Profile cover photo
Profile photo
Darieh
About
Posts

Post is pinned.
Public
چراغ را در خانه ی دلت بیافروز
در جوانی فکرم این بود که دانش همچون نور، لاجرم در پستوی تاریک ترین ذهن ها و تنگ ترین سوراخ ها نفوذ خواهد کرد. پیروزی نهایی را از آن ِ اندیشه ی متعالی، انسانی و متجدد مان می دانستم که سنگر استبداد را خانه به خانه فتح می کند و سرانجام روزی آنرا فرو خواهد ریخت.

اما آنچه که در واقعیت امر رُخ داد، خرفت و تاسف برانگیز شدن کسانی بود که قبول شان داشتم. یعنی برخلاف پیش بینی ها نه تنها کسی به جبهه ی امام حسین محلق نشد، بلکه همان تک و توک آدم باقی مانده هم در تاریکی شب، خیمه را به مقصد بلاهت و سفاهت ترک کردند.

با بالا رفتن سن، انگیزه ام برای طرح نو در انداختن بسیار کمرنگ شده. بیشتر برای دل خودم می نویسم و از مستند کردن دانش و خاطراتم، همچون گزارشات مهندسی نوشتن لذت می برم. از خیر روشن کردن سه چراغ دیگران گذشته ام و تلاشم بر زنده و روشن نگه داشتن چراغ ِ وجود است.

نوشتن در دنیای مجازی البته این حُسن ِ دلپذیر را هم دارد تا هموساپینس هایی با سلول های خاکستری فعال و دغدغه ها و آرمان های مشترک پیدا کنیم. صِرف این اعلام حضور و نور بالا زدن برای همفکری که هزاران کیلومتر دورتر است اما قلبش با تو می تپد، زیبا و امیدوار کننده است.
Add a comment...

Post has attachment
Public
قفل یعنی کلید!
دیشب که خسته و کوفته رسیدم هتل، اول از همه رفتم سراغ چمدونم تا لباسم رو عوض کنم. رمز رو زدم اما قفل باز نشد! قفلش رو تازه خریدم و قبل از پرواز رمزش رو تنظیم کرده بودم و فکر کنم از خستگی یک عدد دیگه وارد کرده بودم.

توی این فکر بودم که نصفه شبی چه خاکی به سرم بریزم؟ آهن بر از کجا پیدا کنم و فردا صبح چطوری سر موقع حاضر بشم و...

با کلافگی همینطور با قفل داشتم ور می رفتم. رمزش رو تند تند می چرخوندم و همزمان می کشیدمش. همینطوری به ذهنم رسید که نکنه فلانی از دستم ناراحت شده، نفرینم کرده و واسه همین این بلا سرم اومده؟:) و باور بفرمایید یا نه، انگار که وردی خونده باشم، قفل باز شد!

عدد اول و آخرش همونی بود که مدنظرم بود اما دوتای وسطی رو شانسی پیدا کردم. قابل وصف نیست که توی اون کلافگی و خستگی چقدر خوشحال شدم!:)

هروقت از چیزی ناامید میشدم، پدرم این شعر قفل و کلید «نصرت رحمانی» رو برام می خوند که یعنی مشکل و راه حل باهم وجود دارند، لازم و ملزوم همدیگرند و هیچ کدوم به تنهایی و مستقل از هم وجود ندارند.
Photo
Add a comment...

Post has attachment
شاید هیچوقت معلوم نشه که تصادف ماشین پرنسس دایانا و معشوق مصری اش، صرفاً یک تصادف بوده و یا توطئه ای طراحی شده توسط خاندان سلطنتی.

جالبه بدونید موقع مرگ پرنسس دایانا، افکار عمومی و جامعه از واکنش سرد ملکه بسیار عصبانی بودند. اینکه ملکه دوست داشت مراسم خاکسپاری بصورت خصوصی برگزار بشه، احساساتی از خودش بروز نمی‌داد، و از همه مهمتر، اینکه چرا پرچم سلطنتی رو بر فراز کاخ باکینگهام بصورت نیمه برافراشته در نیاوردند؟ توجیه این بود که ملکه چون در کاخ حضور نداشته و در اسکاتلند بوده، نیمه برافراشتن پرچم برخلاف پروتکل بوده. اما مردم و روزنامه ی تابلویید سان عصبانی شده بودند که الآن چه وقت چسبیدن به پروتکل هست و حس همدردی پس چی میشه؟

