Profile cover photo
Profile photo
shamih shamih
58 followers -
گاهی اوقات دلم گرفتۀ هر چند آزردم گاه مست و ملانگم، گاه دیوانه تر از یک دیوانه واقعی که شما اصلا به چشم سر ندیده ای. گاهی اوقات ژولیده و غمگینم.... در خود غرق می شوم/ اما چرایش را نمی دانم ولی تفکری در من اوج می گیرد که شباهت زیادی به عشق دارد.....خدایان تفاوت آدمی با حیوان را در اعتقاد مذهبیش جستجو می کنند! اهل خرد و عقل تفاوت آدمی را با حیوان در فکر و احساس می بیند.... من همیشه می نویسم ! غلط یا درست فقط می نویسم و چیزهای گاهأ در ذهنم خطور می کند یعنی میاد ومی رود و تا قبل از گم شدنش من باید یادداشت ش کنم هر چند چیزهای جدا از دل و عقل نیستند و یا شاید به درد کسی نخورد //اما من باید افکارم را شفاف و به نمایش بگذارم تا دیگران به تنهایی به قاضی نروند / شاید به همین دلیل است که هی می نویسم البته ناگفتنی هاست یا شاید هذیان .. درست نمی دونم و به همین دلیل در معرض نمایش و دیده می گذارم /// در موقع نوشتن دوست دارم تنها باشم. به دور از صدای پای هر رهگذری که در کوچه گذر کند.... مدعی کلام نیستم اما ناخواند مهمان این جهانم که میزبانیش را به چالش می کشم و نفرین می کنم سیستمی که بر آن عیار است...چون در آن انصافی نمی بینم.. امروز دلم گرفته، در فکرم ، قصدم نوشتن شعری یا حدیث در باب معرفت و یا اینکه کسی را بیازارم نیست.. چون به هر دفتر کهنه ای که نیک بنگری حدیثی هست که نوشتند و گفتن از حدیث عشق و معرفت به هزاران استاد. از برای زندگی!!! در بعضی از احادیث امده است که همه جا آسمان همین رنگ است . غافل از اینکه در سرزمین من! قطع دست و یا پای یک سارق از چشمها پوشیده نیست و به دارآویختن انسان در ملال عام کار بسیار سختی نیست و دارای تماشاچی هم هست .. گویی سالن تائیر است و آدمها می رود تا تائتر کمدی را تماشا کنند... من از آن سوی آبها اومدم آنجا که آسمانش همیشه سیاه ست و شهرش خونین ترین شهر دنیاست سرزمین ی که من در آن زاده شدم حالا حاکمش فرزند خداست و مفتی شهر. جلادش زاهدی است که چندین بار به دیدن خدا رفته است و با زبان خدا آشناست وقتی که انسان را به دار یا به گلوله می بندند اول با نام خدا شروع می کنند. اینها را از این خاطر گفتم که همه جا آسمان یک رنگ نیست و همه جای مفتی و زاهد زالو صف به جان و مال مردم حاکم نیستند... اما سوداگران زخود بیگانه گشته به آنچه بود مدل افتخار انداختند و مفتخر گشتند که برای خود کسی بودند . گذشتی از کلم و حدیث برای زندگی دارند . و اما من! گاهی غرق تماشای گرگی هستم که برای بقا دهانش آلوده به خون آهوی پیری است که در جستجو مکانی امن بود... چه دنیای غریبیست... نه عطار از هفت خانه عشق گذشت نه ما اندر غم یک کوچه ایم ساقی بریز می و نپدار که بدمستیم در هر عالمی که باشیم بی اعتنا به هر خدا ما شمع نو افروزیم / این جهان نابرابر را از ریشه می اندازیم هر حدیث کهنه را به زباله دان می اندازیم چون ز خود به صدها حدیث تازه داریم..... شمی صلواتی
