Profile cover photo
Profile photo
moshaver.co | مشاور؛ مشاوره آنلاین‎
227 followers -
ارائه مشاوره آنلاین در وبسایت مشاور
ارائه مشاوره آنلاین در وبسایت مشاور

227 followers
About
moshaver.co | مشاور؛ مشاوره آنلاین's posts

Post has attachment

Post has attachment

Post has attachment

Post has attachment

Post has attachment

Post has attachment
آغوش درمانی

لمس اساس ارتباط نوزاد آدمی با دنیایی است که به آن قدم می گذارد. حواس پنج گانه از اولین ابزارهای ارتباطی او با دیگران است. از این میان حس لامسه کاربرد زیادی دارد. نوزاد انسان ، لطافت، گرمی، سردی، درد، فشار، راحتی، آسایش و بسیاری از حالات جسمی و حتی عاطفی را از طریق حس لامسه دریافت می کند. کسانی که در دوران نوزادی و کودکی دچار محرومیت حسی شده اند، در بزرگسالی به سختی قادرند عواطف خود را نشان دهند و به نظر دیگران افرادی سرد و بی روح می نمایند.





هم با کلام و هم بدون آن می توان با خود و دیگران ارتباط برقرار کرد؛ و لمس از جمله ابزارهای ارتباط غیرکلامی است.هلن کولتون(Helen Colton)مولف کتاب لمس، عقیده خود را در خصوص ضرورت توجه به سیستمهای لمس و عملکردهای بیولو‍ژیک ابراز می دارد که ما از همان آغاز زندگی دانش و خرد کسب کرده ایم و به انسان های دانائی تبدیل شده ایم. اکنون آنقدر دانش نوین در اختیار داریم که بتوانیم به ابعاد جدیدمان ، در مقام انسان های بیولوژیک (homo bioloicus)، توجه کنیم. ارگانیسم بیولوژیک ما برای عمل کردن در حد اعلای خود – حداکثر شادی و لذت – به چه چیزی احتیاج دارد؟ شواهد علمی حاکی است که “لمس کردن” یا “تماس انسانی” یکی از قدرتمندترین و پایه ای ترین نیازهای بشر است. موجود انسان – که ترکیبی از گونه های فهیم و انسان های بیولوژیک است – برای برقراری تماس با دنیا و کسب لذت و سلامت در آن از قدرت لمس استفاده می کند و آن را در خدمت پرورش جامعه می گیرد.

در آغوش گرفتن پاسخی طبیعی و غریزی از روی عاطفه ، مهر و محبت، احتیاج و شادی است
لمس کردن و لمس شدن نه تنها خوشایند بلکه نوعی نیاز است. تحقیقات علمی این نظریه را ، که تحریک با لمس برای سلامت عاطفی و جسمی ما کاملا لازم است ، تایید می کند.
لمس درمانی و یا تقویت سیستم حس لمس یکی از ابزارهای اصلی درمان محسوب می شود. لمس کردن به تسکین درد و کاهش اضطراب و افسردگی کمک می کند ، اراده بیمار را برای زندگی تقویت می کند و همچنین به نوزادان نارسی که در دستگاه های ویژه( انکوباتور) از لمس محروم می مانند کمک میکند که رشد کنند.آغوش درمانی


آزمایش های گوناگون نشان داده اند که مهمترین فوائد و خاصیتهای اثبات شده برای لمس عبارتند از :
۱٫ موجب می شود که ما به خودمان و محیطمان احساس بهتری پیدا کنیم.
۲٫ تاثیر مثبتی بر رشد زبان و هوش کودکان می گذارد.
۳٫ عزت نفسدر کودک به وجود می آورد.
۴٫ تنش و فشار عصبی را کاهش می دهد.
۵٫ حضور فیزیکی والد و فرزند را در کنار هم تایید می کند.
۶٫ موجب تغییرات فیزیولوژیکی چشمگیر در لمس کننده(toucher) و لمس شونده(touched) می شود.
لمس ، شکل های گوناگونی دارد ، در آغوش گرفتن ، که نوع خاصی از لمس کردن است، نقش موثری در کسب سلامتی و بهبودی بازی می کند.