از اونجا ماجرا سالها گذشته و ملکه تقریباً در قلب تمام بریتانیایی ها جای داره. ایشون رو اصلأ ملکه ی دنیا می دانند. (بزنم به تخته سید هم که هستند:دی)

حالا دوست انگلیسی ام اینرو پست کرده و خوب بیشتر از هر چیزی بامزه است تا اینکه منظور واقعا خاصی پشتش باشه:)

روی عکس نوشته:
«وقتی داری نقشه ی تصادف ماشین رو می کشی اما یکدفعه یادت میاد که قبلاً اون ایده رو یکبار اجرا کرده بودی:)»
Photo
Add a comment...

Post has attachment
بیخود نیست که مدیرها و رئیس های مسن و میانسال سفر کردن رو دوست ندارند، بخصوص آنهایی که بجای سگ و گربه، بچه و نوه دارند. دیشب ساعت یک شب رسیدم خونه، یکساعت خوابیدم، چمدونم رو تند تند چیدم و با توکل به خدا رفتم فرودگاه با این امید که لااقل توی هواپیما یکذره بخوام.

پرواز اولم متأسفانه چهل دقیقه دیر زمین نشست و بخاطر همین به پرواز بعدی ام نرسیدم. قرار بود ساعت ۸ صبح از آمستردام بپرم اما واسه پرواز بعدی رفتم توی لیست انتظار. شانسم خوب نبود و هواپیما کیپ تا کیپ پر بود. موقع check-in گفتن به دوتا داوطلب نیاز داریم تا در قبال ۱۵۰ یورو جاشون رو به کس دیگری بدن و با پرواز عصر برن. یک نفر هم جلو نیومد. خواستم به خانومه بگم خواهر من! به اسپانیایی بگو، اینها که نصف شون نمی فهن چی می گی، اما روم نشد. نتیجه اینکه باید خودم با پرواز هشت شب برم و از اونجا هم یک ساعت رانندگی کنم. دو ساعت بیشتر نخوابیدم و از خستگی دارم می میرم و تنها ذکر شهدای واترلو منرو بیدار نگه داشته.

پ.ن:
عکس از آسمان نورثامبرلند زیباست که دو هفته است تقریباً لکه ابر هم در آسمانش پدیدار نشده و مردم شریف شمال انگلیس رو با پدیده ای بنام تابستان آشنا کرده. از دیگر برکات بیرون کشیدن مستر پرزیدنت از پیمان پاریس.
Photo
Add a comment...

Post has attachment
چهار و نیم صبح هست و هوا مثل روز روشنه. ساعت ده یازده شب هم هوا تاریک میشه.

نمی دونم آنهاییکه در شمال اروپا روزه می گیرن چقدر بیاد فقرا می افتند اما بدون تردید میشه گفت که دل و روده شون حتماً توی دهن شون می ریزه:))
Photo
Add a comment...

Post has attachment
" اسقف اعظم کانتربری: در آغاز لازم می دانم تا از هرکسی که در این مجلس حضور دارد بپرسم تا اگر در این جمع کسی دلیلی مبنی بر قانونی نبودن ازدواج این دو دارد، اعلام کند.
[سکوت حضار] 
هری، آیا تو مگان را بعنوان همسرت انتخاب می کنی؟ به او عشق خواهی ورزید؟ آرامش خواهی کرد؟ گرامی اش خواهی داشت و حمایتش خواهی کرد؟ و به او تا روزی که زنده خواهید ماند، وفادار خواهی بود؟
هری: بله

و شما خانواده و دوستان هری و مگان، از آنها حمایت برای ازدواجشان در امروز و سالهای پیشرو  حمایت خواهید کرد؟
همگی حضار: بله"

و پرنس هری و دوشس مگان به این زیبایی به عقد همدیگر در آمدند. هزینه های عروسی چیزی بالغ بر 32 میلیون پوند هست که 94 درصدش هزینه های مربوط به تامین امنیت مراسم میشه و از جیب مالیات پردازان بریتانیایی پرداخت خواهد شد.

