Profile

Cover photo
‫هدیه مدنی‬‎
Lives in tehran
5,176 followers|1,497,094 views
AboutPostsPhotosVideosReviews

Stream

هدیه مدنی

Shared publicly  - 
 
هر کس می خواد با دستادست مذاکره کنه و قرارداد ببنده لطفا بیاد. بچه های مرکزی دستادست تهران نیستن و این فرصت غنیمته جدا.
 ·  Translate
 
ورک شاپ دستادست در نمایشگاه نقش آفرینی زنان در توسعه پایدار

نمایندگان دستادست روز یکشنبه 31 فروردین ماه، ساعت 11 صبح کارگاهی برای معرفی دستادست در غرفه وزارت ارتباطات برگزار خواهند کرد.
در صورت تمایل به آشنایی بیشتر با دستادست و فعالیت های آن در این برنامه شرکت کنید. ما دستادستی ها از دیدار شما و پاسخگویی به سوالات تان بسیار خوشحال می شویم.
محل نمایشگاه: نمایشگاه بین المللی تهران.
جهت کسب اطلاعات بیشتر به این سایت مراجعه کنید: http://www.zanan-smt.ir

آدرس سایت ما: http://dastadast.ir
آدرس صفحه فیس بوک ما: https://www.facebook.com/DastaDast
آدرس صفحه گوگل پلاس ما: https://plus.google.com/u/0/+DastadastIrcrafts/posts
آدرس صفحه اینستاگرام ما: http://instagram.com/dastadast
 ·  Translate
8
3
Banafshe Jamali's profile photoمیرزا حمزه غالبی's profile photo
Add a comment...

هدیه مدنی

Shared publicly  - 
 
وابستگی - 1 : تن

ناخن ام در آمد. معمولا در ادبیات عامه از مصدر "ناخن افتادن" استفاده می کنند اما این اتفاقی نبود که افتاد. جریان این بود که وقتی انگشت وسطی پای چپم کوبیده شد به دیوار، کل انگشت به شدت بنفش شد و خون مردگی زیر ناخن ماند و ماند. ناخن انگشتان پا در من، حداقل رشد را دارند. در نتیجه در سه ماهی که گذشت، هنوز هیچ تغییری در رنگش اتفاق نیفتاده بود. دیروز، آمدم کوتاهش کنم (کوتاه کردن در مورد ناخن چهار پنج میلی متری پا فعل خنده داری است! اما خب) و دیدم در حال "ور" آمدن است. از چهار میلیمتری که بود، سه و نیم میلی مترش با حداقل  ِوابستگی، به پا بسته شده بودند. خلاصه ی کلام که ناخن هنوز خون آلود - آغشته به خون خشک البته - در آمد. بی هیچ دردی. بعد، فراموشش کردم.

من آدم خال خالی ایی هستم. قبلا به این شدت خال نداشتم اما سرعت افزایش خال ها جدا خنده دار است. مثلا الان روی دست چپم سیزده خال واضح - و یک خال غیر واضح! - وجود دارد. هیچ کدام از این سیزده عدد را هم به یاد ندارم. یعنی آن سال هایی که کودک تر بودم و حواسم بیشتر به شگفتی های بدنم بوده، هیچ کدام ازاین سیزده تا را ندیده بودم. (انقدر هر بار گفتم که آن سال هایی که کودک بودم و همه دست گرفته اند که مگر دیگر کودک نیستی، این کلمه را با صفت تفضیلی به کار می برم.)  حالا با اغماض که در نظر بگیریم، فرض می کنیم یکی یا دوتایی بوده اند و حافظه ی من یاری نمی کند. از طرف دیگر، آن یک خالِ غیر واضح، کف دست چپم است. این خال، همیشه وظیفه ی جادویی مشخص کردن دست راست و چپم را به عهده داشته. (دروغ چرا! تقریبا تا همین امروز) یعنی در تمام مدت زندگی ام، خاطره ی بسیار واضحی از حضورش را به یاد دارم. حالا، فرایند کم رنگ شدنش، شبیه دیدن عزیزی محتضر در بستر بیماری است.