ماهیت و مبنای فیزیولوژیکی بغل کردن:
ریشه فعل “بغل کردن” (hugging) ظاهرا به فعل اسکاندیناوی قدیمی Hugga، به معنی آرامش دادن و نوازش کردن، برمی گردد؛ مانند مادری که فرزندش را بغل می کند. محققان در دهه ۱۹۷۰ ، درباره مواد شیمیایی به نام “اندورفین ها” که در خون و سیستم اعصاب وجود دارد ، پژوهش هایی انجام دادند. اندورفین ها موادی شبه مورفینی هستند که درد را تسکین می دهند و موجب می شوند احساس شادابی کنیم . بررسی ها حاکی است که این خواب آورهای طبیعی ، که مغز و دستگاه اعصاب آن را تولید می کنند، هنگامی که یکدیگر
را در آغوش می گیریم افزایش می یابند.(Melody Beattie,1987)
Ashley Montague(1971) در کتاب لمس کردن، در خصوص اهمیت پوست انسان چنین اظهارنظر نموده است که ظاهرا در مغز ناحیه ای وجود دارد که در پاسخ به محرک های لمسی رشد می کند. اگر کودکی به فدر کافی لمس نشود قسمتی از مغزش پژمرده می شود و سیستم ایمنی بدن او آسیب می بیند.
بغل شدن در شروع زندگی سبب می شود که ما بتوانیم عشق بورزیم. بچه هایی که بدون بغل شدن بزرگ می شوند در بزرگسالی نمی توانند به دیگران عشق بورزند و ممکن است به افرادی روان دردمند(Psychopath) یا جامعه دردمند(Sociopath) تبدیل شوند یا به شکل بیمارگونه ای رشد کنند.
Photo

Post has attachment
توانایی نه گفتن

ناتوانی در «نه» گفتن
اگر شما زمانی که می‌خواهید نه بگویید نتوانید و به جای آن بله بگویید، نسبت به فردی که مجبور شده‌اید به او پاسخ مثبت دهید، احساس رنجش و عصبانیت می‌کنید، حتی اگر آنها واقعا گناهی نداشته باشند. در ضمن نسبت به خودتان ناامید و مأیوس می‌شوید. از طرفی اگر مسئولیت کاری بیش از توان‌تان را به عهده بگیرید، دچار اضطراب شدیدی می‌شوید و شهامت نداشتن، در طولانی مدت از عزت نفستان می‌کاهد و شما را به سمت افسردگی و نگرانی سوق می‌دهد.

از طرفی برخی از افراد فکر می‌کنند می‌توانند نه بگویند، اما نمی‌دانند که روش نه گفتنشان اصلا مناسب نیست. در واقع برخی از افراد این کار را با رفتاری بد و تهاجمی و بدون در نظر گرفتن احساسات دیگران و بی‌احترامی به آنها انجام می‌دهند. این روش باعث می‌شود دیگران از شما بیزار شده یا عصبانی و آزرده خاطر شوند.

چرا «نه» گفتن سخت است
اگر به رفتار کودکان نوپا نگاه کنید متوجه می‌شوید آنها با گفتن کلمه نه هرگز مشکلی ندارند، این نشان می‌دهد انسان‌ها از ابتدای تولد توانایی نه گفتن دارند، اما مشکل این است که هرچه بزرگ‌تر می‌شویم از محیط زندگی و تجربه‌هایمان می‌آموزیم که در خیلی از موارد نه گفتن تبعات خاصی دارد و برای کم شدن مواجهه‌‌هایمان با آن تبعات به کسی تبدیل می‌شویم که به دلیل برخی باورها شهامت نه گفتن را نداریم.

