بنگ. از آن روز تا الان کم‎وبیش سیزده کیلو کم کرده است.


امروز صبح ولو شده‎ بودم روی تخت و نگاهش می‎کردم. عضلات شکم و کمرش یک جور خوبی ورزیده شده است. یک جوری که حتی به چشم منی که در یک سال گذشته هر روز دیده‎امش هم می‎آید. سربه‎سرش گذاشتم که بس است. از این بیشتر سر فرم بیایی نمی‎گذارم سپتامبر بروی دانشگاه. خندید. لباس پوشید و رفت. فکر کردم یکی از اولین چیزهایی که باعث شد جدی به این رابطه فکر کنم همین بود. ورزیدگی‎اش نه. همین که دیدم بلد است به خودش سخت بگیرد. به این نتیجه برسد که فلان کار باید انجام شود و از هرچه می‎تواند مایه بگذارد تا بشود. مثل من به اولین بهانه‎ای که پیدا می‎کند چنگ نزند که از بار هر تلاشی شانه خالی کند. فکر کردم به راهی که آمده در این یک سال. به آن‎همه‎ای که خودش را حبس کرد در کتابخانه. به سه چهار امتحانی که از سر گذراند و هرکدام‎شان برای یکی مثل من بهانه‎ی یک سال نک‎وناله است. به هزار و یکی سنگی که انداخته‎اند پیش پایش و هنوز دارد برای برداشتن‎شان کلنجار می‎رود. به تمام درهای بسته. درهایی که بعضا توی صورتش بسته شدند. به خستگی‎اش این روزها؛ و اینکه با اینهمه هنوز هم از خودش ناراضی است. 


یک‎بار به یکی گفته بودم شاید بعد از تجربه‎ی دردناک جدایی‎ از غول غارنشینم "ت" را انتخاب کردم چون نقطه‎ی مقابل او بود. عکس تمام چیزهایی که شش هفت سال شوریدگی و شیدایی را رقم زده بود و به آنجا رسانده بود. راستش اما این است که "ت" را انتخاب کردم چون نقطه‎ی مقابل خودم بود. عکس همه‎ی ضعفی که در خودم می‎شناختم و بابتش شرمنده بودم. انتخابش کردم چون همه‎ی آن چیزی بود که یک زمانی می‎خواستم باشم و نبودم. نیستم. 


پسرک را با تمام وجود تحسین می‎کنم. دل بسته‎ام که نرم نرم کنارش بتوانم آدم بهتری باشم. نه آدم بهتری. ورژن بهتری از خودم باشم. دل‎بسته‎ام که نرم نرم کنارم یاد بگیرد با خودش مهربان‎تر باشد. این را گمانم بتوانم یادش بدهم. فقط باید راضی‎اش کنم خودش با چشم‎های من ببیند.



Post has shared content
شاپينگم كاملن راه افتاد. نمى دونم قراره چه طور پيش بره اما من سرسختانه وايميستم تا پا بگيره. خوشحال مى شم ببينيد و اگه خوشتون اومد به بقيه هم معرفى كنيد. اصلن دستتونو دوستانه مى فشارم كه همين نوشته رو به اشتراك بگذاريد. ممنونم : )
Instagram: @mootisha

Facebook: facebook.com/mootisha

Twitter: twitter.com/mootisha
Wait while more posts are being loaded