از اینها بگذریم، می رسیم به صورت. خال های روی صورتم ثبات نسبی بیشتری دارند. با برادری آن سال های دور، یک بار حسابی خندیدیم که چهار خال ِ روی صورتم را اگر به هم وصل کنیم می شود متوازی الاضلاع (و واقعا هم می شد!). حالا، دو تا از این خال ها کمی - واقعا کمی - متورم طور شده اند. این اتفاق پنج شش سال پیش افتاده و بعد متوقف شده اما هر بار که با دقت نگاهشان می کنم، یک حس عجیب بهم می گوید که می خواهی برشان داری؟ (در واقع خال هایی که ترس از گوشتی شدنشان در چهل سال آینده وجود دارد، سه تا هستند. این دو تا را اگر با یک خط به هم وصل کنی، در امتداد خط روی گردن می شود سومی را دید) فرض بفرمایید در نسخ تصویری سه سالگی ام، هر چهارتای این خال ها به وضوح هستند. انقدر ماندنی. انقدر بخشی از من. حالا می شود که خودخواسته، از دستشان بدهم؟ می شود تصوری از خودم داشته باشم که بخشی اش را دانسته حذف کرده باشم؟

بعد، برسیم سراغ موها (موهای سر البته!). آیا مثلا وقتی ما در آینه نگاه می کنیم، توقع داریم خودمان را با رنگ مو یا اندازه ی موی خاصی ببینیم؟ برای موها، همیشه این فرض - و جوانه ی امید! - هست که موها دوباره رشد می کنند و می شود با تغییری دیگر جایگزینشان کرد. یعنی اینبار با تغییری مواجه ایم که دائمی نیست. حالا، این تغییر، روی کنش های ما چه تاثیری دارند؟ (یا اصلا تاثیری دارند؟!) به گمان من حداقل سه پارامتر کیفیت لبخند، نحوه ی دلبری و برق چشم ها را دچار دگرگونی های اساسی می کنند. اما بقیه ی مشخصه های اساسی ما را چطور؟ مثلا کیفیت رویا بینی و سمجی ِ در کار و یا نرم خو بودن؟ با تغییر موها، بقیه شما را متفاوت تر میبینند. این، یکی دومین تفاوت برخورد با موها و خال هاست. (فرضیه ای هست که تغییر مو در خانم ها و تغییر سیبیل در آقایون را هم عرض هم قلمداد می کند. تاثیر شدید روی تمام پارامترهای رفتاری آقایون با همان کیس استادی های به شدت محدود، کاملا تایید می شود!)

تن به تغییرات اساسی تر سپردن چطور؟ عمل کردن بینی؟ پروتز لب؟ تزریق چربی؟ از دست دادن یک عضو؟ (کلیه یا دست و پا) هر کدام از این ها که اتفاق بیفتد، من را چقدر عوض می کند؟ جسمم که دچار چنین تغییر جایگزین نشدنی ایی بشود، من چقدر من می مانم؟ و خب ترمز تخیلات من همیشه اینجاست. 

شدند پنج تا:

از دست دادن بخشی از بدن که کاملا جایگزین پذیر است، بر حسب تصادف.

از دست دادن - یا به دست آوردن بخشی از بدن بر حسب تغییرات خود بدن و بی دخالت خودخواسته ی من.

از دست دادن بخشی از بدن بر حسب خواسته ی من. بی جایگزینی. (تغییر جزئی)

تغییر بخشی از بدن به صورت کاملا خودخواسته و البته برگشت پذیر.

تغییر بخشی از بدن به صورت خودخواسته و برگشت ناپذیر (تغییر به شدت کلی!)

خب، من و جسمم بدجور به هم وابسته ایم و این بدن - همین بدن نازنین و دوست داشتنی و آشنا - کنترلش دست من است و کنترل من هم دست او. این وابستگی دوطرفه و عجیب.