این باورها می‌تواند موارد زیر باشد:
ـ بسیار گستاخانه و بی‌ادبانه است.
ـ خودخواهانه است و نشان می‌دهد نسبت به دیگران کم‌توجه و نامهربان هستیم.
ـ دیگران را ناراحت می‌کند و باعث رنجششان می‌شود و این تصور را درآنها به وجود می‌آورد که طرد شده‌اند.
ـ ممکن است دیگران مرا دوست نداشته باشند.
ـ نیازهای دیگران مهم‌تر از نیازهای من است.
ـ من باید همیشه تلاش کنم رضایت دیگران را به دست آورم و همیشه فرد مفیدی باشم.
ـ در مورد موضوعات کوچک و کم‌اهمیت بهتر است نه نگویم و آنها را انجام دهم.

طرز تفکرتان را عوض کنید
این باورها را به مرور زمان آموخته‌ایم و از آنجا که باعث زحمتمان شده‌اند باید تغییرشان دهیم و هریک را با تفکر و اعتقادی سازنده جایگزین کنیم. مانند موارد زیر:
ـ دیگران می‌توانند تقاضای شان را مطرح کنند و من هم همانقدر حق دارم تقاضایشان را نپذیرم.
ـ وقتی شما به کسی نه می‌گویید، درواقع تقاضای او را نپذیرفته‌اید و این به مفهوم انکار وجود آن فرد نیست.
ـ وقتی ما به یک مورد پاسخ مثبت می‌دهیم و به موردی دیگر منفی، نشان می‌دهیم حق انتخاب داریم.

مردم با نه گفتن مشکل دارند، زیرا تصور می‌کنند طرف مقابل نمی‌تواند براحتی با این پاسخ منفی کنار بیاید و بسیار ناراحت می‌شود. با ابراز صریح احساسات‌مان، در حقیقت اجازه می‌دهیم دیگران هم احساساتشان را رک و صریح بیان کنند. وقتی هر زمان نتوانیم کاری را انجام دهیم به دیگران صادقانه نه بگوییم، آنها هم می‌توانند در برابر تقاضاهای ما نه بگویند. بنابراین در مواقع لازم باز هم هر دو می‌توانیم تقاضا‌ها و خواسته‌هایمان را مطرح کنیم.

اگرچه باورهای قدیمی‌تان به دلیل استفاده طولانی‌مدت در وجودتان نهادینه شده‌اند، اما با تمرین بسیار می‌توانید باورهای جدید را جایگزین باورهای مخرب قدیمی‌تان کنید.

اصول «نه» گفتن
اکنون که تصمیم گرفته‌اید به یکسری موارد نه بگویید، اما هنوز هم مطمئن نیستید چه روشی به کار ببرید، می‌توانید از یکسری اصول استفاده کنید:

1 ـ صریح و صادقانه صحبت کنید، اما بی ادب نباشید تا بتوانید از پس این گفت‌وگو به‌خوبی برآیید.
2 ـ بگویید انجام کاری که می‌خواهد، برایتان سخت است و نمی‌توانید به هر دلیلی از عهده‌اش برآیید.
3 ـ رفتاری کاملا محترمانه داشته باشید و بگویید: واقعا متاسفم که نمی‌توانم مفید واقع شوم.
4 ـ با گرمی و محبت صحبت کنید تا واژه نه سخت و خشن به نظر نرسد.
5 ـ خیلی خلاصه و بدون حاشیه توضیح دهید.
6 ـ عذرخواهی نکنید. ماهرانه توضیح دهید که چرا به خواسته فرد مقابل نه می‌گویید. این حق شماست که اگر نمی‌خواهید کاری را انجام دهید نه بگویید.
7 ـ فراموش نکنید صداقت داشتن بسیار بهتر از این است که به سبب ناتوانی در نه گفتن تا مدت‌ها در وجودتان احساس ناراحتی و تلخی کنید.
8 ـ وقتی نه می‌گویید نسبت به آن احساس مسئولیت کنید. خودتان را برای آن سرزنش نکنید و با خود بگویید که وقتی نمی‌توانید کاری را انجام دهید، حق دارید از آن استقبال نکنید.
Photo

Post has attachment
چگونه شوهر بداخلاقمو عاشق خودم کردم!