برای کشوری با ثروت بریتانیا، این مبلغی نیست که ناراحتی ای در میان بربیانگیزه. برعکس، بسیاری از مردم مشتاقانه منتظر «عروسی سلطنتی» بودند تا چشمان شون رو با تماشای شکوه آریستوکراسی بریتانیا نوازش بدن. خیلی ها هم پارتی با تِم عروسی سلطنتی گرفتند. برای مردم عادی بنوعی تماشا کردن یک اثر هنری عظیم هست با این تفاوت که پولش رو تمام کشور داده.


خاندان سلطنتی بریتانیا در این کشور بیشتر جنبه ای نمادین داره و حتی درباره ی موضوعات حساسی چون برگزیت هم هیچگونه اظهارنظری نکرده و با کنار کشیدن کامل خودش از سیاست و چسبیدن به فعالیت های فرهنگی و خیریه، احترام و بی طرفی خودش رو در جامعه حفظ کرده.

دولت بعد از مشورتی چهار هفته ای با گروه های مختلف، جواز میخانه ها رو استثناً تا ساعت یک شب برای آخر هفته  تمدید کرد تا مردم به افتخار ازدواج هری و مگان، بیشتر بنوشند. بارهای نزدیک مناطق مسکونی برای رفاه حال مردم، عموماً ساعت 11 شب بایستی تعطیل کنند.

من عکس های جالب مراسم رو اینجا گذاشتم و اگر دوست داشتید می تونید کلش رو از «کانال رسمی خاندان سلطنتی بریتانیا» زیر به رایگان تماشا کنید:
https://www.youtube.com/watch?v=N42MQJX4KoY

PhotoPhotoPhotoPhotoPhoto
Royal Wedding
41 Photos - View album
Add a comment...

Post has attachment
Public
کسی تابحال چشمش به دلار جهانگیری روشن شده؟ حالا یا همون هزار یوروی توی فرودگاه، 15هزار دلار دانشجویی یا اصلاً پولی که می گن برای واردات اختصاص دادند.

کاربران سایت «اپلی ابورد» که خیلی راضی نیستند و گویا پروسه ی دریافتش فوق العاده طولانی و کشدار هست و شما رو به چند ماه بعد و حتی بعد از فارغ التحصیلی حواله می کنند!

و شخصاً با نظرات یکی از کاربران موافقم که اگه قصد مهاجرت دارید، خیلی روی ارز 4200 تومنی حساب نکنید و دنبال کسی باشید که توی خارج بتونه بنوعی ساپورت تون کنه و بدون نیاز به حواله و... پول رو جابجا کنید. و اگر قراره ترم پاییز برید دانشگاه، از همین الآن به فکر همین ارز 4200 تومانی باشید تا خزانه ی دولت ته نکشیده.
ارز دانشجویی (مدارک و روند کاری) - صفحه 978
کاربران عزیز میتوانند پرسش ها و تجربیات خود در رابطه با ارز دانشجویی را در این صفحه به اشتراک بزارن. نکات و قوانین این انجمن: - لطفا قبل از مشارکت در مباحث انجمن قوانین انجمن رو مطالعه بفرمایید. - کلیه کاربران قبل از ارسال پاسخ موظف به مطالعه قسمت سوالات متداول(FAQ) هستند. - از کلیه کاربران خواهش میکنم از پاسخگویی به پرسش های تکراری و خلاف خودداری فرمایند و از طریق ارسال گزارش پست خلاف در منظم و مفید نگه داشتن انجمن ارز دانشجویی سهیم ...
applyabroad.org
Add a comment...

Post has attachment
با خشم به گذشته نگاه نکن
تقریباً انگلیسی ای وجود نداره که حداقل بخش های اصلی این آهنگ رو از حفظ نباشه. جزو چهارتا آهنگ برتر تاریخ بریتانیاست و خیلی از بارها و کلاب ها حالا نگیم هر روز، ولی دیگه حتماً آخرهفته ها پخشش می کنند.

اثر و بنوعی شناسنامه ی گروه راک منچستری ِ اوئیسیزهست و تقریباً کنسرتی نداشتند که این آهنگ رو درش اجرا نکرده باشند. از جمله کنسرت 125هزار نفره در فستیوال موسیقی ِ «نِبورث». در زمان خودش (1996) بزرگترین کنسرت تاریخ بریتانیا بوده و 2.5 میلیون نفر!! برای خرید بلیطش اقدام کردند که تا به امروز رتبه ی بالاترین تقاضا برای کنسرت رو در تاریخ موسیقی بریتانیا حفظ کرده.