پی نوشت: یک سوال هست که اگر یک بخش بدن من را تغییر بدهند و مثلا با یک عضو پلاستیکی جایگزین کنند، من هنوز منم. حالا اگر این تغییر را مداوم انجام دهند تا کلا اندام من پلاستیکی شود، نقطه ای که من از بودنم تهی می شوم کجاست؟ این دو تا فکر شبیه هم به نظر می رسند با این تفاوت که پشت نوشته ی من، یک خودخواهی (خود پسندی؟ خود پرستی؟) غیر قابل انکار نشسته و با نیش باز، لبخند می زند!
 ·  Translate
42
2
فؤاد س فریمانی's profile photoخاله ارزن's profile photoNasrin z's profile photoMehdi MMJ's profile photo
3 comments
 
یه بیماری ای وجود داره که در اون فرد بخشی از بدن رو به عنوان بخشی از خودش قبول نداره. مثلن دست یا پا و ... این پی نوشت منو یاد اون انداخت. چرا، نمیدونم!
 ·  Translate
Add a comment...
 
خوابه. اول باید بوسیدش. خیلی نرم. گونه اش رو. زیر گردنش رو. بعد باید صورت رو گذاشت روی پوستش تا نفس گرمت رو حس کنه. یواش و انگشت ها رو لرزوند رو پوست تنش و قلقلکش داد. که بخنده. هوشیار شه.
با بوسه و خنده باید بیدارش کرد. روز رو شروع کرد.
لعنت به زنگ ساعت اصلا! طبیعی باشید!
حضور داشته باشید!
#مثلا  
#ده_فرمان  
#سر_صبی  
#باغل  
 ·  Translate
74
6
Mastane Mim's profile photoTina Jalali's profile photo
Add a comment...

هدیه مدنی

Shared publicly  - 
 
زنی که نمی دانست خطوط موازی فقط در بی نهایت به یکدیگر می رسند

زن گفت در دنیای موازی من جای دیگری زندگی می‌کنم. در شهر دیگری. در خانه دیگری. با مرد دیگری.کار دیگری دارم. در دنیای موازی خانه‌ام کوچک است و قدیمی، ماشین ندارم و دو چتر دسته کوتاه و دسته بلند دارم. دوستان دیگری دارم. آدمهای دیگری را آخر هفته‌ها می‌بینم و برای بچه‌های دیگری کتاب کادو می‌خرم. در دنیایی موازی مرد همیشه دیرتر از من به خانه برمی‌گردد، خسته‌تر . در دنیایی موازی مرد که می‌رسد شام حاضر است و مرد دستپختم را دوست دارد.  زن گفت در دنیای موازی اینجا، جایی با زمانی متفاوت،هوایی متفاوت و صدای خودرو امداد متفاوت پشت پنجره من موقع شام همه اتفاقات خنده‌دار آنروز مسیر کار را برای مرد تعریف می‌کنم و او با دهان بسته می‌خندد. در دنیایی موازی هردو بعد از شام چیزی می‌خوانیم و شراب می‌نوشیم و چیزی می‌بینیم. در دنیای موازی بارها و بارها سرم را روی پای مرد جابه‌جا می‌کنم تا جای راحت سرم را پیدا کنم و احتمالا آخرین حرفی که می‌شنوم بجای صدای کش آمدن دیوار، شب بخیر عزیزم مرد است.

زن گفت البته در همین دنیا هم من  هرشب با مرد تلاقی می‌کنم. هرشب او بی‌آنکه بداند زنی که از همه مردان جهان دیرتر می‌خوابد وقتی خواب است می‌خزد توی توی تختش و دست مرد را می‌کشد رویش . هرشب تکیه می‌کند به مرد و سعی می‌کند نفس کشیدنش را با آهنگ نفس کشیدنش هماهنگ کند.زن گفت هرشب وقتی می‌خوابم می‌گویم شب بخیر عزیزم ولی شب بخیر عزیزم من در آسمان می‌ماند و او چندساعت بعد آنرا خواهد شنید. وقتی بیدار می‌شود بی‌آنکه بداند دیشب زنی از دنیایی موازی که او حتی از بودنش خبر ندارد تا صبح سرش را به پشت او چسبانده و بین گرمای بازدم خودش و تجسمی از گرمای تن او خوابیده است.

به زن گفتم شراب دوم را هم می‌خوری. گفت نه  باید بروم مرد منتظرم است. گفتم تو واقعا  اینطور فکر می‌کنی؟
 ·  Translate
20
1
Alireza Siavashi's profile photoSenator Dp's profile photo
 
ذر کوش من کفت
چی کفت
من زن ۰۰۰۰ نمیشم
 ·  Translate
Add a comment...
 
امسال سال دیگری است، سال بهتری...