من در بست در اختیار شوهرم بودم...یعنی تو بدترین حال و اوضاعم برای شوهرم بهترین بودم...
کارایی که من واسش کردم تو این دوره زمونه هیشکی نمیکنه....
اما خوب محبتهای من بی دریغ که نبود..بی انتظار که نبود...
خودم دوسش داشتم بهش نیاز داشتم برای همین بهش محبت میکردم تا بهم محبت کنه...
من هر روز گریه میکردم و و مدتها از ازدواجم به شدت پشیمون بودم
چون همسرم دیوار بود
یعنی هیچ حرفی نمیزد
روزی که صداشو میشنیدی اون صدا صدای اعتراض بود اونم به شکلی که میکوبوندتاااا
براشم فرق نمیکرد که جلو کی باشه...
بیشترین تعریفش از ظاهرت این بود که اممممممم بهت میاد
شوخی ؟ خنده؟ هههه...اصلااااا
شوهرم تو خیابون حتی کنارم راه نمیرفت ... جلوی مهمونا با فاصله ازم مینشست...منم مینشستم کنارش صاف صاف نگام میکرد میگفت برو اونور زشته... یا صداتو بیار پایین....
تو حسرت این بودم بریم مهمونی برای من یه قاشق بذاره جلوی من...میدیدم شوهرای دیگران سالاد و ماست و برنج و .....
توی رابطه هم در 70 درصد مواقع من پیش قدم بودم... اما بارها هم از این ناحیه کوبونده شدم و میگفت نه امشب نه....هر وقت هم می اومد تو اتاق یه بهونه هایی می اورد که من ازش رابطه نخوام...مثلا در رو باز میذاشت....یا میگفت سرم درده کمرم درده....یا خسته م..
البته خوبیاش خیلی بود....مثلا یه مرد به تمام معنا بود..هیچ وقت نشده با دوستاش بره بیرون واسه تفریح...یا تنهایی بره مسافرت....یه خونواده ددوسته به تمام معنا بود...حواسش به کم و کسریه من و خونه بود..سالم بود.....تمیز بود...عاقل بود...شخصیت اجتماعیش بالا بود...همه به گزیده گویی و نجابت می شناختنش...ظاهرش خوب و برازنده بود...و توی مردای اطرافش یه سر و گردن تو خیلی چیزا بالا بود
این مرد الان یه فرشته س تو خیلی از زمینه ها....
بهم زنگ میزنه...اس میده...ابراز دلتنگی و دوس داشتن میکنه...همش میگه بیا بشین پیشم...ازم تعریف میکنه تو خیلی چیزا....این اواخر ازم میپرسه دوسم داری؟زندگی با من برات دلچسبه؟(فکر کن اون از من میپرسه یه زمانی من اینا رو بهش با گریه میگفتم)...پیش خونواده ش طرفه منو میگیره....توی یه دفتری که ماله ثبت کاراشه یه جا خوندم که نوشته بود خدایا شکرت واسه اینکه زنه خوبی دارم...همسرم 180 درجه نسبت به قبلش عوض شده...بهم تکیه میکنه بهم اعتماد داهر رو من حساب میکنه....قبولم داره...
تغییرات مثبته این اواخر هم اینه....باهام دردودل میکنه....از اتفاقای روزمرش باهام حرف میزنه....منو به حرف زدن وادار میکنه....شوخی میکنه باهام بیا و ببین...کشتی میگیره...دلقک بازی درمیاره تا بخندم...هههه دستمو تو خیابون محکم میگیره حتی بعضی وقتا دستشو میندازه دور و کمرم و باهام تو خیابون شوخی میکنه...همین الانم که دارم پست میذارم پای لب تاپ خودشه و هی میگه رویا این برنامه رو بیا ببین این بازی رو نظرت چیه؟یا از پیامایی که تو بازی بین بچه ها رد و بدل میشه با صدای بلند برام میخونه و میخنده....تازه داشت میومد خونه زنگ زده میگه خانومم کجاس که سه ساعته از من خبری نمیگیره....
این چیزایی که دارم مینویسم حاصله 2 سال و نیم زحمته بی وقفه ی منه...دو سال تلاش بدونه نا امیدی
بعد از اینکه خیلی از خانم ها پرسیدند که چی کار کردی شوهرت اینطوری شد پاسخ داد:
در مرحله ی اول
تو زندگیه از خودم پایین تر زوم شدم و خدا رو هزارر بار شکر میکردم به خاطر اینکه همسرم یه سری خوبیهایی داره که اگر نداشت معضل لاینحل بود واسم...
همیشه میگفتم اگر عاشق نیس اما مرده زندگیه...حالا تو مثالای بالا به خوبیاش اشاره کردم...خدایی بهش نگاه میکردم و خوبیهاشو از خاطرم میگذروندم....