گروه اوئیسیز یک صفحه ی فوق العاده پُر و پیمان در ویکی پدیای فارسی هم داره و پیداست که تعدادی از ویرایستارانش حسابی عاشق این گروه اند:) البته متاسفانه اطلاعات بالا رو توش اضافه نکردند.

اما برسیم به خود ترانه:
بطور کلی درباره ی این هست که مرد جوانی شروع می کنه به زندگی دوباره و دوست دختر قدیمی اش «سالی» اونرو با دوست دختر جدیدش می بینه و یاد گذشته می افته اما نوایی در ذهنش (یا پسره به دختره) میگه که:
Don't look back in anger

به گفته ی خود «نوئل گلگر» که متنش رو سروده، ترانه اش معنی خاصی نداره و بیشتر حول تکه ی کلیدی «با خشم به گذشته نگاه نکن» می گرده. و باز بقول خودش "آهنگ درباره ی به جایی نگرفتن گذشته است" درباره ی عبور کردن و شروع تازه است:

"از رختخوابت بزن بیرون که تابستون اومده و داره جلوه گری می کنه
اون قیافه ی [مسخره] رو از صورتت دور کن
چون تو هرگز نمی تونی قلبم رو یکبار دیگه از جای دربیاری.
روحش به آرامی از کنارم دور میشه
و شنیدم که [زیر لب] گفتی
با خشم به گذشته نگاه نکن"
Add a comment...

Post has attachment
Build up your support structure
مهمترین چیزی که با مهاجرت از دست می دید، چتر حمایتی توی خانه تون هست. من به مرور و آرام آرام چتر خودم رو در انگلیس ساختم. از دوستانی برای درد و دل کردن گرفته تا پزشک و تعمیرکار.

گوشه پلکم یک خورده قرمز شده و ورم کرده. دکتر GP ام تنها توصیه ای که کرد، کمپرس آب گرم برای حدود یک ماه بود تا محفظه های کوچک پلکم دوباره باز بشن و روغن طبیعی مرطوب کننده که به حالت جامد در اومده، آرام آرام بیرون بیاد.

نه دوایی، نه قطره ای، نه آنتی بیوتیکی. دکترم گفت جوان و سالمی و باید بذاری بدنت خودش مشکل رو اصلاح کنه. یک مقاومت خیلی سفت و سختی به تجویز دارو در اینجا دارند و مگر اینکه بدنت کاملاً عفونت کرده باشه تا اینجا بهت آنتی بیوتیک بدن.

پدر زن مدیر بلژیکی ام پزشک هست. عکس چشمم رو از طریق واتس اپ براش فرستاد و اونهم از راه دور یک پماد تجویز کرد. حدود ۰.۱ درصد آنتی بیوتیک داره. توی گوگل سرچ کردم دیدم زده برای سگ و گربه است. بشوخی بهش گفتم نکنه چون اون شب از حرفم ناراحت شدی، الآن می خوای کورم کنی؟:) گفت نه! این برای پوست هست و این یکی برای چشم. توی لینکش هم به بلژیکی نوشته که برای چشم هست.

پماد رو اینجا ندارن و ازشون خواسته ساعت هفت شب از داروخانه بگیرن و بدن به برادر زنش که قراره فردا شب بیاد انگلیس... عجب مرد نازنینی هست و هر چقدر ازش تعریف کنم، کم کردم. بامزه اینجاست که توی لهستان با یک مرد میانسال بلژیکی اهل گِنت برای نصفه روزی همسفر شدم و ایشون هم آدم خیلی خونگرمی بود.

خیلی دوست دارم چند سال مرکز اروپا کار کنم و فقط پاسپورت و نگرانی از ول کردن خانه و دوستام مانع هست. اما اینقدر بلژیکی فِلَمیش نازنین دیدم که دوست دارم اونجا رو برای زندگی انتخاب کنم. آشنایی با این همه آدم نازنین از گنت، بعید هست که صرفاً یک تصادف باشه!:)
Photo
Add a comment...

Post has attachment
لهستان گردی با دوچرخه
بجز جمعه ها و شنبه شب ها که ملت تا دو شب بیرون هستند، اکثر شهرهای انگلیس بعد از ساعت هفت عصر تقریباً سوت و کور میشن. مغازه ها می بندن و تک و توک بار و رستورانی بازه(بخاطر سردی هوا)

عکس زیر رو توی شهر کراکو (Krakow) و در مسیر بازگشت به هتل گرفتم. وسط هفته و حدود ساعت ده شب بود و بدون اغراق یک مسیر حدود 2 کیلومتری، پرُ از آدم (اکثراً دانشجو) بود که آمده بودند تا قبل از خواب یکم ورزش کنند، بدوند، اسکیت و دوچرخه سواری کنند و...