داشت سازدهنی می زد، قطعه زیبایی بود، ایستاده بودیم بر بلندترین نقطه شهر. داشتم فکر می کردم یعنی از این همه خانه در این شهر 50 مترش حق ما نیست؟ چشمم به آن حجم انباشته به هم فشرده، اشکم سریده بود و می ترسیدم سربرگردانم چشمانم را ببیند. سازش را رها کرد. سکوت شد. بی هوا پرسید الان دقیقا دلت چه می خواهد. دلم یک خانه میخواست برای خودم، برای خودمان ... و این دومین باری بود که در این چند روز اتفاق می افتاد. اولین بار وقتی بود که داشتم سفره هفت سین را می چیدم. دیدم دلم می خواهد این سفره را جای دیگری بچینم، جایی که من خانمش باشم ...

اینجور زن بودن را بار اول است دارم تجربه می کنم. قبلترها روابط کوچکی داشتم که قرار نبود زندگی ام را تغییر دهند، هوایی ام نمی کردند، برایشان به آب و آتش نمی زدم، کوچکترین مسئله را تاب نمی آوردم، آدمهایی بودند نه برای اینکه ماندگار شوند فقط برای اینکه حال و هوایم را عوض کنند، آدمهای کوچکی که زود از زندگی ام پاک می شدند به اولین پرخاش، اولین دعوا، اولین دلگیری. آدم بی رحمی بودم. آدم کینه توزی که چون کسی روزی جایی فرصت نداده بود اشتباهم را جبران کنم آدمها را می تاراند به اولین اشتباه. آدم فرصت سوزی بودم من که لغزشها را نمی بخشیدم. حالا اما ته ته همه آن دعواها و دادها و گریه ها آغوشی است که از من دریغ نمی شود، دوستت دارمی که تمام نمی شود و این آن معجزه ای است که در حال رخ دادن است ...

موقع برگشتن 5 تا گلدان خریدیم به نیت زایش، برکت، عشق. عشق هوای امسالمان باشد، برای همه مان، عیدمان/تان مبارک ... 
 ·  Translate
23
1
KARIM SAEED's profile photoAmin Rzi's profile photomosafer-e Bgane's profile photo
2 comments
 
مطلبش در مورد تئاتر و پژمان جمشيدي خوب بود
 ·  Translate
Add a comment...
 
مگر می‌شود آدم فقط یک‌بار عاشق بشود؟ عشق ابدی فقط حرف است. پیش می‌آید که آدم خیلی خاطر کسی را بخواهد. اما همیشه، وقتی آدم فکر می‌کند که دل‌ش سخت پیش یکی گرفتار است، یک‌دفعه، یک‌جایی می‌بیند که دل‌ش، تهِ دل‌ش، برای یکی دیگر هم می‌لرزد. اگر باوفا باشد، دل‌ش را خفه می‌کند و تا آخر عمر، حسرت آن دل‌لرزه برای‌ش می‌ماند. اگر بی‌وفا باشد، می‌لغزد و همه‌ی عمرش عذابِ گناه بر دل‌ش می‌ماند. هیچ کس حکمت‌اش را نمی‌داند... حالا با خود آدم است که حسرت را بخواهد یا عذاب گناه را. یکی را باید انتخاب کند؛ فرار ندارد.

شاه‌دُخت سرزمین ابدیت / آرش حجازی
 ·  Translate
40
1
Bahram Bahrami's profile photoNaghmeh Rastegar's profile photo
 
دقیقاً درست میگی منم همین عقیده رو دارم
 ·  Translate
Add a comment...
Have her in circles
5,176 people
Niusha B's profile photo
 
ایشون جانن.
 ·  Translate
 
خاتمی رفته بیمارستان ملاقات معصومه ابتکار بعد مادر نوزادی متوجه شده، ازش خواسته در گوش نورسيده‌، اذان بگه :) 
نمایندگان خاص مجلس حالا کی رو استیضاح کنن؟!
http://goo.gl/lgqKA6 

#خاتمی   #مردم  
 ·  Translate
91
5
Sa Mo's profile photoمصی ایرانی's profile photoهر مـس's profile photoAli R's profile photo
4 comments
 
نوزادو:-D
 ·  Translate
Add a comment...