مرحله ی بعد
زوم شدن تو حرفاش بود.....خیلی از مشکلات با گوش دادن به انتقادای شوهر حل میشه...یعنی یه زنه عاقل این انتقادا میشه براش فرصت...
...خوب اونم از من نارضایتیهایی داشت...مثلا من اصلا خونه داری بلد نبودم....شلخته بودم....من بلد بودم فقط غذا درست کنم....دیگه هیچی....این عیبمو تا درصد بالایی رفع کردم...واقعا الان جلو همه میگه فلان غذای یا فلان کار رویا تو خونه داری نظیر نداره...
دیگه اینکه وقتی از یه زنی تعریف میکرد از اون زن ایده میگرفتم.طوری که دیگه اون زن دیگه براش بت نبود...میگفت زنه من...زنه من...زنه من
یه بار فقط یه بار بهم گفت زن که غر میزنه از چشم می افته....دیگه غز نزدم...
خلاصه به انتقاداش گوش کردم و رفعشون کردم...

مرحله ی بعد
من شوهرمو با سکوت روانی کردم....
خسته شدم ار بس بهش گفتم بهم محبت کن بهم خوبی کن برام کم نذار...
بابا شخصیتم له شد...برای همین دیگه وقتی ازش بدی میدیدم فقط سکوت ....البته نه اینکه شورش دربیاد تا اخلاقشو اصلاح میکرد زود به عنوان پاداش مهربون و شاد میشدم...
زنه خوب و دانا همیشه خوبی میکنه تا وقتی محبتشو از شوهرش دریغ کرد شوهره جای خالیشو بفهمه و اون شروع کنه پارو زدن...
با سکوت خیلی به شخصیتم جلا دادم....
یه وقتایی خوب حرکتش توهین بود...یعنی اصلا بحث حیثیتی بود....اونو قهر میکردم اساسی...حتی تو چشاش نگاه نمیکردم...وااای اون داد میزد به من نگاه کن به من نگاه کن...اما رازه کارم این بود که وقتی اون لحظه معذرت میخواست و کوتاه می اومد من همه ی خواسته های مربوط به اون موضوع رو میگفتم و دلایلمو می اوردم و اونم می پذیرفت....و در جا آشتی میکردم...یعین اون توهین اولیه رو از ذهنم پاک میکردم....
نشده تا حالا بگم اهااااا یادته اون روز هم به من این حرف رو زدی؟