من اولین بار و به پیشنهاد دوست ورزشکارم در آمستردام دوچرخه کرایه کردم. با توجه به تخت بودن شهر، در یک روز نیمه ابری/آفتابی، بهترین کاری است که می تونید بکنید. لذت خود دوچرخه سواری یک طرف، و سریع دیدن تمام شهر از طرف دیگه، کرایه ی دوچرخه رو تبدیل به یک گزینه ی ایده آل می کنه.

در طول یک هفته سفرم، از شهرهای ورشو (وارسو بقول خودشون) کراکو و روکلا (Wroclaw) بازدید کردم. برخلاف آمستردام، شهرهای مسطحی نیستند و برخی نقاط آنقدر شیب زمین بالاست که بهتره از دوچرخه پیاده بشید و با دست بکشیدش، علیرغم این آنقدر شهرهای مدرن و تر و تمیزی هستند که قطعاً ارزش گشت و گذار با دوچرخه رو دارند.

تقریباً در کل شهر، مسیر اختصاصی برای دوچرخه وجود داره و این مسیر حتی تا چند کیلومتر خارج از شهر هم کشیده شده. مثلاً یک تپه ای بنام Piłsudski's Mound در غرب کراکو واقع شده که با مرکز شهر حدود 10 کیلومتر فاصله داره. با اتوبوس هم میشه رفت اما با دوچرخه می تونید از وسط پارک جنگلی عبور کنید که منظره ی به مراتب زیباتری داره.

کرایه کردن دوچرخه هم فوق العاده راحته. تقریباً هر پانصد متر یک ایستگاه دوچرخه وجود داره. کافیه فقط با شماره تلفن و کارت اعتباری ثبت نام کنید و بعد با اسکن کردن بارکد دوچرخه از طریق اَپ؛ قفلش اتوماتیک باز میشه. موقع برگشت هم اتوماتیک قفل میشه و قیمتش رو محاسبه و از کارت تون کسر می کنند. (فکر کنم توی ورشو ساعتی حدود 10zl بود که واقعاً پولی نیست.)

توی شهرهای بزرگ دیگه هم این سرویس وجود داره. یک اصل مهم، بنا شدن سیستم بر پایه ی اعتماد هست. چون نه موقع کرایه کردن و نه موقع برگرداندن بازرسی ای وجود نداره. مشتری اعتماد می کنه دوچرخه ای که می گیره سالم هست و سرویس دهنده هم اعتماد داره که مشتری با نیت خیر دوچرخه رو کرایه کرده و صحیح و سالم اونرو باز خواهد گرداند.

برای من اما توی این یک هفته دوبار مشکل ایجاد شد. اولین بار دوچرخه ای که کرایه کرده بودم، قفل دستی اش کار نمی کرد. یک آدم مثلاً بامزه ای قفلش رو قبل از من با دوچرخه دیگه عوض کرده بود و هرچی رمزش رو میزدم کار نمی کرد. همین باعث شد نزدیک رستورن نیم ساعتی وقتم گرفته بشه و دنبال راه حلی برای پارک کردنش بگردم.

یکبار هم قفل اتوماتیک دوچرخه ای که کرایه کردم خراب بود اما متوجه نشدم. وقتی برگردوندمش، سیستم متوجه نمیشد. خلاصه آخر شب یک پیغام برای شرکت زدم که دوچرخه تون رو بطور دستی در ایستگاه فلان قفل کردم. صبح که بیدار شدم دیدم بخاطر اینکه بیش از 12 ساعت اجاره اش طول کشیده، صورت حساب 200zl برام فرستادن! بهشون ایمیل زدم و مشکل رو توضیح دادم. فعلاً که جوابی نیومده و حقیقتش هم خیلی امیدوار نیستم که ترتیب اثری بدن. مهم هم نیست و به این فکر می کردم که اگر ماشین کرایه کرده بودم، بخاطر سرعت رفتن احتمالاً قیمت مشابهی رو جریمه شده بودم:)
Photo
Add a comment...
Wait while more posts are being loaded