هدیه مدنی

Shared publicly  - 
 
کلمه ها غنی بودن تصاویر رو ندارن. همین، قدرت کلمه هاست.
 ·  Translate
58
1
حسـام میم's profile photoShams Jack's profile photoمصی ایرانی's profile photoهدیه مدنی's profile photo
11 comments
 
+هدیه مدنی
هدیه اس بهت دادم
 ·  Translate
Add a comment...

هدیه مدنی

Shared publicly  - 
 
سال نود و دو سال من نبود، یکی از آن سال‌های بدی که هرچه می‌زنی به در بسته می خورد و آخرش هم فقط یک هیچ بزرگ برایت می‌ماند. خب، زندگی است دیگر، گاهی آن‌طور که تو دوست داری پیش نمی‌رود، لج می‌کند با تو و رویاهایت و تا زمینت نزند، تا خسته‌ات نکند، دست بر نمی‌دارد؛ درست که این‌ها همه تجربه است و آدم را بزرگ‌تر و سرسخت‌تر می‌کند و بلاه بلاه بلاه، اما به درد هم نباید عادت کرد، یا گره‌اش زد به زندگی و خیال کرد گریزی از این همه رنج و تلخی نیست.
مشتاق رسیدن بهارم و سال نود و سه؛ مثل خرس قطبی گرسنه‌‌ای که از خواب زمستانی بیدار شده و حالا تصویری مبهم از فوک‌ها را در دوردست می‌‌بیند؛ زندگی‌اش رنگ می‌گیرد دوباره، اگر دوام بیاورد، اگر یکی آن بالا دوست‌اش داشته باشد...
 ·  Translate
41
7
leyli tabaar's profile photoSenator Dp's profile photomahdieh khodaparastan's profile photosanaz mehraban's profile photo
2 comments
 
هدیه کجایی؟ نیستی چرا؟
 ·  Translate
Add a comment...

هدیه مدنی

Shared publicly  - 
 
مرده های بیدار
هشتاد درصد بدن آدم را آب تشکیل داده‌است، برای همین خیلی هم دور از انتظار نیست که آدم هر روز یک قیافه جدید در آینه ببیند. پوست صورت و گونه‌ها در هر دقیقه عوض می‌شود مثل گِلِ مرداب با حرکت آبی که در اعماق است و آدم‌هایی که روی سطح‌اش راه می‌روند. یک تصویر قاب شده خودم را بالای آینه‌ام آویزان کرده‌ام. اولین کاری که وقتی که بیدار می‌شوم می‌کنم این است که تصویرم را با عکس مقایسه می‌کنم، دنبال تفاوت‌ها می‌گردم تا با آرایش درست شان کنم. در مقایسه با تصویر پر رنگ و رویم، صورت توی آینه بی جان و رنگ‌پریده است مثل قیافه یک مرده.

قسمتی از داستان کوتاه حمام
نوشته تاوادا یوکو به ترجمه ع.
 ·  Translate
هشتاد درصد بدن انسان آب است، برای همین خیلی هم دور از انتظار نیست که آدم هر روز یک قیافه جدید در آینه ببیند. پوست صورت و گونه‌ها در هر دقیقه عوض می‌شود مثل گِل در مرداب که با حرکت آبی که در اعماق است یا آدم‌هایی که روی سطح‌اش...
38
نی یاز مندیها's profile photoهدیه مدنی's profile photo
3 comments
 
هوم
بعد عيد منتظرتم
سفر بعت خوش بگذره عيزم
 ·  Translate
Add a comment...
People
Have her in circles
5,176 people
Niusha B's profile photo
Work
Occupation
رها شدیم فعلن!
Basic Information
Gender
Female
Looking for
Friends
Birthday
September 29
Relationship
In a relationship
Story
Introduction
ich wusste alles ist möglich!
Places
Map of the places this user has livedMap of the places this user has livedMap of the places this user has lived
Currently
tehran
Links
Contributor to
آزمایشگاه خفن ژنتیک - طبقه ی دوم
Public - a year ago
reviewed a year ago
صدای من رو الان از یکی از آزمایشگاه های خفن اینجا دارید!
Public - a year ago
reviewed a year ago
2 reviews
Map
Map
Map