بزرگترین دلیل موفقیتم خونسردیم بود....ادامه ندادن بحث تو زمان عصبانیت اون .....هیچ وقت باهاش دهن به دهن نشدم اما تا شرایطش میشد و میدیدم پذیرای حرفامه انتقادای سازنده و بزرگی ازش میکردم....یه انتقادایی که در زمانای دیگه شاید محکم میزد تو دهنم...هههه
اینم بگم هیچ وقت از خونواده ش بدی نگفتم حتی با اینکه برادر شوهرم اسیرم کرده بوده و ....باز تو شرایطش که میشد حرفامو میزدم و نارضایتیمو میرسوندم....
زبون درازی ممنوع....اشک و گریه سر هر چیزی ممنوع.....طوری که الان وقتی گریه میکنم التماسم میکنه گریه نکنم....چون نذاشتم لوث بشه....
دیگه اینکه وقتی دیدم همش سرش تو بازیه منم هم پاش شدم...تفریحاتشو منم زوری خودمو واردشون کردم...مثالای قشنگ براش خوندم...از رابطه ی بابام اینا یراش گفتم...چون مردا اصلا دوست ندارن با کسی مقایسه شن اما من با تعریفاتم از خونواده ی خودم هم اونو تشویق کردم هم مقایسه ش کردم اینجوری بهش بر نمیخورد.....

همه ی اون موارد بالا یه طرف این حرفای بعدیم یه طرف
من دست از آویزون بودن و گدایی محبت و وابستگی برداشتم.....
شاید 6 ماهه نگفتم که دوستم داری؟ازش انتقادای احساسی نکردم...نگفتم چرا بهم بها نمیدی...در عوض خودم به خودم بها میدادم جلوش....
باور کنید عین یه پرنسس هوای خودمو داشتم...چه ظاهر چه غذا چه......منی که همش بغلش میکردم ..همش لمسش میکردم همش بوسش میکردم ...همش میگفتم پس تو چرا اینکارارو نمیکنی...؟؟؟؟دست برداشتم....الان اون اینکارارو میکنه و البته جواب خوبی میگیره از جانب من....

اون همش بهم مبگه چقدر عوض شدی.....چقدر شخصیتت ثبات داره...چقدر آرامش داری.....چون دیگه برای تامین التماسش نمیکنم....اجازه میدم اون تمایل به تامین پیدا کنه....

اون عوض شد ...قبل از اون من عوض شدم.....
هنوز خیلی با ایده آل هام فاصله داره...
منم با ایده ال های اون فاصله دارم....
هنوزم وقتی یکی از بچه ها یه سیاستی رو رو میکنه من سرم سوت میکشه واااای حواسم نبود به این بعده زندگی...
اما خوبیه کارم اینه که شش دانگ حواسمو جمع کردم....تیزه تیزم ببینم چی ممکنه زندگیمو له کنه یا ببره تو اوج....
هر حرکت اشتباهی تو زندگی اگر فقط یه بار انجام شه و ازش درس گرفته شه موفق میشیم
Photo

Post has attachment
خودبیمارانگاری


بیماری هیپوکندریازیس یا خود بیمارانگاری یک بیماری روانی مزمن است که افراد از داشتن یک بیماری جدی نامشخص یا تهدیدکننده زندگی هراس دارند. این بیماری یک اختلال روان‌تنی محسوب می‌شود چرا که در آن افراد به دنبال اختلالات روانی دچار علایم جسمی هم می‌شوند. بعضی از متخصصان عقیده دارند که این نوعی اختلال وسواس اجباری است.



اگر بخواهیم ساده‌تر منظورمان را از بیماری بیان کنیم، می‌توانیم بگوییم که در این بیماری افراد اگر زمانی جای کلید ماشین خود را فراموش کنند، فکر می‌کنند دچار آلزایمر شده‌اند یا اگر دچار تغییری در نتایج آزمایش خون شوند، فکر می‌کنند به سرطان مبتلا شده‌اند و مدام در جستجوی پزشکی هستند تا بیماری‌شان را درمان کند.