گاهی اوقات دلم گرفتۀ هر چند آزردم گاه مست و ملانگم، گاه دیوانه تر از یک دیوانه واقعی که شما اصلا به چشم سر ندیده ای. گاهی اوقات ژولیده و غمگینم.... در خود غرق می شوم/ اما چرایش را نمی دانم ولی تفکری در من اوج می گیرد که شباهت زیادی به عشق دارد.....خدایان تفاوت آدمی با حیوان را در اعتقاد مذهبیش جستجو می کنند! اهل خرد و عقل تفاوت آدمی را با حیوان در فکر و احساس می بیند.... من همیشه می نویسم ! غلط یا درست فقط می نویسم و چیزهای گاهأ در ذهنم خطور می کند یعنی میاد ومی رود و تا قبل از گم شدنش من باید یادداشت ش کنم هر چند چیزهای جدا از دل و عقل نیستند و یا شاید به درد کسی نخورد //اما من باید افکارم را شفاف و به نمایش بگذارم تا دیگران به تنهایی به قاضی نروند / شاید به همین دلیل است که هی می نویسم البته ناگفتنی هاست یا شاید هذیان .. درست نمی دونم و به همین دلیل در معرض نمایش و دیده می گذارم /// در موقع نوشتن دوست دارم تنها باشم. به دور از صدای پای هر رهگذری که در کوچه گذر کند.... مدعی کلام نیستم اما ناخواند مهمان این جهانم که میزبانیش را به چالش می کشم و نفرین می کنم سیستمی که بر آن عیار است...چون در آن انصافی نمی بینم.. امروز دلم گرفته، در فکرم ، قصدم نوشتن شعری یا حدیث در باب معرفت و یا اینکه کسی را بیازارم نیست.. چون به هر دفتر کهنه ای که نیک بنگری حدیثی هست که نوشتند و گفتن از حدیث عشق و معرفت به هزاران استاد. از برای زندگی!!! در بعضی از احادیث امده است که همه جا آسمان همین رنگ است . غافل از اینکه در سرزمین من! قطع دست و یا پای یک سارق از چشمها پوشیده نیست و به دارآویختن انسان در ملال عام کار بسیار سختی نیست و دارای تماشاچی هم هست .. گویی سالن تائیر است و آدمها می رود تا تائتر کمدی را تماشا کنند... من از آن سوی آبها اومدم آنجا که آسمانش همیشه سیاه ست و شهرش خونین ترین شهر دنیاست سرزمین ی که من در آن زاده شدم حالا حاکمش فرزند خداست و مفتی شهر. جلادش زاهدی است که چندین بار به دیدن خدا رفته است و با زبان خدا آشناست وقتی که انسان را به دار یا به گلوله می بندند اول با نام خدا شروع می کنند. اینها را از این خاطر گفتم که همه جا آسمان یک رنگ نیست و همه جای مفتی و زاهد زالو صف به جان و مال مردم حاکم نیستند... اما سوداگران زخود بیگانه گشته به آنچه بود مدل افتخار انداختند و مفتخر گشتند که برای خود کسی بودند . گذشتی از کلم و حدیث برای زندگی دارند . و اما من! گاهی غرق تماشای گرگی هستم که برای بقا دهانش آلوده به خون آهوی پیری است که در جستجو مکانی امن بود... چه دنیای غریبیست... نه عطار از هفت خانه عشق گذشت نه ما اندر غم یک کوچه ایم ساقی بریز می و نپدار که بدمستیم در هر عالمی که باشیم بی اعتنا به هر خدا ما شمع نو افروزیم / این جهان نابرابر را از ریشه می اندازیم هر حدیث کهنه را به زباله دان می اندازیم چون ز خود به صدها حدیث تازه داریم..... شمی صلواتی

58 followers
About
Posts

Post has attachment
Photo
Add a comment...

Add a comment...

Post has attachment
Photo
Add a comment...

Post has attachment

Post has attachment

Post has attachment
Wait while more posts are being loaded