جرقه‌ها از کجا است؟
وقتی که افراد درباره یک بیماری اطلاعات دارند، این اطلاعات روی تفسیر آنان از علایم فیزیکی و نشانه‌های بیماری در خودشان اثر می‌گذارد. خلق‌وخوهای شخصیتی و عوامل ارثی نیز ممکن است فرد را آسیب‌پذیر کند. برای نمونه افراد عصبی (خودمنتقد، درون‌گرا و خودشیفته) بیشتر مستعد خودبیمارانگاری هستند. این عقیده و باور که سالم بودن مساوی هیچ درد و ناراحتی نیست، ممکن است فرد را به یک نتیجه‌گیری اشتباه وادار کند که عملکردهای بدن را به عنوان علایم و نشانه‌ بیماری قلمداد کند.
آزارهای جنسی و جسمی، توانایی ضعیف برای بیان عواطف، تمرکز زیاد روی یک بیماری معمولی کودک مخصوصا از سوی مادر و یا یک هراس و نگرانی جدی می‌تواند به روان یک فرد در تمام طول زندگی لطمه بزند.

آشنایی با نشانه‌های خودبیمارانگاری
فرد در مورد آنچه ذهن‌اش را مشغول کرده است، مدام صحبت می‌کند.
در زندگی اجتماعی کار و سایر فعالیت‌های روزمره اختلال ایجاد می‏شود.
ترس و اضطراب شدید در مورد ابتلا به بیماری خاص دارد.
از اینکه مبادا علایم خفیف نشانه یک بیماری جدی است، نگران است.
همیشه در جستجوی پزشک متخصص و درمان است.
در کتاب‌ها و مجلات پزشکی به دنبال علایم بیماری می‌گردد.
استرس‌های روانی عاطفی دارد.
به طور مداوم بدنش را از نظر وجود زخم‌ها و توده‌ها بررسی می‏کند.
مدام علایم حیات مثل نبض و فشارخون را چک می‏کند.
به پزشکان اعتماد ندارد.
پس از خواندن یا شنیدن موضوعی از یک بیماری تصور می‌کند که به آن مبتلا شده است.
دچار ناراحتی گوارشی مانند نفخ، آروغ و دل‌پیچه می‏شود.

کی برویم دکتر؟
یکی از نشانه‌های خودبیمارانگاری مراجعه مکرر به مطب پزشک است. در این زمان پزشک و پرستار و سایر اعضای تیم مراقبتی بهداشتی ممکن است به فرد پیشنهاد کنند که نزد یک روان‌پزشک برود اما او باز هم به دنبال یک پزشک متخصص دیگر می‌گردد.
فرد تصور می‌کند که دچار یک مشکل جسمی است بنابراین چه لزومی دارد که نزد روان‌پزشک برود. تشخیص خودبیمارانگاری بسیار مهم است چرا که درمان این بیماری سریع‌تر انجام می‌شود. تاخیر در درمان موجب تشدید بیماری شده و فرد سخت‌تر و دیرتر درمان می‌شود.

عوارض عدم درمان
در صورتی که هیپوکندریازیس درمان نشود، ممکن است این مشکلات بیمار را تهدید کند:
به دلیل مراجعات غیرضروری پزشکی ممکن است برخی خطرات سلامت بیمار را تهدید کنند.
ایجاد مشکل در مدرسه و محل کار
بروز برخی مشکلات در روابط فرد با بیمار
افسردگی مزمن
اختلالات اضطرابی
سوء مصرف مواد
عصبانیت‌های بیهوده
بی‌اعتمادی به سیستم بهداشتی مخصوصا پزشک
مشکلات اقتصادی به دلیل هزینه‌های مربوط به پیگیری‌های بهداشتی
هزینه اضافه برای کارهای پزشکی غیرضروری و گاهی خطرناک
اصرار بر انجام اعمال جراحی یا مصرف داروهای غیرضروری.
Photo

Post has attachment
چگونه ذهن خود را کنترل کنیم؟



بسیاری از مردم از وجود افکار منفی در ذهنشان شکایت می کنند و می گویند نمی توانند افکار خود را کنترل کنند. باید گفت که این موضوع بسیار مهمی است زیرا افکار انسان، احساسات و رفتار او و در نهایت کیفیت زندگی او را تعیین می کند بنابراین بسیار مهم است که بتواند افکار خود را مدیریت کند. در اینجا نکات و تکنیک های مفیدی را در این باره مطرح می کنیم.

مغز انسان از دو نیمه «خودآگاه» و «ناخودآگاه» تشکیل شده است که این دو نیمه تفاوت هایی را با هم دارند. از جمله تفاوت های این دو نیمه مغز این است که اعمال ارادی انسان مثل راه رفتن، صحبت کردن و … به دست نیمه «خودآگاه» و اعمال غیر ارادی انسان مانند تپش قلب، رشد موها و … به دست نیمه «ناخودآگاه» انجام می گیرد. تفاوت دیگر این دو نیمه این است که نیمه خودآگاه فقط گزاره های منطقی که توجیه عقلانی دارد را می پذیرد اما نیمه ناخودآگاه هر گزاره ای چه منطقی و چه غیرمنطقی را می پذیرد.

افکار اتوماتیک، افکار غیر منطقی و معمولا منفی هستند که به قسمت ناخودآگاه وارد می شوند. این دقیقا همان افکاری هستند که مردم تحت عنوان افکار منفی از آن شکایت می کنند. همانطور که گفتیم این افکار غیر ارادی و ناخودآگاه هستند اما می توان این افکار را کنترل نمود.
به طور کلی دو رویکرد برای کنترل افکار اتوماتیک وجود دارد که این دو رویکرد را بررسی می کنیم.

رویکرد اول:
اگر بتوانیم افکار اتوماتیک را از قسمت ناخودآگاه وارد خودآگاه کنیم می توانیم این افکار را کنترل کنیم. زیرا همانطور که بیان شد افکار اتوماتیک معمولا افکار غیر منطقی هستند اما قسمت خودآگاه مغز فقط افکار منطقی را می پذیرد بنابراین بلافاصله بعد از ورود این افکار به قسمت خودآگاه، مغز یک پاسخ منطقی به این افکار می دهد و آن را خنثی می کند. اما سوال اساسی این است که چگونه افکار اتوماتیک را از قسمت ناخودآگاه به خودآگاه ببریم.
شاید ابتدا کمی سخت به نظر برسد اما بعد از مدتی به تمرین این کار به صورت اتوماتیک انجام می شود. در ابتدا لازم است یک دفترچه یادداشت به همراه خود داشته باشید و مرتبا افکار خود را در موقعیت های مختلف یادداشت کنید.
مثلا اینکه وقتی با خواهرتان دعوایتان شد چه فکری از ذهنتان گذشت؟ وقتی دوستتان شما را طرد کرد چه فکری کردید؟ به مدت یک ماه این کار را انجام دهید و خواهید دید که بعد از یک ماه تمرین دیگر به صورت اتوماتیک شما به افکار خود مسلط هستید و می توانید آن را کنترل کنید.

رویکرد دوم:
رویکرد دوم این است که ناخودآگاه خود را مرتبا با افکار مثبت پر کنید. در و دیوار خانه خود را پر از جملات مثبت کنید. با افراد مثبت معاشرت کنید. مرتب به خود جملات مثبت بگویید. به یاد داشته باشید قسمت ناخودآگاه مغزتان هر طوری که آن را تغذیه کنید می پذیرد. بنابراین سعی کنید آن را به افکار مثبت تغذیه کنید تا افکار منفی خود به خود حذف شوند.
Photo
Wait while more posts are being loaded